بعد از ظهر جمعه ،سوم آذر ،1391

من نادر تشرعی هستم.متولد 1350.

 

 

از جنس آدمهای کارگاهی و بیابونی یا به قول مجید شمسی پور آدمهای "بیست و پنج درصدی" ، همون ادمهایی که بیشتر عمرشون تو جاده های خاکی و کارگاه های بعضا بی آب و برق میگذره اگه تو اهل این زندگی باشی زیاد بهت سخت نمیگذره. من چند سالی تو دنیای این آدمها زندگی کردم و اونها تبدیل شدن به بهترین سالهای زندگیم. زندگی کنار ادمهای ساده ای که تو قهوه خونه های کم رونق روستاهای پرت میشینن و به قلیونهای ساخته شده از کدو پک میزنن و تمام فکرها وحرفاشون درباره کم آبی و خوب و بد محصول کشاورزی یا دامی اون سالشونه و گاهی وقتها هم که میرن تو عالم سیاست از هر دری حرف میزنن و همیشه هم آخرش به این نتیجه میرسن که سیاست پدرو مادر نداره و خیلی زود برمیگردن به صحبت کار و روزگارخودشون.

تو دنیای این آدمها روزها آهسته تر سپری میشن و بندرت وقت کم میاری و لازم نیست غذاتو با عجله خورده نخورده ول کنی و بدویی به دنبال روزگار.

پیش این مردم که باشی به ندرت دیر میشه

من و مجید تو یه همچین محیطی دوست شدیم یعنی اولش همکار شدیم بعد دوستی آمد و بعد بیماری...

من الان بیش از پونزده ساله که بیمارم و هفت سالی میشه که از ایران رفتم اون اوایل بیماری دکترها گفتن بیشتر از پنج سال زنده نمیمونم ولی کجای کار دنیا رو حساب و کتاب بوده که بیماری من باشه.

امروز من جز چشمهام قادر به حرکت دادن هیچ قسمت دیگه ای از بدنم نیستم ولی بکمک کامپیوتر مخصوصی که فقط با حرکت چشم دستور میگیره متن بالارو تایپ کردم .(گل روی سازنده اش ماچ بارون)

به پیشنهاد مجید که بعد از بالای ده سال پیداش کردم سعی میکنم گاهی وقتها تو این وبلاگ بنویسم بعنوان یه آدم بیست و پنج درصدی دیروز و دونیم درصدی امروز.

*********************************** 

ساعت 9 شب 30 آذر 96 

به یاد نادرم . از وقتی بی خیال فیس بوک شدم، فقط دو سه بار با عباس و یک بار با نادر در ارتباط بوده ام . 

به یاد نادرم . سری به تلگرام خواهر نادر می زنم . عکس پروفایلش عکس نادر است. در تمام سلولهای بدنم زلزله می شود . 

- سلام . خوبید؟ خانم تشرعی از دوست من چه خبر؟

و برای خالی نبودن عریضه و برای داشتن بهانه می نویسم : -

- یلداتون شاد . 

نزدیک دو ساعت بعد،...
- سلام آقا مجید انشالله یلدا شما شاد باشه. نادر دیروز فوت کرد...

 

متاسفم . یکی از اسطوره های استواری و یکی از بمب های روحیه، دنیا را تنها گذاشت و رفت ... 

خاطره خوانی : خط ِ بیماری

خاطره خوانی : خط ِ بیماری

برای شنیدن این فایل به ده دقیقه وقت نیاز دارید . 

فایل صوتی خط ِ بیماری را از اینجا دانلود کنید . 

بی نشانی ها ( 3 )

پیش نوشت : وقتی از کار و از روزگار خسته ای ... ! 

---------------------------------------------------------------

 

بی نشانی ها ( 3 ) 

جایی در همسایگی موج های دریا و یا درختان جنگل

جایی در آرامش دامنه های کوه و یا ابهت صحرا

فرقی نمی کند کجا

تنها ، جایی باشد برای آنکه بتوان ساعتی

راه رفت

و تنها

به راه رفتن اندیشید ...

کنج اتاقی با پنجره ای رو به هرکجا

یک صندلی راحتی و یا یک صندلی چوبی قدیمی

یک میز بزرگ با جایی برای دسته ای کاغذ و یک لیوان چایی

و یا یک میز کوچک زهوار دررفته قدیمی

فرقی نمی کند

تنها ، جایی باشد برای آنکه بتوان ساعتی

نشست و نوشت و خواند ...

 بی گمان جایی از این دنیا

دور و یا نزدیک

این چیزها را می شود یافت

...

این روزها

دراین گوشه ی بزرگ دنیا اما ،

آرزوها

چه شگفت شده اند

و چه غریب

و چه تلخ !

 

خاطرات خوزستان - 3 - دوستی من و حاج رحیم

خاطرات کار و کارگاه – خاطرات خوزستان 3

دوستی من و حاج رحیم

در این گرما ، تنها چیزی که می تواند حس خوبی به آدم بدهد نوشیدن یک لیوان آب است . آب یخ تگری . آب یخی که آدم را از شر گرما و شرجی هوا فراری دهد .

در دفتر حاج رحیم نشسته ام . آبدارچی شرکت ، با سینی چایی وارد می شود .

-          قربونت . لطفا به جای این چایی یه کاسه آب یخ به من بده !

-          مهندس جان دیگه دوران کاسه های لعابی و مسی تموم شده . بگو یه لیوان آب برات بیاره .

-          حاجی جان من الان اینقدر تشنه ام که برام کاسه و لیوان و سطل و پارچ و قابلمه مهم نیست . مهم آب یخه که حالمو جا بیاره !

آبدارچی می رود دنبال آب و حاجی می افتد به جان کاغذهای روی میز و توی کشوهای میزش . عاقبت چیزی را که دنبالش بوده پیدا می کند .

-          خوب این هم فرم قرارداد اجاره ماشین آلات . گفتی چندتا تراک میکسر می خوای ؟ برای چند ماه ؟ برای کجا ؟

-          حاجی جان تلفنی که گفتم . یه تراک میکسر . فعلا برای دو ماه . همین نزدیکی اهواز . 30 کیلومتری اهواز . کار که روی غلتک بیافته شاید دستگاه های بیشتری بخوام .

و در میان خوردن آب یخ و گفتن خاطرات دوستان مشترک ، قرارداد اجاره ی یک دستگاه تراک میکسر را با حاج رحیم ، مسئول ماشین آلات شرکت در اهواز ، نهایی می کنم .

تا چند ماه پیش ، من هم به نوعی همکار حاجی به حساب می آدم . من سرپرست امور بخش عمرانی شرکت بودم در تهران . او معاون ماشین آلات شرکت در اهواز . حالا او همانجاست و من شده ام پیمانکار . پیمانکاری که برای شروع بتن ریزی کانال ، احتیاج به تراک میکسر دارد .

-          خوب مهندس جان این هم قرارداد . بیا امضا کن .

-          حاجی بده بخونم ببینم چی نوشتی !

-          چیزی نیست مهندس جان . یه قرارداد معمولی .

قرارداد معمولی را می خوانم . اما انگار زیاد هم معمولی نیست ! از قضا قسمت های نامعمولش خیلی بیشتر از قسمت های معمولی اش هستند !

-          حاجی نوشتی ماهی چند ؟ یک میلیون وششصد هزار ؟

-          خوب آره دیگه !

-          حاجی جان ! لااقل من که می دونم تعرفه شرکت یک و چهارصده ! اون دویستای زیادی برای چیه ؟

-          ای بابا مهندس جان زیاد سخت نگیر . آخه تو رفیق مایی . ما ارادت داریم . ولی فردا ممکنه خیلی ها حرف مفت بزنن . دویست تومن زیادتر نوشتم که فردا هیچ کسی نتونه حرف و حدیثی برامون دربیاره !

انگار این رفاقت خیلی بیشتر از این حرفها ارزش دارد که به خاطر آن برای چهارصد هزار تومان بخواهم با حاجی کل کل کنم ! قبول می کنم . اما به نظر می رسد این آخرین چیزی نیست که باید قبول کنم ! در یکی از بندهای قرارداد ، حاجی نوشته که باید کرایه یک ماه را همین الان پرداخت کنم و کرایه ماه بعد را هم اول ماه !

-          حاجی جان ! از همه چک پنج شیش ماهه می گیری ! به ما که می رسه پول نقد که هیچ ! پول پیش هم می خوای بگیری ؟

-          گفتم که مهندس جان . تو رفیق مایی ،همکار  ما بودی . اینجوری فردا کسی نمی تونه حرف و حدیثی برامون دربیاره ! بنویس ! یه چک برای همین امروز بنویس ، به چک هم بنویس برای سی روز دیگه . بنویس تا زودتر تمومش کنیم . کم کم وقت نمازه .

انگار مجبورم هر چه را که حاجی می گوید بپذیرم . اینجا تنها جایی است که در اهواز می شناسم و حالا دیگر وقت اینکه دنبال دستگاه دیگری بگردم را ندارم .

-          حاجی جان این دو تا چک رو بنویسم دیگه همه چیز تمومه ؟ دیگه کسی حرف و حدیث و روایت و حکایتی پشت سرمون نمی گه ؟

-          نه دیگه ! فقط می مونه یک چک بدون تاریخ به مبلغ پنجاه میلیون در وجه شرکت !

-          اون دیگه برای چی ؟

حاجی توضیح می دهد که چک پنجاه میلیونی در حقیقت ضمانت برگرداندن سالم ماشین است بعد از دو ماه . ضمانت اینکه اگر ماشین دزدیده شد ، یا چپ شد ، یا هر بلای دیگری سرش آمد ، خسارتش را پرداخت کنم . هر چه هم که برای حاجی بگویم که چرا باید برای دستگاهی که به زحمت سی میلیون ارزش دارد چک پنجاه میلیونی بدهم ، فایده ندارد . آخرش همان حکایت است :

-          مهندس جان ! ناراحت نشو برادر . گفتم که . ما دوستیم . رفیقیم و ...

بقیه حرفهای حاجی را نمی شنوم ! باقی مانده ی آب درون پارچی را که آبدارچی آورده بود ، توی لیوان می ریزم و یک نفس سر می کشم . دسته چک را دوباره از توی کیفم بیرون می آورم و می نویسم : « مبلغ یک میلیارد ریال معادل یکصد میلیون تومان ، در وجه شرکت ... » . چک را از دسته چک جدا می کنم و می دهم حاج رحیم و یک نسخه از قرارداد را برمی دارم . حاجی بلند می شود که با من خداحافظی کند . با رفیقش . با همکار سابقش . در حالی که از روی صندلی اش بلند می شود ، نگاهی به چک می اندازد .

-          چرا صد میلیون نوشتی مهندس جان ؟ من که گفتم پنجاه میلیون بنویس .

-          حاجی جان از یک میلیون بیشترش برای من فرقی نداره ! اما ما با هم رفیقیم . دوستیم . ما ارداتمندیم . بذار یه چک صدمیلیونی بنویسم که اگه کار بیخ پیدا کرد بگن رفیق حاجی صد میلیون چک داده نه پنجاه میلیون ! اینجوری حرف و حدیثی توش نیست دیگه !  

من و حاجی هر دو می خندیم و با هم روبوسی می کنیم و خداحافظی می کنیم و من از دفتر حاجی بیرون می زنم . خنده های هر دوی ما از ته دل است . او از اینکه قرارداد را همانجور که می خواسته نوشته خوشحال است و از ته دل می خندد . من هم فکر می کنم اگر دو تا دوست دیگر مثل حاجی داشته باشم به دشمن احتیاجی ندارم و خوشحال از این موضوع از ته دل می خندم !

 

 

حواشی کار و کارگاه - یک شوخی مکتوب

یک شوخی مکتوب !

گرما بیداد می کند . هنوز تجهیز  کارگاه تمام نشده و به جز یکی دو تا اتاق که کولر گازی دارند ، در بقیه ی اتاقها کولر آبی داریم که نبودش شاید بهتر از بودنش باشد !

پشت میز ، درون اتاق سرپرست کارگاه نشسته ام . رضا ، آبدارچی کارگاه ، یک لیوان بزرگ چایی برایم آورده است . مشغول خوردن چایی هستم و خواندن نامه ی نظارت مقیم کارگاه .

دیروز با مهندس احمدی ، سرپرست نظارت ، یک ساعتی در مورد تجهیز ساختمان نظارت حرف زدیم . یک سری وسایل اداری می خواهند و یک سری وسایل رفاهی .

-       مهندس احمدی عزیز . برادر من . باز هم می گم . هر چیزی می خواهین تا تجهیز کارگاه تموم نشده درخواست کن . من الان دستم بازه . بعد که تجهیز کارگاه خودمون تموم شد دیگه نمی تونم هر چیزی خواستین رو تهیه کنم .

-       باشه مهندس جان . تا فردا یه لیست کامل بهت می دم . همه ی وسایل اصلی و متعلقاتشون .

-       خوبه . منتظرم .

برای اطمینان ، امروز صبح طی یک نامه رسمی ، باز به او یادآوری کرده ام که درخواست هایش را ارائه کند :

جناب آقای مهندس احمدی

سرپرست محترم دستگاه نظارت ، پروژه ....

موضوع : تجهیزات مورد نیاز ساختمان نظارت

با سلام .

احتراما ، پیرو مذاکرات حضوری خواهشمند است لیست تجهیزات مورد نیاز دستگاه محترم نظارت جهت تکمیل تجهیز ساختمان نظارت مقیم را در اسرع وقت ارائه نموده تا امکان تامین تجهیزات همراه با سایر تجهیزات مورد نیاز کارگاه فراهم گردد .

با سپاس

سرپرست کارگاه

...

 

 حالا ،  نشسته ام  پاسخ نامه را می خوانم . لیست نوزده ردیفی وسایل مورد نیاز نظارت را . لیستی که در پایان هر ردیفش ، تکیه کلام مهندس احمدی هم نوشته شده است : « متعلقات مربوطه » ...

 

 

جناب آقای مهندس ...

سرپرست محترم کارگاه پروژه ...

موضوع : لیست تجهیزات مورد نیاز نظارت مقیم

با سلام  و احترام .

عطف به نامه شماره ... مورخ ... ، لیست تجهیزات مورد نیاز جهت ساختمان نظارت به شرح زیر اعلام می گردد . خواهشمند است دستور فرمایید نسبت به خریداری تجهیزات با هماهنگی نماینده ی این نظارت ، اقدام لازم را مبذول نمایند  .

1-کامپیوتر pentium 4  و متعلقات مربوطه  - 2 دستگاه

2-دستگاه فتو کپی سیاه و سپید شارپ در قطع A3 همراه متعلقات مربوطه – یک دستگاه

3-میز تحریر و متعلقات تحریر – 4 سری

4-میز کنفرانس 12 نفره و متعلقات مربوطه – یک سری

5-لوازم و متعلقات آبدارخانه

6-میز نهارخوری 6 نفره و متعلقات مربوطه

و ....

14- تلویزیون یک دستگاه

15- میز تلویزیون و متعلقات – یک عدد

16- تختخواب دو طبقه و متعلقات – 4 عدد

و ...

با تشکر

سرپرست دستگاه نظارت

احمدی

 

با خواندن ردیف 16 ، چایی در گلویم گیر می کند . سرفه کنان و خنده کنان ادامه ی نامه را می خوانم و به پاسخش فکر می کنم . این تکیه کلام مهندس احمدی که به دنبال هرچیزی یک متعلقات می بندد ، واقغا بعضی جاها جالب می شود .

سرفه هایم که تمام می شود ، از داخل کازیه یک کاغذ  چرکنویس برمی دارم و پاسخ نامه را می نویسم :

 

جناب آقای مهندس احمدی

سرپرست محترم دستگاه نظارت ، پروژه ....

موضوع : تجهیزات مورد نیاز ساختمان نظارت

با سلام .

احتراما بازگشت به نامه شماره .... مورخ ...  به استحضار می رساند :

1-لوازم و تجهیزات مورد نیاز ذکر شده در بندهای 1و 2 قبلا خریداری شده و تحویل کارشناس محترم نظارت شده است .

2-جهت خرید لوازم و تجهیزات ذکر شده در بندهای 3 الی 15  و 17 الی 19 خواهشمند است دستور فرمایید نماینده ی محترم نظارت در تاریخ .... هماهنگی لازم را با  آقای مهدوی ، کارپرداز کارگاه به عمل آورند . 

3-لوازم درخواستی در ردیف 16 نیز تهیه شده و لیکن این کارگاه از تهیه ی متعلقات مربوطه شدیدا معذور می باشد !

 

با سپاس

سرپرست کارگاه

...

 

ساعتی بعد ، نامه ی تایپ شده روی سربرگ های شرکت را امضاء می کنم و می فرستم برای مهندس احمدی . نامه ای که تا مدتهای مدید ، می شود دستمایه ای برای شوخی و خنده های بعد از ساعت های کار . برای یادآوری روزهای اول کار و روزهای تجهیز کارگاه . برای آنکه دمی بنشینیم و فکر کنیم که ساعت های گرم و هوای داغ و دم کرده ی دشت سوزان را ، بین ساعت 12 تا 3 بعد از ظهر گاهی باید با استراحت بر روی تخت ها ی دو طبقه و نه دو نفره ، سپری کرد .

 

 

 

 

خاطرات کار و کارگاه . خاطرات حواشی کار

 

پیرمردی دوست داشتنی در هتل !

روزهای شروع یک پروژه ی جدید است . پروژه ای در پنجاه کیلومتری در شهری که از محل دفتر شرکت بیش از هزار کیلومتر دور است . هنوز نه کارگاهی تجهیز شده است و نه ساختمانی اجاره کرده ایم . یک مهندس که بچه ی همان شهر است را به عنوان معاون آینده ی کارگاه و سرپرست موقت کارگاه به کار گرفته ایم . مجبورم تا زمانی که خانه ای اجاره کنیم و یا کانکس های اسکان موقت را در محل کارگاه بگذاریم ، دو سه روزی در هتل باشم . هتلی که بهترین خاصیتش ، صبحانه اش است !

در رستوران هتل ، بشقاب پر از نیمرو و گوجه و خیار شور را می گذارم روی میز . یک لیوان شیر هم می آورم و یک بشقاب پر از نان . مشغول خوردن می شوم .

رو به روی من ، پشت یکی از میزهای ردیف کنار پنجره ، پیرمردی نشسته است . باید سنی حدود شصت ، شصت و دو سه سال داشته باشد . پیرمرد ، شاداب و سرزنده به نظر می رسد . لباس های اتو کشیده ، صورت اصلاح شده ، موهای شانه شده و مرتب . این ها اولین چیزهایی است که در برخورد با پیرمرد به چشم می آیند .

کنار پنجره ی رو به محوطه ی بیرون از هتل ، پیرمرد ، تنها ، نشسته و مشغول خوردن صبحانه است . صبحانه ای که تشکیل شده از یک سیب قرمز بزرگ که مرد آن را به تکه های مساوی تقسیم کرده و با چنگال ، به آرامی و با حوصله ی تمام ، یکی یکی ، بر می دارد و در دهانش می گذارد و می خورد .

از ذهنم می گذرد که شاید شادابی او به خاطر همین شیوه ی صبحانه خوردنش باشد ! در هتل باشی و منوی صبحانه ی متنوعی مقابلت باشد و فقط میوه بخوری ؟ اراده ای می خواهد که باید قابل ستایش باشد ! سخت باید باشد ، سخت !

همین طور که صبحانه ام را می خورم ، در ذهنم با وضعیت جسمانی خودم در آینده کلنجار می روم . هفده هجده سال بعد ، اگر من هم به سن این مرد برسم ، وضعیتم چگ.نه خواهد بود ؟ آیا به همین مرتبی خواهم بود ؟ آیا به شادابی او خواهم بود ؟ آیا می توانم به خاطر حفظ سلامتم ، صبحانه فقط میوه بخورم ؟ آنهم فقط یک عدد سیب ؟ آیا این کار باعث سلامت جسمی ام خواهد شد ؟

نه ! گمان نکنم ! گمان نکنم شادابی و سرزنده بودن مرد به خاطر این چیزها باشد . حتما شغلش طوری بوده و هست که استرس ندارد . حتما در زندگی آدم شادی بوده و غصه های بزرگی نداشته . شاید تجربه های تلخ زندگی اش کمتر از آنچیزی بوده که روی سلامتش تاثیر گذاشته باشد . و ... و ... .

فکرهای مختلف همینطور از میان بشقاب صبحانه ی من و تکه های سیب پیرمرد ، درون ذهنم رژه می روند . انگار با این فکرها دارم با گذشت زمان کنار می آیم . باید زمان بگذرد و صبحانه ام تمام شود و خودم را جمع و جور کنم و سوار ماشین  معاون کارگاه شوم که به زودی می آید جلوی هتل ، و بروم سمت پروژه . پنجاه کیلومتر خارج از شهر .  

درگیر این فکرها و درگیر صبحانه و درگیر گذشت دقایق هستم که پیرمرد از جایش بلند می شود . با یک دستمال دستهایش را تمیز می کند . ببا دستمال دیگر لبها و اطراف لبهایش را تمیز می کند . نگاهی به ساعتش می اندازد و می رود . از رفتنش خوشحال می شوم . حالا می توانم بدون دیدن او ، بدون فکر کردن به او با سرعت بیشتر صبحانه ام را بخورم . بعد بروم یک لیوان چایی بردارم و منتظر آمدن معاون کارگاه باشم . اگر زود آمد که هیچ ! اگر تاخیر داشت ، یک لیوان چایی دیگر هم خواهم خورد ! شاید تا ظهر ، در طول پروژه و پیگیری کارها ، فرصتی و جایی برای چایی خوردن نباشد !

می خواهم بروم چایی بباورم که پیرمرد برمی گردد . خیلی آرام و خونسرد ، بشقابی را که در دست راست دارد روی میز می گذارد . بعد ، با دست راستش ، صندلیای را کمی عقب می کشد و همینطور که در حال نشست روی صندلی است ، بشقابی را که در دست چپش گرفته ، روی میز می گذارد . با تعجب به بشقابهای پر از صبحانه نگاه می کنم . نیمرو . خامه . عسل . حلیم . نان . گوجه . پنیر و ... .

از ذهنم می گذرد : این است راز شادابی مرد ! نگاهم در نگاه مرد گره می خورد . هر دو لبخندی می زنیم و او می نشیند و من بلند می شوم . می روم . زمانی برای چایی خوردن نمانده است . معاون کارگاه رسیده و جلوی هتل منتظر من است . یک روز پر از کار و پر از دوندگی پیش روست . روزی مثل همه ی روزهای شروع یک پروژه .

می روم و می دانم که حالا باید به طور جدی به سالهای آینده ام فکر کنم . آیا من هم در سن شصت و چد سالگی می توانم به این خوبی و سرزنده ای و شادابی صبحانه بخورم ؟!!

 

خاطرات آدمهای کار . خوزستان .

 

خاطرات خوزستان ، یک دوجین سال قبل

دوم : رستم ، پیمانکار حمل مصالح

-        علو ... سلام ... عاقای شمسی پووور ؟

صدایی بسیار بم ، با تن بالا ، از آن صداهایی که به آن می گویند صدای کلفت ، با لهجه ای جنوبی که تلفظ حرف الف بیشتر شبیه عین است ، پشت خط است . صدا واقعا کلفت و خشن است .

-        بله بفرمایید .

-        من رستمم . رستم عابدی .

به ذهنم فشار می آورم . رستم عابدی ؟ بی گمان از پرسنل شرکت نیست . از دوستان قدیمی هم نیست . اگر بود ، صدایش فراموش نشدنی بود !! دارم با ذهنم کلنجار می روم که خودش به کمکم می آید :

-        شماره تو عاقای علوی داد ...

-        آهان ... آقای رستم عابدی . پیمانکار . در خدمتم .

یادم می آید که یکی از همکارهای قدیمی از او برایم گفته بود . آقای علوی ، که ظاهرا قبلا در پروژه ای با رستم عابدی همکار بوده .

حرف ها شروع می شود . از سوابق کاری اش می گوید . از ماشین آلات و امکاناتی که دارد می گوید . از اینکه درخوزستان و بخصوص در اهواز ، حرفش حسابی در رو دارد و کارش لنگ نمی ماند . می گوید و می گوید و آخر سر قرار می شود برود کارگاه و با سرپرست کارگاه صحبت کند و به نتیجه برسند .

نیم ساعت بعد ، گوشی موبایلم را روی میز می گذارم و تلفن دفتر را بر میدارم . شماره سرپرست کارگاه را می گیرم .

-        الان یک نفر بهت زنگ می زنه . پیمانکاره . چند تا کامیون داره . اگه سر قیمت باهاش توافق کردی بگو تا قراردادشم بنویسیم .

-        شماره اش چنده ؟ اسمش چیه ؟

-        اسمش رستمه . از روی صداش می فهمی خودت !

و رستم عابدی ، از چند روز بعد می شود پیمانکار کارگاه . کامیون هایش در کارگاه مشغول کار می شوند . دو سه باری که می روم کارگاه ، او را نمی بینم . اما تقریبا هر هفته ، سه چهار بار تلفنی با او حرف می زنم . کم کم چیزهای بیشتری از او می فهمم . هم از کارش . هم از خودش . هم اینکه از کجا شروع کرده و به کجا رسیده . می فهمم که دو تا پسر دارد که خیلی هم دوستشان دارد . یکی کلاس چهارم است و یکی کلاس دوم . و ... و ... .

کمتر از دوماه بعد ، روزی که باید به کارگاه بروم با رستم قرار می گذاریم که حساب کتابش را رسیدگی کنیم و صورتجلسه کنیم . ظاهرا با کارگاه بر سر تناژ دو سه تا کامیون اختلاف دارد . اختلافشان عدد بزرگ و مهمی نیست ، اما به هر حال باید همه چیز شسته رفته شود . زنگ می زنم و آدرس دفترش را از او می گیرم .

-        نهار هم دعوتی . بعد عز نهار می رسونمت کارگاه .

این غلظت حرف زدنش برایم جالب است . با سرپرست کارگاه قرار می گذاریم که برویم دفتر رستم . دفتری که ظاهرا دیوار به دیوار خانه اش است . من از فرودگاه مستقیم تاکسی می گیرم و آدرس را به راننده تاکسی می دهم . سرپرست کارگاه هم قرار می شود خودش را به ما برساند .

سوار بر تاکسی ، به سمت دفتر رستم می روم . نزدیکی های جایی که حدس می زنیم دفتر رستم باشد ، شماره اش را می گیرم .

-        سلام .

-        سلام ... کجایی مهندس ؟

-        من از دوربرگردون سوم دور زدم . دفترت کجاس ؟

-        سرکوچه 16 . کنار سنگ فروشی .

 هنوز به کوچه شماره 16 نرسیده ایم . برایم دیدن رستم جالب است . دیدن مردی که صدایی با آن ابهت دارد . همینطور مردی که از حرف زدنش معلوم است اعتماد به نفس بالایی دارد . یاد رهبر می افتم . مردی از سالهای قبل و کارهای قبل که صدایی داشت به بمی صدای رستم . البته کمی نازکتر از صدای رستم . هیکل رهبر درشت بود . مثل یک تنه ی درخت کهن سال . پر ابهت و استوار . صدایش کلفت بود و لوطی منش بود . رهبر از راننده های قدیمی بود . با مرام و با قلبی مهربان . آنگونه که مهربانی اش با هیکلش تناسبی نداشت !

حالا صدای رستم برایم تداعی گر اوست . اما بی گمان صاحب این صدا باید از رهبر هیکلی تر و تنومند تر باشد . خنده ام می گیرد . اگر با او به اختلاف برسیم و کارمان بالا بگیرد حتما با یک ضربه ی دست می تواند طومار مرا در هم بپیچد ! در ذهنم رستم را تجسم می کنم . رستمی شبیه نگاره های رستم دستان در نقاشی های شاهنامه ای . با این فکرها درگیرم که ناگهان تابلوی کوچه شماره 16 از جلوی چشمم رد می شود .

-        نگه دار رییس . همینجا .

پیاده می شوم . هفتاد هشتاد متری از کوچه شماره 16 رد شده ام . برمی گردم . هر چه نگاه می کنم رستمی نمی بینم . جلوی یک خانه بچه ای دارد با دوچرخه اش کلنجار می رود ! انگار دوچرخه خراب شده . چند نفر در پیاده رو ایستاده اند و به زبان عربی با هم حرف می زنند. صدای همه ی آنها بلند است . هیچکدام اما صدای رستم نیست . نزدیک سنگ فروشی می رسم . مردی داخل سنگ فروشی نشسته و سیگار می کشد . شماره ی رستم را می گیرم . تا وصل شود طول می کشد .

مردی از کنارم رد می شود . بوی تنباکو می دهد . صدای مردها تمام شدنی نیست ! درِ خانه ای باز می شود و مردی از خانه بیرون می آید . بدون آنکه به اطراف نگاه کند می نشیند کنار بچه و دوچرخه . صدای زنگ موبایلش که بلند می شود ،  دست می کند در جیبش و موبایلش را بیرون می آورد .

-        سلام . پس کجایی مهندس ؟

می رسم سه چهار قدمی مرد . صدا صدای رستم است . گوشی را قطع می کنم و می گویم :

-        برگرد رستم . پشت سرتو نگاه کن .

به شیوه ی مردان آن دیار روبوسی می کنیم . من و رستم . رستمی که صدایش صدای رستم دستان است و قدش چیزی حدود یک متر و شصت سانتی متر و شاید کمتر !! در شگفت می مانم از تناسب آن قد و آن صدا !!

                                                     ------------------------------

سالها از آن روز و از دیدن رستم می گذرد . یک دوجین سال عجیب می گذرد . بعد از یک دوجین سال ، دوباره به اهواز آمده ام . در پیگیری کارها ، گذارم به حوالی دفتر و خانه ی رستم می افتد . دفتری که پسر کوچک رستم ،در آنجا می نشست و برایم نقاشی می کشید و من از نقاشی هایش تعریف می کردم . هنوز نقاشی پسر کوچک رستم را دارم . شکل یک کامیون که با خط کودکانه و خودکار آبی روی در آن نوشته : « اف هاش ماشین احمد عابدی » .  و روی بدنه ی طولانی کامیون با همان خط نوشته : « من آقای شمسی پور را دوست دارم » .

حالا احمد باید دانشجو باشد ! شاید هم سرباز باشد ! رستم هم حالا حتما کامیون هایش بیشتر شده اند و کار و بارش بهتر شده . از جلوی کوچه شماره 16 رد می شوم . نشانی از سنگ فروشی و از دفتر رستم نیست . اما من از ذهنم می گذرد :

-        « من دوستی دارم که رستم است و پسری دارد که اسمش احمد است ... » 

خاطرات آدمهای کار - خاطرات حواشی کار

خاطرات آدمهای کار - خاطرات حواشی کار

« آدمهای خوب و دوست داشتنی »

باید بروم ماموریت . به یک شهر جنوبی . جنوب غربی . باید بروم اهواز .  از شرق به غرب ! فرصت خوبی است تا در بین دو روز کاری – چهارشنبه و شنبه – دو روز هم مرخصی بگیرم و گشتی در شهرهای اطراف بزنم . می شود یک سفر کوتاه را برنامه ریزی کرد . با لیلا می رویم .آنجا  لیلا می رود خانه ی برادرش در یکی از شهرهای اطراف و من می روم دنبال کارهایم .

برای رسیدن به اهواز سه راه وجود دارد . یکم : رفتن با ماشین و بیست ساعتی را در راه بودن . دوم : رفتن با هواپیما به تهران آباد و از آنجا به اهواز . سوم : رفتن از کرمان به یزد با ماشین و از یزد به اهواز با هواپیما .

مرد راه اول نیستم ! راه دوم هم هزینه اش بیشتر از آن چیزی است که حریفش شوم . پس می ماند راه سوم . با ماشین می رویم یزد . از یزد با پرواز می رویم اهواز .  

در فرودگاه اهواز ، کوله پشتی لپ تاپ و کوله پشتی دوربین را روی صندلی های سالن انتظار می گذارم و می نشینم تا لیلا برود ساکش را بیاورد . چند دقیقه ای می گذرد تا ساکها روی نوار متحرک داخل سالن قرار گیرند . از دور دارم نگاه می کنم به مسافرهای منتظر ساک . بعضی ها خسته اند . بعضی ها بی حوصله . یکی دو نفر خوشحال هستند . خوشحال از سالم بر زمین نشستن ! بیشترشان اما عجله دارند . ساعت از نیمه شب گذشته است . همه عجله دارند تا هرچه زودتر به جایی برسند که بتوانند سر بر روی بالشی بگذارند و چند ساعتی آرام بخوابند .

لیلا منتظر رسیدن ساک است . یک لحظه چشمم به زنی می افتد که در فرودگاه یزد ، نزدیک ما در صفِ گرفتنِ کارت پرواز بود . زن عجله دارد . عجله در تمام حرکاتش موج می زند . انگار نگران هم هست . شاید نگران این است که وسایلش نرسیده باشند ! بچه اش چند قدم آنطرف تر منتظر اوست .

زن یک ساک را از روی نوار نقاله بر می دارد . انگار سنگین است . برای او سنگین است . به زحمت ساک را می گذارد کنار نوار . زن دیگری که همراه اوست می آید کنارش . نگاهی به برچسب روی ساک می اندازند و نگاهی به تگ روی کارت پرواز زن . زن ، ساک را رها می کند و برمی گردد کنار نوار . نواری که حالا از حرکت ایستاده است و هفت هشت تایی ساک روی آن منتظر صاحبانشان هستند .

لیلا می آید به سمت من .

-        ساک ما نیست .

-        نیست ؟

-        نه . نبود .

نگاهم بی اختیار می رود به سمت زن . ساکش را برداشته و می خواهد برود . می روم سمت ساکی که زن روی زمین انداخته است . ساک ما ! زن ، حوصله ی آنکه ساک را دوباره بگذارد روی نوار نداشته است !

نمی دانم چیزی باید گفت یانه . بادم می آید که در فرودگاه یزد ، بچه ی دو سه ساله ی زن ، به مادرش التماس می کرد که او را بغل کند و او این کار را نمی کرد . خنده ام می گیرد . از ذهنم می گذرد : « ما چه مردمان خوب و دوست داشتنی ای هستیم ! »

لیلا می پرسد :

-        دیدی کی اینو اینجا گذاشت ؟

به سمت در خروجی می روم :

-        نه ! ندیدم !  بریم که صبح زود باید برم سوسنگرد !

خاطرات کار و کارگاه - خاطرات خوزستان ، یک دوجین سال قبل ( 1 )

خاطرات خوزستان ، یک دوجین سال قبل

یکم : احمد ، پیمانکار حمل مصالح

در خنکای دی ماه سال 1381 ، در دفتر سرپرست کارگاه ، در کارگاهی حدود سی کیلومتری اهواز نشسته ایم . من ، که پیمانکارم ، حاجی که معاون شرکت است و مدیر پروژه ، دو مهندسی که سرپرست و معاون کارگاه هستند و تکنسینی که مسئول ماشین آلات کارگاه است . حاجی و آن دو مهندس دامغانی هستند . من شهرکردی و مسئول ماشین آلات اهل قزوین است . کار و کارگاه ، به شهر و قومیت آدمها کاری ندارند . فقط به کار آدمها کار دارند ! حالا این کار ، کارِ تمام نشدنی دنیا ، ما را در شهری غیر از شهر خودمان به هم رسانده است .

آنها نشسته اند و در مورد روند کاری کارگاهشان برنامه ریزی می کنند . من هم احتمالا نخود هر آش هستم ! تا چندی قبل ، من و حاجی همکار بودیم . با هم اما کنار نیامدیم ! اختلاف های کاری مان بیشتر از یکدلی رفاقتمان بود . ترجیح دادیم رفاقت را نگهداریم و همکاری را رها کنیم ! حاجی ماند و من از شرکت رفتم .

حالا بعد از مدتی این در و آن در زدن ، شده ام پیمانکار ِ کاری که دوستش داشته ام . اما هنوز نمی دانم که آن اختلاف نظرهای کاری ، اینجا هم باعث می شوند که بگذارم و بروم ! این اتفاق چند ماه بعد رخ می دهد با ضرری که آثارش تا همیشه همراهم خواهد ماند ! همانطور که رفاقت با حاجی خواهد ماند و دوستی با سرپرست کارگاه .

آبدارچی کارگاه ، چایی می آورد . سینی چایی را می گذارد روی میز و می رود که قندان بیاورد . اما بعد از چند ثانیه بر می گردد :

-        حاجی ، احمد ، پیمانکار مصالح اومده . می خواد شما رو ببینه .

منتظری پیمانکار حمل مصالح کارگاه است . بیست سی تا کامیون از خودش و دیگران آورده و برای کارگاه مصالح می آورد . خاک و شن و ماسه .  او بزرگترین طلبکار کارگاه هم هست ! مقدار طلب او از شرکت ، از کل قرارداد بین من و شرکت بیشتر است !

-        بگو بعد از جلسه ...

جمله ی حاجی تمام نشده که سر و کله ی احمد پیدا می شود . در درگاه اتاق می ایستد .  مردی با اندامی متوسط ، چهره ای دوست داشتنی و لبخندی که در اوج عصبانیت هم کنار لبش هست ! و البته با لهجه ای خوزستانی که با صدای احمد به دل می نشیند . دستانش را می زند به چارچوب در .

-        السلام علیکم . جلسه داری حاجی ؟

-        علیکم السلام . آره . یه چند دقیقه بیرون باش ....

و باز جمله ی حاجی تمام نشده ، احمد عصبی و دلگیر به حرف می آید :

-        باشه ! می رم بیرون . راستی حاجی ، برای من پول آوردی ؟ می دونی چقد بدهکاری به من ، حاجی ؟

-        نه ! یه چند روزی صبرکن ...

-        باشه ! می رم ! ... صبر هم می کنم ، حاجی!

گمان می کنم بودن من آنجا دلچسب هیچکس نیست . بلند می شوم که بروم بیرون . احمد ، با لبخندی بر لب ، اما با حرکاتی که عصبانیتش را کاملا بروز می دهند ، می آید داخل اتاق . نگاهی به در اتاق می ندازد . لبخندی می زند و کلید در را از درون سوراخ قفل بر می دارد . من و او تقریبا هم زمان ، از اتاق سرپرست کارگاه بیرون می آییم . در میان تعجب حاجی و مهندس های کارگاه ، احمد در اتاق را می بندد . کلید را در قفل می چرخاند و در را قفل می کند . حالا آنها داخل اتاقند و من و احمد ، درون راهرو !

-        حاجی ! صدامو می شنفی ؟

-        این چه کاریه می کنی احمد آقا ؟

-        خودت گفتی برو ! من رفتم حاجی ! پولم که دادی ، میام در باز می کنم . خداحافظ حاجی !

احمد برمی گردد و نگاهی به من می اندازد . هر دو می خندیم .

-        احمد خداوکیلی بدهی من هم زیاد بشه زندانیم می کنی ؟

-        ها والله !

-        حالا بی خیال شو احمد جان . زشته . حرمت حاجی رو نگه دار !

-        می خوای خودتم بندازم اون تو ؟

و باز می خندیم . احمد کلید را می دهد به آبدارچی و با صدایی آرام می گوید :

-        تا من از کارگاه نرفتم بیرون ، باز نکنی ها ! فهمیدی ؟

از درون اتاق صدای حاجی می آید و سرپرست کارگاه که احمد را صدا می زنند . اما احمد رفته است و آبدارچی کلید به دست هم رفته است دنبال قندان !

                                                   ******

دوازده سال گذشته است . یک دوجین سال رنگارنگ ، تیروه و روشن ، گذشته است . خنکای پاییزی روزهای آخر مهر ماه 1393 ، با گرد و غبار سوغات عراق در هم آمیخته اند ! برای برنامه ریزی شروع پروژه ای جدید در اطراف اهواز ، به اهواز آمده ایم . از محل پروژه بازدید کرده ایم .جلسه های مقدماتی تمام شده اند . از روی پل چهارم در حال عبوریم که صدای زنگ موبایلم بلند می شود . صفر نهصد و شانزده ... شماره ای که برایم آشنا نیست .

-        بله ؟

-        السلام علیکم ... می شناسی ؟

-        به به به ! درود بر تو ... خیلی مخلصیم حاج احمد آقای گل گلاب ...

-        معلوم هست کجایی تو ؟ باز اومدی شهر ما می گن ؟ ها ؟

-        البته با اجازه .

و حرف میزنیم . از یک دوجین سال قبل شروع می کنیم تا می رسیم به امروز . او در تهران است و من در اهواز . قرار می شود همدیگر را ببینیم . قرار می شود برای شروع کار جدیدمان ، ماشین آلات برایمان جور کند . قرار می شود باز با هم کار کنیم . کاری که تمامی ندارد . کاری که آدمهایش تمام می شوند اما خودش تمام نمی شود . حاجی سالهاست مرده است . علی ، سرپرست کارگاه ، سالهاست فقط پشت تلفن است ! با معاون کارگاه هر چندسال یکبار در فرودگاه یا در اطراف پروژه ای ، اتفاقی به هم می رسیم . صدای احمد را بعد از دوازده سال و به واسطه ی یکی از آدمهای دیگر کارگاه ، می شنوم .  و ... و ... یاد یک ضرب المثل آمریکایی می افتم که می گوید : « زمانهای سخت تمام می شوند ، اما مردمانِ سخت ، باقی می مانند » . اما ، در اینجا ، مردمان سخت ، سخت باقی می مانند . و زمانهای سخت ، عجیب تمام نشدنی به نظر می آیند .

چند ساعت بعد ، از اهواز با تمام خاطراتش بیرون زده ایم . تا شروع کار و روزها و ماهها و سالهای آینده .

 

خاطره خوانی : خلیل گندهه ، خلیل کوچیکه

خاطره خوانی 

      « خلیل گندهه ، خلیل کوچیکه » 

پیش درآمد : 

1 - سه شنبه قبل ، خاطره خوانی روایت دنیا ، نوشته نادر بر دیوار چارو جاگرفت . این سه شنبه خاطره خوانی همان روایت از دید فرد دیگر حاضر در صحنه ( مجید ) ، بردیوار چارو جای می گیرد . خاطره ای که در همین وبلاگ در تاریخ سه شنبه سوم اردیبهشت 92 و در پست : http://charoo.blogfa.com/post/26 نوشته شده بود . 

2 - برای شنیدن این فایل صوتی به 12 دقیقه وقت نیاز دارید

3 - این فایل صوتی رامی توانید از اینجا دانلود کنید

http://s5.picofile.com/file/8145787300/Voice000.3gp.html

4 - برخی دوستان فایل خاطره خوانی قبلی را نتوانسته بودند دانلود کنند . اگر اینبار هم مشکل باقی بود ، و تمایل داشتند ، می توان از طریق ایمیل فایل را برایشان فرستاد . 

باقی بقایتان . 

 

خاطره خوانی - نوشته ی نادر

خاطره خوانی

پیش درآمد :

نهم مهر 92 ، نادر تشرعی ، که به همت او این وبلاگ به راه افتاد ، آخرین چشم نوشته اش را بر دیوار چارو جسباند .

گذشت و گذشت تا چند روز پیش که به لطف وایبر ، مرا مهمان چند لحظه ی احوالات و چشم نوشته هایش کرد . چند لحظه ای که در آن این اجازه را از او گرفتم که یکی از خاطراتش را بخوانم .

بد خواندنم را ببخشید . صدای من صدای نادر نخواهد شد . نگاه من نیز نگاه او نخواهد شد .

و اما :

1 – برای شنیدن این خاطره خوانی به 13 دقیقه وقت نیاز دارید .

2 – حضرت نادر ، منتظر چندسطری که قول نوشتنش را دادی هستم .

3- این خاطره خوانی را از اینجا دانلود کنید :

http://s5.picofile.com/file/8143401800/Voice00053_1_.html

4- امییدوارم کامنت های دوستان را در حد ممکن ، حضرت نادر پاسخگو باشد . 

ارادتمند : مجید . باقی بقایتان . 

نشستن در کانال

نشستن در کانال !

کم کم غروب ، بر دشت سایه می افکند .انتهای آبی یک دست آسمان را ، تابش آخرین پرتوهای خورشید بر یک تکه ابر سرگردان ، به رنگ بنفش می کشاند . اینجا هر روز غروب ، مثل عصرهای جمعه است . خاموش و دلگیر .

سوار بر جیپ ، همراه مهدی به سمت انتهای کانال می رویم . طبق روال هر روز ، می رویم تا به آخرین اکیپ کاری ، قبل از تعطیل شدن سری بزنیم . امروز اما می دانیم  که به آنها نمی رسیم ! تا ما به انتهای کار برسیم ، آنها به کارگاه برگشته اند . ما می رویم که فقط به کارهای اجرا شده ، سری بزنیم . تقصیر از خود ما بود . در حرف زدن با سلیمان خیلی معطل شدیم . شاید بیشتر از یک ساعت . سخت است یک ساعت حرف زدن ، در اوج روزهای کار و گرفتاری های کار . اما واجب بود .

طایفه ی سلیمان ، از اوایل مهر به اینجا می آیند . دشت های سبز و سرد را می گذارند و می آیند اینجا ، در میان دشتی بزرگ با سنگ های سیاه و سوخته از آفتاب . چادر هایشان را برپا می کنند و تا آخرهای فروردین اینجا هستند . خودشان ، معلم مدرسه ی سیارشان ، ماشین هایشان که روز به روز زیادتر می شوند ، موتورهایشان که شماره شان کم کم سر به فلک می زند و بزهایشان که روز به روز کمتر و کمتر می شوند . همه و همه چند ماهی اینجا هستند .

نیمی از چادرهای طایفه در سمت راست کانال برپا شده اند . مدرسه و نیمی دیگر ، در سمت چپ کانال . فاصله ی اولین چادر با کانال کمتر از بیست متر است . چادری که از همه ی سیاه چادرهای دیگر بزرگتر است . سیاه چادر سلیمان . سلیمان از نظر سنی بزرگ طایفه نیست ، اما به هر دلیلی که هست ، او رییس طایفه است . اوست که برای گرفتن شن و ماسه و سیمان ، هر روز سری به کارگاه می زند ! می خواهد بنای یک تکیه را در میان بیابان پی ریزی کند . محلی ها ، مردمان سیه چرده ی روستاهای اطراف مخالف این کارند . می گویند سلیمان می خواهد به بهانه ی ساخت تکیه ، زمین های اطراف کانال را تصاحب کند . برای ما اما این موضوع ، مشکلی نیست . مشکل ما با سلیمان و طایفه اش در جای دیگری است . در کانال !

از وقتی چادرها برپا شده اند ، در طولی حدود دویست تا سیصد متر ، رفتن درون کانال ، برای اجرای بتن ، برای آرماتور بندی و قالب بندی و بتن ریزی آبگیرها و سازه های دیگر ، کاری سخت شده است . کانال امن تر ین جا شده است برای افراد طایفه ، که دور از چشم دیگران داخل آن بروند و خودشان را راحت کنند و پرسنل کارگاه را ناراحت ! به قول سلیمان :

-            ها ! مردم می رن تو کانال می شینن !

برای آنکه مردم طایفه کمتر داخل کانال بنشینند و راحت شوند ، یک تانکر آب به سلیمان داده ایم . شن و ماسه و سیمان  هم داده ایم با این شرط که آنها را خرج ساختن یکی دو تا سرویس بهداشتی کنند در میان چادرها .

هر روز ، تانکر آب را پر می کنیم ، ظرفهایشان قابلمه ها و آفتابه ها را هم پر از آب می کنیم ، اما نه ساخت سرویس بهداشتی شروع می شود ، نه نشستن آنها در کانال تمام می شود ! به پایان رساندن کار این سیصد متر ، شده است بزرگترین مشکل کارگاه ! امروز ، نقشه بردار نظارت ، پایش رفته بود روی جای نشستن یکی از آدمهای سلیمان ! همین بهانه ای شد تا ریختن بتن کف آبگیر به فردا  بیافتد . ناراحت از این موضوع ، سوار بر جیپ ، به سراغ سلیمان آمدیم . بیشتر از یک ساعت ما حرف های خودمان را می زدیم و او حرف های خودش را ! 

-            اگه بخواین خودمون بنا هم می ذاریم که زودتر دو تا سرویس بهداشتی بسازن !

-            نه مهندس جان ! ما خودمون کارگر داریم ، بنا داریم ، همه کاره داریم . شما فقط آجر بده که ما یک تکیه بسازیم !

-            مصالح تکیه بعد از ساختن سرویس های بهداشتی . هر وقت مردمت دیگه نرفتن توی کانال بشینن ، اون وقت بیا تا برای تکیه شن و ماسه و آجر و سیمان بدیم .

-            من قول می دم دیگه کسی نره توی کانال بشینه ! شما این کار تکیه رو راه بنداز بقیه اش با من !

-            لااقل بگو برن چند متر دورتر ! شما که به هر بهانه ای وسط بیابون تظاهرات راه می اندازید و راه می افتین و شعار می دین ، لااقل برای این کار هم پنجاه متر راه برین !

-            باشه مهندس جان . شما مصالح تکیه رو برسون ، من هم قول می دم دیگه کسی توی کانال نشینه !

اصرار سلیمان برای ساختن تکیه و نساختن سرویس های بهداشتی عجیب است !

عاقبت ، خسته از حرف زدن ، به سمت انتهای کانال می رویم . پیش از تاریک شدن هوا ، نگاهی به بتن ریزی های امروز کانال می اندازیم و نگاهی به بخشی از کانال که برای فردا آماده شده است . مهدی می خندد و می گوید :

-            خوبه اینجا چادر نزدن ! اگه نه به جای بتن ...

-            بس کن مهدی . اعصاب معصاب ندارما ! تو دیگه همینی که هست رو به هم نزن !

سوار ماشین می شویم و برمی گردیم . کم کم سیاهی می آید تا رنگ بنفش آسمان را نیز در خود گم کند . نزدیک چادرها می رسیم . کنار برخی از چادرها ماشینی پارک شده است . بیشتر وانت . یکی دو تا هم پژو . کنار هر چادر دو سه تا بچه در حال بازی هستند  . کنار یکی دو تا چادر هم آتشی برپاست .

نزدیک چادر سلیمان می رسیم . وسوسه شده ام دوباره بروم سراغش . این بار می خواهم بروم درون چادرش . می خواهم ببینم چادرهای اینها ، با چادرهای مردمان دوست داشتنی اطراف کارگاه های دیگر چه فرقی دارد ؟ می خواهم ببینم طعم خوراکی های اینها با روغن و خرماهای خانه ها و سیاه چادرهای مردمان اطراف کارگاه قبلی ، - بیشتر از هزار کیلومتر آنطرفتر ، به سمت غروب خورشید -  چه تفاوتی دارد ؟ و ...

نرسیده به چادر ، مهدی دستش را می گذارد روی بوق ماشین ! به جلو نگاه می کنم . سلیمان ، آفتابه به دست از درون کانال بیرون می آید !

-            باز خوبه آفتابه با خودش برده !

سلیمان غافل از مفهوم این بوق ممتد ، دستی برای ما تکان می دهد !

-            برو  مهدی . پاتو بذار روی گاز و برو .

به سیاهی تلی از شن و ماسه خیره می شوم ، کنار تانکر آب . سرانجام شب بر دشت چیره می شود . به کارگاه می رسیم و بر سر سفره ی شام ، با هفت هشت نفر از بچه های کارگاه ، بحثی بی نتیجه را ادامه دهیم :

 

-            ساختن تکیه واجب تر است یا سرویس بهداشتی ؟

درود . 

نمی دانم چرا ، اما گمان کنم چارو تا یکی دو هفته ی دیگر به روز نشود . 

ارادتمند . 

بدرود . 

ترانه های راهسازان دیروز و امروز

( هفتم )

نگهبان بودم .

نگهبان چند تا ماشین راهسازی .

بر بیابون .

یه روز  حوصله ام سر رفت

شروع کردم سنگ روی سنگ چیدن .

فردای اون روز چند تا سنگ دیگه و

هی روز پشت روز و

سنگ روی سنگ .

عاقبت نوبت مرخصی ام شد و

رفتم خونه و سنگ ها رو گذاشتم برای بیابون  .

از مرخصی که برگشتم

دیدم نگهبان بعد از من

روی چاردیواری سنگی

چند تا شاخه­ی درخت انداخته و

زیر اون سقف

داره با زن و بچه اش زندگی می کنه !

گفتم :

-        خوش می گذره رفیق ؟

گفت :

-        شکر خدا !

شغلی داریم و سرپناهی و نفسی که هنوز میاد و عمری که می گذره .

 

 

کارگرهای روزمزد

کارگرهای روز مزد

برف می بارد !

و تمام دلهره ی من در این است

که مبادا

همچنان برف ببارد !

ترسم از این است

که بیکار بمانم ،

و روز ،

با سپیدی برف به پایان برسد ؛

و شب

با روسیاهی من ، آغاز شود

آن دم که به خانه می رسم

با دستهای خالی .

و دست های یخ زده ی منتظر ،

می پرسند :

-        هنوز می بارد ؟

و من نمی دانم

از برف می پرسند ، یا از فلاکت ؟

 

پ ن 1 : برف زیباست ... بارش برف زیباست ... زمستان زیباست ... سپید است ... اما زیباتر آن است که زمستان برود و روسیاهی اش به ذغال بماند !

پ ن 2 : در هنگامه­ی مرگ رنگ­ها و چیرگیِ سیاهی و تیرگی ، سپیدی برف ، نشان امید به طبیعت است و تاریخ و روشنی .

 

 

 

خوشی های پنهان ، ماتم های پرهیاهو

خوشی های پنهان ، ماتم های پرهیاهو

رفتن  برخی از راه ها خستگی ندارد . هر چقدر هم بروی و به مقصد نرسی ، باز هم خسته نمی شوی . راهی که برای اولین بار از روی آن بگذری از آن جمله راه هاست . راهی که در انتهای آن به جایی برسی که برای اولین بار می بینی اش از آن جمله راه هاست . راه هایی که خستگی ندارند .

 بیشتر از دویست کیلومتر از مشهد دور شده ایم . از رباط سنگ گذشته ایم . در انتهای تربت حیدریه به سمت شرق پیچیده ایم . به سمت خواف . از مشهد تا تربت و بعد از آن تا گناباد و قاین و حاجی آباد را پیش از این نیز رفته ام . اما از این راه برای اولین بار است که می گذرم . می رویم به سمت کارگاهی در اطراف روستایی از توابع رشتخوار خواف . روستایی در میان تاغ زارها و قیچ ها و گیاهان کویری . راننده ی تویوتا از پرسنل قدیمی شرکت است و مسیر را خوب می شناسد . کارگاه را نیز به همچنین . من اما اولین روزهایی است که به این شرکت آمده ام و اولین باری است که قرار است سری به این کارگاه بزنم .

-              توی روستا  یه خونه گرفته ایم برای کارگاه . بچه های کارگاه ظهرها برای نهار و شب ها برای استراحت میان اونجا .

و البته می دانم که آن خانه محل دفتر فنی کارگاه هم هست . اتاق سرپرست کارگاه هم هست . حیاط بزرگ خانه و بیایان کنارش ، تعمیرگاه کارگاهند و خلاصه ، خانه همه چیز کارگاه است ! خوابگاه ، تعمیرگاه ، دفتر کارگاه و ... .

در انتهای جاده ی خاکی ، به روستا می رسیم و در انتهای روستا به خانه می رسیم . آخرین خانه ی روستا . خانه ای آجری و بلوکی در انتهای خانه های خشت و گلی . روستا ترکیبی از خانه هایی با مصالح جدید و قدیم است . نمی دانم اسم آن را پیشرفت بگذارم یا تضاد ؟ تضادی که انگار در همه چیز دیده می شود . در دستارِ سرِ مردان و کلاه ها و شال گردن های جوان ها . در صدای ساز و دهل قدیم و صدای ارگ و گیتار جدید . و ... و ... .

سرپرست کارگاه را می شناسم . در دفتر شرکت با او آشنا شده ام . یکی دو تا از راننده ها را هم در شرکت دیده ام . همین خوب است . همین که به هر حال با همه غریبه نیستم !

از ماشین پیاده می شویم . چفیه ای را که بر گردن دارم می گذارم روی صندلی ماشین . چفیه ای که هزار تا کاربُرد دارد . پاک کردن عرق سر و صورت ، گردگیری لباس های پر از گرد و خاک در کارگاه ، آفتابگیر و عرقگیر و غیره و ذالک !

قبل از آنکه به درِ خانه برسیم ، سرپرست کارگاه می آید سراغمان .

-              خسته نباشید .

-              شما خسته نباشید .

-              نهار بخوریم بعد بریم کارگاه . موافقین ؟

-              والله اینجا تو سرپرست کارگاهی و رییس ! ما فعلا مهمونیم !

از راهرویی با دیوارهای گچ و خاکی ، می گذریم و می رویم داخل اتاقی که با بی سلیقگی تمام ، گچ سفیدی روی دیوارهایش کشیده اند . اتاقی با عرض سه تا چهار متر و طول شش تا هفت متر . در انتهای اتاق و رو به روی دری که ما از آن وارد می شویم ؛ پنجره ای رو به حیاط است . و کنار پنجره ، دری که به حیاط باز می شود . روی دیوارهای اطراف ، طاقچه هایی هست که توی آنها پر است از وسایل شخصی بچه های کارگاه . در یکی از طاقچه ها هم چند جلد قرآن و مفاتیح و چند تا مهر نماز گذاشته اند .

داخل اتاق ، شش نفر با آمدن ما از جای خود بلند می شوند . معلوم است که انتظارِ آمدن ما را نداشته اند . رختخواب هایی که با عجله گوشه ای از اتاق تلنبار شده اند ، نشان می دهند که آن اتاق محل استراحت و خواب و زندگیِ کارگاهیِ هشت نفر از پرسنل کارگاه است . و سفره ی بزرگی که دو تا از کارگرها می آورند و پهن می کنند ، نشان می دهد که آن اتاق محل خوردن نهار و شام نیز هست .

یکی از راننده ها ، که او را در شرکت دیده ام و می شناسم ، در حال خواندن نماز است . سلام و احوالپرسی من با بقیه تمام نشده است که صادق ، بعضی از جمله های نمازش را با صدای بلندتر می خواند . انگار می خواهد بقیه را متوجه ی چیزی کند . اما کسی متوجه ی اشارات نظر و تغییر لحن و بلندی صدای صادق نیست !

صادق نشسته و دارد تشهد نمازش را می خواند . عاقبت پسری که اسمش حمید است و راننده ی گریدر است ، متوجه ی او می شود . اما ناشیانه ، به جای نگاه کردن به امتداد نگاه و اشاره ی چشم و ابروی صادق ، به او می گوید :

-              هم چیه صادق ؟ خوب نمازت رو بخون یره بعد درست حرفت رو بزن دیگه !

پیش از آنکه صادق بخواهد با عجله ، نمازش را تمام کند ، رو می کنم به حمید :

-              برادرِ من ! این آقا صادق خودش رو کشت که بگه اون پاسورها رو از توی طاقچه بردارین قایم کنین که من نبینم ! حالا دیگه بی خیالش شین !

در میان خنده ی راننده ی تویوتا و چهره ی خجول دو سه تا از راننده ها و اخم سرپرست کارگاه ، سفره ی نهار آماده می شود و همه مشغول خوردن نهار می شویم . چشمم دوباره می رود روی پاسورهای توی طاقچه ، کنار چند تا چفیه و یک ساک کوچک و مشتی خرت و پرت دیگر .

صادق ، ناراحت و دلخور نهارش را می خورد . سکوت بر سفره چمباتمه زده است . سکوت به خاطر پنهان نکردن دلخوشی های الکی ! شادی های بیهوده ! بازی های فراموشی آور . انگار عادت کرده ایم به شادی های کوچک و پنهانی در مقابل ماتم های بی پایان و آشکار و پر هیاهو . نمی دانم گناه فراری دادن شادی ، چه کسی را به ماتم همیشگی خواهد نشاند . 

 

 

 

اکیپ معمار حافظی - 2

- معمار حافظی -  تجربه ای ، از نوع دیگر !

   پیمانکار پل مردی است حدود پنجاه ساله که تمام موهایش را در کار بنایی و سنگ کاری سفید کرده است ! معمار حافظی .  اکیپ معمار از هفده هجده نفر از فامیل ها و همشهری هایش تشکیل می شود که سال هاست در این منطقه ی کویری ، مشغول کارند . از این شهر به آن شهر و این جاده به آن جاده . پل می سازند . دیوار می سازند . کار می کنند تا پولی به دست بیاورند . هر از چندگاهی یکبار هم برای بردنِ درآمد چند ماهه شان سری به شهر خودشان می زنند . می روند تا سری بزنند به همسرانشان که روزهای انتظار را بیشتر از شب های با شوی بودنشان تجربه کرده اند . سری بزنند به فرزندانشان ، فرزندانی که شیرین  ترین خاطره شان ، دیدن هر از چندگاهِ پدر است . دیدنی که در بهترین شرایط ، چند ده روز یکبار اتفاق می افتد . سری بزنند به مادرانشان . مادرانی که خیلی هاشان در غیاب شوهری که برای کار ، از شهر بیرون می زده ، برای فرزندانش پدر نیز بوده است . و ... .

   در مسیر راهِ درحال ساخت ، چند تا از پل هایی که باید ساخته شوند ، پل های  طاقی یا قوسی هستند . پل هایی با دیواره های سنگی ، طاق قوسی سنگی و البته پی بتنی . یکی از این پل ها ، پلی با دو دهانه ی شش متری است و ارتفاعش هم پنج متر . در شرایط عادی ، ساخت این پل کار شاقی نیست ، اما هنگامی که قرار  باشد تا چهار پنج ماه دیگر ، پروژه افتتاح شود ، این پل غولی می شود برای خودش ! به هر راهی باید زد تا سرعت کار زیاد شود . اضافه کردن سنگتراش و بنا و کارگر . افزایش ساعات کار . پاداش نقدی . و ... هر راه منطقی دیگر .

    قرار بوده کل پی را با بتن پر کنیم . اما در این کویر و شرایط ساخت بتن با بیل و لودر ( ! ) و با این وضع تامین سیمان ، باید فکری دیگر کرد . مدیر فنی کارگاه و سرپرست کارگاه با نظارت و کارفرما صحبت کرده اند و دلیل آورده اند و راهکار ارائه داده اند و در نهایت قرار شده یک دوم پی را با بتن و سنگ پر کنیم و یک دوم بالایی را با بتن تنها . ابعاد سنگ ها هم مشخص شده است . این راهی است برای کاهش هزینه و کاهش زمان ، بدون آنکه در کیفیت کار تاثیری داشته باشد .

   با مهندس محمودی که ناظر پروژه است ، از ابتدای مسیر به سمت انتها در راهیم . سوار بر پاترول ، همراه راننده ی همیشه ساکتش . با مهندس محمودی از کار حرف می زنیم . از روزهای بی پایان کار . از قرار افتتاح پروژه . از اکیپ معمار حافظی . از بلدوزرها . از انفجار . از پل . از روزگار که در کار می گذرد . چند نقطه از مسیر را با هم کنترل کرده ایم و می رویم تا سری به پل طاقی بزنیم . دیروز پی کنی اش تمام شده و امروز بتن ریزی پی شروع شده است . با آزمایشگاه هماهنگ کرده ایم که از بتن امروز نمونه گیری کند . می رویم که اگر کار آماده بود به آزمایشگاه خبر بدهیم . 

از بالای تپه که سرازیر می شویم ، بیل و لودر و پی پل و اکیپ معمار حافظی ، در انتهای دره دیده می شوند . می رویم به سمت آنها . هر چه نزدیکتر می شویم ، باور چیزی که می بینم سخت تر می شود . سنگی به ابعاد عجیبی بزرگ ، در کنار پی مانده و معمار حافظی ، دارد با دست و سر و صدا ، به راننده ی بیل حالی می کند که سنگ را بیاندازد داخل بتن پی ! قبل از ایستادن کامل پاترول ، مهندس محمودی در را باز می کند و می پرد پایین . می دود به سمت معمار .

-        مرد مومن ! این چیه می خوای بندازی داخل پی ؟

معمار که انگار انتظار رسیدن مار ا نداشته ، اول دست پاچه می شود . اما خیلی زود خودش را جمع و جور می کند .

-        این چیه ؟ خوب سنگه دیگه . سنگ !

-        این سنگ به این بزرگی رو می خوای بندازی توی پی ؟

-        خوب این سنگ به این بزرگی را کجا می ندازن پس ؟ خوب توی پی می ندازن دیگه !

هر چه محمودی عصبانی تر می شود ، معمار خونسردتر جواب می دهد . انگار دارد با جوابهایش همه چیز را مسخره می کند .

-        مرد مومن ! توی پی سنگ اینقدری می ندازن ؟

-        پس توی پی سنگ چه قدری می ندازن ؟

مهندس محمودی تقزیبا فریاد می زند :

-        سنگ چقدری می ندازن ؟ تو بگو که معماری .

معمار ، انگار که این جمله برایش گران تمام شده باشد ، رو به مهندس محمودی می کند و دست هایش را نیمه باز می کند و می گوید :

-        معلومه دیگه ، توی پی سنگ اینقدری ...

بعد خودش به اندازه بین دست هایش نگاه می کند و به ابعاد سنگ که اصلا با هم قابل مقایسه نیستند !

-        نه ! سنگ های این قدری ...

دوباره به دستهایش که کمی بیشتر باز کرده نگاه می کند و به ابعاد سنگ . باز هم قابل مقایسه نیستند ! حالا معمار هم کم کم دارد عصبانی می شود . مهندس محمودی با خشم به معمار نگاه می کند . معمار دستهایش را کاملا باز می کند . شده است عین یک صلیب . صلیبی خشمگین و عصبانی .

-        توی پل سنگ می اندازن به این اندازه ...

و وقتی می بیند باز هم سنگ بزرگتر از آن اندازه است ، ناگهان می پرد به سمت مهندس محمودی و در یک آن ، او را میان دستهایش می گیرد .

-        اصلا تو رو می ندازن توی پل که مار و بیچاره کردی ! که ما رو بدبخت کردی ...

تجسم عینی فیل و فنجان ! مهندس محمودی در میان دستهای معمار هیچ حرفی برای گفتن ندارد .  جثه ی معمار لااقل دو برابر اوست !

با راننده و یکی دو تا بناهای معمار می پریم وسط معرکه و مهندس محمودی را که دارد برای همه خط و نشان می کشد ، از دستهای معمار آزاد می کنیم و می بریم سمت پاترول . معمار هم همچنان دارد بر سرِ همشهری هایش داد و فریاد می زند .  

قبل از آنکه سرپرست کارگاه و مدیر فنی برسند ، به راننده بیل می گویم سنگ را از کنار پی ببرد دورتر .  کارگرها و بنا ها هم مشغول می شوند . قضیه ظاهرا و برای کوتاه مدت ختم به خیر می شود .

دو روز بعد ،   کارفرما و سرپرست نظارت و مدیران شرکت و کلی آدم دیگر می آیند پروژه یکی از بازدیدهای هفتگی و بررسی شرایط برای امکان افتتاح در زمان مقرر . مهندس محمودی هم همراه اکیپ است . کاملا مشخص است که جریان را با آب و تاب برای مسئولینش گفته و حالا منتظر توبیخ کارگاه است . من ، نقشه بردار کارگاه ، همراه یکی از مباشرها و یکی از مسئولین قطعه ها ، کنار پل ایستاده ایم که سه چهارتا پاترول می رسند و اکیپ مسئولین پیاده می شوند . مهندس محمودی با اشاره ی دست ، معمار را به کارفرما نشان می دهد . معمار که انگار خودش را برای همه چیز آماده کرده ، ناگهان می پرد میان سنگ هایی که سنگ تراشها شکسته اند و شروع می کند به داد و فریاد کردن .

-        این چه وضعیه ؟ پول نمی دین ! کار ندارین ! مصالح ندارین ! شیش ماهه نرفتیم خونه ! ما هم زن و بچه داریم . پول نمی دین . ایراد می گیرین فقط . بدبختمون کردین . بیچاره مون کردین ...

گاهی فارسی حرف می زند . گاهی به زبان خودش . گاهی رو به سرپرست کارگاه . گاهی رو به آسمان . و سرانجام در میان بهت و حیرت ما ، معمار تکه ای سنگ بر می دارد و می زند روی پیشانی اش و خون صورتش را پر می کند ! و او همچنان داد و فریاد می کند . حالا دیگر تقریبا هیچ چیزی از حرف هایش را نمی فهمم !

سه چهار نفری می رویم سراغ معمار و او را می بریم گوشه ای دیگر . سرپرست کارگاه می ماند و بقیه می روند . مهندس محمودی هم همراه بقیه می رود . پاترول ها که می روند ، معمار از جایش بلند می شود :

-        چیزیم نیست مهندس . یه زخم کوچیکه خوب می شه !

و بر سر اکیپش فریاد می زند :

-        چیه وایسادین به من نیگاه می کنین ؟ برین سر کارتون دیگه ! بدبختم کردین با این کارهاتون !

و در میان شگفتی ما ، همه چیز به ساعتی قبل بر می گردد !

این هم نوعی تجربه است ! تجربه از نوعی دیگر !

 

 

اکیپ معمار حافظی

        اکیپ معمار حافظی !

1-    چوب تجربه !

در میان اکیپ معمار حافظی پیرمردی هست که برای همیشه حسرت ندانستن نام و نشان او آزارم خواهد داد . پیرمردی که در گرمای تابستان و سوز سرد صبح و غروب زمستان کویر ، از صبح که می آید سرِ کار ، تا غروب ، یکسره سنگ می تراشد و عرق می ریزد و لبخند می زند . پیرمردی که در میان همان تل سنگ های تراشیده و نتراشیده ، وضو می گیرد ، تماز می خواند ، نهار می خورد ، اگر وقتی باشد استراحتی می کند و باز مشغول کار می شود . مشغول سنگ تراشی . سنگ لاشه ، سنگ مالون و البته تراشیدن سنگ های آرمیل ، که فقط تخصص اوست . تخصصی ناب و کمیاب .

با حاجی مهندس ، که رییس من و مدیر فنی پروژه است ، می رویم سراغ پیرمرد .

-         خوبی حاجی ؟ خسته نباشی .

پیرمرد برای یک لحظه سرش را بلند می کند . نگاهی به ما می اندازد . لبخندی می زند و دوباره شروع می کند به تراش دادن سنگ های سیاه . جواب ما را هم البته با لهجه ی زیبایش می دهد :

-         مونده نباشی حاجی . مونده نباشی مهندس .

-         حاجی این پل دهنه اش دو متره . می دونی که .

-         آره حاجی . می دونم . مهندس گفته بوده .

-         تا تو مالون می زنی ، ما یه حساب کتابی می کنیم و تعداد و اندازه ی آرمیل های طاق رو به ات می گیم . فعلا کاری نداری باب جان ؟

پیرمرد دوباره لبخندی می زند :

-         به سلامت بابا . به سلامت .

اینبار اما در نگاه و لبخند پیرمرد ، به جز خستگی و مهربانی ، چیز دیگری هم هست که نمی دانم چیست ! یک حس غریب !

ظهر ، در کارگاه با حاجی ِ مهندس یکی دو ساعتی می نشینیم و با اعداد و ارقام و هندسه و جبر و مثلثات کلنجار می رویم تا قوس بالای طاق پل را در ضلع بالایی و پایینی ِ آرمیل ها محاسبه کنیم و با توجه به ابعاد مجاز سنگ ها ، تعداد و ابعاد سنگ های آرمیل را حساب کنیم و البته سنگ تاج که خود حکایتی جدا گانه دارد !

این اولین بار است که چنین محاسبه ای انجام می دهم . چند ماه بعد از بیرون آمدن از دانشگاهی که روزگار باید بگذرد و چرخ بچرخد و موها سپید شوند و روزهای گذشته را پرشمار تر از روزهای مانده بدانی ، تا آن وقت ، بی بغض و بی کینه بنشینی و فکر کنی و به این نتیجه برسی که افسوس بر روزهایی که در آن سالها گذشت ! افسوس بر حرفهایی که در آن درس ها گذشت . افسوس بر قصه هایی که در آن فرمول ها گم شد و ... حالا اما چند ماهی بیشتر از بسته شدن واژه ی مهندس به پشت ناممان نگذشته است . حاجی دوازده سیزده ماه و من چهار پنج ماه ! با این پیشینه می نشینیم و کاغذ سیاه می کنیم و ضرب می کنیم و تقسیم می کنیم وسرانجام ، به لطف پرگار و نقاله و گونیا و ماشین حساب ، تعداد آرمیل ها و عرض پایین و بالای سنگ ها و ابعاد آرمیل تاج را به دست می آوریم و خوشحال و شاد ، سوار پاترول می شویم تا برویم سراغ پیرمرد و نتیجه ی محاسباتمان را به او بگوییم .

-         سلام بابا خوبی ؟ خسته نباشی ..

-         سلام حاجی . سلام مهندس . مونده نباشین .

-         بابا این پل دهنه اش دو متره . می دونی که . می دونی چند تا آرمیل باید براش بزنی ؟

لبخند پیرمرد بر لبهایش می نشیند . سنگی را بر مید ارد . به چشم خریدار ، سنگ را زیر و رو می کند و بالا و پایینش را برانداز می کند . چکش سنگ تراشی را به دست می گیرد و آرام آرام بر لبه های سنگ می زند . گونیای فلزی اش را لبه ی سنگ می گذارد و بر می دارد و باز چکش در دستانش به بازی گرفته می شود .  پیرمرد ، خونسرد و مهربان ، همانطور که سنگ می تراشد ، تعداد سنگ های آرمیل را می گوید . ارتفاع و عرض پایین و بالا را هم می گوید . ابعاد آرمیل تاج را هم می گوید . من و حاجی خیره به هم ، بهت زده نگاهمان در هم گره می خورد و در امتداد لبخند و نگاه پیرمرد ، نگاهمان می رود به سمت سنگ تاج و پنج شش تایی آرمیل که پیرمرد تراشیده و گوشه ای گذاشته است . شوق زده و شگفت زده با پیرمرد خداحافظی می کنیم . می رویم به سمت پاترول . چند قدم بعد از تل سنگ های سیاه ِ نتراشیده ، روی زمین دو تا قوس کج و معوج کشیده شده است و چد تا خط چپ اندر قیچی . میان یکی از قوس ها چوبی افتاده است که پیرمرد با آن و به بهای تجربه ، معماری و هندسه و مثلثات و جبر را به بازی گرفته بوده است ! چوب تجربه .

**************************************

پ ن 1 - سالها می گذرد . در غروب یک روز دلگیر ، در میانه ی راه بندرعباس به کرمان ، در گریز از هزار توی مالیخولیایی فکر و خیال ، به لطف سه شنبه های چارو ، روایت پیرمرد از ذهنم به سرانگشتانم می رسد و به کلیدهای لپ تاپ . اما همچنان حسرت ندانستن نام و نشان پیرمرد ، باقی است . و در ماشین صدای دلکش پیچسده است :

آتشی ز کاروان جدا مانده ...  این نشان ز کاروان به جا مانده ...

و ... با این گرمی جان / در ره مانده حیران / این غم خود / به کجا ببرم ...

شما نیز بشنوید و حظ ببرید : آتش کاروان

پ ن 2 این روایت دیروز نوشته شده ! تازه از تنور بیرون آمده ! روایتی است از اکیپ معمار ، در اواخر سال 73 و نیمه ی اول سال 74 .

 

آسایش دو گیتی ...

خاطرات کوتاه کار و کارگاه

آسایش دو گیتی ...

   می­رویم سراغ سنگ­کارها و پل­سازها . نزدیک آنها به بیل مکانیکی هم سری می­زنیم . حمید راننده ی بیل مکانیکی است . قدی بلند دارد و هیکلی لاغر . قدش به دکل بیل مکانیکی اش می ماند ! سیاه چرده است و همیشه ی خدا پیراهنی قهوه ای رنگ به تن دارد . مثل همیشه دارد سیگار می کشد . سیگار تیر . از اتاقک بیل مکانیکی پایین می آید . سلام و احوالپرسی و گپی کوتاه از کار و از روزهای تعطیلی کارگاه . سیگاری که به لب دارد تمام می شود و پشت سرش سیگاری دیگر آتش می زند . می گویم :

-         حمید ! اگه تونستی سیگار رو ترک کنی سی هزار تومان پاداش داری .

 کل حقوق حمید چیزی در همین حدود سی هزار تومان در ماه است ! حمید می خندد . می خواهد بداند تا چند روز باید سیگار نکشد تا پاداش بگیرد . می گویم تا سی روز . از همین امروز .

   حمید سیگاری را که بر لب دارد زیرپایش له می کند و پاکت سیگار را از جیب پیراهنش بیرون می آورد و در دستش له می کند و می اندازد زمین . شرط از همین حالا شروع می شود .

   با نادر که حالا جانشین سرپرست کارگاه است ، می رویم به سمت انتهای مسیر  . نادر لبخندی مرموز و سراسر شیطنت بر چهره دارد . انگار می خواهد با لبخندش به من بفهماند که زیاد قضیه را جدی نگیرم ! ساعتی بعد ، برمی گردیم . نزدیک ظهر است . از نزدیکی بیل مکانیکی می گذریم . صد متری دور نشده ایم که راننده لندرور توی آینه نگاه می کند و می گوید :

-          گمون کنم بیلِ حمید مشکل پیدا کرده!

 به عقب نگاه می کنم . دکل بیل مکانیکی حمید بالا است و پاکت بیل مکانیکی در آسمان بالا و پایین می شود . انگار یک آدم آهنی غول پیکر ، دارد با پنجه ی دستش به ما اشاره می کند که به سمت او برویم . نیش نادر تا بناگوشش باز می شود !

   برمی گردیم . می رویم پیش حمید که با دیدن ما ، بازوی غول آهنی را در هوا نگه داشته و خودش آمده پایین . انگار خیلی عصبی است . فقط یک جمله می گوید و سوار می شود :

-         مهندس جون ! من از سیگارم نمی گذرم . تو هم از سی تومنت نگذر !

   از زیر صندلی بیل مکانیکی اش یک بوکس سیگار بیرون می آورد و از داخل آن یک پاکت سیگار تیر می گذارد توی جیب روی قلبش و شروع می کند به سیگار دود کردن . سوار می شود . لبخندی به ما می زند و دکل پنجه ی آدم آهنی را پایین می آورد و شروع می کند به کندن پیِ پل . فلاسک چایی اش ، کنار صندلی  راننده چشمک می زند .

   نادر هم چشمکی به حمید می زند و لبخندی به من و می رود سمت ماشین . گمانم او هم بدش نمی آید که همین حالا و  همین جا سیگاری دود کند ! یاد شعری می افتم که گمانم از نادر یا یکی دیگر از بچه های فنی شنیده بودم :

آسایش دو گیتی ، تفسیر این دو حرف است :

 

چاییِ بعد از سیگار ، سیگارِ بعد از چایی !

ارقام ، خارج از حوصله ی ماشین حساب !

ارقام ، خارج از حوصله ی ماشین حساب !

به آدمهای کارهای اجرایی ، به ویژه به آدمهای کارگاهی نباید مجال نشستن بدهی ! نباید بیکار بمانند . نباید کنار هم جمع شوند ! جمع شدن اینها آن وقت خیلی از بایدها ، خیلی از هست ها و خیلی چیزهای دیگر را زیر سئوال می برد .

مهندس حبیبی ، کلافه و بی حوصله ، حرف می زند :

-         بنده خدا دهنشو باز کرد و چشماشو بست و هر چی دلش خواست گفت . منم هیچ چیزی نداشتم بگم . راست می گه دیگه . پنج ماهه حقوق نگرفتن . خود منم به ریپ زدن افتادم . اونها که دیگه جای خود . وقتی من کفگیرم ته دیگ بخوره ، اونها که دیگه دیگی براشون باقی نمی مونه

اصلا !

لیوان چایی سرد شده را برمی دارم و سر می کشم . گاهی وقتها آدم هیچ چیزی برای گفتن ندارد . مهندس حبیبی اما ، یکریز دارد حرف می زند . کلافه است . عصبی است . می خواهد چیزی بگوید و نمی تواند . آخر می گوید :

-         همه ی اینها یکطرف ، زن یکی از پرسنل زنگ زده و می گه اگه من و دخترم به راه خلاف افتادیم مقصر شمایین ! من چرا مقصرم ؟ منم خودم مثل بقیه پرسنل . منم پنج ماهه حقوق نگرفتم . ده تا صورت وضعیت پیش کارفرما داریم . همه فقط یک جواب می دن . پول نیست . خزانه پول نداره .. مگه  شکم زن و بچه رو میشه با این حرفا پرکرد ؟ مگه شهریه ی مدرسه و خرج دانشگاه و هزار کوفت زهر مار دیگه رو  می شه با این حرفا رد کرد ؟ خزانه پول نداره !....پس پول این همه پیمانکار و مشاور و عالم و آدم رو کی می خواد بده ؟

رییس جمهور گزارش می دهد . لبخند می زند . حرف می زند . آمار می دهد :

-         البته دولت گذشته یعنی ۸ سال گذشته ... پولدارترین، دولت، حداقل در درآمدهای ارزی، درآمدهای نفتی و غیرنفتی بوده است. کشور از لحاظ درآمدهای ارزی حدود ۷۵۰ میلیارد دلار درآمد داشته در طول ۸ سال. دولتی که پولدارترین دولت بوده ولی متاسفانه بدهکارترین دولت بود، ... بدهی دولت به پیمانکاران و بخش‌های مختلف و بخش خصوصی، حدود ۵۵ هزار میلیارد تومان ...

با خودم حساب می کنم 55 هزار میلیارد تومان یعنی چقدر ؟ 750 میلیارد دلار در 8 سال یعنی چقدر ؟ با چقدر از این بدهی ها می شود همه ی کارگاه ها را راه انداخت ؟ با چقدر از آن درآمد لعنتی می شد جلوی تلفن آن زن را گرفت ؟ اعداد در ذهنم رژه می روند . 750 میلیارد دلار . اگر در 8 سال کذایی دلار را بطور متوسط 1500 تومان حساب کنیم ، این نفت لعنتی چقدر پول به خزانه آورده است ؟ 750 میلیارد دلار ، ضربدر 1500 تومان . می شود 1125 تریلیون . می شود خدا تومان !

ماشین حساب و کامپیوتر را به کمک می طلبم ! اعداد از حافظه ام فرار می کنند . 55 هزار میلیارد تومان . یعنی کمتر از پنج درصد درآمد ارزی دولت . یعنی با پنج درصد درآمد ارزی دولت می شد بدهی تمام پیمانکاران و بخش های مختلف و بخش خصوصی را پرداخت کرد . یعنی می شد هر ماه ، آدمهای کار و کارگاه حقوقان را و نه بیشتر نه پول نفت و خیلی حرفهای دیگر را به سر سفره شان ببرند ... نشد اما ...

آدمهای کار و کارگاه را نباید بیکار کرد . نباید گذاشت به خیلی چیزها فکر کنند . باید همیشه غرق در کار باشند . همیشه در راه باشند . راههایی که هر روز آمار کشته هایشان سر به فلک می گذارد . روزی شصت تا هفتاد نفر !

می نشینم به همه ی تصادف هایی که در جاده ها دیده ام فکر می کنم . آمارشان بیش از آن است که بتوانم جمعشان بزنم . به آنهایی فکر می کنم که در جاده ها کشته شدند . چند تن از دوستانم ؟ چند تن از همکارانم ؟ چند کشته  در راه های مختلف دیده ام ؟ جنازه ها و زخمی ها از جلوی چشمم رژه می روند .  راه .. راه لعنتی ..

یادم می افتد به حرفهای معاون وزیر :

-         وی اظهار داشت:... وظیفه ما ایجاد راه‌های جدید و استاندارد در سراسر کشور است اما یکی از چالش‌های مهم ما در این مسیر تأمین اعتبار است. به طور متوسط برای ساخت هر متر راه اصلی یک میلیون تومان، هر متر بزرگراه 2 میلیون و هر متر آزاداره 3 میلیون تومان هزینه می‌شود که خوشبختانه طراحی، ساخت، اجرا و توسعه راهها به دست متخصصان ایرانی تا حدی این چالش را جبران می‌کند.

ارقام از حوصله ماشین حساب خارج شده اند . دوباره می روم سراغ کامپیوتر . آژاد راه استاندارد . هر متر سه میلیون . هر کیلومتر سه میلیارد تومان .

از شمالغربی تا جنوبغ شرقی کشور ، از بازرگان تا چابهار 2800 کیلومتر . از شمالشرقی تا جنوب غربی ، از سرخش تا ماهشهر 2100 کیلومتر . از شمال تا جنوب ، از ساری تا بندرعباس 1600 کیلومتر و از غرب تا شرق ، از ایلام تا بیرجند ، 1800 کیلومتر . یعنی تمام قطرهای نقشه ی کشور را اگر با آزاد راه به هم وصل کنیم ، می شود  8300 کیلومتر آزادراه . از قرار هر کیلومتر سه میلیارد تومان ، می شود تقریبا 25 هزار میلیارد تومان . یعنی چیزی حدود فقط 2 درصد از درآمد فقط ارزی کشور .

 

خنده ام می گیرد .  با دو و اندکی درصد از در امد هشت سال کشور ، می شود 25 هزار کیلومتر راه اصلی ساخت  . می شود  تمام کشور را با راه اصلی استاندارد ،  خط خطی کنیم !

به مردانی فکر می کم که نامشان در ذهنم رژه می رود . مردانی که راه ، فرزندانشان را در آروزی دیدن دوباره شان ، همیشه چشم به راه گذاشت .

کاش می توانستم عدد 750 میلیارد دلار را بدون کامپیوتر ، به ریال تبدیل کنم ! کاش می توانستم روزهای پایان سال و در به در زدن دنبال پول برای پرداخت حقوق آدمهای کار و کارگاه را فراموش کنم . کاش ما نفت نداشتیم ، پول نداشتیم ، اما کمی صداقت داشتیم .

 

یکسال چارو ،در هفت پرده .

سی ام آبان 91 اولین پست چارو را نوشتم . سی ام آبان امسال ، یکسال از آن روز گذشته بود . با نوشته هایی

 از من ، نادر و یکی دو نفر مهمان گرامی . حالا با این گذشته ، با چند عکس قدیمی ، به مرور خاطرات چارو 

می نشینم . 

1) برای شروع . هفده سالِ صد قرن !

... جواب من به سئوال نادر و ادامه ی ایمیل های من و نادر می رسد به پیشنهاد من برای ایجاد یک وبلاگ مشترک و پذیرفتن نادر .

حالا این وبلاگ ، اشتراک دست نوشته های من است در اینجا و چشم نوشته های نادر در آلمان .

گفتم چشم نوشته ؟...

2 )  بعد از ظهر جمعه سوم آذر 91 

من نادر تشرعی هستم . متولد 1350 .

از جنس آدمهای کارگاهی و بیابونی یا به قول مجید شمسی پور آدمهای "بیست و پنج درصدی" ، همون ادمهایی

 که بیشتر عمرشون تو جاده های خاکی و کارگاه های بعضا بی آب و برق میگذره اگه تو اهل این زندگی باشی

 زیاد بهت سخت نمیگذره. من چند سالی تو دنیای این آدمها زندگی کردم و اونها تبدیل شدن به بهترین سالهای

 زندگیم...


3 ) بوته های عدس ( بهار 75 )  

آخرین روزهای فصل بهاره و اولین روزهای ورود من به کارگاه اروست . ما یک گروه فنی هفت هشت نفره هستیم

 که زیر نظر مجید که رئیس کارگاه ست کار میکنیم البته من هنوز مهندس شمسی پور صداش میزنم و اون هم

 به ما میگه هنگ نکبت ها ! ...

بخشی از هنگ نکبت ها + راننده + جیپ ! ( نادر - کوروش - کامران - باقری ) 


4 ) روسری سفید ( تابستان 76 ) 

پروژۀ بلده بعلت شکایت سازمان محیط زیست تعطیل شده. از اول هم اجرای این جاده اشتباه بود، چون این

 منطقه یکی از زیبا و دست نخورده ترین نقاط حیات وحش کشور بحساب میاد و عبور جاده میتونست خسارتهای زیادی به طبیعت اون بزنه.

 من + نادر ( اولین روز تحویل مسیر راه بلده که تحویل نشد ، در ابتدای رودخانه بلده 

 

     5 ) اگر چه بیهده زیباست شب ...  ( پاییز 75 ) 

-           رهبر کو ؟

رهبر می رسد . پتویی خیس شده در دست دارد . می رود بطرف تانکر قیر . می رود به سوی آتش . رهبر به آتش می زند .  در ذهنم هر چه فحش بلدم ، به خودم می دهم ! رهبر خودش را می کشد بالای تانکر قیر . همه چیز ساکن می شود . همه می شوند اسکلت . فقط خلیل کوچیکه است که می دود گوشه ای پنهان می شود . نادر کمی آنسوتر ، خیره شده است به رهبرکه با آن هیکل گنده اش با چابکی و فرزی تمام ، خودش را به دریچه ی بالای تانکر می رساند که کم کم شعله های آتش از آن بیرون می زنند . نگاه اسکلت ها دوخته شده است به رهبر . دست رهبر بالا و پایین می رود . پتوی خیس ، روی دریچه ی تانکر می افتد . دو تا دست زمخت زیر و رویش می کنند . اسکلت ها هر چه دعا در ذهنشان دارند ، به هر زبانی که بتوانند ، مرور می کنند . چیزی را که می بینم باور نمی کنم . از جایی که من می بینم ، رهبر  برای آنکه دریچه را کیپ ببندد ، لبه های پتو را  با کف دو دستش روی لبه دایره ای شکل دریچه نگاه می دارد .  تاب دست هایش که تمام می شود ، برای کیپ نگه داشتن پتو از شکمش هم کمک می گیرد . رهبر دارد با آتش می جنگد . رهبری که اسم او هم خلیل است . خلیل گندهه . خلیل سبیلو . شاید برای همین ، اسمش را خلیل گذاشته اند ! برای آنکه به آتش بزند . خلیل به آتش می زند و منتظر نمی ماند تا دستی از غیب ، آتش را خاموش کند . اینجا خلیل گندهه ، آتش را خاموش می کند .

خلیل رهبر + من - تلمادره 


6 ) ستاره ها ( 75 ) 

خدا به خیر بگذرونه، چون " شاه " هم بلدوزرش رو خاموش کرده و داره میاد اینطرف. اسم واقعی این راننده بلدوزر هست " حافظی ". ولی بخاطر شباهتش به پهلوی دوم تقریبا همۀ پرسنل اونرو شاه خطاب میکنن. آدمی که هفت سال سابقۀ جبهه داره در حالیکه از خدمت سربازی معاف بوده! 

شاه ، راننده بلدوزر ، بین من و نادر و آدمهای دیگر کارگاه اروست ( مهندس تشرفی ، راننده لودر ، راننده بلدوزری که در مسیر گورستان خواب مردگان را آشفت ! )


7 ) این قافله ی عمر عجب می گذرد  

سراسر راه با حاجی از خاطرات آن سالها می گوییم و از آدمهای آن سالها .

-         -   حاج محمود مُرد . کشتنش . به خاطر کار . علی تهرانه . برای خودش کار می کنه . نادر آلمانه . با چشماش می نویسه و می خونه و زندگی می کنه . یه وبلاگ با هم داریم . چنگیز هنوز درگیر کاره و سنگ و سنگ شکن . و .... شما بگو . از آدمهای اینجا چه خبر ؟

حاج محمود

باقی بقایتان

زندگی - کار - راه - نگاه ...

کار برای زندگی یا زندگی برای کار ؟ هر کدام که باشد ، کار که کنی باید به راه بزنی . به راه که زدی ، از جا که کنده شدی ، چشم هایت ، نگاهت ، همراه راه می شوند . همراه راه که شدی ، می فهمی آنقدر درگیر کار بوده ای که هزاران دیدنی را ندیده ای . به همین سادگی ! آن وقت یک روز می نشینی و تصمیم می گیری بخشی از آن همه چیز را که ندیده ای مرور کنی . طبیعت را ، آدم ها را ، انسان ها را ، موجودات را ، دیوار نوشته ها را و ... و ... انگار تمام شدنی نیستند این نا دیده ها !

از حضرت خیام سپاس گزارم که در مرور گذشته ها به یاریم آمد ! 

جیرفت جایی نزدیک عنایت آباد نوزدهم مهر 1383

گاهی بهشت یعنی بودن در همان لحظه ... در همان سبزه ... در همان گذر نسیم پیش از رسیدن گرمبادهای داغ ! دست و رو شستن در آبی که می دانی به زودی تمام خواهد شد ! دیدن خنده های کودکانی که شاید در روزهای بزرگ شدن زیاد دیده نشوند و ... 

چندان که نگاه می کنم هر سویی

در باغ روان است ز کوثر جویی

صحرا چو بهشت است ز کوثر کم گوی

بنشین به بهشت با بهشتی رویی

******************************************

نهم اردیبهشت 1384 میانه ی راه جیرفت و سربیژن

یکی از همین جاده ها که هر روز می رویم و یکی از همین دیدنی ها که هر روز می بینیم یا نمی بینیم !

 در دهر هر آنکه نیم نانی دارد

از بهر نشست آشیانی دارد

نه خادم کس بود نه مخدوم کسی

گو شاد بزی که خوش جهانی دارد

***************************

جیرفت ده بکری ششم آذر 1385

شگفتی یعنی چه ؟ شگفتی شاید یک روز پاییزی باشد ، در میانه ی راه کرمان به جیرفت . شگفتی شاید آرامش برف باشد روی شاخه های مست از رقص رنگ و برگ پاییزی ، در ده بکری جیرفت . 

چقدر دیدنی در کنار ما هست و دیر می بینیم !

ای دل تو به اسرار معما نرسی

در نکته ی زیرکان دانا نرسی

********************

یک روز برفی گدار خون سرخ سیرجان ( بیست و هفتم دی ماه 1385 )

وقتی در یک گدار ، در گردنه ای بین راه ، جاده بسته شده باشد ، باید در انتظار بمانی . در انتظار بازگشایی راه و رفتن و گذشتن از گدار برف گرفته ، می توان نشست و در ماشین با امواج رادیو کلنجار رفت . می توان با دیگر ماندگان در راه ، جمع شد و آسمان را به ریسمان بافت . می شود تداوم زندگی را در قاب چند تصویر در اطراف راه ، به خاطر سپرد ...

طیبعت ...

و وارثان طبیعت....

**************************

روستایی در میانه ی راه راین به گروه استان کرمان ( نیمه های مرداد 86 )

بوی نان تازه از راه به روستا کشیدمان . به نیت خرید یک دانه نان . با دو تا نان تازه و مشتی مهربانی برگشتیم به راه !

یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد

وز کوزه شکسته ای دمی آبی سرد

مامورِ کم از خودی چرا باید بود ؟

یا خدمت چون خودی چرا باید کرد ؟

خانه ات آباد و آتش تنورت گرم و جاوید .

***************************

حوالی روستای هوره اطراف شهرکرد . ( بیست و سوم شهریور 1386 )

گمان کنم فقط باید در این راه ، پیاده شد ، پیاده رفت ، نفس کشد و در صدای بازی برگ و باد و عبور زنده رود ، سکوت کرد و نگاه . همین و بس !

هر سبزه که بر کنار جویی رسته است

گویی زلب فرشته خویی رسته است

پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی

کان سبزه ز خاک لاله رویی رسته است

******************************

و این هم نوشته ای کنار دکه ای در راین   بر دیواره ی پارکی نزدیک ارگ راین ( مهر ماه 1386 این نوشته هنوز هم هست و هنوز هم نان موجود است . کاش که همیشه نان موجود باشد . )  

گر دست دهد ز مغز گندم نانی

وز می دو منی ، ز گوسفندی رانی 

....

***************************

صخره ای در میانه ی راه تنگ چلو و دشت شیمبار در بازفت بختیاری . هشتم مهرماه 1386

نگاه دور 

نمای نزدیک 

نگاهت به چیست ای الهه ی سنگی ؟ روزها ، سالها ، سده ها و یا هزاره ها ، نگهبان ایلراهی یا نگران ایل راه ؟ آیا این نگاه در امتداد راهی که تاراز را به چلو ، به شیمبار به دلا ، می رساند ، ادامه خواهد داشت ؟ یا در نگرانی  در مرگ ایلراه و کوچ در امتداد این راه ، به زمین فرو خواهی افتاد ؟

******************************************

رستورانی بین راهی ، اتوبان قم ، کاشان ( پنجم بهمن 1386 ) 

و برف می تواند در راه هایی که در مناطق سردسیرهم نیستند ، زیبا باشد . 

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود

نی نام زما و نی نشان خواهد بود

زین پیش نبودیم و نبُد هیچ خلل

زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

 *****************************

 

اطراف کوه تاراز   بازفت بختیاری - هشتم بهمن 1386

برف ... برف می بارد ، برف می بارد . روی خار و خارا سنگ ....

جاده ای در بازفت بختیاری . خانه و کوه و چهره های سنگ شده و خیره به راه ، همه در پناه برف !

و ... راه آن است که باز باشد . که باز بماند . که از آن بتوان گذر کرد . تا روزگار ما را به کدام راه بکشاند یا ما روزگار را به کدام بیراهه ببریم ؟ و کاش هیچ راهی به بن بست نرسد . مردمانی هستند که راه ها را  از بن بست شدن ، دور نگاه می دارند . مردمانی که خودشان کمتر از کارشان دیده می شوند و کارشان کمتر از خودشان . 

هزار بار اگر از این راه بگذری ، هزار بار باید گوش کنی سوز آواز علاءالدین بختیاری را که می خواند :

کُوگ ِ( کبک ) تاراز ِ / آخی بگویینش / چینو نناله / مو دلم تنگه / کم طاقته والله ... 

*********************************************

ایام به کام ...


پ ن 1 - این سه شنبه ،چارو با یک نوشته ی طولانی مهمان بابک اسحاقی عزیز بود . سپاس از او . 

پ ن 2 - به کامنهای اندک پسا قبل پاسخ دادم . ان پست هم اگر کامنتی باشد بی پاسخ نخواهد ماند !!




گذر عمر ، از کارگاه تا بیکارگاه !

گذر عمر ، از کارگاه تا بیکار گاه !

کارگاه ، محرم ...

بعضی روزها هست که نمی شود کار کرد . هر چقدر هم کار و کار عقب مانده داشته باشی ، نمی شود کاری کرد . حتا مادر ، از شب قبل از تاسوعا ، چرخ خیاطی و میل بافتنی را کنار می گذاشت .

-         روز عزا اگه دست به سوزن بزنی ، همون سوزن روز قیامت سوراخ سوراخت می کنه !

تاسوعا و عاشورا از آن روزهاست که نمی شود کسی را در کارگاه نگه داشت . حتا اگر به هزار و یک دلیل مثل دوری راه ، نداشتن مرخصی کارگاهی و ... و ... مجبور شوی در کارگاه بمانی ، کاری برای انجام دادن نیست !

 

دو شنبه است . آخرهای شب . می خواهم برای سه شنبه ی چارو متنی آماده کنم . به سرم می زند ، چون محرم است ، از محرم ها و عاشوراهای کارگاه بنویسم . چیزکی هم می نویسم . همین چند خط بالا را . بعد متمرکز می شوم روی تاسوعا و عاشورای سال های 83 و 84 . می افتم میان فایل های قدیمی تا نوشته ها و چند تا عکس هم پیدا کنم از همان روزها . در میان فایل ها اما به نوشته ها و عکس های دیگر می رسم . سرانجام ترجیح می دهم به جای نوشتن از سیاهی و عزاداری ، برشی از روزهای تعطیل در یک کارگاه دورافتاده را بنویسم . بی هیچ بهانه ای ، اینها نوشته هایی است از گذراندن یک تعطیلات در یک کارگاه . گاهی وقتها از کجا که به کجا می رسیم !

 

پنجشنبه 06/01/83

با ماشین می روم دورود . ظهر و شب خانه محمد هستیم . عصر می رویم ابتدای اشترانکوه . طبیعت زیباست . و تنهایی را ، انگار در سرفه و بغض می خواهم فراموش کنم . طبیعت زیباست  حتی اگر مریض باشی و حتی اگر دنیا دور سرت بچرخد و کم کم خستگی پاهایت را آزار دهد .

 و حتی اگر این زیبایی ، نه از آن من باشد !

 آخر شب با قطار عادی  می روم تنگ پنج . جایی غریب میان کوه و آب و آسمان .

جمعه 07/01/83

  عصر با راه خدا و غلامحسین می رویم دوآب ماهیگیری . با گَرگَر می رویم سمت راست دز . می خواهیم برویم خانه حاجی قلی . از روی رودخانه با گرگر که رد می شویم ، حاجی قلی و برادرش ، به شادباشِ رفتنِ ما به آنجا ، چند تیر رها می کنند ! تیرهایی که زیاد هم هوایی نیستند و صدایشان را از نزدیکی گوشم می شنوم !!!  با حاجی قلی می رویم خانه اش . روستای کُرتَک . سری می زنم به قبرستان کارکنان راه آهن که مسیحی بوده اند و می گویند هندی . پنج قبر در یک حصار و یکی از آنها صلیبی شکل و شکیل . روی یکی از سنگها ی حصار تاریخ 1937 حک شده است . روی تپه ای با چوخای و کلاه نمدی و برنو چند عکس می گیریم . برای شام گوسفندی کشته اند و کبابی و .... شب ساعت 12 تنگه پنچیم . خانه . خانه شماره 2 . عصر روی تپه که هستیم یکنفر ( آقای ش... ) برایم منبر می رود ! می گوید : مهندس ها به مملکت خیانت می کنند ! بیت المال را حرام می کنند ! حقوق مفت می گیرند و نانشان حلال نیست و .... من که نمی خواهم زیبایی طبیعت را با چرندیات قاطی کنم فقط گوش می دهم و ناخن می جوم ! شب سر سفره که هستیم بحث برخی دزدی ها از اموال شرکت های مستقر در تنگه پنج می شود و حضرت ش... که منبر عصر را فراموش کرده از این دزدیها حمایت می کند و علاوه بر آن به عنوان کسی که اینجا حق آب و گل دارد ، درخواست سهم دارد !!! طاقت نمی آورم و می گویم : نه ! نخیر ! حلال و حرام که هیچ ، تخم حلال یا تخم حرام پس انداختن هم انگار دیگر مهم نیست !!! بقیه شام را در سکوت می خوریم !!! روزگار بدی است ، هزار خوب و خوبی در چرندیات و بدی های یک بد ، می تواند نادیده گرفته شود . 

شنبه 08/01/83

ساعت یک و نیم بامداد مهندس ع...و خواهر زاده اش _ علیرضا_ می آیند . ظهر می رویم خانه کدخدا مظفر . مهمان علی نجات. عصر آنها می روند و نماینده ی کارفرما می آید . شام هم می رویم آنجا که نهار بودیم ! روزگار فقط می گذرد . همین و همین . احساس بیهودگی می کنم . 

یکشنبه 09/01/83

با قطار محلی ، صبح ساعت 9 سوار تلیچک می شوم به سمت دورود .

از ایستگاه کشور که رد می شویم از ذهنم می گذرد :

دوستی های دیرین من و دل ...

گاهی 

من برای خودم گریه می کنم / دلم / برای خودش !

گاهی

من برای دلم گریه می کنم / دلم /  برای من !

گاهی

آواره بیابانم می کند / هق هق گریه های من و دل / برای من !

و گاهی

آواره کابوسم می کند / مالیخولیای زارزار گریستن من و دل / برای دل !

دوشنبه 10/01/83

باز برمی گردم تنگ پنج . خوب نمی شود این بیماری لاکردار..... دارم خسته می شوم . شبها نمی خوابم و روزها کابوس می بینم . تنگه پنج هم نمی تواند درای خود فراموشان باشد !!  

همه جایم درد می کند و با پررویی تمام ، انگار دور از چشم خدا ، روزگار می گذرانم !

سه شنبه 11/01/83

صبح می رویم صالح حمید . با غلامحسین . می رویم خانه ی رضا . به تپه های محل می زنیم و جنگلهای بلوط . چند عکس و گذر عمر . و این سرفه های لعنتی که تمام نمی شوند . رضا از پرورش بز در میان کوه و جنگل بلوط می گوید . و من از ذهنم می گذرد : کاش بزی بودم و چوپانم آدمی چون رضا ! نه آنکه ... بگذریم ! هذیان می گویم انگار ! نمی دانم ، شاید در یکی از تناسخ هایم بز بوده ام ، یا شاید در تناسخ بعدی ! انگار بیماری بد جور اثر کرده است !

بیماری و مالیخولیا ....

بیمار که می شوی همه کار می کنی !/ اول استراحت می کنی/ یکساعت ... / یک روز ... / دو روز...

و عاقبت خسته می شوی

دارو می خوری / مسکن / انتی بیوتیک و ... بازهم خسته می شوی/ اما / بیمار که هستی /همه کار می کنی/  حتی روزی هم سراغ دکتر می روی !...

دارو ... / دارو ... / دارو ... / اب نمک هم قرقره می کنی  / _ مثل روزگار که تو را قرقره می کند _

اما باز هم خسته می شوی / به حرفهای مادر بزرگ و عمه و زینب خاتون / گوش می کنی/ آویشن و انجیر و بادام و گل گاو زبان و ....

هر چه دم دستت _ و دستشان _ برسد / نوش می کنی ...

عاقبت اما / باز هم خسته می شوی

و بیمارکه هستی /

هرکاری می کنی یکروز عاقبت / کنار صخره ای / پای درختی / کنج خلوتی / می نشینی/ و با مالیخولیا / حساب وا می کنی

کابوسهایت را می شمارد ... /  درد هایت را می شماری .... / رویاهایت را می شمارد .... / زخم هایت را می شماری ... / سرفه می کنی .../ استفراغ می کند ... /  کلنجار می روی ..../ کلنجار می رود ...

و عاقبت / باز هم خسته می شوی ...

آنگاه / چون بیمار هستی و /  هر کاری می کنی /  خسته از این دُورِ دَرونِ هزارتوی همیشه یکسان /  تن به تقدیر می سپاری

 یا تو از رو می روی / یا بیماری و مالیخولیا ... /

 آنگاه /  کنار صخره ای / پای درختی /  کنچ خلوتی / می نشینی و

سرفه می کنی و ...

روزگار می گذرانی...

چهارشنبه 12/01/83

 ساعت یک بامداد تگرگ می بارد و باران . باران و چه بارانی . صخره ی رو به روی خانه های ایستگاه ، یکپارچه می شود آب و آبشار و شگفتی . صبح که می شود ، طبق قرار دیشب ، با امیر حسین می زنیم به کوه . زیر باران می رویم . می رویم ساختگاه سد و جاده های نفر رویی که امیر حسین و دیگران  برای شرکت سابیر ساخته . راه های دسترسی به گالری ها و گمانه ها . واقعا شاهکار کرده اند . و دَمشان گرم آنها که هر روز این راه ها را می روند و می آیند تا روزی روزگاری اینجا سدی ساخته شود و کسی هیچ یادی از این روزها نکند !! رفتن در این راه های ساخته شده هم جرات می خواهد ، چه برسد ساختن خود این راه ها در بلندای بی حصار کوه ! ظهر بر می گردیم . باران هم تمام می شود . زخم پایم هنوز با من کلنجار می رود و سرفه ها حالا جزیی از من شده اند !

پنج شنبه 13/01/83

می رویم دوآب . خانه ی شاهمراد . با علی حسن و غلامحسین . آنها چند تیر می رنند و من فیلم و عکس می گیرم . عکسی از کوچکترین پسر شاه می گیرم در گهواره ی محلی . عکسی که می دانم تک خواهد بود ! آنچه بر سر کودکان این دیار می رود ، در این عکس پیداست . تفاوت از شهر تا روستا ، تا خانه های عشایری ، .. .

عصر هم چند تور می اندازیم و برمی گردیم . می خواهیم ماهی شیر بُت بگیریم و نمی گیریم ! شب نحسی 13 می گیردم !

آبگرمکنِ خانه ی شماره دو ، آتش می گیرد ! درِ دستشویی را کامل می سوزاند و کمی خسارت ! حالا دستشویی مان  اُپن شده است !!!

یونس ، پسر همسایه احمد علی گریه می کند و می گوید : عمو مهندس سوخت ... ! من اما نمی سوزم ! درِ خلا می سوزد ! آسیاب به نوبت !!

عکس های این پست را لطفا در ادامه ی مطلب ببینید . عکس هایی از روزهای متفاوت تنگ پنج بختیاری .

 

 

ادامه نوشته

میهمان !

از ساعت 2 بامداد که می زنیم به راه ، تنها حدود نیم ساعت در ماشین نیستم ، تا ساعت 10 که می رسیم به جلسه ای برای کار ! و از ساعت 3 بعد از ظهر که می زنیم به راه ، تا ساعت 9.5 شب که برسم خانه به چارو فکر می کنم و به سه شنبه های چارو . 

امشب اما مهمانم . مهمان دوستانی نادیده . نادیده گرامی . امشب ، سه شنبه ی چارو در اینجا هستم . 

سپاس و بدرود . 

این قافله ی عمر عجب می گذرد

این قافله ی عمر عجب می گذرد !

گذر اول : از دامغان تا گلوگاه نیمی از بهار و تابستان 1376

از دامغان می زنیم بیرون . از چهارده می گذریم و می رسیم به سرخ گریوه . اوستا نعمت ، رو به روستا ، با دست ، جایی کنار تپه های سرخ و زیر آسمان ابری را نشان می دهد :

-         اونجا . توی اون خونه مشروطه خواه ها جلسه می گذاشتن . هنوز دفترچه هاشون هست .

یکی از حاجی ها می پرسد :

-         پس اینجا یه جای تاریخی هم هست و ما خبر نداشتیم ؟ مهندس جان ببین چه جایی اومدی ؟

گوشم به حرفهای اوستا نعمت است و حاجی ها ، چشمم اما جای دیگری است . زبانم به سختی به حرف می آید :

-         عجب منظره ی بی نظیری ! سرخی خاک و خاکستری آسمون و نم نم بارون . واقعا عجب جایی اومدم حاجی !

اوستا نعمت از خانه می گوید و من از نم نم باران و حاجی ها از مسیر جاده ای که باید ساختش تمام شود ؛ و از سرخ گریوه می گذریم . پیچ های گردنه ها را یکی یکی پشت سر می گذاریم و به پیته نو می رسیم . بخشی از کارگاه در این روستاست . بعد می رویم و می رویم تا به تنگه ای شگفت می رسیم . انگار طبیعت ، می دانسته روزی قرار  است جاده ای از اینجا بگذرد و انگار به توانایی های ابن البشر مشکوک بوده که اینگونه خودش را شکافته و راهی از میان خود باز کرده است . راهی در میان شگفتی و زیبایی .

دو طرف تنگه ، دو کوه سنگی ، دو صخره ی پر ابهت به تماشای رهگذرها نشسته اند . یکی از این صخره ها ، صخره ی سمت راست ، به طرز شگفتی مانند نیمرخ مردی است که به جاده خیره شده است و به گذر روزگار .

-         می گن چهره ی کوروش هخامنشیه . اون ستونها هم سرباز هاشن !

و هنوز کلنجار چشم و ذهن از دیدن این صخره تمام نشده که بعد از گذر از چند پیچ ، جاده به سفید چاه می رسد . کارگاه دوم اینجاست . میان مه و خنکای بهار و قبرستانی با بی نهایت سنگِ قبر . روی زمین سفیدچاه انگار به جای سبزه  ، سنگ قبر روییده است ! سنگ قبرهایی که زیبایی شان مکمل زیبایی روستا و زمین و زمان شده است . از کنار قبرستان می گذریم یا از میان قبرستان ؟ نمی دانم ! اینجا همه چیز ، سنگ قبر است و مه و رمز و راز ! به خانه ای می رسیم که کارگاه دوم است .

پرسش ها را تلنبار کرده ام تا از کسی بپرسم که بیشترین پاسخ ها را بداند . به حرفهای اوستا نعمت هم گوش می دهم ، او اما چیزهایی می گوید که نمی تواند پاسخ تمام پرسش ها باشد .

دوباره به راه می زنیم . نیالا و توسکاچشمه و چند کیلومتر مانده به گلوگاه، به کارگاه سوم می رسیم . کنار چشمه ، در میان درختان جنگلی ، به کانکس های آخرین کارگاه می رسیم . کارگاهی که قرار است چند ماهی در آن باشم و برای احداث راهی کار کنیم که ابهت کویر را به آرامش دریا پیوند زند . راهی که سالهای سال است کار بر روی آن شروع شده و ادامه دارد .

سرانجام در پایان این مسیر سراسر شگفت ، به گلوگاه می رسیم .  در میان آدمهای کار و حوالی کار ، با حاج ممد رفیق می شویم . مردی که تا سالهای سال بعد از کار ، با او رفیق خواهم ماند .

 

گذر دوم : از گلوگاه ، اما نه تا دامغان ! اواخر مهر 1392

-         السلام ای خسرو خوبان سلام ! ارادتمند شما شمسی پور !

-         شمسی پور بودی !

-         نکنه مُردم و خودم بی خبرم حاج ممد ؟

-         مرد مومن شونزده ساله هی می گی این هفته میام اون هفته میام . فکر کردی زنده ای ؟ شمسی پور بودی . نیستی .

-         حالا کجایی حاجی جان ؟ خونه ؟ باغ ؟ جنگل ؟ دریا ؟ کجا بیام ببینمت ؟

-         شوخی نکن عمو !

شوخی نمی کنم . بعد از  16 سال ، می روم گلوگاه . - در این شانزده سال ، تنها یکبار و فقط 2 روز آن حوالی بودم که خود حکایتی بود غریب ! حالا اما با دگرگونه نگاهی به کار و کارگاه ، دور از تلاطم آن روزها ، می روم به دیدن حاج ممد . به خانه اش می رویم . همانگونه صمیمی . همانگونه ساده . پسری که آن روزها دبستان می رفت ، حالا پسرش را در بغل دارد . نوه ی حاجی را ! زیاد درگیر حرفهای خانه نمی شویم . به راه می زنیم . می زنیم به جاده . جاده ی گلوگاه به سمت دامغان . اما نه تا دامغان !

از کنار پاسگاه و همه ی خاطراتش می گذریم . وارد جاده ی خاطرات می شویم .

-         این طرف یه چشمه نبود ؟

-         جلوتره . اونجا هم جای کانکس های کارگاهتون بود .

-         زیرش هم یه چشمه ی عجیب بود که خیلی ها دنبال گنج می گشتن اونجا !

به سمت توسکا چشمه می رویم . زیبایی اش همان است که بود . دکه های چایی فروشی اش اما بیشتر شده اند و کافه هایش . آن روز یک کلبه بود و والسلام . کلبه ای که زمستانها در میان برف و سکوت و بلندای درختان جنگل ، چون تصویری اساطیری می مانست . حالا اما چایی و قلیان و جوانهایی که تخت ها را پر می کنند و قلیان ها را به دود می اندازند .

از آنجا به سمت نیالا و گردنه ی نیالا می رویم . نیالا آنچنان دچار تغییر شده و آنچنان ساخت و ساز شده است ، که دستم به سختی به سوی دوربین می رود برای گرفتن عکس !

و سپس عبور جاده از میان شالیزار و شگفتی و خودنمایی طبیعت ، تا رسیدن به سفید چاه . در گورستان مرموز سفیدچاه قدم می زنیم . به تماشای سنگ قبرهای جدید ، چند ساله ، چند ده ساله ، چند صد ساله و شاید هزار و چندصد ساله می نشینیم . قبرستانی که از آن در جایی دیگر خواهم گفت .

در روستا گشتی می زنیم .

-         حاجی این خونه ... این کارگاه بچه های دامغان نبود ؟

-         چرا . قهوه خونه هم کنارش بود .

-         نادر هم یه مدتی همینجا بود . نادر تشرعی . یادته ؟

-         آره ... می شناختمش ..

    پیش از آنکه غروب بخواهد گلوگاه را در سرخی آسمان فرو ببرد ،  به سمت آن گذرگاه شگفت می رویم . جایی که هنوز طبیعت هوشیاری خود را به رخ می کشاند . از گذرگاه عبور می کنیم . به سمت پیته نو می رویم و زود برمی گردیم . از اینجا می شود آن صخره ی شگفت را به وضوح دید . آن نیمرخ مرموز را .

سراسر راه با حاجی از خاطرات آن سالها می گوییم و از آدمهای آن سالها .

-         حاج محمود مُرد . کشتنش . به خاطر کار . علی تهرانه . برای خودش کار می کنه . نادر آلمانه . با چشماش می نویسه و می خونه و زندگی می کنه . یه وبلاگ با هم داریم . چنگیز هنوز درگیر کاره و سنگ و سنگ شکن . و .... شما بگو . از آدمهای اینجا چه خبر ؟

و حاجی از آدمهای اینجا می گوید . آدمهای آن روزهای کارگاه . مردی که کلاهبردار می گفتیمش و حالا وضعش توپ شده . سرهنگ که مثل خیلی آدمهای هم صنفش در گیر کارهای دیگر شده است اما از آنهایی که بیشتر  اهل کار است و کمتر اهل سیاست . نصرت ، جنگلبان پیر و یک چشم که به طرز شگفتی برف و باران و سیل را پیش بینی می کرد و پیش بینی هایش رد خور نداشت . اکبر جوجه ، که حالا برند ثبت شده دارد و رستوران مرکزی اش تغییر کرده و البته خود حاج اکبر دیگر نیست .  و ...و .... در مرور بیش از یک و نیم دهه از عمر ، دوباره به گلوگاه بر می گردیم و از حاجی جدا می شوم . تا کی و کجا باز به هم برسیم و در عبور به سمت گرگان با خود می اندیشم آیا زمانی خواهد بود که روزی از گلوگاه ، تا دامغان مسیر رفته را باز گردم ؟!

شاید شانزده سال بعد . شاید هم مجید بعد ! کاش در تناسخ بعدی ، موجودی باشم که بتواند همه ی راههای رفته ی این موجود را بازیابد و باز بیند و بازگردد !

عکس های مربوط به این پست در ادامه ی مطلب . 


ادامه نوشته

....

حاشیه های تمام نشدنی کار ...

روزهای شلوغ کارگاه است . طبق برنامه باید کاری را که سالهاست ادامه دارد ، تا سه ماه دیگر تمامش کنیم . یکی دو تا کارگاه دیگر که مسئولیتش با خودم بوده را تعطیل کرده ام و هر چقدر ماشین آلات و امکانات بوده ، آورده ام تا کار این کارگاه تمام شود . همه ی آدمهای کارگاهیِ آن کارگاه ها نیز حالا در اینجا و برای به انتها رساندن این پروژه مشغول به کارند . کار اما هر روز با یک مشکل مواجه می شود .

-         ذیحساب کارفرما چک رو امضا نمی کنه . اگه امروز فردا به بازار پول ندیم همه چیز به هم می ریزه .

-         حتا حسین خرکُش هم دیگه گوشت نسیه نمیده به کارگاه !

-         بیشتر از این نمی تونیم روغن نسیه برای ماشین آلات بخریم .

-         دو تا کامیون و یک بلدوزر و یک لودر به خاطر نبودن قطعاتشون یک هفته اس که خوابیدن .

-         پیمانکار حمل ،  پول نگرفته ، 5 تا از کامیون هاش رو از کارگاه برده بیرون .

-         مشاور تازه یادش افتاده تو مسیر زهکش اصلی باید دایک ( خاکریز حفاظتی ) رو اصلاح کنه . این یعنی یک اکیپ کامل ماشین آلات جدید .

و ... و ... . مشکلاتی که حالا دیگر در پروژه های عمرانی ، جزء بدیهیات به نظر می رسند . سال هاست عادت کرده ایم که اگر در پروژه ای همه چیز روی روال باشد تعجب کنیم ! سال هاست عادت کرده ایم که هر کاری را باعمال شاقه به اتمام برسانیم ! حالا برای کاستن از فشار کار نیاز به اضافه کردن چند کامیون داریم . به مدیران سایر پروژه های شرکت زنگ می زنم . هیچکدامشان نمی توانند – یا نمی خواهند – کمک کنند . عاقبت ، می روم سراغ حاج محمود . ساعت هفت صبح نشده که به حاجی زنگ می زنم .

-         سلام حاجی . خیلی ارادتمندیم برادر .

-         علیکم السلام . خوبی برادر ؟

-         حاجی جان یک کلام بگم ؛ زنگت زدم برای اینکه پنج تا کامیون بهم قرض بدی .

-         مهندس جان خوشم میاد که حرفت رو زود می زنی ! اما تو که می دونی من دارم آسفالت می ریزم . خودمم کامیون کم دارم .

-         حاجی جان کارخونه آسفالت شما که یک روز سالمه دو ماه خرابه !

-         از شانس تو حالا کاخونه سالمه !

-         حالا حاجی اگه تونستی پنج تا کامیون برای یک ماه به من بده قرض . خدا عوضشو جایی دیگه بده !!

می خندیم و از کار حرف می زنیم و آسمان ریسمان به هم می بافیم و سرانجام قرار می شود اگر کار آسفالت جاده ای که حاجی مدیر پروژه اش است به مشکل خورد ، کامیون های آن پروژه هم بیایند در این دشتِ گرم و تفتیده مشغول به کار شوند . روزهای آخر کارگاه است و تمام کانالها و زه کش ها و سازه های آنها بایستی ساخته شوند و تحویل مشاور و کارفرما داده شوند . کانال هایی که شاید آبی به آنها نرسد و زه کشهایی که شاید سیل ، تنها مهمان سالانه شان باشد ! خشکسالی های بی پایان دشت ، ارمغان خوبی برای مردم و برای کار ما نداشته و ندارد .

سرِ میز نهار نشسته ایم . با مهندس مجیدی در مورد یانی و موسیقی خاص او حرف می زنیم . مهندس مجیدی اهل موسیقی است و گیتاری دارد که گوشه ی اتاقش در کارگاه خاک می خورد ! حرف ها و نهارمان تمام نشده که موبایلم زنگ می زند . شماره ، شماره ی حاج محمود است .

-         السلام علیک یا حاج محمود عزیز . به این زودی می خوای برام کامیون بفرستی برادر ؟

-         علیک سلام مهندس جان . کامیون که قابلی نداره تو کاری به من نداشته باش ، من کامیون ، لودر ، بلدوزر ، هر چی بخوای برات می فرستم !

صدای حاجی می لرزد . احتمالا همه ی بچه های فنی مهندسی که سر میز نهار نشسته اند تعجب را در قیافه ام می خوانند که ساکت می شوند !

-         چی شده حاجی ؟ خیره ایشالله !

-         نه مهندس جان ، خیر هم نیست . یک ساعت بعد از اینکه تو گفتی کارخونه آسفالتت همه اش خرابه ، یهو دینام کارخونه سوخت . آتیش گرفت ! خدا رحم کرد کسی چیزی اش نشد !

به سختی خنده ام را کنترل می کنم .

-         خرافاتی شدی حاجی ها !حتما خواست خدا بوده که شما کامیون هات رو بفرستی برای ما که زودتر شر این کارگاه رو تموم کنیم .

-         مهندس جان ! تو چشمت شوره ! من دیگه کاری باهات ندارم . کامیون ها هم از فردا اونجان !

 

*****

بیست و هفت هشت روز می گذرد . کار با تمام سختی ها و تمام حاشیه هایش به پیش می رود . در اوج فشار کار و بی برنامگی های همیشگی پروژه ها ، حاشیه های سیاست هم دامان کارگاه را رها نمی کنند . یکی دو تا از مهندس ها از کارگاه می روند . روحیه ای برای کار ندارند . می روند که شاید برای همیشه قید کار در این شهر و دیار را بزنند و بروند ببیند « آسمان هر کجا ، آیا همین رنگ است ؟ » . اوضاع سیاسی مملکت ، بی پولی های پروژه را تشدید می کند . راندمان کار نیز به طرز عجیبی پایین می آید . تا چشم برگردانی ، هر دو نفری که با هم باشند ، راننده یا کارگر ، مهندس یا مکانیک ، پیر یا جوان ، در هر جا که باشند از سیاست حرف می زنند . از رنگ سبز . از خس و خاشاک . از اعتماد . از امنیت . و ... و ... . خون دل باید خورد تا روزمرگیِ سیاستِ عوامانه را از کار و کارگاه به دور نگه داشت !

عاقبت ، کارخانه آسفالت پروژه ی حاج محمود به راه می افتد . حاجی خودش آمده که به ما سری بزند و مشکل اجتماعی ای را که برای کارگاه پیش آمده ، با نفوذی که در منطقه دارد حل کند . با او می رویم سراغ چند نفر و سری هم به قسمتهایی از کار می زنیم و برمی گردیم کارگاه .

-         خوب مهندس جان . جان خودت فردا کامیون ها رو بفرست بیان .

-         حالا حاجی دیگه کارخونه سالم سالمه ؟ همه جاش رو چک کردین برادر ؟ باز فردا چیزی اش خراب شد نیایی بگی مشکل از چشمهای من بدبخته ها !

 

-         نه مهندس جان همه چیزش سالمه . نگران نباش .

-         آدمهات چی ؟ همه اومدن ؟ قیر ، قیف ، همه چی رو به راهه ؟ نکنه فردا کسی نباشه قیر داغ کنه ؟

حاجی خنده کنان ، پشت فرمان پژو ، بوقی برایم من می زند و دستی بلند می کند و می رود .

فردای آن روز ، به حاجی زنگ می زنم و می گویم اجازه بدهد کامیونها تا ظهر پیش ما بمانند . حاجی موافقت می کند .

-         به هر حال دستت درد نکنه حاجی . خیلی کمکمون کردی . اگه عصری مشکل خاصی نبود ، کامیون ها رو می فرستم .

-         ایشالله که مشکل خاصی پیش نمیاد .

اما بازی سر دراز دارد . نزدیک ظهر حاجی زنگ می زند . اضطراب در صدایش موج می زند .

-         مهندس جان نوکرتم . قربونتم . قرار شد کاری به ما نداشته باشی . من دیگه از تو می ترسم . اصلا همه ی دستگاه های ما برای خودت ! بیا هر چی می خوای بردار ببر !

-         حاجی جان بذار اول ما سلام کنیم بعد بگیم ارادتمندیم ، بعد شما بگو باز چی شده ؟

-         چی می خواستی بشه مهندس جان ؟ هان ؟ مگه نگفتی شاید فردا قیر داغ کن نباشه ؟ مسئول کارخونه رفته بوده سر استخر قیر ، برگشته خورده زمین . پاش شیکسته ! کمرش داغون شده ! حالا معلوم نیست باز کی ما بتونیم آسفالت تولید کنیم !

-         بی خیال حاجی جان . حالا دیگه اگه کسی نون درسته هم توی گلوش گیر کرد می خوای بندازی تقصیر ما ؟

-         نه مهندس جان من دیگه می ترسم . کامیونها تا آخر پروژه برای خودت . من می رم کامیون اجاره می کنم !

و سرانجام کار آن پروژه به اتمام می رسد . همه ی سختی های کار فراموش می شوند . همه ی دلخوری ها فراموش می شوند . همه ی رفاقت های کارگاهی می روند که یا تمام شوند و یا در کارگاهی دیگر ادمه پیدا کنند . ماشین آلات پروژه در پروژه های دیگر پخش می شوند . چندین و چند نفر بیکار می شوند . کوهی از بدهی و مشکلات بعد از کار می ماند که در دفتر شرکت باید به دنبال راه حلشان بود . حاشیه های تلخ و شیرین کار نیز کم کم فراموش می شوند . آن چیزی که باقی می ماند خنده های من و حاج محمود است که تا سالهای سال هر گاه و هر جا به هم می رسیم ، حاجی از ترسش از چشم های من می گوید و من برای حاجی کرکری می خوانم که مواظب خودش باشد !  

پ ن 1 – وقتی عجولانه ، ساعتی در فرودگاه و ساعتی در جاده و ساعتی در خوابگاهِ کارگاه ، بنشینی و متنی بنویسی از این بهتر نمی شود ! متنی که شروعش در خنکای پاییزی و باران شمال شرق کشور نوشته شود و پایانش در گرمای جنوب !

پ ن 2 – برای این سه شنبه روایتی مصور داشتم که به لطف سرعت خیره کننده ی اینترنت نتوانستم هیچ عکسی برای آن آپلود کنم ! – مثل عکس های پست قبل که روی دستم باد کرده اند ! – .  می گذارمش برای هفته ی بعد . پست هفته ی آینده ، تقدیم به حضرت نادر . با عکس هایی که بر دیوار چارو چسبیده می شوند . عکس هایی که برای آنها که لطف می کنند و چارو را می خوانند ، جالب خواهند بود .

گذر عمر در دو اپیزود

گذر عمر در دو اپیزود

اپیزود اول : کارگاه . کار . آدمهای کار . پاییز و اندکی از زمستان 1382 .

1-      خانه ای داریم با 2 اتاق و یک حیاط نقلی . یک دستشویی و یک حمام و آبگرمکنی که همیشه ی خدا خراب است و روشن کردنش کار هر کسی نیست ! یکی از اتاقها انبار ی است . یخچالی هم در آن گذاشته ایم که زیاد هم به آن احتیاجی نیست ! خود اتاق حکم یخچال را دارد ! اتاق دیگر اما، پنجره هایش رو به حیاط و درِ خانه باز می شوند . همیشه چراغ نفتی علاءالدین کوچکی درون اتاق ، پِت پِت می کند . هم حکم سیستم گرمایشی را دارد وهم حکم اجاق مطبخ را ! برای رسیدن به خانه ، از خیابان اصلی روانسر داخل کوچه می آییم و از چهل و چند پله بالا می رویم تا به خانه برسیم . خانه ای میانه های کوچه ای پلکانی .

2-      دو سه نفر سنگتراش ، دو سه نفر بنا ، ده دوازده نفر کارگر ، گودرز - راننده ی تویوتای عهد بوق - ، مختار - راننده ی تاکسی تر و تمیز و زرد رنگ - من ، ناصر ، عموعلی که نگهبان است و البته ابابکر - یکی از کارگرها که سال قبل هم در عسلویه کارگرمان بود - . این جمع ، همه ی آدمهای یک کارگاه کوچک و جمع و جور هستیم در حوالی روستای کلاه کبود در حوالی روانسر . صبح ها خروسخوان ، در خانه ی سنگی و در قل قل کتری روی علاءالدین ، من و ناصر از خواب بیدار می شویم و با روشن شدن هوا ، مختار پیدایش می شود و سوار تاکسی می شویم و می رویم کارگاه . بقیه هم یا با تویوتای گودرز  می آیند و یا خودشان از روستا ، پیاده می آیند .

3-      گاهی که از کار و حواشی کار خسته می شویم ، می زنیم به دل طبیعت . می رویم به جایی دیگر . روزی از روزهای کار ، جمعه روزی ، با ناصر و اوستا مراد و با مختار و تاکسی اش می زنیم به راه . از کنار غار قوری قلعه می گذریم . می رویم حوالی روستای شمشیر . روستایی که گمان نمی کنم در زیبایی از ماسوله کم بیاورد . بعد می رویم پاوه . شهر هزار ماسوله . بر می گردیم . می رویم به جاده ی باینگان . میانه ی راه ، می زنیم به جاده ی خاکی و می رویم به روستای ساتیاری . روستایی که زیبایی هایش را به سختی می توان به کلام آورد . دوباره برمی گردیم . می رویم باینگان و کوچه ها و دره باغش را می بینیم . می خواهیم سری بزنیم به خالو حسین در حوالی باینگان . پیرمردی که خودش را فرزند فرهاد کوهکن می داند . پیرمردی که از روستا و شهر و همه چیز بریده است و درون کوه برای خودش اتاق – غار – هایی کنده است و زندگی می کند و هی اتاق – غار- های جدید با دست و با تیشه می کند . نمی دانم چرا ، اما سراغ خالو حسین نمی رویم . می گذاریم برای جمعه ای دیگر . از باینگان برمی گردیم و در باغ و بیشه ای کنار چشمه ای اتراق می کنیم . چایی و نهار . حرف و حدیث . از خاطرات قدیمی ناصر و از روزهای نه چندان خوب من . و از دلخوشی های مختار .  مختار مجرد است .

-         نگفتی چرا زن نمی گیری مختار ؟

-         از ترس !

-         ترس چی ؟

-         ترس اینکه زنم دختر بزاد ؟

-         دختر ترس داره ؟

-         نه ! داماد داشتن ترس داره ... هی ... هی ی ی ی ! داری فیلم می گیری مهندس جان ؟

-         ها ! یه روز میام به تو و دخترهات سری می زنم و این فیلم رو نشونشون می دم !

-         اگه من زن گرفتم حتما این کار رو بکن !

-         زن می گیری مختار جان . نشاشیده شب درازه . زن می گیری و عموعلی هم توی عروسی ات می زنه و می رقصه !

عموعلی از اهالی روستایی نزدیک کارگاه است . شب ها نگهبان است و روزها کارگر . بدیهی است که نه نگهبانی اش نگهبانی می شود و نه کارگری اش کارگری ! همیشه – و به تحریک مختار – در حال رقصیدن است و خنداندن دیگران . برای کارگاه خنده هم از اوجب واجبات است . خنده های خستگی . خنده های بی دلیل . خنده های بدل از غم . خنده های فراموشی .

 

4-      ابابکر را از سال قبل می شناسم . کارگرمان بود در عسلویه . روانسر که آمدیم اولین کسی که به کارگاه آمد ابابکر بود . روزها دم دست بناها کار می کند . عصر ها می رود کمک پدرش . می رود سراغ مزرعه ی سبزی و سبزی چینی و سبزی فروشی . غروب به غروب ، یک پاکت پر از سبزی که به راحتی دو سه کیلو می شود می آورد برای ناصر و من . به سفارش ناصر البته ! سبزی خوردن هایش را می خوریم و مابقی را ، به روش آقایان و به روش کارگاه – با زدن کمی از ته ساقه و اندکی شستسو !!! – آماده می کنیم و می ریزیم درون قابلمه ی سیاهمان و می گذاریم روی علاءالدین و کمی نمک و فلفل و زردچوبه و گاهی هم اگر از خوراک ظهر یا دیشب چیزی مانده باشد ، گوشت سفید یا قرمز یا هر چیز دیگری که بتوانیم به آن اضافه می کنیم و می شود سوپ ! بعد از ده پانزده روز می بینم که نمی توانم به ناصرخان که 25 سال از من بزرگتر است ، در مورد این سوپ اعتراض کنم ، می روم سراغ ابابکر :

-         اگه یه بار دیگه سبزی بیاری دم خونه ، جفت پاهات رو قلم می کنم !

 

5-      حواشی کار جزء لاینفک کار هستند . حواشی ای که بیشتر اوقات ربطی به کار ندارند ! فقط کار را درگیر خودشان می کنند ! گاهی این حواشی اعصاب آدمی را به چهار میخ می کشند . گاهی خنده دار هستند . گاهی گریه آور .

روزی است از روزهای کار . اتاق هنوز بوی سوپ سبزی دیشب را دارد ! سرم را از زیر پتو بیرون آورده ام و با سرما و خواب و تاریکی اتاق کلنجار می روم . صدای ضربه های آرام دستی بر در ، ناصر را از جایش بلند می کند .

-         این وقت صبح ؟ چه خبر شده ؟

-         نکنه مختار بی خوابی زده به سرش ، کله ی سحری اومده بریم کارگاه ؟

ناصر خنده کنان از اتاق بیرون می رود و قهقهه زنان بر می گردد . به سختی خنده اش را کنترل می کند .

-         ابابکره – خنده - . می خواد مرخصی بگیره – خنده - . گمونم گاوش زاییده – خنده - . ...

-         معلومه چی می گی ناصر جان ؟

-         اصلا این ابابکر – خنده – .  خودت بیا بگو ابابکر – خنده – بیا تو – خنده - ...

ابابکر همراه سوز سرما وارد اتاق می شود . مثل همیشه ، مظلوم و سر به زیر . یک گونی در دستش دارد . مثل برق گرفته ها از جایم می پرم :

-         این دفعه دیگه کله ی سحر سبزی آوردی ؟

ناصر همچنان می خندد .

-         نه آقا مهندس . می خواستم بگم امروز نمی تانم بیام سر کار . دیروز که برمی گشتم یک جوجه عقاب کنار کانال پیدا کردم . پاش شکسته و چرک کرده . می خوام ببینم امروز می تانم براش کاری کنم یا نه ؟

در میان خنده های ناصر و شگفتی من ، ابابکر در گونی را باز می کند و یک جوجه عقاب بی حال با پاهای بسته را بیرون می آورد .

-         به ! من ساده رو باش . خیال کردم امروز می خوای بری خواستگاری و مراسم عقد و عروسی رو هم یه روزه سرهم بندی کنی که این وقت صبح بی خوابی زده به کله ات !

ابابکر جوجه عقاب را می گذارد درون گونی . با صدایی آرام و چهره ای قرمز شده از شرم ، به زمین خیره شده است .

-         کی به ما زن می ده مهندس جان با این وضعمان ؟

 

اپیزود دوم آدمهای کار ، گذر عمر و روزگار . اوایل پاییز 1392 .

ده سال است که کار آن کانال تمام شده . از کرامات کار ما این که آخرین قسط مطالبات کار را ناصر ، دو سه روز قبل توانسته از شرکت بگیرد ! با لیلا آمده ایم روانسر . مختار را پیدا می کنم و با او می زنیم به دل طبیعت . از روزها و سالهای گذشته حرف می زنیم . از ده سال قبل . بعد از گذشت بیش از بیست و دو درصد از عمر من و بیست و هفت هشت درصد از عمرِ مختار ، دو باره به هم می رسیم . این بار نه برای کار . برای دمی – شاید – گریز از کار .

1-      مختار همان تاکسی را دارد . تاکسی را می دهد برادرش و با ماشین برادرش از روانسر می زنیم بیرون . بساط حبوبات فروش ها اول جاده ی پاوه به راه است . تل های کوچک رنگی کنار خیابان ؛ نخود ، لوبیا قرمز ، لوبیا سفید ، عدس ، بَنِه و ... . می رویم به سمت پاوه . از دوراهی جوانرود می گذریم . از روستای شمشیر و زیبایی هایش می گذریم . قبل از پاوه ، می پیچیم درون جاده ی باینگان و قبل از باینگان ، می رویم به سمت روستای ساتیاری . این بار جاده خاکی نیست . آسفالت شده است . روستا هم زیباتر شده است .  در کوچه های شیبدار روستا گشتی می زنیم . بوی نان تازه را می بلعیم نان ساجی . به قول مردمان شهرهای شرق و جنوب ، نانِ تیری .  پیرزنی خنده رو و بخشنده ، هر آنچه نان را که پخته است به ما می دهد تا یادمان باشد ، هنوز در گوشه هایی دور ، مهربانی و سادگی و پاکی ، نفس می کشد .

2-      مختار از همه ی آدمهای ده سال پیش می گوید . روی موبایلش فیلمی از عمو علی نشانم می دهد که آواز کردی می خواند و می رقصد و می خنداند . هنوز همان است که بود . فقط رنگ موهایش سفید شده است . البته خانه اش هم از روستا به شهر آمده . خنده هایش و رقصش اما ، گذر زمان را به سخره گرفته اند . بی گمان سادگی اش نیز .

3-      مختار از ابابکر می گوید :

-         اون هم مثل .... ولش کن . بگو چی شد یاد روانسر افتادی ؟ چی شد از این طرفا آمدی ؟ می دانی وقتی زنگ زدی چقدر خوشحال شدم ؟

-         اومدم اون فیلم کذایی رو نشون خانمت بدم . چند تا دختر داری ؟

صدای خنده های مختار ، صدای حسن زیرک را که دارد روی فلش مموری متصل به پخش صوت می خواند ، محو می کند .

-         مهندس جان چند ماه بعد از اینکه شما رفتید ، زن گرفتم . الان هم دو تا پسر دارم . هشت ساله و یازده ماهه . خدا را شکر شر داماد به سرم نمیاد هیچوقت !

-         خوب بگذریم . از ابابکر می گفتی .

-         چی بگم مهندس ؟ اون هم شانسی نداشت به روزگار . زن داشت و بچه . حالا جدا شدن از هم . کمک کار باباشه . سبزی کاری دارن . همین نزدیکی ها .

نشسته ایم در یک سفره خانه ی سنتی . لیلا دارد از کوه و آب و درخت عکس می گیرد . مختار قلیان دود می کند . من و کارگر رستوران دومینو بازی می کنیم و کُرکُری می خوانیم ! از باینگان برگشته ایم . همان مسیری را رفته ایم و برگشته ایم که ده سال پیش .

4-      ده سال پیش ، در یک جمعه ی گریز از کار ، قرار گذاشته بودیم که جمعه ی دیگر سراغ خالو حسین و دست کنده هایش در کوه برویم . حالا و بعد از ده سال و در یک روز شنبه ، جمعه ای که قرارش را گذاشته بودیم فرا می رسد ! در برگشت از باینگان می رویم سراغ خالو حسین فرزند خوانده ی فرهاد کوهکن ! از دستکندهای او بازدید می کنیم و از باغ روستای اطرافش . با او حرف می زنیم . صدالبته من بیش از یکی دو جمله ی او را  نمی فهمم و مختار برایم ترجمه می کند . از زحماتی که کشیده می گوید و از اینکه می خواهد آخرین اتاق را دو طبقه کند ! اتاق هایی در دل کوه . میمندی در قرن بیست و یک .

5-      غروب می رویم سراغ ابابکر . نزدیکی های روانسر ، بعد از جاده ی کلاه کبود . وسوسه قلقلکم می دهد که سری بزنم به کلاه کبود . به روستا . به کانالی که بخشی از آن را ما ساختیم . به جوان های آن روز که کارگر بودند و بنا نشده بودند . چند نفرشان هنوز در روستا مانده اند ؟ چند نفرشان هنوز کار می کنند ؟ چند نفرشان بنا شده اند ؟ چند نفرشان ازدواج کرده اند ؟ هر کدامشان چند تا بچه دارند ؟ و ... اما نه من جدی می گیرم این وسوسه را و نه مختار که پشت رل نشسته ، به آن سمت می رود ! مستقیم می رویم . می رویم سراغ ابابکر .

-         هااااااا.... هان !... اینم آلاچیق ابابکر .

از ماشین پیاده می شویم . دارم با موبایل با سرپرست کارگاهی در بندر عباس حرف می زنم . مردی به سمت ما می آید . خنده رو و تپل ! من با موبایل حرف می زنم و مرد جوان با من روبوسی می کند . هول هولکی خداحافظی می کنم و ابابکر را در بغل می گیرم . دوباره روبوسی می کنیم . دست به پشت شانه های هم می زنیم . دو سه قدم عقب می آیم و خوب او را نگاه می کنم . چهره همان چهره است . مظلوم . خنده رو . رنج کشیده . و پشت خنده هایش غمی نهفته است که نمی خواهم به آن فکر کنم .

-         ابابکر بالاخره با جوجه عقاب چکار کردی ؟

-         دو ماه داشتمش . براش خیلی خوب بود . مرغ براش می خریدم . گنجشک می گرفتم به اش می دادم . آخرش بابام گفت باید ببریش کوه رهاش کنی . خسته مان کرده بود از بس که گوشت می خورد ! اما پاش هم دیگه خوب شده بود . بردمش بالای کوه و ولش کردم . چرخی زد و رفت توی آسمون . من به اون نگاه می کردم و اون به من . نیم ساعتی همینطور ماندیم . بعد من اومدم پایین و اون رفت بالا . دیگه خبری ازش ندارم . شما خوبی ؟ خوش هاتی مهندس جان . این طرفا کجا بودی ؟

با پدر ابابکر سلام و تعارفی می کنیم و با ابابکر و مختار می رویم گشتی در زمین های سبزی کاری شده می زنیم . لیلا از ما عکسی به یادگار می گیرد . بوی سبزی تازه شادم می کند . شاداب می شوم . در بین کرتهای سبزی قدم می زنم . گشنیز . تربچه . تره . پیاز . نعنا .  شاهی . گوجه ی کردی . فلفل قرمز . کدو . بادنجان و ... بادنجان ها و فلفل ها را سرمای چند روز قبل از بین برده است . اما خنده های ابابکر و صورت رنج کشیده اش همان است که ده سال پیش بود . نیم ساعتی حرف می زنیم و نشخوار گذشته می کنیم . موقع رفتن ، ابابکر با یک کیسه ی بزرگ سبزی غافلگیرمان می کند و با چند کدوی تزیینی عجیب و غریب که اولین بار است می بینم !

-         ابابکر باز هم کیسه ی سبزی ؟ یادت رفته چی به ات گفتم ؟ تازه ناصرخان هم که نیست ! وِیی ی ی ی ... وِی ! علاءالدین از کجا بیارم برای پختن سوپ سبزی کذایی ؟

 ابابکر می خندد و دست می دهیم و خداحافظی می کنیم . به امید دیداری که شاید چند سال بعد باشد ، شاید هم .... . به نباشدش نمی خواهم فکر کنم . می خواهم به فردا فکر کنم . به گریزی دیگر به طبیعت و راههای رفته در ده سال پیش . شاید فردا تا نودشه برویم .

6-      روزی دیگر شب شده . باز با مختار زده ایم به راه : پاوه . شهر هزار ماسوله . رودخانه ی سیروان و آب زلالش . کارگاه سدسازی و کامیون هایی که جاده را قرق کرده اند . تونل های نیمه کاره و راه جدید روستای هجیج . بقعه ی عبیدالله فرزند موسی کاظم . چله خانه ی با قدمت هزار و صد و چند ساله ی روستا . روستایی که همه منتظرند تا بعد از ساختن سد داریان بخش قابل توجهی از آن  - از جمله خانقاهش -  به زیر آب رود .  کانی بل – چشمه ی بل – که روزگاری آبشار بل بود و چندی دیگر در دریاچه ی سد ، هیچ نخواهد بود . نودشه و زیبایی های غیر قابل وصفش . باغهای پلکانی اش . تکه های بهشت موعود . و کبابی که مزه اش تا مدتها از یاد نخواهد رفت ! و دوباره پاوه و جاده ی روانسر و غار قوری قلعه و بساط حبوبات فروشهای اول روانسر و خانه . خانه ی مختار .

و ... و ... حالا برگشته ایم و مهمان مختاریم . بچه ی کوچک مختار ظرف شکلات را خالی کرده و همه جای اتاق شده پر از شکلات . خانمش به کردی با لیلا حرف می زند . مختار از مابقی آدمهای کارگاه می گوید :

-         محمد حسن تا همین اواخر سنگ می تراشید . اوستا مراد وضعش خیلی خوب شد . سر و وضعی به هم زد . اما قدرشا ندانست . اوضاعش به هم ریخت . عموعلی نگهبان یه شرکته . هنوز هم می رقصه . هنوز هم امیدواره شما و ناصرخان برگردید اینجا و یه کارگاه بزنید اون هم با شما کار کنه . آمده شهر . اون یکی سنگتراشتان . خدا بیامرزدش . مُرد . و ...

شامی که در خانه ی مختار می خوریم ، رنگ مهربانی را به یادم می آورد . رنگ بی آلایشی را . رنگ دوستی را . بی رنگی را به یادم می آورد . بی رنگی را که دیرگاهی بود که با تمام وجود حس نکرده بودم .

گاهی روزگار بعد از روزهای کار ، خاطراتی شنیدنی تر دارد تا خود کار .

------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1 – نوشتن این روایت کار ساده ای نبود . چرایش بماند . بی گمان خیلی ها چنین تجربه ای داشته اند و مثل من نمی دانند بگویندش تلخ یا شیرین !

پ ن 2 – مختار  همان مختار است و ابابکر نیز . این پست هم تقدیم به این دو که مفهوم انسانیت را و بی آلایشی را با هیچ چیز نیامیخته اند . نه با قومیت ، نه با مذهب ، نه با دارایی و ... .- مختار و ابابکری که شاید هرگز این نوشته هارا نخوانند ، - چرا که سر و کارشان با این دنیای مجازی نیست . -  اما مابقی اسم ها اسم واقعی شان نیست . به پاس آن انسان های حقیقی که ندیدمشان و شاید نخواهند اسمشان اینجا آورده شود .

پ ن 3 – ناصر نیز همان ناصر عزیز است . پیرمرد دوست داشتنی و خستگی ناپذیر . روزگارش دراز باد . و سرانجام اینکه : طولانی بودن این روایت را بر ما ببخشید !

روز اختصاصی

روز اختصاصی

امروز را می خواهم برای خودم بگذارم .

می خواهم به خودم برسم

صبح زود بیدار شوم

دوشی بگیرم

و با لباس کمی به تن ،

روی مبل قدیمی لم دهم

و برای دل خودم سوت بزنم !

امروز می خواهم برای خودم باشم .

شعری بخوانم

چیزی بنویسم

با دوستی

-         هر که به ذهنم برسد –

حرف بزنم

و کمی نشخوار گذشته ها کنم !

....

فقط تا دیرم نشده

-         سریع تر –

باید برای رفتن سرکار حاضر شوم

و برای نهار برنجی بپزم 

از کار که برگردم ،

وقتم را برای خودم خواهم گذاشت .

...

قبلش کارهای فردایم را مرور می کنم

با پسرکم نهار می خورم

کمی بازی ،

کمی درس ،

کمی خانه را جمع و جور می کنیم

تا بتوانم پس از آن

دیگر وقتم را برای خودم بگذارم

می خواهم کتاب شعری را که خریده ام

ورق بزنم

فقط عصر باید با کارگاه ها ،

 نیم ساعتی تلفنی کلنجار بروم

و گزارشی باید تهیه کنم

و چیزی برای شام بگذارم

بعد از آن حتما دوشی خواهم گرفت

و روی مبل قدیمی لم خواهم داد ،

و یک آواز دشتی ، گوش خواهم کرد !

...

اما دل پسرکم را نمی شکنم

 پای تلویزیون می نشینم

خودم را و جعبه ی بی جادو را تحمل می کنم .

دیر وقت که شد ،

همه که به خواب رفتند ،

آنگاه که سگ ها به کوچه ها می زنند

در غوغای صدای سگ ها و کورسوی نور

وقتم را برای خودم می گذارم

بالشم را می آورم

مثل جنازه ای ،

روی زمین ولو می شوم

با صدای خرخر خودم از خواب بیدارم می شوم ،

جایی یادداشت می کنم :

« یادم باشد که فردا ،

وقتم را برای خودم بگذارم . »

----------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1 –پرسش :  چه ربطی داشت به روایت های کار و کارگاه ؟

             پاسخ : واگویه ای بود از روزهای کار در حوالی شهر و کارگاه . واگویه ای از سال 1385 .

پ ن 2 – برای نادر گرامی : حضرت نادر ، فکر کردن به این که همه ی سه شنبه ها خودم باید در و دیوار چارو را آب و جارو کنم ، حس خوشایندی ندارد . شاید به جای من ، تو چند تا عکس قدیمی بگذاری اینجا ، نه ؟!

پ . ن ۱۷/۰۷/۹۲ : وبلاگ سومین فصل مبهم با مهمان نوشتی از مریم نگار به روز شد .

ستاره ی آسمون نقش زمینه ...

ستاره ی آسمون نقش زمینه ...

لوازم نقشه برداری را از پشت لندرور برمی داریم و می بریم داخل اتاقی که نصرت الله به ما داده است . بعد برمی گردیم و مابقی وسایل را نیز می بریم . گاز پیک نیک را ، فلاکس چایی را و اندک خرت و پرت های دیگر را که در هر سفر کاری به همراه داریم .

 علی می رود کنار شیر آبی که چند قدم آن طرف تر از اتاق های گلی است . جوراب هایش را در می آورد و می شوید  . هم جوراب هایش را و هم پاهایش را .  بعدهم مثل همیشه ، دست ها و صورتش را . بعد نوبت من می رسد که از نگاه کردن به خشک زارهای اطراف خانه و روستا چشم بردارم و بروم به اعمال غروب بپردازم : شستن جوراب و پا و دست و صورت و ...  اتفاقاتی که هر روز بعد از کار تکرار می شوند . حالا ممکن است غروبی در جایی باشیم که اطرافمان کشت زار باشد و یا ممکن است مثل اینجا اطرافمان خشک زار باشد . مثل روستای بارنجگان در بخش زیرکوه قاین .

علی رییس من است و من برای او کار می کنم . من کارآموز شرکت نقشه برداری آنها هستم و همزمان برای آن شرکت نیز کار می کنم . او نقشه بردار است و من کمک نقشه بردار . حالی دارد بی خیال درس و دانشگاه بشوی و بیایی نقشه برداری در دل کویر و کوه و طبیعت ! تمرین بسیار خوبی است برای آن که سال های بعد بتوانی بی خیال همه چیز بشوی جز کار . کاری که گاهی حتا در دل طبیعت ، تو را از دیدن نزدیکترین زیبایی های طبیعت نیز به دور نگه دارد . کاری که تو را در خودش گم کند ؛ انگونه که شاید هرگز نتوانی خودت را بازبیابی .

علی زیر اندازش را جلوی اتاق پهن می کند و مشغول نماز می شود . من کتری را پر از آب می کنم و گاز پیک نیک را می آورم و می گذارم چند قدم آن طرف تر از زیر انداز ، در پناه دیوار کاهگلی و مشغول تیار کردن چایی می شوم . چند دقیقه بعد ، من مشغول خوردن چایی می شوم و خیره می شوم به آسمانی که ستاره هایش بی شمارند . علی ، چایی اش را می گذارد تا سرد شود و مشغول پخت و پز می شود . مثل هر شب بعد از کار . کمی کته ی برنج و یک کنسرو خاویار بادنجان یا لوبیا یا تن ماهی ! ظهر لوبیا خورده ایم پس حالا نوبت خاویار بادنجان است !

شام که آماده می شود ، در وزش باد و هجوم آرام آرام رمل و گرد و خاک ، بساطمان را جمع می کنیم و می بریم داخل اتاق . یکی از سه اتاق خشت و گلی خانه ی نصرت الله که برای چند روز در اختیار ما گذاشته است . همین شب اول هم خودش رفته به مهمانی و ما مانده ایم و شبی سیاه و کویری پر ابهت و خانه ای بی حصار با سه اتاق با سقف های گنبدی .

سفره را پهن می کنیم و مشغول می شویم . علی لقمه ی اول را که در دهانش می گذارد ، ناگهان خیره می شود به دیوار پشت سر من . به مفهوم مطلق خشکش می زند ! من ، آماده ی برداشتن لقمه ، با شنیدن صدای خزش جانوری بر دیوار ، برمی گردم و به دیوار نگاه می کنم و به امتداد صدا .  رتیلی زشت و بدترکیب ، با اندازه ای که برایمان غیر قابل باور است ، از گوشه ی دیوار ، سریع می خزد و بالا می رود و می رود به سقف می چسبد . می چسبد کنار رتیل دیگری که آنجا بوده و ما ندیده بوده ایم ! حتما آماده ی حمله می شود .

هول هولکی بساط شام را جمع می کنیم و می بریم بیرون . با ترس و لرز به داخل اتاق برمی گردیم . از بین وسایل نقشه برداری ، میله های ژالون را برمی داریم و هر کداممان جداگانه به شکار می پردازیم ! شکار رتیل در شب سیاه ! علی زودتر شکارش را می زند . هر چه باشد او ارشدتر است ! در حین شکار یاد اندک جملاتی می افتم که نصرت الله گفته بود :

-               اینجا عقرب زیاد داره . حواستون جمع باشه . ولی از رتیل بشتر بترسید ! لامصب ها نیششان شتر را از پا می ندازه !

خنده ام می گیرد ! به این می گویند شام با چاشنی ترس !

  عقل هایمان را وترس هایمان را روی هم می ریزیم . تصمیم می گیریم بساطمان را جمع کنیم و ببریم روی پشت بام . غروب ، در گردش چشم هایمان در اطراف خانه ، نردبانی را دیده بودیم . می آوریم و می گذاریم پای دیوار و همه چیز را بالا می بریم . می بریم روی پشت بام و می گذاریم بین گنبدهای گلی . به قول مردم برخی جاها : گمبه های گلی . با هزار بدبختی بین گمبه ها جایی برای نشستن جور می کنیم و شام را می خوریم و بعد به فکر خواب می افتیم . خوابیدن میان آن گمبه ها هنر می خواهد . باید آنقدر به بدنت پیچ و تاب بدهی تا بتوانی برای خودت جایی پیدا کنی و دراز بکشی ! چند دقیقه بعد ، خستگی ، علی را به خواب می برد .

من ، در کلنجار با زیر انداز و پتو و گمبه های سقف ، برای خودم جایی پیدا می کنم و مشغول نوشتن یادداشت هایم می شوم . از آهنگی می نویسم که امروز بی هیچ دلیلی هنگام کار زمزمه می کردم :

-               شبی که آواز نی تو شنیدم ....

بعد ، از نصرت الله می نویسم که یکی از سه اتاقش را به ما داده است . از فضای روستا می نویسم . از پیرمردی که بر سر حوضچه های خشک و خالی از آب نشسته بود و می گفت :

-               خدایا به داده ات شکر ، به نداده ات هم شکر !

و ... سرانجام ، با هنرمندی تمام ، بین گمبه های گلی ، جایی نسبتا راحت پیدا می کنم و دراز می کشم . چشم هایم خیره می شوند به آسمان . به کهکشان . به آسمانی با بی نهایت ستاره . به یاد روزهای کودکی و خواب در حیاط خانه ، دنبال ستاره ی خودم می گردم . در دودو زدن چشم هایم به دنبال ستاره ام ، ناگهان شهابی از گوشه ای از آسمان می آید و در گوشه ای دیگر خاموش می شود . با خودم می گویم :

-               حتما ستاره ی من همین بوده ! خوب شد برای آخرین بار دیدمش !

اما هنوز خنده ام بر این فکر تمام نشده ، که شهابی دیگر می آید و می رود . و چند لحظه بعد شهابی دیگر . می خواهم علی را بیدار کنم . می خواهم او هم این هجوم شهاب ها را ببیند . ساعت از نیمه شب گذشته و فردا شده است ! علی را که نباید بیدار کنم ، هیچ ، خودم هم باید زودتر بخوابم . شروع می کنم به شمردن شهاب هایی که در شگفتی من یکی یکی در هجوم به زمین ناکام می مانند و در همان آسمانی که زاده شده اند ، خاموش می شوند . در آسمان ستاره ها . در آسمانی که برای نسل اندر نسل آدم ، تجلی خیالات و آرزوها و رویاهایش بوده است .

کم کم با این فکرها به خواب می روم . دو سه ساعت بعد در صدای موتورهای ایژ از خواب بیدار می شوم . موتورهایی که یکی یکی با سرنشینی که صورتش پیچیده در چفیه است ، از روستا به سمت شرق خارج می شوند . چند دقیقه ای بیدارم و باز می خوابم . و صبح با گرمی اولین پرتوهای نور خورشید ، بیدار می شوم :

-               خوبه لااقل خورشید سرجاش باقی مونده !

-               اول صبحی زده ات به کله ات ؟ این چرندیات چیه می بافی ؟

-               دیشب که تو خواب بودی ، هرچی ستاره توی آسمون بود ، نقش زمین شد !

علی با نگاهی که انگار به دیوانه ای می اندازد ، از نردبان پایین می رود و روزی دیگر از اولین روزهای کار در بیابان ، در نزدیکی پایان روزهای دانشجویی شروع می شود .

روزها ، هفته ها ، ماهها و سال ها می گذرند . در زندگی . در کار . در زمزمه ی آهنگ های قدیمی . در عبور از گوشه ای از زمین به گوشه ای دیگر . از شرق کشور به غرب . از شمال کشور به جنوب و ... . سال ها بعد در یکی از شب هایی که در خانه هستم ، صدای اخبارگوی تلویزیون ، توجهم را جلب می کند .

-               امشب آسمان شهاب باران می شود . این بارش شهاب را بارش برساووشی می گویند که به مدت سه شب ادامه خواهد داشت ....

  قرار است دوباره آسمان ستاره هایش را نقش زمین کند . یاد روزهای بارنجگان می افتم و آسمان آن روزها . می روم سراغ خرت و پرت های سال های قبل . از میان اندک کاغذپاره های باقی مانده ، یادداشت های آن شب را پیدا می کنم و تاریخش را می خوانم : بیست و یک مرداد هزار و سیصد و هفتاد و سه . یعنی چنین شیی اما چندین سال پیش .

عجب ! پس آسمان هر سال پیر ستاره هایش را به دست مرگ می سپارد و من نمی دانستم ! مثل پیرهای ایل هایی که آخرین کوچ را در شکاف صخره ها به تماشا می نشینند و در عبور خاطراتشان با ایل که می رود و آنها را برجای می گذارد . با این آرزو که شاید از زمین کنده شوند و بروند در آسمان . آسمان خیالات و رویاها و آرزوها .

 

فردایی دگر

فردایی دگر

گرمای ظهر جیرفت ، در اواخر خرداد ماه . کارگاهی در  چند کیلومتری جیرفت . در میانه ی راهی خاکی که هراز گاهی اتفاقاتی در آن می افتد . کارگاهی که یکسال و اندی تعطیل بوه و حالا ، ما آمده ایم تا دوباره چرخش را بچرخانیم . کارگاهی که در تمام اتاقهایش به جز یکی دو تا ، تا زمان رفع اختلاف پیمانکار قبلی با کارفرما و با طلبکارها  ، قفل است . کارگاهی که برای رسیدن به آن باید از میان سنگهای سیاه و تفتیده ی دشت جیرفت و از کنار نخلستانهای خشکیده و سوخته بگذریم . کارگاهی که در شروعش هستیم . ده دوازده کارگر از روستاهای اطراف و من و جواد – اولین کسی که در آمدن به اینجا او را می شناسم – و علیرضا و رضا .

پشت حصار کارگاه ایستاده ام و کارگرهایی را نگاه می کنم که مسیر لوله ی آب کارگاه ، ازقنات نیمه متروکه ،  تا پای مخزن آب کارگاه را بازسازی می کنند . یکی از کارگرها ، با چفیه ای که برگردن دارد ، عرق سر و صورتش را پاک می کند و به سمت من می آید :

-         مهندس میشه ما دیگه بریم فردا برگردیم ؟

از خیلی وقت پیش ، عادت داشته ام  درهر کارگاهی جمعه ها بعد از ظهر را تعطیل کنم . حالا چه اشکالی دارد اینجا این کار را پنجشنبه ها انجام دهم ؟

-         باشه . به شرط اینکه فردا صبح اول وقت ، همه سرِ کارتون باشین .

کارگاه تعطیل می شود . دو سه ساعت بعد ، خورشید در پشت کوه حیدری غروب می کند . غروبی که آسمانی بنفش و بی ابر را بر دشت جیرفت می گستراند .

صبح جمعه ،  در اتاقم در کارگاه ، از خواب بیدار می شوم . به تماشای طلوع خورشید می نشینم . کمی در کارگاه قدم می زنم و سرانجام به دفترم می روم . مشغول خواندن کتاب می شوم . تا آمدن کارگرها یکساعتی وقت دارم .

-         مهندس صبحانه می خوری ؟

-         نیکی و پرسش ؟

رضا ، پسری که آمده تا آبدارچی باشد ، با چشمان پف کرده می پرسد و بعد از جواب من می رود تا چیزی برای خوردن پیدا کند . هنوز کارگاه به طور کامل تجهیز نشده و از آشپزخانه و آشپز و صبحانه و نهار به موقع ، هیچ خبری نیست . عاقبت  رضا با نان و پنیر تکراری این روزها پیدایش می شود .  

-         رضا چه خبر ؟

-         هیچی مهندس جان . اینجا مگه خبری هم پیدا می شه ؟

-         کارگرا اومدن رضا ؟

-         هنوز که نه .

بعد از صبحانه نیز از حضور کارگرها خبری نمی شود . کارگرها بیشترشان از یکی از همین روستاهای نزدیک کارگاه هستند . می توانم کسی را بفرستم دنبالشان . شاید مشکلی برای کسی پیش آمده ودیگران هم نیامده اند . شاید جمعه است و کار را جدی نگرفته اند . شاید دیشب تا دیروقت بیدار بوده اند و هنوز در خوابند ! هزار شاید دیگر هم ممکن است . اما نمی خواهم بفرستم دنبالشان . خودشان باید بیایند . اتفاقی هم اگر افتاده بود حتما تا الآن خبرش رسیده بود.

می روم سراغ علیرضا . مردی که در روزهای بی تکلیفی کارگاه ، یکسالی به تنهایی نگهبان اینجا بوده است . همه را خوب می شناسد . روستاها و روستایی های اطراف را . پیمانکار قبلی پروژه و کارگرهایش را . و ...  جواد ، راننده و کارپرداز و تعمیرکار و همه کاره ی این روزهای اول کارگاه هم کنار علیرضاست .

-         علیرضا نمی دونی چرا کارگرها نیومدن هنوز ؟

-         امروز که قرار نیست بیان مهندس !

-         قرار نیست ؟! کی این قرار رو گذاشته که من خبر ندارم ؟

-         خود شما آقا مهندس ! خودتون دیروز ظهر به کارگرها گفتید برن خونه هاشون ، شنبه صبح اول وقت برگردن .

هر چه فکر می کنم یادم نمی آید چنین حرفی زده باشم . کم کم دارم گیج می شوم و عصبانی . نکند اینها همین اول کارگاه می خواهند  بی نظمی کنند ؟ حکایت همان معلمی است که دانش آموزانش آنقدر به او تلقین کردند که بیمار است ، تا بیمار شد و کلاس را تعطیل کرد . حالا نکند اینها هم جدی جدی می خواهند به من بقبولانند که گفته ام کارگاه از پنجشنبه ظهر تا شنبه صبح تعطیل است ؟

-         می شه بگین من کی یک همچین حرفی زدم ؟

نگاه جواد و علیرضا در هم گره می خورد . عاقبت جواد انگار که ارشمیدس باشد ، با دست راستش محکم می زند روی دست چپ خودش و می گوید :

-         ای فهمیدم ! مهندس شما به کارگرها گفتین فردا بیان !

جواد و علیرضا خنده ای به هم تحویل می دهند و بعد با آب و تاب فراوان توضیح می دهند که در گویش محلی اینجا ، جیرفت ، آنچه را که « فردا » هست « صبح » می گویند و آنچه را که « پس فردا»  باشد ، « فردا » می گویند . پس اینکه من روز پنجشنبه به کارگرها گفته ام بروند و فردا بیایند یعنی اینکه شنبه برگردند !

-         جدی می گی جواد ؟

علیرضا جواب می دهد :

-         ها مهندس . اینجا فردا یعنی پس فردا .

فهمیدن این تفاوت ،  یک روز کارگاه را به تعطیلی می کشاند . روزی که به گشت و گذار در روستاهای اطراف می گذرد و نخلستانهای خشکیده و سوخته . خشکیده از بی آبی و سوخته از بی صاحبی .

بعدها می فهمم که این به جای فردا ، صبح گفتن در برخی شهرستانهای دیگر کرمان هم رایج است . مثل سیرجان . مثل بافت و ... فرداهایی که گاهی به شدت دلگیرند و تکراری ...