....
حاشیه های تمام نشدنی کار ...
روزهای شلوغ کارگاه است . طبق برنامه باید کاری را که سالهاست ادامه دارد ، تا سه ماه دیگر تمامش کنیم . یکی دو تا کارگاه دیگر که مسئولیتش با خودم بوده را تعطیل کرده ام و هر چقدر ماشین آلات و امکانات بوده ، آورده ام تا کار این کارگاه تمام شود . همه ی آدمهای کارگاهیِ آن کارگاه ها نیز حالا در اینجا و برای به انتها رساندن این پروژه مشغول به کارند . کار اما هر روز با یک مشکل مواجه می شود .
- ذیحساب کارفرما چک رو امضا نمی کنه . اگه امروز فردا به بازار پول ندیم همه چیز به هم می ریزه .
- حتا حسین خرکُش هم دیگه گوشت نسیه نمیده به کارگاه !
- بیشتر از این نمی تونیم روغن نسیه برای ماشین آلات بخریم .
- دو تا کامیون و یک بلدوزر و یک لودر به خاطر نبودن قطعاتشون یک هفته اس که خوابیدن .
- پیمانکار حمل ، پول نگرفته ، 5 تا از کامیون هاش رو از کارگاه برده بیرون .
- مشاور تازه یادش افتاده تو مسیر زهکش اصلی باید دایک ( خاکریز حفاظتی ) رو اصلاح کنه . این یعنی یک اکیپ کامل ماشین آلات جدید .
و ... و ... . مشکلاتی که حالا دیگر در پروژه های عمرانی ، جزء بدیهیات به نظر می رسند . سال هاست عادت کرده ایم که اگر در پروژه ای همه چیز روی روال باشد تعجب کنیم ! سال هاست عادت کرده ایم که هر کاری را باعمال شاقه به اتمام برسانیم ! حالا برای کاستن از فشار کار نیاز به اضافه کردن چند کامیون داریم . به مدیران سایر پروژه های شرکت زنگ می زنم . هیچکدامشان نمی توانند – یا نمی خواهند – کمک کنند . عاقبت ، می روم سراغ حاج محمود . ساعت هفت صبح نشده که به حاجی زنگ می زنم .
- سلام حاجی . خیلی ارادتمندیم برادر .
- علیکم السلام . خوبی برادر ؟
- حاجی جان یک کلام بگم ؛ زنگت زدم برای اینکه پنج تا کامیون بهم قرض بدی .
- مهندس جان خوشم میاد که حرفت رو زود می زنی ! اما تو که می دونی من دارم آسفالت می ریزم . خودمم کامیون کم دارم .
- حاجی جان کارخونه آسفالت شما که یک روز سالمه دو ماه خرابه !
- از شانس تو حالا کاخونه سالمه !
- حالا حاجی اگه تونستی پنج تا کامیون برای یک ماه به من بده قرض . خدا عوضشو جایی دیگه بده !!
می خندیم و از کار حرف می زنیم و آسمان ریسمان به هم می بافیم و سرانجام قرار می شود اگر کار آسفالت جاده ای که حاجی مدیر پروژه اش است به مشکل خورد ، کامیون های آن پروژه هم بیایند در این دشتِ گرم و تفتیده مشغول به کار شوند . روزهای آخر کارگاه است و تمام کانالها و زه کش ها و سازه های آنها بایستی ساخته شوند و تحویل مشاور و کارفرما داده شوند . کانال هایی که شاید آبی به آنها نرسد و زه کشهایی که شاید سیل ، تنها مهمان سالانه شان باشد ! خشکسالی های بی پایان دشت ، ارمغان خوبی برای مردم و برای کار ما نداشته و ندارد .
سرِ میز نهار نشسته ایم . با مهندس مجیدی در مورد یانی و موسیقی خاص او حرف می زنیم . مهندس مجیدی اهل موسیقی است و گیتاری دارد که گوشه ی اتاقش در کارگاه خاک می خورد ! حرف ها و نهارمان تمام نشده که موبایلم زنگ می زند . شماره ، شماره ی حاج محمود است .
- السلام علیک یا حاج محمود عزیز . به این زودی می خوای برام کامیون بفرستی برادر ؟
- علیک سلام مهندس جان . کامیون که قابلی نداره تو کاری به من نداشته باش ، من کامیون ، لودر ، بلدوزر ، هر چی بخوای برات می فرستم !
صدای حاجی می لرزد . احتمالا همه ی بچه های فنی مهندسی که سر میز نهار نشسته اند تعجب را در قیافه ام می خوانند که ساکت می شوند !
- چی شده حاجی ؟ خیره ایشالله !
- نه مهندس جان ، خیر هم نیست . یک ساعت بعد از اینکه تو گفتی کارخونه آسفالتت همه اش خرابه ، یهو دینام کارخونه سوخت . آتیش گرفت ! خدا رحم کرد کسی چیزی اش نشد !
به سختی خنده ام را کنترل می کنم .
- خرافاتی شدی حاجی ها !حتما خواست خدا بوده که شما کامیون هات رو بفرستی برای ما که زودتر شر این کارگاه رو تموم کنیم .
- مهندس جان ! تو چشمت شوره ! من دیگه کاری باهات ندارم . کامیون ها هم از فردا اونجان !
*****
بیست و هفت هشت روز می گذرد . کار با تمام سختی ها و تمام حاشیه هایش به پیش می رود . در اوج فشار کار و بی برنامگی های همیشگی پروژه ها ، حاشیه های سیاست هم دامان کارگاه را رها نمی کنند . یکی دو تا از مهندس ها از کارگاه می روند . روحیه ای برای کار ندارند . می روند که شاید برای همیشه قید کار در این شهر و دیار را بزنند و بروند ببیند « آسمان هر کجا ، آیا همین رنگ است ؟ » . اوضاع سیاسی مملکت ، بی پولی های پروژه را تشدید می کند . راندمان کار نیز به طرز عجیبی پایین می آید . تا چشم برگردانی ، هر دو نفری که با هم باشند ، راننده یا کارگر ، مهندس یا مکانیک ، پیر یا جوان ، در هر جا که باشند از سیاست حرف می زنند . از رنگ سبز . از خس و خاشاک . از اعتماد . از امنیت . و ... و ... . خون دل باید خورد تا روزمرگیِ سیاستِ عوامانه را از کار و کارگاه به دور نگه داشت !
عاقبت ، کارخانه آسفالت پروژه ی حاج محمود به راه می افتد . حاجی خودش آمده که به ما سری بزند و مشکل اجتماعی ای را که برای کارگاه پیش آمده ، با نفوذی که در منطقه دارد حل کند . با او می رویم سراغ چند نفر و سری هم به قسمتهایی از کار می زنیم و برمی گردیم کارگاه .
- خوب مهندس جان . جان خودت فردا کامیون ها رو بفرست بیان .
- حالا حاجی دیگه کارخونه سالم سالمه ؟ همه جاش رو چک کردین برادر ؟ باز فردا چیزی اش خراب شد نیایی بگی مشکل از چشمهای من بدبخته ها !
- نه مهندس جان همه چیزش سالمه . نگران نباش .
- آدمهات چی ؟ همه اومدن ؟ قیر ، قیف ، همه چی رو به راهه ؟ نکنه فردا کسی نباشه قیر داغ کنه ؟
حاجی خنده کنان ، پشت فرمان پژو ، بوقی برایم من می زند و دستی بلند می کند و می رود .
فردای آن روز ، به حاجی زنگ می زنم و می گویم اجازه بدهد کامیونها تا ظهر پیش ما بمانند . حاجی موافقت می کند .
- به هر حال دستت درد نکنه حاجی . خیلی کمکمون کردی . اگه عصری مشکل خاصی نبود ، کامیون ها رو می فرستم .
- ایشالله که مشکل خاصی پیش نمیاد .
اما بازی سر دراز دارد . نزدیک ظهر حاجی زنگ می زند . اضطراب در صدایش موج می زند .
- مهندس جان نوکرتم . قربونتم . قرار شد کاری به ما نداشته باشی . من دیگه از تو می ترسم . اصلا همه ی دستگاه های ما برای خودت ! بیا هر چی می خوای بردار ببر !
- حاجی جان بذار اول ما سلام کنیم بعد بگیم ارادتمندیم ، بعد شما بگو باز چی شده ؟
- چی می خواستی بشه مهندس جان ؟ هان ؟ مگه نگفتی شاید فردا قیر داغ کن نباشه ؟ مسئول کارخونه رفته بوده سر استخر قیر ، برگشته خورده زمین . پاش شیکسته ! کمرش داغون شده ! حالا معلوم نیست باز کی ما بتونیم آسفالت تولید کنیم !
- بی خیال حاجی جان . حالا دیگه اگه کسی نون درسته هم توی گلوش گیر کرد می خوای بندازی تقصیر ما ؟
- نه مهندس جان من دیگه می ترسم . کامیونها تا آخر پروژه برای خودت . من می رم کامیون اجاره می کنم !
و سرانجام کار آن پروژه به اتمام می رسد . همه ی سختی های کار فراموش می شوند . همه ی دلخوری ها فراموش می شوند . همه ی رفاقت های کارگاهی می روند که یا تمام شوند و یا در کارگاهی دیگر ادمه پیدا کنند . ماشین آلات پروژه در پروژه های دیگر پخش می شوند . چندین و چند نفر بیکار می شوند . کوهی از بدهی و مشکلات بعد از کار می ماند که در دفتر شرکت باید به دنبال راه حلشان بود . حاشیه های تلخ و شیرین کار نیز کم کم فراموش می شوند . آن چیزی که باقی می ماند خنده های من و حاج محمود است که تا سالهای سال هر گاه و هر جا به هم می رسیم ، حاجی از ترسش از چشم های من می گوید و من برای حاجی کرکری می خوانم که مواظب خودش باشد !
پ ن 1 – وقتی عجولانه ، ساعتی در فرودگاه و ساعتی در جاده و ساعتی در خوابگاهِ کارگاه ، بنشینی و متنی بنویسی از این بهتر نمی شود ! متنی که شروعش در خنکای پاییزی و باران شمال شرق کشور نوشته شود و پایانش در گرمای جنوب !
پ ن 2 – برای این سه شنبه روایتی مصور داشتم که به لطف سرعت خیره کننده ی اینترنت نتوانستم هیچ عکسی برای آن آپلود کنم ! – مثل عکس های پست قبل که روی دستم باد کرده اند ! – . می گذارمش برای هفته ی بعد . پست هفته ی آینده ، تقدیم به حضرت نادر . با عکس هایی که بر دیوار چارو چسبیده می شوند . عکس هایی که برای آنها که لطف می کنند و چارو را می خوانند ، جالب خواهند بود .
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .