آدمیزاد
دو سال از ساخت جادۀ روستای اروست میگذره.
دیگه اینجا مثل قبل شلوغ و پر سر و صدا نیست و دوباره منطقه حال و هوای روستایی پیدا کرده.
ولی شاید کمتر کسی در موقع عبور از جاده متوجه بشه، که این پروژه هنوز کامل نیست و یک چیزی کم داره؛ یک پل بزرگ در دوراهی روستای "مالخواست".
اینکه چرا این پل همون دو سال قبل ساخته نشد، سئوالیه که کسی جواب درستی برای اون نداره. ولی فعلا که ساخت اون تبدیل شده به یک دردسر، چون دیگه ماشین آلات زیادی در اختیار نداریم و باید با حداقل وسایل این بنا ساخته بشه.
برای ساخت پل نیاز به سنگ داریم. معمار بهتری و "رحمت"، راننده بلدوزی که بچۀ روستای اروست و آشنا به منطقه ست، مکانی رو برای برداشت سنگ پیدا کردن، که از کارگاه زیاد دور نیست. و چون تو حریم رودخونه ست، مشکل معارض هم نمیتونه داشته باشه. بجز یک آغل مخروبه قدیمی که همینطور رها شده.
رحمت، قبل از ما بلدوزر رو برده و من و معمار الان رسیدیم به محل. بلدوزر خاموشه و رحمت روی رکاب دستگاه نشسته و میوه میخوره:
ــ هنوز که تو نشستی که... بلند شو، برو زودتر بزن... ظهر شد...
بدون اینکه سرش رو بلند کنه، با خونسردی دونه های انگور رو از خوشه جدا میکنه و میذاره تو دهنش:
ــ نمیشه کار کرد مهندس جان... چون واسۀ اینجا صاحاب پیدا شده... اونهم چه صاحابی!
تازه چشمم میفته به یه موتورسیکلت که کنار دیوار آغل تو سایه پارک شده. چند ورق صاف شدۀ قوطیِ روغن نباتی هم کنار موتور روی زمین ریخته.
از داخل ساختمون صدای صحبت دو نفر بگوش میرسه. سپس سایۀ یک هیکل چاق تو آستانۀ در پیدا میشه. درحالیکه سرش رو خم کرده تا به بالای درگاه نخوره، میاد بیرون. و پشت سرش هم یکی از پیرمردهای روستای اروست از آغل خارج میشه.
ــ سلام بر مهندس تشرعی جان عزیزم... احوال شریف... خوبی آقا... یاالله...
با تعجب احوالپرسی میکنم.
رو میکنه به پیرمرد:
ــ سید جان، تو دیگه بسم الله بگو و دست به کار شو... فقط، فعلا سقف رو ورق بزن، تا ایشالله سر فرصت یه فکر اساسی واسه اینجا بکنیم...
"عالیشاه"، یکی از اعضاء شورای اسلامی روستای اروست بحساب میاد. البته هنوز برای تعیین اعضاءِ شورا انتخاباتی برگزار نمیشه و افراد معتمد روستا، با توافق اهالی برای این سمت برگزیده میشن. عالیشاه هم، بواسطۀ اینکه تو ساری کارمند یکی از ادارات دولتیه و از نامه نگاری های اداری تا حدی سر در میاره، عضو ثابت شوراست.
میشه گفت که عالیشاه از اون دسته آدمهاست، که سخت میشه فهمید که چه وقت داره راست میگه و چه وقت دروغ. هر چند تجربۀ دو سال کار تو این منطقه بمن یاد داده، که همۀ حرفهای عالیشاه رو باید بحساب دروغ گذاشت، مگر اینکه خلافش ثابت بشه.
همیشه کت و شلوار بتن داره و از نوع حرف زدن و ته لبخندی که پیوسته به صورتش هست، کاملا مشخصه که تو رویاهاش، خودش رو در مقام یک مدیرکل میبینه. و از همین الان داره برای این رویا تمرین میکنه:
ــ آقا فکر کنم راحت، یه دو سالی میشه که ما شمارو زیارت نکردیم ها... ولی باور کن مهندس، به همین متبرکه قسم، همیشه ذکر خیرت بوده...
ــ ممنون... گفتی متبرکه!؟... متبرکه دیگه چیه؟...
چند قدم دور میشه و با دست میزنه رو دیوار آغل:
ــ متبرکه یعنی این مهندس جان... امامزاده "پیر باقر"... از نواده های اهل بیت علیه السلام... حالا دادم تو ساری یه تابلو خوب واسش بنویسن... تا ایشاالله چند روز دیگه بیاریم نصبش کنیم.
با تعجب به معمار بهتری و رحمت نگاه میکنم. رحمت هنوز با نگاهی پر از خنده مشغول انگور خوردنه. دارم فکر میکنم که آخه کجای این خرابه به امامزاده شباهت داره:
ــ گرفتی مارو!؟... امامزاده... اونهم اینجا!؟... رحمت، چی میگه عالیشاه!؟...
رحمت نگاه معنی داری به هم محلیش میندازه:
ــ والله مهندس، تا اونجایی که من سنم قد میده، اینجا همیشه آغل بوده. آغلِ گوسفندهای مش قدرت بابای همین عالیشاه...
بنظر میاد که عالیشاه دیگه داره قطعا دروغ میگه:
ــ عالیشاه جان هرکس که این حرفهارو بهت زده، خواسته باهات شوخی کنه... اینجا جزو حریم رودخونه ست، حتی همین آغل رو هم هر کی ساخته غیر قانونی بوده... اون بابارو بگو بیاد بیرون، این موتور رو هم بردار، بلدوزر میخواد کار کنه...
کتش رو در میاره و با دقت میذاره رو موتور و میاد بسمت من. با همون خندۀ مسخرۀ همیشگیش صورتم رو میبوسه:
ــ مهندس جان، بابا شما که اینقدر کم حوصله نبودی که... باور کن همه وقتی صحبت شما میشه ها، میگن مهندس تشرعی از صبوری و آقایی واقعا الگوی بقیه ست... شما اجازه بده من سرگذشت این امامزاده رو واست بگم، اگر باورت نشد، اصلا بلدوزر بنداز همه رو خراب کن...
گویا چاره ای نیست جز اینکه بذاریم عالیشاه حکایتش رو تعریف بکنه. با شور و حرارت دستهاش رو تو هوا تکون میده و مارو با خودش میبره به گذشته ای نه چندان دور؛
از زمانی میگه که پدرش تو این آغل گوسفند نگه میداشته. و از برکت فوق العاده ای حرف میزنه، که میفته تو کسب و کارِ مش قدرت. تا جایی که از کنار این گوسفندهای با برکت، پولی پس انداز میکنه و میره مکه.
تا اینکه یک سال قبل، اینطوریکه این آدم ادعا میکنه، یه سیّدی میاد تو خواب پدرش؛ که بعله، همۀ اون چیزی که نصیبت شده از صدقه سر قبر من بوده. و زمان، زمانِ جبرانه. و اونهم ممکن نیست بجز از طریق ساخت یک امامزاده. تا همه بتونن از وجود این آدمِ به تعبیر عالیشاه؛ صاحب کرامت، فیض ببرن.
من به زنجیر بلدوزر تکیه دادم و بیشتر از اینکه حواسم به این حرفها باشه، دارم فکر میکنم، که یعنی میشه برای یک بار، برم تو یک پروژه ای کار کنم، که تا شعاع صد کیلومتری اون خبری از آدمیزاد نباشه؟
ــ آخه عالیشاه، یه کم خودت فکر کن... آدم میّت رو میبره کنار رودخونه چال میکنه؟... این خوابی که پدرت دیده حتما مال یه جای دیگه ست... الان این رودخونه آب نداره... زمستون خودت ندیدی چه سیلی اینجا راه میفته؟
ــ بعله، مهندس جان... الان اینجا رودخونه شده... ولی قدیم که این شکلی نبوده که... شاید جنگل بوده. مثلا همونجایی که شما دارید پل میسازید، بالای تپه ها رو ندیدید!؟... لای سنگها پر از گوش ماهیه ( این رو راست میگه )... این یعنی چی... یعنی اینکه قدیم، جای همون تپه دریا بوده...
ــ این دوتا قضیه چه ربطی بهمدیگه داره؟... این که اینجا دریا بوده مال حداقل یه میلیون سال قبله... تو فکر میکنی که این امامزاده ها از کی علم شدن؟... فوق فوقش، حداکثر هزار سال پیش...
رحمت میپره وسط حرف:
ــ بابا خود پیغمبرش هم مال هزار و چهارصد سال قبله... جنگل و دریا ش دیگه کجا بود...
معمار بهتری که تا الان تو سکوت به حرفهای ما گوش میداد. با طمانینه و در حالیکه دستهاش رو از پشت بهم گره زده، میره داخل ساختمون. من و عالیشاه هم بهمراهش راه میفتیم. سقف و دیوار آغل انقدر سوراخ داره که میشه کف بنا رو بوضوح دید. معمار با یک تکه چوب روی زمین شیار میندازه:
ــ اینجا همش خاکه... امامزاده یا قبری گمون نکنم باشه... قدیم روی قبر امامزاده هارو ساروج میکردن، که شب کسی نیاد جنازه رو بدزده...
عالیشاه با ناراحتی شیارهارو صاف میکنه:
ــ سیل افتاده توش، ساروج هارو شسته... تازه شم... ساروج که هیچی، بتونش هم بعدِ هزار سال خاک میشه...
از ساختمون میام بیرون:
ــ اینجوری نمیشه عالیشاه... ما اجازه داریم که تو تمام طول رودخونه مصالح برداشت کنیم، اینجا هم تو حریم رودخونه ست... به حرف نیست که، هرکس بیاد همینطوری بگه؛ خواب دیدم که اینجا امامزاده ست...
ــ حرف کدومه مهندس... من از اوقاف کاغذ دارم. تازه اینجا شجره نامه هم داره.
میره سمت موتور و از جیب بغل کتش یه کیسۀ پلاستیکی رو در میاره، که چندین لا تا خورده. با حوصله شروع میکنه به باز کردن اون:
ــ من بیخود که حرف نمیزنم مهندس جان... الان بالای یکساله که پیگیر این کارم... بفرما... این نامه اوقاف خدمت شما... این هم کاغذ شجره نامه ست...
نامه اوقاف رو بمن میده، و خودش هم با تر کردن انگشتش شروع میکنه به بازکردن ورقۀ شجرنامه:
ــ به خدمت آقای خودم عارضم که... بعله... میگه که...
ــ "بسم الله الرحمن الرحیم
شجره نامۀ امام زاده پیر باقر علیه السلام
طی تحقیقات فراوان انجام شده به توسط این حقیر، قنبر عالیشاه، عضو شورای اسلامی روستای اروست، از طریق مراجعه به مراجع مذهبی منطقۀ چهار دانگۀ استان مازندران، و طبق مستندات موجود در کتاب فرهنگ آبادیهای ایران و فرهنگ جغرافیایی ایران، متعلق به دائره جغرافیایی ستاد ارتش، ظاهر گردید"... مهندس جان ظاهر گردید یعنی اینکه...
ــ آره متوجه ام... ادامه بده شما...
ــ "ظاهر گردید، که مدفن شریف امامزاده پیر باقر از نوادگان امام محمد باقر علیه السلام، در مسیر جادۀ تلمادرۀ به اروست نرسیده به دوراهی مالخواست واقع شده. در مکانی که در گذشته هم مورد احترام مردم محلی بوده و لازم التعظیم است.
مکان فوق الذکر، در تاریخ فلان در فهرست بقاء متبرکه سازمان اوقاف و امور خیریه استان مازندران در آمده و"... مهندس جان این همون نامه ست که الان دادم خدمتت...
ــ "و... ... نسب شریفشان با هجده واسطه به امام محمد باقر منتهی میشود، که به قرار زیر است..."
میام وسط حرفش :
ــ عالیشاه جان، ایشالله که تصمیم نداری که همۀ هیجده تا واسطه رو واسمون بخونی!
با چسبوندن نوک انگشتهاش بهم میفهمونه که دیگه چیزیش نمونده:
ــ "... ... محمد بن ابراهیم بن محمد باقر علیه السلام... خداوند به همۀ خادمان و غلامنان اهل بیت، اجر اخروی عنایت فرماید"... بفرما... اسمش هم با جد معصومش یکیه... دیگه دلیل از این بهتر!
کاغذ رو بهش برمیگردونم و با ناراحتی یه سیگار روشن میکنم:
ــ بعد شما میون این تحقیق فراوان! نفهمیدی، این بابا چه جوری شد که گذرش افتاد به اروست؟
همونطور که مدارکش رو میذاره تو پلاستیک:
ــ تا اونجا که بنده تحقیق کردم، اون حضرت برای در امان موندن از زخم دشمنان اسلام از شهر و دیار خویش هجرت میکنند و به سرزمین اروست پناه میاورند. مردم اروست هم از اون حضرت بگرمی استقبال میکنند. ولی جاسوسان محل اقامت اون حضرت را به دشمنان اسلام اطلاع میدهند، و اون حضرت در همین منطقه شهید میشوند و مردم اروست هم شبانه و مخفیانه پیکر مطهر اون حضرت رو در این مکان دفن میکنند...
گوساله، حالا چه کتابی هم واسۀ من حرف میزنه:
ــ یعنی اون حضرت جای دیگه ای رو بلد نبود دیگه... این بود که کشتی سوار شد و صاف اومد اروست... نه!؟
فقط سرش رو تکون میده، یعنی همینه که هست.
ــ اصلا میگیریم که همۀ این حرفها درست... تو میخواهی اینجا درست چسبیده به رودخونه امامزاده بسازی!؟... خب، آخه عقل هم چیز خوبیه... اولین سیلی که بیاد، همۀ گنبد و گلدسته رو با خودش برمیداره میبره... سیل که دیگه آغل و امامزاده حالیش نمیشه که...
مدام با همون لبخند مسخره ش سرش رو تکون میده و حرفهام رو تایید میکنه. کاملا مشخصه که جواب رو تو ذهنش آماده داره:
ــ دقیقا... واسۀ همین هم الان یه موقتی سقف رو ورق میزنم، تا ایشالله به کمک خیرین منطقه، کلّ متبرکه رو منتقل کنیم عقبتر که پناهِ سیل باشه...
رحمت خودش رو از بالای زنجیر بلدوزر میندازه پایین:
ــ اونوقت این بابایی که میگی این زیر خوابیده... عقلش نمیرسید که لااقل واسۀ یه دفعه، بیاد تو خواب مش قدرت...
ــ حاج قدرت...
ــ حالا همون... بیاد تو خوابش ازش بپرسه، که اینهمه گوسفند واسۀ چی دارن رو سرش پشکل میریزن...
صورت عالیشاه از عصبانیت مثل لبو قرمز شده. قطعا اون از رحمت بعنوان یک هم محلی، بیشتر انتظار همراهی داره تا گوشه و کنایه. ولی سکوت میکنه و برمیگرده میره داخل ساختمون:
ــ سید جان... این ورقهارو قشنگ لب به لب بکوب که یه وقت بارون نیفته تو ساختمون... ای به قربان جدّت، بجنب...
گویا باید از اینجا، برای برداشت سنگ چشم پوشی کنیم. سیگارم رو خاموش میکنم:
ــ رحمت، از اون انگورها چیزی مونده؟
دو تا خوشه انگور از تو پلاستیک درمیاره و میگیره جلوی من و معمار:
ــ اینا تمیز شسته ست... مهندس، گمون نکنم که حریف این بابا بشی... این عالیشاه یه جونوریه که دومی نداره...
بسمت آغل نگاه میکنه تا که یه وقت کسی ناغافل نیاد بیرون:
ــ این چند سال قبل درویش شده بود... به خدا... مجلس میگرفت و دیگ جوش بار میذاشت و از این مسخره بازیها... هیچی... بعدِ یه مدت دید ازش پولی درنمیاد، ول کرد... الان هم این بازیه جدیدشه...
ــ ولی این دفعه معلومه که به خوب جایی زده... حالا، الان این حرفهارو ول کن... ببین این دور و اطراف جایی به ذهنت میرسه که بشه سنگ برداشت کرد...
برای چند دقیقه تو سکوت میوه میخوریم. و به پیرمردی نگاه میکنیم که ورقهای حلبی روغن نباتی رو، به چوبهای کهنۀ سقف میخ میکنه.
معمار بهتری که انگور خوردنش تموم شده، دستمالش رو از جیبش درمیاره و انگشتهاش رو تمیز میکنه:
ــ آقای مهندس... من اگه یه حرفی پیشنهاد بکنم، از من گوش میکنی؟...
ــ چرا که نه معمار جان... چه پیشنهادی؟
ــ این جاده هست که میره طرف اون چشمه آهکیه... چیه اسمش؟
ــ " سورت".[ باداب سورت؛ یکی از زیباترین چشمه های آب شور جهان]
ــ ای به قربانت... نرسیده به اونجایی که جاده دو راه میشه، سنگ هست که باور کن از درجۀ یک هم بالاتره... دور و برش هم از آغل و امامزاده هیچی خبری نیست...
با تعجب به معمار و رحمت نگاه میکنم. از قیافۀ رحمت کاملا مشخصه که اونهم خبر داشته.
ــ معمار!... شما ها سنگ خوب سراغ داشتید، اونوقت الان دارید بمن میگید!؟
با همون خوشرویی همیشگیش ادامه میده:
ــ آخه آقای مهندس، سنگش خیلی سفت بود... گفتم اول بیاییم اینجا که سنگش تیشه خورش بهتره... ولی خب نشد دیگه...
بلدوزر داره بسمت جایی که معمار آدرس داد، حرکت میکنه.
من و معمار برای آخرین بار به آغل مخروبه و حلبی های روغن نباتی که روی سقفش میخ شدن نگاهی میندازیم و سوار ماشین میشیم.
بعدها شنیدم که برای اون امامزاده یک شجره نامه دیگه هم پیدا شده. دقیق نمیدونم، ولی آخرین باری که از بچه های اون منطقه سئوال کردم، گفتن که یه امامزاده ای، اونجا برپا شده. ولی اینکه با چه اسمی و با کدوم شجره نامه اطلاعی ندارم.
ـــدز بخش نظرات به موضوعی اشاره شد
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .