همۀ بدجنسی های زمین! (خاطره ای بدون ذکر زمان و مکان و با چند تا اسم مستعار!)

من باید برم سربازی، البته فقط برای دو ماه، یعنی میرم دورۀ آموزش رو میگذرونم و چون امریه دارم، بقیۀ دو سال خدمتم رو برمیگردم تو همین شرکت!

الان حدود چهارماهه که تو این کارگاه هستم و برای این دو ماهی که نیستم قراره"کورش" بیاد جای من، البته با یک پیش شرط:

ــ نادر به سلام و علیکمون، اگه این "حشمت" بخواد واسم هارت و پورت الکی بکنه، دو تا میخوابونم زیر گوشش و ول میکنم میام سمنان!

حشمت فامیل نزدیک یکی از بالاترین مدیرای سازمانه و با اینکه رشته تحصیلیش ربطی به راه و ساختمان نداره، ولی با این حال تو شرکت استخدام شده.

شاید حشمت زیاد با کار آشنایی نداشته باشه، ولی طریقه بهره برداری از این رابطۀ فامیلی رو خیلی خوب بلده؛ برای خودش تو شرکت راه میره و تسبیح میچرخونه و اتفاقا حقوق خوبی هم میگیره.

زیاد به پرو پای من نمیپیچه، مخصوصا که میدونه با فامیلش سلام وعلیک هم دارم. ولی پدر راننده ها رو درآورده و خیلی راحت و بی تعارف میگه پشتش به کوه محکمه، بخصوص رانندۀ خودش "احمد"؛ که دیگه کم مونده از دستش سر بذاره به کوه!

مسیر کار ما مابین یک شهر و یک روستاست که از هم حدود سی کیلومتر فاصله دارن. ما تو روستا کارگاه زدیم، ولی شرکت تو شهر هم یه دفتر داره.

کارگاه دو روز تعطیله، ولی من و کورش اومدیم اینجا تا بحساب همه چیزو تحویلش بدم، از صبح زود تو مسیر بودیم. تا ظهر، که اومدیم تو شهر ناهار خوردیم، و الان هم تو دفتر شرکت هستیم.

و عجیب اینکه حشمت و راننده ش هم اینجا هستن!

کورش روی میزنشسته و داره بیرون رو نگاه میکنه، دفتر شرکت تو طبقه دوم قرار داره، با پنجره های بزرگی که رو به خیابون اصلی شهر باز میشه.

من سرم تو سررسیدمه. حشمت در حالیکه متکا زیر بغلشه و یک پتو رو هم روی زمین میکشه از کنارم رد میشه.

ــ داری میری بخوابی؟

ــ بابا آدم تو رطوبت اینجا سردرد میشه... دیشب تا صبح چشم رو هم نذاشتم!

میره تو اتاق و در رو میبنده.

سرگرم کار خودمم که احمد میاد کنار دستم و خیلی آهسته:

ــ مهندس... یه دقیقه وقت داری؟

ــ چیزی شده؟

ــ یه کاری باهات داشتم... دربارۀ حشتمه... فقط تورو خدا آروم حرف بزن!

داره به کورش نگاه میکنه.

ــ کورش از خودمونه... راحت حرفتو بزن.

احمد مدام به درِ اتاقی که حشمت توش خوابیده نگاه میکنه، خیلی آروم میگه:

ــ آقا دو شبه که تو دفتر نمیخوابه!

کورش همونطور که رو میز نشسته میچرخه بسمت ما، به احمد نگاه میکنم:

ــ کجا بوده؟

ــ میگفت میره پیش سعید از بچه های آزمایشگاه خاک، فکر کرده با خر طرفه!

منتظریم که ادامه بده؛

ــ دیشب رفتم دنبالش، این میوه فروشه هست که شما همیشه ازش میوه میگیری...

ــ قدیر؟

ــ آره... دو تا ساختمون اونطرفتر ازمغازه ش خونۀ یه زنه ست، هر دو شب اونجا بوده!

ــ از کجا میدونی اونجا رفته؟

ــ دیشب رفتم دنبالش، ماشینو گذاشته بود پشت کوچۀ میوه فروشی... من امروز رفتم پیش قدیر...باهاش فامیله... آمارشو دقیق داشت... میگفت دیشب با زنه دعواش هم شده... واسه همین زودتر اومد دفتر... طرفهای ساعت دو!

به نظر داره راست میگه، گویا اطلاعاتش هم حسابی کامله!

ــ واسۀ چی دعواشون شده؟

ــ دقیق نمیدونم... مثل اینکه سرِ پول بوده.

کورش میاد کنار ما:

ــ طرف اسمش چیه، تو خودت دیدیش... چه تیپیه؟

احمد با شیطنت میخنده:

ــ اسمش مرواریده... یه کم چاقه... ولی لامصب خیلی خوشگله... مخصوصا وقتی آرایش میکنه...

حشمت اصلا حواسش نیست که من و کورش با خنده بهش زل زدیم!

ــ نه، به امام حسین اگه من تا الان حتی طرفش رفته باشم... بابا دمتون گرم دارم قسم میخورم... حالا واسۀ ما هم یه سیرک راه بندازین!

دارم فکر میکنم که چه آدم احمقیه این حشمت، بهمین راحتی گزک میده بدست راننده و کاسب محل، ولی خوب وقتی که طرف اینقدر نفهمه چرا ما از این خریتش استفاده نکنیم؟

با کورش صحبت میکنم؛ کاملا موافقه، فقط میگه جوری نشه که احمد روش بهمون باز بشه.

ــ خیالت راحت باشه، خود احمد پیش من تا حالا چند تا سوتی اساسی داده، بوقتش گوش اون رو هم میپیچونیم.

کنارِ پنجرۀ نشستیم و میون رقص بخارِ چای و دود سیگار داریم برای حشمت نقشه میکشیم.

برای من و کورش که تمام وقت درگیر کاریم، بیکاری امروز بعد ازظهر فرصت خوبیه برای یه کم تفریح، در ضمن دست حشمت هم میره زیر سنگمون، دیگه بقول کورش؛ هارت و پورت هم نمیتونه بکنه، چی از این بهتر!

نباید موضوع رو مستقیم به روش بیاریم چون میتونه همه چیزو انکار کنه، حتی ممکنه برای احمد هم دردسر بشه، پس باید یه جوری فیلم بازی کنیم که طرف روحش هم خبردار نشه.

در اطاق باز میشه و حشمت خواب آلود میاد بیرون، میشینه رو صندلی کنار پنجره، در حالیکه من و کورش داریم روزنامه ورق میزنیم و انجیر خشک میخوریم.

ــ احمد؛ یه لیوان چایی واسم بیار!

احمد با اخم میره طرف آشپزخونه. کورش روزنامه رو یه ورق میزنه:

ــ حشمت، تلفن داشتی.

ــ کی بود؟... از خونمون زنگ زدن؟

ــ نمیدونم... گمون نکنم... یه زنه بود... خیلی هم شاکی! پرت و پلا میگفت... که آره... ما طلب داریمو... نمیدونم... هر طوری باشه پولمونو میگیریمو... از این حرفا!

دست حشمت تو ظرف انجیر خشک، خشک شده. با نگرانی از پنجره بیرون رو نگاه میکنه. بلند میشه میره کنار بخاری، رو موکت میشینه.

بدون اینکه سرمو بلند کنم:

ــ حشمت... بدهکاری چیزی به کسی داری؟

طرف خیلی ترسوتر از اون چیزی بود که ما فکر میکردیم، پاهاش به وضوح میلرزه و مدام زانوهاشو تکون میده تا لرزش اونهارو بپوشونه!

ــ نـه... چیزی نیست... این زنه واسم چیز آورده بود... ماهی... بعد، ماهیا پرورشی بود... بعد، گفتم نمیخوام... بعد، واسۀ همین شاکی شده...

