خاطرات آدمهای کار . خوزستان .

 

خاطرات خوزستان ، یک دوجین سال قبل

دوم : رستم ، پیمانکار حمل مصالح

-        علو ... سلام ... عاقای شمسی پووور ؟

صدایی بسیار بم ، با تن بالا ، از آن صداهایی که به آن می گویند صدای کلفت ، با لهجه ای جنوبی که تلفظ حرف الف بیشتر شبیه عین است ، پشت خط است . صدا واقعا کلفت و خشن است .

-        بله بفرمایید .

-        من رستمم . رستم عابدی .

به ذهنم فشار می آورم . رستم عابدی ؟ بی گمان از پرسنل شرکت نیست . از دوستان قدیمی هم نیست . اگر بود ، صدایش فراموش نشدنی بود !! دارم با ذهنم کلنجار می روم که خودش به کمکم می آید :

-        شماره تو عاقای علوی داد ...

-        آهان ... آقای رستم عابدی . پیمانکار . در خدمتم .

یادم می آید که یکی از همکارهای قدیمی از او برایم گفته بود . آقای علوی ، که ظاهرا قبلا در پروژه ای با رستم عابدی همکار بوده .

حرف ها شروع می شود . از سوابق کاری اش می گوید . از ماشین آلات و امکاناتی که دارد می گوید . از اینکه درخوزستان و بخصوص در اهواز ، حرفش حسابی در رو دارد و کارش لنگ نمی ماند . می گوید و می گوید و آخر سر قرار می شود برود کارگاه و با سرپرست کارگاه صحبت کند و به نتیجه برسند .

نیم ساعت بعد ، گوشی موبایلم را روی میز می گذارم و تلفن دفتر را بر میدارم . شماره سرپرست کارگاه را می گیرم .

-        الان یک نفر بهت زنگ می زنه . پیمانکاره . چند تا کامیون داره . اگه سر قیمت باهاش توافق کردی بگو تا قراردادشم بنویسیم .

-        شماره اش چنده ؟ اسمش چیه ؟

-        اسمش رستمه . از روی صداش می فهمی خودت !

و رستم عابدی ، از چند روز بعد می شود پیمانکار کارگاه . کامیون هایش در کارگاه مشغول کار می شوند . دو سه باری که می روم کارگاه ، او را نمی بینم . اما تقریبا هر هفته ، سه چهار بار تلفنی با او حرف می زنم . کم کم چیزهای بیشتری از او می فهمم . هم از کارش . هم از خودش . هم اینکه از کجا شروع کرده و به کجا رسیده . می فهمم که دو تا پسر دارد که خیلی هم دوستشان دارد . یکی کلاس چهارم است و یکی کلاس دوم . و ... و ... .

کمتر از دوماه بعد ، روزی که باید به کارگاه بروم با رستم قرار می گذاریم که حساب کتابش را رسیدگی کنیم و صورتجلسه کنیم . ظاهرا با کارگاه بر سر تناژ دو سه تا کامیون اختلاف دارد . اختلافشان عدد بزرگ و مهمی نیست ، اما به هر حال باید همه چیز شسته رفته شود . زنگ می زنم و آدرس دفترش را از او می گیرم .

-        نهار هم دعوتی . بعد عز نهار می رسونمت کارگاه .

این غلظت حرف زدنش برایم جالب است . با سرپرست کارگاه قرار می گذاریم که برویم دفتر رستم . دفتری که ظاهرا دیوار به دیوار خانه اش است . من از فرودگاه مستقیم تاکسی می گیرم و آدرس را به راننده تاکسی می دهم . سرپرست کارگاه هم قرار می شود خودش را به ما برساند .

سوار بر تاکسی ، به سمت دفتر رستم می روم . نزدیکی های جایی که حدس می زنیم دفتر رستم باشد ، شماره اش را می گیرم .

-        سلام .

-        سلام ... کجایی مهندس ؟

-        من از دوربرگردون سوم دور زدم . دفترت کجاس ؟

-        سرکوچه 16 . کنار سنگ فروشی .

 هنوز به کوچه شماره 16 نرسیده ایم . برایم دیدن رستم جالب است . دیدن مردی که صدایی با آن ابهت دارد . همینطور مردی که از حرف زدنش معلوم است اعتماد به نفس بالایی دارد . یاد رهبر می افتم . مردی از سالهای قبل و کارهای قبل که صدایی داشت به بمی صدای رستم . البته کمی نازکتر از صدای رستم . هیکل رهبر درشت بود . مثل یک تنه ی درخت کهن سال . پر ابهت و استوار . صدایش کلفت بود و لوطی منش بود . رهبر از راننده های قدیمی بود . با مرام و با قلبی مهربان . آنگونه که مهربانی اش با هیکلش تناسبی نداشت !

حالا صدای رستم برایم تداعی گر اوست . اما بی گمان صاحب این صدا باید از رهبر هیکلی تر و تنومند تر باشد . خنده ام می گیرد . اگر با او به اختلاف برسیم و کارمان بالا بگیرد حتما با یک ضربه ی دست می تواند طومار مرا در هم بپیچد ! در ذهنم رستم را تجسم می کنم . رستمی شبیه نگاره های رستم دستان در نقاشی های شاهنامه ای . با این فکرها درگیرم که ناگهان تابلوی کوچه شماره 16 از جلوی چشمم رد می شود .

-        نگه دار رییس . همینجا .

پیاده می شوم . هفتاد هشتاد متری از کوچه شماره 16 رد شده ام . برمی گردم . هر چه نگاه می کنم رستمی نمی بینم . جلوی یک خانه بچه ای دارد با دوچرخه اش کلنجار می رود ! انگار دوچرخه خراب شده . چند نفر در پیاده رو ایستاده اند و به زبان عربی با هم حرف می زنند. صدای همه ی آنها بلند است . هیچکدام اما صدای رستم نیست . نزدیک سنگ فروشی می رسم . مردی داخل سنگ فروشی نشسته و سیگار می کشد . شماره ی رستم را می گیرم . تا وصل شود طول می کشد .

مردی از کنارم رد می شود . بوی تنباکو می دهد . صدای مردها تمام شدنی نیست ! درِ خانه ای باز می شود و مردی از خانه بیرون می آید . بدون آنکه به اطراف نگاه کند می نشیند کنار بچه و دوچرخه . صدای زنگ موبایلش که بلند می شود ،  دست می کند در جیبش و موبایلش را بیرون می آورد .

-        سلام . پس کجایی مهندس ؟

می رسم سه چهار قدمی مرد . صدا صدای رستم است . گوشی را قطع می کنم و می گویم :

-        برگرد رستم . پشت سرتو نگاه کن .

به شیوه ی مردان آن دیار روبوسی می کنیم . من و رستم . رستمی که صدایش صدای رستم دستان است و قدش چیزی حدود یک متر و شصت سانتی متر و شاید کمتر !! در شگفت می مانم از تناسب آن قد و آن صدا !!

                                                     ------------------------------

سالها از آن روز و از دیدن رستم می گذرد . یک دوجین سال عجیب می گذرد . بعد از یک دوجین سال ، دوباره به اهواز آمده ام . در پیگیری کارها ، گذارم به حوالی دفتر و خانه ی رستم می افتد . دفتری که پسر کوچک رستم ،در آنجا می نشست و برایم نقاشی می کشید و من از نقاشی هایش تعریف می کردم . هنوز نقاشی پسر کوچک رستم را دارم . شکل یک کامیون که با خط کودکانه و خودکار آبی روی در آن نوشته : « اف هاش ماشین احمد عابدی » .  و روی بدنه ی طولانی کامیون با همان خط نوشته : « من آقای شمسی پور را دوست دارم » .

حالا احمد باید دانشجو باشد ! شاید هم سرباز باشد ! رستم هم حالا حتما کامیون هایش بیشتر شده اند و کار و بارش بهتر شده . از جلوی کوچه شماره 16 رد می شوم . نشانی از سنگ فروشی و از دفتر رستم نیست . اما من از ذهنم می گذرد :

-        « من دوستی دارم که رستم است و پسری دارد که اسمش احمد است ... » 

خاطرات آدمهای کار - خاطرات حواشی کار

خاطرات آدمهای کار - خاطرات حواشی کار

« آدمهای خوب و دوست داشتنی »

باید بروم ماموریت . به یک شهر جنوبی . جنوب غربی . باید بروم اهواز .  از شرق به غرب ! فرصت خوبی است تا در بین دو روز کاری – چهارشنبه و شنبه – دو روز هم مرخصی بگیرم و گشتی در شهرهای اطراف بزنم . می شود یک سفر کوتاه را برنامه ریزی کرد . با لیلا می رویم .آنجا  لیلا می رود خانه ی برادرش در یکی از شهرهای اطراف و من می روم دنبال کارهایم .

برای رسیدن به اهواز سه راه وجود دارد . یکم : رفتن با ماشین و بیست ساعتی را در راه بودن . دوم : رفتن با هواپیما به تهران آباد و از آنجا به اهواز . سوم : رفتن از کرمان به یزد با ماشین و از یزد به اهواز با هواپیما .

مرد راه اول نیستم ! راه دوم هم هزینه اش بیشتر از آن چیزی است که حریفش شوم . پس می ماند راه سوم . با ماشین می رویم یزد . از یزد با پرواز می رویم اهواز .  

در فرودگاه اهواز ، کوله پشتی لپ تاپ و کوله پشتی دوربین را روی صندلی های سالن انتظار می گذارم و می نشینم تا لیلا برود ساکش را بیاورد . چند دقیقه ای می گذرد تا ساکها روی نوار متحرک داخل سالن قرار گیرند . از دور دارم نگاه می کنم به مسافرهای منتظر ساک . بعضی ها خسته اند . بعضی ها بی حوصله . یکی دو نفر خوشحال هستند . خوشحال از سالم بر زمین نشستن ! بیشترشان اما عجله دارند . ساعت از نیمه شب گذشته است . همه عجله دارند تا هرچه زودتر به جایی برسند که بتوانند سر بر روی بالشی بگذارند و چند ساعتی آرام بخوابند .

لیلا منتظر رسیدن ساک است . یک لحظه چشمم به زنی می افتد که در فرودگاه یزد ، نزدیک ما در صفِ گرفتنِ کارت پرواز بود . زن عجله دارد . عجله در تمام حرکاتش موج می زند . انگار نگران هم هست . شاید نگران این است که وسایلش نرسیده باشند ! بچه اش چند قدم آنطرف تر منتظر اوست .

زن یک ساک را از روی نوار نقاله بر می دارد . انگار سنگین است . برای او سنگین است . به زحمت ساک را می گذارد کنار نوار . زن دیگری که همراه اوست می آید کنارش . نگاهی به برچسب روی ساک می اندازند و نگاهی به تگ روی کارت پرواز زن . زن ، ساک را رها می کند و برمی گردد کنار نوار . نواری که حالا از حرکت ایستاده است و هفت هشت تایی ساک روی آن منتظر صاحبانشان هستند .

لیلا می آید به سمت من .

-        ساک ما نیست .

-        نیست ؟

-        نه . نبود .

نگاهم بی اختیار می رود به سمت زن . ساکش را برداشته و می خواهد برود . می روم سمت ساکی که زن روی زمین انداخته است . ساک ما ! زن ، حوصله ی آنکه ساک را دوباره بگذارد روی نوار نداشته است !

نمی دانم چیزی باید گفت یانه . بادم می آید که در فرودگاه یزد ، بچه ی دو سه ساله ی زن ، به مادرش التماس می کرد که او را بغل کند و او این کار را نمی کرد . خنده ام می گیرد . از ذهنم می گذرد : « ما چه مردمان خوب و دوست داشتنی ای هستیم ! »

لیلا می پرسد :

-        دیدی کی اینو اینجا گذاشت ؟

به سمت در خروجی می روم :

-        نه ! ندیدم !  بریم که صبح زود باید برم سوسنگرد !