زندگی - کار - راه - نگاه ...

کار برای زندگی یا زندگی برای کار ؟ هر کدام که باشد ، کار که کنی باید به راه بزنی . به راه که زدی ، از جا که کنده شدی ، چشم هایت ، نگاهت ، همراه راه می شوند . همراه راه که شدی ، می فهمی آنقدر درگیر کار بوده ای که هزاران دیدنی را ندیده ای . به همین سادگی ! آن وقت یک روز می نشینی و تصمیم می گیری بخشی از آن همه چیز را که ندیده ای مرور کنی . طبیعت را ، آدم ها را ، انسان ها را ، موجودات را ، دیوار نوشته ها را و ... و ... انگار تمام شدنی نیستند این نا دیده ها !

از حضرت خیام سپاس گزارم که در مرور گذشته ها به یاریم آمد ! 

جیرفت جایی نزدیک عنایت آباد نوزدهم مهر 1383

گاهی بهشت یعنی بودن در همان لحظه ... در همان سبزه ... در همان گذر نسیم پیش از رسیدن گرمبادهای داغ ! دست و رو شستن در آبی که می دانی به زودی تمام خواهد شد ! دیدن خنده های کودکانی که شاید در روزهای بزرگ شدن زیاد دیده نشوند و ... 

چندان که نگاه می کنم هر سویی

در باغ روان است ز کوثر جویی

صحرا چو بهشت است ز کوثر کم گوی

بنشین به بهشت با بهشتی رویی

******************************************

نهم اردیبهشت 1384 میانه ی راه جیرفت و سربیژن

یکی از همین جاده ها که هر روز می رویم و یکی از همین دیدنی ها که هر روز می بینیم یا نمی بینیم !

 در دهر هر آنکه نیم نانی دارد

از بهر نشست آشیانی دارد

نه خادم کس بود نه مخدوم کسی

گو شاد بزی که خوش جهانی دارد

***************************

جیرفت ده بکری ششم آذر 1385

شگفتی یعنی چه ؟ شگفتی شاید یک روز پاییزی باشد ، در میانه ی راه کرمان به جیرفت . شگفتی شاید آرامش برف باشد روی شاخه های مست از رقص رنگ و برگ پاییزی ، در ده بکری جیرفت . 

چقدر دیدنی در کنار ما هست و دیر می بینیم !

ای دل تو به اسرار معما نرسی

در نکته ی زیرکان دانا نرسی

********************

یک روز برفی گدار خون سرخ سیرجان ( بیست و هفتم دی ماه 1385 )

وقتی در یک گدار ، در گردنه ای بین راه ، جاده بسته شده باشد ، باید در انتظار بمانی . در انتظار بازگشایی راه و رفتن و گذشتن از گدار برف گرفته ، می توان نشست و در ماشین با امواج رادیو کلنجار رفت . می توان با دیگر ماندگان در راه ، جمع شد و آسمان را به ریسمان بافت . می شود تداوم زندگی را در قاب چند تصویر در اطراف راه ، به خاطر سپرد ...

طیبعت ...

و وارثان طبیعت....

**************************

روستایی در میانه ی راه راین به گروه استان کرمان ( نیمه های مرداد 86 )

بوی نان تازه از راه به روستا کشیدمان . به نیت خرید یک دانه نان . با دو تا نان تازه و مشتی مهربانی برگشتیم به راه !

یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد

وز کوزه شکسته ای دمی آبی سرد

مامورِ کم از خودی چرا باید بود ؟

یا خدمت چون خودی چرا باید کرد ؟

خانه ات آباد و آتش تنورت گرم و جاوید .

***************************

حوالی روستای هوره اطراف شهرکرد . ( بیست و سوم شهریور 1386 )

گمان کنم فقط باید در این راه ، پیاده شد ، پیاده رفت ، نفس کشد و در صدای بازی برگ و باد و عبور زنده رود ، سکوت کرد و نگاه . همین و بس !

هر سبزه که بر کنار جویی رسته است

گویی زلب فرشته خویی رسته است

پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی

کان سبزه ز خاک لاله رویی رسته است

******************************

و این هم نوشته ای کنار دکه ای در راین   بر دیواره ی پارکی نزدیک ارگ راین ( مهر ماه 1386 این نوشته هنوز هم هست و هنوز هم نان موجود است . کاش که همیشه نان موجود باشد . )  

گر دست دهد ز مغز گندم نانی

وز می دو منی ، ز گوسفندی رانی 

....

***************************

صخره ای در میانه ی راه تنگ چلو و دشت شیمبار در بازفت بختیاری . هشتم مهرماه 1386

نگاه دور 

نمای نزدیک 

نگاهت به چیست ای الهه ی سنگی ؟ روزها ، سالها ، سده ها و یا هزاره ها ، نگهبان ایلراهی یا نگران ایل راه ؟ آیا این نگاه در امتداد راهی که تاراز را به چلو ، به شیمبار به دلا ، می رساند ، ادامه خواهد داشت ؟ یا در نگرانی  در مرگ ایلراه و کوچ در امتداد این راه ، به زمین فرو خواهی افتاد ؟

******************************************

رستورانی بین راهی ، اتوبان قم ، کاشان ( پنجم بهمن 1386 ) 

و برف می تواند در راه هایی که در مناطق سردسیرهم نیستند ، زیبا باشد . 

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود

نی نام زما و نی نشان خواهد بود

زین پیش نبودیم و نبُد هیچ خلل

زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

 *****************************

 

اطراف کوه تاراز   بازفت بختیاری - هشتم بهمن 1386

برف ... برف می بارد ، برف می بارد . روی خار و خارا سنگ ....

جاده ای در بازفت بختیاری . خانه و کوه و چهره های سنگ شده و خیره به راه ، همه در پناه برف !

و ... راه آن است که باز باشد . که باز بماند . که از آن بتوان گذر کرد . تا روزگار ما را به کدام راه بکشاند یا ما روزگار را به کدام بیراهه ببریم ؟ و کاش هیچ راهی به بن بست نرسد . مردمانی هستند که راه ها را  از بن بست شدن ، دور نگاه می دارند . مردمانی که خودشان کمتر از کارشان دیده می شوند و کارشان کمتر از خودشان . 

هزار بار اگر از این راه بگذری ، هزار بار باید گوش کنی سوز آواز علاءالدین بختیاری را که می خواند :

کُوگ ِ( کبک ) تاراز ِ / آخی بگویینش / چینو نناله / مو دلم تنگه / کم طاقته والله ... 

*********************************************

ایام به کام ...


پ ن 1 - این سه شنبه ،چارو با یک نوشته ی طولانی مهمان بابک اسحاقی عزیز بود . سپاس از او . 

پ ن 2 - به کامنهای اندک پسا قبل پاسخ دادم . ان پست هم اگر کامنتی باشد بی پاسخ نخواهد ماند !!




گذر عمر ، از کارگاه تا بیکارگاه !

گذر عمر ، از کارگاه تا بیکار گاه !

کارگاه ، محرم ...

بعضی روزها هست که نمی شود کار کرد . هر چقدر هم کار و کار عقب مانده داشته باشی ، نمی شود کاری کرد . حتا مادر ، از شب قبل از تاسوعا ، چرخ خیاطی و میل بافتنی را کنار می گذاشت .

-         روز عزا اگه دست به سوزن بزنی ، همون سوزن روز قیامت سوراخ سوراخت می کنه !

تاسوعا و عاشورا از آن روزهاست که نمی شود کسی را در کارگاه نگه داشت . حتا اگر به هزار و یک دلیل مثل دوری راه ، نداشتن مرخصی کارگاهی و ... و ... مجبور شوی در کارگاه بمانی ، کاری برای انجام دادن نیست !

 

دو شنبه است . آخرهای شب . می خواهم برای سه شنبه ی چارو متنی آماده کنم . به سرم می زند ، چون محرم است ، از محرم ها و عاشوراهای کارگاه بنویسم . چیزکی هم می نویسم . همین چند خط بالا را . بعد متمرکز می شوم روی تاسوعا و عاشورای سال های 83 و 84 . می افتم میان فایل های قدیمی تا نوشته ها و چند تا عکس هم پیدا کنم از همان روزها . در میان فایل ها اما به نوشته ها و عکس های دیگر می رسم . سرانجام ترجیح می دهم به جای نوشتن از سیاهی و عزاداری ، برشی از روزهای تعطیل در یک کارگاه دورافتاده را بنویسم . بی هیچ بهانه ای ، اینها نوشته هایی است از گذراندن یک تعطیلات در یک کارگاه . گاهی وقتها از کجا که به کجا می رسیم !

 

پنجشنبه 06/01/83

با ماشین می روم دورود . ظهر و شب خانه محمد هستیم . عصر می رویم ابتدای اشترانکوه . طبیعت زیباست . و تنهایی را ، انگار در سرفه و بغض می خواهم فراموش کنم . طبیعت زیباست  حتی اگر مریض باشی و حتی اگر دنیا دور سرت بچرخد و کم کم خستگی پاهایت را آزار دهد .

 و حتی اگر این زیبایی ، نه از آن من باشد !

 آخر شب با قطار عادی  می روم تنگ پنج . جایی غریب میان کوه و آب و آسمان .

جمعه 07/01/83

  عصر با راه خدا و غلامحسین می رویم دوآب ماهیگیری . با گَرگَر می رویم سمت راست دز . می خواهیم برویم خانه حاجی قلی . از روی رودخانه با گرگر که رد می شویم ، حاجی قلی و برادرش ، به شادباشِ رفتنِ ما به آنجا ، چند تیر رها می کنند ! تیرهایی که زیاد هم هوایی نیستند و صدایشان را از نزدیکی گوشم می شنوم !!!  با حاجی قلی می رویم خانه اش . روستای کُرتَک . سری می زنم به قبرستان کارکنان راه آهن که مسیحی بوده اند و می گویند هندی . پنج قبر در یک حصار و یکی از آنها صلیبی شکل و شکیل . روی یکی از سنگها ی حصار تاریخ 1937 حک شده است . روی تپه ای با چوخای و کلاه نمدی و برنو چند عکس می گیریم . برای شام گوسفندی کشته اند و کبابی و .... شب ساعت 12 تنگه پنچیم . خانه . خانه شماره 2 . عصر روی تپه که هستیم یکنفر ( آقای ش... ) برایم منبر می رود ! می گوید : مهندس ها به مملکت خیانت می کنند ! بیت المال را حرام می کنند ! حقوق مفت می گیرند و نانشان حلال نیست و .... من که نمی خواهم زیبایی طبیعت را با چرندیات قاطی کنم فقط گوش می دهم و ناخن می جوم ! شب سر سفره که هستیم بحث برخی دزدی ها از اموال شرکت های مستقر در تنگه پنج می شود و حضرت ش... که منبر عصر را فراموش کرده از این دزدیها حمایت می کند و علاوه بر آن به عنوان کسی که اینجا حق آب و گل دارد ، درخواست سهم دارد !!! طاقت نمی آورم و می گویم : نه ! نخیر ! حلال و حرام که هیچ ، تخم حلال یا تخم حرام پس انداختن هم انگار دیگر مهم نیست !!! بقیه شام را در سکوت می خوریم !!! روزگار بدی است ، هزار خوب و خوبی در چرندیات و بدی های یک بد ، می تواند نادیده گرفته شود . 

شنبه 08/01/83

ساعت یک و نیم بامداد مهندس ع...و خواهر زاده اش _ علیرضا_ می آیند . ظهر می رویم خانه کدخدا مظفر . مهمان علی نجات. عصر آنها می روند و نماینده ی کارفرما می آید . شام هم می رویم آنجا که نهار بودیم ! روزگار فقط می گذرد . همین و همین . احساس بیهودگی می کنم . 

یکشنبه 09/01/83

با قطار محلی ، صبح ساعت 9 سوار تلیچک می شوم به سمت دورود .

از ایستگاه کشور که رد می شویم از ذهنم می گذرد :

دوستی های دیرین من و دل ...

گاهی 

من برای خودم گریه می کنم / دلم / برای خودش !

گاهی

من برای دلم گریه می کنم / دلم /  برای من !

گاهی

آواره بیابانم می کند / هق هق گریه های من و دل / برای من !

و گاهی

آواره کابوسم می کند / مالیخولیای زارزار گریستن من و دل / برای دل !

دوشنبه 10/01/83

باز برمی گردم تنگ پنج . خوب نمی شود این بیماری لاکردار..... دارم خسته می شوم . شبها نمی خوابم و روزها کابوس می بینم . تنگه پنج هم نمی تواند درای خود فراموشان باشد !!  

همه جایم درد می کند و با پررویی تمام ، انگار دور از چشم خدا ، روزگار می گذرانم !

سه شنبه 11/01/83

صبح می رویم صالح حمید . با غلامحسین . می رویم خانه ی رضا . به تپه های محل می زنیم و جنگلهای بلوط . چند عکس و گذر عمر . و این سرفه های لعنتی که تمام نمی شوند . رضا از پرورش بز در میان کوه و جنگل بلوط می گوید . و من از ذهنم می گذرد : کاش بزی بودم و چوپانم آدمی چون رضا ! نه آنکه ... بگذریم ! هذیان می گویم انگار ! نمی دانم ، شاید در یکی از تناسخ هایم بز بوده ام ، یا شاید در تناسخ بعدی ! انگار بیماری بد جور اثر کرده است !

بیماری و مالیخولیا ....

بیمار که می شوی همه کار می کنی !/ اول استراحت می کنی/ یکساعت ... / یک روز ... / دو روز...

و عاقبت خسته می شوی

دارو می خوری / مسکن / انتی بیوتیک و ... بازهم خسته می شوی/ اما / بیمار که هستی /همه کار می کنی/  حتی روزی هم سراغ دکتر می روی !...

دارو ... / دارو ... / دارو ... / اب نمک هم قرقره می کنی  / _ مثل روزگار که تو را قرقره می کند _

اما باز هم خسته می شوی / به حرفهای مادر بزرگ و عمه و زینب خاتون / گوش می کنی/ آویشن و انجیر و بادام و گل گاو زبان و ....

هر چه دم دستت _ و دستشان _ برسد / نوش می کنی ...

عاقبت اما / باز هم خسته می شوی

و بیمارکه هستی /

هرکاری می کنی یکروز عاقبت / کنار صخره ای / پای درختی / کنج خلوتی / می نشینی/ و با مالیخولیا / حساب وا می کنی

کابوسهایت را می شمارد ... /  درد هایت را می شماری .... / رویاهایت را می شمارد .... / زخم هایت را می شماری ... / سرفه می کنی .../ استفراغ می کند ... /  کلنجار می روی ..../ کلنجار می رود ...

و عاقبت / باز هم خسته می شوی ...

آنگاه / چون بیمار هستی و /  هر کاری می کنی /  خسته از این دُورِ دَرونِ هزارتوی همیشه یکسان /  تن به تقدیر می سپاری

 یا تو از رو می روی / یا بیماری و مالیخولیا ... /

 آنگاه /  کنار صخره ای / پای درختی /  کنچ خلوتی / می نشینی و

سرفه می کنی و ...

روزگار می گذرانی...

چهارشنبه 12/01/83

 ساعت یک بامداد تگرگ می بارد و باران . باران و چه بارانی . صخره ی رو به روی خانه های ایستگاه ، یکپارچه می شود آب و آبشار و شگفتی . صبح که می شود ، طبق قرار دیشب ، با امیر حسین می زنیم به کوه . زیر باران می رویم . می رویم ساختگاه سد و جاده های نفر رویی که امیر حسین و دیگران  برای شرکت سابیر ساخته . راه های دسترسی به گالری ها و گمانه ها . واقعا شاهکار کرده اند . و دَمشان گرم آنها که هر روز این راه ها را می روند و می آیند تا روزی روزگاری اینجا سدی ساخته شود و کسی هیچ یادی از این روزها نکند !! رفتن در این راه های ساخته شده هم جرات می خواهد ، چه برسد ساختن خود این راه ها در بلندای بی حصار کوه ! ظهر بر می گردیم . باران هم تمام می شود . زخم پایم هنوز با من کلنجار می رود و سرفه ها حالا جزیی از من شده اند !

پنج شنبه 13/01/83

می رویم دوآب . خانه ی شاهمراد . با علی حسن و غلامحسین . آنها چند تیر می رنند و من فیلم و عکس می گیرم . عکسی از کوچکترین پسر شاه می گیرم در گهواره ی محلی . عکسی که می دانم تک خواهد بود ! آنچه بر سر کودکان این دیار می رود ، در این عکس پیداست . تفاوت از شهر تا روستا ، تا خانه های عشایری ، .. .

عصر هم چند تور می اندازیم و برمی گردیم . می خواهیم ماهی شیر بُت بگیریم و نمی گیریم ! شب نحسی 13 می گیردم !

آبگرمکنِ خانه ی شماره دو ، آتش می گیرد ! درِ دستشویی را کامل می سوزاند و کمی خسارت ! حالا دستشویی مان  اُپن شده است !!!

یونس ، پسر همسایه احمد علی گریه می کند و می گوید : عمو مهندس سوخت ... ! من اما نمی سوزم ! درِ خلا می سوزد ! آسیاب به نوبت !!

عکس های این پست را لطفا در ادامه ی مطلب ببینید . عکس هایی از روزهای متفاوت تنگ پنج بختیاری .

 

 

ادامه نوشته

میهمان !

از ساعت 2 بامداد که می زنیم به راه ، تنها حدود نیم ساعت در ماشین نیستم ، تا ساعت 10 که می رسیم به جلسه ای برای کار ! و از ساعت 3 بعد از ظهر که می زنیم به راه ، تا ساعت 9.5 شب که برسم خانه به چارو فکر می کنم و به سه شنبه های چارو . 

امشب اما مهمانم . مهمان دوستانی نادیده . نادیده گرامی . امشب ، سه شنبه ی چارو در اینجا هستم . 

سپاس و بدرود . 

این قافله ی عمر عجب می گذرد

این قافله ی عمر عجب می گذرد !

گذر اول : از دامغان تا گلوگاه نیمی از بهار و تابستان 1376

از دامغان می زنیم بیرون . از چهارده می گذریم و می رسیم به سرخ گریوه . اوستا نعمت ، رو به روستا ، با دست ، جایی کنار تپه های سرخ و زیر آسمان ابری را نشان می دهد :

-         اونجا . توی اون خونه مشروطه خواه ها جلسه می گذاشتن . هنوز دفترچه هاشون هست .

یکی از حاجی ها می پرسد :

-         پس اینجا یه جای تاریخی هم هست و ما خبر نداشتیم ؟ مهندس جان ببین چه جایی اومدی ؟

گوشم به حرفهای اوستا نعمت است و حاجی ها ، چشمم اما جای دیگری است . زبانم به سختی به حرف می آید :

-         عجب منظره ی بی نظیری ! سرخی خاک و خاکستری آسمون و نم نم بارون . واقعا عجب جایی اومدم حاجی !

اوستا نعمت از خانه می گوید و من از نم نم باران و حاجی ها از مسیر جاده ای که باید ساختش تمام شود ؛ و از سرخ گریوه می گذریم . پیچ های گردنه ها را یکی یکی پشت سر می گذاریم و به پیته نو می رسیم . بخشی از کارگاه در این روستاست . بعد می رویم و می رویم تا به تنگه ای شگفت می رسیم . انگار طبیعت ، می دانسته روزی قرار  است جاده ای از اینجا بگذرد و انگار به توانایی های ابن البشر مشکوک بوده که اینگونه خودش را شکافته و راهی از میان خود باز کرده است . راهی در میان شگفتی و زیبایی .

دو طرف تنگه ، دو کوه سنگی ، دو صخره ی پر ابهت به تماشای رهگذرها نشسته اند . یکی از این صخره ها ، صخره ی سمت راست ، به طرز شگفتی مانند نیمرخ مردی است که به جاده خیره شده است و به گذر روزگار .

-         می گن چهره ی کوروش هخامنشیه . اون ستونها هم سرباز هاشن !

و هنوز کلنجار چشم و ذهن از دیدن این صخره تمام نشده که بعد از گذر از چند پیچ ، جاده به سفید چاه می رسد . کارگاه دوم اینجاست . میان مه و خنکای بهار و قبرستانی با بی نهایت سنگِ قبر . روی زمین سفیدچاه انگار به جای سبزه  ، سنگ قبر روییده است ! سنگ قبرهایی که زیبایی شان مکمل زیبایی روستا و زمین و زمان شده است . از کنار قبرستان می گذریم یا از میان قبرستان ؟ نمی دانم ! اینجا همه چیز ، سنگ قبر است و مه و رمز و راز ! به خانه ای می رسیم که کارگاه دوم است .

پرسش ها را تلنبار کرده ام تا از کسی بپرسم که بیشترین پاسخ ها را بداند . به حرفهای اوستا نعمت هم گوش می دهم ، او اما چیزهایی می گوید که نمی تواند پاسخ تمام پرسش ها باشد .

دوباره به راه می زنیم . نیالا و توسکاچشمه و چند کیلومتر مانده به گلوگاه، به کارگاه سوم می رسیم . کنار چشمه ، در میان درختان جنگلی ، به کانکس های آخرین کارگاه می رسیم . کارگاهی که قرار است چند ماهی در آن باشم و برای احداث راهی کار کنیم که ابهت کویر را به آرامش دریا پیوند زند . راهی که سالهای سال است کار بر روی آن شروع شده و ادامه دارد .

سرانجام در پایان این مسیر سراسر شگفت ، به گلوگاه می رسیم .  در میان آدمهای کار و حوالی کار ، با حاج ممد رفیق می شویم . مردی که تا سالهای سال بعد از کار ، با او رفیق خواهم ماند .

 

گذر دوم : از گلوگاه ، اما نه تا دامغان ! اواخر مهر 1392

-         السلام ای خسرو خوبان سلام ! ارادتمند شما شمسی پور !

-         شمسی پور بودی !

-         نکنه مُردم و خودم بی خبرم حاج ممد ؟

-         مرد مومن شونزده ساله هی می گی این هفته میام اون هفته میام . فکر کردی زنده ای ؟ شمسی پور بودی . نیستی .

-         حالا کجایی حاجی جان ؟ خونه ؟ باغ ؟ جنگل ؟ دریا ؟ کجا بیام ببینمت ؟

-         شوخی نکن عمو !

شوخی نمی کنم . بعد از  16 سال ، می روم گلوگاه . - در این شانزده سال ، تنها یکبار و فقط 2 روز آن حوالی بودم که خود حکایتی بود غریب ! حالا اما با دگرگونه نگاهی به کار و کارگاه ، دور از تلاطم آن روزها ، می روم به دیدن حاج ممد . به خانه اش می رویم . همانگونه صمیمی . همانگونه ساده . پسری که آن روزها دبستان می رفت ، حالا پسرش را در بغل دارد . نوه ی حاجی را ! زیاد درگیر حرفهای خانه نمی شویم . به راه می زنیم . می زنیم به جاده . جاده ی گلوگاه به سمت دامغان . اما نه تا دامغان !

از کنار پاسگاه و همه ی خاطراتش می گذریم . وارد جاده ی خاطرات می شویم .

-         این طرف یه چشمه نبود ؟

-         جلوتره . اونجا هم جای کانکس های کارگاهتون بود .

-         زیرش هم یه چشمه ی عجیب بود که خیلی ها دنبال گنج می گشتن اونجا !

به سمت توسکا چشمه می رویم . زیبایی اش همان است که بود . دکه های چایی فروشی اش اما بیشتر شده اند و کافه هایش . آن روز یک کلبه بود و والسلام . کلبه ای که زمستانها در میان برف و سکوت و بلندای درختان جنگل ، چون تصویری اساطیری می مانست . حالا اما چایی و قلیان و جوانهایی که تخت ها را پر می کنند و قلیان ها را به دود می اندازند .

از آنجا به سمت نیالا و گردنه ی نیالا می رویم . نیالا آنچنان دچار تغییر شده و آنچنان ساخت و ساز شده است ، که دستم به سختی به سوی دوربین می رود برای گرفتن عکس !

و سپس عبور جاده از میان شالیزار و شگفتی و خودنمایی طبیعت ، تا رسیدن به سفید چاه . در گورستان مرموز سفیدچاه قدم می زنیم . به تماشای سنگ قبرهای جدید ، چند ساله ، چند ده ساله ، چند صد ساله و شاید هزار و چندصد ساله می نشینیم . قبرستانی که از آن در جایی دیگر خواهم گفت .

در روستا گشتی می زنیم .

-         حاجی این خونه ... این کارگاه بچه های دامغان نبود ؟

-         چرا . قهوه خونه هم کنارش بود .

-         نادر هم یه مدتی همینجا بود . نادر تشرعی . یادته ؟

-         آره ... می شناختمش ..

    پیش از آنکه غروب بخواهد گلوگاه را در سرخی آسمان فرو ببرد ،  به سمت آن گذرگاه شگفت می رویم . جایی که هنوز طبیعت هوشیاری خود را به رخ می کشاند . از گذرگاه عبور می کنیم . به سمت پیته نو می رویم و زود برمی گردیم . از اینجا می شود آن صخره ی شگفت را به وضوح دید . آن نیمرخ مرموز را .

سراسر راه با حاجی از خاطرات آن سالها می گوییم و از آدمهای آن سالها .

-         حاج محمود مُرد . کشتنش . به خاطر کار . علی تهرانه . برای خودش کار می کنه . نادر آلمانه . با چشماش می نویسه و می خونه و زندگی می کنه . یه وبلاگ با هم داریم . چنگیز هنوز درگیر کاره و سنگ و سنگ شکن . و .... شما بگو . از آدمهای اینجا چه خبر ؟

و حاجی از آدمهای اینجا می گوید . آدمهای آن روزهای کارگاه . مردی که کلاهبردار می گفتیمش و حالا وضعش توپ شده . سرهنگ که مثل خیلی آدمهای هم صنفش در گیر کارهای دیگر شده است اما از آنهایی که بیشتر  اهل کار است و کمتر اهل سیاست . نصرت ، جنگلبان پیر و یک چشم که به طرز شگفتی برف و باران و سیل را پیش بینی می کرد و پیش بینی هایش رد خور نداشت . اکبر جوجه ، که حالا برند ثبت شده دارد و رستوران مرکزی اش تغییر کرده و البته خود حاج اکبر دیگر نیست .  و ...و .... در مرور بیش از یک و نیم دهه از عمر ، دوباره به گلوگاه بر می گردیم و از حاجی جدا می شوم . تا کی و کجا باز به هم برسیم و در عبور به سمت گرگان با خود می اندیشم آیا زمانی خواهد بود که روزی از گلوگاه ، تا دامغان مسیر رفته را باز گردم ؟!

شاید شانزده سال بعد . شاید هم مجید بعد ! کاش در تناسخ بعدی ، موجودی باشم که بتواند همه ی راههای رفته ی این موجود را بازیابد و باز بیند و بازگردد !

عکس های مربوط به این پست در ادامه ی مطلب . 


ادامه نوشته