کارگرهای روزمزد
کارگرهای روز مزد
برف می بارد !
و تمام دلهره ی من در این است
که مبادا
همچنان برف ببارد !
ترسم از این است
که بیکار بمانم ،
و روز ،
با سپیدی برف به پایان برسد ؛
و شب
با روسیاهی من ، آغاز شود
آن دم که به خانه می رسم
با دستهای خالی .
و دست های یخ زده ی منتظر ،
می پرسند :
- هنوز می بارد ؟
و من نمی دانم
از برف می پرسند ، یا از فلاکت ؟

پ ن 1 : برف زیباست ... بارش برف زیباست ... زمستان زیباست ... سپید است ... اما زیباتر آن است که زمستان برود و روسیاهی اش به ذغال بماند !

پ ن 2 : در هنگامهی مرگ رنگها و چیرگیِ سیاهی و تیرگی ، سپیدی برف ، نشان امید به طبیعت است و تاریخ و روشنی .

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی ۱۳۹۲ ساعت 6:19 توسط مجید
|
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .