آدمیزاد

دو سال از ساخت جادۀ روستای اروست میگذره.

دیگه اینجا مثل قبل شلوغ و پر سر و صدا نیست و دوباره منطقه حال و هوای روستایی پیدا کرده.

ولی شاید کمتر کسی در موقع عبور از جاده متوجه بشه، که این پروژه هنوز کامل نیست و یک چیزی کم داره؛ یک پل بزرگ در دوراهی روستای "مالخواست".

اینکه چرا این پل همون دو سال قبل ساخته نشد، سئوالیه که کسی جواب درستی برای اون نداره. ولی فعلا که ساخت اون تبدیل شده به یک دردسر، چون دیگه ماشین آلات زیادی در اختیار نداریم و باید با حداقل وسایل این بنا ساخته بشه.

برای ساخت پل نیاز به سنگ داریم. معمار بهتری و "رحمت"، راننده بلدوزی که بچۀ روستای اروست و آشنا به منطقه ست، مکانی رو برای برداشت سنگ پیدا کردن، که از کارگاه زیاد دور نیست. و چون تو حریم رودخونه ست، مشکل معارض هم نمیتونه داشته باشه. بجز یک آغل مخروبه قدیمی که همینطور رها شده.

رحمت، قبل از ما بلدوزر رو برده و من و معمار الان رسیدیم به محل. بلدوزر خاموشه و رحمت روی رکاب دستگاه نشسته و میوه میخوره:

ــ هنوز که تو نشستی که... بلند شو، برو زودتر بزن... ظهر شد...

بدون اینکه سرش رو بلند کنه، با خونسردی دونه های انگور رو از خوشه جدا میکنه و میذاره تو دهنش:

ــ نمیشه کار کرد مهندس جان... چون واسۀ اینجا صاحاب پیدا شده... اونهم چه صاحابی!

تازه چشمم میفته به یه موتورسیکلت که کنار دیوار آغل تو سایه پارک شده. چند ورق صاف شدۀ قوطیِ روغن نباتی هم کنار موتور روی زمین ریخته.

از داخل ساختمون صدای صحبت دو نفر بگوش میرسه. سپس سایۀ یک هیکل چاق تو آستانۀ در پیدا میشه. درحالیکه سرش رو خم کرده تا به بالای درگاه نخوره، میاد بیرون. و پشت سرش هم یکی از پیرمردهای روستای اروست از آغل خارج میشه.

ــ سلام بر مهندس تشرعی جان عزیزم... احوال شریف... خوبی آقا... یاالله...

با تعجب احوالپرسی میکنم.

رو میکنه به پیرمرد:

ــ سید جان، تو دیگه بسم الله بگو و دست به کار شو... فقط، فعلا سقف رو ورق بزن، تا ایشالله سر فرصت یه فکر اساسی واسه اینجا بکنیم...

"عالیشاه"، یکی از اعضاء شورای اسلامی روستای اروست بحساب میاد. البته هنوز برای تعیین اعضاءِ شورا انتخاباتی برگزار نمیشه و افراد معتمد روستا، با توافق اهالی برای این سمت برگزیده میشن. عالیشاه هم، بواسطۀ اینکه تو ساری کارمند یکی از ادارات دولتیه و از نامه نگاری های اداری تا حدی سر در میاره، عضو ثابت شوراست.

میشه گفت که عالیشاه از اون دسته آدمهاست، که سخت میشه فهمید که چه وقت داره راست میگه و چه وقت دروغ. هر چند تجربۀ دو سال کار تو این منطقه بمن یاد داده، که همۀ حرفهای عالیشاه رو باید بحساب دروغ گذاشت، مگر اینکه خلافش ثابت بشه.

همیشه کت و شلوار بتن داره و از نوع حرف زدن و ته لبخندی که پیوسته به صورتش هست، کاملا مشخصه که تو رویاهاش، خودش رو در مقام یک مدیرکل میبینه. و از همین الان داره برای این رویا تمرین میکنه:

ــ آقا فکر کنم راحت، یه دو سالی میشه که ما شمارو زیارت نکردیم ها... ولی باور کن مهندس، به همین متبرکه قسم، همیشه ذکر خیرت بوده...

ــ ممنون... گفتی متبرکه!؟... متبرکه دیگه چیه؟...

چند قدم دور میشه و با دست میزنه رو دیوار آغل:

ــ متبرکه یعنی این مهندس جان... امامزاده "پیر باقر"... از نواده های اهل بیت علیه السلام... حالا دادم تو ساری یه تابلو خوب واسش بنویسن... تا ایشاالله چند روز دیگه بیاریم نصبش کنیم.

با تعجب به معمار بهتری و رحمت نگاه میکنم. رحمت هنوز با نگاهی پر از خنده مشغول انگور خوردنه. دارم فکر میکنم که آخه کجای این خرابه به امامزاده شباهت داره:

ــ گرفتی مارو!؟... امامزاده... اونهم اینجا!؟... رحمت، چی میگه عالیشاه!؟...

رحمت نگاه معنی داری به هم محلیش میندازه:

ــ والله مهندس، تا اونجایی که من سنم قد میده، اینجا همیشه آغل بوده. آغلِ گوسفندهای مش قدرت بابای همین عالیشاه...

بنظر میاد که عالیشاه دیگه داره قطعا دروغ میگه:

ــ عالیشاه جان هرکس که این حرفهارو بهت زده، خواسته باهات شوخی کنه... اینجا جزو حریم رودخونه ست، حتی همین آغل رو هم هر کی ساخته غیر قانونی بوده... اون بابارو بگو بیاد بیرون، این موتور رو هم بردار، بلدوزر میخواد کار کنه...

کتش رو در میاره و با دقت میذاره رو موتور و میاد بسمت من. با همون خندۀ مسخرۀ همیشگیش صورتم رو میبوسه:

ــ مهندس جان، بابا شما که اینقدر کم حوصله نبودی که... باور کن همه وقتی صحبت شما میشه ها، میگن مهندس تشرعی از صبوری و آقایی واقعا الگوی بقیه ست... شما اجازه بده من سرگذشت این امامزاده رو واست بگم، اگر باورت نشد، اصلا بلدوزر بنداز همه رو خراب کن...

گویا چاره ای نیست جز اینکه بذاریم عالیشاه حکایتش رو تعریف بکنه. با شور و حرارت دستهاش رو تو هوا تکون میده و مارو با خودش میبره به گذشته ای نه چندان دور؛

از زمانی میگه که پدرش تو این آغل گوسفند نگه میداشته. و از برکت فوق العاده ای حرف میزنه، که میفته تو کسب و کارِ مش قدرت. تا جایی که از کنار این گوسفندهای با برکت، پولی پس انداز میکنه و میره مکه.

تا اینکه یک سال قبل، اینطوریکه این آدم ادعا میکنه، یه سیّدی میاد تو خواب پدرش؛ که بعله، همۀ اون چیزی که نصیبت شده از صدقه سر قبر من بوده. و زمان، زمانِ جبرانه. و اونهم ممکن نیست بجز از طریق ساخت یک امامزاده. تا همه بتونن از وجود این آدمِ به تعبیر عالیشاه؛ صاحب کرامت، فیض ببرن.

من به زنجیر بلدوزر تکیه دادم و بیشتر از اینکه حواسم به این حرفها باشه، دارم فکر میکنم، که یعنی میشه برای یک بار، برم تو یک پروژه ای کار کنم، که تا شعاع صد کیلومتری اون خبری از آدمیزاد نباشه؟

ــ آخه عالیشاه، یه کم خودت فکر کن... آدم میّت رو میبره کنار رودخونه چال میکنه؟... این خوابی که پدرت دیده حتما مال یه جای دیگه ست... الان این رودخونه آب نداره... زمستون خودت ندیدی چه سیلی اینجا راه میفته؟

ــ بعله، مهندس جان... الان اینجا رودخونه شده... ولی قدیم که این شکلی نبوده که... شاید جنگل بوده. مثلا همونجایی که شما دارید پل میسازید، بالای تپه ها رو ندیدید!؟... لای سنگها پر از گوش ماهیه ( این رو راست میگه )... این یعنی چی... یعنی اینکه قدیم، جای همون تپه دریا بوده...

ــ این دوتا قضیه چه ربطی بهمدیگه داره؟... این که اینجا دریا بوده مال حداقل یه میلیون سال قبله... تو فکر میکنی که این امامزاده ها از کی علم شدن؟... فوق فوقش، حداکثر هزار سال پیش...

رحمت میپره وسط حرف:

ــ بابا خود پیغمبرش هم مال هزار و چهارصد سال قبله... جنگل و دریا ش دیگه کجا بود...

معمار بهتری که تا الان تو سکوت به حرفهای ما گوش میداد. با طمانینه و در حالیکه دستهاش رو از پشت بهم گره زده، میره داخل ساختمون. من و عالیشاه هم بهمراهش راه میفتیم. سقف و دیوار آغل انقدر سوراخ داره که میشه کف بنا رو بوضوح دید. معمار با یک تکه چوب روی زمین شیار میندازه:

ــ اینجا همش خاکه... امامزاده یا قبری گمون نکنم باشه... قدیم روی قبر امامزاده هارو ساروج میکردن، که شب کسی نیاد جنازه رو بدزده...

عالیشاه با ناراحتی شیارهارو صاف میکنه:

ــ سیل افتاده توش، ساروج هارو شسته... تازه شم... ساروج که هیچی، بتونش هم بعدِ هزار سال خاک میشه...

از ساختمون میام بیرون:

ــ اینجوری نمیشه عالیشاه... ما اجازه داریم که تو تمام طول رودخونه مصالح برداشت کنیم، اینجا هم تو حریم رودخونه ست... به حرف نیست که، هرکس بیاد همینطوری بگه؛ خواب دیدم که اینجا امامزاده ست...

ــ حرف کدومه مهندس... من از اوقاف کاغذ دارم. تازه اینجا شجره نامه هم داره.

میره سمت موتور و از جیب بغل کتش یه کیسۀ پلاستیکی رو در میاره، که چندین لا تا خورده. با حوصله شروع میکنه به باز کردن اون:

ــ  من بیخود که حرف نمیزنم مهندس جان... الان بالای یکساله که پیگیر این کارم... بفرما... این نامه اوقاف خدمت شما... این هم کاغذ شجره نامه ست...

نامه اوقاف رو بمن میده، و خودش هم با تر کردن انگشتش شروع میکنه به بازکردن ورقۀ شجرنامه:

ــ به خدمت آقای خودم عارضم که... بعله... میگه که...

ــ "بسم الله الرحمن الرحیم

شجره نامۀ امام زاده پیر باقر علیه السلام

طی تحقیقات فراوان انجام شده به توسط این حقیر، قنبر عالیشاه، عضو شورای اسلامی روستای اروست، از طریق مراجعه به مراجع مذهبی منطقۀ چهار دانگۀ استان مازندران، و طبق مستندات موجود در کتاب فرهنگ آبادیهای ایران و فرهنگ جغرافیایی ایران، متعلق به دائره جغرافیایی ستاد ارتش، ظاهر گردید"... مهندس جان ظاهر گردید یعنی اینکه...

ــ آره متوجه ام... ادامه بده شما...

ــ "ظاهر گردید، که مدفن شریف امامزاده پیر باقر از نوادگان امام محمد باقر علیه السلام، در مسیر جادۀ تلمادرۀ به اروست نرسیده به دوراهی مالخواست واقع شده. در مکانی که در گذشته هم مورد احترام مردم محلی بوده و لازم التعظیم است.

مکان فوق الذکر، در تاریخ فلان در فهرست بقاء متبرکه سازمان اوقاف و امور خیریه استان مازندران در آمده و"... مهندس جان این همون نامه ست که الان دادم خدمتت...

ــ "و... ... نسب شریفشان با هجده واسطه به امام محمد باقر منتهی میشود، که به قرار زیر است..."

میام وسط حرفش :

ــ عالیشاه جان، ایشالله که تصمیم نداری که همۀ هیجده تا واسطه رو واسمون بخونی!

با چسبوندن نوک انگشتهاش بهم میفهمونه که دیگه چیزیش نمونده:

ــ "... ... محمد بن ابراهیم بن محمد باقر علیه السلام... خداوند به همۀ خادمان و غلامنان اهل بیت، اجر اخروی عنایت فرماید"... بفرما... اسمش هم با جد معصومش یکیه... دیگه دلیل از این بهتر!

کاغذ رو بهش برمیگردونم و با ناراحتی یه سیگار روشن میکنم:

ــ بعد شما میون این تحقیق فراوان! نفهمیدی، این بابا چه جوری شد که گذرش افتاد به اروست؟

همونطور که مدارکش رو میذاره تو پلاستیک:

ــ تا اونجا که بنده تحقیق کردم، اون حضرت برای در امان موندن از زخم دشمنان اسلام از شهر و دیار خویش هجرت میکنند و به سرزمین اروست پناه میاورند. مردم اروست هم از اون حضرت بگرمی استقبال میکنند. ولی جاسوسان محل اقامت اون حضرت را به دشمنان اسلام اطلاع میدهند، و اون حضرت در همین منطقه شهید میشوند و مردم اروست هم شبانه و مخفیانه پیکر مطهر اون حضرت رو در این مکان دفن میکنند...

گوساله، حالا چه کتابی هم واسۀ من حرف میزنه:

ــ یعنی اون حضرت جای دیگه ای رو بلد نبود دیگه... این بود که کشتی سوار شد و صاف اومد اروست... نه!؟

فقط سرش رو تکون میده، یعنی همینه که هست.

ــ اصلا میگیریم که همۀ این حرفها درست... تو میخواهی اینجا درست چسبیده به رودخونه امامزاده بسازی!؟... خب، آخه عقل هم چیز خوبیه... اولین سیلی که بیاد، همۀ گنبد و گلدسته رو با خودش برمیداره میبره... سیل که دیگه آغل و امامزاده حالیش نمیشه که...

مدام با همون لبخند مسخره ش سرش رو تکون میده و حرفهام رو تایید میکنه. کاملا مشخصه که جواب رو تو ذهنش آماده داره:

ــ دقیقا... واسۀ همین هم الان یه موقتی سقف رو ورق میزنم، تا ایشالله به کمک خیرین منطقه، کلّ متبرکه رو منتقل کنیم عقبتر که پناهِ سیل باشه...

رحمت خودش رو از بالای زنجیر بلدوزر میندازه پایین:

ــ اونوقت این بابایی که میگی این زیر خوابیده... عقلش نمیرسید که لااقل واسۀ یه دفعه، بیاد تو خواب مش قدرت...

ــ حاج قدرت...

ــ حالا همون... بیاد تو خوابش ازش بپرسه، که اینهمه گوسفند واسۀ چی دارن رو سرش پشکل میریزن...

صورت عالیشاه از عصبانیت مثل لبو قرمز شده. قطعا اون از رحمت بعنوان یک هم محلی، بیشتر انتظار همراهی داره تا گوشه و کنایه. ولی سکوت میکنه و برمیگرده میره داخل ساختمون:

ــ سید جان... این ورقهارو قشنگ لب به لب بکوب که یه وقت بارون نیفته تو ساختمون... ای به قربان جدّت، بجنب...

گویا باید از اینجا، برای برداشت سنگ چشم پوشی کنیم. سیگارم رو خاموش میکنم:

ــ رحمت، از اون انگورها چیزی مونده؟

دو تا خوشه انگور از تو پلاستیک درمیاره و میگیره جلوی من و معمار:

ــ اینا تمیز شسته ست... مهندس، گمون نکنم که حریف این بابا بشی... این عالیشاه یه جونوریه که دومی نداره...

بسمت آغل نگاه میکنه تا که یه وقت کسی ناغافل نیاد بیرون:

ــ این چند سال قبل درویش شده بود... به خدا... مجلس میگرفت و دیگ جوش بار میذاشت و از این مسخره بازیها... هیچی... بعدِ یه مدت دید ازش پولی درنمیاد، ول کرد... الان هم این بازیه جدیدشه...

ــ ولی این دفعه معلومه که به خوب جایی زده... حالا، الان این حرفهارو ول کن... ببین این دور و اطراف جایی به ذهنت میرسه که بشه سنگ برداشت کرد...

برای چند دقیقه تو سکوت میوه میخوریم. و به پیرمردی نگاه میکنیم که ورقهای حلبی روغن نباتی رو، به چوبهای کهنۀ سقف میخ میکنه.

معمار بهتری که انگور خوردنش تموم شده، دستمالش رو از جیبش درمیاره و انگشتهاش رو تمیز میکنه:

ــ آقای مهندس... من اگه یه حرفی پیشنهاد بکنم، از من گوش میکنی؟...

ــ چرا که نه معمار جان... چه پیشنهادی؟

ــ این جاده هست که میره طرف اون چشمه آهکیه... چیه اسمش؟

ــ " سورت".[ باداب سورت؛ یکی از زیباترین چشمه های آب شور جهان]

ــ ای به قربانت... نرسیده به اونجایی که  جاده دو راه میشه، سنگ هست که باور کن از درجۀ یک هم بالاتره... دور و برش هم از آغل و امامزاده هیچی خبری نیست...

با تعجب به معمار و رحمت نگاه میکنم. از قیافۀ رحمت کاملا مشخصه که اونهم خبر داشته.

ــ معمار!... شما ها سنگ خوب سراغ داشتید، اونوقت الان دارید بمن میگید!؟

با  همون خوشرویی همیشگیش ادامه میده:

ــ آخه آقای مهندس، سنگش خیلی سفت بود... گفتم اول بیاییم اینجا که سنگش تیشه خورش بهتره... ولی خب نشد دیگه...

بلدوزر داره بسمت جایی که معمار آدرس داد، حرکت میکنه.

من و معمار برای آخرین بار به آغل مخروبه و حلبی های روغن نباتی که روی سقفش میخ شدن نگاهی میندازیم و سوار ماشین میشیم.

بعدها شنیدم که برای اون امامزاده یک شجره نامه دیگه هم پیدا شده. دقیق نمیدونم، ولی آخرین باری که از بچه های اون منطقه سئوال کردم، گفتن که یه امامزاده ای، اونجا برپا شده. ولی اینکه با چه اسمی و با کدوم شجره نامه اطلاعی ندارم.

 

ـــدز بخش نظرات به موضوعی اشاره شد

ماهی

بلدوزرهای کارگاه بلده احتیاج به تعمیر پیدا کردن. زنجیر یک دستگاه باید بطور کامل تعویض بشه و دو دستگاه دیگر هم نیاز به جوشکاری اساسی بیل هاشون دارن. بنابراین با سمنان هماهنگ کردم، تا در طی چهار پنج روزی که راننده ها میرن مرخصی این تعمیرات انجام بشه.

البته من هم در خلال این مدت کارِ خاصی تو کارگاه ندارم، و خودم هم میتونم برای چند روز برم به تعطیلات. ولی برای استراحت و رسیدن به قدری آرامش، چه جایی بهتر از همین کارگاه بلده.

بچه های تعمیرگاه طرفهای ظهر به کارگاه میرسن. احوالپرسی میکنیم و اونها میرن تا وسایلشون رو بگذارن تو کانکس راننده ها. ولی گویا تنها نیستن و یکنفر دیگه هم همراهشون اومده.

اوس عباس از ماشین پیاده میشه. دستهاشو برای رفع خستگی از هم باز میکنه و تنش رو کش میده:

ــ آخ کمرم... بی پدر، صندلی این ماشین مثل چوب میمونه... تمام دست و پام خشک شدن...

ساکش رو از تو ماشین بر میداره:

ــ سلام بر مهندس گل... آقا خدا وکیلی، شما دارید تو وسط بهشت کار میکنید... به جان خودم... اصلا آدم وقتی تو این هوا نفس میکشه ها، همچین روحش تازه میشه...

میرم بسمتش:

ــ اینهمه بهت گفتم؛ لااقل یه دفعه هم که شده بیا ببرمت بلده... همش بهونه آوردی که، چه میدونم... فقط تو رختخواب خودت خوابت میبره و... چطوری؟...

ــ قربانت... اتفاقا متکام رو هم با خودم آوردم... باور کن، همون اول جاده فرعی، تا چشمم به این رودخونه افتاد... انگار یه دفعه تمام خستگیم دررفت...

اوس عباس در اصل مکانیک خودروهای سبک شرکته، ولی ایندفعه بعنوان راننده اومده، تا هم یه چند روزی حق ماموریت بگیره و هم اینکه اگر احیانا تعمیرکارها احتیاج به کمک داشتن، دم دستشون باشه.

میشه گفت که تو بین بچه های تعمیرگاه من بیشتر از همه، با اوس عباس صمیمی هستم.

این آدم سیه چرده، لاغراندام و نسبتا بلند قامت از اون دسته مکانیک هاست که اگر دوست داشته باشه که یک ماشین خوب و درست تعمیر بشه، این کار رو با مهارت و به بهترین نحو ممکن انجام میده. در غیر اینصورت با هزار جور بهانه و دلیل واهی، یا اون خودرو تعمیر نمیشه و یا اگر هم بشه نیمه کاره و سرسری.

و نیاز به گفتن نیست، که تو رسیدگی به ماشین من پیوسته سنگ تموم میگذاره. و البته من هم برای اینکه این کیفیت تعمیر رو دو قبضه کنم، هر سال تو اوایل بهار یک سررسید خوب به اوس عباس هدیه میدم.

همینطور که محو تماشای اطراف شده میشینه روی تخت چوبی جلوی کانکس:

ــ آخیش خدا... میگم، آدم اگه یه ماه اینجا باشه ها، یه دفعه بیست سال جوون میشه... به خدا... نیست که لامصب هواش هم سبکه... فقط جون میده شبها همینجا پشه بند بزنی و... مهندس سیگار...

اینکه اوس عباس اینجوری مسحور محیط اطرافش شده زیاد چیز عجیبی نیست. چون "بلدۀ نور" در زمرۀ یکی از زیباترین مناطقِ حیات وحش کشور بشمار میاد. مخصوصا این جایی که ما کارگاه زدیم، چون آخرین نقطۀ ماشین رویِ منطقه ست، طبیعتی فوق العاده بکر و دست نخورده داره.

درست پشت کارگاه یه کوه نه چندان بلند هست، که پوشیده از سبزی های کوهیه. و پیش روی کارگاه، به فاصلۀ حدود پنجاه متر، رودخونه ای جریان داره که آب از برفهای کوههای اطراف میگیره و محل زندگی ماهی های قزل آلایِ خال قرمزه. و بلافاصله بعد از رودخونه، کوه بلند " لیر " [ بر وزن میر]  قرار گرفته، که به سمت ابرها قد کشیده و توی سینه کش اون گله های بزرگی از بزهای کوهی تو آرامش زندگی میکنن.

اگر آدم خوب دقت کنه، حتی با چشم غیر مسلح هم میتونه تو لابلای سنگها، بزهای کوهی و بچه هاشون رو ببینه. هر چند علی آشپز راه راحتتری رو برای تماشای اونها انتخاب کرده، به این صورت که اجازه گرفته تا مواقعی که ما کار نقشه برداری نداریم، یکی از دوربینها رو جلوی کانکس برپا کنه، تا بتونه بصورت واضح و شفاف این موجودات زیبا رو به نظاره بنشینه.

البته سرگرمی علی آشپز فقط به چیدن سبزی و تماشای بزهای کوهی محدود نمیشه. چون علاوه بر اینها تعداد زیادی مرغابی هم خریده، تا بعد از اینکه بزرگ شدن، ببره به روستای خودش و بفروشه.

اوستا عباس با دقت از داخل چشمی دوربین به بزهای کوهی نگاه میکنه:

ــ ای جانم...مهندس اینا همش شیشلیکه ها، که دارن اینجوری رو سنگها بالا پایین میپرن...

روی تخت چوبی میشینم، پاهام رو دراز میکنم و به کوه لیر خیره میشم. علی آشپز یک بشقاب پر از انگور و خیارِ شسته شده میذاره روی تخت.

ــ مرسی علی جان... ولی نمیشه شکارشون کرد... اینجا منطقۀ حفاظت شده ست... شکار ممنوعه... ولشون کن، بیا میوه بخور...

دوباره از توی دوربین نگاه میکنه:

ــ نگو مهندس جان، نگو... تو یه تفنگ بمن بده... سر نیم ساعت میپرم بالای همین کوه... به سه شماره یه دونه شونو میندازم، همون جا سر و پوستش میکنم و گوشتشو میارم پایین... مهندس، این دوربین چه جوری میچرخه؟...

ــ اون پیچ رو باز کن... آره، همونه... به این آسونی ها هم که میگی نیست... از صبح تا شب بچه های شکاربانی این دور و اطراف چرخ میزنن. یه دفعه خودم دیدم که تفنگ دو تا شکارچی رو ضبط کرده بودن...

اوس عباس چند مرتبه فندکش رو تکون میده و سیگارش رو آتش میزنه. چشمهاش رو تنگ کرده و به کوه خیره شده:

ــ اونها شکارچی نبودن که... وگرنه شکارچی به این راحتی تفنگ دست شکاربون میده؟... تا شکاربانی بیاد خبر بشه، من رفتم و برگشتم.

برای چند دقیقه با شوق و ذوق بزهای کوهی رو تماشا میکنه و همزمان زیر لب باهاشون حرف میزنه و قربون صدقه شون میره. بالاخره ازشون دل میکنه و میاد میشینه روی تخت چوبی:

ــ جون مهندس، راست بگو... اینهمه مدت که اینجایی، هیچی شکار نزدید؟

ــ نه والله... فقط بهت دروغ نگم، یه دفعه با احمد ( راننده لودر ) عقب سر یه گراز کردیم... با ماشین ها... هیچی دیگه... دیدیم حریفش نیستیم، ول کردیم برگشتیم... البته خب تفنگ هم نداشتیم...

ــ تفنگ نمیخواد که...شکارچی اگه شکارچی باشه، دست خالی هم شکار میکنه... مگه قدیم چه کار میکردن...

بلند میشم و پوست خیارها رو پرت میکنم برای مرغابی ها:

ــ آهان یه دفعه هم، با کورش از رودخونه قزل آلا گرفتیم... اون پوست خیارها نریز دور که بدیم به مرغابی ها... لودر بردیم و جلوی رودخونه سد درست کردیم... دست آخر تونستیم دو تا ماهی بگیریم...

همینطور که میوه میخوره با نگاهش مسیر رودخونه رو تا بالای تنگه دنبال میکنه:

ــ من تا حالا قزل آلا نخوردم... شبیه ماهی سفیده دیگه، نه؟...

ــ از ماهی سفید کوچیکتره... اصلا هم چربی هم نداره... واسۀ همین گوشتش خیلی ترد و خوشمزه ست...

اوس عباس کفشها و پیرهنش رو در میاره:

ــ مهندس میگم، یه برنامه بچین... این چند روزی که اینجا هستیم، یه چند تا ماهی از این رودخونه بگیریم... شکار که میگی، قدغنه... حداقل این قزل آلا رو نوبر کنیم... قزل آلای چی بود؟ خال قرمز!؟...

ــ آره... باشه، حرفی نیست... لودر که هست و... ما هم بیکار...

پاهاش رو با احتیاط میذاره روی قلوه سنگها و همینطور که بسمت رودخونه قدم برمیداره:

ــ من فعلا برم یه سر و صورتی بشورم، یه کم خنک بشم... خدارو چه دیدی، شاید چند تا قزل آلا هم گرفتم!

برنامه میذاریم که بعد از ظهر بریم صید ماهی. به همون شیوه ای که دفعۀ قبل با کورش انجام دادیم، یعنی با لودر!

من دستگاه رو میبرم بسمت رودخونه وعلی آشپز هم میاد برای کمک. بهمراه یک لگن پلاستیکی بزرگ و یک سالیک!( یک نوع تور ماهیگیری کوچک).

درب اتاق لودر رو باز میکنم:

ــ علی!... این سالیک رو دیگه از کجا آوردی!؟...

با بدجنسی میخنده:

ــ آقا مهندس، کجاش رو دیگه نپرس... فقط شما مثل همون دفعه جلوی آب رو ببند... بقیه ش با من...

معلومه که علی آشپز علاوه بر پرورش مرغابی کارهای دیگه ای هم یاد گرفته. من مشغول ایجاد سد میشم و کم کم تو یک قسمت از رودخونه یه حوضچه بوجود میاد. علی آشپز لگن پلاستیکی رو از آب پر میکنه و بهمراه تور کوچیکش دنبال ماهی میگرده. اوس عباس هم پاچه های شلوارش رو تا زانو بسمت بالا تا زده و مثل بچه ها تو آب یخ بالا پایین میپره.

خلاصه بعد از حدود یک ساعت موفق شدیم چهارتا قزل آلا بگیریم. البته اینبار زنده.

من لودر رو برمیگردونم و اوس عباس و علی آشپز هم هر کدوم یه طرف لگن رو میگیرن و میان تا جلوی کانکس.

این چهارتا ماهی کوچیک حداکثر اگر بتونن دو نفر رو سیر کنن. پس علی آشپز برمیگرده تو کانتینر آشپزخونه، برای تدارک شامِ تعمیرکارها.

اوس عباس روی یک بلوک سیمانی نشسته و به لگن جلوش خیره شده. هنوز پاچه های شلوارش بالاست:

ــ مهندس جان... خب الان باید چیکار کنیم؟...

ــ چیکار که... هم میتونیم اینارو کبابی کنیم... هم اینکه تو روغن سرخ کنیم... ولی اگه سرخشون کنیم بهتره... چون قزل آلا خودش زیاد چربی ندا...

ــ نه، مهندس... دارم میگم قبلش باید چیکار کرد...

ــ آهان واسۀ تمیز کردنش میگی؟... اینا تمیز کردن نمیخواد که... ببین فلسش خیلی ریزه... فقط باید شکمشونو خالی کرد...

با بی حوصلگی بهم زل زده:

ــ مهندس... بابا، قبل از همۀ اینهایی که میگی باید چیکار کنیم...

باورش برای خودم هم سخته، ولی چشمهای اوس عباس پر از اشک شده.

جلوی تشت روی پاهام میشینم و مشغول تماشای ماهیها میشم. اوس عباس با نوک انگشت، خیلی آروم سطح آب رو بهم میزنه:

ــ مثل ماهی های حوض میمونن...

ــ آره... ماهین دیگه... ماهیا همشون خوشگلن...

مدام فندکش رو تکون میده تا بلکه بتونه روشنش کنه:

ــ قدیم... آقام اینا تو حیاطشون ماهی داشتن... ماهیای قرمز... ولی بزرگ بودن ها... قد همینا...

ــ اینها هم اگه حساب کنی، یه جورایی ماهی قرمزن دیگه... فقط قرمزیشون کمتره... الان چی... آقاتو میگم... هنوز هم ماهی نگه میدارن؟...

ــ نه دیگه... این که دارم بهت میگم، صحبت خیلی وقت پیشه... پونزده سال قبل، شاید هم بیشتر...

ــ ولی اینا با اون ماهی قرمز ها فرق میکنن... قزل آلا آب پر از اکسیژن میخواد... تو حوض نمیتونه زیاد دوام بیاره... زود از بین میره...

ــ اِ... پس الان تو تشت هم باشن میمیرن!؟

ــ نه اونجوری سریع هم نه دیگه... ولی میدونم که قزل آلا آب تازه و تمیز میخواد... باید آبشون هم همیشه سرد باشه...

با انگشت میزنم روی بدنۀ پلاستیکی لگن تا توی آب موج بوجود بیاد:

ــ اوس عباس... اون تعریف هایی که از شکار میکردی، راست نبود، نه؟...

نمیخواد جوابم رو بده. هنوز برای روشن کردن سیگارش مشکل داره. فندکم رو میگیره:

ــ فکر کنم آب رفت توش... مهندس، حالا جدی عقب سر گراز کرده بودی؟...

ــ آره... من و احمد بودیم... با وانت تا بالای این تنگه دنبالش رفتیم... دیگه رسیدیم یه جایی که ماشین جلوتر نمیرفت...

من هم سیگارم رو روشن میکنم:

ــ آقایی که تو باشی... پامون رو که از ماشین گذاشتیم پایین، حیوون برگشت حمله کرد طرف ما... هیچی دیگه... ما هم پریدیم تو ماشینو در رفتیم...

با صدای بلند میخنده:

ــ فرار کردید!...

ــ آره دیگه... پس وایمیستادیم تا حیون بیاد ما رو شخم بزنه!؟... ولی فکر کنم گرازه از همون اول هم فهمیده بود، که ما اصلا اینکاره نیستیم...

نگاهش به سطح آب خیره مونده و سیگارِ تو دستش برای خودش میسوزه:

ــ هِی... ماهی قزا آلا... لامصب عمر آدم مثل باد میگذره... مهندس گفتی اینا چقدر میتونن تو این لگن زنده بمونن؟...

شب شده. علی آشپز و تعمیرکارها شام خوردن و خوابیدن.

من و اوس عباس غذامون رو خودمون درست کردیم و روی تخت چوبی و تو هوای آزاد خوردیم. اوس عباس کلّی از گذشته حرف زد. از سالهایی که تو ایران ناسیونال کار میکرده و ...

دیگه دیروقته. اوس عباس بلند میشه:

ــ مهندس جان من دیگه برم بخوابم... این پوست طالبی و با بقیۀ این سبزی ها رو میریزم تو پلاستیک که فردا بدیم به مرغابی ها... میخورن، نه؟...

ــ آره اوس عباس... اینا همه چیز میخورن...

ــ میگم، فردا کی بریم واسۀ سبزی کوهی؟... خیلی دوره؟...

ــ درست همین پشت کارگاهه... یه ساعت بریم، یه عالمه سبزی میچینیم... شاید شانست گفت قارچ هم پیدا کردیم...

ــ من تا حالا قارچ نخوردم... باید مزه ش مثل کلم باشه، نه؟...

ــ بیشتر مزه ش شبیه بادمجونه... خوشمزه ست... حتما خوشت میاد... البته اگر پیدا کنیم...

اوس عباس بقیۀ سئوال هاش رو میذاره برای فردا و میره تو کانکس. من هم ظرفها رو میذارم پای تخت و دراز میکشم.

حالا دیگه همه خوابیدن.

تعمیرکارها، علی آشپز، اوس عباس.

بزهای کوهی دامنۀ کوه لیر.

مرغابی های علی آشپز.

گرازی که تو تنگه دنبالش کرده بودیم.

حتی ماهیهایی که امروز برای یک مدت گرفته بودیمشون هم، احتمالا الان یه جایی تو گوشه کنار رودخونه به خواب رفتن.

چشمهام رو میبندم.

ستاره ها(75)

هوای داغ و دم کردۀ یکی از روزهای شهریور ماه.

صورتها همه خاک گرفته و عرق کرده ست و کسی حوصلۀ حرف زدن نداره. ساعت کاری رو به پایان میره و بچه ها برای پنهون شدن خورشید پشت کوههای تلمادره، لحظه شماری میکنن.

ما داریم آخرین مرحلۀ خاکریزیِ پیش از آسفالت رو انجام میدیم. این لایه اصطلاحا " اساس" نامیده میشه و حداکثر دقت و وسواس در اجرای اون بعمل میاد. قشری که با مصالح دانه بندی شده اجرا میشه، و گریدرها و غلطکها با نهایت حوصله اونرو پخش و متراکم میکنن. مجید هرگونه تردد وسایل نقلیه بر روی لایۀ اساس رو ممنوع کرده، و با وجود اینکه رانندگی بر روی این سطح صاف و صیقلی، حسابی وسوسه انگیزه، ولی تقریبا همۀ بچه ها بواسطه ماهها کار و زحمت، موضوع عدم تردد رو رعایت میکنن.

یک ماشین نیروی انتظامی با سرعت بر روی جاده جدید نزدیک میشه و میرسه تا جایی که ما داریم کار میکنیم. چند مرتبه به غلطکِ علیرضا چراغ میده، سپس یک کلۀ سیاه و کم مو از شیشۀ سمت شاگرد میاد بیرون:

ــ برو کنار، ما رد بشیم...

علیرضا گاز غلطک رو کم میکنه و میاد رو رکاب دستگاه:

ــ مگه سنگ چین رو ندیدی... راه بسته است... برو از تو جاده فرعی...

ــ حلا برو کنار ما رد بشیم... بعدش دوباره جاده رو ببند...

ــ اگه فارسی حالیت میشه، بهت گفتم راه بسته ست، باید بری از تو فرعی... فارسی که بلدی، ایشالله...

سرنشین سمت شاگرد که یک سرهنگ دوم نیروی انتظامیه، با دلخوری به راننده ش میگه که بره تو جاده فرعی، و خودروی نیروی انتظامی با سرعت زیاد ومیون گرد و خاک دور میشه.

علیرضا با ناراحتی رو میکنه بمن:

ــ مهندس، بالاغیرتا بهشون بگو جاده رو درست سنگ چین کنن... اینهایی که اینا چیدن سنگ نیست که... چهارتا سنگ قدِ گردو...

و دوباره مشغول بکار میشه.

هنوز هم تو مناطق روستایی، یک فرد نظامی با درجه ای حتی خیلی پایین تر از سرهنگ هم، ابهت زیادی داره و بقول معروف برای خودش حکومت میکنه. موقعیتی که اغلب با سوء استفاده از مردم محلی همراهه. اگر کسی مدتی را تو این مناطق بسر برده باشه، خوب میدونه که دیدن ماشینهای نیروی انتظامیِ در حال برگشت از ماموریت، به همراه صندوق های میوه، کیسه های خشکبار، نون محلی، پنیر و سرشیر و ماست چکیده و دیگر محصولات لبنی چیز عجیبی نیست.

ولی بر خلاف مردم محلی، برای بچه های شرکت این یونیفورم ها و ستاره ها کمترین ارزش و اعتباری ندارن. بچه هایی که اغلب تو کارنامه زندگیشون، سابقه ای طولانی از حضور در جبهه وجود داره و بعضی هاشون هم یک تکه ترکش و یا جراحتی تو بدنشون دارن، که پیوسته خاطرات روزهای جنگ رو بهشون یاد آوری میکنه.

ولی نکته جالب اینکه تقریبا همۀ بچه های جنگ، چه اونهایی که سالها در جبهه بودن و چه کسانی که سابقه ای بیشتر از چند هفته ندارن، همگی اظهار میکنن که دچار عوارض موج انفجار هستن. گویی موجی بودن رو راه مناسبی دیدن برای فرار از مسئولیتهای گاه ناخوشایند زندگی.

مجید رفته تا که انتهای باند رو بازدید کنه. من هم تو وسطهای باند پشت سر غلطک راه میرم تا ببینم که ایرادی تو کارمون نباشه. باقری و راننده آبپاش دارن سنگهای بزرگتری تو مسیر میذارن، تا احیانا در طول شب کسی از روی جاده جدید عبور نکنه.

صدای ماشین میاد.

باز همون خودروی نیروی انتظامیه که داره برمیگرده و خیلی هم با سرعت! در بین نگاه متعجب همه وانت دو کابین از روی جاده جدید داره بسمت ما میاد. علیرضا معطل نمیکنه و با غلطک راه رو میبنده. وانت ترمز کشداری میزنه و میپیچه بسمت شونۀ جاده. چیزی نمونده که چپ بشه، ولی راننده بعد از رد کردن غلطک دوباره ماشین رو برمیگردونه به مسیر، و تازه چشمش میفته به سنگهای بزرگی که باقری و بچه ها تو عرض راه چیدن. پس به ناچار و با بجا گذاشتن دو خط ترمز بلند و کشیده بالاخره میایسته.

همۀ اینها فقط چند ثانیه طول کشید، ولی نتیجه ای که بجا گذاشت چندان خوشایند نیست؛ دو شیار بلند و عمیق بر روی سطح جاده.

علیرضا از غلطک میپره پایین و بسرعت خودش رو میرسونه به وانت. یه لگد محکم میزنه به ماشین و میره بسمت درب راننده:

ــ بیا پایین ببینم... توله سگ گوساله... مگه عروسی ننه تِ که اینجوری...

قبل از اینکه راننده پیاده بشه، سرنشین سمت شاگرد میاد پایین. یه سرهنگ دوم چاق، کوتاه قد و سیه چرده:

ــ چیه!؟... برو عقب ببینم... من بهش گفتم از اینطرف بیاد... حالا مگه چطور شده!؟... بهت گفتم برو عقب...

ــ تو گه خوردی بهش گفتی... مرتیکه پفیوز... مگه رفتنی بهت نگفتم، برو تو جاده فرعی؟

علیرضا میپره یقۀ سرهنگ رو میگیره، و رانندۀ طرف هم بهمراه باقری و رانندۀ آبپاش سعی میکنن که جداشون کنن.

من بجای توجه به دعوا و فحش هایی که رد و بدل میشه، الان بیشتر حواسم پیش شیارهایی مونده  که روی جاده افتاده.

سرهنگ داره بیهوده تلاش میکنه تا یقه ش رو از چنگ علیرضا خلاص کنه:

ــ ول کن یقه رو... دارم میگم یقه رو ول کن... اینجا حوزۀ منه... میدم چوب تو آستینتون کنن...

ــ چوب بکن تو خشتک بابات... تخم سگ یابو... زده ریده تو جاده، اونوقت دو قورت و نیمش هم...

ــ گفتم برین عقب... دست رو مامور دولت بلند میکنی... میدم همه تونو ببرن بازداشت...

ــ بخواب بینیم بابا... تو که هیچی... گنده تر از تو هم...

چند قدم میرم طرفشون:

ــ علیرضا ولش کن... بفرض هم که اینجا حوزه ت باشه، باید بیایی اینجوری گند بزنی به کارمون بری؟... علیرضا گفتم ولش کن بذار بره گم شه.

مجید قدمهاش رو تند کرده ولی قبل از اینکه به ما برسه، اصغر با گریدرش مثل باد از کنارش میگذره. دستگاه رو کنار جاده رها میکنه و میپره وسط معرکه. با دست میزنه پس کلۀ سرهنگ بطوریکه چند قدم بسمت جلو تلو تلو میخوره:

ــ دیوث حالا دیگه فحش میدی در میری... فکر کردی گیرت نمیارم...

صورت سیاه سرهنگ از عصبانیت مثل لبو شده:

ــ واسۀ همه تون زندان میبرم... برو سوار شو، تا من همین امشب تکلیف اینها رو معلوم کنم.

اصغر درب وانت رو میبنده:

ــ کجا؟... فکر کردی همینطور الکیه... فحش بدی بری!؟... خوب گوشهاتو وا کن یارو... من موجی ام... کلّه ام خرابه...یه وقت یه کاری دست خودم و خودت میدم ها...

مجید با ناراحتی میرسه به بچه ها:

ــ اصغر... ولش کن، برگرد برو سرکارت... علیرضا با تو هم هستم... صد دفعه نگفتم با مردم درگیر نشید؟

علیرضا همینطور که یقۀ لباسش رو مرتب میکنه:

ــ مهندس نیگاه کن مرتیکه چیکار کرد جاده رو... باز باید دوباره آبپاشی کنیم بکوبیم...

اصغر دنبالۀ حرف رو میگیره:

ــ مهندس، این که نمیشه که... صبح تا غروب کار بکن، بعدش هر کسی بیاد فحش رو بکشه به آدم بره.

همه با نگاه شماتت آمیز به سرهنگ نگاه میکنن:

ــ من کی بهت فحش دادم!؟... شماها جهادی هم هستین دیگه مثلا...

ــ تو نبودی که بمن گفتی، برو بابا گلابی...

علیرضا با نوک انگشت میزنه پس کلّۀ سرهنگ:

ــ خاک تو سرت که اسمتو گذاشتی سرهنگ... نه تو رو به ابوالفضل حرف زدنشو ببین...

مجید قدری فضا رو آروم میکنه:

ــ کار شما هم درست نیست که... بچه ها موقع رفتن بهتون گفتن که باید از تو فرعی برید... شما که خودت مثلا آدم قانونی...

اصغر میپره وسط:

ــ مهندس خوبه که خودت هم میگی "آدم"... آخه این کجاش شبیه آدمیزاده...

دوباره میخوان با هم درگیر بشن ولی نگاه خشم آلود مجید مانع میشه.

خدا به خیر بگذرونه، چون " شاه " هم بلدوزرش رو خاموش کرده و داره میاد اینطرف. اسم واقعی این راننده بلدوزر هست " حافظی ". ولی بخاطر شباهتش به پهلوی دوم تقریبا همۀ پرسنل اونرو شاه خطاب میکنن. آدمی که هفت سال سابقۀ جبهه داره در حالیکه از خدمت سربازی معاف بوده! و جالب اینکه به هیچ عنوان مذهبی نیست. تو نماز جماعت شرکت نمیکنه، تو اطاقش با صدای بلند به ترانه های قدیمی گوش میده، هر روز صورتش رو میتراشه و عجیب اینکه با وجود کار روی بلدوزر همیشه لباس و کفشش تمیزه.

سابقۀ طولانی حضور در جنگ، بخصوص بعنوان راننده بلدوزری که وظیفه ساخت خاکریز رو بر عهده داشته، از اون یک آدمی ساخته با خصوصیات اخلاقی خاص.

شاه ذاتا آدم خوش مشربیه و اغراق نیست اگر بگم که تو بین بچه های فنی، فقط از مجید و من حرف شنوی داره. اون مجید رو آدم درست و روراستی میدونه که بقول معروف " حرفش حرفه" و بمن هم میگه "مهندس باحال شرکت". ناگفته نمونه که شاه عاشق سیگار وینستونه!

هیچکس اجازه نداره که پا روی رکاب بلدوزر شاه بگذاره. البته هیچکس بجز من، چون باید بگم که من یاد گرفتن کار با بلدوزر رو تماما مدیون شاه هستم.

مسئولین شرکت سعی میکنن که زیاد با شاه رودر رو نشن. چون این کهنه سرباز یک روی دیگه ای هم داره که اگر بالا بیاد دیگه ملاحظه هیچکس رو نمیکنه!

از دید شاه همۀ آدمهایی کت و شلوار پوشی که امروز لقب مدیر و مدیرعامل رو یدک میکشند، همون آدمهای دیروز جبهه هستن که با ریشهای بلند و موهای ژولیده از کوه ها و تپه ها بالا و پایین میرفتن. در حالیکه خودش حتی تو شبهای عملیات هم، از اصلاح مو و تراشیدن صورت و رسیدگی به سر و وضعش غفلت نمیکرده.

با طمانینه قدم برمیداره و میاد وسط جمع:

ــ علیرضا، وایسا کنار ببینم...

با پشت دست آروم میزنه رو بازوی سرهنگ:

ــ ببین کپُل!... فکر نکن چهارتا تشتک چسبوندی رو شونه ت، اومدی تو بیابون، خبریه... اگه بخوای گرت! و خاک زیادی بکنی... با همین بلدوزر، یه چاله میکنم... تو و ستاره هاتو، این ماشینو، اون بچه آش خور رو، همه رو میکنم زیر خاک...

مجید با ناراحتی به شاه نگاه میکنه:

ــ حافظی تو دیگه دوباره شروع نکن... یه چیزی بود تموم شد... همه برگردید برید سر کارتون...

ــ شروع نکن چیه مهندس جون... یه وقت این ستاره هاش گولت نزنه ها... شناسنامۀ این آدمها دست منه...

با دست میزنه رو درجه های طرف:

ــاینا همش کشکه... الان اینارو تو بازار کیلویی میفروشن... تشتک پپسی رو پرس میکنن، باهاش درجه میسازن...

باز اصغر میپره وسط:

ــ اگه یه دفعه یکی از اینهارو بکنیم تو گونی، دیگه اینجوری جفتک نمیندازن...

سرهنگ که میبینه اینجا کسی برای درجه هاش تره هم خرد نمیکنه، میزنه به سیم آخر:

ــ دستتو بنداز ببینم... فکر کردی من چسبیدم به این چهارتا ستاره... من لرِ کلّه خرابم... اگه پاش بیفته، از همه تون هم بی کلّه ترم...

همۀ بچه ها میزنن زیر خنده، البته همه بجز مجید:

ــ مرد حسابی این چه طرز حرف زدنه...!؟ من خودم لرم... کلّه خرابم یعنی چی!؟...

انگار دنیا رو به سرهنگ دادن، چون میون این چهره های خاک آلود و غضبناک، بالاخره یکنفر پیدا شده که میتونه بهش پناه ببره.

مجید و سرهنگ سرگرم صحبت میشن و بچه ها با نارضایتی اطرافشون رو خالی میکنن. شاه و اصغر میان بطرف ماشین من. اصغر حسابی دلخوره:

ــ شانس تخمی که میگن همینه دیگه... میون این همه آدم، طرف عدل با مهندس شمسی پور فامیل دراومد.

میرم سراغ کلمن آب:

ــ فامیل نیستن که...

ــ چرا دیگه مهندس... طرف هم لره... لرها همشون با هم فامیلن... مهندس شربت آبلیو توشه؟

ــ آره، هنوز خنکه... لیوان هم جلوی داشبورده... برای شاه هم بریز...

بستۀ سیگار رو از تو ماشین بر میدارم:

ــ شما هم بیخیال شید دیگه... حداقل ملاحظه مهندس شمسی پور رو بکنید... اونهم بالاخره سرهنگ مملکته... یه حرمتی داره...

شاه لیوان شربت رو میره بالا:

ــ سرهنگ کدومه مهندس جون... اینا گروهبانی هم واسه شون زیاده... اصغر یه لیوان دیگه بریز...

بستۀ سیگار وینستون رو میگیرم طرفش:

ــ بیا یه نخ بکش، اینقدر هم بیخودی حرص نخور.

ــ نه، جون مهندس جدی میگم... اون موقعی که ما داشتیم تو جبهه خاکریز میزدیم اینا داشتن رو پشت بوم با دختر همسایشون دکتر بازی میکر... ببین پدر سگ چی ساخته... خداییش این آمریکییا همه کارشون درسته...لامصب عطری داره این وینستون ها...

ولی اصغر هنوز دلخوره:

ــ ولی، به جون مهندس خیلی زور داره، بزاریم کتک نخورده از اینجا بره...

شاه میره طرفش و از پشت لباسش رو میکشه:

ــ بسه دیگه، دور بر ندار... مگه نمیبینی مهندس شمسی پور حرف میزنه... مهندس، یه نخ وینستون هم به این بده، تا بفهمه اصلا زندگی یعنی چی...

دیگه داره هوا تاریک میشه. بچه ها بر میگردن بسمت دستگاه هاشون تا اونهارو بیارن تو روستا پارک کنن. مجید و سرهنگ به گرمی خداحافظی میکنن و وانت نیروی انتظامی آهسته و با احتیاط میره تو جادۀ فرعی و دور میشه. مجید میاد بطرف من:

ــ باقری تو راننده ها سوار کن، من با نادر میام...

راستش از برخورد بچه ها با این مامور نفهم نیروی انتظامی حسابی کیف کردم، ولی نمیخوام جلوی مجید اونرو ابراز کنم. پس با قیافه ای ظاهرا ناراحت مشغول میوه خوردن میشم:

ــ تو یه دقیقه، عجب بساطی راه افتاد ها...

یخم نگرفت چون مجید با نگاه عاقل اندر سفیه بهم خیره شد:

ــ تو که همچین زیاد هم بدت نیومد... اگه من نبودم که احتمالا میذاشتی، بچه ها یه کتک مفصل طرف رو مهمون کنن.

خنده ام من رو لو میده:

ــ آخه خداییش خیلی سرهنگ خری بود... ببین، گند زد به جاده رفت...

میخواد قیافۀ جدی به خودش بگیره ولی صورتش داره میخنده:

ــ فعلا بشین بریم دفتر... فردا درستش میکنیم... مرد حسابی!... خوردی همۀ میوه هارو تموم کردی!؟... مثلا خیر سرت اینارو سر شطرنج بمن باخته بودی...

ــ فکرشو نکن مهندس... امشب یکی دو دست ازت میبرم، با هم بیحساب میشیم...

ــ نکبت، تا الان صد دفعه بمن باختی، اون یه دفعه ای هم که تونستی ببری با تقلب بود... میدونی حساب میوه هایی که باختی، تا الان چند تا جعبه شده؟...

ــ مهندس تو که خسیس نبودی... هنوز کو تا یه نیسان... تازه شم...

کرکری من و مجید همینطور ادامه پیدا میکنه. در حالیکه شعاع نوری که از پشت کوهها به آسمون میتابه، هر لحظه بی فروغ تر میشه و ستاره ها آروم آروم پیدا میشن.

ستاره های دوست داشتنی

ستاره های واقعی

-------------------------------------

پ ن ( با اجازه از حضرت نادر ) 1392/05/17 : وبلاگ سومین فصل مبهم ، با مردمان دوست داشتنی ، آموزگار دبستان به روز شد . 

روزگار

پردۀ اول: آبنباتهای پرتقالی(76)

سرکشی به کارگاه ها تو زمانی که تعطیل هستن، برای من تبدیل به عادت شده. درست مثل امروز که اومدم به "سفید چاه". کارگاهی که توی اون، طبق برنامه بچه ها سه هفته کار میکنن و چهار روز میرن مرخصی. البته بجز من، نگهبان و یک رانندۀ کشیک.

مردم محلی معتقد هستن که سفیدچاه، قسمتی از خاک بهشته و همین اعتقاد موجب شده تا این روستای تقریبا چهل خانواری تبدیل به بزرگترین قبرستان منطقه بشه. قبرهایی که مثل گیاهان رونده تو همه جا ریشه انداختن و علاوه بر محاصره روستا، حتی به کوچه ها هم دست دراز کردن.

این سری ولی الله نگهبانه و رضا هم رانندۀ کشیک.

ولی الله سر جاده منتظر ماشینه و با دیدن من از روی سنگی که روش نشسته بود بلند میشه.

ــ هان... ولی الله... اینجا وایستادی؟

ــ آقا مهندس... چه خوب شد که شما اومدی...

بسرعت سوار میشه:

ــ رضا از رو کامیون افتاده، پاش شکسته...! اینجا هم که اصلا ماشین رد نمیشه...

رضا تنبل ترین رانندۀ شرکته. برای این آدم که همۀ موهاش دیگه تقریبا سفید شدن، دنیا یعنی اینکه یه گوشۀ دنج بنشینه، چایی خرما بخوره و قلیون میوه ای بکشه. شاید مهمترین دلیلی که خانوادۀ پدریش اونرو طرد کردن هم همین باشه. چون اونها صاحب دو دستگاه تریلی ترانزیت هستن و اونوقت پسر بزرگ خانواده، برای یه حقوق نه چندان دندون گیر، باید تو این شرکت رانندگی کنه.

ــ حالا مطمئنی که پاش شکسته؟

ــ آره به خدا... اینجای پاش شده قدِ یه کوزه!

تو حیاط کارگاه، زیر آفتاب پاییزی نشسته. ساق پاش ورم کرده ولی دیگه نه اونجوری که ولی الله میگفت.

رضا اهل تاکستانه و لهجه آذری بخصوصی داره، و وقتی این لهجه با صدای ظریف و لحن داش مشتی ش ترکیب میشه، شکل خاص و دلنشینی پیدا میکنه و اگر چه بیشتر حرفهاش حالت پرت و پلا داره، ولی آزار دهنده نیست:

ــ مهندس جون... هفته قبل گفتم یه گوسفند بزن زمین... اینجا همه ش قبرستونه... جن و پری توش پشتک میزنه...چشم و نظر میخوریم ها... گوش نکردی...

ــ چقدر هم که تو چشم زدن داری... مرد حسابی هنوز فاکتور گوسفند قبلی واسم پول نشده... بعله، این پا شکسته!

یه سیگار میذارم کنج لبش و فندک میزنم.

معلومه که یه چیزی انداخته بالا چون ظاهرا زیاد احساس درد نداره. تو همین حین که دارم فکر میکنم که چه جوری رضا رو سوار ماشین کنیم، مصطفی هم پیداش میشه.

مصطفی حمومی روستاست و از نظر تنبلی و بی خیالی اگر از رضا بدتر نباشه بهتر هم نیست. حمام روستا تازه سازه، من با مصطفی قرار گذاشتم که ما گازوییل حموم رو تامین کنیم، ودر عوض بچه های ما شبها بصورت مجانی از اونجا استفاده کنن. این موضوع هم برای مصطفی بصرفه ست و هم راننده ها راضی هستن. راننده هایی که دیگه بهمراه ساک حموم، کتری چایی و ظرف میوه و جدیدا قلیون هم با خودشون میبرن.

مصطفی همینطور که موهای حنا شده ش رو میخارونه به پای رضا خیره شده:

ــ من تازه اومدم رضا رو بگم، بیاد این بچه خواهرمو ببریم نیالا [اسم روستا] پیش شکسته بند!

رضا پک عمیق به سیگار میزنه:

ــ من خودم الان وضعم اورژانسه!... یکی باید خودمو ببره... حالا چی شده خواهرزادت؟

ــ افتاده پاش پیچ خورده... باز خوبه که امروز مهندس اومد...

با تعجب نگاهشون میکنم:

ــ معلوم هست، امروز اینجا چه خبره؟!... واسۀ چی همه دست و پاشون میشکنه؟!... خدا خودش سومیش رو بخیر بگذرونه...

مصطفی میخنده:

ــ این سومیش بود مهندس... این ناودون حموم چند وقته گرفته بود، صبح رفتم باز کنم، پام از رو نرده بون رد شد با کمر خوردم زمین!

بلوزش رو میزنه بالا تا شالی که به کمرش بسته رو نشون بده.

رضا با لحنی حق به جانب:

ــ تحویل بگیر مهندس جون... باز بگو چشم و نظر حرفه... مصطفی، بیا اینطرف... جلوی آفتاب وایستادی...

کمک میکنم تا رضا سوار بشه. بعد به همراه مصطفی میریم تا خواهرزادش رو هم برداریم. جلوی یه خونۀ گلی قدیمیِ دو طبقه یه دختر بچۀ هفت هشت ساله نشسته. یه کم پاچۀ پای چپ شلوارشو به بالا تا زده و با قیافۀ ناراحت بهمون خیره شده.

مصطفی یه انار از تو ماشین برداشته و همینطور که با فشار انگشت اون رو آبلمبو میکنه میره سمت بچه:

ــ سهیلا... پاشو با آقا مهندس میریم اکبر پاتو ببینه.

پای بچه رو از نزدیک نگاه میکنم. کنار قوزک پاش یه کم ورم کرده و قرمزه. با ناراحتی به داییش نگاه میکنم:

ــ اکبر چیه مصطفی... باید از پاش عکس بگیرن... میدونی اگه شکسته باشه و کج جوش بخو... خداییش خیلی بی خیالی... برو در ماشینو باز کن من بچه رو بیارم.

پدر و مادر سهیلا برای پرتقال چینی رفتن " نکا " و بچه رو سپردن به داییش. آدمی که انگار هیچ چیزی جز غذا خوردن رو جدی نمیگیره.

ــ الان اینجای پات درد میکنه؟

سرشو تکون میده.

ــ خیلی خوب... سهیلا جان، عمو... نباید پاتو بذاری زمین... من بغلت میکنم، راحت میری تو ماشین... باشه؟

ــ صبر کن اول روسریم رو سر کنم...

سهیلا موهای مجعد حنایی رنگ داره... روسری رو سر میکنه و گره ش رو محکم از دو طرف میکشه.

دخترک مثل پر سبکه. دارم فکر میکنم چه خوب شد که با وانت دو کابین اومدم، چون ماشین من همیشه یک وانت تک کابین شاسی بلنده که فعلا گوشۀ تعمیرگاه خوابیده.

تو جادۀ پیچ در پیچ و از میون درختهای بلند و قد کشیدۀ توسکا داریم میریم بسمت بیمارستان. هوا صاف و آسمون یکدست آبیه. آفتابِ نزدیکِ ظهر تو یک روزِ وسطهای پاییز. دایی و خواهرزاده عقب نشستن، و رضا داره کنار دست من با گفتن حکایت های عجیب و غریب از جن و پری حوصله مون رو سر میبره.

ــ رضا،باز کن داشبورد رو... چندتا شیرین عسل هست... سهیلا جان، این بیسکویتها شکلاتیه... خوشمزست عمو

ــ مهندس جون... رضا رو هم دریاب... من هم الان زخمی ام... اینا شیرینه دیگه؟

ــ آره... به مصطفی هم بده... زیاد گرفتم... یکی هم بده من...

دیگه همه مون ساکت شدیم و ضمن خوردن بیسکویت، از آفتاب و موزیک لذت میبریم.

جلوی بیمارستان بهشهر هستیم، اینجا فقط دو تا ویلچر سالم داره که رو یکیش مریض نشسته و دومیش رو هم من الان آوردم جلوی ماشین:

ــ مصطفی، تو رضا رو با ویلچر ببر من سهیلا رو میارم.

رضا با شک و تردید مصطفی رو برانداز میکنه:

ــ این ؟... مهندس، این کمرش رگ به رگه... تو راه منو میزنه زمین ها... مهندس، گوش میدی؟! ... این لاستیکش هم که باد نداره که!

اصلا توجهی به غرغرهاش ندارم، فعلا این دخترک با اون موهای حنایی فر خورده ش برای من از همۀ دنیا مهمتره.

بیمارستان وضعیت عادی نداره و هیچکس حواسش به کار نیست. گویا امروز قراره بازی رفت ایران با استرالیا برگزار بشه و با اینکه هنوز چند ساعت به شروع مسابقه مونده، خیلی از پرسنل بجای انجام وظیفه، بیشتر حواسشون به نصب آنتن و تنظیم تلویزیونه.

شکر خدا دکتر مرد سن و سال داریه و اهل فوتبال نیست. عکس رادیولوژی رو بسمت نور گرفته. بیرون پرستارها دارن سر فوتبال بحث میکنن. با ناراحتی عکس رو میذاره و یه عکس دیگه برمیداره:

ــ یه جوری بیتابی میکنن که هر کس ندونه فکر میکنه، اگر ایران ببره، اینارو هم میبرن فرانسه... پای شما... استخون این قسمت، مو برداشته... ولی این بچه فقط پاش پیچ خوردگی داره.

مصطفی با لحن حق به جانب به عکس ها نگاه میکنه:

ــ من که از اولش هم گفتم که نشکسته... همون پیش اکبر میرفتیم، حل بود...

باید برم برای پای سهیلا باند کشی بخرم. راستش خودم هم دوست ندارم که موقع گچ گرفتن پای رضا اینجا باشم.

همینجا باید یک چیزی رو اعتراف کنم؛ من اصلا دلِ دیدن این چیزهارو ندارم. دنیای من دنیای ماشین آلات و سیمان و میلگرده، و از مسائل پزشکی حسابی فراری هستم.

یکبار هم که مثلا رفتم کمکِ یه خانم دکتر جوون و زیبا باشم، به پنج دقیقه نرسید که بیهوش کفِ درمانگاه ولو شدم، اونهم فقط بخاطر یک دُمَل!

روبروی داروخونه هستیم. رضا با پای گچ گرفته و سهیلا با پای بانداژ شده تو ماشین نشستن. درهای سمت پیاده روی وانت رو باز کردن و به من و مصطفی نگاه میکنن، که مشغول بستن پیچهای عصاهای زیر بغل رضا هستیم.

ــ مصطفی، حالا مطمئنی تو سفید چاه عصا واسۀ سهیلا داری؟

ــ آره آقا مهندس... اون یکی بچه خواهرم پاش شکسته بود، دادیم همون نیالا با چوب درست کردن... رضا ببین قدش درسته.

من هیچ اطمینانی به حرفهای مصطفی ندارم:

ــ سهیلا جان، تو این عصاهارو که دایی میگه دیدی؟... واست اندازه ست؟

ــ آره عمو... ما همش باهاش بازی میکردیم...

رضا وزنشو انداخته رو عصا و همینطور که اونرو برانداز میکنه:

ــ آقا این حرفهارو ول کنید... مهندس جون یه فکری بکن واسۀ ناهار... گشنگی مردیم.

مصطفی انگار که منتظر بود:

ــ آره به خدا... من صبحانه هم درست حسابی نخوردم... میگم، امروز مهمون آقا مهندسیم دیگه... اصلا همین روبرو ساندویچیه... برم یه چیزی بگیرم؟

اگر کسی این دور و اطراف نبود احتمالا رضا با همون عصا میزد تو سر مصطفی:

ــ ساندویچ چیه مرد حسابی... من الان فشارم افتاده، ضعف کردم...

با شیطنت ادامه میده:

ــ تو مهندسو نمیشناسی... خیلی لوطیه... مهندس جون... واسه ش بگو رفتیم چالوس کباب ترش بهمون دادی.

چشمهای مصطفی برق میزنه:

ــ آقا میگم بریم اکبر جوجه بزنیم با رب انار که مهندس هم خیلی دوست داره.

توضیح محترمانۀ حرفهای رضا و مصطفی اینه که دارن سعی میکنن، تا بنوعی منو خام! بکنن.

عصای دوم رو میدم به رضا:

ــ شما دو تا... امروز شانستون زده که این گل دختر همراه ماست... وگرنه یه بربری میگرفتم که با هم نصف کنید... سهیلا جان پاتو مواظب باش من در رو ببندم...

تو رستورانی هستیم که من چند دفعه با بچه های نظارت اینجا غذا خوردم.

رضا و مصطفی دارن دربارۀ انتخاب غذا به همدیگه راهنمایی میدن. من سهیلا رو آوردم کنار دستِ خودم، دو تا صندلی رو چسبوندم بهم که بتونه پاشو دراز کنه:

ــ سهیلا جان غذا چی دوست داری...؟ اینجا ماهی داره... چلو گوشت... مرغ... کباب چنجـ...

ــ کباب...

ــ چه جور کبابی... چنجه... جوجه... کوبیده... برگ...

ــ همون کباب...

منظورش کباب کوبیده ست.

تو زمانی که مشغول غذا خوردن بودیم، کم کم یخِ سهیلا باز شد و یکسره حرف زد. در حالیکه من تنها شنونده حرفهاش بودم، چون رضا و مصطفی با تمرکز کامل داشتن خودشون رو خفه میکردن.

تعریف کرد از اینکه بتازگی یاد گرفته که کاموا ببافه، ولی هنوز خوب بلد نیست که لباس رو سر بندازه. از این گفت که غروب ها میان پشت پنجره و کامیون های مارو تماشا میکنن، که یکی یکی از کار برمیگردن. حتی ماشین من رو هم میشناخت. از دایی مصطفی ش گفت که چقدر راحت میتونه دنبه و جگر نپخته ( یا به بیان خودش نپزیده !) بخوره. دست آخر هم با شیطنت رضا، منو مجبور کردن با مصطفی سر فندکم شرط ببندم، تا ببینیم که کی میتونه یه نفس یه نوشابه رو بخوره و به همین راحتی فندکم از کفم رفت.

داریم برمیگردیم سفید چاه. به رضا و مصطفی گفتم عقب بنشینن و سهیلا رو آوردم کنار دست خودم. اون دو تا اون پشت برای خودشون مهمونی گرفتن. رضا یه پتو گذاشته روی پای چاق و گوشتالود مصطفی و پای گچ گرفته شو دراز کرده، و ضمن میوه خوردن از سفرش با تریلی ترانزیت به آلمان میگه.

از جاده هایی که به تعبیر خودش مثل آینه صاف بودن، و از لیوانهای بزرگ آبجویی که هر چقدر ازشون میخوری به تهش نمیرسی.

ولی من و دوستی که تازه پیداش کردم، علاقه ای به این حکایتها نداریم. هر کدوم یه آب نبات چوبی پرتقالی گوشۀ لُپمونه و تو این هوای مست پاییزی با صدای بلند به ترانه گوش میدیم.

سهیلا عینک آفتابی منو به صورتش زده. عینک واسش خیلی بزرگه، برای همین سرشو کاملا بالا گرفته تا از روی صورتش نیفته. چهار تا نیِ نوشابه ای رو که از تو رستوران برداشته، مثل یه چیز قیمتی، محکم تو مشتش گرفته.

خورشید دیگه افتاده تو سرازیری و داره آخرین تلاشش رو میکنه، تا به سر شاخۀ درختهای بلند توسکا رنگ طلایی بپاشه:

ــ سهیلا جان... خورشید دیگه داره میره... میخوای عینکو برداری، که راحتتر باشی؟...

عینک رو میاره بالا و کاملا میچسبونه به صورتش:

ــ نه اینجوری خوبتره...

ــ دختر خوب انقدر اون گره روسریتو سفت نکن... گلوت درد میگیره...

آبنبات رو میزاره تو دهنش و با خنده دوباره گره روسری رو محکم از دو طرف میکشه.

خیلی زودتر از همیشه رسیدیم به سفید چاه. دوباره جلوی همون خونۀ دو طبقۀ قدیمی. اصرار دارم که مصطفی اول بره اون عصاهارو بیاره، چون هیچ اعتباری به قول و فعل این آدم نیست.

مصطفی عصاهارو تکیه میده به پله ها و به بهانۀ کار حموم، مارو تنها میذاره و میره.

دارم فکر میکنم که این خرس مو قرمز، امروز، بجز وقتهایی که میخواستیم سهیلا رو ببریم دستشویی، دیگه به هیچ دردی نخورد.

قطرۀ مسکن خوراکی و پماد رو بهمراه چند تا آبنبات و نِی های نوشابه، میدم به خانمی که خودم هم نمیدونم که چه نسبتی با دختر بچه داره.

ــ سهیلا جان... دیدی که دکتر چی گفت... تا چند روز نباید پاتو بذاری زمین، تا قشنگ خوبه خوب بشه... باشه؟

سرشو تکون میده

ــ قول؟

دوباره فقط سرشو تکون میده.

ــ آفرین... حالا یه بوس بده به عمو... این روسری رو هم دیگه در بیار... سرت راحت بشه.

با شیطنت میخنده و گره روسری رو از دو طرف میکشه و فرز و چابک عصاهارو میزنه زیر بغل و از پله ها بالا میره. راست میگفت، معلومه که مدتها با این عصاها بازی میکرده که الان میتونه به این خوبی ازشون استفاده کنه.

ــ آروم برو بالا، سهیلا جان... مواظب پات باش، به لبۀ پله نگیره...

ــ باشه خب... مواظبم...

دیگه هیچکس تو پله ها نیست، ولی نمیدونم چرا همینطور ایستادم و بهشون زل زدم.

پردۀ دوم: ترنج (77)

با کورش داریم تو یکی از پیاده روهای شهر سنگسر راه میریم. میرسیم جلوی درب یک مدرسۀ ابتدایی دخترونه، اونهم درست زمانی که بچه ها تعطیل شدن. تو یک چشم بهم زدن دور و اطرافمون پر میشه از دختربچه هایی با مانتوی آبی و مقنعۀ سفید.

یه دختر بچه میاد درست مقابل ما میایسته، روش رو برمیگردونه و دوستش رو صدا میزنه:

ــ "ترنج"... زود باش بیا بریم دیگه

دوستش میاد، دست همدیگر رو میگیرن و بسرعت از جلومون میگذرن.

من و کورش مات شدیم و به دور شدن دو تا بچه خیره موندیم. بدون اینکه ازشون رو برگردونم:

ــ چه اسم قشنگیه " ترنج " واسۀ دختر... من هیچوقت بهش فکر نکرده بودم...

حال کورش هم دستِ کمی از من نداره:

ــ واقعا قشنگه... خداییش  پدر و مادرش خیلی سلیقه داشتن...

همینطور که تو پیاده رو راه میریم، ناخودآگاه میگم:

ــ کورش، اگه خدا یه روزی یه دختر بهم بده، دوست دارم اسمشو بذارم ترنج.

اسم رو چند مرتبه برای خودش تکرار میکنه:

ــ ترنج... ترنجِ تشرعی... نه، بد نیست... جور در میاد...

بعد یه لحظه با تعجب بهم نگاه میکنه و با خنده میزنه روی شونه ام:

ــ دیوونه، تو از یه طرف میگی اهل زن گرفتن نیستی، از اونطرف واسۀ بچه ت اسم هم انتخاب کردی...؟ مارو گرفتی ها... تازه از کجا معلوم که زنت هم این اسمو دوست داشته باشه...

میخندیم و به راهمون ادامه میدیم.

پردۀ آخر: روزگار(90)

روی تخت هستم و دارم تلویزیون تماشا میکنم. عباس با تلفن میاد تو اتاق. دستش رو گرفته جلوی میکرفن:

ــ کورش پشت خطه... دوستت... میخواد باهات صحبت کنه...

صدای تلویزیون رو قطع میکنه:

ــ کورش جان من الان پیش نادرم... میتونی باهاش صحبت کنی.

ــ عباس جان، نادر صدامو میشنوه؟... صحبت کنم؟...

ــ آره کورش جان... صدا رو بلندگو اِ... راحت حرف بزن...

ــ سلام رفیق قدیمی... ایشاالله بهتر شدی؟... کی میشه روبراه بشی باز مثل قدیم با هم بریم مسافرت... ... نادر جان، خانومم اینجاست، بهت سلام میرسونه... زنگ زدم بهت بگم؛ که خدا یه دختر بهمون داده... بگو اسمشو چی گذاشتیم... شک ندارم که حدس زدی... نادر، اسمش رو گذاشتیم ترنج... یادت هست که کجا بود... جلوی اون مدرسه...

درحالیکه کورش موضوع این اسم رو برای عباس تعریف میکنه، ذهن من از روی تخت بلند میشه، پر میزنه و میره تا جلوی اون مدرسۀ ابتدایی دخترونه. وسط انبوهی از دختربچه هایی با مانتوی آبی رنگ و مقنعۀ سفید.

یکی از اونها جلوی من میایسته و برمیگرده و دوستش رو صدا میزنه.

دوستش میاد، دست همدیگر رو میگیرن و بسرعت از مقابل من عبور میکنن و دور میشن...

روزگاریه...

پ ن 92/04/116 - وبلاگ سومین فصل مبهم با مردمان دوست داشتنی ، مهمان نوشتی از مریم نگار به روز شده است . 

توری های زنگ زده (75)

ماشین مجید کنار پل پارک شده و درهاش بازه. باقری (رانندۀ مجید) روی کاپوت جیپ بساط صبحونه رو برپا کرده، چفیه شو بخاطر آفتاب انداخته رو سرش و مشغول خوردنه.

کنارش پارک میکنم:

ــ باقری... مهندس کجاست...؟

با دهن پر:

ــ مهندس؟...همینجا... داره از دستکهای پل عکس میگیره...

مجید از طرف دیگۀ جاده و از کنار دیوارۀ پل پیداش میشه. یه دستش دوربینه و دست دیگه ش هم رو صورتش.

ــ بهتر نشد این دندون دردت؟

ازاین گره تو صورتش معلومه که بدتر هم شده.

ــ داره تا مغز سرم تیر میکشه... تا آخر مسیر رفتی...؟ بچه ها مشکلی نداشتن...؟

ــ نه، همه چیز مرتبه... ولی باید خلاصه یه فکری کرد... نمیشه که همینجور درد بکشی...

دوربین رو میزاره تو ماشین:

ــ اول بیا یه لقمه صبحانه بخوریم، بعدش میرم دامغان... امروز دیگه میدم دکتر بکشدش...

ولی کدوم صبحانه، باقری بجز چند تکه نون لواش همه چیز رو خورده. مجید با اخم بهش زل زده:

ــ آخه نکبت، تو نباید فکر کنی که اینجا غیر از تو، دوتا آدم دیگه هم هستن؟

ــ بخدا مهندس شرمنده... من حساب کردم شما که دندون دردی... مهندس تشرعی هم که بیشتر وقتها فقط میوه...

مجید میاد بسمت ماشین من و داخل رو نگاه میکنه:

ــ نادر... تو چیزی تو ماشینت نداری؟

ـ چرا... چی دوست داری؟... بیا، زردآلو گرفتم، عسل... بخور شاید دندونت هم بهتر شد... از این آلوها هم هست... قطره طلاااا...

گوشۀ صورتش کاملا ورم کرده، درست مثل آدمهای پیر که بخاطر نداشتن دندون، خوراکی ها رو میذارن گوشۀ لپشون تا که خیس بخوره.

ــ شیکم خالی و زردآلو...!؟ مرد حسابی، حالا یه کاری کن، رو دندون درد، دل درد هم بگیرم...

مجید همینطور که سوار وانت من میشه با اخم به میوه ها خیره شده:

ــ باقری... ما میریم قهوه خونۀ "علی گربه"... تو هم برو دفتر، بعد صبحونه میام که بریم دامغان... دفتر باشی ها...

علی قهوه چی و یا بقول مجید علی گربه، صاحب قهوه خونۀ تلمادره ست.

یه موجود عجیب و غریب که پیدا کردن کلمات مناسب برای توصیفش زیاد آسون نیست. میشه گفت که این آدم اصلا گردن نداره. درست مثل اینکه یه طالبی رو بزاری روی یه کدو تنبل بزرگ! که اونهم روی پاهایی کوتاه و پرانتزی قرار گرفته باشه.

موقع راه رفتن دمپایی هاشو رو زمین میکشه، با شلواری که انگار الآنه که از پاش بیفته. جوری که همیشه یه وجب از کمرش پیداست.

علی، کلمات رو با لهجۀ غلیظ شمالی و بصورت جویده جویده ادا میکنه. بطوریکه بعضی وقتها اصلا مفهوم نیست که چی داره میگه. شاید بهمین دلیل باشه که مجید اسمش رو گذاشته "علی گربه".

قهوه خونۀ علی گربه یه ساختمون قدیمیه، که سقفش با چوبهای جنگلی کلفت پوشیده شده. با چند دست میز و نیمکت زهوار در رفته و دو سه تا تخت کهنه که روی اونها زیلو انداخته.

تو منطقه تلمادره همه چیز داره به سرعت تغییرمیکنه؛ ما داریم جادۀ تلمادره به اروست رو میسازیم، یه شرکت دیگه ساخت جادۀ کیاسر رو بعهده گرفته، تیرهای برق کشیده شدن و بزودی فانوس ها و چراغهای گردسوز میرن یه جایی تو پستوی خونه ها، تا خاک بخورن برای ایام مبادا. قراره تو روستاهای بزرگ از جمله تلمادره تلفنخونه بیاد و...

علی گربه خیلی خوب متوجه این تغییرات شده، با هزار جور کلک مسئولین مخابرات رو قانع کرده، که بهشون یه تیکه از زمین پشت قهوه خونه رو بده برای ساخت تلفنخونه و در ازای اون، برادرش اکبر هم بشه مسئول اونجا. تصمیم داره بجای تخت و نیمکت های چوبی، میز و صندلی بیاره و ... خلاصه تلاش میکنه تا از تغییرات اطرافش عقب نمونه.

الان هم مدام مجید رو التماس میکنه که جلوی قهوه خونه ش رو آسفالت کنه. هر چند کم کم فهمیده که از آدمی مثل مجید در اینجور موارد آبی گرم نمیشه.

جلوی قهوه خونه می ایستم. یه درِ توری جدید که تو ورودی قهوه خونه نصب شده حواسمون رو به خودش جلب کرده.

حسابی قدیمی و فرسوده ست، با توری هایی کاملا زنگ زده.

دربِ کهنه با هر حرکت به سختی ناله میکنه، مجید چند بار آهسته اونرو باز و بسته میکنه:

ـ علی، این توری رو گذاشتی تا مگس نیاد تو، یا این همه مگس که اینجا هستن، یه وقت نتونن فرار کنن...!؟

علی همینطور که دمپایی هاشو رو زمین میکشه میاد طرفمون:

ـ خوب شده...؟ تازه پنجره ها رو هم توری چسبوندم... ندیدی؟... اگه هفته دیگه بیایی میز و صندلی هم میرسه...

با دست به سقف اشاره میکنه:

ــ این دو تا پنکه سقفی رو هم از یکی کف رفتم... فقط یاروها اگه این برق رو زودتر میکشیدن، راحت میشدیم...

من و مجید فقط به عشق بادمجون ترشی هایی که مادر علی درست میکنه میاییم اینجا. من میرم به کمک مادرش که داره تخم مرغ ها رو تو ماهیتابۀ مسی میشکنه.

علی میشینه روبروی مجید:

ــ مهندس میدونی... من واسۀ اینجا اساسی برنامه ریزی کردم... یعنی خیلی با فکر... قصد کردم اینجارو بکنمش کنسرسیون!

مجید با بی حوصله گی و اخم نگاهش میکنه:

ــ چی...!؟

ــ کنسرسیون...

ــ کنسرسیومِ چی...!؟

علی باسن چاقش رو روی نیمکت جا به جا میکنه :

ــ میخوام اینجارو بکنمش چلوکبابی... یعنی یه چیز حسابی ها... با کلاس... این انباری رو هم میخوام سفید کنم، یه سوپر مارکت بیست از توش دربیارم... بعدش این زمین بغل هست که الان توش چوب ریخته...

ــ همینکه آتیش گرفته بود...؟

ــ آرره... از پسر عموهام گرفتم که یه پمپ بنزین توش بسازم...

مجید با تفکر بهش خیره شده:

ــ خوبه دیگه... تلفنخونه هم که گرفتی واسه دادشتو...

چشمهای علی برق میزنه:

ــ دمت گرم... یعنی کنسرسیون! تکمیله... فقط اگه یه چند تا کامیون آسفالت واسۀ اینجا زحمت بکشی...

ماهیتابۀ نیمرو با پیشدستی پر از بادمجون ترشی رو میذارم رو میز:

ــ علی، امروز مهندس دندونش درد میکنه،  زیاد حال و حوصله نداره... بالاغیرتا بذار واسۀ یه وقت دیگه... تازه، کو تا این پروژه برسه به آسفالت...

بشکل ناشیانه و اغراق آمیزی خودشو دلواپس نشون میده:

ــ جان مهندس... راستی دردِ دندونی..!؟ خب همون اول بمن بگو، فوری خوبش میکنم...

مجید یه لقمۀ کوچیک رو با احتیاط میذاره تو دهنش و از سمتی که درد نداره، خیلی آروم شروع میکنه به جویدن:

ــ چی رو میخوای خوب کنی؟... کرم خورده، باید دکتر بکشه... نکنه خدا نکرده خونه بهداشت اینجارو هم به تو تحویل دادن؟

ــ نه جان مهندس... شوخی میگیری؟... یه کم سوخته تریاک میدم، بزار روش، پدرسگ درجا خوب میکنه... برم میارم؟...

لقمه، همینطور گوشۀ لپ مجید مونده و با ناراحتی و تعجب بمن نگاه میکنه. احتمالا داره پیش خودش فکر میکنه؛ چرا امروز هر چی آدم خُل و زبون نفهمه به پستش میخوره.

خدارو شکر که مشتری اومد و علی مجبوره که مارو تنها بذاره. بلند میشه و شلوارش رو میکشه بالا:

ــ آرومتر نمیتونی توری رو باز و بسته کنی؟... خب کندی اون بی صاحاب مونده رو دیگه...

تو رستوران ها و قهوه خونه های بین راهی این یک رسم معموله، که راننده هایی که با اتوبوس و یا مینی بوس مسافر میارن، غذای خودشون نصف قیمت حساب میشه. الان هم یه مینی بوس اومده، ولی بر خلاف همیشه بدون مسافر و علی داره با راننده ش بحث میکنه که امروز از غذای نصفه قیمت خبری نیست.

من و مجید سرمون شلوغ تر از این حرفهاست که به این بحث ها توجه کنیم و ضمن خوردن صبحانه، مشغول مرور امور کارگاه هستیم و مجید کارهایی که باید در غیاب اون انجام بشه رو توضیح میده.

ولی صدای جر و بحث شون مدام حواسمون رو پرت میکنه. بالاخره هم راننده مینی بوس صبحانه نخورده بلند میشه، فلاسک چاییش رو برمیداره و در حالیکه به زبون شمالی بد و بیراه میگه، درِ توری رو محکم بهم میزنه و میره بیرون.

علی گربه هم با عصبانیت میره دنبالش:

ــ پفیوزِ استخون نجس... واسۀ من توری بهم میکوبی...؟

از این فاصله صداشون خوب بگوش نمیرسه، ولی معلومه که حسابی دارن از خجالت همدیگه در میان. راننده مینی بوس دنده عقب میگیره و وقتی حدود ده پونزده متر دور میشه، سرشو از شیشه میده بیرون و یه فحش آب نکشیده نثار علی میکنه!

علی دیگه کاملا از کنترل خارج شده، همینطور که زمین رو نگاه میکنه چرخی دور خودش میزنه، یه سنگ از زمین برمیداره و پرت میکنه بسمت ماشین. سنگی که صاف میخوره تو شیشۀ بغل مینی بوس و تکه های شیشه مثل بلورهای ریز یخ میریزن پایین.

کار داره بالا میگیره، راننده مینی بوس پیاده میشه و حمله میکنه به طرف علی و هردوتاییشون شروع میکنن به غلط زدن تو خاک. راستش دعواشون بیشتر شبیه کشتی چوخه میمونه و این وسط هر جا که نفسشون اجازه بده، چندتا فحش هم همدیگر رو مهمون میکنن!

من و مجید از پشت شیشه های خاک گرفته و توری های زنگ زده مات و مبهوت داریم نگاه میکنیم. درست مثل تماشای یک فیلم قدیمی با تصویری غیر شفاف و بدون کیفیت.

بر خلاف علی که جثه ای چاق و کوتاه داره، راننده مینی بوس لاغر و قد بلنده. بنظر میرسه که علی از پس حریفش برنیاد ولی درست موقعی که میخواد شونه هاش با خاک آشنا بشه! پای راننده رو از قسمت بالای زانو گاز میگیره. دادِ راننده مینی بوس به همراه فحش و بد و بیراه به آسمون میره و برای خلاص شدن از دستِ این حیوون وحشی، یه سنگِ دم دستش رو برمیداره و میزنه تو سرِ علی.

به یکباره دعوا تموم میشه.

راننده مینی بوس به سرعت سوار ماشینش میشه و فرار میکنه. اکبر و مادرش عقب سرش کردن ولی دیگه دیر شده و هیچکدوم از سنگهایی که پرت میکنن به ماشین نمیخوره.

علی پاهاشو به شکل هفت روی خاک دراز کرده و مدام دست میکشه رو سرش و سپس کف دستشو نگاه میکنه. بنظر میاد که سرش شکسته باشه. مادرش بهمراه اکبر زیر بغلش رو میگیرن و میارنش جلوی سکوی ساختمون، زیر سایه.

من و مجید آخرین جرعۀ چای رو سر میکشیم و بلند میشیم. مادر علی رفته یه پارچۀ تمیز آورده بهمراه  دواگلی.

درب شیشۀ دواگلی رو برای مادرش باز میکنم:

ــ خب، نکش انقدر اون دست کثیفتو رو سرت دیگه... میکرب بر میداره...

مجید با دقت یک پزشک به زخم نگاه میکنه:

ــ میکرب که هیچی... همین الانش هم حتما باید بری واکسن کزاز بزنی...

تمام سر و هیکلش خاکیه:

ــ واکسن واسه چی... فکر کردی من جوجه شهری یم... سنگ زیر آفتاب بوده، پاکه... آرومتر دوا بزن، درد میاد...

مجید با صورت ورم کرده بسختی میخنده:

ــ یه کم سوخته تریاک هم روش بمالی بد نیست...

ــ مهندس، دمت گرمه دیگه... تیکه میندازی...؟

ــ نه دیگه، مرد حسابی... هنوز از اینجا جاده رد نشده تو داری هر هفته با ملّت دعوا میکنی... جاده بیاد که احتمالا هر شب مهمون همین پاسگاهی.

سرش رو گرفته پایین تا مادرش رو زخمش دوا بریزه:

ــ این تخم سگ خلاصه باز هم از اینطرف رد میشه... اگه جرش ندادم... تازه هنوز خبر نداره چه بلایی سرش آوردم... عمرا هم اگه بفهمه...

کنجکاو شدم:

ــ چیکارش کردی...؟

چند قطره دواگلی از رو سرش سُر خورده و اومده تا روی پیشونیش. با بد جنسی میخنده:

ــ تو فلاکس [فلاسک] چاییش شاشیدم...!

ــ شوخی میکنی...!

ــ به جان خودم...

به مسیری که مینی بوس دور شده نگاه میکنم:

ــ ولی خب... وقتی در فلاسک رو باز کنه، فوری از بوش میفهمه که...

ــ نه دیگه... واردی میخواد... اول باید یه کم بشاشی، بعد بقیه شو چایی سرش بریزی... یه لیمو خشک هم بندازی توش، عمرا اگه بفهمه... بسه دیگه، همۀ کلّه مو دواگلی کردی...

با ناراحتی به مجید نگاه میکنم:

ــ علی، بالاغیرتا... ایشالله که سرِ من و مهندس تا الان از اینجور بلاها نیاورده باشی...

ــ سرِ شماها؟... نه مگه مریضم...

بنظر میاد که مجید هم دلواپس شده:

ــ حالا یه کم بیشتر فکر کن... شاید یه چیزهایی یادت اومد...

ــ مهندس شمسی پور، دمت گرمه دیگه... خدا نکرده ما با هم رفیقیم ها...

من و مجید اعضاء کنسرسیوم "علی گربه" رو تنها میذاریم و برمیگردیم بطرف ماشین. احتمالا مجید هم داره مثل من سعی میکنه، تا دفعاتی که اینجا چایی خوردیم رو به یاد بیاره.

سوار میشه:

ــ آخه لامصب... قهوه خونه دیگه قحط بود، که هر دفعه مارو ورمیداشتی میاوردی اینجا...؟

ــ بابا، جای دیگه که بادمجون ترشی ندارن... تازه... همیشه مادرش واسمون چایی میریخت... من خودم بالاسرش بودم... اون پیرزن هم خیلی بعیده که اهل شاشیدن تو چایی باشه...

ــ نکبت...تموم میکنی؟... من دارم بالا میارم... این دندون درد کم بود... الان دیگه حالت تهوع هم پیدا کردم...

به علی گربه نگاه میکنم:

ــ ولی از یه چیز مطمئنم... به جون خودم، اگه این علی بو ببره که نمیخواهی واسش آسفالت بریزی، حتما تو چاییمون میشاشه... اونهم زیاد ها... لیمو خشک هم نمیندازه...

ــ نادر اگه تمومش نکنی، آخر هفته رو میمونی تو کارگاه... زودتر برو دفتر ببینم باقری کدوم گوریه... مثلا قرار بود برم دامغان...

ــ اصلا چایی با شاش چه مزه ای میشه...؟

ــ ناااادررر...!

ــ باشه، باشه... رفتم... بقول تو بریم ببینیم این باقری نکبت کدوم گوریه...

  

*-- در بخش نظرات، مطلبی به جهت توضیح، تقدیم شد.

-------------------------------------------------------------------------------

پ . ن . ۱۵/۰۳/۱۳۹۲ : سومین فصل مبهم با مردمان دوست داشتنی ۳ ( دبیران ادبیات ) به روز شد .

 

آفتاب پاییزی

تازه از مسیر جنگل رسیدم به ورودی شهر. یه موتور از روبرو میاد و با دست علامت میده. اسمش کامیاره، شاگرد مغازۀ نونوایی که ما باهاش قرارداد داریم. و طبق معمولِ همیشه با زیر شلواری و کاپشن.

میشه گفت این بچه تقریبا همیشه با همین وضع تو شهر میچرخه.

ــ چطوری کامیار؟... پسر خوب تو سردت نمیشه با زیر شلواری رو موتور میشینی؟

مدام گاز میده تا موتور خاموش نشه. میخنده:

ــ نه آقا مهندس... آفتاب میزنه گرمه...، خواستم بگم این راننده تون کتک خورده بردنش درمونگاه.

ــ رانندۀ ما ؟!

ــ آره، رانندۀ شما بود... تمام صورتش هم خونی بود... راستی نون واستون کنار گذاشتیم، الان میاید ببرین؟

حواسم رفت دنبال خبر اولش:

ــ هان... باشه، به یه نفر میگم بیاد ببره... گفتی بردنش درمانگاه؟...

دود موتور کامیار همه جا میپیچه و بسرعت دور میشه و من رو با فکرهام تنها میذاره:

... بچه های ما که هیچکدوم تو شهر نیستن... کارگاه دامغانیها هم که تعطیله... پس چی میگفت این بچه...

قبل از اینکه حکایت ادامه پیدا کنه، اجازه بدید برای این شهر یه نام مستعار انتخاب کنم. اسم این شهر رو میزاریم "شهر خدا". [ اشاره به شهر خدا در حومه ریودوژانیرو تو برزیل که برای چند دهه بهشت تبهکارها بود]. تو این شهر هم انگار که قانون خیلی وقته که ساکش رو جمع کرده و رفته.

هر چیز غیر قانونی تو این شهر به راحتی قابل تهیه ست. از مواد و مشروب گرفته، تا اسلحه بدون جواز و موتور سرقتی و ...

هنوز هم تو این شهر زنهایی هستن که مثل داستانهای تو فیلمفارسی های قدیمی، سفره میندازن و از مردهای غریبه پذیرایی میکنن، و خیلی وقتها حتی از اعضای خونوادۀ خودشون هم استفاده میکنن.

فقر و بیکاری از سر و روی شهر بالا میره، و از آسمون اون دزدی و فحشاء بر سر ساکنین نه چندان خوشبختش میباره. آسمونی که بر خلاف امروز بیشتر وقتها ابری وگرفته ست.

از پرسنل درمانگاه سؤال میکنم، میگن دو سه ساعت قبل یه نفر رو آورده بودن اینجا که صورتش چاقو خورده بوده. کادر درمانگاه هم بنا به وظیفه به نیروی انتظامی اطلاع میدن، اونها هم میان و مجروح رو بعد از پانسمان با خودشون میبرن.

جلوی کلانتری وانت بچه های دامغان پارک شده و جلال و منصور بالای پله ها نشستن، دو قسمت از صورت منصور پانسمان شده و روی یقۀ لباسش لکه های سیاه خونِ خشک شده پیداست.

ــ هان منصور... چیکار کردی با خودت؟

ــ مهندس این پدرسگا آدم نیستن که... مثلا رفته بودم دو تا شیشه آب نارنج ازشون بخرم... مثل سگ هار میمونن... فقط معطلن که پاچۀ آدمو بگیرن...

نمیدونم چرا من اصلا از این منصور خوشم نمیاد. یه جور بدجنسی خاصی تو وجودش هست. از اون دسته آدمهای آب زیر کاه که همه چیزش رو اعصابه، حرف زدنش، کار و کردارش و حتی سر و وضعش.

الان هم داره سعی میکنه که با این حرفها یه چیزی رو لاپوشونی کنه. جلال بلند میشه:

ــ بسه بابا... صبح تا الان ده دفعه همینارو گفتی... آقا مهندس، یه دقیقه با من میای؟

میریم کنار وانت. جلال از تو پنجره ماشین، پلاستیکِ نارنگی رو بر میداره:

ــ این صبح رفته بوده سراغ یه زنه... خونه ش پشت همین ساختمون ماست.

پوست نارنگی رو میریزه کنار جدول خیابون:

ــ تو بالکن زنرو بغل میکنه تو نگو برادر شوهر زنه و زنش تو خونه دارن میبینن... هیچی... برادر شوهرش میاد بیرون و این کثافتو چاقو میزنه... مهندس نارنگی بردار...

ادامه میده:

ــ رفتیم درمونگاه اونها هم تا فهمیدن چاقو خورده زنگ زدن به پلیس...

 به منصور نگاه میکنم.اونهم با دلخوری به ما خیره شده، میدونه که جلال داره ماجرا رو تعریف میکنه، ولی نه به اون شکلی که دلخواه اون بود.

نارنگی رو تو دستم میچرخونم:

ــ از این قضیه غیر از تو دیگه کیا خبر دارن؟

ــ صبح حاجی اینجا بود... اون خبر داره... با یکی دیگه از بچه ها که رانندۀ کشیکه... حاجی وقتی داشت میرفت دامغان گفت که شمارو پیدا کنیم، تا پیگیر کار باشید.

منظورش از حاجی معاونت عمران شرکته. با تعجب و ناراحتی نگاهش میکنم:

ــ حاجی امروز اینجا بود و اونوقت این بساطو همینجوری گذاشت و رفت؟!

با بدجنسی میخنده:

ــ وقتی فهمید قضیه چیه فرار کرد رفت دامغان... گفت شما با سرگرد آشنایی خودت حلّش میکنی.

با عصبانیت به منصور خیره شدم. خیلی دارم جلوی خودمو میگیرم که بد و بیراهی نثار حاجی نکنم. آخه مگه من وکیل شرکتم:

ــ خب الان کلانتری چی میگه؟

ــ منصور شکایت پر کرده... اون یارو هم بازداشته... زنه هم با اون جاریش الان اومدن که شهادت بدن... ایناها... این همون زن یارواِ که چاقو زده...

یه زن چاق و قد کوتاه با چادر مشکی کهنه از پله ها میاد پایین و از مقابلمون رد میشه.

ــ الان هم وایسادیم بهمون نامه بدن بریم دکتر گواهی بنویسه واسۀ زخمهاش...

ــ برای طول درمان؟

ــ آره... گفتن باید این نامه باشه که صبح پرونده رو بفرستن دادسرا... مهندس نارنگی بزن... شیرینه...

نارنگی رو بر میگردونم تو پلاستیک و از پله ها میرم بالا. من با این سرگرد که فرمانده انتظامی اینجاست خیلی صمیمی هستم بطوریکه منو باسم کوچیک صدا میکنه.

یه سرباز وظیفه در رو باز میکنه و بعد از اشاره سرگرد بمن اجازه میده که وارد اتاق بشم. داره با یه زن جوون صحبت میکنه:

ــ نمیشه... دست ما نیست که... باید امشب بمونه تا صبح بره دادسرا... اونجا قاضی میتونه واسه ش وثیقه تعیین کنه.

زنی ریزنقش با چادر مشکی از کنارم رد میشه و میره بیرون. بوی تند ادکلن تمام اتاق رو پر کرده.

سرگرد بلند میشه و میره سمت پنجره:

ــ نادر جان اون درِ پشت سرتو زحمت بکش...

لایِ پنجره رو باز میکنه و مشغول سیگار کشیدن میشه. در حالیکه پنجره رو پیوسته باز و بسته میکنه تا هوای اتاق عوض بشه، شروع میکنه به صحبت؛

از این زن جوون میگه که الان از اطاق رفت بیرون، گویا شوهرش بخاطر مواد تو زندانه، خودش هم همه کار میکنه، خرده فروشی مواد و مشروب، تن فروشی و ... در مجموع خانوادۀ بد نامی هستن، بطوریکه به گفته سرگرد تو اوایل انقلاب موهای سرِ مادرِ همین خانوم رو به خاطر فساد اخلاقی تراشیده بودن.

ولی از طرف دیگه معتقده که این پرونده میتونه برای شرکت ما گرون تموم بشه. طرف علاوه بر برادر شوهر و همسرش دو تا شاهد دیگه هم از همسایه ها آورده، که دیدن منصور تو بالکن چکار کرده بوده.

در مجموع نظرش اینه که منصور تو دادگاه از شکایتش بگذره، تا بوی گند قضیه بیشتر از این همه جا نپیچه.

توی این شهر فرمانده انتظامی بودن کار سخت و پر مشغلیه، پس زیاد وقتشو نمیگیرم و از اطاق میام بیرون، زن جوون میاد بسمت من، انگار که انتظارمو میکشیده:

ــ میخواستم یه دقیقه باهات حرف بزنم... دوست منصوری دیگه...؟

ــ با هم همکاریم...

ــ به این دوستت بگو بیاد رضایت بده تا برادر شوهرم امشب اینجا نخوابه... اصلا صورتش چیزی نشده که بیخود گنده ش کرده...

لاغر و ریزنقشه. معلومه که روزگاری نه خیلی دور زن زیبایی بوده، ولی امروز این صورت زرد و استخونی داد میزنه که شدیدا اعتیاد داره. دندوناش هم زرده، درست مثل موهای رنگ کرده ش.

ــ اگه منصور رضایت بده هم نمیتونه بیرون بیاد... بخاطر چاقوکشی باید بره دادسرا... اونجا شاید با وثیقه بشه درش آورد...

دستهای پر از النگوش تکون میخورن، سیگار رو از رو لبش برمیداره، همینطور که به بیرون خیره شده دود سیگار رو میپاشه تو هوا:

ــ به درک... رضایت نده... بره دادگاه ببینم مثلا چه گهی میخواد بخوره...

یه سرباز وظیفه میاد طرف ما:

ــ تو مگه خری...؟ نمیفهمی بهت میگم اینجا سیگار نگش...؟ گمشو برو بیرون... اِ باز داره خاکسترشو میریزه زمین...

زن جوون با بی اعتنایی از پله ها میره پایین. سرباز رو میکنه بمن و با خنده:

ــ از اوناست ها...!

با ناراحتی نگاهش میکنم:

ــ که چی ؟... تو چرا خوشت اومد...؟

میدونه که با فرمانده ش صمیمی هستم، پس دنبال دردسر نمیگرده و برمیگرده سر کارش.

نمیدونم چرا برای یه لحظه تمام سرم پر میشه از عصبانیت. از اون موقع ها که آدم میخواد به همه چیز گیر بده، یه جورایی لجم گرفته.

از این سرباز که اون جوری با این زن حرف زد، از حاجی که انداخت رفت دامغان، از زن جوون که تو جایی که نباید سیگار میکشید، از منصور که رو پله ها نشسته و آه و نالۀ الکی میکنه، و حتی از دست خودم که نمیدونم برای چی اینجا هستم و اصلا چه غلطی دارم میکنم.

با دست میزنم رو شونۀ منصور:

ــ جمع کن این کولی بازی رو... پاشو بیا بیرون کارت دارم...

من و منصور و جلال جلوی ماشین ایستادیم. با ناراحتی یه سیگار روشن میکنم:

ــ تو دیگه چه هنرهایی داشتی که ما ازش بیخبر بودیم؟... یه روز گازوییل میفروشی... یه روز ماسه...

جلال به تلخی میخنده:

ــ الان هم که افتاده تو کار آب نارنج...

به مردمی نگاه میکنم که تو پیاده روی باریک و کثیف راه میرن:

ــ آخه دیوونه... رفتی تو خونۀ مردم یه غلطی کردی، بعد میایی اینجا ازشون شکایت میکنی...؟

منصور با لحنی حق به جانب و با عصبانیت:

ــ یارو چاقو زده... ایناهاش... تازه همه میدونن طرف وضعش خرابه.

ــ آدم نفهم... وقتی تو دادگاه ازش بپرسن واسۀ چی زدی، خب میگه تو داشتی با زن داداشش چه غلطی میکردی... خودش و زنش که دیدن هیچی، دو تا شاهد دیگه هم اومدن شهادت پر کردن، گفتن از حیاطشون به بالکن اون خونه دید داشته، اونا هم همه چیزو دیدن...

جلال با ناراحتی به منصور خیره شده:

ــ من همون موقع به خود نفهمش گفتم... اینجوری بمن نیگا نکن... گفتم اگه بری شکایت کنی، اول از همه آبروی خودتو میبری...

رو میکنه بمن:

ــ حتی راهشم بهش گفتم... گفتم اگه از درمونگاه زنگ زدن کلانتری، خیلی راحت میگیم؛ تو یه جا یه موتوری بد پیچید جلومون، اومدیم پایین دست به یقه شدیم، طرف هم منصورو چاقو زد در رفت...

به ماشین تکیه میدم و سیگار میکشم، منصورمرتب با پشت پا آروم میزنه به لاستیک وانت و غرق شده تو فکر و خیال:

ــ خب میرم الان رضایت میدم... کاری نداره که... میگم سوء تفاهم شده...

شاید بدجنسی باشه، ولی یه جورایی از اینکه منصور افتاده تو دردسر خوشحالم:

ــ دیگه دیر شده... چاقو کشی جرم عمومیه... تو هم اگر رضایت بدی طرف رو ول نمیکنن... باید برید دادگاه...

جلال وانمود کنه که داره با خودش حرف میزنه:

ــ سوء تفاهم...! آقا هفته هفت روز تو خونۀ طرفه، اونوقت میگه سوء تفاهم بوده... با همین کارهاش زده آبروی شرکتو برده...

منصور دیگه ملاحظه با جلال رو میذاره کنار:

ــ نیست که تو التماسش نمیکردی... بدبخت، یه ماه افتاده بودی دنبالش، بهت پا نمیداد...

ــ بمن پا نمیداد؟... بیچاره من اگه اشاره کنم تو این شهر واسم ریخته... من حساب آبروی خودمو میکنم... تویی که نمیفهمی آبرو چیه...

منصور دست به سینه، آسمون رو نگاه میکنه:

ــ آره، فقط تو میفهمی آبرو چیه... خوبه که همه میدونن کی چکهای "نوری" رو کشید بالا...

جلال با خشم به منصور نگاه میکنه و زیر لب:

ــ خوبه که خودت هم...

سیگارمو میندازم زمین:

ــ این تخمهای دوزرده تون رو نگه دارید واسه خودتون... سرگرد میگه تو دادگاه گذشت کن تا گند قضیه بیشتر نشه... الان هم پاشو برو ببین نامه حاضر شده یا نه... باز وایساده منو نگاه میکنه...

جلال با دلخوری میره دنبال نامه، من هم میرم بسمت ماشین خودم. دیگه داره حالم از همه چی بهم میخوره.

شیشه رو میدم پایین و یه سیگار دیگه روشن میکنم. زن جوون میاد اینطرف خیابون کنار ماشین:

ــ چی شد؟

ــ به منصور گفتم فردا رضایت بده تا بلکه این قضیه زودتر حل بشه...

ــ پس آخرشم افتاد به فردا... باشه... یه نخ سیگار بمن میدی...؟

میخوام واسش فندک بزنم ولی اونو از دستم میگیره. وقتی به سیگار پک میزنه صورتش پیرتر میشه.

فندک رو بر میگردونه:

ــ گفتم اگه اینطرفی میری، منم تا یه جایی باهات بیام...

ــ نه من فعلا اینجا هستم تا ببینم تکلیف...

نمیذاره حرفم تموم بشه. روشو برمیگردونه و میره اونطرف خیابون. انگار که اصلا هیچوقت چیزی از من نپرسیده بود.

جلال ماشین رو سروته میکنه و میاد کنار من، در حالیکه منصور کنار دستش نشسته. هنوز داره نارنگی میخوره:

ــ مهندس... من و منصور فردا چیکاره ایم...؟

ــ هیچی دیگه... صبح میایید اینجا و با پرونده میرید دادسرا... از الان هم گفته باشم، هر کاری پیش اومد دیگه سراغ من نمیایی... زنگ میزنی به حاجی خودش بیاد حلّش کنه... الان هم زودتر برو نامه طول درمانو بگیر...

ماشین جلال از کنارم رد میشه، ولی من دیگه حواسم بهشون نیست.

خیره شدم به زن جوون که تو پیاده روی روبرو داره دور میشه. دستش رو از چادر انداخته بیرون و با هر قدم النگوهاشو تاب میده.

صورتش زرد و مریض بود...

اون سرباز خیلی باهاش بد حرف زد...

سرگرد میگفت اول انقلاب موهای سر مادرشو تراشیده بودن...

دندوناش هم زرد بودن... همرنگ اون موهای رنگ کرده ش... درست به رنگ این آفتاب بی رمق پاییزی...

اون هیکل ریز نقش و استخونیه پیچیده تو چادر مشکی میرسه به آخر خیابون، یه لحظه میایسته، میپیچه بسمت چپ و پشت دیوار گم میشه.


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت 19/02/92 : سومین فصل مبهم به روز شد ! ( مجید )

دنیا (سال 75)

میگن راننده هایی که به مدت طولانی بر روی یک ماشین کار میکنن، بتدریج به اون وسیله وابسته میشن، یه چیزی شبیه تعلق خاطر یا شاید یه جور دلبستگی. احتمالا این موضوع بیشتر در رابطه با راننده های بیابونی صدق میکنه، ولی تو بین راننده های کارگاهی هم کم سابقه نیست.

آدمهایی که حداقل ده ساعت از روزشون رو تو یک اتاقک یکی دو متری سپری میکنن که دور تا دورش شیشه ست، و فقط خودشون هستند و ماشینشون و بیابون پیش رو، و هفته ها، ماهها و سالهای عمرشون همینطور میان و میرن بدون هیچ تغییری.

هر روز مثل دیروز و هر فردا چیزی شبیه امروز.

پروژۀ اروست به مرحلۀ آسفالت رسیده و اکیپ مخصوص این کار با ماشین آلات و امکاناتش تو کارگاه مستقر شده.

برای آدمی مثل من که اولین مرتبه ست این شیوۀ آسفالت رو میبینه، فرصت خیلی خوبیه برای یاد گیری. موقعیتی که مجید اونرو از من دریغ نکرد و قرار شد که مسئول اکیپ آسفالت باشم.

البته معمولا مجید قبل از اینکه به کسی مسئولیتی بده، اول واسش یه اسم انتخاب میکنه، و الان هم بمن میگه مسئول اکیپ سیاه کارها!

سرپرست اجرایی اکیپ یه آدم قد بلند و فوق العاده قوی هیکله به اسم "رهبری". مردی با موهای لخت و سبیلهای درویشی که بر خلاف هیبتش بی اندازه دل نازک و احساساتیه.

راستش یه کم تصورش سخته که یه آدم با این سر و قیافه و با صدایی دو رگه، از دیدن مرگ یک پرنده که به جلو پنجرۀ ماشین برخورد کرده بود، انقدر متاثر بشه که تا آستانۀ گریه پیش بره.

اکیپ زیر نظر رهبری یه سری آدمهای ثابت هستند، که کارشون رو خوب بلدن و نیازی به نظارت و کنترل ندارن، فقط این وسط "خلیل" یه کم زیادی سر به هواست و بجای تمرکز بر روی کار، بیشترِ حواسش به ماشینشه.

وقتی خلیل درِ کامیونش رو باز میکنه قبل از هر چیز تصویری بزرگ از چهرۀ یک زن خودنمایی میکنه، که روی رودریِ کامیون تودوزی شده، از اون نقاشی های اغراق آمیز که صورت یک زن زیبا رو نشون میده، با چشمهای بزرگ و کشیده و با لبخندی بر لب.

خودش میگه واسش شانس میاره، ولی بنظر میاد بیشتر یه جورایی دلبستۀ این تصویر شده، تا جایی که موقع سوار شدن اون رو میبوسه و حتی باهاش حرف هم میزنه.

رهبری و خلیل با هم نسبت خانوادگی دارن، و بنده خدا رهبری تمام روز باید یک چشمش به خلیل باشه، تا یه وقت دسته گلی به آب نده که دیگران بگن؛ خلیل داره نونِ این نسبت فامیلی رو میخوره.

تو دفتر کارگاه هستیم، مجید و رهبری دارن فاکتورهای اکیپ سیاه کارها رو حساب کتاب میکنن، و رهبری قلم به قلمِ هزینه هارو برای مجید توضیح میده.

ساعت حدود یازدهِ صبحه ولی رانندۀ مجید؛ باقری، داره چرت میزنه، پاهاشو دراز کرده، سرشو تکیه داده به دیوار و با دهن باز همینطور دست به سینه به خواب رفته.

رضاقلی آشپز کارگاه یه خربزۀ مشهدی رو گذاشته تو سینی، و با یه چاقوی بزرگ و پهن و با زحمت مشغول قاچ کردنشه.

آخرهای تابستونه ولی هنوز هوا گرم و دم کرده ست.

من گوشۀ اتاق رو موکت نشستم و دارم نسبتهای مصرفی قیر و شن، برای تهیۀ این نوع آسفالت رو تو سررسیدم یادداشت میکنم.

آدم یه جورایی میره تو حال و هوای جزوه نویسی دوران دانشگاه. همه منتظریم تا قیر داخل تانکر داغ بشه که کار آسفالت رو شروع کنیم.

خلیل نفس زنان و با اضطراب میاد تو پاشنۀ در، رو میکنه بسمت رهبری و بشکل بریده بریده:

ــ تانکر... گازوییل زیاد رفته... الان میترکه...!

همه بلند میشیم و میریم سمت پنجره، از دریچۀ بالایی تانکر آتیش زبونه میکشه، رهبری با سرعت میره بیرون:

ــ پس تو اونجا، بالا سر تانکر چه غلطی میکردی... بیفت جلو ببینم... گندت بزنه که همیشه کارت همینه...

صدای خلیل تو راهرو میپیچه:

ــ به امام حسین من فقط رفتم بند پوتینهامو عوض کنم... دو دقیقه هم نشد... دیروز هم گفتم، این مشعل سوزنش گشاد کرده، گازوییل همینطور ازش میره...

مجید دفتر و ماشین حساب رو میزاره یه گوشه:

ــباقری... ماشینارو از جلوی تانکر بکشید عقب... بلند شو بهت میگم... گرفتی خوابیدی...؟

ــ نادر...با لودر راهو ببندید، از هر دو طرف... خودت هم نزدیک تانکر نرو...

ترس و نگرانی تو صورت همه پیداست. رهبری با عصبانیت به خلیل میگه که مشعلو خاموش کنه.

فلکۀ شیر گازوییل سرجاش نیست، و خلیل چاره ای نداره جز اینکه خودِ مشعل رو از زیر تانکر بکشه بیرون، کاری که یکنفری ممکن نیست، پس من هم میرم به کمکش.

قیری که برای آسفالت بکار میره با نفت مخلوط شده و اگر آتش بگیره، بطور پیوسته به سوختن ادامه میده. خروج دود و گاز شعله ور از دریچۀ تانکر صدای غرش عجیبی تولید میکنه، صدایی که نفس آدم رو بند میاره.

من و خلیل با مکافات مشعل رو میکشیم بیرون، شلنگ گازوییل رو تا میزنیم و با یه تیکه سیم میبندیمش، و بسرعت از تانکر فاصله میگیریم.

رهبری از سمت روبروی ما از تانکر میاد بالا، در حالیکه یه پتوی کاملا خیس و چند بار تاخورده تو دستشه. هیکل درشت و تنومندش از پشت هُرم آتیش تار و موّاج به نظر میاد. با احتیاط قدم برمیداره و میرسه تا پای دریچۀ شعله ور.

راستش فکر نمیکنم هیچوقت حاضر بشم که خودم رو تو وضیعت رهبری قرار بدم، حتی فکر ایستادن بالای بیست هزار لیتر قیر داغ هم آدم رو میترسونه. خلیل با ترس و نگرانی به رهبری خیره شده، خیلی آروم و کشیده:

ــ یا پیغمبر... این امروز خودشو به کشتن میده...

رهبری پتو رو میذاره رو دریچه، چند ثانیه صبر میکنه و برش میداره، اونو پشت و رو میکنه و باز حرکت رو تکرار میکنه.

تو میون نگاه مضطرب بقیه برای چند دقیقه اینکار رو انجام میده. شاید اینها طولانی ترین دقیقه هایی بودند که تا امروز تجربه شون کردم.

بالاخره اون آتیش ترس آور خاموش میشه، ولی هنوز دود سیاه و غلیظی از تانکر بیرون میاد. رهبری برای چند دقیقه بالا سر دریچه میایسته و وقتی خاطر جمع میشه که قیر دوباره آتیش نمیگیره، از همون مسیری که اومده بود برمیگرده.

خدا رو شکر که بالاخره تموم شد. خلیل حسابی هیجان زده ست، با پوتینهایی که بندهاش هنوز بازه چند قدم میره بسمت رهبری، دستهاشو میبره بالا و با لحنی پر از چاپلوسی:

ــ سلامتی آقای رهبری، صلوات بفرست...

و بسرعت پا میزاره به فرار، چون رهبری پتو رو انداخته و با یه تیکه چوب افتاده عقب سرش!

اون هیکل بزرگ و سنگین هیچ شانسی برای رسیدن به خلیلِ لاغر و ترکه ای نداره. نفس زنان میاد کنار من:

ــ تخم سگِ بیشرف... میگه همه ش دو دقیقه... این مثلا میخواد سر من هم کلاه بذاره... این گازوییل حداقل یه ساعت داشته همینطور واسۀ خودش میرفته... بلند شو بیا خبر مرگت این مشعلو برگردون سر جاش...

ــ تو برو، من خودم درستش میکنم.

ــ خلیل اون روی منو بالا نیار ها... نذار جلوی اینا دهنم باز بشه... بلند شو جمع کن این کثافت کاری رو... ظهر شد...!

ــ ... اگه بیام میزنی...

ــ مگه من تا امروز دست روت بلند کردم که حرفت مفت میزنی... نه آخه تو اصلا زدن داری؟... دِ پاشو بیا دارم بهت میگم...

خلیل روی پاهاش نشسته و سنگهای کوچیک رو بی هدف به یک سمت پرت میکنه. سعی میکنه به صورت رهبری نگاه نکنه.

تمام صورت رهبری عرق کرده و از عصبانیت قرمزه، ولی کاری از دستش بر نمیاد:

ــ مهندس تو رو ابوالفضل میبینی شانس ما رو... آخر عمری گیرِ چه زبون نفهمی افتادیم...

با خشم به خلیل نگاه میکنه:

ــ کره خرِ گوساله، از بس مشما ماچ کرده مخش تاب ورداشته... حالا وقتی اون رودری رو کندم حساب کار دستش میاد.

رهبری هنوز چند قدم بیشتر بسمت کامیون نرفته، که خلیل مثل فنر از جاش میپره و میاد طرفش. صورتش رو میبوسه و با گفتن پی در پی "غلط کردم " و " ایندفعه رو بگذر " غائله ختم میشه.

مجید، باقری و من روی سکوی جلوی ساختمون نشستیم و خربزه میخوریم. خلیل هفت هشت متر اونطرفتر نشسته و داره بند پوتینهاشو مرتب میکنه، شاید هم ترجیح میده که بخاطر این اتفاق زیاد جلوی چشم مجید نباشه.

اینکه مجید تو مسائل رهبری با آدمهای زیر دستش دخالت نمیکنه، کار کاملا درستیه. چون در نهایت این سرپرست اکیپه که باید پاسخگو باشه. هر چند، رهبری از نگاههای مجید خیلی خوب میفهمه که این موضوع نمیبایست اتفاق میفتاد.

رهبری از پشتِ سر میاد پیش خلیل، دستشو میذاره رو شونه ش و کنار دستش میشینه. برای یه لحظه خلیل هول میخوره، ولی مشخصه که رهبری قصد دعوا نداره:

ــ بشین، باهات حرف دارم.

سیگارش رو از تو چورابش درمیاره و در حالیکه به روبرو خیره شده، با صدایی آهسته:

ــ تو مگه قسط نداری...؟ مگه لنگ پول نیستی...؟ مگه نمیخواستی زیر زمین خونۀ باباتـو سفید کنی که از مستاجری خلاص بشی...؟

خلیل سرش پایینه و سکوت کرده.

ــ خب اگه این تانکر میترکید که اول از همه خودتو بدبخت کرده بودی... از کجا میخواستی بیاری سه چهار ملیون خسارت بدی...؟

رهبری با ناراحتی به سیگارش پُک میزنه:

ــ همه چی واست شده بازی... لااقل یه ذره هم حساب آبروی منو بکن... چقدر باید بخاطر این بچه بازیهات، جلوی همه سرم پایین باشه...

نگاه خلیل مات شده و فقط به زمین نگاه میکنه.

ــ من که فامیلتم باید بهت بگم... اِ ورداشتی یه عکس چسبوندی به در کامیونت... همه دارن میخندن...همه مسخره میکنن...

صداشو میاره پایینتر:

بابا تو دیگه دختر بزرگ تو خونه داری... چقدر اونروز زنت گریه کرد... این بود قولت؟... اینجوری میخواستی بچسبی به کار؟

نمیدونم چرا اینجور حرفها هر چقدر هم که آهسته گفته بشن، بازهم واضح و روشن بگوش میرسن. هر چقدر هم که سعی میکنی خودت رو به نشنیدن بزنی، ولی باز نمیشه. انگار یه نفر داره اینارو درِ گوشت و به خودت میگه.

بند پوتین تو دستهای خلیل خشک شده و نگاهش همینطور به زمین خیره مونده.

مجید دیگه چیزی نمیخوره، با نوکِ چاقو خیلی آروم، تیکه های ریز خربزه رو تو بشقاب ملامینی جابجا میکنه و تو فکر غرق شده.

باقری همینطور که به رهبری و خلیل خیره شده، قاچ بزرگ خربزه رو میذاره تو دهنش و سرشو بعلامت تاسف تکون میده.

رهبری سیگارش رو خاموش میکنه:

ــ پاشو... بلند شو برو بارگیری کن... از صبح تا حالا هیچی آسفالت نریختیم.

خلیل بند هاشو میبنده و در حالیکه از جلوی ما رد میشه، مجید رو میکنه بهش:

ــ خلیل، بیا یه قاچ خربزه بخور برو...

غم همۀ عالم تو صورتشه، ولی سعی میکنه باز هم به هر سختی که شده بخنده:

ــ نه آقا مهندس... قربونِ دستت... برم زودتر بارگیری کنم... صبح تا الان هیچی کار نکردیم...

خلیل میره بسمت کامیونش، در حالیکه ما همه مون بهش خیره شدیم. نمیدونم شاید دیگران هم مثل من منتظرن تا ببینن، که باز هم موقع سوار شدن عکسِ رودریِ کامیونش رو میبوسه یا نه.

در کامیونش رو باز میکنه، فقط روی عکس دست میکشه و میره تو دنیای خودش.

یک دنیای یکی دو متری که دور تا دورش شیشه ست، و توی اون تصویر زنی هست با چشمهای درشت و کشیده، که پیوسته به روی آدم لبخند میزنه.

مهتاب (پاییز 77)  

در حال نقشه برداری هستیم، یکی از بچه ها پشتِ دوربینه، کورش عددها رو یادداشت میکنه، و من هم در حالیکه رو کاپوت وانت نشستم، دارم با ماشین حساب رقمها رو جمع و تفریق میزنم.

یه وانت نیسان با سرعت زیاد از جلومون رد میشه. سر پیچ برای یه لحظه راننده کنترل ماشین رو از دست میده، ولی به هر شکل جمعش میکنه و ادامه میده.

هنوز گرد و خاک تو هوا موج میزنه که، یه سواری پیکان سریعتر از خودرو قبلی از مقابل ما عبور میکنه. اون هم پیچ رو بسختی میپیچه، ولی شکر خدا مشکلی پیش نمیاد.

کورش میون گرد و خاک، رو میکنه به من:

ــ امروز قرار بوده اینجا رالی برگزار بشه؟!

از روی ماشین خودمو میندازم پایین:

ــ مثلا به اون جعفر الاغ گفته بودم که هر کس تند اومد، با لودر راهشو ببند!

کاری رو که جعفر با لودر انجام نداد، ذبیح با گریدر انجام میده و راه رو میبنده، تو فاصلۀ حدود صد و پنجاه متری از ما و درست پای پلی که معمار "بهتری" داره میسازه.

میون نگاه بهت زدۀ من و کورش رانندۀ نیسان میپیچه به چپ و با ماشین میزنه به رودخونه!

انگار بوی دردسر میاد.

تو کارگاه های راهسازی آدم باید خیلی حواسش جمع باشه، مخصوصا اگر اکیپ های پلسازی هم توش فعال باشن. چون تو دست  و بال پلسازها همۀ تجهیزات جنگ سرد پیدا میشه، از بیل و کلنگ گرفته تا ارّه و تیشه و دیلم. و تا چشم بهم بزنی میبینی، باید کلی آدم سر و کلّه شکسته رو بریزی پشت ماشینت و برسونی بیمارستان!

بسرعت سوار میشم، کورش هم کاغذهاشو میده بدست نقشه بردار و میپره تو ماشین.

تو این فاصله که من و کورش داریم این مسیر صد و پنجاه متری رو طی میکنیم، اجازه بدید دو نفر رو بهتون معرفی کنم؛

معمار "بهتری"؛ یه پیرمرد شصت و پنج تا هفتاد ساله ست، که بگفته خودش از ده سالگی پیش پدرش با کار سنگتراشی آشنا شده، مردی فوق العاده با صفا و خوش مشرب با لهجه شیرین ترکی، که ته صدایی هم داره.

خودش همیشه میگه سنگ آدمو صبور میکنه، و برای اثبات این ادعا چه کسی بهتر از خود معمار بهتری.

"غلامرضا"؛ خواهر زادۀ معمار، یه جون بیست و یکی دو ساله، قد کوتاه، لاغر و حسابی جوگیر و متوهم!

پشت مو میذاره با خط ریش چکمه ای، شلوار شش جیبه میپوشه، با پیرهنی که تمامش با کلمات ریز و درشت به زبان لاتین پوشیده شده. همیشه یه دستمال دور مچش میبنده، با یه دسته کلید بزرگ که به بند کمر شلوارش آویزونه.

راستش من بعضی وقتها فکر میکنم که این همه کلید اصلا مال کجا هست!

ولی چیزی که اسم غلامرضا رو تو کارگاه سر زبونها انداخته ظاهرش نیست، بلکه موضوع زن عقدیش و اختلافیه که با فامیل همسرش داره. فکر میکنم همۀ بچه های کارگاه حداقل دو سه دفعه داستانش رو شنیده باشند.

هر چند غلامرضا هیچوقت ماجرا رو بصورت کامل تعریف نمیکنه، چون داییش میگه؛ تا حالا چند دفعه فامیل زنش اونو گرفتن و تا میخورده کتکش زدن!

برگردیم به داخل ماشین. کورش به نیسان اشاره میکنه:

ــ این دیوونه کجا داره میره... اونطرف که راه نداره!

راست میگه، ما داریم از رودخونه ماسه برداشت میکنیم و نیسان امکانی برای ادامه نداره. راننده وانت سعی میکنه دور بزنه، ولی ماشین تو ماسه ها فرو میره و گیر میکنه.

دو تا مردی که سرنشین پیکان هستن بسرعت میپرن پایین و میزنن با آب. همزمان زن و مردی که تو وانت بودن هم از ماشین پیاده میشن و بزن بزن شروع میشه!

زن جوون فوق العاده درشت هیکل و قوی بنیه ست، و به راحتی از پس دوتا مرد روبروش که لاغر و کوتاه قد هستن برمیاد.

باید اعتراف کنم که برای چند ثانیه من و کورش محو تماشای صحنه کتک کاری میشیم، مخصوصا زن جوون که حسابی معلومه فرز و بزن بهادره.

لشگر تا دندان مسلح معمار بهتری هم داره مات و مبهوت تماشا میکنه. اونها آماده هستن تا به سرعت وارد عمل بشن، اما مشکل اینجاست که نمیدونن، اصلا کدوم طرف رو باید بزنن!

ولی این وسط غلامرضا کجاست؟

بالاخره حواسمون میاد سرجاش. کورش مثل برق پیاده میشه و رو میکنه به کارگرهای معمار:

ــ وایستادید چی رو تماشا میکنید... خب  برید سواشون کنید دیگه...

نیروهای معمار بهتری وارد صحنه میشن و مردها رو میگیرن، ولی سعی میکنن بهیچوجه دستشون به نامحرم نخوره! زن جوون هم از موقعیت استفاده میکنه و تو این مابین که کارگرها دارن سوا میکنن؛ دو سه تا ضربۀ جانانه به مردهایی که تو پیکان بودن میزنه.

غلامرضا داره از دور میاد، در حین دویدن زیپشو میکشه بالا و کمربندشو میبنده، معلومه که همین گوشه کنارها رفته بوده دستشویی!

طرفهای درگیر از رودخونه میان بیرون. در حالیکه تا بالای زانوهاشون خیسه و نفس نفس میزنن.

تو سکوت و با خشم بهم خیره شدن.

هیچ حدسی دربارۀ این آدمها و علت دعواشون نمیشه زد. زن جوون گره روسری شو باز میکنه و موهای بهم ریخته شو میبره زیر:

ــ بی غیرتا... زورشون به یه زن رسیده.

غلامرضا تو چند قدمیش ایستاده و بهش زل زده، بعد انگار که یه دفعه خودشو پیدا کنه، حمله میبره به سمت دو تا مردی که با زن درگیر شده بودن:

ــ قرمساقای بچه قرتی... افتادین دنبال ناموس مردم؟!...

مشتشو پرت میکنه بسمت یکی از اون دو نفر، ولی دستش حتی به نزدیک صورت طرف هم نمیرسه. برعکس، خودش تعادلشو از دست میده و میخوره زمین.

ــ ناموس مردم کیه... خواهر خودمونه... اصلا به تو چه؟!

همۀ صورتها بر میگرده بسمت زن جوون، از جمله غلامرضا که همینطور رو زمین ولو شده.

ــ من اگه خواهرتونم، اینم شوهرمه... خیر سرم زن عقدیشم... اصلا خاک تو سر من که اینقدر بدبختم...

پس دعوا خانوادگیه. من و کورش به بچه ها اشاره میکنیم که برگردن سرکارشون. محل رو خلوت میکنم، راستش اصلا نمیخوام خودم رو قاطی مشکلاتشون کنم، سن و سالم هم به این کارها نمیخوره که بخوام واسطۀ حل دعوای دیگران باشم.

اینکار یه آدم ریش سفید و جاافتاده میخواد، و تو این وسط کی بهتر از معمار بهتری، همینطور که با طمأنینه قدم برمیداره با لهجۀ شیرینش رو میکنه به دو طرف دعوا:

ــ شماها با هم فامیلید اینجور بهم میپرید؟... بابا به خدا عیبه... فردا چه جوری میخوایید یه عمر تو چشم همدیگه نگاه بکنید؟

بهتری مشغول نصیحت دو طرف میشه، در حالیکه غلامرضا پشت سرش مثل یک بادیگارد ایستاده. پاهاشو از هم باز کرده با دستهایی که از پشت بهم قفل شدن، چقدر هم این اداها به اون هیکل شیرسوزش میاد.

من و کورش نمیتونیم همینجوری بذاریم بریم. راننده ها همین الان هم بیشتر حواسشون پیش این غریبه هاست، و اگر از ترس نگاه اخم آلود ما نبود، بلافاصله کار رو تعطیل میکردن و مینشستن پای درد دل این آدمها.

پس به ماشین تکیه میدیم و سیگار میکشیم.

راستش تصوری که من از رابطۀ خواهر برادری دارم خیلی  با این آدمها فاصله داره. ما پنج تا خواهر برادریم و جدا از دعواهای دوران کودکی، تا بخاطر دارم همیشه عاشق همدیگه بودیم. بر خلاف اینها که علاوه بر کتک کاری، فعلا هم دارن هر بدو بیراهی رو نثار همدیگه میکنن. حتی حرمت اون پیرمرد رو هم نگه نمیدارن.

دوباره صداشون میره بالا:

ــ تو آخه دوزار پول تو جیبت هست، که میخواهی عروسی بگیری... نه، آخه داره حرف مفت میزنه... این فکر میکنه ما هم مثل خواهرمون خریم.

باز غلامرضا میپره وسط:

ــ نداره، نمیگیره... مگه آدم کشته... اصلا از کجا معلوم تو داداشه شی؟... کارت شناساییتو ببینم...

این غلامرضا هم برای خودش نابغه ای بحساب میاد، همین پنج دقیقه قبل بود که دختره گفت؛ اینا برادرهاش هستن!

فقط به زمین نگاه میکنه و دستشو به سمت طرف دراز کرده:

ــ تصدیقتو بده من... حرف زیادی نزن... گفتم شما تصدیقتو میدی من ببینم...

ــ واسۀ چی... مگه تو گواهینامه اسم خواهر آدمو مینویسن... بابا این مرتیکه دیوونه ست...

بنده خدا معمار داره سعی میکنه به فارسی و ترکی فضا رو آروم کنه، مخصوصا غلامرضا رو که معلومه حسابی قاطی کرده، ولی ظاهرا حرفش به جایی نمیرسه.

بنظر میاد که رفتار غلامرضا بیشتر تحت تاثیر حضور این زن جوون باشه. دستهاشو مشت کرده:

ــ آبجی ما راست میگه ... آبجی، شما خیالت راحت... اینا حق ندارن جلوی شما رو...   منو هُل میدی؟... اینجوری نیگام نکن ها... من پاش بیفته همه تونو میزنم...

با ناراحتی رو میکنم به کورش:

ــ ما هم دیوونه ایم به خدا... وایستادیم اینجا داریم همینطور به چرت و پرتهای اینا گوش میدیم.

ــ نادر باور کن من میخواستم الان بگم... حیف اسم آدم که که رو اینا گذاشتن.

چند قدم میرم طرفشون:

ــ هِـی شماها، اینجا جای بساط پهن کردن نیست... اگه بخوایید کارگاه رو بهم بریزید ماشیناتونو میخوابونم و پیاده میفرستمتون برید... اونوقت باید با مامور بیایید تا اینارو بتونید ببرید.

ــ ما فقط داریم حرف میزنیم...

کورش میاد کنار من:

ــ کسی نگفت حرف نزن... ولی مثل آدم، نه اینکه صداتو بندازی تو سرت!

با یه نگاه به اطرافشون و دیدن اینهمه راننده و کارگر که بهشون زل زدن، میفهمن که جایی برای گردن کلفتی نیست، پس کوتاه میان. فقط این وسط یه نفر باید غلامرضا رو خاموش کنه، که سرشو آورده تو سینۀ یکی از مردها:

ــ مگه زن عقدیش نیست؟... دستتو بنداز!... جواب منو بده... دارم میگم زن عقدیشه، شما پفیوزا هم گه خور...

هنوز حرفش تموم نشده که، معمار آنچنان کشیده ای میخوابونه تو صورتش که صدای زنگش تو گوش همه مون میپیچه، و با عصبانیت و به ترکی، یه چیزایی به غلامرضا میگه که چیزی جز فحش نمیتونه باشه!

برای چند لحظه همه ساکت میشن. غلامرضا گیج و مبهوت یه گوشه ایستاده.

زیاد هم بد نشد، چون بقیه هم حساب کار دستشون اومد. رو میکنم به دو طرف دعوا:

ــ زودتر تصمیم بگیرید... میرید یا خودمون راهیتون کنیم.

بچه ها دارن با کمک لودر نیسان رو از رودخونه میارن بیرون. غلامرضا نمیخواد بره سمت پل، چون همۀ کارگرها دارن بهش میخندن، پس میاد طرف ما، درحالیکه زیر لب با خودش حرف میزنه:

ــ چک میزنه... مثلا داییمه... جلوی همه... چک میزنه... میخندن دیگه...

کورش در حالیکه سعی میکنه نخنده:

ــ خب حق داره معمار... تو واسۀ چی هر جا معرکه میبینی، میپری وسط؟... مگه کلانتری که بیخود خودتو قاطی میکنی؟

غلامرضا میبینه اینجا کسی رو برای همدردی پیدا نمیکنه. با بی میلی برمیگرده بسمت پل.

کورش با خنده به غلامرضا اشاره میکنه:

ــ ولی معمار هم چسبوند ها... هنوز داره دور سرش گنجشک میچرخه...

ــ آره... یه لحظه فکر کرد که فامیلهای زن خودش جلوش وایستادن.

معمار میاد سمت ما، و دعوتمون میکنه برای چای.

روی تخت سنگها نشستیم و از شیشه های مربا چایی میخوریم. کارگرها هنوز دارن سربسر غلامرضا میذارن، بهش نگاه میکنم، ظاهرا داره کار میکنه ولی حواسش پیش ماست.

معمار خط نگاه من رو دنبال میکنه:

ــ نمیخواستم دست روش بلند کنم، ولی آقا مهندس شما بگو... این کار درست نیست که... آدم وقتی میبینه دو نفر دعوا میکنن، باید بره دعواشونو خاموش کنه، نه اینکه نفت بریزه روش.

کورش میره کتری رو برمیداره، و در حالیکه برای خودش چایی میریزه:

ــ ولی من هیچوقت این مدلیشو دیگه ندیده بودم... روز روشن عروس داماد ماشین بر دارن، فرار کنن.

ــ آقا مهندس قدیم این چیزا فراوون بود... پسره وقتی میدید دختر بهش نمیدن، شب میومد دخترو میدزدید و با هم فرار میکردن... آره، ما از اینا زیاد دیدیم...

لیوان خالی رو میذارم کنار دستم و سیگاری روشن میکنم:

ــ خدا همۀ رفتگانتون رو بیامرزه... پدر بزرگ من، یادش بخیر... زیاد خوش اخلاق نبود، ولی بعضی وقتا که سرحال بود یه شعری میخوند... میگفت:

"مهتاب چه خوش ست برای دزدیدن یار          دیوارِ بلند و پاسبانِ بسیار"

معمار میخنده:

ــ آقا مهندس... بابا بزرگ شما هم معلومه شیطون بوده ها!

ــ والله معمار دیگه خبر ندارم... نمیدونم که مثل بچۀ آدم رفته بوده خواستگاری، یا اونهم نصفه شب مادربزرگ مارو دزدیده و با هم فرار کردن.

من و کورش داریم میریم سمت ماشین، معمار هم همراهمون میاد:

ــ آقای مهندس، یه دفعه دیگه اون شعر واسۀ من آروم و شمرده میخونی؟

معمار سواد خوندن نوشتن نداره. کورش در حالیکه سوار میشه با خنده به معمار نگاه میکنه:

ــ معمار، مثل اینکه یه خیالایی تو سرته ها... خلاصه میگن پیری و...

ــ نه والله... شعره دیگه آقا مهندس... قشنگه... بده آدم بلد باشه؟...

در ماشینو میبندم:

ــ نه معمار جان... چه بدی داره... میگه:

" مهتاب... چه خوش ست... برای...

گل آفتابگردون

پشت فرمون در حال رانندگی ام، غلامحسین کنار دستم نشسته و هردو داریم گوجه فرنگی میخوریم.

میریم تِلمادره، من به قصد خرید بنزین از قهوه خونۀ روستا و غلامحسین هم برای اینکه یه سری به زن و بچه ش بزنه.

غلامحسین در حقیقت نگهبان کارگاه بحساب میاد، ولی از انجام هیچ کاری شونه خالی نمیکنه، آشپزی، تخلیه و بارگیری وسایل، رانندگی و ... در واقع بندۀ خدا همه کار میکنه تا شرکت اونو نگه داره.

شاید خیلی آدم صاف و ساده ای نباشه ولی بدجنس هم نیست. مرد خوش قلبیه و خیلی هم دل نازک.

تا مدتها اسم من برای غلامحسین تبدیل شده بود به یک دغدغۀ بزرگ، چونکه نمیتونست کلمۀ مهندس رو درست تلفظ کنه و میگفت "مؤنِس"، و ادای صحیح کلمۀ تشرعی هم که دیگه محالِ ممکن بود.

کار بجایی رسیده بود که سعی میکرد زیاد با من رو در رو نشه، و یا حداقل تو شرایطی قرار نگیره که مجبور بشه منو مخاطب قرار بده، تا اینکه بچه ها موضوع رو بهم گفتند، من هم ازش خواستم تا منو فقط نادر صدا بزنه، هر چند واضح بود اون هیچوقت اینکارو نمیکنه، بنابراین یه پیشوند به اسمم اضافه کرد و الان بمن میگه؛ "آقای نادر".

ــ غلام اول بریم خونه تون یه سری بزن، بعد میریم واسه بنزین... عجله هم نکن... وقت زیاد داریم.

ــ زنده باشی آقای نادر... این نمکدونم برمیدارم توش نمک پر کنم، خالی شده دیگه.

خونۀ غلامحسین چون روی شیب بنا شده شکل جالبی پیدا کرده. ورودی خونه به یک حیاط تقریبا کوچیک باز میشه، و سمت چپ این حیاط چند تا پله میخوره میره پایین به یک محوطه بزرگتر.

بخش مسکونی تو این محوطه ساخته شده، کف حیاطها فرش نشده و خاکیه، ولی با این حال مرتب بنظر میاد که حکایت از سلیقۀ خانوم خونه داره.

تو حیاط اول یک درخت " ولیک " [زالزالک وحشی] هست که من از سال قبل باهاش آشنایی دارم. غلامحسین تعارف میکنه برم خونه برای چایی یا میوه، ولی من حواسم پیش این درخته:

ــ نه غلام جان ممنون، تا تو یه سری به بچه هات بزنی، من هم یه حال و احوالی با این درخت میکنم!

غلامحسین میره داخل خونه، من هم با ولیکها مشغول میشم، ولی خیلی زود دست از چیدنشون برمیدارم.

از تو خونه صدای جرو بحث میاد، فکر کنم صدای دخترش باشه، غلامحسین یه دختر دوازده سیزده ساله داره به اسم شهربانو، که الان ظاهرا داره بلند بلند حرف میزنه وگریه میکنه!

بی حرکت میشم تا بتونم درست بشنوم، به زبون شمالی حرف میزنن. راستش چیزی متوجه نمیشم، فقط میفهمم غلام داره سعی میکنه با حرف بچه رو آروم کنه.

همینجا باید یک چیزی رو دربارۀ غلامحسین بگم؛ من الان بیشتر از یک ساله که میشناسمش و چندین بار منو تو خونه ش مهمون کرده بصرف چایی.

من هیچوقت ندیدم که این آدم با خونوادۀ خودش با تحکم و درشتی رفتار کنه، یعنی اصلا طبیعتش اینجوری نیست که بد خلقی کنه، درست مثل الان که داره دخترش رو دلداری میده. چیزی که تو محیط های روستایی خیلی بندرت دیده میشه.

غلامحسین از خونه میاد بیرون، صورتش کاملا گرفته ست.

ــ طوری شده غلام؟

ــ نه آقای نادر ... این شهربانو یه کم ناراحتی میکنه.

ــ واسه چی؟

ــ فردا مدرسه باز میشه ... از این چیزا میخواد که دفتر کتاب توش میذارن ... چیه این...

ــ کیف؟ ...

یه لحظه فکرم میره سمت این کیفهای کوله پشتی.

ــ نه آقای نادر ... کیف نه ...

ــ "کلاسور".

این صدای شهربانو بود که اومده پای پله ها و با صدای بغض کرده حرف میزنه.

ــ سلام شهربانو ... چطوری عمو جان؟...خوبی؟

سرشو بعلامت تایید تکون میده که یعنی خوبم، ولی کاملا مشخصه که خوب نیست، چشمهاش خیسه و اخم کرده.

من هر وقت شهربانو رو میبینم به یاد خواهرم " پروانه " میفتم، ما چندتا عکس از دوران کودکی خواهرم داریم با موهای بافته شده، درست مثل شهربانو که من هر بار دیدمش دو رشته موی بافته از دو طرف روسری ش پیدا بود.

ــ کاش بمن میگفتید از سمنان میگرفتم ... حالا اینطرفا جایی ندارن؟

ــ چرا آقای نادر، همین مغازه تلمادره چند تا آورده بوده؛ تموم کرده، گفته باز هفتۀ دیگه  میاره.

اشک از چشمهای شهربانو سرازیر میشه و خیلی آروم و زیر لب میگه:

ــ فردا مدرسه باز میشه.

ــ مغازه های دیگه چی؟

ــ ندارن... خودش میگه تا مغازۀ کردمیر هم رفته، اونجا هم نداشتن.

این مغازه ای که غلام ازش حرف میزنه هیچ شباهتی به مغازه های توی شهر نداره، در حقیقت یک اطاق از یکی از خونه های روستاست، که چیزهایی مثل قند و چایی، کبریت، روغن، فتیلۀ چراغ و ... توش پیدا میشه، و از نوشت افزار هم حداکثر دفتر و خودکار... اینکه کلاسور داشته باشن خیلی بعیده.

دستمو به درخت تکیه میدم، دارم فکر میکنم که آیا اصلا کلاسور برای بچه ای به این سن وسال مناسب هست یا نه، ولی اشکهای شهربانو بهم میفهمونه که الان به هیچ وجه وقت خوبی برای مطرح کردن این موضوع نیست.

چشمهای خیس شهربانو به زمین خیره شده، درست مثل چشمهای غلامحسین که با یه دنیا غم و نگرانی به دخترش نگاه میکنه و کاری از دستش بر نمیاد. پدر بودن چقدر سخته.

ــ عمو جان، گریه نکن... منو بابا الان که میریم بنزین بخریم باز هم سئوال میکنیم، بلکه آورده باشن.

شهربانو دستاشو گذاشته پشتش و به دیوار کنار پله ها تکیه داده، به من نگاه نمیکنه ولی کاملا مشخصه که حرفهامو باور نداره.

از دخترک خداحافظی میکنم و با غلامحسین راه میفتیم.

از جلوی قهوه خونۀ تلمادره رد میشم بدون اینکه توقف کنم.

ــ آقای نادر بنزین نمیخریم؟...قهوه خونه رو رد کردی!

ــ میریم کیاسرغلام جان. من باید یه تلفن بزنم... همونجا هم بنزین میزنیم، این قهوه خونه خیلی گرون حساب میکنه.

برای من جادۀ کیاسر یکی از قشنگترین جاده هاست. یه راه خاکی که اطرافش پر از درخته، بعضی از درختها قدری بسمت جاده خم شدن و الان که آخرین روز تابستونه، از لابلای شاخه ها میشه تک برگهای زرد و نارنجی رو دید.

پاییز دیگه رسیده تا پشت در.

کیاسرِسال هفتاد و شش، یک شهر خلوت و بی رونق بحساب میاد. راستش بیشتر آدم رو به یاد شهرهای کوچیک تو فیلمهای وسترن میندازه، یک خیابون پهن و خاکی که دو ردیف ساختمون یک یا دوطبقۀ قدیمی تو دو طرفش قرار گرفته. حتی پمپ بنزین کیاسر هنوز زمینش خاکیه و خبری از آسفالت یا سیمان نیست.

ولی همین شهر بی رونق یک مغازۀ خیلی جالب داره که توش همه چیز پیدا میشه؛ از انواع مواد غذایی گرفته تا ظروف آشپزخونه و نوشت افزار و بیل و کلنگ و حتی مقداری هم لباس. صاحب مغازه گاز پیک نیک هم پر میکنه.

اول میریم جلوی تلفنخونه که مثل بیشتر وقتها تعطیله و بعد هم بسراغ پمپ بنزین. در حالیکه من بنزین میزنم غلامحسین بهم خیره شده و میخنده، دلیلشو میدونم؛ شیشه بغلِ ماشین من شکسته و تو مسیر هر ماشینی که از کنارمون میگذشت کلی گرد و خاک مهمونمون میکرد:

ــ شدم شبیه آسیابونا ...نه؟

ــ آقا ممد پور هنوز واسه تون شیشه نخریده؟

ــ یه هفته س که رفته بخره... میشناسیش که!... اون کیف منو از تو داشبورد بهم میدی؟

روبروی همون مغازه که صحبتشو کردم، می ایستم. صاحب مغازه خودش نیست و زنش پشت پیشخون ایستاده. جلوی مغازه یه جعبه انگور عسکری جلب توجه میکنه:

ــ غلامحسین این دیگه دست تورو میبوسه، یه پلاستیک بردار دو کیلو انگورِ خوب سوا کن.

در حالی که غلام مشغول برداشتن انگور میشه میرم داخل مغازه:

ــ سلام خانوم، عصرتون بخیر... بی زحمت دوتا خودکار بیک بدید، یه مشکی یه دونه هم آبی... با یه نوک اتود پنج دهم... یه بسته هم وینستون.

تو همین فاصله که زن فروشنده میره این چیزها رو بیاره با نگاه قفسه هارو جستجو میکنم.

با خوشحالی رو میکنم به غلامحسین که روی جعبۀ انگور خم شده:

ــ غلام... اینجا کلاسور هم داره!

بر میگردم سمت پیشخون:

ــ خانوم اگه میشه هر چهارتاشو بیارید، ما یه دونه رو برمیداریم.

راستش هیچوقت تو زندگیم از دیدن یه کلاسور تا این اندازه ذوق زده نشده بودم.

غلامحسین با پلاستیک انگور میاد تو مغازه، در حالیکه به پیشخون خیره شده:

ــ آقای نادر، این همینه که شهربانو میخواد؟

غلام بیچاره تا الان نمیدونست که گریۀ شهربانو اصلا بخاطر چی هست!

ــ آره غلام... همینه... ببین کدوم بهتره، برداریم.

ــ من که زیاد حالیم نمیشه... شما خودت ببین، هر کدومش که بهتر بود همون خوبه.

یه کلاسور رو انتخاب میکنم، قلابهای کاغذ گیرشو بازو بسته میکنم:

ــ همین خوبه... رو جلدش هم عکس گل داره... شهربانو حتما خوشش میاد.

با شنیدن قیمت کلاسور صورت غلامحسین پر از نگرانی میشه، همونطور که پاکت انگور رو میذاره رو ترازو:

ــ ولی آقای نادر، من که انقدر پول همرام نیاوردم!

روزهای آخر برجه و خیلی از بچه ها دستشون کاملا خالیه.

ــ فکرشو نکن... من همرام هست... بعدا با هم حساب میکنیم.

ــ پس یاد نکنی حتما پولشو ازم بگیری.

ــ خیالت راحت... هروقت حقوقهارو ریختن ازت میگیرم. میگم غلامحسین بذار منهم یه چیز برای شهربانو بگیرم... یه چیزِ خیلی کوچیک.

خیلی احتیاط میکنم تا به غرورش بعنوان یک پدر برنخوره.

ــ آقای نادر جان، شهربانو هم مثل دختر خودت حساب کن، ولی گرون نباشه.

از کنار پیشخون میرم تا جلو قفسه ها و چیزی رو برمیدارم.

ــ نیگاه کن غلام، به این میگن خودکار عطری، اگه با این تو دفتر بنویسی بوی عطر میگیره.

با ناباوری خودکارو ازم میگیره و نوکشو بو میکنه:

ــ گرون نیست؟

ــ نه غلام... این همون خودکار معمولیه، فقط یه کم تو جوهرش عطر قاطی کردن.

انگورهارو همون جلوی مغازه میشوریم و من بجای شستن صورت، تمام سرم رو میگیرم زیرِ شیر! و بعد راه میافتیم.

الان من و غلامحسین هرکدوم یه خوشۀ انگور دستمونه و من سرمو خم کردم سمت پنجره.

پیچیدن باد لای موهای خیس، خنکی دلچسبی داره.

آفتاب با درختها دست بدست هم دادن و تمام سطح جاده رو بشکل سایه روشن درآوردن. کاش این جاده تا ابد همینطور خاکی بمونه.

غلامحسین ولی حواسش جای دیگه ست؛ از صورت پر از شادیش پیداست که بی تابِ رسیدنه تا شهربانو رو غافلگیر کنه.

خوشۀ انگور رو با فاصله نگه داشته تا یه وقت کلاسور کثیف نشه:

ــ آقای نادر، این دیگه جای دفتر نداره... نه؟

ــ چرا غلام جان، بازش کن... او شکافهای دو طرف برای دفتره.

ــ آهان... میگم، این خودکار دفترو خراب نمیکنه؟

ــ نه غلامحسین... این هیچ فرقی با خودکارای دیگه نداره... خیالت راحت باشه.

همینطور که با احتیاط انگور میخوره، با دقت همه جای کلاسور رو نگاه میکنه و زیر لب حرف میزنه:

ــ چه قشنگ واسش جای خودکار هم گذاشتن... عکس گل آفتابگردونه... شهربانو خوشحال میشه...

کنار جاده می ایستم، پیاده میشم و میرم بسمت درختی که کاملا به روی مسیر خم شده. یه برگ نارنجی از شاخه ش میچینم.

برگ رو با دقت میزارم لای ورقهای سررسیدم و راه میفتم. غلامحسین تو سکوت به کارهای من نگاه میکنه. یه چند دقیقه ای حرفی نمیزنه ولی بالاخره دلش طاقت نمیاره:

ــ آقای نادر... یه چیزی بگم؟

خوشۀ خالی انگور رو پرت میکنم بیرون:

ــ چی غلام ؟

ــ شما اون دفعه هم که اومدیم کیاسر، از رو همین درخته که کج بود، برگ کندی!

ــ همینجوری... واسۀ یادگاری... خدارو چی دیدی، شاید دیگه هیچوقت قسمتم نشد بیام تو این جاده.

سرشو تکون میده و خیلی با اطمینان:

ــ نه... ایشاالله شما صد و بیست سال عمر از خدا میگیری... زن میبری... با زن و بچه ات هزار دفعه میای تو این جاده و ...

غلامحسین افتاده رو دور و همینجور داره میگه. رو میکنم بهش و با خنده:

ــ غلام!... داری واسم فال میگیری؟!... باز کن اون بسته سیگارو، دو نخ با هم دود کنیم... اینقدرهم بالاغیرتا منو نفرین نکن!

میخنده و خیلی با دقت شروع میکنه به باز کردن پاکت سیگار.

دوباره رسیدیم جلوی درخت ولیک. غلامحسین بسرعت پیاده میشه:

ــ آقای نادر تورو به خدا بیا تو یه چایی بخور... تعارف نکن... راستی من نمکدونو هم یاد کردم!

ــ نه غلام جان، تو برو... منو این درخت صحبتهامون نصفه کاره موند.

من فقط صدای غلامحسین رو میشنوم ولی به راحتی میشه صورتشو تصور کرد، در حالیکه داره با غرور و خوشحالی حرف میزنه:

ــ من وقتی میگم واست میخرم تو خاطرت جمع باشه... حرفم حرفه... زیر سنگ هم که شده پیدا می کنم.

شهربانو با صدای بلند میخنده و جیغ میکشه!

ــ نیگا کن این خودکار تو رنگش بو داره... بو کن... باهاش بنویسی دفترت هم بوی خوب میگیره!

صدای خندۀ شهربانو تمام فضای خونه و حیاط رو پر میکنه و میپیچه دور شاخه های درخت ولیک.

ولیک هایی که دیگه حسابی رسیده و خوشمزه شدن.

*****

*  پیشونی نوشتی که اونروز غلامحسین داشت دربارۀ من میگفت، درست از آب در نیومد. من دیگه هیچوقت از اون جاده عبور نکردم.

*  کمتر از یکسال بعد، شرکت به بهانۀ نیروی مازاد، عذر غلامحسین رو خواست. دقیقا اطلاع ندارم، ولی فکر میکنم برگشت به روستای خودش.

*  برگهایی که من از اون درخت خمیدۀ کنار جاده میچیدم، هنوز لای ورقهای سررسیدمه. سررسیدهایی که به یادگار گذاشتمشون پیش خواهر زادۀ نازنینم؛ " شیوا ".

همۀ بدجنسی های زمین! (خاطره ای بدون ذکر زمان و مکان و با چند تا اسم مستعار!)

من باید برم سربازی، البته فقط برای دو ماه، یعنی میرم دورۀ آموزش رو میگذرونم و چون امریه دارم، بقیۀ دو سال خدمتم رو برمیگردم تو همین شرکت!

الان حدود چهارماهه که تو این کارگاه هستم و برای این دو ماهی که نیستم قراره"کورش" بیاد جای من، البته با یک پیش شرط:

ــ نادر به سلام و علیکمون، اگه این "حشمت" بخواد واسم هارت و پورت الکی بکنه، دو تا میخوابونم زیر گوشش و ول میکنم میام سمنان!

حشمت فامیل نزدیک یکی از بالاترین مدیرای سازمانه و با اینکه رشته تحصیلیش ربطی به راه و ساختمان نداره، ولی با این حال تو شرکت استخدام شده.

شاید حشمت زیاد با کار آشنایی نداشته باشه، ولی طریقه بهره برداری از این رابطۀ فامیلی رو خیلی خوب بلده؛ برای خودش تو شرکت راه میره و تسبیح میچرخونه و اتفاقا حقوق خوبی هم میگیره.

زیاد به پرو پای من نمیپیچه، مخصوصا که میدونه با فامیلش سلام وعلیک هم دارم. ولی پدر راننده ها رو درآورده و خیلی راحت و بی تعارف میگه پشتش به کوه محکمه، بخصوص رانندۀ خودش "احمد"؛ که دیگه کم مونده از دستش سر بذاره به کوه!

مسیر کار ما مابین یک شهر و یک روستاست که از هم حدود سی کیلومتر فاصله دارن. ما تو روستا کارگاه زدیم، ولی شرکت تو شهر هم یه دفتر داره.

کارگاه دو روز تعطیله، ولی من و کورش اومدیم اینجا تا بحساب همه چیزو تحویلش بدم، از صبح زود تو مسیر بودیم. تا ظهر، که اومدیم تو شهر ناهار خوردیم، و الان هم تو دفتر شرکت هستیم.

و عجیب اینکه حشمت و راننده ش هم اینجا هستن!

کورش روی میزنشسته و داره بیرون رو نگاه میکنه، دفتر شرکت تو طبقه دوم قرار داره، با پنجره های بزرگی که رو به خیابون اصلی شهر باز میشه.

من سرم تو سررسیدمه. حشمت در حالیکه متکا زیر بغلشه و یک پتو رو هم روی زمین میکشه از کنارم رد میشه.

ــ داری میری بخوابی؟

ــ بابا آدم تو رطوبت اینجا سردرد میشه... دیشب تا صبح چشم رو هم نذاشتم!

میره تو اتاق و در رو میبنده.

سرگرم کار خودمم که احمد میاد کنار دستم و خیلی آهسته:

ــ مهندس... یه دقیقه وقت داری؟

ــ چیزی شده؟

ــ یه کاری باهات داشتم... دربارۀ حشتمه... فقط تورو خدا آروم حرف بزن!

داره به کورش نگاه میکنه.

ــ کورش از خودمونه... راحت حرفتو بزن.

احمد مدام به درِ اتاقی که حشمت توش خوابیده نگاه میکنه، خیلی آروم میگه:

ــ آقا دو شبه که تو دفتر نمیخوابه!

کورش همونطور که رو میز نشسته میچرخه بسمت ما، به احمد نگاه میکنم:

ــ کجا بوده؟

ــ میگفت میره پیش سعید از بچه های آزمایشگاه خاک، فکر کرده با خر طرفه!

منتظریم که ادامه بده؛

ــ دیشب رفتم دنبالش، این میوه فروشه هست که شما همیشه ازش میوه میگیری...

ــ قدیر؟

ــ آره... دو تا ساختمون اونطرفتر ازمغازه ش خونۀ یه زنه ست، هر دو شب اونجا بوده!

ــ از کجا میدونی اونجا رفته؟

ــ دیشب رفتم دنبالش، ماشینو گذاشته بود پشت کوچۀ میوه فروشی... من امروز رفتم پیش قدیر...باهاش فامیله... آمارشو دقیق داشت... میگفت دیشب با زنه دعواش هم شده... واسه همین زودتر اومد دفتر... طرفهای ساعت دو!

به نظر داره راست میگه، گویا اطلاعاتش هم حسابی کامله!

ــ واسۀ چی دعواشون شده؟

ــ دقیق نمیدونم... مثل اینکه سرِ پول بوده.

کورش میاد کنار ما:

ــ طرف اسمش چیه، تو خودت دیدیش... چه تیپیه؟

احمد با شیطنت میخنده:

ــ اسمش مرواریده... یه کم چاقه... ولی لامصب خیلی خوشگله... مخصوصا وقتی آرایش میکنه...

حشمت اصلا حواسش نیست که من و کورش با خنده بهش زل زدیم!

ــ نه، به امام حسین اگه من تا الان حتی طرفش رفته باشم... بابا دمتون گرم دارم قسم میخورم... حالا واسۀ ما هم یه سیرک راه بندازین!

دارم فکر میکنم که چه آدم احمقیه این حشمت، بهمین راحتی گزک میده بدست راننده و کاسب محل، ولی خوب وقتی که طرف اینقدر نفهمه چرا ما از این خریتش استفاده نکنیم؟

با کورش صحبت میکنم؛ کاملا موافقه، فقط میگه جوری نشه که احمد روش بهمون باز بشه.

ــ خیالت راحت باشه، خود احمد پیش من تا حالا چند تا سوتی اساسی داده، بوقتش گوش اون رو هم میپیچونیم.

کنارِ پنجرۀ نشستیم و میون رقص بخارِ چای و دود سیگار داریم برای حشمت نقشه میکشیم.

برای من و کورش که تمام وقت درگیر کاریم، بیکاری امروز بعد ازظهر فرصت خوبیه برای یه کم تفریح، در ضمن دست حشمت هم میره زیر سنگمون، دیگه بقول کورش؛ هارت و پورت هم نمیتونه بکنه، چی از این بهتر!

نباید موضوع رو مستقیم به روش بیاریم چون میتونه همه چیزو انکار کنه، حتی ممکنه برای احمد هم دردسر بشه، پس باید یه جوری فیلم بازی کنیم که طرف روحش هم خبردار نشه.

در اطاق باز میشه و حشمت خواب آلود میاد بیرون، میشینه رو صندلی کنار پنجره، در حالیکه من و کورش داریم روزنامه ورق میزنیم و انجیر خشک میخوریم.

ــ احمد؛ یه لیوان چایی واسم بیار!

احمد با اخم میره طرف آشپزخونه. کورش روزنامه رو یه ورق میزنه:

ــ حشمت، تلفن داشتی.

ــ کی بود؟... از خونمون زنگ زدن؟

ــ نمیدونم... گمون نکنم... یه زنه بود... خیلی هم شاکی! پرت و پلا میگفت... که آره... ما طلب داریمو... نمیدونم... هر طوری باشه پولمونو میگیریمو... از این حرفا!

دست حشمت تو ظرف انجیر خشک، خشک شده. با نگرانی از پنجره بیرون رو نگاه میکنه. بلند میشه میره کنار بخاری، رو موکت میشینه.

بدون اینکه سرمو بلند کنم:

ــ حشمت... بدهکاری چیزی به کسی داری؟

طرف خیلی ترسوتر از اون چیزی بود که ما فکر میکردیم، پاهاش به وضوح میلرزه و مدام زانوهاشو تکون میده تا لرزش اونهارو بپوشونه!

ــ نـه... چیزی نیست... این زنه واسم چیز آورده بود... ماهی... بعد، ماهیا پرورشی بود... بعد، گفتم نمیخوام... بعد، واسۀ همین شاکی شده...

رو میکنم به کورش و خیلی جدی:

ــ کورش، حالا که صحبت شد، یه موضوعی حواست باشه... زیاد نمیشه با مردم اینجا قاطی شد، آدم خلاف توشون زیاده... همین یه ماه پیش بود که صورتِ منصورو چاقو زدن.

کورش سرشو تکون میده:

ــ نه، حواسم هست... چیکار داریم بهشون.

احمد لیوان چایی رو میگیره جلوی حشمت:

ــ مهندس چایی.

ــ هان!... آهان... باشه برو قند هم بیار.

ــ مهندس قندون کنار دستته!

ــ قندون؟...آره...قندون...خوب برو دیگه تو.

احمد با شیطنت لبخندی میزنه و میره تو آشپزخونه.

نگاه حشمت به موکت خیره مونده، چاییش رو هم نخورده.

من و کورش سرگرمِ روزنامه خوندنیم، کورش سرشو بلند میکنه:

ــ این یارو که گفتی، منصور... واسه چی زدنش؟

ــ با یه زنه رفیق شده بود، فامیل شوهراش فهمیدن...زدن صورتشو نقاشی کردن.

این موضوع واقعا اتفاق افتاده بود و خود حشمت هم کاملا در جریانش هست.

در حالی که ما سعی میکنیم کاملا طبیعی رفتار کنیم اضطراب و نگرانیِ حشمت مدام بیشتر میشه، بالاخره طاقت نمیاره:

ــ آقا، پاشیم بریم دفتر شما... من تو این هوای شرجی داره سرم میترکه!

با تعجب نگاهش میکنم:

ــ گرفتی مارو؟ شرجی! اونهم تو این سرما!... نه بابا کجا بریم؟... صبح من و کورش اینجا هزارتا کار داریم.

کورش هم اضافه میکنه:

ــ بمونیم بابا... تازه نادر قراره فردا صبح بهمون کله پاچۀ پشتِ پا بده.

ولی حشمت حسابی بیتابی میکنه، اول میخواد با ماشین خودش بره ولی احمد بهونه میاره که زاپاسش پنچره.

بیقراری حشمت دیگه حدی نداره، میخواد زنگ بزنه تاکسی تلفنی!

چاره ای نیست، نمیشه به زور نگهش داشت، سوئیچ ماشینو بهش میدم، معطل نمیکنه کیف و متکاشو برمیداره و میزنه بیرون!

سه نفری داریم از پشت شیشه های بخار گرفته سوار شدنشو تماشا میکنیم، احمد سرشو تکون میده:

ــ مرغ از قفس دَر رفت!

من و کورش بهم نگاه میکنیم. باید امشب این بازی رو تموم کرد، چونکه فردا یه دنیا کار داریم.

ساعت از ده شب گذشته. من، کورش و احمد تو ماشین نشستیم و زیر بارون شدید داریم میریم بطرف روستا.

جلوی دفتر پیاده میشیم. کورش به ساختمون بچه های دامغان اشاره میکنه:

ــ حاجی اینجاست!

حاجی بجای مجید شمسی پور نشسته، یعنی معاونت عمران شرکت بحساب میاد. میونۀ من و حاجی حسابی شکرآبه و بقول معروف سایۀ همدیگرو با تیر میزنیم، ولی اومدن امشب ش شاید برای برنامۀ ما زیاد هم بد نباشه!

با سرو صدا میریم تو ساختمون، علی آشپز هنوز بیداره.

ــ علی پاشو برو ساختمون بچه های دامغان، به حاجی بگو کار واجب پیش اومده...بلند شه بیاد... بجنب!

کورش میگیردش و هلش میده تو آشپزخونه:

ــ تو برو یه چایی بذار... من خودم میرم بیدارش میکنم.

با ضرب درِ اتاق رو باز میکنم، حشمت جا انداخته و خوابیده. جواب سلامش رو نمیدم، فقط با عصبانیت نگاهش میکنم و میرم کنار پنجره سیگار میکشم.

کورش و احمد پشت سرم میان تو اطاق، کورش میره پتو رو از رو حشمت میکشه میندازه یه طرف:

ــ پاشو بابا... کلّ شهرو ریخته رو سرمون، خودش گرفته اینجا راحت خوابیده!

بخاطر سرما با جوراب خوابیده. پاچه های زیر شلواریشو هم زده زیر جوراب. با موهای سیخ شده، درست مثل برق گرفته ها!

معلومه که هنوز نیمه خوابه، چون مدام سرش به چپ و راست میچرخه و با تعجب بما نگاه میکنه.

نباید بهش اجازۀ فکر کردن بدیم:

ــ اینا کین میان جلوی دفتر عربده میکشن؟... با تو چیکار دارن؟

ــ کیا کین؟

ــ همین زنه، مروارید که میگه ازت پول طلب داره.

ــ اومده بود دم دفتر؟!

کورش سرشو تکون میده:

ــ اومد و هرچی هم که بلد بود جلوی مردم بارمون کرد... آبرو حیثیتمون رفت!

ــ به حضرت عباس نمیدونم! من فقط ماهی...

کورش نمیذاره ادامه بده:

ــ ولمون کن تو هم... این فکر میکنه رو پیشونیمون چی نوشته... طرف میگه شب تو خونمون خوابیده، این میگه ماهی...

یه صندلی میذارم پای رختخوابش و میشینم:

ــ تو هر جا میری ماهی بخری، شب پیش ماهی فروشه میخوابی؟...خوب گوشاتو واکن حشمت؛ من الان چهار ماهه دارم تو این کارگاه کار میکنم، تا الان خرده حسابی با کسی نداشتم که بخواد واسم صداشو بلند کنه. تو اگه با کسی مشکل داری، صبح دست اون حاجی خوشگله رو میگیری باهم میرید تو شهر، خودتون حلّش میکنید!

کورش هم کف دستاشو میاره بالا:

ــ آقا من همینجا اعلام کنم؛ اگه قرار باشه هر روز از این بساطها راه بیفته، من این کارگاهو تحویل نمیگیرم.

حشمت چیزی نمونده گریه بیفته. داره مثل بید میلرزه:

ــ آقا من باید برم دستشویی!

من و کورش داریم بیصدا میخندیم. احمد به سمت دستشویی اشاره میکنه و خیلی آهسته:

ــ عشق و حالِ این دو شب، داره از همه جاش میزنه بیرون!

حشمت میاد روی رختخوابش میشینه و پتو رو میپیچه دور خودش، نمیدونم این لرزشش بیشتر بخاطر سرماست یا ترس!

قدری ملایمتر ادامه میدم:

ــ ببین حشمت، این موضوع دوتا حالت که بیشتر نداره؛ یا الان خیلی روراست همه چیزو میریزی رو دایره، اونوقت میشینیم، فکرامونو سرهم میکنیم، تا ببینیم چه گِلی باید بسرمون بگیریم...

علی با یه سینی چایی میاد تو اطاق.

ــ علی جان مرسی، تو دیگه برو بخواب... یا اینکه تو قضیه رو همینجور پا در هوا میذاری، اونوقت اگه این زنه باز فردا بیاد جلوی دفتر که میاد! دیگه نمیشه جلوی حاجی این بساطو جمعش کرد ها... از من گفتن.

حشمت رسیده به ته کوچۀ بن بست، پس راهی نداره جز اینکه حرف بزنه:

ــ بابا چه جوری بگم... سعیدِ کره خر، این پسره تو آزمایشگاه خاک، یه آدرس بهم داد، مالِ همین مروارید... که برم خیر سرم دوتا دود بگیرم!

همه مون با تعجب به حشمت زل زدیم، ما فکر میکردیم قضیه فقط مربوط به یه زنه، ولی خود گیجش داره چیزای جدیدی اضافه میکنه!

ــ اولش خیلی تحویلم گرفت، فوری چایی و میوه آورد...بعد من جلوی پیک نیک نشسته بودم، یه دفعه اومد از پشت بغلم کرد و...

حشمت دیگه مغزش قفل کرده و داره میره تو جزئیات! کورش دو تا بشکن میزنه بالای سرش:

ــ هِـــی... بیدار شو حشمت...گفتیم موضوع دعوا رو بگو... داری فیلم سکسی تعریف میکنی؟

بعد رو میکنه بمن:

ــ این الان داره همه مونو مروارید میبینه!

با سر تایید میکنم:

ــ کورش راست میگه، این قسمتها رو بزن بره جلو... اصل دعوا رو تعریف کن.

ولی مثل اینکه احمد زیاد هم بدش نیومده، کنار بخاری نشسته و زانوهاشو بغل کرده:

ــ خب داشت مثل بچۀ آدم تعریف میکرد دیگه... نه منظورم اینه بذاریم قشنگ همه شو بگه تا دقیق بفهمیم باید چیکار کرد!

حشمت ادامه میده ولی بدون اشاره به جزئیات! خیلی زود موضوع برامون روشن میشه؛

حشمت احمق وقتی کلّه ش گرم بوده، شروع میکنه به خالی بستن و از خودش تعریف کردن و وعده های الکی دادن.

گویا شب اول قول بیست پاکت سیمان رو به مروارید میده، ولی شب دوم میزنه زیرش و سر همین دعواشون میشه؛

ــ چقدر پول بهش دادی؟

ــ شب اول پونزده تومن ولی لامصب شب دوم بیست تومن ازم گرفت.

احمد دستاشو پرت میکنه بسمت بالا و با دلخوری:

ــ ببو گیر آورده بوده، تیغش زده دیگه!

همه مون ساکت میشیم، حشمت سرش پایینه و تو فکرغرق شده. سکوت رو میشکنم:

ــ این قضیه یه راه بیشتر نداره، فردا صبح یه مقدار پول بر میداریم، قدیر رو میندازیم جلو، میریم سراغ طرف. با پول دهنشو میبندیم... در عین حال تهدیدش هم میکنیم؛ این سرگرد رضاییان که رئیس کلانتریه با من خیلی جوره، میگیم اگه بخواد بازی در بیاره رضاییانو سرش خراب میکنیم.

کورش، شلوار حشمتو از رو صندلی برمیداره پرت میکنه طرفش:

ــ چقدر همرات هست؟... بیا بالا همشو.

حشمت پولهای تو جیب شلوار و کاپشنشو سرهم میکنه و مشغول شمردن میشه، هم زمان ما سه نفر هم داریم با نگاه میشمریم!

رسید به اسکناسهای آخر، من و کورش با ناراحتی بهم نگاه میکنیم؛ خاک بر سر پولی هم همراهش نیست!

ــ چقدره؟

ــ یازده و چهارصد!

ــ چهار صد تاش باشه همرات باقیشو بده کورش. فقط حشمت فردا صبح تا میتونی حاجی رو معطل کن، یه وقت ورنداری کلّۀ صبح بیاریش تو شهر! ببرش تو مسیر بچرخونش تا ما اونطرفو روبراه کنیم.

تو جادۀ تاریک و پیچ در پیچ و زیر بارون داریم برمیگردیم به شهر. کورش رو میکنه بمن:

ــ این پول رو چیکارش کنیم؟

ــ باشه پیشت... خرج بچه های کارگاه کن.

ــ میذارم واسۀ شب یلدا، براشون میوه میگیرم.

ــ بریم زودتر بگیریم بخوابیم... فردا یه عالمه کار داریم... این بارون هم که ول کن نیست!

روسری سفید (تابستان 76)

پروژۀ بلده بعلت شکایت سازمان محیط زیست تعطیل شده. از اول هم اجرای این جاده اشتباه بود، چون این منطقه یکی از زیبا و دست نخورده ترین نقاط حیات وحش کشور بحساب میاد و عبور جاده میتونست خسارتهای زیادی به طبیعت اون بزنه.

به هر حال چون بما "تعطیلی موقت" ابلاغ شده حق خروج همۀ ماشین آلات رو نداریم، بخشی رو به سمنان منتقل کردیم و فقط دو دستگاه بلدوزر رو نگه داشتیم. البته اونهارو هم آوردیم کنار روستای بردون [بر وزن قربون]، درست چسبیده به خونۀ یدالله پارک کردیم.

یدالله رو از وقتی که کارگاه فعال بود میشناسم، چون تمام کارهای مربوط به جوشکاری دستگاه هارو برامون انجام میداد، مرد خوب و روراستیه و حاضره تا هر زمان که بخواهیم از بلدوزرها مواظبت کنه. ولی در هرحال ما میبایست یه نگهبان تمام وقت برای اینکار میگذاشتیم.

عزیز هفده سالشه، بچۀ روستا ست و فامیل یکی از راننده های شرکت، خودش میگه اومده پول جمع کنه که سال دیگه بره سربازی. پسر واقعا خوبیه، اما بی اندازه بازیگوش، بقول معروف از اون بچه هاست که آتیش میسوزونه.

من خیلی هواشو دارم، نمیدونم شاید چون یه جورایی نوجوونی های خودمو تو وجودش میبینم، اون هم به هرکس میرسه با غرور میگه که خبر من داداش بزرگشم!

این نگهبانی بیشتر جنبه نمایشی داره، چون تقریبا مطمئن هستم اگر یکشب دزد بیاد و یکی از بلدوزرها رو حتی روشن کنه و ببره، احتمالا تمام اهالی روستا بیدار میشن بغیر از خود عزیز ! در واقع من بلدوزرها، کانکس نگهبانی، و حتی خود عزیز رو سپردم بدست یدالله.

پسر ریز نقش و بازیگوش با اون موهای خرمایی قشنگش یه جورایی افتاده وسط بهشت. چون اومده تو یک منطقۀ بسیار زیبا و خوش آب و هوا، با کاری که معنایی جز خوردن و خوابیدن نداره و در کنار خانواده ای که واقعا دوستش دارن.

یدالله و همسرش خدیجه که البته همه صداش میزنن خاله خدیج؛ سه تا دختر دارن که هر سه ازدواج کردن و الان خودشون رو بنوعی صاحب یه پسر میدونن.

ولی عزیز هم آدم قدر نشناسی نیست، روزهایی که یدالله به کمک احتیاج داره همراهش میره، به خاله خدیج هم تو میوه چیدن کمک میده، هر وقت هم که بیکار میشه میره جلوی رودخونه بهوای صید قزل آلا، هر چند تا الان حتی یه دونه ماهی هم نتونسته بگیره!

من امروز با بچه های نظارت تو بلده قرار داشتم، ناهار رو هم همونجا خوردم و دارم میرم "بردون" تا به عزیزو دستگاهها سری بزنم.

جلوی محوطه کانکس نگهبانی می ایستم، همه جا ساکته و ظاهرا خبری از عزیز نیست.

یدالله چندتا  کُنده درخت گذاشته جلوی کانکس برای نشستن. جای با صفایی شده. ما اتاقک نگهبانی رو درست گذاشتیم پای یه درخت بزرگ گیلاس، پشت کانکس هم باغ یدالله ست که توش زردآلوی پیوندی کاشته و نهایتا هم میرسه به خونه ش.

روی یه کنُده میشینم، پشتمو تکیه میدم به دیوارۀ کانکس و پاهامو دراز میکنم.

درخت، پر از گیلاسهای درشت و رسیده ست که رنگشون دیگه داره به سیاهی میزنه. راستش یه جورایی به عزیز حسودیم میشه! کاش میشد یک ماه بدور از اینهمه کار و مسئولیت و مشکلات، میومدم اینجا نگهبانی میدادم، حتی کانکس هم نمیخواستم، یه تخت چوبی از یدالله میگرفتم و پای همین درخت میخوابیدم.

کانکس پشت سرم تکون میخوره و رویاها از ذهنم فرار میکنن. در باز میشه و عزیز میاد بیرون، با موهای نامرتب و پابرهنه!

ــ سلام آقا مهندس.

ــ اینجایی عزیز؟...سلام ... فکر کردم نیستی.

کفشهای ورزشی رنگارنگشو به پا میکنه.

ــ خواب بودی نگبان!؟

ــ نه مهندس، فقط دراز کشیده بودم.

ــ بیا این هم کلاهی که خواسته بودی... درست مثل مال خودمه.

عزیز کلاه رو ازم میگیره ولی سرش نمیذاره، میره رو دو سه تا کُنده اونطرفتر میشینه.

این عزیز هیچ شباهتی با اون بچۀ پر شور و نشاطی که من میشناسم نداره، قوز کرده و  با لبۀ کلاه بازی میکنه.

ــ چیه عزیز... زیاد سرحال نیستی... طوری شده؟

ــ نه آقا مهندس، چای میخوری بذارم؟

ــ الان نه... مطمئنی که حالت خوبه؟

ــ آره به خدا... خوبم.

راست نمیگه، رنگش کاملا پریده ست و حواسش سر جاش نیست، صورتش داره داد میزنه که یه چیزی آزارش میده.

بلند میشم میرم روی یه چوب کنار دستش میشینم، سرشو انداخته پایین تا به چشمام نگاه نکنه.

ــ چیزی شده؟... با کسی حرفت شده؟... محلی ها اذیتت کردن؟

سرشو فقط تکون میده که یعنی، نه

 دلواپس شدم، همه جور فکری داره تو سرم میچرخه، مسموم نشده باشه یا یه وقت چیزی نکشیده باشه!

سعی میکنم مضطربش نکنم:

ــ سرتو بیار بالا به من نگاه کن... حالا قشنگ حرف بزن بفهمم چی شده.

عزیز میدونه که باید حرف بزنه چون میبینه که دارم با نگرانی بهش نگاه میکنم.

ــ مهندس... دیروز اینجا یه نفرو چاقو زدن!

ــ کی ؟

ــ یه زن بود... بچه برادرِ سلیمون... اسمش گلرخه...

ــ مُرد؟

فقط سرشو تکون میده.

ــ همین سلیمون که این بالا میشینه؟

باز هم فقط با اشارۀ سر جواب میده.

ــ کی کشتش؟... آخه واسه چی؟

ــ سرِ بچه، نه یعنی اول با فامیل شوهرش دعوا میگیره... بعد شوهرش واسۀ بچه...خیلی خوب نمیدونم واسه چی.

رنگش شده مثل گچ!

ــ خوبه... زیاد بهش فکر نکن... همینجا بشین یه لیوان آب برات بیارم...بلند نشی ها!

 از کانکس یه لیوان آب برمیدارم با چند حبه قند، تو همین حین خاله خدیج هم میرسه:

ــ سلام آقای مهندس، شما کی اومدید من خبر نشدم؟

احوالپرسی میکنم و لیوان آب رو میدم به عزیز.

ــ میبینی آقا مهندس؛ با خودش چیکار میکنه بچه!

ــ یه چیزایی بهم گفت ولی درست متوجه نشدم، قضیه چیه خاله؟ چرا رنگ و روش اینجوریه؟

خاله خدیج انگار که منتظر سئوال من باشه، با لهجۀ غلیظ شمالی شروع میکنه به تعریف:

ــ آقا مهندس چی بگم، دیروز صبح این یوسف بیشرف این بیچاره گلرخو چاقو میزنه، میکشه، این بچه هم نافهمی میکنه اول نفرمیره سرِ جنازه...

ــ عزیز؟

ــ آررره به خدا، خوب بچه س دیگه، ندیده که، اینه که هول میخوره، من همون موقع آب طلا گردوندم بهش دادم، خیلی بهتر شد.

با ناراحتی به عزیز نگاه میکنم که هنوز هم قوز کرده و سرش پایینه. خاله خدیج هم به عزیز نگاه میکنه و انگار که ازش گله داشته باشه ادامه میده:

ــ باز اون هیچی، امروز که میخواستن جنازه رو خاک کنن، هرچی منو یدالله کردیم که تو همینجا باش حرف گوش نگرفت، اومد سرِ خاک، همونجا حالش بد شد، دوباره استفراغ کرد.

با نگرانی میرم سمت عزیز، دست میزارم رو شونه ش:

ــ صبح تا حالا چیزی خورده؟

ــ من دیدم دل بهم خوردگی داره واسه ش کته گذاشتم، خورد، آره غذا خورده.

ــ خاله خدیجه بشین، سر پا خسته میشی... حالا اصلا اختلافشون سر چی بود؟

خاله خدیج با احتیاط رو یکی از چوبها میشینه و در حالی که روسری شو مرتب میکنه:

ــ آقا مهندس جان برات بگم که این مال خیلی قدیمه، نه اینکه گلرخ بچه دار نمیشد از همون اول با فامیل شوهر دعوا داشت، خدا میدونه چقدر این نازنین دخترو سرکوفتش زدن، الان تازه بعد آزمایش و دکتر دراومده که ایراد مال همین پدر سگ یوسف بوده ولی بروز نمیداده، اینه که یوسف دیده خودش از مردی مشکل داره دیگه، از گلرخ کینه میگیره و این بدبختو میکشه...

رو میکنه به عزیز و با تحکم یه مادر:

ــ عزیز، پاشو واسه آقا مهندس زردآلو گیلاس بیار.

ــ نه خاله، بخدا تعارف ندارم، الان چیزی نمیخورم... حالا چند سالش بود این خانوم؟

ــ سالی نداشت بیچاره، بیست و یک دو سال.

عزیز سرشو بلند میکنه و در حالیکه آفتاب چشمشو میزنه:

ــ بیست و چهار سال، خود سلیمون میگفت بیست و چهار سالش بوده.

خاله خدیج روشو از عزیز برمیگردونه و ادامه میده:

ــ حالا همون...آقا مهندس جان فرشته بود، یعنی دختر مثل گلرخ دیگه نیومد... اینکه میگن خوبا زودتر میرن، بخدا راسته...

خاله خدیج داره از خوبیهای گلرخ حرف میزنه در حالی که من حواسم متوجه عزیزه، کاملا روشنه که از شنیدن این حرفها زجر میکشه.

خاله خدیج  وسط تعریف یادش میفته که مربا گذاشته سر چراغ، برای همین صحبتهاش رو نیمه کاره میذاره و بسرعت برمیگرده خونه ش.

دوباره سکوت همه جارو میگیره. عزیز هنوز سرش پایینه و با کلاه تو دستش بازی میکنه. سرمو بلند میکنم و به گیلاسهای بالا سرم خیره میشم، عزیز متوجه نگاهم شده:

ــ آقا مهندس من جعبه کنار گذاشته بودم هر وقت شما اومدی واست گیلاس بچینم.

ــ نمیخواد عزیز... هیچی نمیخواد.

بلند میشم میرم طرفش، کلاه رو ازش میگیرم، مرتبش میکنم، میذارم سرش:

ــ من میرم یه سر به سلیمون بزنم، تو هم پاشو اسباباتو جمع کن، برگشتم با هم میریم سمنان.

بالاخره یه کم خنده میاد به صورتش:

ــ پس بلدوزرا چی؟

ــ به یدالله میگم چند روز مواظب باشه تا یه نفرو بفرستم...پاشو...خیلی وقته خونه نبودی پدر مادرت حتما دلتنگت شدن.

پیاده راه میفتم و از وسط درختهای زردآلو میرم به طرف خونۀ سلیمون.

میاد جلوی بالکن به استقبالم، از چند ماه قبل که ماشین بهش زد همینطور لنگ میزنه و با عصا راه میره، من خودم برده بودمش درمانگاه.

لباس سیاه بتن داره و با تسلیت من چشماش پر از اشک میشه.

دور تا دور اتاق پشتی چیدن، تکیه میدم به پشتی، چند لحظه سکوت میکنم برای خوندن فاتحه.

زنهای زیادی تو خونه هستن ولی سلیمون تنهاست. میگه مردها همه رفتن مسجد جهت تدارک کارها. برای بعد از اذان مغرب مجلس ختم گذاشتن.

 یک زن مسن یه سینی چایی میاره جلوی در، سلیمون میخواد بلند بشه ولی من مانع میشم.

سینی چایی رو میزارم رو قالی.

ــ آقای مهندس جان قربون دستت حالا که بلند شدی، اون قندون با دیس خرما رو هم از سر طاقچه زحمت بکش.

روی طاقچه، پشت خرماها، قاب عکس یه زن هست:

ــ مش سلیمون این همین خانومه که ...

ــ همینه مهندس جان... که این جیگر من داره آتیش میگیره.

قاب رو برمیدارم، یک زن خیلی جوون با روسری سفید و بی اندازه زیبا.

عکس رو تو آتلیه گرفتن، از اون عکسها که تصویر مستقیم تو چشمهای آدم نگاه میکنه. همۀ اون چیزایی که خاله خدیج برام گفته بود جون میگیره و زنده میشه. قسمت کمی از موهاش از لبۀ یکطرف روسری پیداست. راستش چشمهای این زن آدمو میگیره و سخت میشه ازش نگاه برداشت.

قاب رو میزارم سر جاش و با قندون و خرما برمیگردم پیش سلیمون. حکایت رو برای مرتبه دوم از زبون پیرمرد میشنوم، تقریبا شبیه همون چیزی که خاله خدیج تعریف کرد، ولی خیلی غمگین تر. سلیمون چندبار وسط صحبتهاش گریه میفته.

به حرفهای پیرمرد گوش میکنم ولی ناخودآگاه مدام نگاهم به اون قاب عکس میفته.

نیم ساعتی پای حرفهاش میشینم، غصۀ برادر زاده ش خردش کرده و از خدا آرزوی مرگ داره.

زمان مثل باد میگذره. وقت رفتنه، بلند میشم و قندون و ظرف خرما رو برمیگردونم سر طاقچه و دوباره قاب رو بدست میگیرم:

ــ ای داد... چه  روزگاریه مش سلیمون.

عصاش رو ستون کرده و داره با زحمت بلند میشه:

ــ بد روزگاری شده مهندس جان... خیلی بد، ولی ما هم ول کن نیستیم، شکایت پر کردیم، شده همین قالی زیر پامو بفروشم این حرومزاده یوسف رو میکشیم بالای دار!

تو صورت سلیمون حس انتقام موج میزنه، دوباره به عکس نگاه میکنم، با نوک انگشت شیشۀ قاب عکسو تمیز میکنم و به خودم میگم:

...به فرض هم که همین فردا یوسف رو دار زدید، چطور میخواهید جونی که رفته رو برگردونید؟

دارم از بین درختهای زردآلو برمیگردم به سمت کانکس ولی دیگه کمترین توجهی بهشون ندارم. سرم پر از چیزهای جورواجوره که تو این یکی دو ساعت دیدم و شنیدم.

فکر این اتفاق آزارم میده، اینکه اون زن جوون با اون چشمهای گیرا تا دیروز صبح زنده بوده و امروز ظهر بدون هیچ دلیلی، باید همۀ اون زیبایی بدست خاک سپرده بشه.

من همیشه فکر میکردم وقتی قتلی اتفاق میفته، مراحل اداری زیادی باید تو آگاهی و پزشک قانونی طی بشه، ولی مثل اینکه اشتباه میکردم. گویا چرخ فلک خیلی سریعتر از تصورات من در حال گردشه.

عزیز ساکشو جمع کرده، یدالله هم اومده، باهاش صحبت میکنم که چند روز با حقوق نگهبانی بده تا یه نفرو بفرستم.

اینجا منطقه ای محصور مابین کوههای خیلی بلنده و خورشید خیلی زودتر از معمول غروب میکنه، پس تا هنوز آفتاب نرفته باید راه افتاد.

تو جادۀ خلوت در حال رانندگی هستم، عزیز کنار دستم نشسته و ساکته. یه کم میچرخه بسمت من، معلومه که میخواد یه چیزی بگه:

ــ آقا مهندس... تا حالا از جلو یه نفرو که کشته باشنش دیدی؟... از جلوی جلو ها!

ــ راستش نه... شکر خدا هنوز واسم پیش نیومده... کاش تو هم نمیرفتی تو اون خونه.

ــ تو خونه نبود که... تو حیاط کشته بودش... چشاش همینطور وا بود... تمام لباسهاش خونی بود!

عزیز جوری حرف میزنه و دستهاشو تکون میده، انگار تمام اون صحنه ها دوباره دارن جلوی چشماش اتفاق میفتن.

ــ یوسف کجا بود؟

ــ همه افتاده بودن سرِ یوسف داشتن میزدنش!

ــ تو هیچوقت دیده بودیش؟... گلرخو میگم.

ــ زیاد...آخر دفعه همین چند روز پیش که اومده بود از خاله خدیج عرق نعنا بگیره.

ــ تو اونجا چیکار میکردی؟

ــ اولش رفته بودم یدالله موهامو بزنه، گفت امروز باید موتور جوش ببرم سر کار مردم، نمیرسم...  بعد گلرخ گفت بشین من سرتو میزنم.

با تعجب به موهای عزیز نگاه میکنم:

ــ این موهارو گلرخ واست زده؟

انگشتاشو میکنه لای موهاش و اونهارو میکشه بالا:

ــ آره، ببین... از یدالله هم بهتر!

عزیز دوباره میچرخه سمت خودش و قوز میکنه:

ــ مهندس... میشه من برم یه کارگاه دیگه نگهبانی بدم؟

ــ سخته اینجا واست؟

ــ سخت نیست... یدالله و خاله خدیج خوبن...ولی نمیتونم برم جای دیگه؟

ــ نمیخوای دیگه اینجا برگردی؟

با اشارۀ سر میگه "نه"

ــ به خاطر همین اتفاق که افتاد؟

جواب نمیده...

ــ الان جای دیگه نگهبان نمیخوان؟

بغض کرده و صداش خش برداشته

با انگشتام موهای قشنگشو بهم میزنم:

ــ ردیف میکنم که بری یه کارگاه دیگه... تو هم سعی کن دیگه به این قضیه فکر نکنی...

عزیز، آرنجشو گذاشته رو لبۀ پنجره و انگشتاشو تو موهاش فرو برده. موهای خرمایی رنگش زیر نور آفتابِ غروب، طلایی شده.

وانمود میکنه که داره بیرون رو تماشا میکنه... ولی حواسم بهش هست... داره بی صدا گریه میکنه...

گلابی های وحشی (شهریور 75) (عذرخواهی بابت تاخیر)

شهریورماه؛ ماه مورد علاقه من. خورشید تابستونی داره کم کم از نفس میفته و روزها کمی کوتاه شده.

وقتی شهریور میاد یه حس رخوتی تو هوا پر میشه. همون حسی که وقتی ساعت از ظهر میگذره آدمو دعوت میکنه تو یک جای دنج بشینه و سیگار بکشه وشاید کتابی بخونه.

کارگاه اروست خلوت شده، مجید با همۀ بچه های گروه فنی از اینجا رفتن، بیشتر ماشین آلات هم همینطور، گندمها و عدسها برداشت شدن و گوجه های کمی رو بوته ها مونده.

از اون کارگاه بزرگ فقط من موندم و دو تا معمار و دو سه تا دستگاه راهسازی، شاید خسته کننده بنظر بیاد ولی برای من که عاشق تنهاییم فوق العادست، تنها کار کردن، تنها سفر کردن...

امروز جمعه ست و کار تعطیل، ولی من از صبح اومدم اینجا، اول به معمارها سر زدم  بعد تو قهوه خونه جاده کیاسر نیمرو با ترشی محلی خوردم همراه با دسر چای و سیگار، و الان که یکی دو ساعت از ظهر گذشته میخوام برگردم سمنان.

جلو روستای "کردمیر" یه وانت لندرور ایستاده و کاپوتش بالاست با نزدیک شدن من یکنفر از جلو ماشین میاد وسط جاده و دست تکون میده. میشناسمش، آقای موسوی، ازش گوجه فرنگی خریده بودم، گوجه ربی!

ــ خراب شده آقای موسوی؟ سلام...

تمام صورتش عرق کرده و قرمزه، با لهجه غلیظ شمالی و کاملا مضطرب:

ــآقا تشرعی جان سلام، آقا شما امروز فرشته شدی...الهی پیر بشی... دست مارو بگیر.

ــ خدا بد نده طوری شده؟

ــ آقا ما آدم ناخوش داریم، من و این اقدس خانومو تا محل ببر... این لامصب هم عدل همین الان ایراد کرده...آقایی.

ــ بیایید سوار شید, میرسونمتون.

موسوی معطل نمیکنه، بسرعت یه سری اثاث رو از ماشینش میذاره پشت وانت من و با صدای بلند از یکی از محلی ها میخواد که مواظب ماشینش باشند، بعد اول خودش سوار میشه و سپس اقدس خانوم!، زنی تقریبا پنجاه ساله با قدی متوسط و تقریبا چاق، همراه با یک بقچۀ بزرگ و ظاهرا خیلی هم عصبانی:

ــ سلام علیکم

ــ سلام خانوم... آقا موسوی از کدوم طرف برم؟

ــ آقا تشرعی جان به خدمتت که ما میریم "برد"[بر وزن سرد] ، همون اول جاده اروست دست راست که بری من بهت راهو میگم.

ــ مریض دارید آقای موسوی؟ خدا بد نده!

ــ به آقای خودم عرض کنم که این خواهر آخری ما امیدواری داره، وقت زاشم افتاده امروز، اینه که من سریع اومدم دنبال اقدس خانوم که این بی صاحاب لندور ناغافل خاموش کرد...

ــ به مبارکی باشه پس ایشا الله به سلامتی قراره دایی بشید؟

موسوی از اون دست آدماست که به راحتی میشه از چهره اش فهمید چی تو سرش میگذره؛ و الان هم به وضوح شادی بهمراه اضطراب:

ــ دایی که چند دفعه شدم... نه اینکه این داماد ما سربازه اینه که مسئولیت این خواهر ما با منه دیگه... حالا ایشاالله سربازیش دیگه تمومه...  تا شب چله اگه خدا بخواد بی حرف پیش خلاص میشه...آررره!

اقدس خانوم با دلخوری به زبون شمالی به موسوی میگه وقتی کارش تموم شد باید فوری اونو برگردونن به روستای خودش، در ضمن تنهایی حاضر نیست با ماشین من برگرده! و باید یکی از محلی ها هم همراهش بیاد.

 اونها فکر میکنن من زبونشونو متوجه نمی شم. بنده خدا موسوی داره با لحن ملتمسانه توضیح میده که خبر من غریبه نیست و باهام آشنایی داره، ولی گویا بی فایده ست.

ــ آقای موسوی، اقدس خانوم تا هر ساعت که کارش طول بکشه من پیشتون میمونم، اگر هم تنهایی معذب هستن یکنفرو همراهشون کنید من خودم آدمتونو برمیگردونم "برد".

موسوی یه نفس راحت میکشه، خانوم قابله هم بنظر خیالش راحت شده، موسوی همینطور که عرق پیشونیشو پاک میکنه:

ــ دامادیت ایشاالله آقا تشرعی جان، میگن همیشه کار برعکس میشه، همین امروز باید ماشین عیب کنه، خواهر ما هم عدل باید جمعه دردش بگیره که ماشین تو آبادی نیست... بازم هرچی خواست خداست...بی حکمت حتما نیست.

ــ بعله، حتما یه خیری توش بوده، اتفاقا آقای موسوی من هم جمعه بدنیا اومدم، جمعه ساعت پنج صبح.

ــ توروبه خدا!...راستی آقا تشرعی؟ ماشاالله چه خوب هوش و حواس داری!

با خنده میگم:

ــ آقا موسوی گرفتی مارو؟ من که خودم یادم نیست، مادرم برام تعریف کرده.

صدای خنده موسوی تو ماشین میپیچه.

ــ حتما شما فکر کردی من که بدنیا اومدم همون موقع نشستم و پرسیدم ساعت چنده؟ اونا هم گفتن: پنج!

موسوی از خنده ریسه میره، اقدس خانوم هم بالاخره خلقش باز میشه و کمی میخنده:

ــبچه که دنیا میاد جمعه شنبه چه میفهمه چیه، حرف نیفتاده که ساعت سئوال کنه.

ــ اتفاقا اقدس خانوم من که بدنیا اومدم تا سه چهار سالگی زبون باز نکردم، پدر و مادرم خیلی دلواپس میشن، دکترا هم سر در نمیارن تا اینکه یکنفر میگه اگه بچه رو روی سگ بشیندونین به حرف میاد، خلاصه اونا هم اینکارو میکنن و من زبونم باز میشه.

صورت قرمز موسوی مات شده و زل زده به من:

ــ تورو ابوالفضل... راستی حقیقت میگی آقا تشرعی؟...الله اکبر...ببین حکیم و دوای قدیم صد برابر امروز میفهمیدن!

اقدس خانوم درحالی که وانمود میکنه شنیدن این چیزها براش کاملا عادیه، مثل یک متخصص گفتار درمانی:

ــ بعضی بچه ها زبونشون سر وقت حرف نمیفته، سگ هم خوبه ولی الاغ باز بهتره...

چونه اقدس خانوم حسابی گرم شده و برامون از مسایل زنان و زایمان! صحبت میکنه؛ از راه چاره شیر نداشتن زنی که تازه زایمان کرده تا معایب سزارین که البته اون تلفظ میکنه سزارن!، و باز هم حرف میزنه و حرف میزنه بطوریکه من اصلا نفهمیدم چه موقع رسیدیم به روستا.

"برد" روستای بزرگی نیست، ولی با صفاست و اولین چیزی که توجه آدمو بخودش جلب میکنه چشمۀ پر آبیه که تو ورودی آبادی قرار داره. پیش خودم فکر میکنم پس بیخود نبود که میگفتن فقط تو "برد" میشه برنج کاشت، دلیلش همین آب فراوونه.

اقدس خانوم پیاده میشه، دوتا از زنهای آبادی اومدن پیشوازش، باهاش روبوسی میکنن و بقچه شو ازش میگیرن و میبرنش سمت یکی از خونه ها.

موسوی از من میخواد که برم خونه اش ولی من قبول نمیکنم، بنظرم اگر تو این شرایط جلوی دست و بالشون نباشم بهتره. به پیشنهاد موسوی میرم دو سه درب اونطرفتر، خونۀ مش نقی؛ پیرمردی که در واقع پدرشوهر این خانومیه که قراره زایمان کنه.

زن مش نقی رفته بالای سرعروسش و پیرمرد با دخترهاش تنهاست. جلو خونه یه سکو هست که روی اون زیلو پهن کردند.

درست پای سکو یک درخت بزرگ گلابی وحشی هست با یک عالمه گلابی!.

تمام سکو تقریبا زیر سایۀ درخت قرار داره و رگه های نوری که تونستن از میون شاخ و برگها عبور کنند نقشهای قشنگی روی زیلو بوجود آوردن، روی زیلو میشینم ولی نگاهم به درخت خیره مونده:

ــ مش نقی، گلابی هارو نمیچینید؟...همه رسیده شدن دیگه...

ــ خب من که تندرستی ندارم...این دخترها هم که همش امروز فردا میکنن...آخرش هم بیشتری حروم میشه.

هوا خنک و دلچسبه و باد ملایمی که میوزه آدم رو به خواب دعوت میکنه، پیش خودم فکر میکنم من حاضرم هر روز اقدس خانوم رو بیارم اینجا در ازای پنج دقیقه نشستن زیر سایۀ این درخت!

بسته سیگارمو در میارم و به مش نقی تعارف میکنم، یک نخ برمیداره و در حالی که من دنبال فندکم میگردم، مش نقی خیره به سیگار تو دستش نگاه میکنه و میگه:

ــ یه ذره تنباکو برمیدارن، کاغذ دورش میپیچن، چقدرهم بالاش از مردم پول میگیرن...چپق که صرفه دار تره...ولی بوی سیگار بهتره.

قرار میذاریم که امروز من چپق بکشم و مش نقی هم سیگار!

راستش من کمی مضطرب هستم، دارم فکر میکنم اگر تو روند زایمان مشکلی پیش بیاد چکار باید کرد؟...اگر خونریزی داشته باشه؟...چه جوری ببرمش تا کیاسر؟...باید پشت وانت زیلو و پتو پهن کنیم...باز خداروشکر هنوز هوا خوبه...

ولی ظاهرا این اضطراب فقط در من وجود داره چون موسوی، مش نقی و دخترهاش آروم و بی دغدغه بنظر میرسن!

دلم طاقت نمیاره، خیلی با احتیاط و غیر مستقیم موضوع احتمال بروز مشکل حین زایمان رو مطرح میکنم.

مش نقی همینطور که واسم چپق بار میزنه تو میون نگاه های دختراش بهم میگه:

نه...مشکل پیش نمیاد...نه اینکه معصومه خوش زاست...راحت بارشو زمین میذاره...آروم پک بزن سرفه نپیچه گلوت.

اضطراب من کمتر میشه ولی داره جای اون رو تعجب میگیره؛ میون دود چپق دارم فکر میکنم، این معصومه هنوز سربازی شوهرش تموم نشده، کی عروسی کرده؟...چند تا بچه داره که مش نقی میگه خوش زاست؟...دود چپق تو گلوم میپیچه و سرفه ام میگیره، اشک از چشمهام سرازیر میشه...بچه های مش نقی میخندن!

تو مدتی که اقدس خانوم درگیر کار زایمان خواهر موسوی بود من سعی کردم خودم روسرگرم کنم تا حواسم از زایمان و مشکلات احتمالیش منحرف بشه.

با مش نقی از هر دری حرف زدم، رفتم بالای درخت و تا جایی که دستم میرسید براشون گلابی چیدم، از چشمه براشون آب آوردم و چیزی که برای خودم بیشتر ازهمه لذتبخش بود اینکه برای اولین بار تو زندگیم نون پختم، هر چند معلوم شد که هیچ استعدادی تو اینکار ندارم چون دخترهای مش نقی تا تونستند منو دست انداختن و بهم خندیدن!

و الان دوباره رو سکو کنار مش نقی نشستم و دارم چپق میکشم. سایۀ درخت گلابی قد کشیده و از روی زمین خزیده و رفته تا دیوار روبرو...روزها چقدر کوتاه شدن.

دارم فکر میکنم اگر مجید شمسی پور اینجا بود کلّی سوژه داشت برای عکاسی؛ گلابی های وحشی تو کاسۀ مسی، نون تازه تو سفرۀ پارچه ای، مش نقی و چپقش، این درخت بلند با گلابی هایی که دستم نرسید بچینمشون...

میون همین فکرها موسوی میاد، با یک سینی چایی، در حالیکه روی قندهای تو قندون چند تا تیکه نبات گذاشته:

ــ دهنتونو شیرین کنید که بسلامتی فارغ شد، الان احمدرضا دیگه یه پسر داره، خدارو صد هزار مرتبه شکر...

تمام صورت آفتاب سوختۀ مش نقی پر از شادیه ولی میخواد خودشون خونسرد نشون بده، یه تیکه نبات برمیداره میندازه تو استکان:

ــ من همون چند ماه جلوتر گفتم، بچۀ معصومه پسره...

بهشون تبریک میگم و با خیال راحت چایی با نبات میخورم، به شادی سلامتی مادر و فرزندش.

خورشید داره کم کم میفته پایین، خدارو شکر که قبل از تاریک شدن هوا کار زایمان به سرانجام رسید، چون این روستا برق نداره.

اقدس خانوم از خونه میاد بیرون بهمراه چندتا زن دیگه، نمیدونم برای زایمان چقدر میگیره، یکی از زنهای محلی میاد صورتشو میبوسه و یه کله قند میذاره سر بقچه.

صورت موسوی باز هم مضطربه:

ــ آقا تشرعی جان من هرچی کردم که اقدس خانومو شام نگه دارم فقط حرف خودشو میزنه، میگه بچه هاش دلواپس میشن.

بعد برمیگرده رو به زنها و به زبون شمالی میگه خبر من باید برگرده سمنان، خدارو خوش نمیاد شام نخورده بذاریم بره.

دو دلی همراه با دلواپسی رو میشه تو صورت اقدس خانوم دید. سریع بلند میشم یک قرص نون رو نصف میکنم بهمراه دوتا گلابی وحشی:

ــ من شام خودم رو برداشتم...آقای موسوی، مش نقی، دخترخانوما... ممنون از پذیرایی تون، اقدس خانوم بریم؟

قیافه موسوی حالا دیگه کاملا قرمزه:

ــ آقا تشرعی جان من چه جوری زیر بار خجالتت کمر راست کنم؟... ولی همینجا باید یک قولی بمن بدی، یه دفعه باید بیایی اینجا مفصل یه شامی خدمتت باشیم...حتی شب هم همینجا بمونی.

به موسوی قول میدم، هر چند روزگار هیچوقت مهلتی برای وفای به اون عهد بهم نداد.

سوار ماشین میشیم، موسوی از سمت پنجرۀ شاگرد چند تا نون تازه میده به اقدس خانوم و به شمالی میپرسه؛ نمیخواد کسی رو همراهش کنه؟

ولی اون فقط با اخم نگاهش میکنه و میگه:

ــ همراه واسه چی؟...من کی گفتم کسی رو همراهم کنی؟

در حالی که صورت قرمز و پر از تعجب موسوی بهمون خیره مونده راه میفتیم. تو مسیر اقدس خانوم کلی برام از زایمانهای سختی گفت که انجام داده و طبیعتا همه هم با موفقیت، و از راه حلهای بعضا عجیب و غریب بعضی بیماریها که بگفته خودش همۀ دکترهای شهری تو علاجشون درمونده بودند.

اقدس خانوم باز هم حرف میزنه در حالیکه من تو گرگ و میش یک روزِ خنک آخرهای تابستون در ضمن رانندگی دارم شام هم میخورم؛ نون تازه با گلابی وحشی.

من در کودکی تو یک روزی که نمیدونم کِی بود و در جایی که ازش اطلاعی ندارم، گویا با کمک یک سگ زبون باز کردم.

 ودر یک روز زیبا و آفتابیِ اردیبهشت ماه هشتادو پنج، در مکانی که دقیقا اونرو بخاطر دارم، بواسطه یک عمل جراحی که روی گلویم انجام شد برای استفاده از دستگاه تنفس، صدای من برای همیشه خاموش شد.

راست گفتن؛ اون که دیر میاد زود هم میره.

نمیدونم اقدس خانوم الان کجاست و چکار میکنه، یا اصلا زنده ست ویا که... ، ولی مطمئنم اگر امروز منو تو این وضعیت میدید حتما برای مشکل صدای من راه حلی رو پیشنهاد میداد.

ظهرِ داغِ تابستون (سال 75)

یک روز معمولی تو کارگاه، من و مجید تو اتاق بچه های فنی هستیم و جلومون کلی نقشه ولو کردیم و حسابی غرق شدیم تو حساب و کتاب.

 باقری میاد جلوی در، به درگاه تکیه داده شکم گرد و چاقشو داده جلو و داره سیب میخوره.

ــ مهنس شمسی پور، یکنفر اومده باهاتون کار داره.

مجید همونطور که سرش تو نقشه هاست زیر لب میگه:

ــ کیه؟

ــ نمیدونم، میگه اسمش تیموریه.

ــ تیموری کیه دیگه؟

ــ چه میدونم...میگه از طرف جهاد اومده.

مجید سرشو از رو نقشه بلند میکنه و به باقری خیره میشه که داره به سیب گاز میزنه.

ــ قیافه اش چه جوریه؟

ــ سیاهه... لاغر مثل نی قلیون... درست مثل مرتاض ها میمونه!

باقری با صدای بلند میخنده اما صورت مجید پر از اخم میشه و همونطور که نقشه هارو بسرعت تا میزنه:

ــ این اینجا چیکار میکنه... پاشو نادر... تیموریه، مشاور وزیر... احتمالا اومده بازدید...آخه الان چه وقتش بود؟

زود خودمونو جمع و جور میکنیم، باقری هم سیب خوردن رو گذاشته کنار، صاف و مرتب ایستاده و داره با شونه جیبی موهاشو فرق بغل شونه میکنه.

میریم بیرون، یکنفر با کت و شلوار تیره کنار یک پاترول ایستاده. باقری حق داشت، سیه چرده و فوق العاده لاغر با یک کت که احتمالا دو شماره واسه ش بزرگ بود. در حقیقت بنظر میومد که کت رو بیشتر بخودش پیچیده تا به تن کرده باشه!

سلام و احوالپرسی میکنیم. باقری کاملا هیجانزده ست با هر دو دودست، دست تیموری رو فشار میده و بعد دستاشو میذاره رو لب و پیشونیش! بزغالۀ چاپلوس؛ همین یک دقیقه پیش بود که به طرف میگفت مرتاض!

بازدید سر زده دیگه تو بین مدیران دولتی یه امر متداول شده، موضوع جدیدی هم نیست، گویا ریشۀ تاریخی داره چون معروفه که شاه عباس هم  از این کارها میکرده.

تیموری رو میکنه به مجید:

ــ فقط آقای مهندس، من انشاالله بعد از بازدید از پروژه باید خیلی سریع برگردم تهران. اگر امکانش هست راننده من یک استراحتی بکنه، ما با یکی از ماشینهای کارگاه بریم تو مسیر.

گل از گل باقری میشکفه:

ــ برادر مهندس شمسی پور، پس با خودرو من میریم تو محور!

مجید خیلی خشک:

ــ بعله... با همین ماشین میریم تو مسیر!

این عادت باقریه که تا چشمش به یک مسئول دولتی میفته به همۀ اسامی یک پیشوند برادر اضافه میکنه.

سوار جیپ باقری میشیم، تیموری وسط نشسته و مجید کنار پنجره و داره هر قسمت از مسیر رو توضیح میده همراه با اعداد و ارقام، باقری ظاهرا پشت فرمونه ولی در واقع تو آسمونها سیر میکنه چونکه شده راننده مشاور وزیر!

من پشت سر باقری نشستم و تمام حواسم به اطرافه که ببینم آیا ایرادی تو کارمون هست یا نه. کارگاه اروست رو غلطک افتاده و همه چیز مرتب پیش میره، البته این چیزی بود که من فکر میکردم.

یکی از کمپرسی های کارگاه داره از روبرو میاد و مدام چراغ میده و میره بغل می ایسته.

من کامیون رو میشناسم، "علی غلامی" ؛ یکی از راننده های با تجربه شرکت و البته تا حدی هم آب زیر کاه!

بمحض ایستادن ماشین پیاده میشم چون میدونم دهن علی زیاد چفت و بست نداره ولی یه کم دیر شده؛

ــ مهندس این تخم سگ کیه گذاشتین بالاسرمون...حضرت عباسی دهنـمون رو...

نمیذارم ادامه بده:

ــ جمع کن جلو زبونتو...آدم غریبه باهامونه ...از وزارتخونه ست.

مجید و تیموری هم پیاده میشن، علی غلامی رو به مجید ادامه میده ولی خیلی مودبانه تر:

ــ مهندس شما این "منیری" رو گذاشتید سرپرست ماشین آلات، پدر همه رو درآورده، از صبح بمن بند کرده باید بتن ببری سر پلسازی من هر چی...

حرفشو قطع میکنم:

ــ صبر کن ببینم، تو که کمپرسیت درِ عقب نداره چه جوری میخوای بتن ببری؟

کار از حرف گذشته، تیموری و مجید بمن زل زدند، هر سه تایی میریم سمت عقب کامیون!

منیری نفهم یه مقدار ماسه ریخته قسمت عقب اطاق کامیون که مثلا کار درب رو انجام بده و به این شکل خواسته بتن جابجا کنه، ولی در حال حاضر دریغ از یه ذره بتن، همش تو راه ریخته!

موضوع چندان پیچیده نیست؛ منیری تازه کار خواسته به بچه ها نشون بده که کی رئیسه و راننده های کهنه کار هم خواستن اینجوری خرابش کنن، که البته فعلا منو مجید بیشتر از همه خراب شدیم.

میرم سمت علی غلامی:

ــ تو نباید به منیری بگی؛ کامیونی که در نداره  نمیتونه بتن ببره!

ــ صبح تا الان صد دفعه گفتم ... حرف گوش نمیده که...

نزدیک ظهره و سایۀ زیادی روی زمین نیست بجز سایۀ سنگین نگاه تیموری که تو سکوت بما خیره شده!

مجید میاد طرف من و زیر لب:

ــ حیثیتمون رفت... زودتر ردش کن بره نکبتو

علی غلامی خودش فهمیده که چه گندی زده برای همین  زود میزنه به چاک!  

دوباره راه میفتیم، مجید با ناراحتی توضیحاتشو ادامه میده. تو هر گوشه ای از جاده مقداری بتن ریخته رو زمین، سعی میکنیم ندیده بگیریم البته همه مون بجز یکنفر!

باقری از آینه وسط ماشین منو نگاه میکنه و جوری حرف میزنه که انگار فقط مخاطبش منم:

ــ برادر مهندس تشرعی میبینی؟، اینجا هم یه عالمه بتن ریخته،  اینا همه ش بیت الماله ها که اینجوری حیف و میل شده...این باید بره کمیسیون خسارت.

شیطونه میگه یه دونه بزنم تو پس اون کلۀ مثل نارگیلش که با صورت بره تو فرمون!. از تو همون آینه با عصبانیت نگاهش میکنم:

ــ آقای باقری شما اجازه بدید، مهندس شمسی پور دارن توضیح میدن، آقای مهندس تیموری هم خودشون همه چیز رو میبینن، اگر موردی باشه حتما اشاره میکنن.

مشکل باقری اینه که هر چیزی که تو ذهنش میگذره، بلافاصه به زبون میاره بدون اینکه توجه کنه کجا هست و یا کی کنار دستش نشسته! نمیدونم شاید ناخوداگاه باشه، ولی فعلا که حسابی داره دردساز میشه.

باقری ساکت میشه، مجید توضیحاتش ادامه داره و تیموری فقط گوش میده. کم کم داریم به روستای کِوات نزدیک میشیم.

تو ورودی روستای کوات یک درخت چنار بزرگ و کهنسال هست با قامتی بلند و سایه ای گسترده که بچه های کارگاه برای خوردن ناهار زیر اون جمع میشن، درست مثل الان.

ما داریم به روستا نزدیک میشیم و من اون چیزی رو که میبینم نمیتونم باور کنم!

راننده ها تو سایۀ درخت حلقه وار نشستن، صدای پخش یکی از ماشینها رو بلند کردند و یکی از بچه های تعمیرکار میون سوت و کف بقیه داره اون وسط میرقصه. با دست و صورت روغنی، اونهم چه رقصی! محلی ها هم قدری عقبتر ایستادند و دارن با خنده تماشا میکنن.

مجیدحرفشو قطع نمیکنه و خیلی عادی ادامه میده:

ــ مهندس این هم پل شش متری روستای کِوات که با زاویۀ سی درجه اجرا شده و ...

ولی باقری به تنهایی برای خبر کردن یک شهر کافیه؛ با بهت و خیلی کشیده میگه:

ــ اِ...اینا بچه های ما هستن!... چرا خودشونن!...بابا خجالت بکشید... مهندس اسم همه شون رو رد کن حراست!

مجید دیگه از کوره در میره و با عصبانیت:

ــ باقری تو بهتره بجای حرف زدن، حواست به جلو باشه و رانندگیتو بکنی!

باقری لال میشه ولی عجیب اینکه تیموری حتی یک کلمه هم حرف نمیزنه. کاش لااقل یک چیزی میگفت تا میفهمیدیم چی تو سرش میگذره.

من دیگه مغزم کار نمیکنه. امروز تو این کارگاه فقط مونده که یک بشقاب پرنده فرود بیاد! همه چیز با هم شده، بازدید سر زده این آدم، لجبازی منیری با راننده ها، این بساطِ پای درخت...

بی انصافیه...خداییش بی انصافیه، ما بچه های اکیپ فنی روزی دوازده ساعت کار میکنیم و اغلب ناهارمون رو هم تو مسیر میخوریم تا کارگاه رو کنترل کنیم. ولی تقریبا محاله که بشه همه چیز رو توی یک پروژه  بیست کیلومتری کنترل کرد.

مشاور وزیر تا آخر مسیر رو بازدید کرده و الان در حال برگشت به دفترهستیم. در میان توضیحات فنی مجید، سکوت نگران کنندۀ تیموری، واظهارنظرهای گاه و بیگاه باقری که البته از ترس مجید الان کاملا آهسته و زیر زبونی شده.

من دیگه به جاده نگاه نمیکنم، به صندلی تکیه دادم، دستهامو روی سینه گره زدم و چشمهامو بستم.

هوا داغ و دم کرده ست، گرمای ظهر تابستون، چیزی که من دیوونه وار دوستش دارم. سعی میکنم فکرمو از همه چیز خالی کنم، از کار، از بازدید، از باقری...انگار که هیچکس تو دور و اطرافم نیست و ماشین داره خودش بتنهایی از پیچ و خم های جاده عبور میکنه.

برای چند لحظه هم که شده دنیا با همۀ دردسرهاش فراموش.

رسیدیم به دفتر و تیموری همونطور که گفته بود برای برگشت به تهران عجله  داره. اظهار میکنه که کاملا از روند کار کارگاه رضایت داره، راستش مجید و من نمیدونیم این حرفها رو جدی میگه یا داره بهمون کنایه میزنه، تیموری همینطور که بسمت ماشینش میره:

ــ فقط بابت اون کامیون بتن و اون راننده های جلوی اون روستا...میدونید که چی میگم، من خودم مدتها تو کارگاه ها با این جماعت سروکله زدم، این مسائل همیشه هست...من خیلی بدترهاشو دیدم، و سوار ماشینش میشه.

 مجید و من یک نفس راحت میکشیم، طرف خودش کارگاهی بوده و ما متوجه نشدیم.

ماشین تیموری از محوطه خارج میشه و مجید و من ناخودآگاه برمیگردیم سمت باقری، بالاخره باید دق دلی امروز رو سر یکنفر خالی کنیم!

ولی اون هم حواسش هست، خودشو رسونده به ماشینش و درحالیکه بسرعت سوار میشه:

ــ مهندس من برم باک ماشینو پر کنم ... یه چیکه هم بنزین نداره!

دو تا لیوان چایی از آشپزخونه گرفتم و میرم بسمت مجید که روی سکوی جلوی ساختمون نشسته.

مجید یه لیوان رو از دستم میگیره:

ــ نادر، دارم کم کم به این نتیجه میرسم که اول باقری رو بکشم، بعدشم خودمو!

به دیوار تکیه میدم و پاهامو دراز میکنم:

ــ اگه همینطور پیش بره تا چند وقت دیگه باقری رو سقف ماشینش کاتیوشا میبنده، این آدم دیگه واقعا باورش شده که اینجا جزیرۀ مجنونه.

مجید میخنده: 

ــ زیاد هم بیراه فکر نکرده، اینجا شاید جزیره نباشه ولی تا دلت بخواد پر از مجنونه ... چطوره عوضش کنیم، یه راننده جدید بیاریم...

میدونم که مجید هیچوقت اینکارو نمیکنه، اون همیشه دغدغۀ میزان دریافتی بچه هارو داره، اگر باقری تو کارگاه کار نکنه حقوقش نصف میشه.

ــ ولی دلمون واسه ش تنگ میشه، برای خل بازیهاش، جو گیر شدن هاش، برادر برادر گفتنهاش ...

نمیدونم، شاید همین فکرش هم الان منو دلتنگ کرده، مجید انگار که فکرمو خونده باشه:

ــ پس منظورت اینه که نگهش داریم ... باشه، حرفی نیست ... میسوزیم و میسازیم.

چایی میخوریم.

چوبهای کهنه

روزهای بلند و دوست داشتنی تابستون به سرعت سپری میشن، اونقدر سریع که باورم نمیشه الان نزدیک به دو ماهه تو پروژه "اروست" کارمیکنم.من دیگه تقریبا تو محیط جا افتادم و باید بگم یه جورایی کارگاه اروست رو دوست دارم اینجا فوق العاده بکر و دست نخورده ست و البته بسیار محروم. مجید مسیرکار رو به دو قسمت تقسیم کرده من و دو نفر دیگه اکیپ فنی قسمت اول هستیم و روستای "پشرت" تو محدوده کاری ماست.

 

کم جمعیت ترین روستای منطقه با ده دوازده خانوار که اینروزها فکر همه رو درگیر خودش کرده چون یکی از خونه ها درست افتاده تو مسیر راه. یه بنای تقریبا مخروبه که کسی توش زندگی نمیکنه و متعلق به شخصیه باسم "ایوب". گویا اینجا قبلا محل زندگی پدر و مادرش بوده . خود ایوب هم الان تو یه خونه چسبیده به همین خرابه زندگی میکنه.

من دقیقا در جریان چند و چون معامله نیستم ولی مجید حسابی شاکیه و میگه ایوب تا تونسته تو واگذاری این دوتا اتاق مخروبه رندی کرده. امروز قراره بلدوزر ببریم و خونه هارو خراب کنیم، مجید بعد از صبحانه میاد سراغ من؛

ــ نادر بچه ها میرن تو مسیر ولی تو با بلدوزر برو پشرت، خودت بالاسر کار باش. یه لودر رو هم آزاد کن با خودت ببر.

ــ لودر برای چی؟

ــ چوبهای سقفو جمع کنید ، بکار روستایی ها میاد ، حیفه که زیر خاک بره.

لودر رضا رو با خودم برمیدارم میرم تا پشرت ، ممد هم با بلدوزرش جلوتر رسیده ولی چیزی که مایه تعجبه جمع شدن چهل پنجاه نفر جلو خونه ایوبه اونهم تو یه روستای ده خانواری!

ــ ممد چه خبره اینجا ؟

ــ هیچی ، میگن زیر خونه ایوب گنج چاله .

ــ گنج ؟

ــ آره والله ،میگن یه خمره چال کردن...گبری ها!...خیلی سال پیش !

ــتو هم باور کردی، پس چرا تا الان درش نیاوردن؟ دست بردار ممد، برو بزن خراب کن اینا همش قصه ست.

ولی موضوع به این راحتی ها هم نیست، تجمع مردم زیاده و محمد هم میترسه تو این شلوغی یه وقت کسی رو زیر بگیره. میرم طرف جمعیت بلکه با صحبت موضوع حل بشه.

از نفوذ کلام خودم مایوس شدم چون حتی یکنفر هم عقب نمیره!

 فکر کنم این تب گنج که همه ازش حرف میزنند این محلی هارو هم مبتلا کرده، خدارو شکر که مجید هم رسید، هر چی باشه اون این آدمها رو بیشتر از من میشناسه و زبونشونو بهتر میفهمه. مشکل رو توضیح میدم و اینکه محلی ها برای حرفهام تره هم خرد نکردن! مجید مستقیم میره وسط جمعیت:

ــ این مزخرفا چیه تو کله تون کردن این زیر اگه یه کیلو دنبه چال شده بود تا الان صد تا گربه پی شو سوراخ کرده بودن...برید عقب دستگاه کارشو کنه.

محلی ها گوششون بدهکارنیست و عقب  نمیرن، اما مجید هم گرگ بالون دیده ست وقتی میبینه کسی به حرفش گوش نمیده خیلی رسمی رو بمن میکنه و میگه :

ــ مهندس تشرعی؛ دستگاهها رو برگردونید همین امروز هم با نقشه بردارها مسیرو عوض کنید، جاده رو بندازید پایین دست روستا، از اولش هم اینکار اشتباه بود، اونجوری هم خاکبرداری نمیخواد هم اینکه دردسرش کمتره. بعد خیلی جدی رو میکنه به ایوب :

ــ قرار ما با تو فسخه، حالا کلنگ وردار خودت زیرشو بکن، ببینم یه شاهی از پولی که میخواستی ازمون بگیری اون زیر پیدا میکنی!

کلک خوبی بود، ما بین روستایی ها بحث شده مخصوصا ایوب که میبینه داره یه پولی هم از کفش میره. مجید میاد طرف من:

ــ خیالت راحت باشه تا ده دقیقه دیگه خودشون میرن عقب.

بعد با محمد میره تا به داخل ساختمون نگاهی بندازه، من به لاستیک لودر رضا تکیه دادم ضمن تماشای جروبحث روستایی ها سیگار میکشم رضا هم روی لاستیک لودرش مثل قاپ بازها نشسته، یه پک اساسی به سیگارش میزنه بعد یه نگاه به ساعتش میندازه و رو بمن میکنه:

ــ مهندس ظهر شد.

ــ ولی مثل اینکه بالاخره یه طوری شد.

روستایی ها دارن از ساختمون فاصله میگیرن سیگارمو نصفه زیر پام خاموش میکنم و رو به رضا:

ــ لودرتو آتیش کن تا پشیمون نشدن.

مجید میره طرف مردم و میگه اگر میخوان دستگاه ها کار کنن باید عقبتر بایستن و جلو نرن خود روستایی ها هم حسابی کنجکاوند تا ببینن بالاخره چیزی زیر ساختمون هست یا نه برای همین همکاری میکنن و از بقیه میخوان که عقبتر بیان. از ایوب خبری نیست. من رفتم سراغ محمد که بلدوزرشو آورده تا جلو دیوار ساختمون.

ــ ممد اول یه تقۀ آروم بزن بهش ببینیم چه جوریاست یه وقت نخوابه رو دیوار خونۀ بغل.

با اشارۀ سر میگه متوجه شده و با بیل بلدوزر یه ضربۀ آروم میزنه به دیوار. گرد و خاک از همه جای ساختمون بلند میشه بعلاوه نالۀ یک آدم!

همه مون شوکه شدیم محمد منو نیگاه میکنه بعد مثل اینکه مغزش یکدفعه فعال بشه میگه:

ــ یا ابوالفضل ... آدم تو ساختمونه!

از بلدوزر خودشو میندازه پایین و همه میدویم تو ساختمون، هوا پر از گردو خاکه و نمیشه درست دید. روستایی ها با صدای بلند حرف میزنن و میگن تو اتاق بغلی یه پیرزن هست! تمام سرو روش خاک نشسته ولی خدارو شکر صدمه ندیده. نمیتونه تنهایی راه بره زیر بغلشو میگیرن میبرنش بیرون.

مجید بیرون در وایستاده و با مردم حرف میزنه تا بلکه اوضاع رو آروم کنه. بر میگردم رو به محمد:

ــ تو مگه اتاقهارو درست نیگا نکردی؟

ــ چرا به پیغمبر، خالی بود ... به جان پسرم که راه دوره خالی بود ... خود مهندس شمسی پور شاهده.

محمد دیگه داره گریه میفته زاری کنان میره دنبال مردمی که دارند پیرزنو میبرن تو یکی از خونه های آبادی. میرم کنار مجید که معلومه حسابی عصبانیه.

ــ مادر ایوبه... از سمت خونه ایوب اومده تو... حواس درست و حسابی هم نداره.

ــاین بندۀ خدا که راه نمیتونست بره!

مجید یه حرفی سر زبونشه ولی نمیخواد بگه، با خودکاری که تو دستشه بازی میکنه، مدام در خودکارو در میاره و جا میزنه.

ــ محلی ها میگن ...ایوب آورد تش.

راستش یه لحظه فکر میکنم که این اصلا امکان نداره و نباید حرف محلی هارو باور کرد یا حداقل من دوست ندارم باورش کنم ولی سرو صدای بیرون خیلی زود نظرمو عوض میکنه. روستایی ها میخوان ایوب رو بزنن اون هم فرار میکنه به سمت باغها از اینطرف هم رضا با لودر گذاشته عقب سرش، ایوب خودشو از دیوار باغ پرت میکنه اونطرف و فرار میکنه.

کنترل اوضاع داره از دستمون در میره. مجید عصبانی رو به من:

ــ نادر بدو اون الاغ رو از لودر بیار پایین تا یه نفرو نکشته.

خودمو به رضا میرسونم

ــ خاموش کن بیا پایین.

ــ اگه بهش رسیده بودم زنده اش نمیذاشتم.

ــ میگم این لامصبو خاموش کن بیا پایین واسۀ خودت شر نتراش.

ــ آخه مهندس مگه ندیدی این حروم لقمه با مادر خودش چیکار کرد؟

محمد هم با سرعت داره میاد طرفمون و همینطور دستاشو تو هوا تکون میده و حرف میزنه.

ــ پدرسگ بی همه چیز مادرشو گذاشته تو خونه که دیه بگیره... آدم که پفیوز شد دیگه همه کار میکنه ... مادرخودشم میکشه.

ــ حالا شلوغش نکنین، خدارو شکر که بخیر گذشت.

ــ بخیر گذشت ؟ ... مهندس میدونی دیه چنده ؟ حالا میگن مال زن نصفه، همونم میدونی چقدر میشه ؟ ... رضا کبریت داری ؟

رضا همینطور که برای محمد کبریت میزنه:

ــ من  نامرد روزگارم اگه یه جایی زهرمو به این بی ناموس نریزم.

نمیدونم چی باید بگم ، حرفی ندارم ، مگه دیگه چیزی هم مونده برای گفتن؟ زیاد حالم خوش نیست میرم سمت مجید،

ــ نادر، رضارو برگردون بره سر پلسازی ... به ممد هم بگو بیاد زودتر این خونه رو بزنه تا جمع کنیم این نکبت کاری رو.

بلدوزر داره خونه رو خراب میکنه و خاکهاشو هل میده به گوشه ای ، روستایی های کمتری از قبل کنار ساختمون ایستادن و با عبور هر پشتۀ خاکی که بلدوزر جابجا میکنه با چشمهاشون زمین رو جستجو میکنن بامید پیدا شدن چیزی. من و مجید ایستادیم و به افتادن خشت ها و تیرهای چوبی کهنه نگاه میکنیم. بدون اینکه نگاهمو از روبرو بردارم:

ــ چوبهارو جمع نمیکنیم ؟

نگاه مجید به روبرو خیره مونده. انگار که با خودش حرف بزنه آروم میگه:

ــ چوب چی ؟ ... واسۀ کی ؟ ... واسه این آدما ؟ ... اینها دیگه یا دنبال گنج و زیر خاکین یا پی گرفتن پول خون مادرشون، چوب میخوان چیکار... همون بهتر که بره زیر خاک.

بلدوزر کار میکنه و گرد خاکی که تو هوا بلند میشه  فکر آدم رو هم تو خودش میپیچه و با خودش میبره. کهنگی این چوبها نشون میده که مادر ایوب احتمالا بیشتر عمرشو تو این خونه بوده. کی میدونه چه شب و روزهایی رو اون جا گذرونده، جوونیهاش چه جوری بوده ...اصلا جوونی کرده؟  با همۀ شورها و هوسها  مادر شده... خوشبخت بوده ؟ یا مثل بیشتر دخترای این سرزمین سوخته و ساخته ، چند بار غذا پخته ؟ چقدر رخت شسته ؟ چقدر عاشقی داشته ؟... اصلا داشته ؟ و دست آخر هم پیر شده. اونوقت امروز تموم چیزهایی که یک عمر بخاطرشون دویده بود داشت روی سرش آوار میشد.

دهنم تلخ شده، تلخ مثل زهر. نمیدونم، شاید از این سیگاره... نصفه میندازمش رو زمین و میرم طرف ماشین.

ــ باقری ... آب خوردن تو بساطت هست ؟

یه لیوان آب از کلمن میخورم، لامصب اونهم تلخه.

مجید پشت سرم اومده و میگه:

ــ نادر یه لیوان هم واسه من بریز.

ــ مهندس اگه بشه من هم باهاتون میام دفتر، حالم زیاد ساز نیست.

مجید ته آب لیوان رو میریزه رو زمین

ــ بشین بریم، حال من هم دستکمی از تو نداره.

*****

سالها بعد، تو دومین سال بیماری، دیگه راه رفتن برام سخت شده بود بطوریکه هر چهل پنجاه متر باید مینشستم تا گرفتگی و خستگی پاهام کم بشه. دکترها بعد از عکسبرداریها و آزمایشات مختلف و تشکیل چند کمیسیون پزشکی به تشخیص نهایی رسیدند؛ " آ . ال .اس " یکنوع بیماری نادر که نه علتش مشخص بود و نه درمانی براش وجود داشت. دکترم بعد از حاشیه رفتن های بسیار و گلایه از اینکه چرا بدون همراه اومدم، بالاخره با اصرار من حرف آخر رو زد:" بیشتر از دو سه سال زنده نمیمونم". یکدفعه سرم پر شد از فکرهای مختلف، گذشته با خاطراتش، آینده ای که فکر میکردم هست ولی یکدفعه به آخر رسیده بود، خانوادم، رویاهام، آرزوهام ... گیج شده بودم درست مثل اون لحظه هایی که ذهن آدم پر از چیزهای جورواجوره ولی رو هیچ کدومش نمیتونه تمرکز کنه. در همون حال که سرم از فکرهای عجیب و غریب داغ شده بود یه چیزی مثل یک نسیم خنک تو سرم چرخ زد و رفت؛ "اینجوری لا اقل یه خوبی داره که قبل از مادرم میمیرم."

به همه دوستانی که با نظراتشون بمن لطف میکنند:

 

من چون مطالب رو به کمک چشمهام تایپ میکنم از نوشتن پیوسته مطالب ناتوانم(بعلت خستگی چشمها) بهمین دلیل امکان پاسخویی به نظرات رو ندارم هرچند هر نظری رو چند بار میخونم

پیشاپیش از همه عزیزان عذرخواهی میکنم

(چشمهایم هم دیگر از من گله دارند) - NADER

--------------------------------------------------------------

درود . 

دوستان عزیز ، با توجه به خواست نادر گرامی ،  نظراتی که در مورد فضای عمومی وبلاگ و یا مسائل کلی باشد را هم در یادداشتهای نادر و هم در یادداشتهای خودم ، تا آنجا که بشود پاسخ خواهم داد . 

سپاس از همگان .

مجید . 

بوته های عدس

آخرین روزهای فصل بهاره و اولین روزهای ورود من به کارگاه اروست . ما یک گروه فنی هفت هشت نفره هستیم که زیر نظر مجید که رئیس کارگاه ست کار میکنیم البته من هنوز مهندس شمسی پور صداش میزنم و اون هم بما میگه هنگ نکبتا !

 

من بی تجربه هنوز باید چند روزی تو این مسیر بیست کیلومتری که مملو از ماشین آلاته بچرخم تا به اصطلاح سروته کارگاه دستم بیاد بهمین جهت گاهی وقتها مجید منو همراه خودش میبره به قسمتهای مختلف.

با همون ماشینی که به قول خودش نه رنگشو دوست داشت و نه مدلشو. ولی مشکل واقعی رنگ و مدل ماشین نبود بلکه دلیل اصلی و سوهان روح مجید راننده اون ماشین بود. موجود غریبی به اسم "باقری".

باقری هیچوقت تو جنگ شرکت نکرده بود ولی مدعی بود که از بچه های قدیمی جبهه ست و بوی سیگار بخاطر عوارض شیمیایی اذیتش میکنه . هروقت هم که ازش دربارۀ خط مقدم و عملیات سئوال میکردی بهرطریقی از جواب طفره میرفت.

بقول معروف آدمهایی که دیر به مهمونی میرسن بیشتر جوگیر میشن باقری هم به کمک قوه تخیلش کارگاه اروست رو شبیه خط مقدم میدید ، شلوار خاکی رنگ بسیجی میپوشید چفیه مینداخت اسم مسیر کارو گذاشته بود محور و به کمپ کارگاه هم میگفت قرارگاه ستاد.

راستش نمیدونم برای تصور صدای گلوله و انفجار چیکار کرده بود ولی حقیقتا اون یک دن کیشوت کوچولو بود البته بدون سانچو!

اینجا منطقه ای محصور مابین دو ردیف کوهه و تو حد فاصل این کوه ها تا جاییکه زمین هموار گیر میومده گندم و عدس و گوجه فرنگی کاشته شده و جاده جدید قراره روی راه خاکی قدیمی ساخته بشه تا همین مقدار کم از زمینهای کشاورزی هم از بین نره.

الان ساعت یک یا دو بعداز ظهره و مجید ، من و باقری سوار بر ماشین داریم تو طول مسیرقدیمی پروژه حرکت میکنیم

باقری پشت فرمونه ، من وسط نشستم با یه ساقه گندم تو دهنم و تمام حواسم به اطرافه ، ترکیبی از کار و تفریح و مجید کنار پنجره سمت شاگرد.

  باقری بتازگی یه رادیو پخش رو ماشینش نصب کرده ، از جیبش یه نوار کاست در میاره چند دفعه آروم میزندش رو فرمون و خیلی با احتیاط میزاره تو پخش و صدارو زیاد میکنه.

صدای نوحه تو فضا میپیچه !

مجید برمیگرده خیره بمن نگاه میکنه بعد روشو بااخم میکنه بسمت باقری

ــ ای چیه گذاشتی ؟

ــ باغ شهادته آهنگرانه ... جدید خونده مهندس

ــدرش بیارحالم بهم خورد

ــ مهندس مثل اینکه آهنگرانه ها ...تمام مدت توجبهه صدای این بود...

ــ میگم درش بیاراون نکبتو ... صدام بیخیال جنگ شد اونوقت شماها هنوز ول کن نیستین

باقری حسابی تو ذوقش خورده و با دلخوری:

ــ مهندس دیگه نوار نداریم.... اینجا هم رادیو نمیگیره

مجید با حوصله نوار باقری رو از پخش در میاره و میندازه رو داشبورد بعد از تو جیب پیرهنش یک نوار درمیاره میذاره تو پخش و صدارو بیشتر میکنه.

یعنی اگر مجید یک خرگوش از تو جیبش بیرون میاورد من و باقری اینقدر تعجب نمیکردیم.

صورت باقری معجونیه از بهت و عصبانیت

ـــ نوار چیه مهندس ؟

مجید با تاکید و مکث رو هر کلمه میگه :

ــ یوهان سباستین باخ ... اینو گوش بده تا بفهمی موسیقی واقعی یعنی چی

صدای موسیقی بلند میشه

من خودم از طرفدارهای موسیقی بی کلام هستم ولی برای خیلی ها خوشایند نیست و نیازی به توضیح نیست که باقری هم جزء همون دسته ست.

عصبانیت تو صورت باقری موج میزنه . دنده ها رو به تندی عوض میکنه.

ــ مهندس این مجازه ؟

ــ از آهنگران مجازتره

باقری فکرشو هم نمیکرد اینجوری رودست بخوره از طرف دیگه خوب میدونه که نباید خودشو با رئیس کارگاه درگیر کنه چون بقول بچه ها با یک اشاره مجید کفشهاش واکس میخوره !

تو مسیر معمار پلساز جلو ماشینو میگیره.

ــ آقا مهندس میتونم یه دقیقه باهاتون تنهایی حرف بزنم ؟

پلسازها و سنگتراشها آدمهای زحمتکش ولی متاسفانه همیشه دست تنگی هستند . آدمهایی که نونشون رو از لای سنگ درمیارن و وقتی این معمار میخواد با مجید تنها صحبت کنه به احتمال زیاد مشکل پولی پیدا کرده.

مجید و معمار میرن چند متر دورتر و مشغول گفتگو میشن.

از ماشین پیاده میشم و میرم جلوی بوته های عدس که تا لبه جاده اومدن ، یه سیگار روشن میکنم . تو این هوای مست آخرهای بهار حسابی میچسبه . باقری حسابی عصبانیه.

ــ میبینی مهندس چه نوارایی تو ماشین آدم میزارن

ــ قشنگه که

ــ مهندس ناسلامتی ما از بچه های جنگیم ها !

ــ چی میگی باقری ... خود تلویزیون داره صبح تا شب اینارو پخش میکنه

ــ آدم اینارو گوش میکنه اعصابش خراب میشه

ــ اتفاقا میگن حتی گیاهها هم از اینجور موسیقی خوششون میاد

باقری هنوزعصبانیه .

 بحث با اون بیفایده ست . بقول دوستی مثل این میمونه که بخواهی برای گربه از فواید شنبلیله صحبت کنی .درست مثل مش قاسم سریال دایی جان ناپائون که کلاه گیس رو جزو مصادیق بی ناموسی میدونست برای باقری هم گوش دادن به اینجور موسیقی گناه بحساب میومد . برمیگردم سمت بوته های عدس و سیگارمو میکشم.

چند روز بعد باقری رادیو پخش رو از رو ماشین باز کرد به بهانه اینکه خراب شده . چند ماه بعد مجید از اون کارگاه رفت باقری هم منتقل شد به بخش دیگه.

نمیدونم دوباره اون رادیو پخشو گذاشت رو ماشین یا نه . هر چند فکر نمیکنم دیگه به مشکلی بر بخوره چون خیلی بعید میدونم وقتی که داره تو مسیر مابین روستاهای پرت و دورافتاده رانندگی میکنه همون جاهایی که جاده های خاکی مثل یک پل باریک و پر پیچ و تاب از لای گندمها و بوته های عدس و گوجه فرنگی میگذرند ؛ باز هم کسی پیدا بشه که از جیبش نواری از "یوهان سباستین باخ " بیرون بیاره .

 

 

 

بعد از ظهر جمعه ،سوم آذر ،1391

من نادر تشرعی هستم.متولد 1350.

 

از جنس آدمهای کارگاهی و بیابونی یا به قول مجید شمسی پور آدمهای "بیست و پنج درصدی" ، همون ادمهایی که بیشتر عمرشون تو جاده های خاکی و کارگاه های بعضا بی آب و برق میگذره اگه تو اهل این زندگی باشی زیاد بهت سخت نمیگذره. من چند سالی تو دنیای این آدمها زندگی کردم و اونها تبدیل شدن به بهترین سالهای زندگیم. زندگی کنار ادمهای ساده ای که تو قهوه خونه های کم رونق روستاهای پرت میشینن و به قلیونهای ساخته شده از کدو پک میزنن و تمام فکرها وحرفاشون درباره کم آبی و خوب و بد محصول کشاورزی یا دامی اون سالشونه و گاهی وقتها هم که میرن تو عالم سیاست از هر دری حرف میزنن و همیشه هم آخرش به این نتیجه میرسن که سیاست پدرو مادر نداره و خیلی زود برمیگردن به صحبت کار و روزگارخودشون.

تو دنیای این آدمها روزها آهسته تر سپری میشن و بندرت وقت کم میاری و لازم نیست غذاتو با عجله خورده نخورده ول کنی و بدویی به دنبال روزگار.

پیش این مردم که باشی به ندرت دیر میشه

من و مجید تو یه همچین محیطی دوست شدیم یعنی اولش همکار شدیم بعد دوستی آمد و بعد بیماری...

من الان بیش از پونزده ساله که بیمارم و هفت سالی میشه که از ایران رفتم اون اوایل بیماری دکترها گفتن بیشتر از پنج سال زنده نمیمونم ولی کجای کار دنیا رو حساب و کتاب بوده که بیماری من باشه.

امروز من جز چشمهام قادر به حرکت دادن هیچ قسمت دیگه ای از بدنم نیستم ولی بکمک کامپیوتر مخصوصی که فقط با حرکت چشم دستور میگیره متن بالارو تایپ کردم .(گل روی سازنده اش ماچ بارون)

به پیشنهاد مجید که بعد از بالای ده سال پیداش کردم سعی میکنم گاهی وقتها تو این وبلاگ بنویسم بعنوان یه آدم بیست و پنج درصدی دیروز و دونیم درصدی امروز.