....

حاشیه های تمام نشدنی کار ...

روزهای شلوغ کارگاه است . طبق برنامه باید کاری را که سالهاست ادامه دارد ، تا سه ماه دیگر تمامش کنیم . یکی دو تا کارگاه دیگر که مسئولیتش با خودم بوده را تعطیل کرده ام و هر چقدر ماشین آلات و امکانات بوده ، آورده ام تا کار این کارگاه تمام شود . همه ی آدمهای کارگاهیِ آن کارگاه ها نیز حالا در اینجا و برای به انتها رساندن این پروژه مشغول به کارند . کار اما هر روز با یک مشکل مواجه می شود .

-         ذیحساب کارفرما چک رو امضا نمی کنه . اگه امروز فردا به بازار پول ندیم همه چیز به هم می ریزه .

-         حتا حسین خرکُش هم دیگه گوشت نسیه نمیده به کارگاه !

-         بیشتر از این نمی تونیم روغن نسیه برای ماشین آلات بخریم .

-         دو تا کامیون و یک بلدوزر و یک لودر به خاطر نبودن قطعاتشون یک هفته اس که خوابیدن .

-         پیمانکار حمل ،  پول نگرفته ، 5 تا از کامیون هاش رو از کارگاه برده بیرون .

-         مشاور تازه یادش افتاده تو مسیر زهکش اصلی باید دایک ( خاکریز حفاظتی ) رو اصلاح کنه . این یعنی یک اکیپ کامل ماشین آلات جدید .

و ... و ... . مشکلاتی که حالا دیگر در پروژه های عمرانی ، جزء بدیهیات به نظر می رسند . سال هاست عادت کرده ایم که اگر در پروژه ای همه چیز روی روال باشد تعجب کنیم ! سال هاست عادت کرده ایم که هر کاری را باعمال شاقه به اتمام برسانیم ! حالا برای کاستن از فشار کار نیاز به اضافه کردن چند کامیون داریم . به مدیران سایر پروژه های شرکت زنگ می زنم . هیچکدامشان نمی توانند – یا نمی خواهند – کمک کنند . عاقبت ، می روم سراغ حاج محمود . ساعت هفت صبح نشده که به حاجی زنگ می زنم .

-         سلام حاجی . خیلی ارادتمندیم برادر .

-         علیکم السلام . خوبی برادر ؟

-         حاجی جان یک کلام بگم ؛ زنگت زدم برای اینکه پنج تا کامیون بهم قرض بدی .

-         مهندس جان خوشم میاد که حرفت رو زود می زنی ! اما تو که می دونی من دارم آسفالت می ریزم . خودمم کامیون کم دارم .

-         حاجی جان کارخونه آسفالت شما که یک روز سالمه دو ماه خرابه !

-         از شانس تو حالا کاخونه سالمه !

-         حالا حاجی اگه تونستی پنج تا کامیون برای یک ماه به من بده قرض . خدا عوضشو جایی دیگه بده !!

می خندیم و از کار حرف می زنیم و آسمان ریسمان به هم می بافیم و سرانجام قرار می شود اگر کار آسفالت جاده ای که حاجی مدیر پروژه اش است به مشکل خورد ، کامیون های آن پروژه هم بیایند در این دشتِ گرم و تفتیده مشغول به کار شوند . روزهای آخر کارگاه است و تمام کانالها و زه کش ها و سازه های آنها بایستی ساخته شوند و تحویل مشاور و کارفرما داده شوند . کانال هایی که شاید آبی به آنها نرسد و زه کشهایی که شاید سیل ، تنها مهمان سالانه شان باشد ! خشکسالی های بی پایان دشت ، ارمغان خوبی برای مردم و برای کار ما نداشته و ندارد .

سرِ میز نهار نشسته ایم . با مهندس مجیدی در مورد یانی و موسیقی خاص او حرف می زنیم . مهندس مجیدی اهل موسیقی است و گیتاری دارد که گوشه ی اتاقش در کارگاه خاک می خورد ! حرف ها و نهارمان تمام نشده که موبایلم زنگ می زند . شماره ، شماره ی حاج محمود است .

-         السلام علیک یا حاج محمود عزیز . به این زودی می خوای برام کامیون بفرستی برادر ؟

-         علیک سلام مهندس جان . کامیون که قابلی نداره تو کاری به من نداشته باش ، من کامیون ، لودر ، بلدوزر ، هر چی بخوای برات می فرستم !

صدای حاجی می لرزد . احتمالا همه ی بچه های فنی مهندسی که سر میز نهار نشسته اند تعجب را در قیافه ام می خوانند که ساکت می شوند !

-         چی شده حاجی ؟ خیره ایشالله !

-         نه مهندس جان ، خیر هم نیست . یک ساعت بعد از اینکه تو گفتی کارخونه آسفالتت همه اش خرابه ، یهو دینام کارخونه سوخت . آتیش گرفت ! خدا رحم کرد کسی چیزی اش نشد !

به سختی خنده ام را کنترل می کنم .

-         خرافاتی شدی حاجی ها !حتما خواست خدا بوده که شما کامیون هات رو بفرستی برای ما که زودتر شر این کارگاه رو تموم کنیم .

-         مهندس جان ! تو چشمت شوره ! من دیگه کاری باهات ندارم . کامیون ها هم از فردا اونجان !

 

*****

بیست و هفت هشت روز می گذرد . کار با تمام سختی ها و تمام حاشیه هایش به پیش می رود . در اوج فشار کار و بی برنامگی های همیشگی پروژه ها ، حاشیه های سیاست هم دامان کارگاه را رها نمی کنند . یکی دو تا از مهندس ها از کارگاه می روند . روحیه ای برای کار ندارند . می روند که شاید برای همیشه قید کار در این شهر و دیار را بزنند و بروند ببیند « آسمان هر کجا ، آیا همین رنگ است ؟ » . اوضاع سیاسی مملکت ، بی پولی های پروژه را تشدید می کند . راندمان کار نیز به طرز عجیبی پایین می آید . تا چشم برگردانی ، هر دو نفری که با هم باشند ، راننده یا کارگر ، مهندس یا مکانیک ، پیر یا جوان ، در هر جا که باشند از سیاست حرف می زنند . از رنگ سبز . از خس و خاشاک . از اعتماد . از امنیت . و ... و ... . خون دل باید خورد تا روزمرگیِ سیاستِ عوامانه را از کار و کارگاه به دور نگه داشت !

عاقبت ، کارخانه آسفالت پروژه ی حاج محمود به راه می افتد . حاجی خودش آمده که به ما سری بزند و مشکل اجتماعی ای را که برای کارگاه پیش آمده ، با نفوذی که در منطقه دارد حل کند . با او می رویم سراغ چند نفر و سری هم به قسمتهایی از کار می زنیم و برمی گردیم کارگاه .

-         خوب مهندس جان . جان خودت فردا کامیون ها رو بفرست بیان .

-         حالا حاجی دیگه کارخونه سالم سالمه ؟ همه جاش رو چک کردین برادر ؟ باز فردا چیزی اش خراب شد نیایی بگی مشکل از چشمهای من بدبخته ها !

 

-         نه مهندس جان همه چیزش سالمه . نگران نباش .

-         آدمهات چی ؟ همه اومدن ؟ قیر ، قیف ، همه چی رو به راهه ؟ نکنه فردا کسی نباشه قیر داغ کنه ؟

حاجی خنده کنان ، پشت فرمان پژو ، بوقی برایم من می زند و دستی بلند می کند و می رود .

فردای آن روز ، به حاجی زنگ می زنم و می گویم اجازه بدهد کامیونها تا ظهر پیش ما بمانند . حاجی موافقت می کند .

-         به هر حال دستت درد نکنه حاجی . خیلی کمکمون کردی . اگه عصری مشکل خاصی نبود ، کامیون ها رو می فرستم .

-         ایشالله که مشکل خاصی پیش نمیاد .

اما بازی سر دراز دارد . نزدیک ظهر حاجی زنگ می زند . اضطراب در صدایش موج می زند .

-         مهندس جان نوکرتم . قربونتم . قرار شد کاری به ما نداشته باشی . من دیگه از تو می ترسم . اصلا همه ی دستگاه های ما برای خودت ! بیا هر چی می خوای بردار ببر !

-         حاجی جان بذار اول ما سلام کنیم بعد بگیم ارادتمندیم ، بعد شما بگو باز چی شده ؟

-         چی می خواستی بشه مهندس جان ؟ هان ؟ مگه نگفتی شاید فردا قیر داغ کن نباشه ؟ مسئول کارخونه رفته بوده سر استخر قیر ، برگشته خورده زمین . پاش شیکسته ! کمرش داغون شده ! حالا معلوم نیست باز کی ما بتونیم آسفالت تولید کنیم !

-         بی خیال حاجی جان . حالا دیگه اگه کسی نون درسته هم توی گلوش گیر کرد می خوای بندازی تقصیر ما ؟

-         نه مهندس جان من دیگه می ترسم . کامیونها تا آخر پروژه برای خودت . من می رم کامیون اجاره می کنم !

و سرانجام کار آن پروژه به اتمام می رسد . همه ی سختی های کار فراموش می شوند . همه ی دلخوری ها فراموش می شوند . همه ی رفاقت های کارگاهی می روند که یا تمام شوند و یا در کارگاهی دیگر ادمه پیدا کنند . ماشین آلات پروژه در پروژه های دیگر پخش می شوند . چندین و چند نفر بیکار می شوند . کوهی از بدهی و مشکلات بعد از کار می ماند که در دفتر شرکت باید به دنبال راه حلشان بود . حاشیه های تلخ و شیرین کار نیز کم کم فراموش می شوند . آن چیزی که باقی می ماند خنده های من و حاج محمود است که تا سالهای سال هر گاه و هر جا به هم می رسیم ، حاجی از ترسش از چشم های من می گوید و من برای حاجی کرکری می خوانم که مواظب خودش باشد !  

پ ن 1 – وقتی عجولانه ، ساعتی در فرودگاه و ساعتی در جاده و ساعتی در خوابگاهِ کارگاه ، بنشینی و متنی بنویسی از این بهتر نمی شود ! متنی که شروعش در خنکای پاییزی و باران شمال شرق کشور نوشته شود و پایانش در گرمای جنوب !

پ ن 2 – برای این سه شنبه روایتی مصور داشتم که به لطف سرعت خیره کننده ی اینترنت نتوانستم هیچ عکسی برای آن آپلود کنم ! – مثل عکس های پست قبل که روی دستم باد کرده اند ! – .  می گذارمش برای هفته ی بعد . پست هفته ی آینده ، تقدیم به حضرت نادر . با عکس هایی که بر دیوار چارو چسبیده می شوند . عکس هایی که برای آنها که لطف می کنند و چارو را می خوانند ، جالب خواهند بود .

گذر عمر در دو اپیزود

گذر عمر در دو اپیزود

اپیزود اول : کارگاه . کار . آدمهای کار . پاییز و اندکی از زمستان 1382 .

1-      خانه ای داریم با 2 اتاق و یک حیاط نقلی . یک دستشویی و یک حمام و آبگرمکنی که همیشه ی خدا خراب است و روشن کردنش کار هر کسی نیست ! یکی از اتاقها انبار ی است . یخچالی هم در آن گذاشته ایم که زیاد هم به آن احتیاجی نیست ! خود اتاق حکم یخچال را دارد ! اتاق دیگر اما، پنجره هایش رو به حیاط و درِ خانه باز می شوند . همیشه چراغ نفتی علاءالدین کوچکی درون اتاق ، پِت پِت می کند . هم حکم سیستم گرمایشی را دارد وهم حکم اجاق مطبخ را ! برای رسیدن به خانه ، از خیابان اصلی روانسر داخل کوچه می آییم و از چهل و چند پله بالا می رویم تا به خانه برسیم . خانه ای میانه های کوچه ای پلکانی .

2-      دو سه نفر سنگتراش ، دو سه نفر بنا ، ده دوازده نفر کارگر ، گودرز - راننده ی تویوتای عهد بوق - ، مختار - راننده ی تاکسی تر و تمیز و زرد رنگ - من ، ناصر ، عموعلی که نگهبان است و البته ابابکر - یکی از کارگرها که سال قبل هم در عسلویه کارگرمان بود - . این جمع ، همه ی آدمهای یک کارگاه کوچک و جمع و جور هستیم در حوالی روستای کلاه کبود در حوالی روانسر . صبح ها خروسخوان ، در خانه ی سنگی و در قل قل کتری روی علاءالدین ، من و ناصر از خواب بیدار می شویم و با روشن شدن هوا ، مختار پیدایش می شود و سوار تاکسی می شویم و می رویم کارگاه . بقیه هم یا با تویوتای گودرز  می آیند و یا خودشان از روستا ، پیاده می آیند .

3-      گاهی که از کار و حواشی کار خسته می شویم ، می زنیم به دل طبیعت . می رویم به جایی دیگر . روزی از روزهای کار ، جمعه روزی ، با ناصر و اوستا مراد و با مختار و تاکسی اش می زنیم به راه . از کنار غار قوری قلعه می گذریم . می رویم حوالی روستای شمشیر . روستایی که گمان نمی کنم در زیبایی از ماسوله کم بیاورد . بعد می رویم پاوه . شهر هزار ماسوله . بر می گردیم . می رویم به جاده ی باینگان . میانه ی راه ، می زنیم به جاده ی خاکی و می رویم به روستای ساتیاری . روستایی که زیبایی هایش را به سختی می توان به کلام آورد . دوباره برمی گردیم . می رویم باینگان و کوچه ها و دره باغش را می بینیم . می خواهیم سری بزنیم به خالو حسین در حوالی باینگان . پیرمردی که خودش را فرزند فرهاد کوهکن می داند . پیرمردی که از روستا و شهر و همه چیز بریده است و درون کوه برای خودش اتاق – غار – هایی کنده است و زندگی می کند و هی اتاق – غار- های جدید با دست و با تیشه می کند . نمی دانم چرا ، اما سراغ خالو حسین نمی رویم . می گذاریم برای جمعه ای دیگر . از باینگان برمی گردیم و در باغ و بیشه ای کنار چشمه ای اتراق می کنیم . چایی و نهار . حرف و حدیث . از خاطرات قدیمی ناصر و از روزهای نه چندان خوب من . و از دلخوشی های مختار .  مختار مجرد است .

-         نگفتی چرا زن نمی گیری مختار ؟

-         از ترس !

-         ترس چی ؟

-         ترس اینکه زنم دختر بزاد ؟

-         دختر ترس داره ؟

-         نه ! داماد داشتن ترس داره ... هی ... هی ی ی ی ! داری فیلم می گیری مهندس جان ؟

-         ها ! یه روز میام به تو و دخترهات سری می زنم و این فیلم رو نشونشون می دم !

-         اگه من زن گرفتم حتما این کار رو بکن !

-         زن می گیری مختار جان . نشاشیده شب درازه . زن می گیری و عموعلی هم توی عروسی ات می زنه و می رقصه !

عموعلی از اهالی روستایی نزدیک کارگاه است . شب ها نگهبان است و روزها کارگر . بدیهی است که نه نگهبانی اش نگهبانی می شود و نه کارگری اش کارگری ! همیشه – و به تحریک مختار – در حال رقصیدن است و خنداندن دیگران . برای کارگاه خنده هم از اوجب واجبات است . خنده های خستگی . خنده های بی دلیل . خنده های بدل از غم . خنده های فراموشی .

 

4-      ابابکر را از سال قبل می شناسم . کارگرمان بود در عسلویه . روانسر که آمدیم اولین کسی که به کارگاه آمد ابابکر بود . روزها دم دست بناها کار می کند . عصر ها می رود کمک پدرش . می رود سراغ مزرعه ی سبزی و سبزی چینی و سبزی فروشی . غروب به غروب ، یک پاکت پر از سبزی که به راحتی دو سه کیلو می شود می آورد برای ناصر و من . به سفارش ناصر البته ! سبزی خوردن هایش را می خوریم و مابقی را ، به روش آقایان و به روش کارگاه – با زدن کمی از ته ساقه و اندکی شستسو !!! – آماده می کنیم و می ریزیم درون قابلمه ی سیاهمان و می گذاریم روی علاءالدین و کمی نمک و فلفل و زردچوبه و گاهی هم اگر از خوراک ظهر یا دیشب چیزی مانده باشد ، گوشت سفید یا قرمز یا هر چیز دیگری که بتوانیم به آن اضافه می کنیم و می شود سوپ ! بعد از ده پانزده روز می بینم که نمی توانم به ناصرخان که 25 سال از من بزرگتر است ، در مورد این سوپ اعتراض کنم ، می روم سراغ ابابکر :

-         اگه یه بار دیگه سبزی بیاری دم خونه ، جفت پاهات رو قلم می کنم !

 

5-      حواشی کار جزء لاینفک کار هستند . حواشی ای که بیشتر اوقات ربطی به کار ندارند ! فقط کار را درگیر خودشان می کنند ! گاهی این حواشی اعصاب آدمی را به چهار میخ می کشند . گاهی خنده دار هستند . گاهی گریه آور .

روزی است از روزهای کار . اتاق هنوز بوی سوپ سبزی دیشب را دارد ! سرم را از زیر پتو بیرون آورده ام و با سرما و خواب و تاریکی اتاق کلنجار می روم . صدای ضربه های آرام دستی بر در ، ناصر را از جایش بلند می کند .

-         این وقت صبح ؟ چه خبر شده ؟

-         نکنه مختار بی خوابی زده به سرش ، کله ی سحری اومده بریم کارگاه ؟

ناصر خنده کنان از اتاق بیرون می رود و قهقهه زنان بر می گردد . به سختی خنده اش را کنترل می کند .

-         ابابکره – خنده - . می خواد مرخصی بگیره – خنده - . گمونم گاوش زاییده – خنده - . ...

-         معلومه چی می گی ناصر جان ؟

-         اصلا این ابابکر – خنده – .  خودت بیا بگو ابابکر – خنده – بیا تو – خنده - ...

ابابکر همراه سوز سرما وارد اتاق می شود . مثل همیشه ، مظلوم و سر به زیر . یک گونی در دستش دارد . مثل برق گرفته ها از جایم می پرم :

-         این دفعه دیگه کله ی سحر سبزی آوردی ؟

ناصر همچنان می خندد .

-         نه آقا مهندس . می خواستم بگم امروز نمی تانم بیام سر کار . دیروز که برمی گشتم یک جوجه عقاب کنار کانال پیدا کردم . پاش شکسته و چرک کرده . می خوام ببینم امروز می تانم براش کاری کنم یا نه ؟

در میان خنده های ناصر و شگفتی من ، ابابکر در گونی را باز می کند و یک جوجه عقاب بی حال با پاهای بسته را بیرون می آورد .

-         به ! من ساده رو باش . خیال کردم امروز می خوای بری خواستگاری و مراسم عقد و عروسی رو هم یه روزه سرهم بندی کنی که این وقت صبح بی خوابی زده به کله ات !

ابابکر جوجه عقاب را می گذارد درون گونی . با صدایی آرام و چهره ای قرمز شده از شرم ، به زمین خیره شده است .

-         کی به ما زن می ده مهندس جان با این وضعمان ؟

 

اپیزود دوم – آدمهای کار ، گذر عمر و روزگار . اوایل پاییز 1392 .

ده سال است که کار آن کانال تمام شده . از کرامات کار ما این که آخرین قسط مطالبات کار را ناصر ، دو سه روز قبل توانسته از شرکت بگیرد ! با لیلا آمده ایم روانسر . مختار را پیدا می کنم و با او می زنیم به دل طبیعت . از روزها و سالهای گذشته حرف می زنیم . از ده سال قبل . بعد از گذشت بیش از بیست و دو درصد از عمر من و بیست و هفت هشت درصد از عمرِ مختار ، دو باره به هم می رسیم . این بار نه برای کار . برای دمی – شاید – گریز از کار .

1-      مختار همان تاکسی را دارد . تاکسی را می دهد برادرش و با ماشین برادرش از روانسر می زنیم بیرون . بساط حبوبات فروش ها اول جاده ی پاوه به راه است . تل های کوچک رنگی کنار خیابان ؛ نخود ، لوبیا قرمز ، لوبیا سفید ، عدس ، بَنِه و ... . می رویم به سمت پاوه . از دوراهی جوانرود می گذریم . از روستای شمشیر و زیبایی هایش می گذریم . قبل از پاوه ، می پیچیم درون جاده ی باینگان و قبل از باینگان ، می رویم به سمت روستای ساتیاری . این بار جاده خاکی نیست . آسفالت شده است . روستا هم زیباتر شده است .  در کوچه های شیبدار روستا گشتی می زنیم . بوی نان تازه را می بلعیم نان ساجی . به قول مردمان شهرهای شرق و جنوب ، نانِ تیری .  پیرزنی خنده رو و بخشنده ، هر آنچه نان را که پخته است به ما می دهد تا یادمان باشد ، هنوز در گوشه هایی دور ، مهربانی و سادگی و پاکی ، نفس می کشد .

2-      مختار از همه ی آدمهای ده سال پیش می گوید . روی موبایلش فیلمی از عمو علی نشانم می دهد که آواز کردی می خواند و می رقصد و می خنداند . هنوز همان است که بود . فقط رنگ موهایش سفید شده است . البته خانه اش هم از روستا به شهر آمده . خنده هایش و رقصش اما ، گذر زمان را به سخره گرفته اند . بی گمان سادگی اش نیز .

3-      مختار از ابابکر می گوید :

-         اون هم مثل .... ولش کن . بگو چی شد یاد روانسر افتادی ؟ چی شد از این طرفا آمدی ؟ می دانی وقتی زنگ زدی چقدر خوشحال شدم ؟

-         اومدم اون فیلم کذایی رو نشون خانمت بدم . چند تا دختر داری ؟

صدای خنده های مختار ، صدای حسن زیرک را که دارد روی فلش مموری متصل به پخش صوت می خواند ، محو می کند .

-         مهندس جان چند ماه بعد از اینکه شما رفتید ، زن گرفتم . الان هم دو تا پسر دارم . هشت ساله و یازده ماهه . خدا را شکر شر داماد به سرم نمیاد هیچوقت !

-         خوب بگذریم . از ابابکر می گفتی .

-         چی بگم مهندس ؟ اون هم شانسی نداشت به روزگار . زن داشت و بچه . حالا جدا شدن از هم . کمک کار باباشه . سبزی کاری دارن . همین نزدیکی ها .

نشسته ایم در یک سفره خانه ی سنتی . لیلا دارد از کوه و آب و درخت عکس می گیرد . مختار قلیان دود می کند . من و کارگر رستوران دومینو بازی می کنیم و کُرکُری می خوانیم ! از باینگان برگشته ایم . همان مسیری را رفته ایم و برگشته ایم که ده سال پیش .

4-      ده سال پیش ، در یک جمعه ی گریز از کار ، قرار گذاشته بودیم که جمعه ی دیگر سراغ خالو حسین و دست کنده هایش در کوه برویم . حالا و بعد از ده سال و در یک روز شنبه ، جمعه ای که قرارش را گذاشته بودیم فرا می رسد ! در برگشت از باینگان می رویم سراغ خالو حسین فرزند خوانده ی فرهاد کوهکن ! از دستکندهای او بازدید می کنیم و از باغ روستای اطرافش . با او حرف می زنیم . صدالبته من بیش از یکی دو جمله ی او را  نمی فهمم و مختار برایم ترجمه می کند . از زحماتی که کشیده می گوید و از اینکه می خواهد آخرین اتاق را دو طبقه کند ! اتاق هایی در دل کوه . میمندی در قرن بیست و یک .

5-      غروب می رویم سراغ ابابکر . نزدیکی های روانسر ، بعد از جاده ی کلاه کبود . وسوسه قلقلکم می دهد که سری بزنم به کلاه کبود . به روستا . به کانالی که بخشی از آن را ما ساختیم . به جوان های آن روز که کارگر بودند و بنا نشده بودند . چند نفرشان هنوز در روستا مانده اند ؟ چند نفرشان هنوز کار می کنند ؟ چند نفرشان بنا شده اند ؟ چند نفرشان ازدواج کرده اند ؟ هر کدامشان چند تا بچه دارند ؟ و ... اما نه من جدی می گیرم این وسوسه را و نه مختار که پشت رل نشسته ، به آن سمت می رود ! مستقیم می رویم . می رویم سراغ ابابکر .

-         هااااااا.... هان !... اینم آلاچیق ابابکر .

از ماشین پیاده می شویم . دارم با موبایل با سرپرست کارگاهی در بندر عباس حرف می زنم . مردی به سمت ما می آید . خنده رو و تپل ! من با موبایل حرف می زنم و مرد جوان با من روبوسی می کند . هول هولکی خداحافظی می کنم و ابابکر را در بغل می گیرم . دوباره روبوسی می کنیم . دست به پشت شانه های هم می زنیم . دو سه قدم عقب می آیم و خوب او را نگاه می کنم . چهره همان چهره است . مظلوم . خنده رو . رنج کشیده . و پشت خنده هایش غمی نهفته است که نمی خواهم به آن فکر کنم .

-         ابابکر بالاخره با جوجه عقاب چکار کردی ؟

-         دو ماه داشتمش . براش خیلی خوب بود . مرغ براش می خریدم . گنجشک می گرفتم به اش می دادم . آخرش بابام گفت باید ببریش کوه رهاش کنی . خسته مان کرده بود از بس که گوشت می خورد ! اما پاش هم دیگه خوب شده بود . بردمش بالای کوه و ولش کردم . چرخی زد و رفت توی آسمون . من به اون نگاه می کردم و اون به من . نیم ساعتی همینطور ماندیم . بعد من اومدم پایین و اون رفت بالا . دیگه خبری ازش ندارم . شما خوبی ؟ خوش هاتی مهندس جان . این طرفا کجا بودی ؟

با پدر ابابکر سلام و تعارفی می کنیم و با ابابکر و مختار می رویم گشتی در زمین های سبزی کاری شده می زنیم . لیلا از ما عکسی به یادگار می گیرد . بوی سبزی تازه شادم می کند . شاداب می شوم . در بین کرتهای سبزی قدم می زنم . گشنیز . تربچه . تره . پیاز . نعنا .  شاهی . گوجه ی کردی . فلفل قرمز . کدو . بادنجان و ... بادنجان ها و فلفل ها را سرمای چند روز قبل از بین برده است . اما خنده های ابابکر و صورت رنج کشیده اش همان است که ده سال پیش بود . نیم ساعتی حرف می زنیم و نشخوار گذشته می کنیم . موقع رفتن ، ابابکر با یک کیسه ی بزرگ سبزی غافلگیرمان می کند و با چند کدوی تزیینی عجیب و غریب که اولین بار است می بینم !

-         ابابکر باز هم کیسه ی سبزی ؟ یادت رفته چی به ات گفتم ؟ تازه ناصرخان هم که نیست ! وِیی ی ی ی ... وِی ! علاءالدین از کجا بیارم برای پختن سوپ سبزی کذایی ؟

 ابابکر می خندد و دست می دهیم و خداحافظی می کنیم . به امید دیداری که شاید چند سال بعد باشد ، شاید هم .... . به نباشدش نمی خواهم فکر کنم . می خواهم به فردا فکر کنم . به گریزی دیگر به طبیعت و راههای رفته در ده سال پیش . شاید فردا تا نودشه برویم .

6-      روزی دیگر شب شده . باز با مختار زده ایم به راه : پاوه . شهر هزار ماسوله . رودخانه ی سیروان و آب زلالش . کارگاه سدسازی و کامیون هایی که جاده را قرق کرده اند . تونل های نیمه کاره و راه جدید روستای هجیج . بقعه ی عبیدالله فرزند موسی کاظم . چله خانه ی با قدمت هزار و صد و چند ساله ی روستا . روستایی که همه منتظرند تا بعد از ساختن سد داریان بخش قابل توجهی از آن  - از جمله خانقاهش -  به زیر آب رود .  کانی بل – چشمه ی بل – که روزگاری آبشار بل بود و چندی دیگر در دریاچه ی سد ، هیچ نخواهد بود . نودشه و زیبایی های غیر قابل وصفش . باغهای پلکانی اش . تکه های بهشت موعود . و کبابی که مزه اش تا مدتها از یاد نخواهد رفت ! و دوباره پاوه و جاده ی روانسر و غار قوری قلعه و بساط حبوبات فروشهای اول روانسر و خانه . خانه ی مختار .

و ... و ... حالا برگشته ایم و مهمان مختاریم . بچه ی کوچک مختار ظرف شکلات را خالی کرده و همه جای اتاق شده پر از شکلات . خانمش به کردی با لیلا حرف می زند . مختار از مابقی آدمهای کارگاه می گوید :

-         محمد حسن تا همین اواخر سنگ می تراشید . اوستا مراد وضعش خیلی خوب شد . سر و وضعی به هم زد . اما قدرشا ندانست . اوضاعش به هم ریخت . عموعلی نگهبان یه شرکته . هنوز هم می رقصه . هنوز هم امیدواره شما و ناصرخان برگردید اینجا و یه کارگاه بزنید اون هم با شما کار کنه . آمده شهر . اون یکی سنگتراشتان . خدا بیامرزدش . مُرد . و ...

شامی که در خانه ی مختار می خوریم ، رنگ مهربانی را به یادم می آورد . رنگ بی آلایشی را . رنگ دوستی را . بی رنگی را به یادم می آورد . بی رنگی را که دیرگاهی بود که با تمام وجود حس نکرده بودم .

گاهی روزگار بعد از روزهای کار ، خاطراتی شنیدنی تر دارد تا خود کار .

------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1 – نوشتن این روایت کار ساده ای نبود . چرایش بماند . بی گمان خیلی ها چنین تجربه ای داشته اند و مثل من نمی دانند بگویندش تلخ یا شیرین !

پ ن 2 – مختار  همان مختار است و ابابکر نیز . این پست هم تقدیم به این دو که مفهوم انسانیت را و بی آلایشی را با هیچ چیز نیامیخته اند . نه با قومیت ، نه با مذهب ، نه با دارایی و ... .- مختار و ابابکری که شاید هرگز این نوشته هارا نخوانند ، - چرا که سر و کارشان با این دنیای مجازی نیست . -  اما مابقی اسم ها اسم واقعی شان نیست . به پاس آن انسان های حقیقی که ندیدمشان و شاید نخواهند اسمشان اینجا آورده شود .

پ ن 3 – ناصر نیز همان ناصر عزیز است . پیرمرد دوست داشتنی و خستگی ناپذیر . روزگارش دراز باد . و سرانجام اینکه : طولانی بودن این روایت را بر ما ببخشید !

روز اختصاصی

روز اختصاصی

امروز را می خواهم برای خودم بگذارم .

می خواهم به خودم برسم

صبح زود بیدار شوم

دوشی بگیرم

و با لباس کمی به تن ،

روی مبل قدیمی لم دهم

و برای دل خودم سوت بزنم !

امروز می خواهم برای خودم باشم .

شعری بخوانم

چیزی بنویسم

با دوستی

-         هر که به ذهنم برسد –

حرف بزنم

و کمی نشخوار گذشته ها کنم !

....

فقط تا دیرم نشده

-         سریع تر –

باید برای رفتن سرکار حاضر شوم

و برای نهار برنجی بپزم 

از کار که برگردم ،

وقتم را برای خودم خواهم گذاشت .

...

قبلش کارهای فردایم را مرور می کنم

با پسرکم نهار می خورم

کمی بازی ،

کمی درس ،

کمی خانه را جمع و جور می کنیم

تا بتوانم پس از آن

دیگر وقتم را برای خودم بگذارم

می خواهم کتاب شعری را که خریده ام

ورق بزنم

فقط عصر باید با کارگاه ها ،

 نیم ساعتی تلفنی کلنجار بروم

و گزارشی باید تهیه کنم

و چیزی برای شام بگذارم

بعد از آن حتما دوشی خواهم گرفت

و روی مبل قدیمی لم خواهم داد ،

و یک آواز دشتی ، گوش خواهم کرد !

...

اما دل پسرکم را نمی شکنم

 پای تلویزیون می نشینم

خودم را و جعبه ی بی جادو را تحمل می کنم .

دیر وقت که شد ،

همه که به خواب رفتند ،

آنگاه که سگ ها به کوچه ها می زنند

در غوغای صدای سگ ها و کورسوی نور

وقتم را برای خودم می گذارم

بالشم را می آورم

مثل جنازه ای ،

روی زمین ولو می شوم

با صدای خرخر خودم از خواب بیدارم می شوم ،

جایی یادداشت می کنم :

« یادم باشد که فردا ،

وقتم را برای خودم بگذارم . »

----------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1 –پرسش :  چه ربطی داشت به روایت های کار و کارگاه ؟

             پاسخ : واگویه ای بود از روزهای کار در حوالی شهر و کارگاه . واگویه ای از سال 1385 .

پ ن 2 – برای نادر گرامی : حضرت نادر ، فکر کردن به این که همه ی سه شنبه ها خودم باید در و دیوار چارو را آب و جارو کنم ، حس خوشایندی ندارد . شاید به جای من ، تو چند تا عکس قدیمی بگذاری اینجا ، نه ؟!

پ . ن ۱۷/۰۷/۹۲ : وبلاگ سومین فصل مبهم با مهمان نوشتی از مریم نگار به روز شد .

آدمیزاد

دو سال از ساخت جادۀ روستای اروست میگذره.

دیگه اینجا مثل قبل شلوغ و پر سر و صدا نیست و دوباره منطقه حال و هوای روستایی پیدا کرده.

ولی شاید کمتر کسی در موقع عبور از جاده متوجه بشه، که این پروژه هنوز کامل نیست و یک چیزی کم داره؛ یک پل بزرگ در دوراهی روستای "مالخواست".

اینکه چرا این پل همون دو سال قبل ساخته نشد، سئوالیه که کسی جواب درستی برای اون نداره. ولی فعلا که ساخت اون تبدیل شده به یک دردسر، چون دیگه ماشین آلات زیادی در اختیار نداریم و باید با حداقل وسایل این بنا ساخته بشه.

برای ساخت پل نیاز به سنگ داریم. معمار بهتری و "رحمت"، راننده بلدوزی که بچۀ روستای اروست و آشنا به منطقه ست، مکانی رو برای برداشت سنگ پیدا کردن، که از کارگاه زیاد دور نیست. و چون تو حریم رودخونه ست، مشکل معارض هم نمیتونه داشته باشه. بجز یک آغل مخروبه قدیمی که همینطور رها شده.

رحمت، قبل از ما بلدوزر رو برده و من و معمار الان رسیدیم به محل. بلدوزر خاموشه و رحمت روی رکاب دستگاه نشسته و میوه میخوره:

ــ هنوز که تو نشستی که... بلند شو، برو زودتر بزن... ظهر شد...

بدون اینکه سرش رو بلند کنه، با خونسردی دونه های انگور رو از خوشه جدا میکنه و میذاره تو دهنش:

ــ نمیشه کار کرد مهندس جان... چون واسۀ اینجا صاحاب پیدا شده... اونهم چه صاحابی!

تازه چشمم میفته به یه موتورسیکلت که کنار دیوار آغل تو سایه پارک شده. چند ورق صاف شدۀ قوطیِ روغن نباتی هم کنار موتور روی زمین ریخته.

از داخل ساختمون صدای صحبت دو نفر بگوش میرسه. سپس سایۀ یک هیکل چاق تو آستانۀ در پیدا میشه. درحالیکه سرش رو خم کرده تا به بالای درگاه نخوره، میاد بیرون. و پشت سرش هم یکی از پیرمردهای روستای اروست از آغل خارج میشه.

ــ سلام بر مهندس تشرعی جان عزیزم... احوال شریف... خوبی آقا... یاالله...

با تعجب احوالپرسی میکنم.

رو میکنه به پیرمرد:

ــ سید جان، تو دیگه بسم الله بگو و دست به کار شو... فقط، فعلا سقف رو ورق بزن، تا ایشالله سر فرصت یه فکر اساسی واسه اینجا بکنیم...

"عالیشاه"، یکی از اعضاء شورای اسلامی روستای اروست بحساب میاد. البته هنوز برای تعیین اعضاءِ شورا انتخاباتی برگزار نمیشه و افراد معتمد روستا، با توافق اهالی برای این سمت برگزیده میشن. عالیشاه هم، بواسطۀ اینکه تو ساری کارمند یکی از ادارات دولتیه و از نامه نگاری های اداری تا حدی سر در میاره، عضو ثابت شوراست.

میشه گفت که عالیشاه از اون دسته آدمهاست، که سخت میشه فهمید که چه وقت داره راست میگه و چه وقت دروغ. هر چند تجربۀ دو سال کار تو این منطقه بمن یاد داده، که همۀ حرفهای عالیشاه رو باید بحساب دروغ گذاشت، مگر اینکه خلافش ثابت بشه.

همیشه کت و شلوار بتن داره و از نوع حرف زدن و ته لبخندی که پیوسته به صورتش هست، کاملا مشخصه که تو رویاهاش، خودش رو در مقام یک مدیرکل میبینه. و از همین الان داره برای این رویا تمرین میکنه:

ــ آقا فکر کنم راحت، یه دو سالی میشه که ما شمارو زیارت نکردیم ها... ولی باور کن مهندس، به همین متبرکه قسم، همیشه ذکر خیرت بوده...

ــ ممنون... گفتی متبرکه!؟... متبرکه دیگه چیه؟...

چند قدم دور میشه و با دست میزنه رو دیوار آغل:

ــ متبرکه یعنی این مهندس جان... امامزاده "پیر باقر"... از نواده های اهل بیت علیه السلام... حالا دادم تو ساری یه تابلو خوب واسش بنویسن... تا ایشاالله چند روز دیگه بیاریم نصبش کنیم.

با تعجب به معمار بهتری و رحمت نگاه میکنم. رحمت هنوز با نگاهی پر از خنده مشغول انگور خوردنه. دارم فکر میکنم که آخه کجای این خرابه به امامزاده شباهت داره:

ــ گرفتی مارو!؟... امامزاده... اونهم اینجا!؟... رحمت، چی میگه عالیشاه!؟...

رحمت نگاه معنی داری به هم محلیش میندازه:

ــ والله مهندس، تا اونجایی که من سنم قد میده، اینجا همیشه آغل بوده. آغلِ گوسفندهای مش قدرت بابای همین عالیشاه...

بنظر میاد که عالیشاه دیگه داره قطعا دروغ میگه:

ــ عالیشاه جان هرکس که این حرفهارو بهت زده، خواسته باهات شوخی کنه... اینجا جزو حریم رودخونه ست، حتی همین آغل رو هم هر کی ساخته غیر قانونی بوده... اون بابارو بگو بیاد بیرون، این موتور رو هم بردار، بلدوزر میخواد کار کنه...

کتش رو در میاره و با دقت میذاره رو موتور و میاد بسمت من. با همون خندۀ مسخرۀ همیشگیش صورتم رو میبوسه:

ــ مهندس جان، بابا شما که اینقدر کم حوصله نبودی که... باور کن همه وقتی صحبت شما میشه ها، میگن مهندس تشرعی از صبوری و آقایی واقعا الگوی بقیه ست... شما اجازه بده من سرگذشت این امامزاده رو واست بگم، اگر باورت نشد، اصلا بلدوزر بنداز همه رو خراب کن...

گویا چاره ای نیست جز اینکه بذاریم عالیشاه حکایتش رو تعریف بکنه. با شور و حرارت دستهاش رو تو هوا تکون میده و مارو با خودش میبره به گذشته ای نه چندان دور؛

از زمانی میگه که پدرش تو این آغل گوسفند نگه میداشته. و از برکت فوق العاده ای حرف میزنه، که میفته تو کسب و کارِ مش قدرت. تا جایی که از کنار این گوسفندهای با برکت، پولی پس انداز میکنه و میره مکه.

تا اینکه یک سال قبل، اینطوریکه این آدم ادعا میکنه، یه سیّدی میاد تو خواب پدرش؛ که بعله، همۀ اون چیزی که نصیبت شده از صدقه سر قبر من بوده. و زمان، زمانِ جبرانه. و اونهم ممکن نیست بجز از طریق ساخت یک امامزاده. تا همه بتونن از وجود این آدمِ به تعبیر عالیشاه؛ صاحب کرامت، فیض ببرن.

من به زنجیر بلدوزر تکیه دادم و بیشتر از اینکه حواسم به این حرفها باشه، دارم فکر میکنم، که یعنی میشه برای یک بار، برم تو یک پروژه ای کار کنم، که تا شعاع صد کیلومتری اون خبری از آدمیزاد نباشه؟

ــ آخه عالیشاه، یه کم خودت فکر کن... آدم میّت رو میبره کنار رودخونه چال میکنه؟... این خوابی که پدرت دیده حتما مال یه جای دیگه ست... الان این رودخونه آب نداره... زمستون خودت ندیدی چه سیلی اینجا راه میفته؟

ــ بعله، مهندس جان... الان اینجا رودخونه شده... ولی قدیم که این شکلی نبوده که... شاید جنگل بوده. مثلا همونجایی که شما دارید پل میسازید، بالای تپه ها رو ندیدید!؟... لای سنگها پر از گوش ماهیه ( این رو راست میگه )... این یعنی چی... یعنی اینکه قدیم، جای همون تپه دریا بوده...

ــ این دوتا قضیه چه ربطی بهمدیگه داره؟... این که اینجا دریا بوده مال حداقل یه میلیون سال قبله... تو فکر میکنی که این امامزاده ها از کی علم شدن؟... فوق فوقش، حداکثر هزار سال پیش...

رحمت میپره وسط حرف:

ــ بابا خود پیغمبرش هم مال هزار و چهارصد سال قبله... جنگل و دریا ش دیگه کجا بود...

معمار بهتری که تا الان تو سکوت به حرفهای ما گوش میداد. با طمانینه و در حالیکه دستهاش رو از پشت بهم گره زده، میره داخل ساختمون. من و عالیشاه هم بهمراهش راه میفتیم. سقف و دیوار آغل انقدر سوراخ داره که میشه کف بنا رو بوضوح دید. معمار با یک تکه چوب روی زمین شیار میندازه:

ــ اینجا همش خاکه... امامزاده یا قبری گمون نکنم باشه... قدیم روی قبر امامزاده هارو ساروج میکردن، که شب کسی نیاد جنازه رو بدزده...

عالیشاه با ناراحتی شیارهارو صاف میکنه:

ــ سیل افتاده توش، ساروج هارو شسته... تازه شم... ساروج که هیچی، بتونش هم بعدِ هزار سال خاک میشه...

از ساختمون میام بیرون:

ــ اینجوری نمیشه عالیشاه... ما اجازه داریم که تو تمام طول رودخونه مصالح برداشت کنیم، اینجا هم تو حریم رودخونه ست... به حرف نیست که، هرکس بیاد همینطوری بگه؛ خواب دیدم که اینجا امامزاده ست...

ــ حرف کدومه مهندس... من از اوقاف کاغذ دارم. تازه اینجا شجره نامه هم داره.

میره سمت موتور و از جیب بغل کتش یه کیسۀ پلاستیکی رو در میاره، که چندین لا تا خورده. با حوصله شروع میکنه به باز کردن اون:

ــ  من بیخود که حرف نمیزنم مهندس جان... الان بالای یکساله که پیگیر این کارم... بفرما... این نامه اوقاف خدمت شما... این هم کاغذ شجره نامه ست...

نامه اوقاف رو بمن میده، و خودش هم با تر کردن انگشتش شروع میکنه به بازکردن ورقۀ شجرنامه:

ــ به خدمت آقای خودم عارضم که... بعله... میگه که...

ــ "بسم الله الرحمن الرحیم

شجره نامۀ امام زاده پیر باقر علیه السلام

طی تحقیقات فراوان انجام شده به توسط این حقیر، قنبر عالیشاه، عضو شورای اسلامی روستای اروست، از طریق مراجعه به مراجع مذهبی منطقۀ چهار دانگۀ استان مازندران، و طبق مستندات موجود در کتاب فرهنگ آبادیهای ایران و فرهنگ جغرافیایی ایران، متعلق به دائره جغرافیایی ستاد ارتش، ظاهر گردید"... مهندس جان ظاهر گردید یعنی اینکه...

ــ آره متوجه ام... ادامه بده شما...

ــ "ظاهر گردید، که مدفن شریف امامزاده پیر باقر از نوادگان امام محمد باقر علیه السلام، در مسیر جادۀ تلمادرۀ به اروست نرسیده به دوراهی مالخواست واقع شده. در مکانی که در گذشته هم مورد احترام مردم محلی بوده و لازم التعظیم است.

مکان فوق الذکر، در تاریخ فلان در فهرست بقاء متبرکه سازمان اوقاف و امور خیریه استان مازندران در آمده و"... مهندس جان این همون نامه ست که الان دادم خدمتت...

ــ "و... ... نسب شریفشان با هجده واسطه به امام محمد باقر منتهی میشود، که به قرار زیر است..."

میام وسط حرفش :

ــ عالیشاه جان، ایشالله که تصمیم نداری که همۀ هیجده تا واسطه رو واسمون بخونی!

با چسبوندن نوک انگشتهاش بهم میفهمونه که دیگه چیزیش نمونده:

ــ "... ... محمد بن ابراهیم بن محمد باقر علیه السلام... خداوند به همۀ خادمان و غلامنان اهل بیت، اجر اخروی عنایت فرماید"... بفرما... اسمش هم با جد معصومش یکیه... دیگه دلیل از این بهتر!

کاغذ رو بهش برمیگردونم و با ناراحتی یه سیگار روشن میکنم:

ــ بعد شما میون این تحقیق فراوان! نفهمیدی، این بابا چه جوری شد که گذرش افتاد به اروست؟

همونطور که مدارکش رو میذاره تو پلاستیک:

ــ تا اونجا که بنده تحقیق کردم، اون حضرت برای در امان موندن از زخم دشمنان اسلام از شهر و دیار خویش هجرت میکنند و به سرزمین اروست پناه میاورند. مردم اروست هم از اون حضرت بگرمی استقبال میکنند. ولی جاسوسان محل اقامت اون حضرت را به دشمنان اسلام اطلاع میدهند، و اون حضرت در همین منطقه شهید میشوند و مردم اروست هم شبانه و مخفیانه پیکر مطهر اون حضرت رو در این مکان دفن میکنند...

گوساله، حالا چه کتابی هم واسۀ من حرف میزنه:

ــ یعنی اون حضرت جای دیگه ای رو بلد نبود دیگه... این بود که کشتی سوار شد و صاف اومد اروست... نه!؟

فقط سرش رو تکون میده، یعنی همینه که هست.

ــ اصلا میگیریم که همۀ این حرفها درست... تو میخواهی اینجا درست چسبیده به رودخونه امامزاده بسازی!؟... خب، آخه عقل هم چیز خوبیه... اولین سیلی که بیاد، همۀ گنبد و گلدسته رو با خودش برمیداره میبره... سیل که دیگه آغل و امامزاده حالیش نمیشه که...

مدام با همون لبخند مسخره ش سرش رو تکون میده و حرفهام رو تایید میکنه. کاملا مشخصه که جواب رو تو ذهنش آماده داره:

ــ دقیقا... واسۀ همین هم الان یه موقتی سقف رو ورق میزنم، تا ایشالله به کمک خیرین منطقه، کلّ متبرکه رو منتقل کنیم عقبتر که پناهِ سیل باشه...

رحمت خودش رو از بالای زنجیر بلدوزر میندازه پایین:

ــ اونوقت این بابایی که میگی این زیر خوابیده... عقلش نمیرسید که لااقل واسۀ یه دفعه، بیاد تو خواب مش قدرت...

ــ حاج قدرت...

ــ حالا همون... بیاد تو خوابش ازش بپرسه، که اینهمه گوسفند واسۀ چی دارن رو سرش پشکل میریزن...

صورت عالیشاه از عصبانیت مثل لبو قرمز شده. قطعا اون از رحمت بعنوان یک هم محلی، بیشتر انتظار همراهی داره تا گوشه و کنایه. ولی سکوت میکنه و برمیگرده میره داخل ساختمون:

ــ سید جان... این ورقهارو قشنگ لب به لب بکوب که یه وقت بارون نیفته تو ساختمون... ای به قربان جدّت، بجنب...

گویا باید از اینجا، برای برداشت سنگ چشم پوشی کنیم. سیگارم رو خاموش میکنم:

ــ رحمت، از اون انگورها چیزی مونده؟

دو تا خوشه انگور از تو پلاستیک درمیاره و میگیره جلوی من و معمار:

ــ اینا تمیز شسته ست... مهندس، گمون نکنم که حریف این بابا بشی... این عالیشاه یه جونوریه که دومی نداره...

بسمت آغل نگاه میکنه تا که یه وقت کسی ناغافل نیاد بیرون:

ــ این چند سال قبل درویش شده بود... به خدا... مجلس میگرفت و دیگ جوش بار میذاشت و از این مسخره بازیها... هیچی... بعدِ یه مدت دید ازش پولی درنمیاد، ول کرد... الان هم این بازیه جدیدشه...

ــ ولی این دفعه معلومه که به خوب جایی زده... حالا، الان این حرفهارو ول کن... ببین این دور و اطراف جایی به ذهنت میرسه که بشه سنگ برداشت کرد...

برای چند دقیقه تو سکوت میوه میخوریم. و به پیرمردی نگاه میکنیم که ورقهای حلبی روغن نباتی رو، به چوبهای کهنۀ سقف میخ میکنه.

معمار بهتری که انگور خوردنش تموم شده، دستمالش رو از جیبش درمیاره و انگشتهاش رو تمیز میکنه:

ــ آقای مهندس... من اگه یه حرفی پیشنهاد بکنم، از من گوش میکنی؟...

ــ چرا که نه معمار جان... چه پیشنهادی؟

ــ این جاده هست که میره طرف اون چشمه آهکیه... چیه اسمش؟

ــ " سورت".[ باداب سورت؛ یکی از زیباترین چشمه های آب شور جهان]

ــ ای به قربانت... نرسیده به اونجایی که  جاده دو راه میشه، سنگ هست که باور کن از درجۀ یک هم بالاتره... دور و برش هم از آغل و امامزاده هیچی خبری نیست...

با تعجب به معمار و رحمت نگاه میکنم. از قیافۀ رحمت کاملا مشخصه که اونهم خبر داشته.

ــ معمار!... شما ها سنگ خوب سراغ داشتید، اونوقت الان دارید بمن میگید!؟

با  همون خوشرویی همیشگیش ادامه میده:

ــ آخه آقای مهندس، سنگش خیلی سفت بود... گفتم اول بیاییم اینجا که سنگش تیشه خورش بهتره... ولی خب نشد دیگه...

بلدوزر داره بسمت جایی که معمار آدرس داد، حرکت میکنه.

من و معمار برای آخرین بار به آغل مخروبه و حلبی های روغن نباتی که روی سقفش میخ شدن نگاهی میندازیم و سوار ماشین میشیم.

بعدها شنیدم که برای اون امامزاده یک شجره نامه دیگه هم پیدا شده. دقیق نمیدونم، ولی آخرین باری که از بچه های اون منطقه سئوال کردم، گفتن که یه امامزاده ای، اونجا برپا شده. ولی اینکه با چه اسمی و با کدوم شجره نامه اطلاعی ندارم.

 

ـــدز بخش نظرات به موضوعی اشاره شد

ستاره ی آسمون نقش زمینه ...

ستاره ی آسمون نقش زمینه ...

لوازم نقشه برداری را از پشت لندرور برمی داریم و می بریم داخل اتاقی که نصرت الله به ما داده است . بعد برمی گردیم و مابقی وسایل را نیز می بریم . گاز پیک نیک را ، فلاکس چایی را و اندک خرت و پرت های دیگر را که در هر سفر کاری به همراه داریم .

 علی می رود کنار شیر آبی که چند قدم آن طرف تر از اتاق های گلی است . جوراب هایش را در می آورد و می شوید  . هم جوراب هایش را و هم پاهایش را .  بعدهم مثل همیشه ، دست ها و صورتش را . بعد نوبت من می رسد که از نگاه کردن به خشک زارهای اطراف خانه و روستا چشم بردارم و بروم به اعمال غروب بپردازم : شستن جوراب و پا و دست و صورت و ...  اتفاقاتی که هر روز بعد از کار تکرار می شوند . حالا ممکن است غروبی در جایی باشیم که اطرافمان کشت زار باشد و یا ممکن است مثل اینجا اطرافمان خشک زار باشد . مثل روستای بارنجگان در بخش زیرکوه قاین .

علی رییس من است و من برای او کار می کنم . من کارآموز شرکت نقشه برداری آنها هستم و همزمان برای آن شرکت نیز کار می کنم . او نقشه بردار است و من کمک نقشه بردار . حالی دارد بی خیال درس و دانشگاه بشوی و بیایی نقشه برداری در دل کویر و کوه و طبیعت ! تمرین بسیار خوبی است برای آن که سال های بعد بتوانی بی خیال همه چیز بشوی جز کار . کاری که گاهی حتا در دل طبیعت ، تو را از دیدن نزدیکترین زیبایی های طبیعت نیز به دور نگه دارد . کاری که تو را در خودش گم کند ؛ انگونه که شاید هرگز نتوانی خودت را بازبیابی .

علی زیر اندازش را جلوی اتاق پهن می کند و مشغول نماز می شود . من کتری را پر از آب می کنم و گاز پیک نیک را می آورم و می گذارم چند قدم آن طرف تر از زیر انداز ، در پناه دیوار کاهگلی و مشغول تیار کردن چایی می شوم . چند دقیقه بعد ، من مشغول خوردن چایی می شوم و خیره می شوم به آسمانی که ستاره هایش بی شمارند . علی ، چایی اش را می گذارد تا سرد شود و مشغول پخت و پز می شود . مثل هر شب بعد از کار . کمی کته ی برنج و یک کنسرو خاویار بادنجان یا لوبیا یا تن ماهی ! ظهر لوبیا خورده ایم پس حالا نوبت خاویار بادنجان است !

شام که آماده می شود ، در وزش باد و هجوم آرام آرام رمل و گرد و خاک ، بساطمان را جمع می کنیم و می بریم داخل اتاق . یکی از سه اتاق خشت و گلی خانه ی نصرت الله که برای چند روز در اختیار ما گذاشته است . همین شب اول هم خودش رفته به مهمانی و ما مانده ایم و شبی سیاه و کویری پر ابهت و خانه ای بی حصار با سه اتاق با سقف های گنبدی .

سفره را پهن می کنیم و مشغول می شویم . علی لقمه ی اول را که در دهانش می گذارد ، ناگهان خیره می شود به دیوار پشت سر من . به مفهوم مطلق خشکش می زند ! من ، آماده ی برداشتن لقمه ، با شنیدن صدای خزش جانوری بر دیوار ، برمی گردم و به دیوار نگاه می کنم و به امتداد صدا .  رتیلی زشت و بدترکیب ، با اندازه ای که برایمان غیر قابل باور است ، از گوشه ی دیوار ، سریع می خزد و بالا می رود و می رود به سقف می چسبد . می چسبد کنار رتیل دیگری که آنجا بوده و ما ندیده بوده ایم ! حتما آماده ی حمله می شود .

هول هولکی بساط شام را جمع می کنیم و می بریم بیرون . با ترس و لرز به داخل اتاق برمی گردیم . از بین وسایل نقشه برداری ، میله های ژالون را برمی داریم و هر کداممان جداگانه به شکار می پردازیم ! شکار رتیل در شب سیاه ! علی زودتر شکارش را می زند . هر چه باشد او ارشدتر است ! در حین شکار یاد اندک جملاتی می افتم که نصرت الله گفته بود :

-               اینجا عقرب زیاد داره . حواستون جمع باشه . ولی از رتیل بشتر بترسید ! لامصب ها نیششان شتر را از پا می ندازه !

خنده ام می گیرد ! به این می گویند شام با چاشنی ترس !

  عقل هایمان را وترس هایمان را روی هم می ریزیم . تصمیم می گیریم بساطمان را جمع کنیم و ببریم روی پشت بام . غروب ، در گردش چشم هایمان در اطراف خانه ، نردبانی را دیده بودیم . می آوریم و می گذاریم پای دیوار و همه چیز را بالا می بریم . می بریم روی پشت بام و می گذاریم بین گنبدهای گلی . به قول مردم برخی جاها : گمبه های گلی . با هزار بدبختی بین گمبه ها جایی برای نشستن جور می کنیم و شام را می خوریم و بعد به فکر خواب می افتیم . خوابیدن میان آن گمبه ها هنر می خواهد . باید آنقدر به بدنت پیچ و تاب بدهی تا بتوانی برای خودت جایی پیدا کنی و دراز بکشی ! چند دقیقه بعد ، خستگی ، علی را به خواب می برد .

من ، در کلنجار با زیر انداز و پتو و گمبه های سقف ، برای خودم جایی پیدا می کنم و مشغول نوشتن یادداشت هایم می شوم . از آهنگی می نویسم که امروز بی هیچ دلیلی هنگام کار زمزمه می کردم :

-               شبی که آواز نی تو شنیدم ....

بعد ، از نصرت الله می نویسم که یکی از سه اتاقش را به ما داده است . از فضای روستا می نویسم . از پیرمردی که بر سر حوضچه های خشک و خالی از آب نشسته بود و می گفت :

-               خدایا به داده ات شکر ، به نداده ات هم شکر !

و ... سرانجام ، با هنرمندی تمام ، بین گمبه های گلی ، جایی نسبتا راحت پیدا می کنم و دراز می کشم . چشم هایم خیره می شوند به آسمان . به کهکشان . به آسمانی با بی نهایت ستاره . به یاد روزهای کودکی و خواب در حیاط خانه ، دنبال ستاره ی خودم می گردم . در دودو زدن چشم هایم به دنبال ستاره ام ، ناگهان شهابی از گوشه ای از آسمان می آید و در گوشه ای دیگر خاموش می شود . با خودم می گویم :

-               حتما ستاره ی من همین بوده ! خوب شد برای آخرین بار دیدمش !

اما هنوز خنده ام بر این فکر تمام نشده ، که شهابی دیگر می آید و می رود . و چند لحظه بعد شهابی دیگر . می خواهم علی را بیدار کنم . می خواهم او هم این هجوم شهاب ها را ببیند . ساعت از نیمه شب گذشته و فردا شده است ! علی را که نباید بیدار کنم ، هیچ ، خودم هم باید زودتر بخوابم . شروع می کنم به شمردن شهاب هایی که در شگفتی من یکی یکی در هجوم به زمین ناکام می مانند و در همان آسمانی که زاده شده اند ، خاموش می شوند . در آسمان ستاره ها . در آسمانی که برای نسل اندر نسل آدم ، تجلی خیالات و آرزوها و رویاهایش بوده است .

کم کم با این فکرها به خواب می روم . دو سه ساعت بعد در صدای موتورهای ایژ از خواب بیدار می شوم . موتورهایی که یکی یکی با سرنشینی که صورتش پیچیده در چفیه است ، از روستا به سمت شرق خارج می شوند . چند دقیقه ای بیدارم و باز می خوابم . و صبح با گرمی اولین پرتوهای نور خورشید ، بیدار می شوم :

-               خوبه لااقل خورشید سرجاش باقی مونده !

-               اول صبحی زده ات به کله ات ؟ این چرندیات چیه می بافی ؟

-               دیشب که تو خواب بودی ، هرچی ستاره توی آسمون بود ، نقش زمین شد !

علی با نگاهی که انگار به دیوانه ای می اندازد ، از نردبان پایین می رود و روزی دیگر از اولین روزهای کار در بیابان ، در نزدیکی پایان روزهای دانشجویی شروع می شود .

روزها ، هفته ها ، ماهها و سال ها می گذرند . در زندگی . در کار . در زمزمه ی آهنگ های قدیمی . در عبور از گوشه ای از زمین به گوشه ای دیگر . از شرق کشور به غرب . از شمال کشور به جنوب و ... . سال ها بعد در یکی از شب هایی که در خانه هستم ، صدای اخبارگوی تلویزیون ، توجهم را جلب می کند .

-               امشب آسمان شهاب باران می شود . این بارش شهاب را بارش برساووشی می گویند که به مدت سه شب ادامه خواهد داشت ....

  قرار است دوباره آسمان ستاره هایش را نقش زمین کند . یاد روزهای بارنجگان می افتم و آسمان آن روزها . می روم سراغ خرت و پرت های سال های قبل . از میان اندک کاغذپاره های باقی مانده ، یادداشت های آن شب را پیدا می کنم و تاریخش را می خوانم : بیست و یک مرداد هزار و سیصد و هفتاد و سه . یعنی چنین شیی اما چندین سال پیش .

عجب ! پس آسمان هر سال پیر ستاره هایش را به دست مرگ می سپارد و من نمی دانستم ! مثل پیرهای ایل هایی که آخرین کوچ را در شکاف صخره ها به تماشا می نشینند و در عبور خاطراتشان با ایل که می رود و آنها را برجای می گذارد . با این آرزو که شاید از زمین کنده شوند و بروند در آسمان . آسمان خیالات و رویاها و آرزوها .