( هفتم )

نگهبان بودم .

نگهبان چند تا ماشین راهسازی .

بر بیابون .

یه روز  حوصله ام سر رفت

شروع کردم سنگ روی سنگ چیدن .

فردای اون روز چند تا سنگ دیگه و

هی روز پشت روز و

سنگ روی سنگ .

عاقبت نوبت مرخصی ام شد و

رفتم خونه و سنگ ها رو گذاشتم برای بیابون  .

از مرخصی که برگشتم

دیدم نگهبان بعد از من

روی چاردیواری سنگی

چند تا شاخه­ی درخت انداخته و

زیر اون سقف

داره با زن و بچه اش زندگی می کنه !

گفتم :

-        خوش می گذره رفیق ؟

گفت :

-        شکر خدا !

شغلی داریم و سرپناهی و نفسی که هنوز میاد و عمری که می گذره .