حواشی کار و کارگاه - یک شوخی مکتوب

یک شوخی مکتوب !

گرما بیداد می کند . هنوز تجهیز  کارگاه تمام نشده و به جز یکی دو تا اتاق که کولر گازی دارند ، در بقیه ی اتاقها کولر آبی داریم که نبودش شاید بهتر از بودنش باشد !

پشت میز ، درون اتاق سرپرست کارگاه نشسته ام . رضا ، آبدارچی کارگاه ، یک لیوان بزرگ چایی برایم آورده است . مشغول خوردن چایی هستم و خواندن نامه ی نظارت مقیم کارگاه .

دیروز با مهندس احمدی ، سرپرست نظارت ، یک ساعتی در مورد تجهیز ساختمان نظارت حرف زدیم . یک سری وسایل اداری می خواهند و یک سری وسایل رفاهی .

-       مهندس احمدی عزیز . برادر من . باز هم می گم . هر چیزی می خواهین تا تجهیز کارگاه تموم نشده درخواست کن . من الان دستم بازه . بعد که تجهیز کارگاه خودمون تموم شد دیگه نمی تونم هر چیزی خواستین رو تهیه کنم .

-       باشه مهندس جان . تا فردا یه لیست کامل بهت می دم . همه ی وسایل اصلی و متعلقاتشون .

-       خوبه . منتظرم .

برای اطمینان ، امروز صبح طی یک نامه رسمی ، باز به او یادآوری کرده ام که درخواست هایش را ارائه کند :

جناب آقای مهندس احمدی

سرپرست محترم دستگاه نظارت ، پروژه ....

موضوع : تجهیزات مورد نیاز ساختمان نظارت

با سلام .

احتراما ، پیرو مذاکرات حضوری خواهشمند است لیست تجهیزات مورد نیاز دستگاه محترم نظارت جهت تکمیل تجهیز ساختمان نظارت مقیم را در اسرع وقت ارائه نموده تا امکان تامین تجهیزات همراه با سایر تجهیزات مورد نیاز کارگاه فراهم گردد .

با سپاس

سرپرست کارگاه

...

 

 حالا ،  نشسته ام  پاسخ نامه را می خوانم . لیست نوزده ردیفی وسایل مورد نیاز نظارت را . لیستی که در پایان هر ردیفش ، تکیه کلام مهندس احمدی هم نوشته شده است : « متعلقات مربوطه » ...

 

 

جناب آقای مهندس ...

سرپرست محترم کارگاه پروژه ...

موضوع : لیست تجهیزات مورد نیاز نظارت مقیم

با سلام  و احترام .

عطف به نامه شماره ... مورخ ... ، لیست تجهیزات مورد نیاز جهت ساختمان نظارت به شرح زیر اعلام می گردد . خواهشمند است دستور فرمایید نسبت به خریداری تجهیزات با هماهنگی نماینده ی این نظارت ، اقدام لازم را مبذول نمایند  .

1-کامپیوتر pentium 4  و متعلقات مربوطه  - 2 دستگاه

2-دستگاه فتو کپی سیاه و سپید شارپ در قطع A3 همراه متعلقات مربوطه – یک دستگاه

3-میز تحریر و متعلقات تحریر – 4 سری

4-میز کنفرانس 12 نفره و متعلقات مربوطه – یک سری

5-لوازم و متعلقات آبدارخانه

6-میز نهارخوری 6 نفره و متعلقات مربوطه

و ....

14- تلویزیون یک دستگاه

15- میز تلویزیون و متعلقات – یک عدد

16- تختخواب دو طبقه و متعلقات – 4 عدد

و ...

با تشکر

سرپرست دستگاه نظارت

احمدی

 

با خواندن ردیف 16 ، چایی در گلویم گیر می کند . سرفه کنان و خنده کنان ادامه ی نامه را می خوانم و به پاسخش فکر می کنم . این تکیه کلام مهندس احمدی که به دنبال هرچیزی یک متعلقات می بندد ، واقغا بعضی جاها جالب می شود .

سرفه هایم که تمام می شود ، از داخل کازیه یک کاغذ  چرکنویس برمی دارم و پاسخ نامه را می نویسم :

 

جناب آقای مهندس احمدی

سرپرست محترم دستگاه نظارت ، پروژه ....

موضوع : تجهیزات مورد نیاز ساختمان نظارت

با سلام .

احتراما بازگشت به نامه شماره .... مورخ ...  به استحضار می رساند :

1-لوازم و تجهیزات مورد نیاز ذکر شده در بندهای 1و 2 قبلا خریداری شده و تحویل کارشناس محترم نظارت شده است .

2-جهت خرید لوازم و تجهیزات ذکر شده در بندهای 3 الی 15  و 17 الی 19 خواهشمند است دستور فرمایید نماینده ی محترم نظارت در تاریخ .... هماهنگی لازم را با  آقای مهدوی ، کارپرداز کارگاه به عمل آورند . 

3-لوازم درخواستی در ردیف 16 نیز تهیه شده و لیکن این کارگاه از تهیه ی متعلقات مربوطه شدیدا معذور می باشد !

 

با سپاس

سرپرست کارگاه

...

 

ساعتی بعد ، نامه ی تایپ شده روی سربرگ های شرکت را امضاء می کنم و می فرستم برای مهندس احمدی . نامه ای که تا مدتهای مدید ، می شود دستمایه ای برای شوخی و خنده های بعد از ساعت های کار . برای یادآوری روزهای اول کار و روزهای تجهیز کارگاه . برای آنکه دمی بنشینیم و فکر کنیم که ساعت های گرم و هوای داغ و دم کرده ی دشت سوزان را ، بین ساعت 12 تا 3 بعد از ظهر گاهی باید با استراحت بر روی تخت ها ی دو طبقه و نه دو نفره ، سپری کرد .

 

 

 

 

خاطرات کار و کارگاه . خاطرات حواشی کار

 

پیرمردی دوست داشتنی در هتل !

روزهای شروع یک پروژه ی جدید است . پروژه ای در پنجاه کیلومتری در شهری که از محل دفتر شرکت بیش از هزار کیلومتر دور است . هنوز نه کارگاهی تجهیز شده است و نه ساختمانی اجاره کرده ایم . یک مهندس که بچه ی همان شهر است را به عنوان معاون آینده ی کارگاه و سرپرست موقت کارگاه به کار گرفته ایم . مجبورم تا زمانی که خانه ای اجاره کنیم و یا کانکس های اسکان موقت را در محل کارگاه بگذاریم ، دو سه روزی در هتل باشم . هتلی که بهترین خاصیتش ، صبحانه اش است !

در رستوران هتل ، بشقاب پر از نیمرو و گوجه و خیار شور را می گذارم روی میز . یک لیوان شیر هم می آورم و یک بشقاب پر از نان . مشغول خوردن می شوم .

رو به روی من ، پشت یکی از میزهای ردیف کنار پنجره ، پیرمردی نشسته است . باید سنی حدود شصت ، شصت و دو سه سال داشته باشد . پیرمرد ، شاداب و سرزنده به نظر می رسد . لباس های اتو کشیده ، صورت اصلاح شده ، موهای شانه شده و مرتب . این ها اولین چیزهایی است که در برخورد با پیرمرد به چشم می آیند .

کنار پنجره ی رو به محوطه ی بیرون از هتل ، پیرمرد ، تنها ، نشسته و مشغول خوردن صبحانه است . صبحانه ای که تشکیل شده از یک سیب قرمز بزرگ که مرد آن را به تکه های مساوی تقسیم کرده و با چنگال ، به آرامی و با حوصله ی تمام ، یکی یکی ، بر می دارد و در دهانش می گذارد و می خورد .

از ذهنم می گذرد که شاید شادابی او به خاطر همین شیوه ی صبحانه خوردنش باشد ! در هتل باشی و منوی صبحانه ی متنوعی مقابلت باشد و فقط میوه بخوری ؟ اراده ای می خواهد که باید قابل ستایش باشد ! سخت باید باشد ، سخت !

همین طور که صبحانه ام را می خورم ، در ذهنم با وضعیت جسمانی خودم در آینده کلنجار می روم . هفده هجده سال بعد ، اگر من هم به سن این مرد برسم ، وضعیتم چگ.نه خواهد بود ؟ آیا به همین مرتبی خواهم بود ؟ آیا به شادابی او خواهم بود ؟ آیا می توانم به خاطر حفظ سلامتم ، صبحانه فقط میوه بخورم ؟ آنهم فقط یک عدد سیب ؟ آیا این کار باعث سلامت جسمی ام خواهد شد ؟

نه ! گمان نکنم ! گمان نکنم شادابی و سرزنده بودن مرد به خاطر این چیزها باشد . حتما شغلش طوری بوده و هست که استرس ندارد . حتما در زندگی آدم شادی بوده و غصه های بزرگی نداشته . شاید تجربه های تلخ زندگی اش کمتر از آنچیزی بوده که روی سلامتش تاثیر گذاشته باشد . و ... و ... .

فکرهای مختلف همینطور از میان بشقاب صبحانه ی من و تکه های سیب پیرمرد ، درون ذهنم رژه می روند . انگار با این فکرها دارم با گذشت زمان کنار می آیم . باید زمان بگذرد و صبحانه ام تمام شود و خودم را جمع و جور کنم و سوار ماشین  معاون کارگاه شوم که به زودی می آید جلوی هتل ، و بروم سمت پروژه . پنجاه کیلومتر خارج از شهر .  

درگیر این فکرها و درگیر صبحانه و درگیر گذشت دقایق هستم که پیرمرد از جایش بلند می شود . با یک دستمال دستهایش را تمیز می کند . ببا دستمال دیگر لبها و اطراف لبهایش را تمیز می کند . نگاهی به ساعتش می اندازد و می رود . از رفتنش خوشحال می شوم . حالا می توانم بدون دیدن او ، بدون فکر کردن به او با سرعت بیشتر صبحانه ام را بخورم . بعد بروم یک لیوان چایی بردارم و منتظر آمدن معاون کارگاه باشم . اگر زود آمد که هیچ ! اگر تاخیر داشت ، یک لیوان چایی دیگر هم خواهم خورد ! شاید تا ظهر ، در طول پروژه و پیگیری کارها ، فرصتی و جایی برای چایی خوردن نباشد !

می خواهم بروم چایی بباورم که پیرمرد برمی گردد . خیلی آرام و خونسرد ، بشقابی را که در دست راست دارد روی میز می گذارد . بعد ، با دست راستش ، صندلیای را کمی عقب می کشد و همینطور که در حال نشست روی صندلی است ، بشقابی را که در دست چپش گرفته ، روی میز می گذارد . با تعجب به بشقابهای پر از صبحانه نگاه می کنم . نیمرو . خامه . عسل . حلیم . نان . گوجه . پنیر و ... .

از ذهنم می گذرد : این است راز شادابی مرد ! نگاهم در نگاه مرد گره می خورد . هر دو لبخندی می زنیم و او می نشیند و من بلند می شوم . می روم . زمانی برای چایی خوردن نمانده است . معاون کارگاه رسیده و جلوی هتل منتظر من است . یک روز پر از کار و پر از دوندگی پیش روست . روزی مثل همه ی روزهای شروع یک پروژه .

می روم و می دانم که حالا باید به طور جدی به سالهای آینده ام فکر کنم . آیا من هم در سن شصت و چد سالگی می توانم به این خوبی و سرزنده ای و شادابی صبحانه بخورم ؟!!