« چرا چای اینقدر سیاهه ؟ »

پیش نوشت :

1-      بعد از دعوت وبلاگ چارو از دوستان برای نوشتن خاطرات کارگاهی خود ، چند نفر از دوستان اعلام آمادگی کردند . این هفته مهمان اول و خاطره ی اول !

2-      نویسنده ی خاطره ی امروز لیلاست . لیلا دو سه سالی در کارهای آبیاری و زهکشی سرپرست کارگاه بوده و حسابی با مشکلات کار و کارگاه دست و پنجه نرم کرده است !

مابقی در پی نوشت !

----------------------------------------------------------------------------------------

« چرا چای اینقدر سیاهه ؟ » 

-چرا چای اینقدر سیاهه ؟ چرا اینقدر تلخه ؟

داشتم این را به جبار می گفتم ، درحالیکه صدای کارگرها و راننده ها هم که در اتاق بغلی برای خوردن نهار جمع شده بودند ، داشت به گوش می­رسید:

-چی توی آب ریختی جبار؟ خیلی بد مزه اس !

-رنگش هم فرق کرده ، حتما چیزی توی آب ریختی !

انگار همه می دانستند من با وجودی که سرپرست کارگاه هستم اما از آنجا که از جنس خودشان نیستم یا به عبارتی مرد نیستم ، نمی توانم عصبانیت خودم را مثل آقایان با فریاد نشان دهم . به همین خاطر زحمت فریاد کشیدن را دیگران قبول کرده بودند !

ظهر یکی از روزهای گرم تابستان سال 87 بود. ما در یک کارگاه شبکه آبیاری نزدیک روستایی از شهر روانسر مشغول کار بودیم. روزهایی سراسر سختی و استرس برای من. آن روز هم مثل روزهای قبل ، ظهر برای نهار و استراحت به ساختمان کارگاه برگشتیم.

جبار آبدارچی کارگاه ، جوان ساده ای از اهالی همان روستا بود که هیچ وقت خدا هیچ کاری را درست انجام نمی داد. تازه هر کاری را بعد از بارها تذکر در نهایت بی دقتی و دستپاچگی انجام می داد. اما از آنجایی که  او دادماد مالک ساختمان کارگاه بود ، ناچار به نگه داشتن او در کارگاه به عنوان آبدارچی بودیم.

من همچنان خیره به جبار منتظر توضیحی از طرف او در مورد وضع پیش آمده بودم. جبار با دهانی تقریبا همیشه باز ، داشت فکر می کرد چه بگوید ، که به مِن و مِن افتاد:

-به خدا من از هیچی خبر ندارم !

-اینقدر قسم نخور فکر کن ببین باز چکار کردی؟ از کجا برای نهار و چای ، آب آوردی؟

-به خدا از شیر آشپزخونه آب آوردم. امروز قبل از اینکه بازم آب قطع بشه ، گالن های کیورینگ رو پر کردم.

-گالن های کیورینگ رو شستی؟

-چی؟

-گفتم گالن های کیورینگ رو قبل از اینکه پر کنی ، شستی؟

-آره به خدا شستم.

-راستشو بگو واقعا شستی؟

یکدفعه همه چیز دستگیرم شد و فهمیدم که چرا دهان جبار از همیشه بازتر مانده و رنگش پریده است. خودش هم فهمیده بود که ماجرا از چه قرار است و چه دسته گلی به آب داده. اما اصلا به روی مبارک نمی آورد. زبانش کمی بند آمده بود. همین که جرات حرف زدن پیدا کرد شروع کرد به قسم خوردن که کارش را درست انجام داده و نمی داند چرا اینجوری شده است. آنقدر تند تند و با هیجان حرف می زد که آب دهانش به همه جا از جمله صورت ما پاشیده می شد !

در کارگاه ما تقریبا هر روز صبح آب قطع می شد. به همین دلیل مجبور بودیم که هر روز قبل از قطع شدن آب ، مقداری آب برای چای و پختن نهار ذخیره کنیم. ذخیره کردن آب از وظایف جبار بود و چون وسیله بهتری نداشتیم ، جبار از گالن های خالی بیست لیتری کیورینگ برای ذخیره کردن آب استفاده می کرد.

کیورینگ یک ماده شیمیایی است که بعد از بتن ریزی روی بتن پاشیده می شود تا بتن ترک نخورد . همیشه بعد از خالی کردن گالن ها از کیورینگ ، مقداری کیورینگ به بدنه گالن می چسبد.

مشکل هر روز من با جبار این بود که صبح ها قبل از اینکه به کارگاه بروم باید تک تک کارهایی را که باید انجام می داد ، به او یادآوری کنم.

یکی از همین کارها که هر روز به او یادآوری می کردم ، شستن گالن های کیورینگ با مواد شوینده و با دقت زیاد بود. از قضا آن روز من هم فراموش کردم که برای صدمین بار شستن گالن ها را به او گوشزد کنم. جبار گالن هایی را که روز قبل در کارگاه از کیورینگ خالی شده بود بدون آنکه بشوید ، پر از آب کرده و برای چای و نهار از آن استفاده کرده بود و همانی شد که پیش آمد . چای عین قیر سیاه و تلخ ، آب هم بدمزه و بدبو.

همان موقع نقشه بردار و یکی از راننده ها هم وارد اتاق شدند و شاهد گفتگوی ما.

اتاق بغلی که کارگران در آن بودند هنوز شلوغ بود و کارگرها سر و صدا می کردند . تقریبا دیگر همه فهمیده بودند که موضوع چیست و همه این خرابکاری ها از جانب آقای جبار بوده . خرابکاری های جبار جزیی از امور هر روزه کارگاه ما شده بود.

جبار همچنان مقاومت می کرد و تقصیر پیش آمده را انکار می کرد :

-به خدا من گالن ها رو شستم

-اگه شستی چرا آب مزه کیورینگ می ده ؟

-خب من از کجا بدونم ؟

به دنبال بحث ما چند نفر دیگر از کارگرها وارد اتاق شدند و او را دوره کردند :

-تو آخرش ما رو می کشی !

-مگه من چکار کردم ؟

-اگه ما سرطان گرفتیم  تو مقصری !

-به من چه ؟

-می مردی اگه گالن ها رو می شستی ؟

-اما من شستمشون !

-حالا نهار به درک ، از تشنگی مردیم !

-مگه تقصیر منه ؟

آن روز ظهر بیشتر بچه ها گرسنه ماندند و بعد از ساعتی که از این ماجرا گذشت ، با همت و چابکی جبار که عجیب می نمود - نیمرویی آماده شد و کارگرها نهارشان را با نیمرو برگزار کردند.

حرص خوردن به خاطر خرابکاری های جبار هم فایده ای نداشت. او همچنان به خرابکاری های خود ادامه می داد و هیچ تقصیری را به گردن نمی گرفت . جبار بخشی از کار بود و کارگاه .

 

------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :

1-      سپاس از لیلا به خاطر ارائه متن خاطراتش در چارو و امید به ادامه .

2 - با روال فعلی هفته ی آینده دوستان عزیز باید نوشته ی مرا تحمل کنند ! اما سه شنبه ی بعد از آن منتظر نوشته ای از دوستان دیگر هستیم . منتظر یم . بی صبرانه .

 

دنیا (سال 75)

میگن راننده هایی که به مدت طولانی بر روی یک ماشین کار میکنن، بتدریج به اون وسیله وابسته میشن، یه چیزی شبیه تعلق خاطر یا شاید یه جور دلبستگی. احتمالا این موضوع بیشتر در رابطه با راننده های بیابونی صدق میکنه، ولی تو بین راننده های کارگاهی هم کم سابقه نیست.

آدمهایی که حداقل ده ساعت از روزشون رو تو یک اتاقک یکی دو متری سپری میکنن که دور تا دورش شیشه ست، و فقط خودشون هستند و ماشینشون و بیابون پیش رو، و هفته ها، ماهها و سالهای عمرشون همینطور میان و میرن بدون هیچ تغییری.

هر روز مثل دیروز و هر فردا چیزی شبیه امروز.

پروژۀ اروست به مرحلۀ آسفالت رسیده و اکیپ مخصوص این کار با ماشین آلات و امکاناتش تو کارگاه مستقر شده.

برای آدمی مثل من که اولین مرتبه ست این شیوۀ آسفالت رو میبینه، فرصت خیلی خوبیه برای یاد گیری. موقعیتی که مجید اونرو از من دریغ نکرد و قرار شد که مسئول اکیپ آسفالت باشم.

البته معمولا مجید قبل از اینکه به کسی مسئولیتی بده، اول واسش یه اسم انتخاب میکنه، و الان هم بمن میگه مسئول اکیپ سیاه کارها!

سرپرست اجرایی اکیپ یه آدم قد بلند و فوق العاده قوی هیکله به اسم "رهبری". مردی با موهای لخت و سبیلهای درویشی که بر خلاف هیبتش بی اندازه دل نازک و احساساتیه.

راستش یه کم تصورش سخته که یه آدم با این سر و قیافه و با صدایی دو رگه، از دیدن مرگ یک پرنده که به جلو پنجرۀ ماشین برخورد کرده بود، انقدر متاثر بشه که تا آستانۀ گریه پیش بره.

اکیپ زیر نظر رهبری یه سری آدمهای ثابت هستند، که کارشون رو خوب بلدن و نیازی به نظارت و کنترل ندارن، فقط این وسط "خلیل" یه کم زیادی سر به هواست و بجای تمرکز بر روی کار، بیشترِ حواسش به ماشینشه.

وقتی خلیل درِ کامیونش رو باز میکنه قبل از هر چیز تصویری بزرگ از چهرۀ یک زن خودنمایی میکنه، که روی رودریِ کامیون تودوزی شده، از اون نقاشی های اغراق آمیز که صورت یک زن زیبا رو نشون میده، با چشمهای بزرگ و کشیده و با لبخندی بر لب.

خودش میگه واسش شانس میاره، ولی بنظر میاد بیشتر یه جورایی دلبستۀ این تصویر شده، تا جایی که موقع سوار شدن اون رو میبوسه و حتی باهاش حرف هم میزنه.

رهبری و خلیل با هم نسبت خانوادگی دارن، و بنده خدا رهبری تمام روز باید یک چشمش به خلیل باشه، تا یه وقت دسته گلی به آب نده که دیگران بگن؛ خلیل داره نونِ این نسبت فامیلی رو میخوره.

تو دفتر کارگاه هستیم، مجید و رهبری دارن فاکتورهای اکیپ سیاه کارها رو حساب کتاب میکنن، و رهبری قلم به قلمِ هزینه هارو برای مجید توضیح میده.

ساعت حدود یازدهِ صبحه ولی رانندۀ مجید؛ باقری، داره چرت میزنه، پاهاشو دراز کرده، سرشو تکیه داده به دیوار و با دهن باز همینطور دست به سینه به خواب رفته.

رضاقلی آشپز کارگاه یه خربزۀ مشهدی رو گذاشته تو سینی، و با یه چاقوی بزرگ و پهن و با زحمت مشغول قاچ کردنشه.

آخرهای تابستونه ولی هنوز هوا گرم و دم کرده ست.

من گوشۀ اتاق رو موکت نشستم و دارم نسبتهای مصرفی قیر و شن، برای تهیۀ این نوع آسفالت رو تو سررسیدم یادداشت میکنم.

آدم یه جورایی میره تو حال و هوای جزوه نویسی دوران دانشگاه. همه منتظریم تا قیر داخل تانکر داغ بشه که کار آسفالت رو شروع کنیم.

خلیل نفس زنان و با اضطراب میاد تو پاشنۀ در، رو میکنه بسمت رهبری و بشکل بریده بریده:

ــ تانکر... گازوییل زیاد رفته... الان میترکه...!

همه بلند میشیم و میریم سمت پنجره، از دریچۀ بالایی تانکر آتیش زبونه میکشه، رهبری با سرعت میره بیرون:

ــ پس تو اونجا، بالا سر تانکر چه غلطی میکردی... بیفت جلو ببینم... گندت بزنه که همیشه کارت همینه...

صدای خلیل تو راهرو میپیچه:

ــ به امام حسین من فقط رفتم بند پوتینهامو عوض کنم... دو دقیقه هم نشد... دیروز هم گفتم، این مشعل سوزنش گشاد کرده، گازوییل همینطور ازش میره...

مجید دفتر و ماشین حساب رو میزاره یه گوشه:

ــباقری... ماشینارو از جلوی تانکر بکشید عقب... بلند شو بهت میگم... گرفتی خوابیدی...؟

ــ نادر...با لودر راهو ببندید، از هر دو طرف... خودت هم نزدیک تانکر نرو...

ترس و نگرانی تو صورت همه پیداست. رهبری با عصبانیت به خلیل میگه که مشعلو خاموش کنه.

فلکۀ شیر گازوییل سرجاش نیست، و خلیل چاره ای نداره جز اینکه خودِ مشعل رو از زیر تانکر بکشه بیرون، کاری که یکنفری ممکن نیست، پس من هم میرم به کمکش.

قیری که برای آسفالت بکار میره با نفت مخلوط شده و اگر آتش بگیره، بطور پیوسته به سوختن ادامه میده. خروج دود و گاز شعله ور از دریچۀ تانکر صدای غرش عجیبی تولید میکنه، صدایی که نفس آدم رو بند میاره.

من و خلیل با مکافات مشعل رو میکشیم بیرون، شلنگ گازوییل رو تا میزنیم و با یه تیکه سیم میبندیمش، و بسرعت از تانکر فاصله میگیریم.

رهبری از سمت روبروی ما از تانکر میاد بالا، در حالیکه یه پتوی کاملا خیس و چند بار تاخورده تو دستشه. هیکل درشت و تنومندش از پشت هُرم آتیش تار و موّاج به نظر میاد. با احتیاط قدم برمیداره و میرسه تا پای دریچۀ شعله ور.

راستش فکر نمیکنم هیچوقت حاضر بشم که خودم رو تو وضیعت رهبری قرار بدم، حتی فکر ایستادن بالای بیست هزار لیتر قیر داغ هم آدم رو میترسونه. خلیل با ترس و نگرانی به رهبری خیره شده، خیلی آروم و کشیده:

ــ یا پیغمبر... این امروز خودشو به کشتن میده...

رهبری پتو رو میذاره رو دریچه، چند ثانیه صبر میکنه و برش میداره، اونو پشت و رو میکنه و باز حرکت رو تکرار میکنه.

تو میون نگاه مضطرب بقیه برای چند دقیقه اینکار رو انجام میده. شاید اینها طولانی ترین دقیقه هایی بودند که تا امروز تجربه شون کردم.

بالاخره اون آتیش ترس آور خاموش میشه، ولی هنوز دود سیاه و غلیظی از تانکر بیرون میاد. رهبری برای چند دقیقه بالا سر دریچه میایسته و وقتی خاطر جمع میشه که قیر دوباره آتیش نمیگیره، از همون مسیری که اومده بود برمیگرده.

خدا رو شکر که بالاخره تموم شد. خلیل حسابی هیجان زده ست، با پوتینهایی که بندهاش هنوز بازه چند قدم میره بسمت رهبری، دستهاشو میبره بالا و با لحنی پر از چاپلوسی:

ــ سلامتی آقای رهبری، صلوات بفرست...

و بسرعت پا میزاره به فرار، چون رهبری پتو رو انداخته و با یه تیکه چوب افتاده عقب سرش!

اون هیکل بزرگ و سنگین هیچ شانسی برای رسیدن به خلیلِ لاغر و ترکه ای نداره. نفس زنان میاد کنار من:

ــ تخم سگِ بیشرف... میگه همه ش دو دقیقه... این مثلا میخواد سر من هم کلاه بذاره... این گازوییل حداقل یه ساعت داشته همینطور واسۀ خودش میرفته... بلند شو بیا خبر مرگت این مشعلو برگردون سر جاش...

ــ تو برو، من خودم درستش میکنم.

ــ خلیل اون روی منو بالا نیار ها... نذار جلوی اینا دهنم باز بشه... بلند شو جمع کن این کثافت کاری رو... ظهر شد...!

ــ ... اگه بیام میزنی...

ــ مگه من تا امروز دست روت بلند کردم که حرفت مفت میزنی... نه آخه تو اصلا زدن داری؟... دِ پاشو بیا دارم بهت میگم...

خلیل روی پاهاش نشسته و سنگهای کوچیک رو بی هدف به یک سمت پرت میکنه. سعی میکنه به صورت رهبری نگاه نکنه.

تمام صورت رهبری عرق کرده و از عصبانیت قرمزه، ولی کاری از دستش بر نمیاد:

ــ مهندس تو رو ابوالفضل میبینی شانس ما رو... آخر عمری گیرِ چه زبون نفهمی افتادیم...

با خشم به خلیل نگاه میکنه:

ــ کره خرِ گوساله، از بس مشما ماچ کرده مخش تاب ورداشته... حالا وقتی اون رودری رو کندم حساب کار دستش میاد.

رهبری هنوز چند قدم بیشتر بسمت کامیون نرفته، که خلیل مثل فنر از جاش میپره و میاد طرفش. صورتش رو میبوسه و با گفتن پی در پی "غلط کردم " و " ایندفعه رو بگذر " غائله ختم میشه.

مجید، باقری و من روی سکوی جلوی ساختمون نشستیم و خربزه میخوریم. خلیل هفت هشت متر اونطرفتر نشسته و داره بند پوتینهاشو مرتب میکنه، شاید هم ترجیح میده که بخاطر این اتفاق زیاد جلوی چشم مجید نباشه.

اینکه مجید تو مسائل رهبری با آدمهای زیر دستش دخالت نمیکنه، کار کاملا درستیه. چون در نهایت این سرپرست اکیپه که باید پاسخگو باشه. هر چند، رهبری از نگاههای مجید خیلی خوب میفهمه که این موضوع نمیبایست اتفاق میفتاد.

رهبری از پشتِ سر میاد پیش خلیل، دستشو میذاره رو شونه ش و کنار دستش میشینه. برای یه لحظه خلیل هول میخوره، ولی مشخصه که رهبری قصد دعوا نداره:

ــ بشین، باهات حرف دارم.

سیگارش رو از تو چورابش درمیاره و در حالیکه به روبرو خیره شده، با صدایی آهسته:

ــ تو مگه قسط نداری...؟ مگه لنگ پول نیستی...؟ مگه نمیخواستی زیر زمین خونۀ باباتـو سفید کنی که از مستاجری خلاص بشی...؟

خلیل سرش پایینه و سکوت کرده.

ــ خب اگه این تانکر میترکید که اول از همه خودتو بدبخت کرده بودی... از کجا میخواستی بیاری سه چهار ملیون خسارت بدی...؟

رهبری با ناراحتی به سیگارش پُک میزنه:

ــ همه چی واست شده بازی... لااقل یه ذره هم حساب آبروی منو بکن... چقدر باید بخاطر این بچه بازیهات، جلوی همه سرم پایین باشه...

نگاه خلیل مات شده و فقط به زمین نگاه میکنه.

ــ من که فامیلتم باید بهت بگم... اِ ورداشتی یه عکس چسبوندی به در کامیونت... همه دارن میخندن...همه مسخره میکنن...

صداشو میاره پایینتر:

بابا تو دیگه دختر بزرگ تو خونه داری... چقدر اونروز زنت گریه کرد... این بود قولت؟... اینجوری میخواستی بچسبی به کار؟

نمیدونم چرا اینجور حرفها هر چقدر هم که آهسته گفته بشن، بازهم واضح و روشن بگوش میرسن. هر چقدر هم که سعی میکنی خودت رو به نشنیدن بزنی، ولی باز نمیشه. انگار یه نفر داره اینارو درِ گوشت و به خودت میگه.

بند پوتین تو دستهای خلیل خشک شده و نگاهش همینطور به زمین خیره مونده.

مجید دیگه چیزی نمیخوره، با نوکِ چاقو خیلی آروم، تیکه های ریز خربزه رو تو بشقاب ملامینی جابجا میکنه و تو فکر غرق شده.

باقری همینطور که به رهبری و خلیل خیره شده، قاچ بزرگ خربزه رو میذاره تو دهنش و سرشو بعلامت تاسف تکون میده.

رهبری سیگارش رو خاموش میکنه:

ــ پاشو... بلند شو برو بارگیری کن... از صبح تا حالا هیچی آسفالت نریختیم.

خلیل بند هاشو میبنده و در حالیکه از جلوی ما رد میشه، مجید رو میکنه بهش:

ــ خلیل، بیا یه قاچ خربزه بخور برو...

غم همۀ عالم تو صورتشه، ولی سعی میکنه باز هم به هر سختی که شده بخنده:

ــ نه آقا مهندس... قربونِ دستت... برم زودتر بارگیری کنم... صبح تا الان هیچی کار نکردیم...

خلیل میره بسمت کامیونش، در حالیکه ما همه مون بهش خیره شدیم. نمیدونم شاید دیگران هم مثل من منتظرن تا ببینن، که باز هم موقع سوار شدن عکسِ رودریِ کامیونش رو میبوسه یا نه.

در کامیونش رو باز میکنه، فقط روی عکس دست میکشه و میره تو دنیای خودش.

یک دنیای یکی دو متری که دور تا دورش شیشه ست، و توی اون تصویر زنی هست با چشمهای درشت و کشیده، که پیوسته به روی آدم لبخند میزنه.

خاطرات کار و کارگاه

خاطرات کار و کارگاه

بدجنسی هایی برای کمی شوخی ( یک )

از محوطه ی شرکت رد می شوم و به سالن ورودی می رسم . جلوی در سالن دو نفر از راننده های کارگاه ایستاده اند . امروز آخرین روز تعطیلی کارگاهی شان است . حتما آمده اند که برای رفتن فردایشان به کارگاه هماهنگ کنند یا برای نرفتن دلیل و بهانه بیاورند .

-         سلام

-         سلام حمید . سلام رضا ...چیه همه اتون جمع شدین اینجا ؟

-         اومدیم تعاونی سهمیه بگیریم ... مهندس می شه فردا ...

-         نه فردا هیچ چیزی نمیشه ... هماهنگ کنین فردا صبح برید کارگاه ... اون روغنها رو تعاونی داده ؟

-         آره . حلبی سه هزار و پونصد . توی بازار کم کمش حلبی هفت تومنه .

می روم داخل سالن اداری . یکدفعه به ذهنم می رسد که تعداد حلبهای روغن نباتی بیشتر از  دوتا بود . برمی گردم . نگاه می کنم . سه تا حلب روغن کنار در ورودی است  .

-         حمید این روغنها از کیه ؟

-         دو تاش از ماست . یکی اش سهمیه مهندس محمودیه . گذاشت اینجا رفت تلفن جواب بده .

مهندس محمودی آدم ارام و بی آزاری است . از آن امامزاده ها که نه کور می کند و نه شفا می دهد . معاون مالی اداری شرکت است و به طرز شدیدی گریزان از کارگاه ! این چندماهی که آمده ام به این شرکت خیلی سعی کرده ام پایش را به کارگاه بکشم . اما به جز یکبار ، همیشه تیرم به سنگ خورده است . یک فکر شیطنت آمیز به ذهنم می رسد .

-         اینو برای من گرفته . ولی من فکر نمی کردم از این روغنها باشه . به دردم نمی خوره ...

-         خوب بده به خودش .

-         اون اگه سهمیه اش رو می خواست به من می داد آدم ساده ؟ .. رضا نمی خریش ؟

-         چند مهندس ؟

-         چهار تومن .

چهار هزار تومان از رضا می گیرم و روغن مهندس محمودی را به او می فروشم . آخر سر هم سفارش می کنم که :

-         اگه مهندس محمودی روغنشو خواست ، چهار و پونصد ازش بگیر و روغنشو بده .اگه نگرفتی من پولی بهت نمیدم . حواست باشه .

ده دقیقه بعد مهندس محمودی در اتاق من است . هر چه می خندد و هر چه می گوید فایده ای ندارد . می خندم و جواب می دهم :

-         مهندس جان من یه حلب روغن پیدا کردم فروختم . حالا هم که معلومه از شما بوده دیگه پولش حلال حلاله ! اینقدر فکر مال دنیا نباش . چقدر به فکر وارثی ؟

وساطت یکی دو تا از پرسنل هم فایده ای ندارد . روی دنده ی بدجنسی افتاده ام و کوتاه نمی آیم . سرانجام تیر آخر را می زنم :

-حاضرم پولی رو که باید به رضا بدی بهت بدم . اما به یک شرط  .

-         چی ؟

-         همین الآن سوار پاترول بشیم بریم کارگاه ...

مهندس محمودی می خندد و از اتاق من می رود .چهار هزار و پانصد می دهد به رضا و روغنش را برمی دارد .

     چند ماه بعد من از آن شرکت و آن شهر و استان می روم . یکسال بعد برای تسویه حساب و برای دیدن دوستان و همکاران قدیمی به شرکت سری می زنم . موقع گرفتن برگه ی تسویه حساب ، حسابدار شرکت برگه را نگاه می کند و می خندد . مهندس محمودی توی چارچوب در اتاق حسابداری ایستاده و با لبخندی بر لب به من نگاه می کند . همه چیز مشکوک می زند . به برگه ی تسویه حساب نگاه می کنم .

-         الباقی طلب حقوق ..... ذخیره ی مرخصی .... حق سنوات .... کسر می شود مالیات ... کسر می شود بیمه .... کسر می شود علی الحساب دریافتی ... کسر می شود بدهی به مهندس محمودی چهل و پنج هزار ریال ...

نگاهی به مهندس محمودی می اندازم و می خندم . همه با هم می خندیم . ایمان می آورم که بدجنسی پایدار نمی ماند !  اما پانصد تومان ضرر به شوخی و خنده هایش می ارزید . 

 

 

خاطرات کار و کارگاه

بدجنسی هایی برای کمی شوخی ( دو )

 

-         سریع یه کامیون خبر کنین بره شهر چند تا لوله ی هزار بار بزنه بیاره .

-         حاجی همین جوری هم کامیون کم داریم . یه کامیون تا بیاد و بره و برگرده دو روز از سیستم خارج شده .

-         به هر حال باید بره . تو اکیپ کی کامیون بیکار هست ؟

حاجی که کارش چیز دیگری است ، حالا رسما دارد به جای سرپرست کارگاه برنامه ریزی می کند . پروژه ی راهسازی با تمام توان در حال پیشرفت است . قرار است تا چهل روز دیگر رییس جمهور بیاید برای افتتاح پروژه . افتتاح راهی که از دل کویر می گذرد . راهی که فاصله ی شهرهای جنوبی تا شمالی کشور را تا حد قابل توجهی کوتاه می کند . حاجی همه ی کارهای اصلی اش را گذاشته و آمده کارگاه و برنامه ریزی می کند که مبادا روز افتتاح ، کار آماده نباشد . او ماشین آلات کارگاه را به چهار اکیپ تقسیم کرده و برای هر اکیپ یک مسئول گذاشته . یک نفر هم مسئول فنی کل اکیپ هاست . سرپرست کارگاه هم هست که عملا از حاجی خط و ربط می گیرد . به جز مسئول فنی و سرپرست کارگاه ، من ، نقشه بردار کارگاه هم جزء کسانی هستم که اطلاعات پرسنلی و ماشین آلاتی تمام اکیپ ها را دارم . حالا دو تا از مسئول اکیپ ها هم در دفترند . حاجی نگاهی به مسئول اکیپ ها می اندازد که هیچکدام نمی خواهند از اکیپشان کامیونی آزاد کنند . نگاهی به مسئول فنی می اندازد :

-         فقط کامیون مسعود رو می تونیم آزاد کنیم . از اکیپ حاج مهدی .

-         با بی سیم به حاج مهدی اطلاع بدین که سریع مسعود رو بفرسته .

نزدیکترین فرد به دستگاه بی سیم منم . گوشی را بی دارم .

-         اکیپ دو ... اکیپ دو ... حاج مهدی به گوشی ؟ ... تمام .

-         اکیپ دو ... به گوشم مرکز ... بفرمایید ... تمام .

-         حاج مهدی ... حاجی می گن کامیون مسعود رو سریع بفرستین بیاد کارگاه و بره شهر لوله بیاره ...تمام .

-         ولی مسعود که ...

صدا خش خش می کند و قطع می شود . تلاش دوباره برای تماس باحاج مهدی فایده ندارد .

-         زود باش دیگه ... بجنب ... اگه می شه با ماشینتون برو پیداش کن ... سریع ...

نگاهی به حاجی می اندازم . هزار تا کار دارم که باید انجام بدهم . نقشه های واریانت جدید بخشی از مسیر را دارم آماده می کنم و فرصتی برای رفتن سراغ حاج مهدی ندارم . بدجنسی ام گل می کند . بی هیچ دلیلی !

-         فکر کنم می خواست بگه مسعود که ...

مسئول فنی جوابم را می دهد :

-         مسعود که چی ؟ مشکلی پیش اومده ؟

-         آخه ... الان فکر کنم کارگاه نباشه  !

-         پس کجاس ؟

-         دوباره از روی رکاب کامیونش افتاد ... ایندفعه خودش نتونست بلند بشه ...

نمی دانم این بدجنسی چرا به سراغم آمده ؟ شاید به خاطر حرفهایی است که قبل از آمدن حاجی ها با محمد می زدیم . محمد راننده ی بلدوزر است که بلدوزرش خراب شده و آمده دفتر که هماهنگ کند مکانیک ها بروند سراغش . قبل از آمدن حاجی ها داشت از افتادن دیروز مسعود از رکاب کامیون می گفت و خنده بازار ی که بقیه ی راننده ها راه انداخته بوده اند . انگار مسعود به خاطر قد کوتاهش و عجله ی ذاتی ای که در همه ی کارهایش دارد ، در افتادن از روی رکاب کامیون هم سابقه دار است .

-         کی افتاد ؟ چطورش شد ؟

محمد که انگار از شیطنت بدش نمی اید جواب می دهد :

-         توی ترانشه ی کیلومتر بیست  ... با ماشین سید بردنش شهر ... چیزی نشده ... احتمالا لگنش شکسته باشه ...

حاجی با ناراحتی می گوید :

-         صد بار به این حاج غلام گفتم کامیون نده دست مسعود ... این بچه به درد راننذگی سواری می خوره نه کامیون ...

بین حاجی ها بحث می شود بر سر مسعود . هر کسی نظری می دهد . من و محمد موذیانه به هم نگاه می کنیم و می خندیم . ناگهان از شیشه ی پنجره کامیون مسعود را می بینم که می آید داخل محوطه ی کارگاه . تا من بلند شوم و به بهانه ی پیاده کردن مسیر جدید از در دفتر بیرون بزنم در دفتر باز می شود .

-         سلام بر جماعت رییس ها ... حاج مهدی گفت ...

ادامه ی حرفهای مسعود را نمی فهمم . در میان نگاه های بهت آلود حاجی و مسئول فنی و مسئول اکیپ ها به آرامی از دفتر می زنم بیرون . صدای محمد را می شنوم که دارد به حاجی  جواب می دهد :

-         والله ... راستش ... ما هم که ندیدیم ... راستش شنیدیم ... یکی توی بی سیم گفت ....

فردا ، با مسعود و محمد و مسئول اکیپ ها و حاجی ماجرا را مرور می کنیم و می خندیم و همچنان دنبال صدایی می گردیم که پشت بی سیم به شوخی این خبر دروغ را داده بوده !

 -------------------------------------------------------------------

پ . ن یک : - روایت اول از سال هزار و سیصد و هفتاد و شش . روایت دوم از سال هزار و سیصد و هفتاد و سه ! دارم فسیل می شوم انگار !

پ . ن دو : - نادر گرامی سه شنبه ی هفته ی آینده منتظر نوشته ات هستم هستیم - .

پ . ن. سه قرار بود دوست دیگری به نویسنده های این وبلاگ اضافه بشود که نشد ! از دوستانی که این وبلاگ را می خوانند یا دوستان این دوستان ، رسما دعوت می کنیم چنانچه خاطراتی از کار و کارگاه ها دارند ، در صورت تمایل به نام خودشان در این وبلاگ به اشتراک بگذارند . باشد تا با این کار گوشه ای از مشکلات کار ، مردمان کار و خانواده های کار به اشتراک گذاشته شود . 

خاطرات کوتاه کار و کارگاه

خاطرات کوتاه کار و کارگاه

یک

بهانه ای برای خندیدن

غذا در گلویم پریده بود و هنوز آبی سر سفره نبود  . سر سفره ی نهار توی کارگاهی توی مازندران بود که مجبور شدم  شیشه­ی خیار شور را بردارم و نیمی از آبش را یکنفس بخورم ! حالم که جا آمد تازه فهمید م که طعم آنهمه نمک و ترخون و سیرو خیار در آب زیاد هم بد نیست ! بعدها خوردن آب از شیشه ی خیار شور برایم شد یک عادت . و همیشه بعد از خوردن ، می گفتم : خدا را شکر می گویم برای آفریدن آب خیار شور !

سالها بعد در کارگاهی در عسلویه ، به یکی از مهندس های کارگاه که از خوردن آن آب شور تعجب کرده بود گفتم که او هم امتحان کند ، ضرر ندارد . هفته ی  بعد که برای بررسی پیشرفت کار به کارگاه رفته بودم ، تمام آنهایی که در دفتر کارگاه سر سفره ی نهار نشسته بودند ، داشتند آب شیشه های خیار شور را سر می کشیدند و می گفتند : خدایا به خاطر آفریدن اب خیار شور ، تو را شکر !

این اتفاق بعدها در کارگاهی دیگر با خوردن شلغم خام همه گیر شد . بعد تر و در گرمای هرمزگان با خوردن همزمان خرما و لیموترش تکرار شد و ... .

گاهی وقت ها در کارگاه ها ، دور از آرامش خانه و قیل و قال شهر ، هر چیزی می تواند جذاب باشد . نه به خاطر خودش . به خاطر آنکه بهانه ای باشد برای یاد کردن از دیگران  . یا بهانه ای باشد برای حرف زدن با هم . یا بهانه ای باشد برای چند دقیقه بیرون آمدن از فضای کار .

 

دو

آسمانی که طلاهایش پرید !

آنها که در عسلویه  و نخل تقی و آن اطراف بوده اند ، هم مفهوم گرمای جهنمی را فهمیده اند و هم مفهوم بی پایانی کار را . در عسلویه خیلی چیزها معنا یافت که هر کسی به نحوی از آن بهره برد یا ضرر کرد . سال هزار و سیصد و هشتاد اما در نخل تقی فروشگاهی بود که هر چیزی می فروخت . بیل و کلنگ و پیچ و مهره و پمپ و موتور آب و شیلنگ و چکش و آچار و لوله و قیف و .... هر چه در این زمینه ها که بتوان تصور کرد .

صاحب مغازه با لهجه ی شیرین اصفهانی با  مشتری هایش خوش و بش می کرد و هیچ مشتری را دست خالی از مغازه بدرقه نمی کرد ! اما پشت میز این فروشنده ، روی یک مقوا با خط نه چندان خوشی این جمله نوشته شده بود :

« از آسمان عسلویه طلا می بارد » .

طلاهایی که از قعر خلیج فارس بیرون آمد و در آسمان عسلویه بارید ، شاید یک صدم چیزی نباشد که که بر آسمان قطر بارید . این روزها و در روی این زمین ، بیشتر به آن آسمان می شود فکر کرد .

 

سه

قضاوت از نوع دیگر

راه ، از دو روستا گذشته و به نزدیکی های روستای سوم رسیده است . همه ی مشکلات تا اینجا رفع شده اند . اما حالا مشکلی دیگر جلوی پیشرفت کار ساخت راه را گرفته است . راه ، از میان زمین های کشاورزی چند نفر از اهالی روستا می گذرد . اما هیچکدام از آنها راضی به فروختن زمین هایشان نیستند . با هر زبانی و هر شیوه ای که می دانسته ایم ، نتوانسته ایم آنها را راضی کنیم . عاقبت به یک نفر پیغام می دهیم که یا دستگاههایمان را جمع می کنیم و می رویم و یا مجبوریم از طریق دادگاه و قانون پیش برویم .

جوانی که زمینش در میان زمینهایی است که بخشی از ان در حریم راه می افتد ، می آید که پا درمیانی کند و موضوع را به قول خودش در محل ختم به خیر کند . دو سه ساعتی حرف می زند . از اینکه می داند راه برای آنها ساخته می شود . از اینکه می داند راه برای آنها برکات دیگری به دنبالش می آورد . از اینکه قدردان زحمات همه هستند و ...و ... آخر سر پیشنهادش را می گوید : « به نظر من شما نقشه ی راه رو طوری بریزید که هم از زمین های ما چند نفر از بین بره و هم از زمین های بقیه ! اینطوری دیگه کسی دلخور نیست و همه راضی میشن ! »

مرد که می رود نادر- معاون کارگاه -  می پرسد :

-         می دونی این کی بود ؟

-         نه .

-         معلم روستا !

گاهی وقت ها فکر می کنم هیچ چیزی به جز گوش دادن به یک موسیقی آرام نمی تواند آدم را از فکر کردن به چیزهایی که نمی فهمد ، رها کند .

چهار

عبور از دردسر

       _  از روی جسد بچه هام باید رد بشین .

جمله ای است که روزی ده بار از زبان زن می شنویم . زنی که در روستایی در شمال با پنج بچه اش زندگی می کند و مردش برای کار به جنوب رفته است .

جاده از وسط زمین کوچک آنها می گذرد . زن اما پایش را در یک کفش کرده که مسیر جاده باید عوض شود . تهدید می کند که اگر بلدوزر به زمین او برسد ، بچه هایش را جلوی بلدوزر خواهد انداخت .

همه ی کارهای لازم انجام شده است . میزان زمین زن صورتجلسه شده است و به تایید شورای روستا هم رسیده است . نمی توانیم صبر کنیم تا شوهر زن از جنوب برگردد  . مجبوریم به کارمان ادامه دهیم . بلدوزر کم کم می رسد به ابتدای زمین زن . نه خواهش و تمنای ما از زن فایده ای برای ما دارد و نه داد و فریادهای او بر سر ما برای او فایده ای خواهد داشت ! بلدوزر رو به جلو می رود . مباشر ، کنار بلدوزر است و من کنار زمین . ناگهان  زن ، بچه ای را که در بغل دارد ده دوازده متر جلوتر از بلدوزر می اندازد روی زمین و می رود دست دختر شش هفت ساله و پسر ده ساله اش را هم می گیرد و کشان کشان می آورد و به زور می نشاند کنار کودکی که گریه امانش را بریده است . خود زن هم می رود کنار زمین می ایستد و فحش می دهد و جمله ی همیشگی اش را می گوید :

       _  از روی جسد بچه هام باید رد بشین .

مانده ایم چه کار کنیم که پسر ده ساله ی زن بلند می شود . می رود دست مادرش را می گیرد و با لهجه ی شیرین و لرزانش می گوید :

_ مامان . پس خود تو هم بیا کنار ما بریم زیر خاک !

کار تا دو سه روز متوقف می شود و با آمدن شوهر زن ، همه چیز رو به راه می شود .