نشستن در کانال !

کم کم غروب ، بر دشت سایه می افکند .انتهای آبی یک دست آسمان را ، تابش آخرین پرتوهای خورشید بر یک تکه ابر سرگردان ، به رنگ بنفش می کشاند . اینجا هر روز غروب ، مثل عصرهای جمعه است . خاموش و دلگیر .

سوار بر جیپ ، همراه مهدی به سمت انتهای کانال می رویم . طبق روال هر روز ، می رویم تا به آخرین اکیپ کاری ، قبل از تعطیل شدن سری بزنیم . امروز اما می دانیم  که به آنها نمی رسیم ! تا ما به انتهای کار برسیم ، آنها به کارگاه برگشته اند . ما می رویم که فقط به کارهای اجرا شده ، سری بزنیم . تقصیر از خود ما بود . در حرف زدن با سلیمان خیلی معطل شدیم . شاید بیشتر از یک ساعت . سخت است یک ساعت حرف زدن ، در اوج روزهای کار و گرفتاری های کار . اما واجب بود .

طایفه ی سلیمان ، از اوایل مهر به اینجا می آیند . دشت های سبز و سرد را می گذارند و می آیند اینجا ، در میان دشتی بزرگ با سنگ های سیاه و سوخته از آفتاب . چادر هایشان را برپا می کنند و تا آخرهای فروردین اینجا هستند . خودشان ، معلم مدرسه ی سیارشان ، ماشین هایشان که روز به روز زیادتر می شوند ، موتورهایشان که شماره شان کم کم سر به فلک می زند و بزهایشان که روز به روز کمتر و کمتر می شوند . همه و همه چند ماهی اینجا هستند .

نیمی از چادرهای طایفه در سمت راست کانال برپا شده اند . مدرسه و نیمی دیگر ، در سمت چپ کانال . فاصله ی اولین چادر با کانال کمتر از بیست متر است . چادری که از همه ی سیاه چادرهای دیگر بزرگتر است . سیاه چادر سلیمان . سلیمان از نظر سنی بزرگ طایفه نیست ، اما به هر دلیلی که هست ، او رییس طایفه است . اوست که برای گرفتن شن و ماسه و سیمان ، هر روز سری به کارگاه می زند ! می خواهد بنای یک تکیه را در میان بیابان پی ریزی کند . محلی ها ، مردمان سیه چرده ی روستاهای اطراف مخالف این کارند . می گویند سلیمان می خواهد به بهانه ی ساخت تکیه ، زمین های اطراف کانال را تصاحب کند . برای ما اما این موضوع ، مشکلی نیست . مشکل ما با سلیمان و طایفه اش در جای دیگری است . در کانال !

از وقتی چادرها برپا شده اند ، در طولی حدود دویست تا سیصد متر ، رفتن درون کانال ، برای اجرای بتن ، برای آرماتور بندی و قالب بندی و بتن ریزی آبگیرها و سازه های دیگر ، کاری سخت شده است . کانال امن تر ین جا شده است برای افراد طایفه ، که دور از چشم دیگران داخل آن بروند و خودشان را راحت کنند و پرسنل کارگاه را ناراحت ! به قول سلیمان :

-            ها ! مردم می رن تو کانال می شینن !

برای آنکه مردم طایفه کمتر داخل کانال بنشینند و راحت شوند ، یک تانکر آب به سلیمان داده ایم . شن و ماسه و سیمان  هم داده ایم با این شرط که آنها را خرج ساختن یکی دو تا سرویس بهداشتی کنند در میان چادرها .

هر روز ، تانکر آب را پر می کنیم ، ظرفهایشان قابلمه ها و آفتابه ها را هم پر از آب می کنیم ، اما نه ساخت سرویس بهداشتی شروع می شود ، نه نشستن آنها در کانال تمام می شود ! به پایان رساندن کار این سیصد متر ، شده است بزرگترین مشکل کارگاه ! امروز ، نقشه بردار نظارت ، پایش رفته بود روی جای نشستن یکی از آدمهای سلیمان ! همین بهانه ای شد تا ریختن بتن کف آبگیر به فردا  بیافتد . ناراحت از این موضوع ، سوار بر جیپ ، به سراغ سلیمان آمدیم . بیشتر از یک ساعت ما حرف های خودمان را می زدیم و او حرف های خودش را ! 

-            اگه بخواین خودمون بنا هم می ذاریم که زودتر دو تا سرویس بهداشتی بسازن !

-            نه مهندس جان ! ما خودمون کارگر داریم ، بنا داریم ، همه کاره داریم . شما فقط آجر بده که ما یک تکیه بسازیم !

-            مصالح تکیه بعد از ساختن سرویس های بهداشتی . هر وقت مردمت دیگه نرفتن توی کانال بشینن ، اون وقت بیا تا برای تکیه شن و ماسه و آجر و سیمان بدیم .

-            من قول می دم دیگه کسی نره توی کانال بشینه ! شما این کار تکیه رو راه بنداز بقیه اش با من !

-            لااقل بگو برن چند متر دورتر ! شما که به هر بهانه ای وسط بیابون تظاهرات راه می اندازید و راه می افتین و شعار می دین ، لااقل برای این کار هم پنجاه متر راه برین !

-            باشه مهندس جان . شما مصالح تکیه رو برسون ، من هم قول می دم دیگه کسی توی کانال نشینه !

اصرار سلیمان برای ساختن تکیه و نساختن سرویس های بهداشتی عجیب است !

عاقبت ، خسته از حرف زدن ، به سمت انتهای کانال می رویم . پیش از تاریک شدن هوا ، نگاهی به بتن ریزی های امروز کانال می اندازیم و نگاهی به بخشی از کانال که برای فردا آماده شده است . مهدی می خندد و می گوید :

-            خوبه اینجا چادر نزدن ! اگه نه به جای بتن ...

-            بس کن مهدی . اعصاب معصاب ندارما ! تو دیگه همینی که هست رو به هم نزن !

سوار ماشین می شویم و برمی گردیم . کم کم سیاهی می آید تا رنگ بنفش آسمان را نیز در خود گم کند . نزدیک چادرها می رسیم . کنار برخی از چادرها ماشینی پارک شده است . بیشتر وانت . یکی دو تا هم پژو . کنار هر چادر دو سه تا بچه در حال بازی هستند  . کنار یکی دو تا چادر هم آتشی برپاست .

نزدیک چادر سلیمان می رسیم . وسوسه شده ام دوباره بروم سراغش . این بار می خواهم بروم درون چادرش . می خواهم ببینم چادرهای اینها ، با چادرهای مردمان دوست داشتنی اطراف کارگاه های دیگر چه فرقی دارد ؟ می خواهم ببینم طعم خوراکی های اینها با روغن و خرماهای خانه ها و سیاه چادرهای مردمان اطراف کارگاه قبلی ، - بیشتر از هزار کیلومتر آنطرفتر ، به سمت غروب خورشید -  چه تفاوتی دارد ؟ و ...

نرسیده به چادر ، مهدی دستش را می گذارد روی بوق ماشین ! به جلو نگاه می کنم . سلیمان ، آفتابه به دست از درون کانال بیرون می آید !

-            باز خوبه آفتابه با خودش برده !

سلیمان غافل از مفهوم این بوق ممتد ، دستی برای ما تکان می دهد !

-            برو  مهدی . پاتو بذار روی گاز و برو .

به سیاهی تلی از شن و ماسه خیره می شوم ، کنار تانکر آب . سرانجام شب بر دشت چیره می شود . به کارگاه می رسیم و بر سر سفره ی شام ، با هفت هشت نفر از بچه های کارگاه ، بحثی بی نتیجه را ادامه دهیم :

 

-            ساختن تکیه واجب تر است یا سرویس بهداشتی ؟