ترانه های راهسازان دیروز و امروز

( هفتم )

نگهبان بودم .

نگهبان چند تا ماشین راهسازی .

بر بیابون .

یه روز  حوصله ام سر رفت

شروع کردم سنگ روی سنگ چیدن .

فردای اون روز چند تا سنگ دیگه و

هی روز پشت روز و

سنگ روی سنگ .

عاقبت نوبت مرخصی ام شد و

رفتم خونه و سنگ ها رو گذاشتم برای بیابون  .

از مرخصی که برگشتم

دیدم نگهبان بعد از من

روی چاردیواری سنگی

چند تا شاخه­ی درخت انداخته و

زیر اون سقف

داره با زن و بچه اش زندگی می کنه !

گفتم :

-        خوش می گذره رفیق ؟

گفت :

-        شکر خدا !

شغلی داریم و سرپناهی و نفسی که هنوز میاد و عمری که می گذره .

 

 

کارگرهای روزمزد

کارگرهای روز مزد

برف می بارد !

و تمام دلهره ی من در این است

که مبادا

همچنان برف ببارد !

ترسم از این است

که بیکار بمانم ،

و روز ،

با سپیدی برف به پایان برسد ؛

و شب

با روسیاهی من ، آغاز شود

آن دم که به خانه می رسم

با دستهای خالی .

و دست های یخ زده ی منتظر ،

می پرسند :

-        هنوز می بارد ؟

و من نمی دانم

از برف می پرسند ، یا از فلاکت ؟

 

پ ن 1 : برف زیباست ... بارش برف زیباست ... زمستان زیباست ... سپید است ... اما زیباتر آن است که زمستان برود و روسیاهی اش به ذغال بماند !

پ ن 2 : در هنگامه­ی مرگ رنگ­ها و چیرگیِ سیاهی و تیرگی ، سپیدی برف ، نشان امید به طبیعت است و تاریخ و روشنی .

 

 

 

خوشی های پنهان ، ماتم های پرهیاهو

خوشی های پنهان ، ماتم های پرهیاهو

رفتن  برخی از راه ها خستگی ندارد . هر چقدر هم بروی و به مقصد نرسی ، باز هم خسته نمی شوی . راهی که برای اولین بار از روی آن بگذری از آن جمله راه هاست . راهی که در انتهای آن به جایی برسی که برای اولین بار می بینی اش از آن جمله راه هاست . راه هایی که خستگی ندارند .

 بیشتر از دویست کیلومتر از مشهد دور شده ایم . از رباط سنگ گذشته ایم . در انتهای تربت حیدریه به سمت شرق پیچیده ایم . به سمت خواف . از مشهد تا تربت و بعد از آن تا گناباد و قاین و حاجی آباد را پیش از این نیز رفته ام . اما از این راه برای اولین بار است که می گذرم . می رویم به سمت کارگاهی در اطراف روستایی از توابع رشتخوار خواف . روستایی در میان تاغ زارها و قیچ ها و گیاهان کویری . راننده ی تویوتا از پرسنل قدیمی شرکت است و مسیر را خوب می شناسد . کارگاه را نیز به همچنین . من اما اولین روزهایی است که به این شرکت آمده ام و اولین باری است که قرار است سری به این کارگاه بزنم .

-              توی روستا  یه خونه گرفته ایم برای کارگاه . بچه های کارگاه ظهرها برای نهار و شب ها برای استراحت میان اونجا .

و البته می دانم که آن خانه محل دفتر فنی کارگاه هم هست . اتاق سرپرست کارگاه هم هست . حیاط بزرگ خانه و بیایان کنارش ، تعمیرگاه کارگاهند و خلاصه ، خانه همه چیز کارگاه است ! خوابگاه ، تعمیرگاه ، دفتر کارگاه و ... .

در انتهای جاده ی خاکی ، به روستا می رسیم و در انتهای روستا به خانه می رسیم . آخرین خانه ی روستا . خانه ای آجری و بلوکی در انتهای خانه های خشت و گلی . روستا ترکیبی از خانه هایی با مصالح جدید و قدیم است . نمی دانم اسم آن را پیشرفت بگذارم یا تضاد ؟ تضادی که انگار در همه چیز دیده می شود . در دستارِ سرِ مردان و کلاه ها و شال گردن های جوان ها . در صدای ساز و دهل قدیم و صدای ارگ و گیتار جدید . و ... و ... .

سرپرست کارگاه را می شناسم . در دفتر شرکت با او آشنا شده ام . یکی دو تا از راننده ها را هم در شرکت دیده ام . همین خوب است . همین که به هر حال با همه غریبه نیستم !

از ماشین پیاده می شویم . چفیه ای را که بر گردن دارم می گذارم روی صندلی ماشین . چفیه ای که هزار تا کاربُرد دارد . پاک کردن عرق سر و صورت ، گردگیری لباس های پر از گرد و خاک در کارگاه ، آفتابگیر و عرقگیر و غیره و ذالک !

قبل از آنکه به درِ خانه برسیم ، سرپرست کارگاه می آید سراغمان .

-              خسته نباشید .

-              شما خسته نباشید .

-              نهار بخوریم بعد بریم کارگاه . موافقین ؟

-              والله اینجا تو سرپرست کارگاهی و رییس ! ما فعلا مهمونیم !

از راهرویی با دیوارهای گچ و خاکی ، می گذریم و می رویم داخل اتاقی که با بی سلیقگی تمام ، گچ سفیدی روی دیوارهایش کشیده اند . اتاقی با عرض سه تا چهار متر و طول شش تا هفت متر . در انتهای اتاق و رو به روی دری که ما از آن وارد می شویم ؛ پنجره ای رو به حیاط است . و کنار پنجره ، دری که به حیاط باز می شود . روی دیوارهای اطراف ، طاقچه هایی هست که توی آنها پر است از وسایل شخصی بچه های کارگاه . در یکی از طاقچه ها هم چند جلد قرآن و مفاتیح و چند تا مهر نماز گذاشته اند .

داخل اتاق ، شش نفر با آمدن ما از جای خود بلند می شوند . معلوم است که انتظارِ آمدن ما را نداشته اند . رختخواب هایی که با عجله گوشه ای از اتاق تلنبار شده اند ، نشان می دهند که آن اتاق محل استراحت و خواب و زندگیِ کارگاهیِ هشت نفر از پرسنل کارگاه است . و سفره ی بزرگی که دو تا از کارگرها می آورند و پهن می کنند ، نشان می دهد که آن اتاق محل خوردن نهار و شام نیز هست .

یکی از راننده ها ، که او را در شرکت دیده ام و می شناسم ، در حال خواندن نماز است . سلام و احوالپرسی من با بقیه تمام نشده است که صادق ، بعضی از جمله های نمازش را با صدای بلندتر می خواند . انگار می خواهد بقیه را متوجه ی چیزی کند . اما کسی متوجه ی اشارات نظر و تغییر لحن و بلندی صدای صادق نیست !

صادق نشسته و دارد تشهد نمازش را می خواند . عاقبت پسری که اسمش حمید است و راننده ی گریدر است ، متوجه ی او می شود . اما ناشیانه ، به جای نگاه کردن به امتداد نگاه و اشاره ی چشم و ابروی صادق ، به او می گوید :

-              هم چیه صادق ؟ خوب نمازت رو بخون یره بعد درست حرفت رو بزن دیگه !

پیش از آنکه صادق بخواهد با عجله ، نمازش را تمام کند ، رو می کنم به حمید :

-              برادرِ من ! این آقا صادق خودش رو کشت که بگه اون پاسورها رو از توی طاقچه بردارین قایم کنین که من نبینم ! حالا دیگه بی خیالش شین !

در میان خنده ی راننده ی تویوتا و چهره ی خجول دو سه تا از راننده ها و اخم سرپرست کارگاه ، سفره ی نهار آماده می شود و همه مشغول خوردن نهار می شویم . چشمم دوباره می رود روی پاسورهای توی طاقچه ، کنار چند تا چفیه و یک ساک کوچک و مشتی خرت و پرت دیگر .

صادق ، ناراحت و دلخور نهارش را می خورد . سکوت بر سفره چمباتمه زده است . سکوت به خاطر پنهان نکردن دلخوشی های الکی ! شادی های بیهوده ! بازی های فراموشی آور . انگار عادت کرده ایم به شادی های کوچک و پنهانی در مقابل ماتم های بی پایان و آشکار و پر هیاهو . نمی دانم گناه فراری دادن شادی ، چه کسی را به ماتم همیشگی خواهد نشاند . 

 

 

 

اکیپ معمار حافظی - 2

- معمار حافظی -  تجربه ای ، از نوع دیگر !

   پیمانکار پل مردی است حدود پنجاه ساله که تمام موهایش را در کار بنایی و سنگ کاری سفید کرده است ! معمار حافظی .  اکیپ معمار از هفده هجده نفر از فامیل ها و همشهری هایش تشکیل می شود که سال هاست در این منطقه ی کویری ، مشغول کارند . از این شهر به آن شهر و این جاده به آن جاده . پل می سازند . دیوار می سازند . کار می کنند تا پولی به دست بیاورند . هر از چندگاهی یکبار هم برای بردنِ درآمد چند ماهه شان سری به شهر خودشان می زنند . می روند تا سری بزنند به همسرانشان که روزهای انتظار را بیشتر از شب های با شوی بودنشان تجربه کرده اند . سری بزنند به فرزندانشان ، فرزندانی که شیرین  ترین خاطره شان ، دیدن هر از چندگاهِ پدر است . دیدنی که در بهترین شرایط ، چند ده روز یکبار اتفاق می افتد . سری بزنند به مادرانشان . مادرانی که خیلی هاشان در غیاب شوهری که برای کار ، از شهر بیرون می زده ، برای فرزندانش پدر نیز بوده است . و ... .

   در مسیر راهِ درحال ساخت ، چند تا از پل هایی که باید ساخته شوند ، پل های  طاقی یا قوسی هستند . پل هایی با دیواره های سنگی ، طاق قوسی سنگی و البته پی بتنی . یکی از این پل ها ، پلی با دو دهانه ی شش متری است و ارتفاعش هم پنج متر . در شرایط عادی ، ساخت این پل کار شاقی نیست ، اما هنگامی که قرار  باشد تا چهار پنج ماه دیگر ، پروژه افتتاح شود ، این پل غولی می شود برای خودش ! به هر راهی باید زد تا سرعت کار زیاد شود . اضافه کردن سنگتراش و بنا و کارگر . افزایش ساعات کار . پاداش نقدی . و ... هر راه منطقی دیگر .

    قرار بوده کل پی را با بتن پر کنیم . اما در این کویر و شرایط ساخت بتن با بیل و لودر ( ! ) و با این وضع تامین سیمان ، باید فکری دیگر کرد . مدیر فنی کارگاه و سرپرست کارگاه با نظارت و کارفرما صحبت کرده اند و دلیل آورده اند و راهکار ارائه داده اند و در نهایت قرار شده یک دوم پی را با بتن و سنگ پر کنیم و یک دوم بالایی را با بتن تنها . ابعاد سنگ ها هم مشخص شده است . این راهی است برای کاهش هزینه و کاهش زمان ، بدون آنکه در کیفیت کار تاثیری داشته باشد .

   با مهندس محمودی که ناظر پروژه است ، از ابتدای مسیر به سمت انتها در راهیم . سوار بر پاترول ، همراه راننده ی همیشه ساکتش . با مهندس محمودی از کار حرف می زنیم . از روزهای بی پایان کار . از قرار افتتاح پروژه . از اکیپ معمار حافظی . از بلدوزرها . از انفجار . از پل . از روزگار که در کار می گذرد . چند نقطه از مسیر را با هم کنترل کرده ایم و می رویم تا سری به پل طاقی بزنیم . دیروز پی کنی اش تمام شده و امروز بتن ریزی پی شروع شده است . با آزمایشگاه هماهنگ کرده ایم که از بتن امروز نمونه گیری کند . می رویم که اگر کار آماده بود به آزمایشگاه خبر بدهیم . 

از بالای تپه که سرازیر می شویم ، بیل و لودر و پی پل و اکیپ معمار حافظی ، در انتهای دره دیده می شوند . می رویم به سمت آنها . هر چه نزدیکتر می شویم ، باور چیزی که می بینم سخت تر می شود . سنگی به ابعاد عجیبی بزرگ ، در کنار پی مانده و معمار حافظی ، دارد با دست و سر و صدا ، به راننده ی بیل حالی می کند که سنگ را بیاندازد داخل بتن پی ! قبل از ایستادن کامل پاترول ، مهندس محمودی در را باز می کند و می پرد پایین . می دود به سمت معمار .

-        مرد مومن ! این چیه می خوای بندازی داخل پی ؟

معمار که انگار انتظار رسیدن مار ا نداشته ، اول دست پاچه می شود . اما خیلی زود خودش را جمع و جور می کند .

-        این چیه ؟ خوب سنگه دیگه . سنگ !

-        این سنگ به این بزرگی رو می خوای بندازی توی پی ؟

-        خوب این سنگ به این بزرگی را کجا می ندازن پس ؟ خوب توی پی می ندازن دیگه !

هر چه محمودی عصبانی تر می شود ، معمار خونسردتر جواب می دهد . انگار دارد با جوابهایش همه چیز را مسخره می کند .

-        مرد مومن ! توی پی سنگ اینقدری می ندازن ؟

-        پس توی پی سنگ چه قدری می ندازن ؟

مهندس محمودی تقزیبا فریاد می زند :

-        سنگ چقدری می ندازن ؟ تو بگو که معماری .

معمار ، انگار که این جمله برایش گران تمام شده باشد ، رو به مهندس محمودی می کند و دست هایش را نیمه باز می کند و می گوید :

-        معلومه دیگه ، توی پی سنگ اینقدری ...

بعد خودش به اندازه بین دست هایش نگاه می کند و به ابعاد سنگ که اصلا با هم قابل مقایسه نیستند !

-        نه ! سنگ های این قدری ...

دوباره به دستهایش که کمی بیشتر باز کرده نگاه می کند و به ابعاد سنگ . باز هم قابل مقایسه نیستند ! حالا معمار هم کم کم دارد عصبانی می شود . مهندس محمودی با خشم به معمار نگاه می کند . معمار دستهایش را کاملا باز می کند . شده است عین یک صلیب . صلیبی خشمگین و عصبانی .

-        توی پل سنگ می اندازن به این اندازه ...

و وقتی می بیند باز هم سنگ بزرگتر از آن اندازه است ، ناگهان می پرد به سمت مهندس محمودی و در یک آن ، او را میان دستهایش می گیرد .

-        اصلا تو رو می ندازن توی پل که مار و بیچاره کردی ! که ما رو بدبخت کردی ...

تجسم عینی فیل و فنجان ! مهندس محمودی در میان دستهای معمار هیچ حرفی برای گفتن ندارد .  جثه ی معمار لااقل دو برابر اوست !

با راننده و یکی دو تا بناهای معمار می پریم وسط معرکه و مهندس محمودی را که دارد برای همه خط و نشان می کشد ، از دستهای معمار آزاد می کنیم و می بریم سمت پاترول . معمار هم همچنان دارد بر سرِ همشهری هایش داد و فریاد می زند .  

قبل از آنکه سرپرست کارگاه و مدیر فنی برسند ، به راننده بیل می گویم سنگ را از کنار پی ببرد دورتر .  کارگرها و بنا ها هم مشغول می شوند . قضیه ظاهرا و برای کوتاه مدت ختم به خیر می شود .

دو روز بعد ،   کارفرما و سرپرست نظارت و مدیران شرکت و کلی آدم دیگر می آیند پروژه یکی از بازدیدهای هفتگی و بررسی شرایط برای امکان افتتاح در زمان مقرر . مهندس محمودی هم همراه اکیپ است . کاملا مشخص است که جریان را با آب و تاب برای مسئولینش گفته و حالا منتظر توبیخ کارگاه است . من ، نقشه بردار کارگاه ، همراه یکی از مباشرها و یکی از مسئولین قطعه ها ، کنار پل ایستاده ایم که سه چهارتا پاترول می رسند و اکیپ مسئولین پیاده می شوند . مهندس محمودی با اشاره ی دست ، معمار را به کارفرما نشان می دهد . معمار که انگار خودش را برای همه چیز آماده کرده ، ناگهان می پرد میان سنگ هایی که سنگ تراشها شکسته اند و شروع می کند به داد و فریاد کردن .

-        این چه وضعیه ؟ پول نمی دین ! کار ندارین ! مصالح ندارین ! شیش ماهه نرفتیم خونه ! ما هم زن و بچه داریم . پول نمی دین . ایراد می گیرین فقط . بدبختمون کردین . بیچاره مون کردین ...

گاهی فارسی حرف می زند . گاهی به زبان خودش . گاهی رو به سرپرست کارگاه . گاهی رو به آسمان . و سرانجام در میان بهت و حیرت ما ، معمار تکه ای سنگ بر می دارد و می زند روی پیشانی اش و خون صورتش را پر می کند ! و او همچنان داد و فریاد می کند . حالا دیگر تقریبا هیچ چیزی از حرف هایش را نمی فهمم !

سه چهار نفری می رویم سراغ معمار و او را می بریم گوشه ای دیگر . سرپرست کارگاه می ماند و بقیه می روند . مهندس محمودی هم همراه بقیه می رود . پاترول ها که می روند ، معمار از جایش بلند می شود :

-        چیزیم نیست مهندس . یه زخم کوچیکه خوب می شه !

و بر سر اکیپش فریاد می زند :

-        چیه وایسادین به من نیگاه می کنین ؟ برین سر کارتون دیگه ! بدبختم کردین با این کارهاتون !

و در میان شگفتی ما ، همه چیز به ساعتی قبل بر می گردد !

این هم نوعی تجربه است ! تجربه از نوعی دیگر !