گذر عمر در دو اپیزود
اپیزود اول : کارگاه . کار . آدمهای کار . پاییز و اندکی از زمستان 1382 .
1- خانه ای داریم با 2 اتاق و یک حیاط نقلی . یک دستشویی و یک حمام و آبگرمکنی که همیشه ی خدا خراب است و روشن کردنش کار هر کسی نیست ! یکی از اتاقها انبار ی است . یخچالی هم در آن گذاشته ایم که زیاد هم به آن احتیاجی نیست ! خود اتاق حکم یخچال را دارد ! اتاق دیگر اما، پنجره هایش رو به حیاط و درِ خانه باز می شوند . همیشه چراغ نفتی علاءالدین کوچکی درون اتاق ، پِت پِت می کند . هم حکم سیستم گرمایشی را دارد وهم حکم اجاق مطبخ را ! برای رسیدن به خانه ، از خیابان اصلی روانسر داخل کوچه می آییم و از چهل و چند پله بالا می رویم تا به خانه برسیم . خانه ای میانه های کوچه ای پلکانی .
2- دو سه نفر سنگتراش ، دو سه نفر بنا ، ده دوازده نفر کارگر ، گودرز - راننده ی تویوتای عهد بوق - ، مختار - راننده ی تاکسی تر و تمیز و زرد رنگ - من ، ناصر ، عموعلی که نگهبان است و البته ابابکر - یکی از کارگرها که سال قبل هم در عسلویه کارگرمان بود - . این جمع ، همه ی آدمهای یک کارگاه کوچک و جمع و جور هستیم در حوالی روستای کلاه کبود در حوالی روانسر . صبح ها خروسخوان ، در خانه ی سنگی و در قل قل کتری روی علاءالدین ، من و ناصر از خواب بیدار می شویم و با روشن شدن هوا ، مختار پیدایش می شود و سوار تاکسی می شویم و می رویم کارگاه . بقیه هم یا با تویوتای گودرز می آیند و یا خودشان از روستا ، پیاده می آیند .
3- گاهی که از کار و حواشی کار خسته می شویم ، می زنیم به دل طبیعت . می رویم به جایی دیگر . روزی از روزهای کار ، جمعه روزی ، با ناصر و اوستا مراد و با مختار و تاکسی اش می زنیم به راه . از کنار غار قوری قلعه می گذریم . می رویم حوالی روستای شمشیر . روستایی که گمان نمی کنم در زیبایی از ماسوله کم بیاورد . بعد می رویم پاوه . شهر هزار ماسوله . بر می گردیم . می رویم به جاده ی باینگان . میانه ی راه ، می زنیم به جاده ی خاکی و می رویم به روستای ساتیاری . روستایی که زیبایی هایش را به سختی می توان به کلام آورد . دوباره برمی گردیم . می رویم باینگان و کوچه ها و دره باغش را می بینیم . می خواهیم سری بزنیم به خالو حسین در حوالی باینگان . پیرمردی که خودش را فرزند فرهاد کوهکن می داند . پیرمردی که از روستا و شهر و همه چیز بریده است و درون کوه برای خودش اتاق – غار – هایی کنده است و زندگی می کند و هی اتاق – غار- های جدید با دست و با تیشه می کند . نمی دانم چرا ، اما سراغ خالو حسین نمی رویم . می گذاریم برای جمعه ای دیگر . از باینگان برمی گردیم و در باغ و بیشه ای کنار چشمه ای اتراق می کنیم . چایی و نهار . حرف و حدیث . از خاطرات قدیمی ناصر و از روزهای نه چندان خوب من . و از دلخوشی های مختار . مختار مجرد است .
- نگفتی چرا زن نمی گیری مختار ؟
- از ترس !
- ترس چی ؟
- ترس اینکه زنم دختر بزاد ؟
- دختر ترس داره ؟
- نه ! داماد داشتن ترس داره ... هی ... هی ی ی ی ! داری فیلم می گیری مهندس جان ؟
- ها ! یه روز میام به تو و دخترهات سری می زنم و این فیلم رو نشونشون می دم !
- اگه من زن گرفتم حتما این کار رو بکن !
- زن می گیری مختار جان . نشاشیده شب درازه . زن می گیری و عموعلی هم توی عروسی ات می زنه و می رقصه !
عموعلی از اهالی روستایی نزدیک کارگاه است . شب ها نگهبان است و روزها کارگر . بدیهی است که نه نگهبانی اش نگهبانی می شود و نه کارگری اش کارگری ! همیشه – و به تحریک مختار – در حال رقصیدن است و خنداندن دیگران . برای کارگاه خنده هم از اوجب واجبات است . خنده های خستگی . خنده های بی دلیل . خنده های بدل از غم . خنده های فراموشی .
4- ابابکر را از سال قبل می شناسم . کارگرمان بود در عسلویه . روانسر که آمدیم اولین کسی که به کارگاه آمد ابابکر بود . روزها دم دست بناها کار می کند . عصر ها می رود کمک پدرش . می رود سراغ مزرعه ی سبزی و سبزی چینی و سبزی فروشی . غروب به غروب ، یک پاکت پر از سبزی که به راحتی دو سه کیلو می شود می آورد برای ناصر و من . به سفارش ناصر البته ! سبزی خوردن هایش را می خوریم و مابقی را ، به روش آقایان و به روش کارگاه – با زدن کمی از ته ساقه و اندکی شستسو !!! – آماده می کنیم و می ریزیم درون قابلمه ی سیاهمان و می گذاریم روی علاءالدین و کمی نمک و فلفل و زردچوبه و گاهی هم اگر از خوراک ظهر یا دیشب چیزی مانده باشد ، گوشت سفید یا قرمز یا هر چیز دیگری که بتوانیم به آن اضافه می کنیم و می شود سوپ ! بعد از ده پانزده روز می بینم که نمی توانم به ناصرخان که 25 سال از من بزرگتر است ، در مورد این سوپ اعتراض کنم ، می روم سراغ ابابکر :
- اگه یه بار دیگه سبزی بیاری دم خونه ، جفت پاهات رو قلم می کنم !
5- حواشی کار جزء لاینفک کار هستند . حواشی ای که بیشتر اوقات ربطی به کار ندارند ! فقط کار را درگیر خودشان می کنند ! گاهی این حواشی اعصاب آدمی را به چهار میخ می کشند . گاهی خنده دار هستند . گاهی گریه آور .
روزی است از روزهای کار . اتاق هنوز بوی سوپ سبزی دیشب را دارد ! سرم را از زیر پتو بیرون آورده ام و با سرما و خواب و تاریکی اتاق کلنجار می روم . صدای ضربه های آرام دستی بر در ، ناصر را از جایش بلند می کند .
- این وقت صبح ؟ چه خبر شده ؟
- نکنه مختار بی خوابی زده به سرش ، کله ی سحری اومده بریم کارگاه ؟
ناصر خنده کنان از اتاق بیرون می رود و قهقهه زنان بر می گردد . به سختی خنده اش را کنترل می کند .
- ابابکره – خنده - . می خواد مرخصی بگیره – خنده - . گمونم گاوش زاییده – خنده - . ...
- معلومه چی می گی ناصر جان ؟
- اصلا این ابابکر – خنده – . خودت بیا بگو ابابکر – خنده – بیا تو – خنده - ...
ابابکر همراه سوز سرما وارد اتاق می شود . مثل همیشه ، مظلوم و سر به زیر . یک گونی در دستش دارد . مثل برق گرفته ها از جایم می پرم :
- این دفعه دیگه کله ی سحر سبزی آوردی ؟
ناصر همچنان می خندد .
- نه آقا مهندس . می خواستم بگم امروز نمی تانم بیام سر کار . دیروز که برمی گشتم یک جوجه عقاب کنار کانال پیدا کردم . پاش شکسته و چرک کرده . می خوام ببینم امروز می تانم براش کاری کنم یا نه ؟
در میان خنده های ناصر و شگفتی من ، ابابکر در گونی را باز می کند و یک جوجه عقاب بی حال با پاهای بسته را بیرون می آورد .
- به ! من ساده رو باش . خیال کردم امروز می خوای بری خواستگاری و مراسم عقد و عروسی رو هم یه روزه سرهم بندی کنی که این وقت صبح بی خوابی زده به کله ات !
ابابکر جوجه عقاب را می گذارد درون گونی . با صدایی آرام و چهره ای قرمز شده از شرم ، به زمین خیره شده است .
- کی به ما زن می ده مهندس جان با این وضعمان ؟
اپیزود دوم – آدمهای کار ، گذر عمر و روزگار . اوایل پاییز 1392 .
ده سال است که کار آن کانال تمام شده . از کرامات کار ما این که آخرین قسط مطالبات کار را ناصر ، دو سه روز قبل توانسته از شرکت بگیرد ! با لیلا آمده ایم روانسر . مختار را پیدا می کنم و با او می زنیم به دل طبیعت . از روزها و سالهای گذشته حرف می زنیم . از ده سال قبل . بعد از گذشت بیش از بیست و دو درصد از عمر من و بیست و هفت هشت درصد از عمرِ مختار ، دو باره به هم می رسیم . این بار نه برای کار . برای دمی – شاید – گریز از کار .
1- مختار همان تاکسی را دارد . تاکسی را می دهد برادرش و با ماشین برادرش از روانسر می زنیم بیرون . بساط حبوبات فروش ها اول جاده ی پاوه به راه است . تل های کوچک رنگی کنار خیابان ؛ نخود ، لوبیا قرمز ، لوبیا سفید ، عدس ، بَنِه و ... . می رویم به سمت پاوه . از دوراهی جوانرود می گذریم . از روستای شمشیر و زیبایی هایش می گذریم . قبل از پاوه ، می پیچیم درون جاده ی باینگان و قبل از باینگان ، می رویم به سمت روستای ساتیاری . این بار جاده خاکی نیست . آسفالت شده است . روستا هم زیباتر شده است . در کوچه های شیبدار روستا گشتی می زنیم . بوی نان تازه را می بلعیم نان ساجی . به قول مردمان شهرهای شرق و جنوب ، نانِ تیری . پیرزنی خنده رو و بخشنده ، هر آنچه نان را که پخته است به ما می دهد تا یادمان باشد ، هنوز در گوشه هایی دور ، مهربانی و سادگی و پاکی ، نفس می کشد .
2- مختار از همه ی آدمهای ده سال پیش می گوید . روی موبایلش فیلمی از عمو علی نشانم می دهد که آواز کردی می خواند و می رقصد و می خنداند . هنوز همان است که بود . فقط رنگ موهایش سفید شده است . البته خانه اش هم از روستا به شهر آمده . خنده هایش و رقصش اما ، گذر زمان را به سخره گرفته اند . بی گمان سادگی اش نیز .
3- مختار از ابابکر می گوید :
- اون هم مثل .... ولش کن . بگو چی شد یاد روانسر افتادی ؟ چی شد از این طرفا آمدی ؟ می دانی وقتی زنگ زدی چقدر خوشحال شدم ؟
- اومدم اون فیلم کذایی رو نشون خانمت بدم . چند تا دختر داری ؟
صدای خنده های مختار ، صدای حسن زیرک را که دارد روی فلش مموری متصل به پخش صوت می خواند ، محو می کند .
- مهندس جان چند ماه بعد از اینکه شما رفتید ، زن گرفتم . الان هم دو تا پسر دارم . هشت ساله و یازده ماهه . خدا را شکر شر داماد به سرم نمیاد هیچوقت !
- خوب بگذریم . از ابابکر می گفتی .
- چی بگم مهندس ؟ اون هم شانسی نداشت به روزگار . زن داشت و بچه . حالا جدا شدن از هم . کمک کار باباشه . سبزی کاری دارن . همین نزدیکی ها .
نشسته ایم در یک سفره خانه ی سنتی . لیلا دارد از کوه و آب و درخت عکس می گیرد . مختار قلیان دود می کند . من و کارگر رستوران دومینو بازی می کنیم و کُرکُری می خوانیم ! از باینگان برگشته ایم . همان مسیری را رفته ایم و برگشته ایم که ده سال پیش .
4- ده سال پیش ، در یک جمعه ی گریز از کار ، قرار گذاشته بودیم که جمعه ی دیگر سراغ خالو حسین و دست کنده هایش در کوه برویم . حالا و بعد از ده سال و در یک روز شنبه ، جمعه ای که قرارش را گذاشته بودیم فرا می رسد ! در برگشت از باینگان می رویم سراغ خالو حسین فرزند خوانده ی فرهاد کوهکن ! از دستکندهای او بازدید می کنیم و از باغ روستای اطرافش . با او حرف می زنیم . صدالبته من بیش از یکی دو جمله ی او را نمی فهمم و مختار برایم ترجمه می کند . از زحماتی که کشیده می گوید و از اینکه می خواهد آخرین اتاق را دو طبقه کند ! اتاق هایی در دل کوه . میمندی در قرن بیست و یک .
5- غروب می رویم سراغ ابابکر . نزدیکی های روانسر ، بعد از جاده ی کلاه کبود . وسوسه قلقلکم می دهد که سری بزنم به کلاه کبود . به روستا . به کانالی که بخشی از آن را ما ساختیم . به جوان های آن روز که کارگر بودند و بنا نشده بودند . چند نفرشان هنوز در روستا مانده اند ؟ چند نفرشان هنوز کار می کنند ؟ چند نفرشان بنا شده اند ؟ چند نفرشان ازدواج کرده اند ؟ هر کدامشان چند تا بچه دارند ؟ و ... اما نه من جدی می گیرم این وسوسه را و نه مختار که پشت رل نشسته ، به آن سمت می رود ! مستقیم می رویم . می رویم سراغ ابابکر .
- هااااااا.... هان !... اینم آلاچیق ابابکر .
از ماشین پیاده می شویم . دارم با موبایل با سرپرست کارگاهی در بندر عباس حرف می زنم . مردی به سمت ما می آید . خنده رو و تپل ! من با موبایل حرف می زنم و مرد جوان با من روبوسی می کند . هول هولکی خداحافظی می کنم و ابابکر را در بغل می گیرم . دوباره روبوسی می کنیم . دست به پشت شانه های هم می زنیم . دو سه قدم عقب می آیم و خوب او را نگاه می کنم . چهره همان چهره است . مظلوم . خنده رو . رنج کشیده . و پشت خنده هایش غمی نهفته است که نمی خواهم به آن فکر کنم .
- ابابکر بالاخره با جوجه عقاب چکار کردی ؟
- دو ماه داشتمش . براش خیلی خوب بود . مرغ براش می خریدم . گنجشک می گرفتم به اش می دادم . آخرش بابام گفت باید ببریش کوه رهاش کنی . خسته مان کرده بود از بس که گوشت می خورد ! اما پاش هم دیگه خوب شده بود . بردمش بالای کوه و ولش کردم . چرخی زد و رفت توی آسمون . من به اون نگاه می کردم و اون به من . نیم ساعتی همینطور ماندیم . بعد من اومدم پایین و اون رفت بالا . دیگه خبری ازش ندارم . شما خوبی ؟ خوش هاتی مهندس جان . این طرفا کجا بودی ؟
با پدر ابابکر سلام و تعارفی می کنیم و با ابابکر و مختار می رویم گشتی در زمین های سبزی کاری شده می زنیم . لیلا از ما عکسی به یادگار می گیرد . بوی سبزی تازه شادم می کند . شاداب می شوم . در بین کرتهای سبزی قدم می زنم . گشنیز . تربچه . تره . پیاز . نعنا . شاهی . گوجه ی کردی . فلفل قرمز . کدو . بادنجان و ... بادنجان ها و فلفل ها را سرمای چند روز قبل از بین برده است . اما خنده های ابابکر و صورت رنج کشیده اش همان است که ده سال پیش بود . نیم ساعتی حرف می زنیم و نشخوار گذشته می کنیم . موقع رفتن ، ابابکر با یک کیسه ی بزرگ سبزی غافلگیرمان می کند و با چند کدوی تزیینی عجیب و غریب که اولین بار است می بینم !
- ابابکر باز هم کیسه ی سبزی ؟ یادت رفته چی به ات گفتم ؟ تازه ناصرخان هم که نیست ! وِیی ی ی ی ... وِی ! علاءالدین از کجا بیارم برای پختن سوپ سبزی کذایی ؟
ابابکر می خندد و دست می دهیم و خداحافظی می کنیم . به امید دیداری که شاید چند سال بعد باشد ، شاید هم .... . به نباشدش نمی خواهم فکر کنم . می خواهم به فردا فکر کنم . به گریزی دیگر به طبیعت و راههای رفته در ده سال پیش . شاید فردا تا نودشه برویم .
6- روزی دیگر شب شده . باز با مختار زده ایم به راه : پاوه . شهر هزار ماسوله . رودخانه ی سیروان و آب زلالش . کارگاه سدسازی و کامیون هایی که جاده را قرق کرده اند . تونل های نیمه کاره و راه جدید روستای هجیج . بقعه ی عبیدالله فرزند موسی کاظم . چله خانه ی با قدمت هزار و صد و چند ساله ی روستا . روستایی که همه منتظرند تا بعد از ساختن سد داریان بخش قابل توجهی از آن - از جمله خانقاهش - به زیر آب رود . کانی بل – چشمه ی بل – که روزگاری آبشار بل بود و چندی دیگر در دریاچه ی سد ، هیچ نخواهد بود . نودشه و زیبایی های غیر قابل وصفش . باغهای پلکانی اش . تکه های بهشت موعود . و کبابی که مزه اش تا مدتها از یاد نخواهد رفت ! و دوباره پاوه و جاده ی روانسر و غار قوری قلعه و بساط حبوبات فروشهای اول روانسر و خانه . خانه ی مختار .
و ... و ... حالا برگشته ایم و مهمان مختاریم . بچه ی کوچک مختار ظرف شکلات را خالی کرده و همه جای اتاق شده پر از شکلات . خانمش به کردی با لیلا حرف می زند . مختار از مابقی آدمهای کارگاه می گوید :
- محمد حسن تا همین اواخر سنگ می تراشید . اوستا مراد وضعش خیلی خوب شد . سر و وضعی به هم زد . اما قدرشا ندانست . اوضاعش به هم ریخت . عموعلی نگهبان یه شرکته . هنوز هم می رقصه . هنوز هم امیدواره شما و ناصرخان برگردید اینجا و یه کارگاه بزنید اون هم با شما کار کنه . آمده شهر . اون یکی سنگتراشتان . خدا بیامرزدش . مُرد . و ...
شامی که در خانه ی مختار می خوریم ، رنگ مهربانی را به یادم می آورد . رنگ بی آلایشی را . رنگ دوستی را . بی رنگی را به یادم می آورد . بی رنگی را که دیرگاهی بود که با تمام وجود حس نکرده بودم .
گاهی روزگار بعد از روزهای کار ، خاطراتی شنیدنی تر دارد تا خود کار .
------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن 1 – نوشتن این روایت کار ساده ای نبود . چرایش بماند . بی گمان خیلی ها چنین تجربه ای داشته اند و مثل من نمی دانند بگویندش تلخ یا شیرین !
پ ن 2 – مختار همان مختار است و ابابکر نیز . این پست هم تقدیم به این دو که مفهوم انسانیت را و بی آلایشی را با هیچ چیز نیامیخته اند . نه با قومیت ، نه با مذهب ، نه با دارایی و ... .- مختار و ابابکری که شاید هرگز این نوشته هارا نخوانند ، - چرا که سر و کارشان با این دنیای مجازی نیست . - اما مابقی اسم ها اسم واقعی شان نیست . به پاس آن انسان های حقیقی که ندیدمشان و شاید نخواهند اسمشان اینجا آورده شود .
پ ن 3 – ناصر نیز همان ناصر عزیز است . پیرمرد دوست داشتنی و خستگی ناپذیر . روزگارش دراز باد . و سرانجام اینکه : طولانی بودن این روایت را بر ما ببخشید !