رو میکنم به کورش و خیلی جدی:

ــ کورش، حالا که صحبت شد، یه موضوعی حواست باشه... زیاد نمیشه با مردم اینجا قاطی شد، آدم خلاف توشون زیاده... همین یه ماه پیش بود که صورتِ منصورو چاقو زدن.

کورش سرشو تکون میده:

ــ نه، حواسم هست... چیکار داریم بهشون.

احمد لیوان چایی رو میگیره جلوی حشمت:

ــ مهندس چایی.

ــ هان!... آهان... باشه برو قند هم بیار.

ــ مهندس قندون کنار دستته!

ــ قندون؟...آره...قندون...خوب برو دیگه تو.

احمد با شیطنت لبخندی میزنه و میره تو آشپزخونه.

نگاه حشمت به موکت خیره مونده، چاییش رو هم نخورده.

من و کورش سرگرمِ روزنامه خوندنیم، کورش سرشو بلند میکنه:

ــ این یارو که گفتی، منصور... واسه چی زدنش؟

ــ با یه زنه رفیق شده بود، فامیل شوهراش فهمیدن...زدن صورتشو نقاشی کردن.

این موضوع واقعا اتفاق افتاده بود و خود حشمت هم کاملا در جریانش هست.

در حالی که ما سعی میکنیم کاملا طبیعی رفتار کنیم اضطراب و نگرانیِ حشمت مدام بیشتر میشه، بالاخره طاقت نمیاره:

ــ آقا، پاشیم بریم دفتر شما... من تو این هوای شرجی داره سرم میترکه!

با تعجب نگاهش میکنم:

ــ گرفتی مارو؟ شرجی! اونهم تو این سرما!... نه بابا کجا بریم؟... صبح من و کورش اینجا هزارتا کار داریم.

کورش هم اضافه میکنه:

ــ بمونیم بابا... تازه نادر قراره فردا صبح بهمون کله پاچۀ پشتِ پا بده.

ولی حشمت حسابی بیتابی میکنه، اول میخواد با ماشین خودش بره ولی احمد بهونه میاره که زاپاسش پنچره.

بیقراری حشمت دیگه حدی نداره، میخواد زنگ بزنه تاکسی تلفنی!

چاره ای نیست، نمیشه به زور نگهش داشت، سوئیچ ماشینو بهش میدم، معطل نمیکنه کیف و متکاشو برمیداره و میزنه بیرون!

سه نفری داریم از پشت شیشه های بخار گرفته سوار شدنشو تماشا میکنیم، احمد سرشو تکون میده:

ــ مرغ از قفس دَر رفت!

من و کورش بهم نگاه میکنیم. باید امشب این بازی رو تموم کرد، چونکه فردا یه دنیا کار داریم.

ساعت از ده شب گذشته. من، کورش و احمد تو ماشین نشستیم و زیر بارون شدید داریم میریم بطرف روستا.

جلوی دفتر پیاده میشیم. کورش به ساختمون بچه های دامغان اشاره میکنه:

ــ حاجی اینجاست!

حاجی بجای مجید شمسی پور نشسته، یعنی معاونت عمران شرکت بحساب میاد. میونۀ من و حاجی حسابی شکرآبه و بقول معروف سایۀ همدیگرو با تیر میزنیم، ولی اومدن امشب ش شاید برای برنامۀ ما زیاد هم بد نباشه!

با سرو صدا میریم تو ساختمون، علی آشپز هنوز بیداره.

ــ علی پاشو برو ساختمون بچه های دامغان، به حاجی بگو کار واجب پیش اومده...بلند شه بیاد... بجنب!

کورش میگیردش و هلش میده تو آشپزخونه:

ــ تو برو یه چایی بذار... من خودم میرم بیدارش میکنم.

با ضرب درِ اتاق رو باز میکنم، حشمت جا انداخته و خوابیده. جواب سلامش رو نمیدم، فقط با عصبانیت نگاهش میکنم و میرم کنار پنجره سیگار میکشم.

کورش و احمد پشت سرم میان تو اطاق، کورش میره پتو رو از رو حشمت میکشه میندازه یه طرف:

ــ پاشو بابا... کلّ شهرو ریخته رو سرمون، خودش گرفته اینجا راحت خوابیده!

بخاطر سرما با جوراب خوابیده. پاچه های زیر شلواریشو هم زده زیر جوراب. با موهای سیخ شده، درست مثل برق گرفته ها!

معلومه که هنوز نیمه خوابه، چون مدام سرش به چپ و راست میچرخه و با تعجب بما نگاه میکنه.

نباید بهش اجازۀ فکر کردن بدیم:

ــ اینا کین میان جلوی دفتر عربده میکشن؟... با تو چیکار دارن؟

ــ کیا کین؟

ــ همین زنه، مروارید که میگه ازت پول طلب داره.

ــ اومده بود دم دفتر؟!

کورش سرشو تکون میده:

ــ اومد و هرچی هم که بلد بود جلوی مردم بارمون کرد... آبرو حیثیتمون رفت!

ــ به حضرت عباس نمیدونم! من فقط ماهی...

کورش نمیذاره ادامه بده:

ــ ولمون کن تو هم... این فکر میکنه رو پیشونیمون چی نوشته... طرف میگه شب تو خونمون خوابیده، این میگه ماهی...

یه صندلی میذارم پای رختخوابش و میشینم:

ــ تو هر جا میری ماهی بخری، شب پیش ماهی فروشه میخوابی؟...خوب گوشاتو واکن حشمت؛ من الان چهار ماهه دارم تو این کارگاه کار میکنم، تا الان خرده حسابی با کسی نداشتم که بخواد واسم صداشو بلند کنه. تو اگه با کسی مشکل داری، صبح دست اون حاجی خوشگله رو میگیری باهم میرید تو شهر، خودتون حلّش میکنید!

کورش هم کف دستاشو میاره بالا:

ــ آقا من همینجا اعلام کنم؛ اگه قرار باشه هر روز از این بساطها راه بیفته، من این کارگاهو تحویل نمیگیرم.

حشمت چیزی نمونده گریه بیفته. داره مثل بید میلرزه:

ــ آقا من باید برم دستشویی!

من و کورش داریم بیصدا میخندیم. احمد به سمت دستشویی اشاره میکنه و خیلی آهسته:

ــ عشق و حالِ این دو شب، داره از همه جاش میزنه بیرون!

حشمت میاد روی رختخوابش میشینه و پتو رو میپیچه دور خودش، نمیدونم این لرزشش بیشتر بخاطر سرماست یا ترس!

قدری ملایمتر ادامه میدم:

ــ ببین حشمت، این موضوع دوتا حالت که بیشتر نداره؛ یا الان خیلی روراست همه چیزو میریزی رو دایره، اونوقت میشینیم، فکرامونو سرهم میکنیم، تا ببینیم چه گِلی باید بسرمون بگیریم...

علی با یه سینی چایی میاد تو اطاق.

ــ علی جان مرسی، تو دیگه برو بخواب... یا اینکه تو قضیه رو همینجور پا در هوا میذاری، اونوقت اگه این زنه باز فردا بیاد جلوی دفتر که میاد! دیگه نمیشه جلوی حاجی این بساطو جمعش کرد ها... از من گفتن.

حشمت رسیده به ته کوچۀ بن بست، پس راهی نداره جز اینکه حرف بزنه:

ــ بابا چه جوری بگم... سعیدِ کره خر، این پسره تو آزمایشگاه خاک، یه آدرس بهم داد، مالِ همین مروارید... که برم خیر سرم دوتا دود بگیرم!

همه مون با تعجب به حشمت زل زدیم، ما فکر میکردیم قضیه فقط مربوط به یه زنه، ولی خود گیجش داره چیزای جدیدی اضافه میکنه!

ــ اولش خیلی تحویلم گرفت، فوری چایی و میوه آورد...بعد من جلوی پیک نیک نشسته بودم، یه دفعه اومد از پشت بغلم کرد و...

حشمت دیگه مغزش قفل کرده و داره میره تو جزئیات! کورش دو تا بشکن میزنه بالای سرش:

ــ هِـــی... بیدار شو حشمت...گفتیم موضوع دعوا رو بگو... داری فیلم سکسی تعریف میکنی؟

بعد رو میکنه بمن:

ــ این الان داره همه مونو مروارید میبینه!

با سر تایید میکنم:

ــ کورش راست میگه، این قسمتها رو بزن بره جلو... اصل دعوا رو تعریف کن.

ولی مثل اینکه احمد زیاد هم بدش نیومده، کنار بخاری نشسته و زانوهاشو بغل کرده:

ــ خب داشت مثل بچۀ آدم تعریف میکرد دیگه... نه منظورم اینه بذاریم قشنگ همه شو بگه تا دقیق بفهمیم باید چیکار کرد!

حشمت ادامه میده ولی بدون اشاره به جزئیات! خیلی زود موضوع برامون روشن میشه؛

حشمت احمق وقتی کلّه ش گرم بوده، شروع میکنه به خالی بستن و از خودش تعریف کردن و وعده های الکی دادن.

گویا شب اول قول بیست پاکت سیمان رو به مروارید میده، ولی شب دوم میزنه زیرش و سر همین دعواشون میشه؛

ــ چقدر پول بهش دادی؟

ــ شب اول پونزده تومن ولی لامصب شب دوم بیست تومن ازم گرفت.

احمد دستاشو پرت میکنه بسمت بالا و با دلخوری:

ــ ببو گیر آورده بوده، تیغش زده دیگه!

همه مون ساکت میشیم، حشمت سرش پایینه و تو فکرغرق شده. سکوت رو میشکنم:

ــ این قضیه یه راه بیشتر نداره، فردا صبح یه مقدار پول بر میداریم، قدیر رو میندازیم جلو، میریم سراغ طرف. با پول دهنشو میبندیم... در عین حال تهدیدش هم میکنیم؛ این سرگرد رضاییان که رئیس کلانتریه با من خیلی جوره، میگیم اگه بخواد بازی در بیاره رضاییانو سرش خراب میکنیم.

کورش، شلوار حشمتو از رو صندلی برمیداره پرت میکنه طرفش:

ــ چقدر همرات هست؟... بیا بالا همشو.

حشمت پولهای تو جیب شلوار و کاپشنشو سرهم میکنه و مشغول شمردن میشه، هم زمان ما سه نفر هم داریم با نگاه میشمریم!

رسید به اسکناسهای آخر، من و کورش با ناراحتی بهم نگاه میکنیم؛ خاک بر سر پولی هم همراهش نیست!

ــ چقدره؟

ــ یازده و چهارصد!

ــ چهار صد تاش باشه همرات باقیشو بده کورش. فقط حشمت فردا صبح تا میتونی حاجی رو معطل کن، یه وقت ورنداری کلّۀ صبح بیاریش تو شهر! ببرش تو مسیر بچرخونش تا ما اونطرفو روبراه کنیم.

تو جادۀ تاریک و پیچ در پیچ و زیر بارون داریم برمیگردیم به شهر. کورش رو میکنه بمن:

ــ این پول رو چیکارش کنیم؟

ــ باشه پیشت... خرج بچه های کارگاه کن.

ــ میذارم واسۀ شب یلدا، براشون میوه میگیرم.

ــ بریم زودتر بگیریم بخوابیم... فردا یه عالمه کار داریم... این بارون هم که ول کن نیست!

آواری سهمگین تر از زلزله

 وقتی زلزله می شود آوار فرو می ریزد . وقتی آوار فرو می ریزد ، آدمهایی زیر آوار می مانند . وقتی آدمها زیر آوار می مانند ، باران غم می بارد به تمامی پهنای صورت ، از دیدگان هر آنکه در میان آن آوار ، زنده مانده باشد . از دیدگان هر آنکه در دل آوار به دنبال امیدی از زندگی یا نشانی از پایان یک زندگی می گردد .

سه روز از زلزله گذشته است . هنوز در روستا ، زنده یا مرده ی پنج نفر پیدا نشده است . سه پسر بچه . یک دختر بچه و یک زن . یکی از بیل مکانیکی های کارگاه  ما نزدیک روستاست . سه چهار نفراز اهالی می افتند جلو و بیل مکانیکی پشت سر آنها . هر کدام جایی را نشان می دهند . هر کدام براساس آخرین شنیده های خود و یا دیده های دیگران ، حدس می زنند پسر بچه ها و یا دختر بچه جایی باشند . زن را اما کسی نمی داند . همه می دانند که زن برای نماز ظهر به مسجد می رفته است . بخشی از آوار مسجد را روز قبل کاویده اند و از زن هیچ خبری نبوده است .

بیل مکانیکی بزرگتر از آن است که بتواند از میان تک و توک دیوارهای خشتی کوچه های نیمه ویران روستا عبور کند . مردی سراپا خاک آلود ، با دستانی زخم از کاویدن کوه آوار خانه اش ، با صدای بلند فریاد می زند :

-        خراب کن این دیوارهای لعنتی رو . بیا اینطرف . از اینطرف بیا . زودباش ...

مرد دیگری اما ، ماتمزده ، پشت داده به دیوارهای خشتی نیمه خراب ، در خود مچاله شده ، انگار سالهای سال است که زانو در بغل  سر در میان زانوان ، آنجا مسخ شده است . با شنیدن صدای زنجیرهای غول آهنی ، سر بلند می کند . نگاهی به غول آهنی می اندازد . نگاهی به ما . نگاهی به ویرانه ی های روبه رویش و سرانجام باز در خویش مچاله می شود . حکایت مرد را می دانم . بعد از آنکه اجساد زن و بچه اش را از زیر آوار بیرون می آورند ، چند تا خشت را روی هم گذاشته و سکویی درست کرده و شب و روز روی سکوی خشتی ، خیره به خرابه های رو به رو تکیه به دیوار نیمه خراب می دهد . نه خوراک دارد و نه خواب . هیچکس نمی داند مرد تا کی دوام خواهد آورد .

-        از اینجا نمی شه رفت . عبدالله بیا از کنار روستا بریم .

به راننده بیل مکانیکی می گویم و خودم می افتم جلو . مرد خاک آلود نیز با دلخوری همراه می شود . می رویم انتهای آخرین خانه و از آنجا دوباره وارد روستا می شویم . دیوارهای کمتری بر سر راهمان است و آوار بیشتر . آوار را کنار می زنیم و می رسیم به خرابه های خانه ای که اهالی ده حدس می زنند بجه ها را آنجا می شود پیدا کرد . بازوی بیل بالا می رود و پایین می آید و آوار را شخم می زند و بعد از اطمینان از اینکه درون آوار اثری از آنها نیست ، آوار را بر می دارد و بر روی تل آوارهای کاویده شده ی همان نزدیکی تلنبار می کند .

عاقبت سه پسر بچه پیدا می شوند . دو برادرند و یک پسر عمو . پسر عمو کوچکترین آنهاست . در حیاط خانه ی همسایه ی دو  برادر پیدا می شوند . اول یکی از اهالی ، تکه ای از پیراهن او را می بیند . بیل مکانیکی می ایستد و همه با بیل و با دست و با هر آنچه بشود ، آوار و خشت و خاک را کنار می زنند . کمر پسر بچه را ناخن بیل خراشیده است . برادر بزرگتر به حالت رکوع ، روی برادر کوچکتر خم شده است . و پسرعموی تنها که از همه کوچکتر است زیر بدن آن دو . همه با هم زیر خرواری از خشت و خاک و مرگ . انگار آن که بزرگتر بوده و چهارده سال داشته می خواسته با طاق بدن خویش ، دو نفر دیگر را از آوار زلزله در امان نگاه دارد . بدن های بادکرده را بیرون می آورند و همراه بیل مکانیکی از میان آوار و غم و خشت و خاک ، می رویم جایی که گمان می برند دختر بچه را بشود پیدا کرد .

آوار سقف گنبدی یک کاهدان نیمه ویران را بیل مکانیکی بر می دارد . گونی های بزرگ پر از کاه پیدا می شوند . آوار و کاه در دل خود بدن له شده ی دختری پنج ساله را جای داده اند . شیون های مادر دختر توان ماندن را از هرکسی در آن نزدیکی می گیرد .

به سمت مسجد می رویم . من و یکی دو تا از بچه های کارگاه و بیل مکانیکی و شوهر زنی که هنوز پیدا نشده و دو سه نفر دیگر از اهالی ده . دیوارهای مسجد خراب شده اند و یکی از گلدسته هایش نیز . بخشی از ساختمان مسجد هم خراب شده که آن را کاویده اند و از زن خبری نبوده است . ایستاده ام روی آوار گلدسته تا بیل مکانیکی آوار دیوارها را بردارد . کسی می آید . با پیغامی از شیخ مسجد که خودش نیز زخمی شده و در خانه اش بستری است . گفته است که بیل مکانیکی نباید وارد حریم مسجد شود . آوار مسجد را فقط با دست و با بیل دستی باید کاوید !

اصرار شوهر زن و اشاره های ما و رو به جلو آمدن بیل مکانیکی هم فایده ای ندارد . مرد پیغام رسان می ایستد جلوی بیل و نمی گذارد نزدیک آوار مسجد شود . راننده ی بیل مکانیکی می آید که با او حرف بزند اما یک نفر دیگر هم می آید و دوباره می گوید که شیخ نمی گذارد آوار گلدسته را با بیل مکانیکی بردارید . هیچ اصراری فایده ای ندارد . انگار نه انگار که آن آوار یکپارچه را جز با این غول آهنی نمی شود برداشت . برمی گردیم . باید به روستایی دیگر برویم . روستایی که هنوز در زیر آوارش خیلی ها مانده اند .

غروب دو روز بعد ، سوار بر ماشین ، بعد از سرشکاف کردن یک قنات ویران شده ، به سمت کارگاه برمی گردیم . در بین راه مردی را سوار می کنیم که اولین بار پیراهن آن پسر چهارده ساله را زیر آوار دیده بود .  می خواهد برود شهر . او را تا جایی که بتواند ماشینی برای رفتن پیدا کند می رسانیم .

-        جسد زن پیدا شد ؟

-        ها . همین ظهری پیدا شد . از روی بوی جسد پیداش کردیم .

-        کجا بود ؟

-        زیر آوار گلدسته . همون جایی که شما ایستاده بودی .

پس لرزه ای شدیدتر از زلزله ، آواری از اندوه و نفرت را بر سرم می ریزد . تصور اینکه نیم ساعت روی خشت و آجری ایستاده باشی که زیر آن جسد مادری مدفون شده باشد ، تا صبح مرا به قدم زدن در حوالی کارگاه می کشاند و خیره شدن به ستاره های آسمانی که آبی اش انگار امشب ، زیبا نیست . آبی اش رنگ کاشی های آوار گلدسته ی آن مسجدی است که شیخ نگذاشت بکاویمش . 

----------------------------------------------------------

پی نوشت : 

1- روایت از سال 76 . روزهای آخر اردیبهشت . 

2- تا سالها بعد از آن , بازدیدن عکس های آن سه پسر بچه و عکس های گلدسته مرا از خودم و از دوربین عکاسی ام متنفر می کرد . 

3- بیشتر کامنت های پست قبلی ام ( تلخ و شیرین ، گس ) را پاسخ داده ام . کامنت های این روایت را هم - اگر باشد !! - پاسخ می دهم . 

4- زلزله مصیبت است ، پس لرزه های آن فاجعه !

روسری سفید (تابستان 76)

پروژۀ بلده بعلت شکایت سازمان محیط زیست تعطیل شده. از اول هم اجرای این جاده اشتباه بود، چون این منطقه یکی از زیبا و دست نخورده ترین نقاط حیات وحش کشور بحساب میاد و عبور جاده میتونست خسارتهای زیادی به طبیعت اون بزنه.

به هر حال چون بما "تعطیلی موقت" ابلاغ شده حق خروج همۀ ماشین آلات رو نداریم، بخشی رو به سمنان منتقل کردیم و فقط دو دستگاه بلدوزر رو نگه داشتیم. البته اونهارو هم آوردیم کنار روستای بردون [بر وزن قربون]، درست چسبیده به خونۀ یدالله پارک کردیم.

یدالله رو از وقتی که کارگاه فعال بود میشناسم، چون تمام کارهای مربوط به جوشکاری دستگاه هارو برامون انجام میداد، مرد خوب و روراستیه و حاضره تا هر زمان که بخواهیم از بلدوزرها مواظبت کنه. ولی در هرحال ما میبایست یه نگهبان تمام وقت برای اینکار میگذاشتیم.

عزیز هفده سالشه، بچۀ روستا ست و فامیل یکی از راننده های شرکت، خودش میگه اومده پول جمع کنه که سال دیگه بره سربازی. پسر واقعا خوبیه، اما بی اندازه بازیگوش، بقول معروف از اون بچه هاست که آتیش میسوزونه.

من خیلی هواشو دارم، نمیدونم شاید چون یه جورایی نوجوونی های خودمو تو وجودش میبینم، اون هم به هرکس میرسه با غرور میگه که خبر من داداش بزرگشم!

این نگهبانی بیشتر جنبه نمایشی داره، چون تقریبا مطمئن هستم اگر یکشب دزد بیاد و یکی از بلدوزرها رو حتی روشن کنه و ببره، احتمالا تمام اهالی روستا بیدار میشن بغیر از خود عزیز ! در واقع من بلدوزرها، کانکس نگهبانی، و حتی خود عزیز رو سپردم بدست یدالله.

پسر ریز نقش و بازیگوش با اون موهای خرمایی قشنگش یه جورایی افتاده وسط بهشت. چون اومده تو یک منطقۀ بسیار زیبا و خوش آب و هوا، با کاری که معنایی جز خوردن و خوابیدن نداره و در کنار خانواده ای که واقعا دوستش دارن.

یدالله و همسرش خدیجه که البته همه صداش میزنن خاله خدیج؛ سه تا دختر دارن که هر سه ازدواج کردن و الان خودشون رو بنوعی صاحب یه پسر میدونن.

ولی عزیز هم آدم قدر نشناسی نیست، روزهایی که یدالله به کمک احتیاج داره همراهش میره، به خاله خدیج هم تو میوه چیدن کمک میده، هر وقت هم که بیکار میشه میره جلوی رودخونه بهوای صید قزل آلا، هر چند تا الان حتی یه دونه ماهی هم نتونسته بگیره!

من امروز با بچه های نظارت تو بلده قرار داشتم، ناهار رو هم همونجا خوردم و دارم میرم "بردون" تا به عزیزو دستگاهها سری بزنم.

جلوی محوطه کانکس نگهبانی می ایستم، همه جا ساکته و ظاهرا خبری از عزیز نیست.

یدالله چندتا  کُنده درخت گذاشته جلوی کانکس برای نشستن. جای با صفایی شده. ما اتاقک نگهبانی رو درست گذاشتیم پای یه درخت بزرگ گیلاس، پشت کانکس هم باغ یدالله ست که توش زردآلوی پیوندی کاشته و نهایتا هم میرسه به خونه ش.

روی یه کنُده میشینم، پشتمو تکیه میدم به دیوارۀ کانکس و پاهامو دراز میکنم.

درخت، پر از گیلاسهای درشت و رسیده ست که رنگشون دیگه داره به سیاهی میزنه. راستش یه جورایی به عزیز حسودیم میشه! کاش میشد یک ماه بدور از اینهمه کار و مسئولیت و مشکلات، میومدم اینجا نگهبانی میدادم، حتی کانکس هم نمیخواستم، یه تخت چوبی از یدالله میگرفتم و پای همین درخت میخوابیدم.

کانکس پشت سرم تکون میخوره و رویاها از ذهنم فرار میکنن. در باز میشه و عزیز میاد بیرون، با موهای نامرتب و پابرهنه!

ــ سلام آقا مهندس.

ــ اینجایی عزیز؟...سلام ... فکر کردم نیستی.

کفشهای ورزشی رنگارنگشو به پا میکنه.

ــ خواب بودی نگبان!؟

ــ نه مهندس، فقط دراز کشیده بودم.

ــ بیا این هم کلاهی که خواسته بودی... درست مثل مال خودمه.

عزیز کلاه رو ازم میگیره ولی سرش نمیذاره، میره رو دو سه تا کُنده اونطرفتر میشینه.

این عزیز هیچ شباهتی با اون بچۀ پر شور و نشاطی که من میشناسم نداره، قوز کرده و  با لبۀ کلاه بازی میکنه.

ــ چیه عزیز... زیاد سرحال نیستی... طوری شده؟

ــ نه آقا مهندس، چای میخوری بذارم؟

ــ الان نه... مطمئنی که حالت خوبه؟

ــ آره به خدا... خوبم.

راست نمیگه، رنگش کاملا پریده ست و حواسش سر جاش نیست، صورتش داره داد میزنه که یه چیزی آزارش میده.

بلند میشم میرم روی یه چوب کنار دستش میشینم، سرشو انداخته پایین تا به چشمام نگاه نکنه.

ــ چیزی شده؟... با کسی حرفت شده؟... محلی ها اذیتت کردن؟

سرشو فقط تکون میده که یعنی، نه

 دلواپس شدم، همه جور فکری داره تو سرم میچرخه، مسموم نشده باشه یا یه وقت چیزی نکشیده باشه!

سعی میکنم مضطربش نکنم:

ــ سرتو بیار بالا به من نگاه کن... حالا قشنگ حرف بزن بفهمم چی شده.

عزیز میدونه که باید حرف بزنه چون میبینه که دارم با نگرانی بهش نگاه میکنم.

ــ مهندس... دیروز اینجا یه نفرو چاقو زدن!

ــ کی ؟

ــ یه زن بود... بچه برادرِ سلیمون... اسمش گلرخه...

ــ مُرد؟

فقط سرشو تکون میده.

ــ همین سلیمون که این بالا میشینه؟

باز هم فقط با اشارۀ سر جواب میده.

ــ کی کشتش؟... آخه واسه چی؟

ــ سرِ بچه، نه یعنی اول با فامیل شوهرش دعوا میگیره... بعد شوهرش واسۀ بچه...خیلی خوب نمیدونم واسه چی.

رنگش شده مثل گچ!

ــ خوبه... زیاد بهش فکر نکن... همینجا بشین یه لیوان آب برات بیارم...بلند نشی ها!

 از کانکس یه لیوان آب برمیدارم با چند حبه قند، تو همین حین خاله خدیج هم میرسه:

ــ سلام آقای مهندس، شما کی اومدید من خبر نشدم؟

احوالپرسی میکنم و لیوان آب رو میدم به عزیز.

ــ میبینی آقا مهندس؛ با خودش چیکار میکنه بچه!

ــ یه چیزایی بهم گفت ولی درست متوجه نشدم، قضیه چیه خاله؟ چرا رنگ و روش اینجوریه؟

خاله خدیج انگار که منتظر سئوال من باشه، با لهجۀ غلیظ شمالی شروع میکنه به تعریف:

ــ آقا مهندس چی بگم، دیروز صبح این یوسف بیشرف این بیچاره گلرخو چاقو میزنه، میکشه، این بچه هم نافهمی میکنه اول نفرمیره سرِ جنازه...

ــ عزیز؟

ــ آررره به خدا، خوب بچه س دیگه، ندیده که، اینه که هول میخوره، من همون موقع آب طلا گردوندم بهش دادم، خیلی بهتر شد.

با ناراحتی به عزیز نگاه میکنم که هنوز هم قوز کرده و سرش پایینه. خاله خدیج هم به عزیز نگاه میکنه و انگار که ازش گله داشته باشه ادامه میده:

ــ باز اون هیچی، امروز که میخواستن جنازه رو خاک کنن، هرچی منو یدالله کردیم که تو همینجا باش حرف گوش نگرفت، اومد سرِ خاک، همونجا حالش بد شد، دوباره استفراغ کرد.

با نگرانی میرم سمت عزیز، دست میزارم رو شونه ش:

ــ صبح تا حالا چیزی خورده؟

ــ من دیدم دل بهم خوردگی داره واسه ش کته گذاشتم، خورد، آره غذا خورده.

ــ خاله خدیجه بشین، سر پا خسته میشی... حالا اصلا اختلافشون سر چی بود؟

خاله خدیج با احتیاط رو یکی از چوبها میشینه و در حالی که روسری شو مرتب میکنه:

ــ آقا مهندس جان برات بگم که این مال خیلی قدیمه، نه اینکه گلرخ بچه دار نمیشد از همون اول با فامیل شوهر دعوا داشت، خدا میدونه چقدر این نازنین دخترو سرکوفتش زدن، الان تازه بعد آزمایش و دکتر دراومده که ایراد مال همین پدر سگ یوسف بوده ولی بروز نمیداده، اینه که یوسف دیده خودش از مردی مشکل داره دیگه، از گلرخ کینه میگیره و این بدبختو میکشه...

رو میکنه به عزیز و با تحکم یه مادر:

ــ عزیز، پاشو واسه آقا مهندس زردآلو گیلاس بیار.

ــ نه خاله، بخدا تعارف ندارم، الان چیزی نمیخورم... حالا چند سالش بود این خانوم؟

ــ سالی نداشت بیچاره، بیست و یک دو سال.

عزیز سرشو بلند میکنه و در حالیکه آفتاب چشمشو میزنه:

ــ بیست و چهار سال، خود سلیمون میگفت بیست و چهار سالش بوده.

خاله خدیج روشو از عزیز برمیگردونه و ادامه میده:

ــ حالا همون...آقا مهندس جان فرشته بود، یعنی دختر مثل گلرخ دیگه نیومد... اینکه میگن خوبا زودتر میرن، بخدا راسته...

خاله خدیج داره از خوبیهای گلرخ حرف میزنه در حالی که من حواسم متوجه عزیزه، کاملا روشنه که از شنیدن این حرفها زجر میکشه.

خاله خدیج  وسط تعریف یادش میفته که مربا گذاشته سر چراغ، برای همین صحبتهاش رو نیمه کاره میذاره و بسرعت برمیگرده خونه ش.

دوباره سکوت همه جارو میگیره. عزیز هنوز سرش پایینه و با کلاه تو دستش بازی میکنه. سرمو بلند میکنم و به گیلاسهای بالا سرم خیره میشم، عزیز متوجه نگاهم شده:

ــ آقا مهندس من جعبه کنار گذاشته بودم هر وقت شما اومدی واست گیلاس بچینم.

ــ نمیخواد عزیز... هیچی نمیخواد.

