« چرا چای اینقدر سیاهه ؟ »
پیش نوشت :
1- بعد از دعوت وبلاگ چارو از دوستان برای نوشتن خاطرات کارگاهی خود ، چند نفر از دوستان اعلام آمادگی کردند . این هفته مهمان اول و خاطره ی اول !
2- نویسنده ی خاطره ی امروز لیلاست . لیلا دو سه سالی در کارهای آبیاری و زهکشی سرپرست کارگاه بوده و حسابی با مشکلات کار و کارگاه دست و پنجه نرم کرده است !
مابقی در پی نوشت !
----------------------------------------------------------------------------------------
« چرا چای اینقدر سیاهه ؟ »
-چرا چای اینقدر سیاهه ؟ چرا اینقدر تلخه ؟
داشتم این را به جبار می گفتم ، درحالیکه صدای کارگرها و راننده ها هم که در اتاق بغلی برای خوردن نهار جمع شده بودند ، داشت به گوش میرسید:
-چی توی آب ریختی جبار؟ خیلی بد مزه اس !
-رنگش هم فرق کرده ، حتما چیزی توی آب ریختی !
انگار همه می دانستند من با وجودی که سرپرست کارگاه هستم اما از آنجا که از جنس خودشان نیستم یا به عبارتی مرد نیستم ، نمی توانم عصبانیت خودم را مثل آقایان با فریاد نشان دهم . به همین خاطر زحمت فریاد کشیدن را دیگران قبول کرده بودند !
ظهر یکی از روزهای گرم تابستان سال 87 بود. ما در یک کارگاه شبکه آبیاری نزدیک روستایی از شهر روانسر مشغول کار بودیم. روزهایی سراسر سختی و استرس برای من. آن روز هم مثل روزهای قبل ، ظهر برای نهار و استراحت به ساختمان کارگاه برگشتیم.
جبار آبدارچی کارگاه ، جوان ساده ای از اهالی همان روستا بود که هیچ وقت خدا هیچ کاری را درست انجام نمی داد. تازه هر کاری را بعد از بارها تذکر در نهایت بی دقتی و دستپاچگی انجام می داد. اما از آنجایی که او دادماد مالک ساختمان کارگاه بود ، ناچار به نگه داشتن او در کارگاه به عنوان آبدارچی بودیم.
من همچنان خیره به جبار منتظر توضیحی از طرف او در مورد وضع پیش آمده بودم. جبار با دهانی تقریبا همیشه باز ، داشت فکر می کرد چه بگوید ، که به مِن و مِن افتاد:
-به خدا من از هیچی خبر ندارم !
-اینقدر قسم نخور فکر کن ببین باز چکار کردی؟ از کجا برای نهار و چای ، آب آوردی؟
-به خدا از شیر آشپزخونه آب آوردم. امروز قبل از اینکه بازم آب قطع بشه ، گالن های کیورینگ رو پر کردم.
-گالن های کیورینگ رو شستی؟
-چی؟
-گفتم گالن های کیورینگ رو قبل از اینکه پر کنی ، شستی؟
-آره به خدا شستم.
-راستشو بگو واقعا شستی؟
یکدفعه همه چیز دستگیرم شد و فهمیدم که چرا دهان جبار از همیشه بازتر مانده و رنگش پریده است. خودش هم فهمیده بود که ماجرا از چه قرار است و چه دسته گلی به آب داده. اما اصلا به روی مبارک نمی آورد. زبانش کمی بند آمده بود. همین که جرات حرف زدن پیدا کرد شروع کرد به قسم خوردن که کارش را درست انجام داده و نمی داند چرا اینجوری شده است. آنقدر تند تند و با هیجان حرف می زد که آب دهانش به همه جا از جمله صورت ما پاشیده می شد !
در کارگاه ما تقریبا هر روز صبح آب قطع می شد. به همین دلیل مجبور بودیم که هر روز قبل از قطع شدن آب ، مقداری آب برای چای و پختن نهار ذخیره کنیم. ذخیره کردن آب از وظایف جبار بود و چون وسیله بهتری نداشتیم ، جبار از گالن های خالی بیست لیتری کیورینگ برای ذخیره کردن آب استفاده می کرد.
کیورینگ یک ماده شیمیایی است که بعد از بتن ریزی روی بتن پاشیده می شود تا بتن ترک نخورد . همیشه بعد از خالی کردن گالن ها از کیورینگ ، مقداری کیورینگ به بدنه گالن می چسبد.
مشکل هر روز من با جبار این بود که صبح ها قبل از اینکه به کارگاه بروم باید تک تک کارهایی را که باید انجام می داد ، به او یادآوری کنم.
یکی از همین کارها که هر روز به او یادآوری می کردم ، شستن گالن های کیورینگ با مواد شوینده و با دقت زیاد بود. از قضا آن روز من هم فراموش کردم که برای صدمین بار شستن گالن ها را به او گوشزد کنم. جبار گالن هایی را که روز قبل در کارگاه از کیورینگ خالی شده بود بدون آنکه بشوید ، پر از آب کرده و برای چای و نهار از آن استفاده کرده بود و همانی شد که پیش آمد . چای عین قیر سیاه و تلخ ، آب هم بدمزه و بدبو.
همان موقع نقشه بردار و یکی از راننده ها هم وارد اتاق شدند و شاهد گفتگوی ما.
اتاق بغلی که کارگران در آن بودند هنوز شلوغ بود و کارگرها سر و صدا می کردند . تقریبا دیگر همه فهمیده بودند که موضوع چیست و همه این خرابکاری ها از جانب آقای جبار بوده . خرابکاری های جبار جزیی از امور هر روزه کارگاه ما شده بود.
جبار همچنان مقاومت می کرد و تقصیر پیش آمده را انکار می کرد :
-به خدا من گالن ها رو شستم
-اگه شستی چرا آب مزه کیورینگ می ده ؟
-خب من از کجا بدونم ؟
به دنبال بحث ما چند نفر دیگر از کارگرها وارد اتاق شدند و او را دوره کردند :
-تو آخرش ما رو می کشی !
-مگه من چکار کردم ؟
-اگه ما سرطان گرفتیم تو مقصری !
-به من چه ؟
-می مردی اگه گالن ها رو می شستی ؟
-اما من شستمشون !
-حالا نهار به درک ، از تشنگی مردیم !
-مگه تقصیر منه ؟
آن روز ظهر بیشتر بچه ها گرسنه ماندند و بعد از ساعتی که از این ماجرا گذشت ، با همت و چابکی جبار – که عجیب می نمود - نیمرویی آماده شد و کارگرها نهارشان را با نیمرو برگزار کردند.
حرص خوردن به خاطر خرابکاری های جبار هم فایده ای نداشت. او همچنان به خرابکاری های خود ادامه می داد و هیچ تقصیری را به گردن نمی گرفت . جبار بخشی از کار بود و کارگاه .
------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت :
1- سپاس از لیلا به خاطر ارائه متن خاطراتش در چارو و امید به ادامه .
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .