اکیپ معمار حافظی

        اکیپ معمار حافظی !

1-    چوب تجربه !

در میان اکیپ معمار حافظی پیرمردی هست که برای همیشه حسرت ندانستن نام و نشان او آزارم خواهد داد . پیرمردی که در گرمای تابستان و سوز سرد صبح و غروب زمستان کویر ، از صبح که می آید سرِ کار ، تا غروب ، یکسره سنگ می تراشد و عرق می ریزد و لبخند می زند . پیرمردی که در میان همان تل سنگ های تراشیده و نتراشیده ، وضو می گیرد ، تماز می خواند ، نهار می خورد ، اگر وقتی باشد استراحتی می کند و باز مشغول کار می شود . مشغول سنگ تراشی . سنگ لاشه ، سنگ مالون و البته تراشیدن سنگ های آرمیل ، که فقط تخصص اوست . تخصصی ناب و کمیاب .

با حاجی مهندس ، که رییس من و مدیر فنی پروژه است ، می رویم سراغ پیرمرد .

-         خوبی حاجی ؟ خسته نباشی .

پیرمرد برای یک لحظه سرش را بلند می کند . نگاهی به ما می اندازد . لبخندی می زند و دوباره شروع می کند به تراش دادن سنگ های سیاه . جواب ما را هم البته با لهجه ی زیبایش می دهد :

-         مونده نباشی حاجی . مونده نباشی مهندس .

-         حاجی این پل دهنه اش دو متره . می دونی که .

-         آره حاجی . می دونم . مهندس گفته بوده .

-         تا تو مالون می زنی ، ما یه حساب کتابی می کنیم و تعداد و اندازه ی آرمیل های طاق رو به ات می گیم . فعلا کاری نداری باب جان ؟

پیرمرد دوباره لبخندی می زند :

-         به سلامت بابا . به سلامت .

اینبار اما در نگاه و لبخند پیرمرد ، به جز خستگی و مهربانی ، چیز دیگری هم هست که نمی دانم چیست ! یک حس غریب !

ظهر ، در کارگاه با حاجی ِ مهندس یکی دو ساعتی می نشینیم و با اعداد و ارقام و هندسه و جبر و مثلثات کلنجار می رویم تا قوس بالای طاق پل را در ضلع بالایی و پایینی ِ آرمیل ها محاسبه کنیم و با توجه به ابعاد مجاز سنگ ها ، تعداد و ابعاد سنگ های آرمیل را حساب کنیم و البته سنگ تاج که خود حکایتی جدا گانه دارد !

این اولین بار است که چنین محاسبه ای انجام می دهم . چند ماه بعد از بیرون آمدن از دانشگاهی که روزگار باید بگذرد و چرخ بچرخد و موها سپید شوند و روزهای گذشته را پرشمار تر از روزهای مانده بدانی ، تا آن وقت ، بی بغض و بی کینه بنشینی و فکر کنی و به این نتیجه برسی که افسوس بر روزهایی که در آن سالها گذشت ! افسوس بر حرفهایی که در آن درس ها گذشت . افسوس بر قصه هایی که در آن فرمول ها گم شد و ... حالا اما چند ماهی بیشتر از بسته شدن واژه ی مهندس به پشت ناممان نگذشته است . حاجی دوازده سیزده ماه و من چهار پنج ماه ! با این پیشینه می نشینیم و کاغذ سیاه می کنیم و ضرب می کنیم و تقسیم می کنیم وسرانجام ، به لطف پرگار و نقاله و گونیا و ماشین حساب ، تعداد آرمیل ها و عرض پایین و بالای سنگ ها و ابعاد آرمیل تاج را به دست می آوریم و خوشحال و شاد ، سوار پاترول می شویم تا برویم سراغ پیرمرد و نتیجه ی محاسباتمان را به او بگوییم .

-         سلام بابا خوبی ؟ خسته نباشی ..

-         سلام حاجی . سلام مهندس . مونده نباشین .

-         بابا این پل دهنه اش دو متره . می دونی که . می دونی چند تا آرمیل باید براش بزنی ؟

لبخند پیرمرد بر لبهایش می نشیند . سنگی را بر مید ارد . به چشم خریدار ، سنگ را زیر و رو می کند و بالا و پایینش را برانداز می کند . چکش سنگ تراشی را به دست می گیرد و آرام آرام بر لبه های سنگ می زند . گونیای فلزی اش را لبه ی سنگ می گذارد و بر می دارد و باز چکش در دستانش به بازی گرفته می شود .  پیرمرد ، خونسرد و مهربان ، همانطور که سنگ می تراشد ، تعداد سنگ های آرمیل را می گوید . ارتفاع و عرض پایین و بالا را هم می گوید . ابعاد آرمیل تاج را هم می گوید . من و حاجی خیره به هم ، بهت زده نگاهمان در هم گره می خورد و در امتداد لبخند و نگاه پیرمرد ، نگاهمان می رود به سمت سنگ تاج و پنج شش تایی آرمیل که پیرمرد تراشیده و گوشه ای گذاشته است . شوق زده و شگفت زده با پیرمرد خداحافظی می کنیم . می رویم به سمت پاترول . چند قدم بعد از تل سنگ های سیاه ِ نتراشیده ، روی زمین دو تا قوس کج و معوج کشیده شده است و چد تا خط چپ اندر قیچی . میان یکی از قوس ها چوبی افتاده است که پیرمرد با آن و به بهای تجربه ، معماری و هندسه و مثلثات و جبر را به بازی گرفته بوده است ! چوب تجربه .

**************************************

پ ن 1 - سالها می گذرد . در غروب یک روز دلگیر ، در میانه ی راه بندرعباس به کرمان ، در گریز از هزار توی مالیخولیایی فکر و خیال ، به لطف سه شنبه های چارو ، روایت پیرمرد از ذهنم به سرانگشتانم می رسد و به کلیدهای لپ تاپ . اما همچنان حسرت ندانستن نام و نشان پیرمرد ، باقی است . و در ماشین صدای دلکش پیچسده است :

آتشی ز کاروان جدا مانده ...  این نشان ز کاروان به جا مانده ...

و ... با این گرمی جان / در ره مانده حیران / این غم خود / به کجا ببرم ...

شما نیز بشنوید و حظ ببرید : آتش کاروان

پ ن 2 این روایت دیروز نوشته شده ! تازه از تنور بیرون آمده ! روایتی است از اکیپ معمار ، در اواخر سال 73 و نیمه ی اول سال 74 .

 

آسایش دو گیتی ...

خاطرات کوتاه کار و کارگاه

آسایش دو گیتی ...

   می­رویم سراغ سنگ­کارها و پل­سازها . نزدیک آنها به بیل مکانیکی هم سری می­زنیم . حمید راننده ی بیل مکانیکی است . قدی بلند دارد و هیکلی لاغر . قدش به دکل بیل مکانیکی اش می ماند ! سیاه چرده است و همیشه ی خدا پیراهنی قهوه ای رنگ به تن دارد . مثل همیشه دارد سیگار می کشد . سیگار تیر . از اتاقک بیل مکانیکی پایین می آید . سلام و احوالپرسی و گپی کوتاه از کار و از روزهای تعطیلی کارگاه . سیگاری که به لب دارد تمام می شود و پشت سرش سیگاری دیگر آتش می زند . می گویم :

-         حمید ! اگه تونستی سیگار رو ترک کنی سی هزار تومان پاداش داری .

 کل حقوق حمید چیزی در همین حدود سی هزار تومان در ماه است ! حمید می خندد . می خواهد بداند تا چند روز باید سیگار نکشد تا پاداش بگیرد . می گویم تا سی روز . از همین امروز .

   حمید سیگاری را که بر لب دارد زیرپایش له می کند و پاکت سیگار را از جیب پیراهنش بیرون می آورد و در دستش له می کند و می اندازد زمین . شرط از همین حالا شروع می شود .

   با نادر که حالا جانشین سرپرست کارگاه است ، می رویم به سمت انتهای مسیر  . نادر لبخندی مرموز و سراسر شیطنت بر چهره دارد . انگار می خواهد با لبخندش به من بفهماند که زیاد قضیه را جدی نگیرم ! ساعتی بعد ، برمی گردیم . نزدیک ظهر است . از نزدیکی بیل مکانیکی می گذریم . صد متری دور نشده ایم که راننده لندرور توی آینه نگاه می کند و می گوید :

-          گمون کنم بیلِ حمید مشکل پیدا کرده!

 به عقب نگاه می کنم . دکل بیل مکانیکی حمید بالا است و پاکت بیل مکانیکی در آسمان بالا و پایین می شود . انگار یک آدم آهنی غول پیکر ، دارد با پنجه ی دستش به ما اشاره می کند که به سمت او برویم . نیش نادر تا بناگوشش باز می شود !

   برمی گردیم . می رویم پیش حمید که با دیدن ما ، بازوی غول آهنی را در هوا نگه داشته و خودش آمده پایین . انگار خیلی عصبی است . فقط یک جمله می گوید و سوار می شود :

-         مهندس جون ! من از سیگارم نمی گذرم . تو هم از سی تومنت نگذر !

   از زیر صندلی بیل مکانیکی اش یک بوکس سیگار بیرون می آورد و از داخل آن یک پاکت سیگار تیر می گذارد توی جیب روی قلبش و شروع می کند به سیگار دود کردن . سوار می شود . لبخندی به ما می زند و دکل پنجه ی آدم آهنی را پایین می آورد و شروع می کند به کندن پیِ پل . فلاسک چایی اش ، کنار صندلی  راننده چشمک می زند .

   نادر هم چشمکی به حمید می زند و لبخندی به من و می رود سمت ماشین . گمانم او هم بدش نمی آید که همین حالا و  همین جا سیگاری دود کند ! یاد شعری می افتم که گمانم از نادر یا یکی دیگر از بچه های فنی شنیده بودم :

آسایش دو گیتی ، تفسیر این دو حرف است :

 

چاییِ بعد از سیگار ، سیگارِ بعد از چایی !

ارقام ، خارج از حوصله ی ماشین حساب !

ارقام ، خارج از حوصله ی ماشین حساب !

به آدمهای کارهای اجرایی ، به ویژه به آدمهای کارگاهی نباید مجال نشستن بدهی ! نباید بیکار بمانند . نباید کنار هم جمع شوند ! جمع شدن اینها آن وقت خیلی از بایدها ، خیلی از هست ها و خیلی چیزهای دیگر را زیر سئوال می برد .

مهندس حبیبی ، کلافه و بی حوصله ، حرف می زند :

-         بنده خدا دهنشو باز کرد و چشماشو بست و هر چی دلش خواست گفت . منم هیچ چیزی نداشتم بگم . راست می گه دیگه . پنج ماهه حقوق نگرفتن . خود منم به ریپ زدن افتادم . اونها که دیگه جای خود . وقتی من کفگیرم ته دیگ بخوره ، اونها که دیگه دیگی براشون باقی نمی مونه

اصلا !

لیوان چایی سرد شده را برمی دارم و سر می کشم . گاهی وقتها آدم هیچ چیزی برای گفتن ندارد . مهندس حبیبی اما ، یکریز دارد حرف می زند . کلافه است . عصبی است . می خواهد چیزی بگوید و نمی تواند . آخر می گوید :

-         همه ی اینها یکطرف ، زن یکی از پرسنل زنگ زده و می گه اگه من و دخترم به راه خلاف افتادیم مقصر شمایین ! من چرا مقصرم ؟ منم خودم مثل بقیه پرسنل . منم پنج ماهه حقوق نگرفتم . ده تا صورت وضعیت پیش کارفرما داریم . همه فقط یک جواب می دن . پول نیست . خزانه پول نداره .. مگه  شکم زن و بچه رو میشه با این حرفا پرکرد ؟ مگه شهریه ی مدرسه و خرج دانشگاه و هزار کوفت زهر مار دیگه رو  می شه با این حرفا رد کرد ؟ خزانه پول نداره !....پس پول این همه پیمانکار و مشاور و عالم و آدم رو کی می خواد بده ؟

رییس جمهور گزارش می دهد . لبخند می زند . حرف می زند . آمار می دهد :

-         البته دولت گذشته یعنی ۸ سال گذشته ... پولدارترین، دولت، حداقل در درآمدهای ارزی، درآمدهای نفتی و غیرنفتی بوده است. کشور از لحاظ درآمدهای ارزی حدود ۷۵۰ میلیارد دلار درآمد داشته در طول ۸ سال. دولتی که پولدارترین دولت بوده ولی متاسفانه بدهکارترین دولت بود، ... بدهی دولت به پیمانکاران و بخش‌های مختلف و بخش خصوصی، حدود ۵۵ هزار میلیارد تومان ...

با خودم حساب می کنم 55 هزار میلیارد تومان یعنی چقدر ؟ 750 میلیارد دلار در 8 سال یعنی چقدر ؟ با چقدر از این بدهی ها می شود همه ی کارگاه ها را راه انداخت ؟ با چقدر از آن درآمد لعنتی می شد جلوی تلفن آن زن را گرفت ؟ اعداد در ذهنم رژه می روند . 750 میلیارد دلار . اگر در 8 سال کذایی دلار را بطور متوسط 1500 تومان حساب کنیم ، این نفت لعنتی چقدر پول به خزانه آورده است ؟ 750 میلیارد دلار ، ضربدر 1500 تومان . می شود 1125 تریلیون . می شود خدا تومان !

ماشین حساب و کامپیوتر را به کمک می طلبم ! اعداد از حافظه ام فرار می کنند . 55 هزار میلیارد تومان . یعنی کمتر از پنج درصد درآمد ارزی دولت . یعنی با پنج درصد درآمد ارزی دولت می شد بدهی تمام پیمانکاران و بخش های مختلف و بخش خصوصی را پرداخت کرد . یعنی می شد هر ماه ، آدمهای کار و کارگاه حقوقان را و نه بیشتر نه پول نفت و خیلی حرفهای دیگر را به سر سفره شان ببرند ... نشد اما ...

آدمهای کار و کارگاه را نباید بیکار کرد . نباید گذاشت به خیلی چیزها فکر کنند . باید همیشه غرق در کار باشند . همیشه در راه باشند . راههایی که هر روز آمار کشته هایشان سر به فلک می گذارد . روزی شصت تا هفتاد نفر !

می نشینم به همه ی تصادف هایی که در جاده ها دیده ام فکر می کنم . آمارشان بیش از آن است که بتوانم جمعشان بزنم . به آنهایی فکر می کنم که در جاده ها کشته شدند . چند تن از دوستانم ؟ چند تن از همکارانم ؟ چند کشته  در راه های مختلف دیده ام ؟ جنازه ها و زخمی ها از جلوی چشمم رژه می روند .  راه .. راه لعنتی ..

یادم می افتد به حرفهای معاون وزیر :

-         وی اظهار داشت:... وظیفه ما ایجاد راه‌های جدید و استاندارد در سراسر کشور است اما یکی از چالش‌های مهم ما در این مسیر تأمین اعتبار است. به طور متوسط برای ساخت هر متر راه اصلی یک میلیون تومان، هر متر بزرگراه 2 میلیون و هر متر آزاداره 3 میلیون تومان هزینه می‌شود که خوشبختانه طراحی، ساخت، اجرا و توسعه راهها به دست متخصصان ایرانی تا حدی این چالش را جبران می‌کند.

ارقام از حوصله ماشین حساب خارج شده اند . دوباره می روم سراغ کامپیوتر . آژاد راه استاندارد . هر متر سه میلیون . هر کیلومتر سه میلیارد تومان .

از شمالغربی تا جنوبغ شرقی کشور ، از بازرگان تا چابهار 2800 کیلومتر . از شمالشرقی تا جنوب غربی ، از سرخش تا ماهشهر 2100 کیلومتر . از شمال تا جنوب ، از ساری تا بندرعباس 1600 کیلومتر و از غرب تا شرق ، از ایلام تا بیرجند ، 1800 کیلومتر . یعنی تمام قطرهای نقشه ی کشور را اگر با آزاد راه به هم وصل کنیم ، می شود  8300 کیلومتر آزادراه . از قرار هر کیلومتر سه میلیارد تومان ، می شود تقریبا 25 هزار میلیارد تومان . یعنی چیزی حدود فقط 2 درصد از درآمد فقط ارزی کشور .

 

خنده ام می گیرد .  با دو و اندکی درصد از در امد هشت سال کشور ، می شود 25 هزار کیلومتر راه اصلی ساخت  . می شود  تمام کشور را با راه اصلی استاندارد ،  خط خطی کنیم !

به مردانی فکر می کم که نامشان در ذهنم رژه می رود . مردانی که راه ، فرزندانشان را در آروزی دیدن دوباره شان ، همیشه چشم به راه گذاشت .

کاش می توانستم عدد 750 میلیارد دلار را بدون کامپیوتر ، به ریال تبدیل کنم ! کاش می توانستم روزهای پایان سال و در به در زدن دنبال پول برای پرداخت حقوق آدمهای کار و کارگاه را فراموش کنم . کاش ما نفت نداشتیم ، پول نداشتیم ، اما کمی صداقت داشتیم .

 

یکسال چارو ،در هفت پرده .

سی ام آبان 91 اولین پست چارو را نوشتم . سی ام آبان امسال ، یکسال از آن روز گذشته بود . با نوشته هایی

 از من ، نادر و یکی دو نفر مهمان گرامی . حالا با این گذشته ، با چند عکس قدیمی ، به مرور خاطرات چارو 

می نشینم . 

1) برای شروع . هفده سالِ صد قرن !

... جواب من به سئوال نادر و ادامه ی ایمیل های من و نادر می رسد به پیشنهاد من برای ایجاد یک وبلاگ مشترک و پذیرفتن نادر .

حالا این وبلاگ ، اشتراک دست نوشته های من است در اینجا و چشم نوشته های نادر در آلمان .

گفتم چشم نوشته ؟...

2 )  بعد از ظهر جمعه سوم آذر 91 

من نادر تشرعی هستم . متولد 1350 .

از جنس آدمهای کارگاهی و بیابونی یا به قول مجید شمسی پور آدمهای "بیست و پنج درصدی" ، همون ادمهایی

 که بیشتر عمرشون تو جاده های خاکی و کارگاه های بعضا بی آب و برق میگذره اگه تو اهل این زندگی باشی

 زیاد بهت سخت نمیگذره. من چند سالی تو دنیای این آدمها زندگی کردم و اونها تبدیل شدن به بهترین سالهای

 زندگیم...


3 ) بوته های عدس ( بهار 75 )  

آخرین روزهای فصل بهاره و اولین روزهای ورود من به کارگاه اروست . ما یک گروه فنی هفت هشت نفره هستیم

 که زیر نظر مجید که رئیس کارگاه ست کار میکنیم البته من هنوز مهندس شمسی پور صداش میزنم و اون هم

 به ما میگه هنگ نکبت ها ! ...

بخشی از هنگ نکبت ها + راننده + جیپ ! ( نادر - کوروش - کامران - باقری ) 


4 ) روسری سفید ( تابستان 76 ) 

پروژۀ بلده بعلت شکایت سازمان محیط زیست تعطیل شده. از اول هم اجرای این جاده اشتباه بود، چون این

 منطقه یکی از زیبا و دست نخورده ترین نقاط حیات وحش کشور بحساب میاد و عبور جاده میتونست خسارتهای زیادی به طبیعت اون بزنه.

 من + نادر ( اولین روز تحویل مسیر راه بلده که تحویل نشد ، در ابتدای رودخانه بلده 

 

     5 ) اگر چه بیهده زیباست شب ...  ( پاییز 75 ) 

-           رهبر کو ؟

رهبر می رسد . پتویی خیس شده در دست دارد . می رود بطرف تانکر قیر . می رود به سوی آتش . رهبر به آتش می زند .  در ذهنم هر چه فحش بلدم ، به خودم می دهم ! رهبر خودش را می کشد بالای تانکر قیر . همه چیز ساکن می شود . همه می شوند اسکلت . فقط خلیل کوچیکه است که می دود گوشه ای پنهان می شود . نادر کمی آنسوتر ، خیره شده است به رهبرکه با آن هیکل گنده اش با چابکی و فرزی تمام ، خودش را به دریچه ی بالای تانکر می رساند که کم کم شعله های آتش از آن بیرون می زنند . نگاه اسکلت ها دوخته شده است به رهبر . دست رهبر بالا و پایین می رود . پتوی خیس ، روی دریچه ی تانکر می افتد . دو تا دست زمخت زیر و رویش می کنند . اسکلت ها هر چه دعا در ذهنشان دارند ، به هر زبانی که بتوانند ، مرور می کنند . چیزی را که می بینم باور نمی کنم . از جایی که من می بینم ، رهبر  برای آنکه دریچه را کیپ ببندد ، لبه های پتو را  با کف دو دستش روی لبه دایره ای شکل دریچه نگاه می دارد .  تاب دست هایش که تمام می شود ، برای کیپ نگه داشتن پتو از شکمش هم کمک می گیرد . رهبر دارد با آتش می جنگد . رهبری که اسم او هم خلیل است . خلیل گندهه . خلیل سبیلو . شاید برای همین ، اسمش را خلیل گذاشته اند ! برای آنکه به آتش بزند . خلیل به آتش می زند و منتظر نمی ماند تا دستی از غیب ، آتش را خاموش کند . اینجا خلیل گندهه ، آتش را خاموش می کند .

خلیل رهبر + من - تلمادره 


6 ) ستاره ها ( 75 ) 

خدا به خیر بگذرونه، چون " شاه " هم بلدوزرش رو خاموش کرده و داره میاد اینطرف. اسم واقعی این راننده بلدوزر هست " حافظی ". ولی بخاطر شباهتش به پهلوی دوم تقریبا همۀ پرسنل اونرو شاه خطاب میکنن. آدمی که هفت سال سابقۀ جبهه داره در حالیکه از خدمت سربازی معاف بوده! 

شاه ، راننده بلدوزر ، بین من و نادر و آدمهای دیگر کارگاه اروست ( مهندس تشرفی ، راننده لودر ، راننده بلدوزری که در مسیر گورستان خواب مردگان را آشفت ! )


7 ) این قافله ی عمر عجب می گذرد  

سراسر راه با حاجی از خاطرات آن سالها می گوییم و از آدمهای آن سالها .

-         -   حاج محمود مُرد . کشتنش . به خاطر کار . علی تهرانه . برای خودش کار می کنه . نادر آلمانه . با چشماش می نویسه و می خونه و زندگی می کنه . یه وبلاگ با هم داریم . چنگیز هنوز درگیر کاره و سنگ و سنگ شکن . و .... شما بگو . از آدمهای اینجا چه خبر ؟

حاج محمود

باقی بقایتان