کارگرهای روز مزد

برف می بارد !

و تمام دلهره ی من در این است

که مبادا

همچنان برف ببارد !

ترسم از این است

که بیکار بمانم ،

و روز ،

با سپیدی برف به پایان برسد ؛

و شب

با روسیاهی من ، آغاز شود

آن دم که به خانه می رسم

با دستهای خالی .

و دست های یخ زده ی منتظر ،

می پرسند :

-        هنوز می بارد ؟

و من نمی دانم

از برف می پرسند ، یا از فلاکت ؟

 

پ ن 1 : برف زیباست ... بارش برف زیباست ... زمستان زیباست ... سپید است ... اما زیباتر آن است که زمستان برود و روسیاهی اش به ذغال بماند !

پ ن 2 : در هنگامه­ی مرگ رنگ­ها و چیرگیِ سیاهی و تیرگی ، سپیدی برف ، نشان امید به طبیعت است و تاریخ و روشنی .