بلند میشم میرم طرفش، کلاه رو ازش میگیرم، مرتبش میکنم، میذارم سرش:

ــ من میرم یه سر به سلیمون بزنم، تو هم پاشو اسباباتو جمع کن، برگشتم با هم میریم سمنان.

بالاخره یه کم خنده میاد به صورتش:

ــ پس بلدوزرا چی؟

ــ به یدالله میگم چند روز مواظب باشه تا یه نفرو بفرستم...پاشو...خیلی وقته خونه نبودی پدر مادرت حتما دلتنگت شدن.

پیاده راه میفتم و از وسط درختهای زردآلو میرم به طرف خونۀ سلیمون.

میاد جلوی بالکن به استقبالم، از چند ماه قبل که ماشین بهش زد همینطور لنگ میزنه و با عصا راه میره، من خودم برده بودمش درمانگاه.

لباس سیاه بتن داره و با تسلیت من چشماش پر از اشک میشه.

دور تا دور اتاق پشتی چیدن، تکیه میدم به پشتی، چند لحظه سکوت میکنم برای خوندن فاتحه.

زنهای زیادی تو خونه هستن ولی سلیمون تنهاست. میگه مردها همه رفتن مسجد جهت تدارک کارها. برای بعد از اذان مغرب مجلس ختم گذاشتن.

 یک زن مسن یه سینی چایی میاره جلوی در، سلیمون میخواد بلند بشه ولی من مانع میشم.

سینی چایی رو میزارم رو قالی.

ــ آقای مهندس جان قربون دستت حالا که بلند شدی، اون قندون با دیس خرما رو هم از سر طاقچه زحمت بکش.

روی طاقچه، پشت خرماها، قاب عکس یه زن هست:

ــ مش سلیمون این همین خانومه که ...

ــ همینه مهندس جان... که این جیگر من داره آتیش میگیره.

قاب رو برمیدارم، یک زن خیلی جوون با روسری سفید و بی اندازه زیبا.

عکس رو تو آتلیه گرفتن، از اون عکسها که تصویر مستقیم تو چشمهای آدم نگاه میکنه. همۀ اون چیزایی که خاله خدیج برام گفته بود جون میگیره و زنده میشه. قسمت کمی از موهاش از لبۀ یکطرف روسری پیداست. راستش چشمهای این زن آدمو میگیره و سخت میشه ازش نگاه برداشت.

قاب رو میزارم سر جاش و با قندون و خرما برمیگردم پیش سلیمون. حکایت رو برای مرتبه دوم از زبون پیرمرد میشنوم، تقریبا شبیه همون چیزی که خاله خدیج تعریف کرد، ولی خیلی غمگین تر. سلیمون چندبار وسط صحبتهاش گریه میفته.

به حرفهای پیرمرد گوش میکنم ولی ناخودآگاه مدام نگاهم به اون قاب عکس میفته.

نیم ساعتی پای حرفهاش میشینم، غصۀ برادر زاده ش خردش کرده و از خدا آرزوی مرگ داره.

زمان مثل باد میگذره. وقت رفتنه، بلند میشم و قندون و ظرف خرما رو برمیگردونم سر طاقچه و دوباره قاب رو بدست میگیرم:

ــ ای داد... چه  روزگاریه مش سلیمون.

عصاش رو ستون کرده و داره با زحمت بلند میشه:

ــ بد روزگاری شده مهندس جان... خیلی بد، ولی ما هم ول کن نیستیم، شکایت پر کردیم، شده همین قالی زیر پامو بفروشم این حرومزاده یوسف رو میکشیم بالای دار!

تو صورت سلیمون حس انتقام موج میزنه، دوباره به عکس نگاه میکنم، با نوک انگشت شیشۀ قاب عکسو تمیز میکنم و به خودم میگم:

...به فرض هم که همین فردا یوسف رو دار زدید، چطور میخواهید جونی که رفته رو برگردونید؟

دارم از بین درختهای زردآلو برمیگردم به سمت کانکس ولی دیگه کمترین توجهی بهشون ندارم. سرم پر از چیزهای جورواجوره که تو این یکی دو ساعت دیدم و شنیدم.

فکر این اتفاق آزارم میده، اینکه اون زن جوون با اون چشمهای گیرا تا دیروز صبح زنده بوده و امروز ظهر بدون هیچ دلیلی، باید همۀ اون زیبایی بدست خاک سپرده بشه.

من همیشه فکر میکردم وقتی قتلی اتفاق میفته، مراحل اداری زیادی باید تو آگاهی و پزشک قانونی طی بشه، ولی مثل اینکه اشتباه میکردم. گویا چرخ فلک خیلی سریعتر از تصورات من در حال گردشه.

عزیز ساکشو جمع کرده، یدالله هم اومده، باهاش صحبت میکنم که چند روز با حقوق نگهبانی بده تا یه نفرو بفرستم.

اینجا منطقه ای محصور مابین کوههای خیلی بلنده و خورشید خیلی زودتر از معمول غروب میکنه، پس تا هنوز آفتاب نرفته باید راه افتاد.

تو جادۀ خلوت در حال رانندگی هستم، عزیز کنار دستم نشسته و ساکته. یه کم میچرخه بسمت من، معلومه که میخواد یه چیزی بگه:

ــ آقا مهندس... تا حالا از جلو یه نفرو که کشته باشنش دیدی؟... از جلوی جلو ها!

ــ راستش نه... شکر خدا هنوز واسم پیش نیومده... کاش تو هم نمیرفتی تو اون خونه.

ــ تو خونه نبود که... تو حیاط کشته بودش... چشاش همینطور وا بود... تمام لباسهاش خونی بود!

عزیز جوری حرف میزنه و دستهاشو تکون میده، انگار تمام اون صحنه ها دوباره دارن جلوی چشماش اتفاق میفتن.

ــ یوسف کجا بود؟

ــ همه افتاده بودن سرِ یوسف داشتن میزدنش!

ــ تو هیچوقت دیده بودیش؟... گلرخو میگم.

ــ زیاد...آخر دفعه همین چند روز پیش که اومده بود از خاله خدیج عرق نعنا بگیره.

ــ تو اونجا چیکار میکردی؟

ــ اولش رفته بودم یدالله موهامو بزنه، گفت امروز باید موتور جوش ببرم سر کار مردم، نمیرسم...  بعد گلرخ گفت بشین من سرتو میزنم.

با تعجب به موهای عزیز نگاه میکنم:

ــ این موهارو گلرخ واست زده؟

انگشتاشو میکنه لای موهاش و اونهارو میکشه بالا:

ــ آره، ببین... از یدالله هم بهتر!

عزیز دوباره میچرخه سمت خودش و قوز میکنه:

ــ مهندس... میشه من برم یه کارگاه دیگه نگهبانی بدم؟

ــ سخته اینجا واست؟

ــ سخت نیست... یدالله و خاله خدیج خوبن...ولی نمیتونم برم جای دیگه؟

ــ نمیخوای دیگه اینجا برگردی؟

با اشارۀ سر میگه "نه"

ــ به خاطر همین اتفاق که افتاد؟

جواب نمیده...

ــ الان جای دیگه نگهبان نمیخوان؟

بغض کرده و صداش خش برداشته

با انگشتام موهای قشنگشو بهم میزنم:

ــ ردیف میکنم که بری یه کارگاه دیگه... تو هم سعی کن دیگه به این قضیه فکر نکنی...

عزیز، آرنجشو گذاشته رو لبۀ پنجره و انگشتاشو تو موهاش فرو برده. موهای خرمایی رنگش زیر نور آفتابِ غروب، طلایی شده.

وانمود میکنه که داره بیرون رو تماشا میکنه... ولی حواسم بهش هست... داره بی صدا گریه میکنه...

تلخ و شیرین ، گس

تلخ و شیرین ، گس !

امروز از آن روزهای نحس است . هرچقدر هم که بگویی به خرافات اعتقاد نداری و به خیلی چیزهای دیگر ، اما نمی­توانی منکر شوی که بعضی روزها هر اتفاقی که بیافتد بد از بدتر خواهد بود و هی لحظه شماری خواهی کرد که آن روز لعنتی به پایان برسد

….

لیوان چایی سرد شده را بر زمین می گذارم . بلند می شوم که بروم دفتر که جلال ، هراسان و شتابان می رسد .

-              مهندس بدو . بیچاره شدیم .

-               چی شده ؟

-              شاگرد بلدوزر ... دستش رفته لای پروانه بلدوزر ... تا مچ قطع شده ...

با سید می پریم پشت تویوتای جلال . می رویم . می رسیم . می بینیم . سید به گریه می افتد . مرد جوانی لنگ قزمزی را دور مچ دست چپش پیچیده است و کنار بلدوزر نشسته و از درد به خودش می پیچد . راننده ی بلدوزر با دست روی سر خودش می کوبد و هی دور مرد می گردد و زیر لب چیزهایی می گوید که نمی فهمم چیست . فارسی و عربی قاطی ! تمام لباس های مرد جوان پر از خون است .

-              چی شده ؟

-               بلدوزر یهو خاموش شد . دیگه  استارت نمی زد . یکساعتی باهاش ور رفتیم ...

-              اینقدر حرف نزن ... دستش چی شده ؟

-              رفته لای پروانه ... انگشتاش له شدن ...

شنیدن خبر بد از شنیدن فاجعه  بهتر است . له شدن انگشت بهتر است از قطع شدن مچ دست . می روم سراغ مرد ، لنگ پر از خون را از روی دستش برمی دارم . تلی از مخلوط گوشت و پوست و استخوان ، غرق در خون به جای انگشتهای مرد جا گرفته است . چندشم می شود . اما نباید خودم را ببازم .

-              دمت گرم ... توی چرخ گوشت هم نمی تونستی اینجوری چرخش کنی !

لبخند تلخی می زنم و با کمک سید ، مرد را بلند می کنیم . می رویم کارگاه . هر چه ساولون و بتادین در جعبه های کمک های اولیه کارگاه داریم را خالی می کنم روی دست مرد که حالا دیگر یادم می آید که  اسمش علی است . علی از درد به خود می پیچد و گاهی آرام آرام اشک می ریزد . چند تا گاز استریل برمی دارم و پهن می کنم روی دست علی و با راننده بلدوزر دوباره سوار تویوتا می شویم .

-          برو درمانگاه سید ... 

در درگاه درمانگاه حاجی آباد ، دکتر جوان به استقبالمان می  آید .

-              بازم مشتری دارم ؟ امروز شما پایه ی ثابت درمانگاهین ؟

اما با دیدن دست علی ، دکتر جدی می شود و او را روی تخت می خواباند .

-              هیچ کاری نمی تونم براش بکنم . سریعتر برسونینش . مشهد !

-              مشهد ؟ دکتر ما رو گرفتی ؟ می دونی مشهد تا اینجا یعنی چند ساعت راه ؟

-              اینجا هیچ کاری نمی شه کرد  وقت رو تلف نکن . من می تونم یکی دو تا آرام بخش بهش بزنم و دستش رو هم پانسمان کنم .

دکتر با کمک یکی از همکارهایش هرآنچه را می توانند انجام می دهند . شستشوی زخم . معلوم کردن یکی دو تا استخوان از درون توده ی له شده ی گوشت و پوست و معلوم شدن شکل دو تا از انگشتها .  سرانجام ، پانسمان و تزریق یکی دو تا آرام بخش و چرک خشک کن .

-              می تونی ببریش قائن . شاید بتونن انگشت هاشو از هم جدا کنن . باید بره اتاق عمل . ولی اونجا هم که می دونی ...  هنوز پره از مجروح های زلزله ... یه راست بری مشهد بهتره .

علی را که حالا دیگر به جای لنگ ، پانسمان ، دور دستش را گرفته است ، سوار ماشین می کنیم و با تمام سرعت می رویم به سمت قائن . نزدیک کارگاه ، راننده بلدوزر را پیاده می کنیم .

-              از کارگاه زنگ بزن قائن به قریشی . بگو جلوی بیمارستان منتظر ما باشه .

راننده بلدوزر با بغضی در گلو و اشکی در چشم ، انگار که خود را مقصر بداند ، کنار جاده می ماند تا ما از دیدرس او خارج شویم .

-          ساعت چنده سید ؟

-          یره همی عقربه ها لامصب میدون انگار ! ساعت چهارم رد کرده !

-          پس تاریکی به قاین می رسیم ...

-          ها ... حتمنی ...

به بیمارستان که می رسیم ، قریشی منتظر ماست . کنار مردمی که به دنبال زخمی های زلزله ، به دنبال امید ، به دنبال کمی شادی پس از شیون ، اطراف بیمارستان نشسته اند . قریشی پشتیبان کارگاه است . پیرمردی است که به واسطه ی شغلش خیلی جاها را می شناسد و خیلی جاها می شود گفت خرش می رود !

-              اینجا کسی به کسی نیست . هیچ امکاناتی هم ندارن . یعنی هر چی بوده تموم شده ! ببریمش مشهد بهتره .

-              نگران نباش پیرمرد ... اورژانس از کدوم طرفه ؟

توی اتاق معاینه ی اورژانس ، دکتر ، خسته از چندین روز متوالی رسیدگی به مجرو ح های زلزله ، تا چشمش به دست علی می افتد ، دستی به سبیل پرپشتش می کشد ، بعد دستش را میگذارد روی میز کارش و می گوید :

-              توی این اوضاع همینو کم داشتیم ... هیچ کاری نمی شه براش کرد .

انگار اصرار ما و قریشی هم فایده ای ندارد . بیشتر از نیم ساعت برای دکتر توضیح می دهم .  اما دکتر تقصیری ندارد . مشکل بی امکاناتی است . شکی نیست که او با تکیه بر دانشش حرف می زند ، ما با تکیه بر احساسات و امیدمان .

-          حتی نخ بخیه هم نداریم ...

قریشی ، با صدایی گرفته ، پاسخ دکتر را می دهد :

-          از هر جا شده می رم نخ بخیه گیر میارم آقای دکتر ...

-          دستکش هم حتا یکی دو جفت بیشتر برامون نمونده ... توی اتاق عمل هم هیچکاری براش نمی شه کرد ... معطل نشین ... زودتر برسونینش مشهد ...

کم کم دارم نومید می شوم . اما چشمهای دکتر بر خلاف زبانش حرف می زنند . معلوم است که دلش می خواهد هر کاری که می تواند انجام دهد . شاید خستگی نمی گذارد . شاید بی امکاناتی . شاید هم می داند وقتش را برای دیگران باید بگذارد . دیگرانی که رسیدگی به آنها می تواند پرفایده تر باشد . می روم کنار قریشی و آرام به او می گویم :

-          برو چند تا نخ بخیه از داروخونه های توی شهر بگیر ... .

بعد به دکتر نگاه می کنم که مانده است من به قریشی چه می گویم .

-              دکتر یه سئوال شخصی بپرسم ؟

-              بپرس .

-              شما اهل کجایین ؟

-              چطور مگه ؟

-              فکر می کنم قبلا شما رو زیاد دیدم .

-              شاید ... نمی دونم . من بچه ی تهرانم ... شهرکرد هم دانشجو بودم  .

انگار به چیزی که می خواسته ام رسیده ام . همیشه یک راهی باید باشد که کسی را به کاری که شک دارد انجام دهد ، مشغول کنی . نام و یاد شهری که دوستش دارم ، امشب کلید بازکردن این قفل می شود .  کمی به مغزم فشار می آورم . دکتر باید هم سن و سال خودم باشد . می روم سراغ دوستانم در دانشکده پزشکی . به محمود می رسم . از محمود به بسکتبال ..

-              آهان ... شما توی تیم بسکتبال دانشگاه نبودین ؟

-              چرا ...  تو که پزشکی نبودی ؟ بسکتبالیست بودی  ؟

-          نه ... ولی بیشتر بچه های تیم دوستام بودن ... من دوست محمود بودم ...

دکتر ، در حالیکه دستکش استریل به دست می کند ،  به دوران دانشجویی اش برمی گردد .

-              دوستای خوب و روزای خوبی تو شهرکرد داشتم .

-              خوب پس از شهر ما خاطره ی بدی نداری ... شهر آروم و کوچیکیه  ...

و درمیان خاطرات دکتر از شهرکرد ، و در حالی که دکتر دارد دست علی را معاینه می کند ، سرانجام قریشی می رسد . با کیسه ای پر از دارو و گاز استریل و باند و دو بسته نخ بخیه .

-              خوبه . ما دیگه اینجا نخ بخیه نداشتیم . شاهکار کردی اینا رو گیر آوردی . بقیه اش رو خودمون داریم .

دکتر ، که در این نیم ساعت فهمیده که منهم دوره ی امدادگری گذرانده ام و کارت امدادگری داشته ام و یک سری کارهای اولیه را می توانم انجام دهم ، یک جفت دستکش  هم به من می دهد و مشغول می شویم . هر جا لازم است او دستور می دهد و من اجرا می کنم . یادم می افتد به نیم شبی که در اورژانس بیمارستان ، پرستار ناشی پوستهای سوخته را از بدنم جدا می کرد ودرون سطل آشغال می ریخت ! به دست علی نگاه می کنم . مبادا ذره ای از دستش جدا شود ! یاد فحش های فردا صبح دکتر می افتم به آن پرستار و یاد بوی بیمارستان . برای فرار از هجوم خاطرات ، به دکتر خیره می شوم . دکتر عرق می ریزد . به علی نگاه می کند . لبخند می زند . سر انجام ، پس از زمانی که به اندازه ی قرنی طول می کشد ، در میان ناباوری من و درد و اشک های آرام علی و بهت سید و قریشی ، چیزی شبیه پنج انگشت ، چسبیده به دست علی شکل می گیرند . حالا می شود بیشتر امیدوار بود . دکتر یکی دو تا آرام بخش قوی به علی تزریق می کند و با لبخندی بر صورت خسته اش از ما خداحافظی می کند . بعد از چندین ساعت ، این اولین باری است که خون ریزی دست علی قطع می شود .

شبانه به راه می زنیم . سید خستگی را نمی شناسد انگار . اما این کیلومترهای لعنتی هم انگار تمامی ندارند . شب سیاهتر از هر شب است و راه طولانی تر از همیشه . فاصله ی بین شهرها به بی نهایت رسیده است . قائن ؛ گناباد . از گناباد تا تربت حیدریه به اندازه ی هزارسال طول می کشد . از تربت که می گذریم،علی کم کم بی قراری می کند . در خودش مچاله می شود . اما سعی می کند آرام باشد . سرش را به شیشه ی پنجره ی ماشین چسبانده و به سیاهی شب خیره شده است . به چه چیزی فکر می کند ؟ به اینکه شاید انگشت هایش را قطع کنند ؟ به اینکه شاید دیگر دستش مفهوم حرکت را فراموش کند ؟به دستی که دست نان آور خانواده بوده ؟ به مادری که چشم به راه اوست ؟ دارم به جای علی فکر می کنم . اما به جای او درد نمی کشم . درد عاقبت مچاله اش می کند . روی صندلی عقب ماشین دراز می کشد و ناله می کند . سید پایش را روی پدال گاز فشار می دهد .

-              سید ما هنوز آرزو داریم .

-              ما بیشتر .

-              پس بگازون !

-              فکر کردم می خوای بگی یواش برو .

زورکی می خندیم . یواش و بی صدا . و سرانجام به مشهد می رسیم . به بیمارستانی که تصادفی ها را به آنجا می برند . بیمارستانی که نمی خواهم زیاد وصفش کنم . نمی خواهم خاطره ی خوب پزشک جوان درمانگاه حاجی آباد و پزشک بسکتبالیست بیمارستان قائن را کم رنگ کنم . با طی روال معمول که برای ما مصیبت بار است ، و در اوج خستگی و کلافگیِ  ما ، ساعت یازده صبح ، علی را به اتاق عمل می­برند . البته بعد از اینکه یک نامه از شرکت به بیمارستان می­رسد . نامه ای که در آن ، شرکت تعهد می دهد که هزینه های عمل و بیمارستان را پرداخت خواهد کرد . سید مرا به خانه می رساند و خودش هم به خانه اش می رود . بعد از نزدیک به سی ساعت ، چشمهایم را روی هم می گذارم و می خوابم . 

دو سه ماه بعد ، روز ی در دفتر کارم در شرکت نشسته ام که ناگهان  پیرزنی با چهره ی معصوم تمام پیرزنان روستاهای این دیار داخل اتاق می شود . پشت سرش یکی از پرسنل دفترفنی وارد می شود و رو به پیرزن می گوید :

-              مادر ، اینهم اون کسی که کارش داشتین .

به او تعارف می کنم که روی صندلی بنشیند . اما او مستقیم به طرف من می آید . در میان بهت و حیرت من و چند تا از پرسنل که کم کم داخل اتاق می شوند ، پیرزن می خواهد پیشانی مرا ببوسد . از روی چادری که بوی عطر آرامش بخش تمام مادران زجر دیده ی این مرز و بوم را می دهد ، روی سر پیرزن را می بوسم و به اصرار مجبورش می کنم روی صندلی بنشیند . تا چند دقیقه ، پیرزن فقط دعا می کند . من ، گیج و منگ مانده ام که قضیه چیست ؟ سرانجام با آمدن علی داخل اتاق ، همه چیز را می فهمم . او مادر علی است . آمده است تا خبر خوب به ما بدهد . آمده است تا بگوید دست پسرش خوب شده و حالا به جز یکی از انگشتهایش ، مابقی ، هم حس دارند و هم حرکت . حالا علی می تواند هنوز نان آور خانواده باشد نه سربار خانواده .

با شیرینی ای که علی آورده و چایی که بهروز می آورد ، چایی و شیرینی می خوریم و من به خیلی های دیگر فکر می کنم . به خیلی ها که نامشان و کارشان تنها در خاطراتشان می ماند . به نامهایی که شاید بی نشان بمانند . به پزشک جوان درمانگاه . به پزشک خسته ی قائن . به سید که بی مهابا می راند . به پیرمردی که یک کیسه لوازم کمک های اولیه خریده بود و آرام آرام ، اشک می ریخت . و به علی که تا یکی دو ماه دیگر هم باید پلاتین در دستش باشد و معلوم نیست که دیگر کی و کجا او را ببینم ؟

 با عطر چادر پیرزن به خاطرات دور می روم . خاطرات مادر بزرگهایی که فقط خاطره اند .  و سرانجام بعد از دو سه ماه ، عاقبت آن روز لعنتی تمام می شود .

 --------------------

پی نوشت یک : این روایت خلاصه ای از روایت یک روز نحس در کارگاهی است در بخش زیرکوه قائن و در سال 1376 .

پی نوشت دو : بهمن ماه انقلاب است . از شش بهمن بگیر تا بیست و دوی بهمن . بهمن که می شود خاطرات انقلاب هم زنده می شود . برای آنکه فضای چارو را از کار و کارگاه جدا نکنم ، بهمن نویسی هایم را در اینجا نوشته ام: www.alldelet.blogfa.com