خاطرات کوتاه کار و کارگاه

آسایش دو گیتی ...

   می­رویم سراغ سنگ­کارها و پل­سازها . نزدیک آنها به بیل مکانیکی هم سری می­زنیم . حمید راننده ی بیل مکانیکی است . قدی بلند دارد و هیکلی لاغر . قدش به دکل بیل مکانیکی اش می ماند ! سیاه چرده است و همیشه ی خدا پیراهنی قهوه ای رنگ به تن دارد . مثل همیشه دارد سیگار می کشد . سیگار تیر . از اتاقک بیل مکانیکی پایین می آید . سلام و احوالپرسی و گپی کوتاه از کار و از روزهای تعطیلی کارگاه . سیگاری که به لب دارد تمام می شود و پشت سرش سیگاری دیگر آتش می زند . می گویم :

-         حمید ! اگه تونستی سیگار رو ترک کنی سی هزار تومان پاداش داری .

 کل حقوق حمید چیزی در همین حدود سی هزار تومان در ماه است ! حمید می خندد . می خواهد بداند تا چند روز باید سیگار نکشد تا پاداش بگیرد . می گویم تا سی روز . از همین امروز .

   حمید سیگاری را که بر لب دارد زیرپایش له می کند و پاکت سیگار را از جیب پیراهنش بیرون می آورد و در دستش له می کند و می اندازد زمین . شرط از همین حالا شروع می شود .

   با نادر که حالا جانشین سرپرست کارگاه است ، می رویم به سمت انتهای مسیر  . نادر لبخندی مرموز و سراسر شیطنت بر چهره دارد . انگار می خواهد با لبخندش به من بفهماند که زیاد قضیه را جدی نگیرم ! ساعتی بعد ، برمی گردیم . نزدیک ظهر است . از نزدیکی بیل مکانیکی می گذریم . صد متری دور نشده ایم که راننده لندرور توی آینه نگاه می کند و می گوید :

-          گمون کنم بیلِ حمید مشکل پیدا کرده!

 به عقب نگاه می کنم . دکل بیل مکانیکی حمید بالا است و پاکت بیل مکانیکی در آسمان بالا و پایین می شود . انگار یک آدم آهنی غول پیکر ، دارد با پنجه ی دستش به ما اشاره می کند که به سمت او برویم . نیش نادر تا بناگوشش باز می شود !

   برمی گردیم . می رویم پیش حمید که با دیدن ما ، بازوی غول آهنی را در هوا نگه داشته و خودش آمده پایین . انگار خیلی عصبی است . فقط یک جمله می گوید و سوار می شود :

-         مهندس جون ! من از سیگارم نمی گذرم . تو هم از سی تومنت نگذر !

   از زیر صندلی بیل مکانیکی اش یک بوکس سیگار بیرون می آورد و از داخل آن یک پاکت سیگار تیر می گذارد توی جیب روی قلبش و شروع می کند به سیگار دود کردن . سوار می شود . لبخندی به ما می زند و دکل پنجه ی آدم آهنی را پایین می آورد و شروع می کند به کندن پیِ پل . فلاسک چایی اش ، کنار صندلی  راننده چشمک می زند .

   نادر هم چشمکی به حمید می زند و لبخندی به من و می رود سمت ماشین . گمانم او هم بدش نمی آید که همین حالا و  همین جا سیگاری دود کند ! یاد شعری می افتم که گمانم از نادر یا یکی دیگر از بچه های فنی شنیده بودم :

آسایش دو گیتی ، تفسیر این دو حرف است :

 

چاییِ بعد از سیگار ، سیگارِ بعد از چایی !