هیچ
پوزش فراوان از آنها که سری به چارو می زدند .
پوزش فراوان از آنها که سری به چارو می زدند .
مسیر کار از چند روستا میگذشت(...) تا میرسید به دو راهی تلمادره و بعد هم سه راهی ای که یک راه آن به کیاسر میرفت و آخرین راهش هم به فولاد محله در استان سمنان . کارگری داشتیم به اسم كرامت که کارگر تیم نقشه برداری بود (...) كرامت ، پسر حاجی . حاجی مردی محترم ، جاافتاده و متین بود و روزهایی که تیم نقشه برداری نزدیک روستا مشغول پیاده کردن نقاط اصلی و نظارت بر ساخت پل بودند ، چای می آورد و می نشست با پرسنل نقشه بردار چای خوردن و مجالی بود تا خاطراتش را از آن محل تعریف کند . ( ... )
در کارگاه ، مباشری داشتیم به اسم معتمدي . (...) معتمدي تصمیم گرفته بود برای چوپان گلهی پدرش و چوپان گله ي یکی دیگر از اقوامشان ، دو تا خر از روستا بخرد . در این بین دو خر ، یکی سیاه و دیگری سفید چشم معتمدی را گرفته بود . برای همین با حاجی وارد معامله شد که صاحب خر سیاه بود و واسطهای برای خرید کره خر سفید . خرها قولنامه شدند ؛ خر سیاه ، دوازده هزار تومان و کره خر سفید ، هفده هزار تومان . چای خوردند ، چانه زدند ، شوخی کردند و وقتی قولنامه را امضا کردند ، قرار شد معتمدی خاوری بیاورد و خرها را ببرد .
- آقا مهندس بفرما چایی .
- دستت درد نکنه حاجی . خدا خیرت بده .
- خدا به شما خیر بده که به داد ما رسیدین و جاده کشیدین اینجا .
- خدا کنه این جاده به دردتون بخوره و اخلاق آدمهای اینجا رو خراب نکنه .
- می گم مهندس جان این پلی که اینجا می زنید ، به اون درخت چنار ضرری نمی رسونه ؟
- نه حاجی . چطور مگه ؟
حاجی فنجان چای را به دستم می دهد و چای خودش را هورت می کشد . نگاهی به امامزاده می اندازد (...)و دوباره نگاهش به درخت چنار برمی گردد و بالاخره آه بلند بالایی می کشد.
- این درخت خیلی حکایت داره آقا مهندس .
- چه حکایتی حاجی ؟
- خیلیها اومدن که ریشهاش رو قطع کنن ...
حاجی می رود که باز افسوس بخورد ، که یادش بیاید میراث به غارت رفتهی نیاکانش را (...). می دانم اگر حاجی وارد این حرف ها بشود ، تا شب ، غمگین و افسرده روبروی درخت چنار خواهد نشست و با هیچ کس هیچ حرفی نخواهد زد .
می زنم به راه همیشگی این لحظ ها ، به كوچه ي علي چپ ! به خنداندن و خندیدن ، به فکر نکردن به کسی که گفته بود آنکس که می گرید یک درد دارد و آنکس که می خندد هزار درد .
- حاجی یک سئوال ازت بپرسم ؟
- امر بفرما آقا مهندس .
- حاجی شنیدم اون خر سیاهه و اون کره خر سفیده رو فروختی به معتمدي .
- ها ، میخوام پول پله ای بیاد دستم خرج عروسی پسرم کنم .
- چند فروختی حاجی ؟
حاجی از پر ِ شال ِ کمرش کیسهی توتون را در میآورد و چپق را پر میکند ، با دقت و حوصله . بعد که کیسهی توتون را دوباره پَر ِ شال میگذارد ، با دستهی چپق نشانه میرود به خر سیاه که کنار درخت ، با دو پای به هم بسته در حال چریدن است .
- اون خر سیاهه ، دوازده تومن .
- خر خوبیه ! بهتر از این ماشین قراضه ی ما راه میره !
(...)
- اون کره خر هم ، هفده تومن .
(...)
- حاجی ارزون نفروختی ؟
- چطور مگه ؟
- والله این خرهایی که من میبینم خیلی بیشتر از این حرفها ارزش دارن .
- راست می گی آقا مهندس ؟
- دستت درد نکنه حاجی . یعنی دیگه ما دروغ هم میگیم ؟
- اختیار دارید . پس این خرها چند می ارزن آقا مهندس ؟
(...)
- والله حاجی اگه من بودم اون خر سیاهه رو بیست و دو تومن میفروختم .
- چی بگم مهندس جان . یعنی می ارزه ؟
- آره بابا . من خیلی تو نخش بودم این چند روز . هر جور که نگاه میکنم میبینم لاشه اش می ارزه به این ابو قراضه ی ما !
حاجی بی هیچ حرفی چپق اش را زمین می گذارد ، دستی به زانو می زند و بلند می شود . آه می کشد و به خر سیاه نگاه می کند . خر با حالتی شبیه استفهام ، همانطور که علفهای پاییزی را به دندان مزمزه میکند ، به ما خیره میشود .
- اون کره خره که راحت سی ، سی و پنج قيمت داره .
حاجی دستی بر ران پایش می کوبد .
- تف به روزگار . یعنی مفت فروختم ؟
- گمونم دو تایی روی هم پنجاه و هفت هشت تومنی بیارزن .
(...)
و در کار و کارگاه ، روزها می گذرند . جاده هر روز مثل خزندهای خاک آلود پیش میرود ، از روستایی به روستای دیگر . از کنار مردمانی به نزدیک مردمانی دیگر . از کنار یا وسط زمین های کشاورزی و دعواهای صاحبان زمین . از کنار خواسته های بی پایان مردمان کنار جاده که از چیزهای بی ارزش شروع می شود تا به همه ي بودنی های دنیا برسد .
غروب دلگیر جمعه ، از روستای زیبای مالخواست برمیگردیم به کارگاه . نزدیک روستای کرامت که می رسیم ، غلغله است . بچه ها و زنها کز کرده کنار دیوارها و برخی هم روی پشت بام کاهگلی خانه ها ، مردانی را نگاه میکنند که دورتادور خاوری ایستادهاند . خاور جلوي اولین کوچه ی روستا ایستاده و از دور علت شلوغی معلوم نیست . كرامت و یکی دو نفر دیگر از کارگرهای کارگاه در کنار معتمدي و حاجی ، ایستاده اند (...) . از ماشین پیاده می شویم . حالا دیگر صدای داد و فریاد حاجی به گوش می رسد . بر زمینهی داد و فریاد حاجی صدای خندهی عصبی معتمدی را هم میشنوم که میخواهد حاجی را آرام کند . می رویم کنار درخت چنار کهنسال می ایستیم . درختی با خاطراتی از مردمانی که درخت چنار خاطرهای یگانه در ذهن آنهاست .
معتمدي خاور گرفته و آمده که خرهایش را ببرد ، اما حاجی در آخرین لحظه دبه درآورده است .
- تو کلاه سر من پیرمرد گذاشتی . کلاه بردار . مفت خر . مفت خور .
معتمدي عصبی می خندد .
- حاجی کوتاه بیا . می خوای خر بفروشی نه پیکان جوانان !
- خوب خر هم قیمت خودشو داره ، کلاه بردار .
- مگه من گفتم می خوام خرت رو مفت ببرم ؟ خوب داری پولش رو میگیری حاجی .
حاجی ، مهار شده در دستهای كرامت و برادرش ، همچنان داد و بیداد می کند ، مردم را شاهد حرفهایش میگیرد و همینطور که با نگاهش بین جمعیت می گردد ، چشمش به ما می افتد ؛ به من و بچه های نقشه برداری .
- بفرما . این هم آقا مهندس .
معتمدي مرا نگاه می کند و می گوید :
- مهندس جان بیا ببین چه دسته گلی به آب دادی .
خنده ام می گیرد . معتمدي رو به حاجی می گوید :
- حاجی ، حرف آخر رو بزن . خر ها رو ببرم یا نه ؟
- پنجاه و نه تومن بده ببر .
- مرد مومن خرهات بیست و نه تومن می ارزن اما حالا که خاور گرفتم و علاف شدم ، آخرش سی و پنج می دم . بگو خدا برکت .
- بگم خدا برکت ؟ کلاه بردار . این آقای مهندس ، اینا ، خودش گفته کم ِکم پنجاه و هفت هشت تومن قیمت این خرهاس .
با این حرف حاجی ناگهان سنگینی نگاه جماعت روی من میافتد و تا معتمدي بیاید در نگاه بقیه به من و در خنده های من و خودش و بقیه ، حرفی بزند ، حاجی به سوی او خیز برمیدارد و با یک دست به معتمدي اشاره میکند و بادست دیگرش به من :
- آخه کلاه بردار ، تو بهتر قیمت خر رو می دونی یا این آقای مهندس که درسش رو خوونده ؟
شلیک خنده رها میشود ، معتمدي عاجزانه می نشیند و من همراه بقیه ، غرق در خنده سوار ماشین می شویم تا به کارگاه برگردیم . تا شبی دیگر را در سیاهی روزگار و صدای دورادور ِحیوانات ، به این بیاندیشم که حداقل فایدهی مهندس شدن ، فهمیدن قیمت خر است . بیخود نیست که مدتهاست به جای مهندس میگویند کارشناس . یعنی کسی که قیمت کارشناسی همه چیز را باید بداند !.
سالی پس از آن ، جاده به هر قیمتی و به هر طریقی آسفالت می شود و قیمت کارشناسی خر ، به انبوه خاطرات چنار کهنسال می پیوندد .
پ ن 1 – این روایت ، خلاصه ای است از روایتی با همین نام از کتاب « خاطرات یک آدم بیست و پنج درصدی » . هر جا که (...) آمده است ، یعنی متن گرفتار تیغ سانسور ( نه به مفهوم ممیزی ، به مفهوم خلاصه نمودن ) شده است .
پ ن 2 – به حضرت نادر عزیز : نادر جان ! قول می دهم و قسم می خورم این آخرین روایت نقل شده از آن کتاب باشد . از این پس بیشتر سراغ بقچه خواهم رفت . البته اگر زد و سه شنبه ای ، دم خروسی دیدی ، باور نکن . قسم حضرت عباس را باور کن !البته این بهتر است از حکایت ما که ماههاست در انتظار رویت خروس یا بخشی از دم او بوده ایم ، اما حالا معلوم نیست که حتا قسم را تحویلمان بدهند ، چه برسد به خروس ! ما ، اما بر اساس تدبیرمان ، هنوز امیدواریم !
هوای داغ و دم کردۀ یکی از روزهای شهریور ماه.
صورتها همه خاک گرفته و عرق کرده ست و کسی حوصلۀ حرف زدن نداره. ساعت کاری رو به پایان میره و بچه ها برای پنهون شدن خورشید پشت کوههای تلمادره، لحظه شماری میکنن.
ما داریم آخرین مرحلۀ خاکریزیِ پیش از آسفالت رو انجام میدیم. این لایه اصطلاحا " اساس" نامیده میشه و حداکثر دقت و وسواس در اجرای اون بعمل میاد. قشری که با مصالح دانه بندی شده اجرا میشه، و گریدرها و غلطکها با نهایت حوصله اونرو پخش و متراکم میکنن. مجید هرگونه تردد وسایل نقلیه بر روی لایۀ اساس رو ممنوع کرده، و با وجود اینکه رانندگی بر روی این سطح صاف و صیقلی، حسابی وسوسه انگیزه، ولی تقریبا همۀ بچه ها بواسطه ماهها کار و زحمت، موضوع عدم تردد رو رعایت میکنن.
یک ماشین نیروی انتظامی با سرعت بر روی جاده جدید نزدیک میشه و میرسه تا جایی که ما داریم کار میکنیم. چند مرتبه به غلطکِ علیرضا چراغ میده، سپس یک کلۀ سیاه و کم مو از شیشۀ سمت شاگرد میاد بیرون:
ــ برو کنار، ما رد بشیم...
علیرضا گاز غلطک رو کم میکنه و میاد رو رکاب دستگاه:
ــ مگه سنگ چین رو ندیدی... راه بسته است... برو از تو جاده فرعی...
ــ حلا برو کنار ما رد بشیم... بعدش دوباره جاده رو ببند...
ــ اگه فارسی حالیت میشه، بهت گفتم راه بسته ست، باید بری از تو فرعی... فارسی که بلدی، ایشالله...
سرنشین سمت شاگرد که یک سرهنگ دوم نیروی انتظامیه، با دلخوری به راننده ش میگه که بره تو جاده فرعی، و خودروی نیروی انتظامی با سرعت زیاد ومیون گرد و خاک دور میشه.
علیرضا با ناراحتی رو میکنه بمن:
ــ مهندس، بالاغیرتا بهشون بگو جاده رو درست سنگ چین کنن... اینهایی که اینا چیدن سنگ نیست که... چهارتا سنگ قدِ گردو...
و دوباره مشغول بکار میشه.
هنوز هم تو مناطق روستایی، یک فرد نظامی با درجه ای حتی خیلی پایین تر از سرهنگ هم، ابهت زیادی داره و بقول معروف برای خودش حکومت میکنه. موقعیتی که اغلب با سوء استفاده از مردم محلی همراهه. اگر کسی مدتی را تو این مناطق بسر برده باشه، خوب میدونه که دیدن ماشینهای نیروی انتظامیِ در حال برگشت از ماموریت، به همراه صندوق های میوه، کیسه های خشکبار، نون محلی، پنیر و سرشیر و ماست چکیده و دیگر محصولات لبنی چیز عجیبی نیست.
ولی بر خلاف مردم محلی، برای بچه های شرکت این یونیفورم ها و ستاره ها کمترین ارزش و اعتباری ندارن. بچه هایی که اغلب تو کارنامه زندگیشون، سابقه ای طولانی از حضور در جبهه وجود داره و بعضی هاشون هم یک تکه ترکش و یا جراحتی تو بدنشون دارن، که پیوسته خاطرات روزهای جنگ رو بهشون یاد آوری میکنه.
ولی نکته جالب اینکه تقریبا همۀ بچه های جنگ، چه اونهایی که سالها در جبهه بودن و چه کسانی که سابقه ای بیشتر از چند هفته ندارن، همگی اظهار میکنن که دچار عوارض موج انفجار هستن. گویی موجی بودن رو راه مناسبی دیدن برای فرار از مسئولیتهای گاه ناخوشایند زندگی.
مجید رفته تا که انتهای باند رو بازدید کنه. من هم تو وسطهای باند پشت سر غلطک راه میرم تا ببینم که ایرادی تو کارمون نباشه. باقری و راننده آبپاش دارن سنگهای بزرگتری تو مسیر میذارن، تا احیانا در طول شب کسی از روی جاده جدید عبور نکنه.
صدای ماشین میاد.
باز همون خودروی نیروی انتظامیه که داره برمیگرده و خیلی هم با سرعت! در بین نگاه متعجب همه وانت دو کابین از روی جاده جدید داره بسمت ما میاد. علیرضا معطل نمیکنه و با غلطک راه رو میبنده. وانت ترمز کشداری میزنه و میپیچه بسمت شونۀ جاده. چیزی نمونده که چپ بشه، ولی راننده بعد از رد کردن غلطک دوباره ماشین رو برمیگردونه به مسیر، و تازه چشمش میفته به سنگهای بزرگی که باقری و بچه ها تو عرض راه چیدن. پس به ناچار و با بجا گذاشتن دو خط ترمز بلند و کشیده بالاخره میایسته.
همۀ اینها فقط چند ثانیه طول کشید، ولی نتیجه ای که بجا گذاشت چندان خوشایند نیست؛ دو شیار بلند و عمیق بر روی سطح جاده.
علیرضا از غلطک میپره پایین و بسرعت خودش رو میرسونه به وانت. یه لگد محکم میزنه به ماشین و میره بسمت درب راننده:
ــ بیا پایین ببینم... توله سگ گوساله... مگه عروسی ننه تِ که اینجوری...
قبل از اینکه راننده پیاده بشه، سرنشین سمت شاگرد میاد پایین. یه سرهنگ دوم چاق، کوتاه قد و سیه چرده:
ــ چیه!؟... برو عقب ببینم... من بهش گفتم از اینطرف بیاد... حالا مگه چطور شده!؟... بهت گفتم برو عقب...
ــ تو گه خوردی بهش گفتی... مرتیکه پفیوز... مگه رفتنی بهت نگفتم، برو تو جاده فرعی؟
علیرضا میپره یقۀ سرهنگ رو میگیره، و رانندۀ طرف هم بهمراه باقری و رانندۀ آبپاش سعی میکنن که جداشون کنن.
من بجای توجه به دعوا و فحش هایی که رد و بدل میشه، الان بیشتر حواسم پیش شیارهایی مونده که روی جاده افتاده.
سرهنگ داره بیهوده تلاش میکنه تا یقه ش رو از چنگ علیرضا خلاص کنه:
ــ ول کن یقه رو... دارم میگم یقه رو ول کن... اینجا حوزۀ منه... میدم چوب تو آستینتون کنن...
ــ چوب بکن تو خشتک بابات... تخم سگ یابو... زده ریده تو جاده، اونوقت دو قورت و نیمش هم...
ــ گفتم برین عقب... دست رو مامور دولت بلند میکنی... میدم همه تونو ببرن بازداشت...
ــ بخواب بینیم بابا... تو که هیچی... گنده تر از تو هم...
چند قدم میرم طرفشون:
ــ علیرضا ولش کن... بفرض هم که اینجا حوزه ت باشه، باید بیایی اینجوری گند بزنی به کارمون بری؟... علیرضا گفتم ولش کن بذار بره گم شه.
مجید قدمهاش رو تند کرده ولی قبل از اینکه به ما برسه، اصغر با گریدرش مثل باد از کنارش میگذره. دستگاه رو کنار جاده رها میکنه و میپره وسط معرکه. با دست میزنه پس کلۀ سرهنگ بطوریکه چند قدم بسمت جلو تلو تلو میخوره:
ــ دیوث حالا دیگه فحش میدی در میری... فکر کردی گیرت نمیارم...
صورت سیاه سرهنگ از عصبانیت مثل لبو شده:
ــ واسۀ همه تون زندان میبرم... برو سوار شو، تا من همین امشب تکلیف اینها رو معلوم کنم.
اصغر درب وانت رو میبنده:
ــ کجا؟... فکر کردی همینطور الکیه... فحش بدی بری!؟... خوب گوشهاتو وا کن یارو... من موجی ام... کلّه ام خرابه...یه وقت یه کاری دست خودم و خودت میدم ها...
مجید با ناراحتی میرسه به بچه ها:
ــ اصغر... ولش کن، برگرد برو سرکارت... علیرضا با تو هم هستم... صد دفعه نگفتم با مردم درگیر نشید؟
علیرضا همینطور که یقۀ لباسش رو مرتب میکنه:
ــ مهندس نیگاه کن مرتیکه چیکار کرد جاده رو... باز باید دوباره آبپاشی کنیم بکوبیم...
اصغر دنبالۀ حرف رو میگیره:
ــ مهندس، این که نمیشه که... صبح تا غروب کار بکن، بعدش هر کسی بیاد فحش رو بکشه به آدم بره.
همه با نگاه شماتت آمیز به سرهنگ نگاه میکنن:
ــ من کی بهت فحش دادم!؟... شماها جهادی هم هستین دیگه مثلا...
ــ تو نبودی که بمن گفتی، برو بابا گلابی...
علیرضا با نوک انگشت میزنه پس کلّۀ سرهنگ:
ــ خاک تو سرت که اسمتو گذاشتی سرهنگ... نه تو رو به ابوالفضل حرف زدنشو ببین...
مجید قدری فضا رو آروم میکنه:
ــ کار شما هم درست نیست که... بچه ها موقع رفتن بهتون گفتن که باید از تو فرعی برید... شما که خودت مثلا آدم قانونی...
اصغر میپره وسط:
ــ مهندس خوبه که خودت هم میگی "آدم"... آخه این کجاش شبیه آدمیزاده...
دوباره میخوان با هم درگیر بشن ولی نگاه خشم آلود مجید مانع میشه.
خدا به خیر بگذرونه، چون " شاه " هم بلدوزرش رو خاموش کرده و داره میاد اینطرف. اسم واقعی این راننده بلدوزر هست " حافظی ". ولی بخاطر شباهتش به پهلوی دوم تقریبا همۀ پرسنل اونرو شاه خطاب میکنن. آدمی که هفت سال سابقۀ جبهه داره در حالیکه از خدمت سربازی معاف بوده! و جالب اینکه به هیچ عنوان مذهبی نیست. تو نماز جماعت شرکت نمیکنه، تو اطاقش با صدای بلند به ترانه های قدیمی گوش میده، هر روز صورتش رو میتراشه و عجیب اینکه با وجود کار روی بلدوزر همیشه لباس و کفشش تمیزه.
سابقۀ طولانی حضور در جنگ، بخصوص بعنوان راننده بلدوزری که وظیفه ساخت خاکریز رو بر عهده داشته، از اون یک آدمی ساخته با خصوصیات اخلاقی خاص.
شاه ذاتا آدم خوش مشربیه و اغراق نیست اگر بگم که تو بین بچه های فنی، فقط از مجید و من حرف شنوی داره. اون مجید رو آدم درست و روراستی میدونه که بقول معروف " حرفش حرفه" و بمن هم میگه "مهندس باحال شرکت". ناگفته نمونه که شاه عاشق سیگار وینستونه!
هیچکس اجازه نداره که پا روی رکاب بلدوزر شاه بگذاره. البته هیچکس بجز من، چون باید بگم که من یاد گرفتن کار با بلدوزر رو تماما مدیون شاه هستم.
مسئولین شرکت سعی میکنن که زیاد با شاه رودر رو نشن. چون این کهنه سرباز یک روی دیگه ای هم داره که اگر بالا بیاد دیگه ملاحظه هیچکس رو نمیکنه!
از دید شاه همۀ آدمهایی کت و شلوار پوشی که امروز لقب مدیر و مدیرعامل رو یدک میکشند، همون آدمهای دیروز جبهه هستن که با ریشهای بلند و موهای ژولیده از کوه ها و تپه ها بالا و پایین میرفتن. در حالیکه خودش حتی تو شبهای عملیات هم، از اصلاح مو و تراشیدن صورت و رسیدگی به سر و وضعش غفلت نمیکرده.
با طمانینه قدم برمیداره و میاد وسط جمع:
ــ علیرضا، وایسا کنار ببینم...
با پشت دست آروم میزنه رو بازوی سرهنگ:
ــ ببین کپُل!... فکر نکن چهارتا تشتک چسبوندی رو شونه ت، اومدی تو بیابون، خبریه... اگه بخوای گرت! و خاک زیادی بکنی... با همین بلدوزر، یه چاله میکنم... تو و ستاره هاتو، این ماشینو، اون بچه آش خور رو، همه رو میکنم زیر خاک...
مجید با ناراحتی به شاه نگاه میکنه:
ــ حافظی تو دیگه دوباره شروع نکن... یه چیزی بود تموم شد... همه برگردید برید سر کارتون...
ــ شروع نکن چیه مهندس جون... یه وقت این ستاره هاش گولت نزنه ها... شناسنامۀ این آدمها دست منه...
با دست میزنه رو درجه های طرف:
ــاینا همش کشکه... الان اینارو تو بازار کیلویی میفروشن... تشتک پپسی رو پرس میکنن، باهاش درجه میسازن...
باز اصغر میپره وسط:
ــ اگه یه دفعه یکی از اینهارو بکنیم تو گونی، دیگه اینجوری جفتک نمیندازن...
سرهنگ که میبینه اینجا کسی برای درجه هاش تره هم خرد نمیکنه، میزنه به سیم آخر:
ــ دستتو بنداز ببینم... فکر کردی من چسبیدم به این چهارتا ستاره... من لرِ کلّه خرابم... اگه پاش بیفته، از همه تون هم بی کلّه ترم...
همۀ بچه ها میزنن زیر خنده، البته همه بجز مجید:
ــ مرد حسابی این چه طرز حرف زدنه...!؟ من خودم لرم... کلّه خرابم یعنی چی!؟...
انگار دنیا رو به سرهنگ دادن، چون میون این چهره های خاک آلود و غضبناک، بالاخره یکنفر پیدا شده که میتونه بهش پناه ببره.
مجید و سرهنگ سرگرم صحبت میشن و بچه ها با نارضایتی اطرافشون رو خالی میکنن. شاه و اصغر میان بطرف ماشین من. اصغر حسابی دلخوره:
ــ شانس تخمی که میگن همینه دیگه... میون این همه آدم، طرف عدل با مهندس شمسی پور فامیل دراومد.
میرم سراغ کلمن آب:
ــ فامیل نیستن که...
ــ چرا دیگه مهندس... طرف هم لره... لرها همشون با هم فامیلن... مهندس شربت آبلیو توشه؟
ــ آره، هنوز خنکه... لیوان هم جلوی داشبورده... برای شاه هم بریز...
بستۀ سیگار رو از تو ماشین بر میدارم:
ــ شما هم بیخیال شید دیگه... حداقل ملاحظه مهندس شمسی پور رو بکنید... اونهم بالاخره سرهنگ مملکته... یه حرمتی داره...
شاه لیوان شربت رو میره بالا:
ــ سرهنگ کدومه مهندس جون... اینا گروهبانی هم واسه شون زیاده... اصغر یه لیوان دیگه بریز...
بستۀ سیگار وینستون رو میگیرم طرفش:
ــ بیا یه نخ بکش، اینقدر هم بیخودی حرص نخور.
ــ نه، جون مهندس جدی میگم... اون موقعی که ما داشتیم تو جبهه خاکریز میزدیم اینا داشتن رو پشت بوم با دختر همسایشون دکتر بازی میکر... ببین پدر سگ چی ساخته... خداییش این آمریکییا همه کارشون درسته...لامصب عطری داره این وینستون ها...
ولی اصغر هنوز دلخوره:
ــ ولی، به جون مهندس خیلی زور داره، بزاریم کتک نخورده از اینجا بره...
شاه میره طرفش و از پشت لباسش رو میکشه:
ــ بسه دیگه، دور بر ندار... مگه نمیبینی مهندس شمسی پور حرف میزنه... مهندس، یه نخ وینستون هم به این بده، تا بفهمه اصلا زندگی یعنی چی...
دیگه داره هوا تاریک میشه. بچه ها بر میگردن بسمت دستگاه هاشون تا اونهارو بیارن تو روستا پارک کنن. مجید و سرهنگ به گرمی خداحافظی میکنن و وانت نیروی انتظامی آهسته و با احتیاط میره تو جادۀ فرعی و دور میشه. مجید میاد بطرف من:
ــ باقری تو راننده ها سوار کن، من با نادر میام...
راستش از برخورد بچه ها با این مامور نفهم نیروی انتظامی حسابی کیف کردم، ولی نمیخوام جلوی مجید اونرو ابراز کنم. پس با قیافه ای ظاهرا ناراحت مشغول میوه خوردن میشم:
ــ تو یه دقیقه، عجب بساطی راه افتاد ها...
یخم نگرفت چون مجید با نگاه عاقل اندر سفیه بهم خیره شد:
ــ تو که همچین زیاد هم بدت نیومد... اگه من نبودم که احتمالا میذاشتی، بچه ها یه کتک مفصل طرف رو مهمون کنن.
خنده ام من رو لو میده:
ــ آخه خداییش خیلی سرهنگ خری بود... ببین، گند زد به جاده رفت...
میخواد قیافۀ جدی به خودش بگیره ولی صورتش داره میخنده:
ــ فعلا بشین بریم دفتر... فردا درستش میکنیم... مرد حسابی!... خوردی همۀ میوه هارو تموم کردی!؟... مثلا خیر سرت اینارو سر شطرنج بمن باخته بودی...
ــ فکرشو نکن مهندس... امشب یکی دو دست ازت میبرم، با هم بیحساب میشیم...
ــ نکبت، تا الان صد دفعه بمن باختی، اون یه دفعه ای هم که تونستی ببری با تقلب بود... میدونی حساب میوه هایی که باختی، تا الان چند تا جعبه شده؟...
ــ مهندس تو که خسیس نبودی... هنوز کو تا یه نیسان... تازه شم...
کرکری من و مجید همینطور ادامه پیدا میکنه. در حالیکه شعاع نوری که از پشت کوهها به آسمون میتابه، هر لحظه بی فروغ تر میشه و ستاره ها آروم آروم پیدا میشن.
ستاره های دوست داشتنی
ستاره های واقعی
-------------------------------------
پ ن ( با اجازه از حضرت نادر ) 1392/05/17 : وبلاگ سومین فصل مبهم ، با مردمان دوست داشتنی ، آموزگار دبستان به روز شد .
سرویس های بهداشتی کارگاه
1- دوری راه
الف - بهار 85
به هزار و یک دلیل سرویس های بهداشتی کارگاه را در انتهای ضلع شرقی کارگاه ساخته ام . از نزدیکترین ساختمان کارگاه نزدیک هفتاد متر فاصله دارند ! برخی دلایلش عبارتند از :
1- جلوگیری از پخش شدن بوی بد سرویس ها – به ویژه در ماههای گرم سال- ، در فضای ساختمان های کارگاه
2- جلوگیری از ترافیک دستشویی روندگان ( ! ) بامدادی .
3- جلوگیری از ترافیک حمام روندگان گرامی در غروب های بعد از کار
و ... و ... .
چند روزی است که طرح تجهیز کارگاه را داده ام به شرکت و شرکت داده است به احمد که برود و اجرا کند . از همین ابتدا ، غرغر ها نسبت به انتخاب محل سرویس های بهداشتی و فضای زیاد آنها ( هر دستشویی دو متر در دو متر ) شروع می شود . همه احمد را مقصر می دانند . اما من مدام این جمله را تکرار می کنم :
- مسئولیت طرح تجهیز کارگاه به ویژه سرویس های بهداشتی با من است !
کم کم این جمله به یک شوخی در شرکت تبدیل می شود !
ب – زمستان 85
یکی از شبهای کارگاه . یکی از شبهای سرد و سرشار از سکوت کارگاه . از دیروز برای کنترل پروژه آمده ام کارگاه . ساعت نزدیک چهار بامداد است . در یکی از اتاقهای کانکسِ فنی ، سرپرست کارگاه ، مدیر دفتر فنی و احمد – که حالا انباردار شرکت است – خوابیده اند . در اتاق دیگر ، من ، بیدار شده ام و مشغول نوشتن یادداشت های روزانه ام هستم. روی تخت دیگر کارگاه ، معاون کارگاه دارد خوابهای خوش می بیند ، چرا که در خواب لبخند می زند و از این پهلو به آن پهلو می غلتد !
باید بروم دستشویی . از همان ساعت دوازده که خوابیدم این حس را داشتم . اما سعی کردم تحمل کنم تا صبح بشود ! کم کم اما تحملش سخت می شود . یاد حرفهای بچه های فنی می افتم در مورد سرویس های بهداشتی و معاون کارگاه که در سکوت و تاریکی شب ، هر جا را که بتواند آبیاری می کند ! خنده ام می گیرد . از کانکس می زنم بیرون . سوز سرمای دی ماه دره ی گلزار حاجی آباد ، همان ابتدا از توالت رفتن پشیمانم می کند . اما تا بیایم به سرما فکر کنم ، صدای احسان سر جایم میخ کوبم می کند :
- سلام آقا مهندس . می خوای بری دستشویی ؟
- نه احسان جان ! یک بدهی کوچکی به سرما داشتم اومدم تسویه کنم !
احسان برمی گردد سمت اتاقک نگهبانی و من می روم سمت سرویس های بهداشتی . از شدت سرما و ترس از خیس شدن ، راه رفتنم کمتر از دویدن نیست . موقع برگشت ، به دوری جای سرویس ها از کانکس ها و خوابگاه فکر می کنم و یاد حرف ها و غرغر های دیگران می افتم . خنده ام می گیرد . به کانکس که می رسم ، در را باز می کنم و می روم به اتاق سرپرست کارگاه . چراغ را روشن می کنم . احمد روی زمین خوابیده است و دو تا پتو دور خودش پیچیده است . با لگد می زنم به کمر احمد :
- پاشو بینم بابا ! نصفه شبی راحت گرفتی خوابیدی !
- چی شده مهندس ؟ طوری شده ؟
همه بیدار شده اند و با تعجب به من نگاه می کنند که سعی می کنم جلوی خنده ام را بگیرم .
- می خواستی چطور بشه ؟ اینم جاس رفتی توالت ساختی ؟ آدم باید سوار مترو بشه تا برسه به توالت !
- مهندس جان . به من چه ؟ خودت طرحشو دادی یادت رفته ؟ مسئولیت سرویس های بهداشتی ...
- یادم نرفته ! ولی خودم تا حالا نصفه شب زمستون ، تو این سرما که سگ از لونه اش بیرون نمیاد ، مجبور نشده بودم دویست متر راه رو گز کنم که برم بشاشم!
صدایی خواب آلود از کانکس بغلی به گوش می رسد :
- خوب مجبور نیستی ... با ، ده وازه قدم راه به حصار غربی کارگاه می رسی !
در خنده و شوخی ، شب به بامداد می رسد . به شروع روزی دیگر ، در کار و کارگاه .
۲ - رتیل
رتیل ها همه جا پیدا می شوند . انگار بعد از سالها زندگی در بیابان ، رتیل ها هم حالا بدشان نمی آید در سایه ی سقف ساختمان های نوساز کارگاه زندگی کنند . در سرویس های بهداشتی ، ساختمان کارگری و در سالن اجتماعات – نمازخانه ، غذاخوری و .... - ، کشتن رتیل ها یکی از سرگرمی های بعد از کار شده است !
اما چند ماه بعد از شروع به کار کارگاه ، رتیل ها دیگر به جز در توالت ها ، جای دیگری پیدایشان نمی شود . سایه و سقف توالت ها ، آخرین جایی است که گاه گاهی رتیل ها را می شود دید .
گرمای طاقت فرسای مرداد ماه است . روزهای به قول محلی ها « خرما پزون » . با بهروز – سرپرست کارگاه – و پسرم که حالا یازده ساله است ، از سر سد خاکی برگشته ایم . در راه ، به دعوت یکی از نخل دارهای محل ، سری به نخلستان و باغ او زده ایم . تا می توانسته ایم رطب خورده ایم و لیموترش ! حالا برگشته ایم کارگاه . در دفتر فنی ، بهروز از روی نقشه ها می خواهد وضعیت گالری انحراف آب را بررسی کند . بعد از چند دقیقه ، می خواهم بروم دستشویی .
- تا حوصله ی پیاده روی دارم ، یه سری بزنم به جناب توالت !
پسرم هم همراهم می آید . یازده ساله است اما حالا دیگر او هم برای خودش آدم کارگاه شده است . گزارش های روزانه را تهیه می کند و احساس غرور می کند .
- بابا یه نگاهی بکن ببین رتیل به سقف نباشه .
- نه بابا . رتیل مال روزهای اول کارگاه بود . دیگه نیست .
- حالا میشه یه نگاهی بکنی ؟ می گن نیش این رتیل ها از عقرب هم بدتره .
در توالت را باز می کنم . نگاهی به سقف سفید می اندازم . رتیلی نمی بینم .
- گفتم که نیست . برو نترس .
خودم می روم داخل یکی دیگر از توالت ها . هنوز دست به کمربند نشده ام که صدای فریاد پسرم را می شنوم و صدای بیرون دویدنش از توالت را .
- بابا پس این دو تا رتیل چیه بالای در ؟
دسته ی تِی نخی را که در حمام است برمی دارم . با احتیاط در توالت را باز می کنم و نگاهی به سقف می اندازم . سریع می روم داخل توالت و می روم کنج مقابل در . به بالای در نگاه می کنم . دو تا رتیل بدشکل بدقیافه ی چندش آور ،با بدن و پاهای پشمالو پشت سر هم ، جاخوش کرده اند . حس می کنم آنها هم مثل من ، گارد حمله به خودشان گرفته اند ! تا با دسته ی تی نخی ، دمارشان را درآورم ، بهروز و یکی دیگر از پرسنل کارگاه هم رسیده اند . ندیدن رتیل ها و کشتن آنها می شود سوژه ی گذر از شب سیاه و گرمای کلافگی آور مردادماه ، بعد از یک روز کاری .
- مهندس جان ! راستش رو بگو ، شما بیشتر ترسیدی یا اون دو تا رتیل ؟
- مهندس جدی چطور اون دو تا هیولای بدترکیب رو ندیدی ؟
- گمونم از نظر مهندس ، رتیل تا قد دایناسور نباشه دیده نمی شه !!
- چرت و پرت نبافین . بگیرین بخوابین . ساعت از دوازده هم رد شده !
- مهندس چی رو بگیریم بخوابیم ؟
- در دهنتو بگیر و بخواب ! نکبت !
در خنده های بی دلیل به خواب می رویم . خوبی تا بامدادی دیگر و روز از نو و کار از نو .
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن ۱ - این سه شنبه ، سه شنبه ی حضرت نادر بود . اما نادر عزیز دو سه روزی در بیمارستان بوده و روایتش را برای هفته ی بعد آماده می کند . البته و خوشبختانه ، حضرت نادر الان سالم و سرحال است و در خانه .
پ ن ۲ - به حضرت نادر : مرد گرامی ! اگر کمی از حضور پررنگ و لعابت به عنوان عضو فعال فیس بوق کم کنی ، و به چارو فکر کنی ، مردم مجبور نمیشن چهار تا سه شنبه ی متوالی اینجانب را تحمل کنند . منتظر سه شنبه ات هستم .
پ ن 1392/05/10 : وبلاگ سومین فصل مبهم با « اولین خلاف بزرگ » به روز شد .
سرویس های بهداشتی کارگاه
۳- آن مَرد ...
دو ماهی می شود که مشغول تجهیز کارگاه شده ایم . تجهیز کارگاهی برای ساختن سد خاکی . ماه اول ، احمد از طرف شرکت آمد و مشغول به کار شد . اولین جایی که مشغول شد سرویس های بهداشتی بود . بعد خوابگاه های کارگری . پی کنی دفتر فنی که شروع شد ، احمد به شرکت برگشت و حسین را به عنوان مهندس مسئول تجهیزکارگاه فرستادیم به کارگاه و معرفی کردیم به نظارت و کارفرما .
درضلع غربی کارگاه سه دستگاه کانکس گذاشته ایم . یکی برای پرسنل نظارت . یکی برای بچه های فنی کارگاه . یکی هم برای سایر پرسنل . نظارتی ها شب به خانه ای در حاجی آباد می روند . کارگرهای محلی هم به خانه هایشان می روند . مهندس حسین و سایر پرسنل غیر بومی اما ، شب در کارگاه می مانند . کارگاهی که نه تلفن دارد و نه موبایل آنتن می دهد . حتا نمی توان از سر اجبار هم که شده ، سراغ تلویزیون رفت ! تلویزیون هم در حق ما لطف کرده و اینجا آنتن ندارد !
از کارگاهی که سرپرستش هستم ، به عنوان جانشین مدیر پروژه آمده ام به این کارگاه . سه چهار روزی می شود که در کارگاه هستم . معمولا هفته ای یکی دو روز بیشتر اینجا نمی مانم . اما اینبار باید بیشتر بمانم . داریم مقدمات شروع پی کنی هسته ی رسی سد را آماده می کنیم . معدن خاک رس پیدا می کنیم . در مورد سنگی که محلی ها به آن دخیل و پارچه بسته اند با نظارت و با محلی ها بحث می کنیم . بر سر اینکه مبادا خراشی بر سنگ بیافتد ! و ... و ... مهندس حسین اما به شدت درگیر ساخت ساختمان هاست . با بیست و هفت هشت سال سن و چهار پنج سال سابقه کار و با امید به اینکه در دوران ساخت سد هم بخشی از مسئولیت کارگاه با او باشد .
درون دفترم – در کانکس – نشسته ام که صدای داد و فریاد سرپرست نظارت در کارگاه می پیچد .
- مهندس ش.... این بابا رو همین امروز باید اخراج کنی !
این بابا یعنی مهندس حسین . این را خوب می دانم . اولین دفعه نیست که این جمله را می شنوم . هر بار از نظر نظارت مشکلی در روند تجهیز کارگاه یا تامین مصالح یا تامین مایحتاج نظارت پیش بیاید ، این بابا باید اخراج شود ! این بار اما انگار قضیه جدی تر از این حرفهاست ! پیش از آنکه من از کانکس بیرون بروم ، مهندس جلال وارد کانکس می شود . عصبانی و برافروخته . چهره ی قرمز و دوست داشتنی اش از شدت عصبانیت قرمز تر شده است .
- یا این بابا رو امروز اخراج می کنی و خودت به جاش می مونی ، یا ....
- بیا مهندس جان یه لیوان آب سرد بخور ، بعد دعوا می کنیم .
- ایندفعه دیگه سعی نکن با این حرفا آرومم کنی . همین الآن این بابا رواز کارگاه بنداز بیرون .
- چشم . باشه . ولی شما اول یه لیوان آب بخورین بعد به من هم بگین باز این بابا چه دسته گلی به آب داده ؟ !
- چه دسته گلی به آب داده ؟ بیا ... دنبال من بیا تا بهت بگم .
دنبال مهندس جلال راه می افتم . با شتاب می رود سراغ سرویس های بهداشتی . سرویس های بهداشتی حالا دیگر ساخته شده اند . در و پنجره و هواکش آنها نصب شده است . کلید و پریز و لامپ نیز به هم چنین . لوله کشی هم تمام شده . فقط مانده که اب بیاوریم درون مخزن بریزیم و روبانی ببندیم و یک نفر را بیاوریم برای افتتاحشان !
- اینا چیه آقای مهندس ؟ اینا چیه ؟
- خوب قربان اینا توالته دیگه . اینا هم دیواره . کاشیه . سرامیکه ...
- تو هم مثل این بابا داری ادا درمیاری ؟ این توالت چند در چنده این بابا ساخته ؟
- دو متر در دو متر ! اشکالی داره قربان ؟
- خوب حالا توی این توالت دو متر در دومتر اینا چیه ؟
به مسیر اشاره ی پر از عصبانیت دست لرزان مهندس جلال نگاه می کنم .
- اینا کلید پریزه مهندس جان دیگه . می شه به من هم بگین موضوع چیه ؟
- حالا می فهمی . می فهمی که این بابا صد سال دیگه هم به درد کارگاه نمی خوره .
مهندس جلال راه می افتد به سمت ساختمان های در حال اتمام محل استقرار نظارت . درست در ضلع رو به روی سرویس های بهداشتی و در کنار کانکس دفتر موقت نظارت .
- خوب . حالا این دخمه ی یک متر در نیم متر چیه ؟
- خوب دستشوییه دیگه قربان . البته از نیم متر هم بیشتره ها . نیست ؟ طولش هم از یک متر یه کمی بیشتره ! نیست ؟
- حالا تو که رییس این بابایی بگو ببینم ؟ توالت پیمانکار باید دو متر در دو متر باشه ، توالت نظارت یک متر در نیم متر؟!
- حالا راستش ...
- هیچی نگو ! این بابا نمی فهمه واقعا ؟ کلید و پریز توالت پیمانکار باید کلید و پریز ده هزار تومنی باشه ، کلید پریز توالت نظارت ، پونصد تومنی ؟ ها ؟!
مهندس جلال هر لحظه عصبانی تر می شود و من ، با فهمیدن موضوع بیشتر خنده ام می گیرد ! سعی می کنم او را آرام کنم .
- مهندس جان از اون توالت روزی پنجاه شصت نفر باید استفاده کن . از این توالت روزی دو سه نفر ....
- مهندس ! به تو که رییس این بابایی می گم . این بابا تا امروز عصر باید از کارگاه بره ...
- مهندس جان ! اولا رییس یک نفر بود ، اون هم توی شهر نو ژتون می فروخت !
مهندس جلال ، نگاهی به من می اندازد . خشم آلود . اما می شود در چهره اش خواند که دارد آرام تر می شود .
- من چی می گم ، تو چی می گی !!
- باورکنین . فقط اون رییس بود !
- اون خانم رییس بود .
- حالا فرقی نداره خانم و آقا بودنش ...
و کم کم بحث عوض می شود . مهندس جلال به کانکس ما می آید . قرار می شود دیوار بین حمام و دستشویی نظارت را برداریم تا فضای بیشتری ایجاد شود . قرار می شود کلید و پریزهای توالت را هم عوض کنیم . مهندس جلال به گفتن خاطرات سی و چند سال سابقه ی کاری اش می پردازد . به گفتن روزگاری که گذرانده است . کارگاه هایی که بوده است . زندگی ای که ساخته است . و همه ی چیزهایی که از دست داده است .
دو ساعت بعد مهندس از دفتر من بیرون می رود . بعد از اتمام تجهیز کارگاه ، مهندس بهروز را به عنوان سرپرست دائم کارگاه معرفی می کنیم . مهندس حسین به کارگاهی دیگر می رود و مهندس جلال روزها در کارگاه است و شبها خودش با خودش در خانه ای با دو تا یخچال ، تک و تنها عمر می گذراند .
سالی بعد ، من نیز از آن کارگاه و آن شرکت می روم . هر از چندگاهی به مهندس جلال زنگ می زنم . تمام تماس هایم با جمله ی « سلام ، مَرد ! » شروع می شود و تمام خداحافظی هایم با جمله ی « خیلی دوستت داریم مَرد ! » به پایان می رسد . و کم کم تماس ها هم به پایان می رسند .
چهار سال بعد ، من و بهروز ، که در جایی دیگر و شرکتی دیگر همکار شده ایم ، گاه گاهی در مرور روزهای گذشته ، به مهندس جلال می رسیم . بهروز از خاطرات مهندس جلال می گوید . از تنهایی هایش . از پسرش . و ... روزها و ماه ها و سال ها می گذرند . روزی از روزهای کار ، سراغ جلال را از بهروز می گیرم .
- چه خبر از مَرد ؟ از حضرت جلال ؟
- مُرد !
- چی گفتی ؟ کی ؟ از کجا فهمیدی ؟
- شهرام گفت . پسرش . دو سه ماه پیش .
صورت قرمز و دوست داشتنی مهندس جلال را تجسم می کنم . تنهایی های پس از سالها کارش را به یاد می آورم . و به سالهای بعد می اندیشم که شاید نیم شبی از شب های کار ، مهندس میان سالی در مرور خاطراتش ، به نام من برسد و او هم از ذهنش همین جمله ای بگذرد که از ذهن من در مورد جلال گذشت :
- آن مَرد ، مُرد !
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن ۱ - خاطرات سرویس های بهداشتی کارگاه در سه قسمت است که اگر قسمت شد و عمری بود ، قسمت های دیگرش را بعد از سه شنبه ی حضرت نادر ، ادامه خواهم داد !! - عجب قسمت در قسمتی شد !! -
پ ن ۲ - نمی دانم چرا ؟ اما در بازنویسی این سه اپیزود در چارو ، ناخودآگاه قطعه ی سوم بر دیوار چارو چسبید ! حتما این هم قسمت است دیگر !!!