فردایی دگر
فردایی دگر
گرمای ظهر جیرفت ، در اواخر خرداد ماه . کارگاهی در چند کیلومتری جیرفت . در میانه ی راهی خاکی که هراز گاهی اتفاقاتی در آن می افتد . کارگاهی که یکسال و اندی تعطیل بوه و حالا ، ما آمده ایم تا دوباره چرخش را بچرخانیم . کارگاهی که در تمام اتاقهایش به جز یکی دو تا ، تا زمان رفع اختلاف پیمانکار قبلی با کارفرما و با طلبکارها ، قفل است . کارگاهی که برای رسیدن به آن باید از میان سنگهای سیاه و تفتیده ی دشت جیرفت و از کنار نخلستانهای خشکیده و سوخته بگذریم . کارگاهی که در شروعش هستیم . ده دوازده کارگر از روستاهای اطراف و من و جواد – اولین کسی که در آمدن به اینجا او را می شناسم – و علیرضا و رضا .
پشت حصار کارگاه ایستاده ام و کارگرهایی را نگاه می کنم که مسیر لوله ی آب کارگاه ، ازقنات نیمه متروکه ، تا پای مخزن آب کارگاه را بازسازی می کنند . یکی از کارگرها ، با چفیه ای که برگردن دارد ، عرق سر و صورتش را پاک می کند و به سمت من می آید :
- مهندس میشه ما دیگه بریم فردا برگردیم ؟
از خیلی وقت پیش ، عادت داشته ام درهر کارگاهی جمعه ها بعد از ظهر را تعطیل کنم . حالا چه اشکالی دارد اینجا این کار را پنجشنبه ها انجام دهم ؟
- باشه . به شرط اینکه فردا صبح اول وقت ، همه سرِ کارتون باشین .
کارگاه تعطیل می شود . دو سه ساعت بعد ، خورشید در پشت کوه حیدری غروب می کند . غروبی که آسمانی بنفش و بی ابر را بر دشت جیرفت می گستراند .
صبح جمعه ، در اتاقم در کارگاه ، از خواب بیدار می شوم . به تماشای طلوع خورشید می نشینم . کمی در کارگاه قدم می زنم و سرانجام به دفترم می روم . مشغول خواندن کتاب می شوم . تا آمدن کارگرها یکساعتی وقت دارم .
- مهندس صبحانه می خوری ؟
- نیکی و پرسش ؟
رضا ، پسری که آمده تا آبدارچی باشد ، با چشمان پف کرده می پرسد و بعد از جواب من می رود تا چیزی برای خوردن پیدا کند . هنوز کارگاه به طور کامل تجهیز نشده و از آشپزخانه و آشپز و صبحانه و نهار به موقع ، هیچ خبری نیست . عاقبت رضا با نان و پنیر تکراری این روزها پیدایش می شود .
- رضا چه خبر ؟
- هیچی مهندس جان . اینجا مگه خبری هم پیدا می شه ؟
- کارگرا اومدن رضا ؟
- هنوز که نه .
بعد از صبحانه نیز از حضور کارگرها خبری نمی شود . کارگرها بیشترشان از یکی از همین روستاهای نزدیک کارگاه هستند . می توانم کسی را بفرستم دنبالشان . شاید مشکلی برای کسی پیش آمده ودیگران هم نیامده اند . شاید جمعه است و کار را جدی نگرفته اند . شاید دیشب تا دیروقت بیدار بوده اند و هنوز در خوابند ! هزار شاید دیگر هم ممکن است . اما نمی خواهم بفرستم دنبالشان . خودشان باید بیایند . اتفاقی هم اگر افتاده بود حتما تا الآن خبرش رسیده بود.
می روم سراغ علیرضا . مردی که در روزهای بی تکلیفی کارگاه ، یکسالی به تنهایی نگهبان اینجا بوده است . همه را خوب می شناسد . روستاها و روستایی های اطراف را . پیمانکار قبلی پروژه و کارگرهایش را . و ... جواد ، راننده و کارپرداز و تعمیرکار و همه کاره ی این روزهای اول کارگاه هم کنار علیرضاست .
- علیرضا نمی دونی چرا کارگرها نیومدن هنوز ؟
- امروز که قرار نیست بیان مهندس !
- قرار نیست ؟! کی این قرار رو گذاشته که من خبر ندارم ؟
- خود شما آقا مهندس ! خودتون دیروز ظهر به کارگرها گفتید برن خونه هاشون ، شنبه صبح اول وقت برگردن .
هر چه فکر می کنم یادم نمی آید چنین حرفی زده باشم . کم کم دارم گیج می شوم و عصبانی . نکند اینها همین اول کارگاه می خواهند بی نظمی کنند ؟ حکایت همان معلمی است که دانش آموزانش آنقدر به او تلقین کردند که بیمار است ، تا بیمار شد و کلاس را تعطیل کرد . حالا نکند اینها هم جدی جدی می خواهند به من بقبولانند که گفته ام کارگاه از پنجشنبه ظهر تا شنبه صبح تعطیل است ؟
- می شه بگین من کی یک همچین حرفی زدم ؟
نگاه جواد و علیرضا در هم گره می خورد . عاقبت جواد انگار که ارشمیدس باشد ، با دست راستش محکم می زند روی دست چپ خودش و می گوید :
- ای فهمیدم ! مهندس شما به کارگرها گفتین فردا بیان !
جواد و علیرضا خنده ای به هم تحویل می دهند و بعد با آب و تاب فراوان توضیح می دهند که در گویش محلی اینجا ، جیرفت ، آنچه را که « فردا » هست « صبح » می گویند و آنچه را که « پس فردا» باشد ، « فردا » می گویند . پس اینکه من روز پنجشنبه به کارگرها گفته ام بروند و فردا بیایند یعنی اینکه شنبه برگردند !
- جدی می گی جواد ؟
علیرضا جواب می دهد :
- ها مهندس . اینجا فردا یعنی پس فردا .
فهمیدن این تفاوت ، یک روز کارگاه را به تعطیلی می کشاند . روزی که به گشت و گذار در روستاهای اطراف می گذرد و نخلستانهای خشکیده و سوخته . خشکیده از بی آبی و سوخته از بی صاحبی .
بعدها می فهمم که این به جای فردا ، صبح گفتن در برخی شهرستانهای دیگر کرمان هم رایج است . مثل سیرجان . مثل بافت و ... فرداهایی که گاهی به شدت دلگیرند و تکراری ...
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .