این قافله ی عمر عجب می گذرد
گلوگاه
روز

شب

رستوران اکبرجوجه مرکزی جدید - ( نه آن چیزی که ما می شناختیم )

جاده - نزدیکی گلوگاه

جاده - حوالی توسکا چشمه

جاده - مصیب محله

جاده - از میان شالیزارها تا سفیدچاه تا گذرگاه صخره ای شگفت انگیز

خانه ای که سالهای پیش از این محل کارگاه بود
( اینجا نادر از این خانه گفته است و از این روستا ! )

امامزاده و قبرستان مرموز سفید چاه

شایداین گور یک سرباز باشد

شاید این گور یک کولی آواره چون من باشد !

جاده در کنار صخره ای با تجسم نیم رخ یک انسان

خیلی ها این چهره را از آن کوروش بزرگ می دانند !

و این من و این حاج ممد .

این پست پیشکش نادر و روزهایش در جاده و خاطراتش از سفید چاه تا گلوگاه .
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان ۱۳۹۲ ساعت 0:57 توسط مجید
|
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .