خوشی های پنهان ، ماتم های پرهیاهو
خوشی های پنهان ، ماتم های پرهیاهو
رفتن برخی از راه ها خستگی ندارد . هر چقدر هم بروی و به مقصد نرسی ، باز هم خسته نمی شوی . راهی که برای اولین بار از روی آن بگذری از آن جمله راه هاست . راهی که در انتهای آن به جایی برسی که برای اولین بار می بینی اش از آن جمله راه هاست . راه هایی که خستگی ندارند .
بیشتر از دویست کیلومتر از مشهد دور شده ایم . از رباط سنگ گذشته ایم . در انتهای تربت حیدریه به سمت شرق پیچیده ایم . به سمت خواف . از مشهد تا تربت و بعد از آن تا گناباد و قاین و حاجی آباد را پیش از این نیز رفته ام . اما از این راه برای اولین بار است که می گذرم . می رویم به سمت کارگاهی در اطراف روستایی از توابع رشتخوار خواف . روستایی در میان تاغ زارها و قیچ ها و گیاهان کویری . راننده ی تویوتا از پرسنل قدیمی شرکت است و مسیر را خوب می شناسد . کارگاه را نیز به همچنین . من اما اولین روزهایی است که به این شرکت آمده ام و اولین باری است که قرار است سری به این کارگاه بزنم .
- توی روستا یه خونه گرفته ایم برای کارگاه . بچه های کارگاه ظهرها برای نهار و شب ها برای استراحت میان اونجا .
و البته می دانم که آن خانه محل دفتر فنی کارگاه هم هست . اتاق سرپرست کارگاه هم هست . حیاط بزرگ خانه و بیایان کنارش ، تعمیرگاه کارگاهند و خلاصه ، خانه همه چیز کارگاه است ! خوابگاه ، تعمیرگاه ، دفتر کارگاه و ... .
در انتهای جاده ی خاکی ، به روستا می رسیم و در انتهای روستا به خانه می رسیم . آخرین خانه ی روستا . خانه ای آجری و بلوکی در انتهای خانه های خشت و گلی . روستا ترکیبی از خانه هایی با مصالح جدید و قدیم است . نمی دانم اسم آن را پیشرفت بگذارم یا تضاد ؟ تضادی که انگار در همه چیز دیده می شود . در دستارِ سرِ مردان و کلاه ها و شال گردن های جوان ها . در صدای ساز و دهل قدیم و صدای ارگ و گیتار جدید . و ... و ... .
سرپرست کارگاه را می شناسم . در دفتر شرکت با او آشنا شده ام . یکی دو تا از راننده ها را هم در شرکت دیده ام . همین خوب است . همین که به هر حال با همه غریبه نیستم !
از ماشین پیاده می شویم . چفیه ای را که بر گردن دارم می گذارم روی صندلی ماشین . چفیه ای که هزار تا کاربُرد دارد . پاک کردن عرق سر و صورت ، گردگیری لباس های پر از گرد و خاک در کارگاه ، آفتابگیر و عرقگیر و غیره و ذالک !
قبل از آنکه به درِ خانه برسیم ، سرپرست کارگاه می آید سراغمان .
- خسته نباشید .
- شما خسته نباشید .
- نهار بخوریم بعد بریم کارگاه . موافقین ؟
- والله اینجا تو سرپرست کارگاهی و رییس ! ما فعلا مهمونیم !
از راهرویی با دیوارهای گچ و خاکی ، می گذریم و می رویم داخل اتاقی که با بی سلیقگی تمام ، گچ سفیدی روی دیوارهایش کشیده اند . اتاقی با عرض سه تا چهار متر و طول شش تا هفت متر . در انتهای اتاق و رو به روی دری که ما از آن وارد می شویم ؛ پنجره ای رو به حیاط است . و کنار پنجره ، دری که به حیاط باز می شود . روی دیوارهای اطراف ، طاقچه هایی هست که توی آنها پر است از وسایل شخصی بچه های کارگاه . در یکی از طاقچه ها هم چند جلد قرآن و مفاتیح و چند تا مهر نماز گذاشته اند .
داخل اتاق ، شش نفر با آمدن ما از جای خود بلند می شوند . معلوم است که انتظارِ آمدن ما را نداشته اند . رختخواب هایی که با عجله گوشه ای از اتاق تلنبار شده اند ، نشان می دهند که آن اتاق محل استراحت و خواب و زندگیِ کارگاهیِ هشت نفر از پرسنل کارگاه است . و سفره ی بزرگی که دو تا از کارگرها می آورند و پهن می کنند ، نشان می دهد که آن اتاق محل خوردن نهار و شام نیز هست .
یکی از راننده ها ، که او را در شرکت دیده ام و می شناسم ، در حال خواندن نماز است . سلام و احوالپرسی من با بقیه تمام نشده است که صادق ، بعضی از جمله های نمازش را با صدای بلندتر می خواند . انگار می خواهد بقیه را متوجه ی چیزی کند . اما کسی متوجه ی اشارات نظر و تغییر لحن و بلندی صدای صادق نیست !
صادق نشسته و دارد تشهد نمازش را می خواند . عاقبت پسری که اسمش حمید است و راننده ی گریدر است ، متوجه ی او می شود . اما ناشیانه ، به جای نگاه کردن به امتداد نگاه و اشاره ی چشم و ابروی صادق ، به او می گوید :
- هم چیه صادق ؟ خوب نمازت رو بخون یره بعد درست حرفت رو بزن دیگه !
پیش از آنکه صادق بخواهد با عجله ، نمازش را تمام کند ، رو می کنم به حمید :
- برادرِ من ! این آقا صادق خودش رو کشت که بگه اون پاسورها رو از توی طاقچه بردارین قایم کنین که من نبینم ! حالا دیگه بی خیالش شین !
در میان خنده ی راننده ی تویوتا و چهره ی خجول دو سه تا از راننده ها و اخم سرپرست کارگاه ، سفره ی نهار آماده می شود و همه مشغول خوردن نهار می شویم . چشمم دوباره می رود روی پاسورهای توی طاقچه ، کنار چند تا چفیه و یک ساک کوچک و مشتی خرت و پرت دیگر .
صادق ، ناراحت و دلخور نهارش را می خورد . سکوت بر سفره چمباتمه زده است . سکوت به خاطر پنهان نکردن دلخوشی های الکی ! شادی های بیهوده ! بازی های فراموشی آور . انگار عادت کرده ایم به شادی های کوچک و پنهانی در مقابل ماتم های بی پایان و آشکار و پر هیاهو . نمی دانم گناه فراری دادن شادی ، چه کسی را به ماتم همیشگی خواهد نشاند .
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .