خاطرات خوزستان ، یک دوجین سال قبل

یکم : احمد ، پیمانکار حمل مصالح

در خنکای دی ماه سال 1381 ، در دفتر سرپرست کارگاه ، در کارگاهی حدود سی کیلومتری اهواز نشسته ایم . من ، که پیمانکارم ، حاجی که معاون شرکت است و مدیر پروژه ، دو مهندسی که سرپرست و معاون کارگاه هستند و تکنسینی که مسئول ماشین آلات کارگاه است . حاجی و آن دو مهندس دامغانی هستند . من شهرکردی و مسئول ماشین آلات اهل قزوین است . کار و کارگاه ، به شهر و قومیت آدمها کاری ندارند . فقط به کار آدمها کار دارند ! حالا این کار ، کارِ تمام نشدنی دنیا ، ما را در شهری غیر از شهر خودمان به هم رسانده است .

آنها نشسته اند و در مورد روند کاری کارگاهشان برنامه ریزی می کنند . من هم احتمالا نخود هر آش هستم ! تا چندی قبل ، من و حاجی همکار بودیم . با هم اما کنار نیامدیم ! اختلاف های کاری مان بیشتر از یکدلی رفاقتمان بود . ترجیح دادیم رفاقت را نگهداریم و همکاری را رها کنیم ! حاجی ماند و من از شرکت رفتم .

حالا بعد از مدتی این در و آن در زدن ، شده ام پیمانکار ِ کاری که دوستش داشته ام . اما هنوز نمی دانم که آن اختلاف نظرهای کاری ، اینجا هم باعث می شوند که بگذارم و بروم ! این اتفاق چند ماه بعد رخ می دهد با ضرری که آثارش تا همیشه همراهم خواهد ماند ! همانطور که رفاقت با حاجی خواهد ماند و دوستی با سرپرست کارگاه .

آبدارچی کارگاه ، چایی می آورد . سینی چایی را می گذارد روی میز و می رود که قندان بیاورد . اما بعد از چند ثانیه بر می گردد :

-        حاجی ، احمد ، پیمانکار مصالح اومده . می خواد شما رو ببینه .

منتظری پیمانکار حمل مصالح کارگاه است . بیست سی تا کامیون از خودش و دیگران آورده و برای کارگاه مصالح می آورد . خاک و شن و ماسه .  او بزرگترین طلبکار کارگاه هم هست ! مقدار طلب او از شرکت ، از کل قرارداد بین من و شرکت بیشتر است !

-        بگو بعد از جلسه ...

جمله ی حاجی تمام نشده که سر و کله ی احمد پیدا می شود . در درگاه اتاق می ایستد .  مردی با اندامی متوسط ، چهره ای دوست داشتنی و لبخندی که در اوج عصبانیت هم کنار لبش هست ! و البته با لهجه ای خوزستانی که با صدای احمد به دل می نشیند . دستانش را می زند به چارچوب در .

-        السلام علیکم . جلسه داری حاجی ؟

-        علیکم السلام . آره . یه چند دقیقه بیرون باش ....

و باز جمله ی حاجی تمام نشده ، احمد عصبی و دلگیر به حرف می آید :

-        باشه ! می رم بیرون . راستی حاجی ، برای من پول آوردی ؟ می دونی چقد بدهکاری به من ، حاجی ؟

-        نه ! یه چند روزی صبرکن ...

-        باشه ! می رم ! ... صبر هم می کنم ، حاجی!

گمان می کنم بودن من آنجا دلچسب هیچکس نیست . بلند می شوم که بروم بیرون . احمد ، با لبخندی بر لب ، اما با حرکاتی که عصبانیتش را کاملا بروز می دهند ، می آید داخل اتاق . نگاهی به در اتاق می ندازد . لبخندی می زند و کلید در را از درون سوراخ قفل بر می دارد . من و او تقریبا هم زمان ، از اتاق سرپرست کارگاه بیرون می آییم . در میان تعجب حاجی و مهندس های کارگاه ، احمد در اتاق را می بندد . کلید را در قفل می چرخاند و در را قفل می کند . حالا آنها داخل اتاقند و من و احمد ، درون راهرو !

-        حاجی ! صدامو می شنفی ؟

-        این چه کاریه می کنی احمد آقا ؟

-        خودت گفتی برو ! من رفتم حاجی ! پولم که دادی ، میام در باز می کنم . خداحافظ حاجی !

احمد برمی گردد و نگاهی به من می اندازد . هر دو می خندیم .

-        احمد خداوکیلی بدهی من هم زیاد بشه زندانیم می کنی ؟

-        ها والله !

-        حالا بی خیال شو احمد جان . زشته . حرمت حاجی رو نگه دار !

-        می خوای خودتم بندازم اون تو ؟

و باز می خندیم . احمد کلید را می دهد به آبدارچی و با صدایی آرام می گوید :

-        تا من از کارگاه نرفتم بیرون ، باز نکنی ها ! فهمیدی ؟

از درون اتاق صدای حاجی می آید و سرپرست کارگاه که احمد را صدا می زنند . اما احمد رفته است و آبدارچی کلید به دست هم رفته است دنبال قندان !

                                                   ******

دوازده سال گذشته است . یک دوجین سال رنگارنگ ، تیروه و روشن ، گذشته است . خنکای پاییزی روزهای آخر مهر ماه 1393 ، با گرد و غبار سوغات عراق در هم آمیخته اند ! برای برنامه ریزی شروع پروژه ای جدید در اطراف اهواز ، به اهواز آمده ایم . از محل پروژه بازدید کرده ایم .جلسه های مقدماتی تمام شده اند . از روی پل چهارم در حال عبوریم که صدای زنگ موبایلم بلند می شود . صفر نهصد و شانزده ... شماره ای که برایم آشنا نیست .

-        بله ؟

-        السلام علیکم ... می شناسی ؟

-        به به به ! درود بر تو ... خیلی مخلصیم حاج احمد آقای گل گلاب ...

-        معلوم هست کجایی تو ؟ باز اومدی شهر ما می گن ؟ ها ؟

-        البته با اجازه .

و حرف میزنیم . از یک دوجین سال قبل شروع می کنیم تا می رسیم به امروز . او در تهران است و من در اهواز . قرار می شود همدیگر را ببینیم . قرار می شود برای شروع کار جدیدمان ، ماشین آلات برایمان جور کند . قرار می شود باز با هم کار کنیم . کاری که تمامی ندارد . کاری که آدمهایش تمام می شوند اما خودش تمام نمی شود . حاجی سالهاست مرده است . علی ، سرپرست کارگاه ، سالهاست فقط پشت تلفن است ! با معاون کارگاه هر چندسال یکبار در فرودگاه یا در اطراف پروژه ای ، اتفاقی به هم می رسیم . صدای احمد را بعد از دوازده سال و به واسطه ی یکی از آدمهای دیگر کارگاه ، می شنوم .  و ... و ... یاد یک ضرب المثل آمریکایی می افتم که می گوید : « زمانهای سخت تمام می شوند ، اما مردمانِ سخت ، باقی می مانند » . اما ، در اینجا ، مردمان سخت ، سخت باقی می مانند . و زمانهای سخت ، عجیب تمام نشدنی به نظر می آیند .

چند ساعت بعد ، از اهواز با تمام خاطراتش بیرون زده ایم . تا شروع کار و روزها و ماهها و سالهای آینده .