ترانه های راهسازان دیروز و امروز
( هفتم )
نگهبان بودم .
نگهبان چند تا ماشین راهسازی .
بر بیابون .
یه روز حوصله ام سر رفت
شروع کردم سنگ روی سنگ چیدن .
فردای اون روز چند تا سنگ دیگه و
هی روز پشت روز و
سنگ روی سنگ .
عاقبت نوبت مرخصی ام شد و
رفتم خونه و سنگ ها رو گذاشتم برای بیابون .
از مرخصی که برگشتم
دیدم نگهبان بعد از من
روی چاردیواری سنگی
چند تا شاخهی درخت انداخته و
زیر اون سقف
داره با زن و بچه اش زندگی می کنه !
گفتم :
- خوش می گذره رفیق ؟
گفت :
- شکر خدا !
شغلی داریم و سرپناهی و نفسی که هنوز میاد و عمری که می گذره .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ ساعت 23:58 توسط مجید
|
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .