گلابی های وحشی (شهریور 75) (عذرخواهی بابت تاخیر)
وقتی شهریور میاد یه حس رخوتی تو هوا پر میشه. همون حسی که وقتی ساعت از ظهر میگذره آدمو دعوت میکنه تو یک جای دنج بشینه و سیگار بکشه وشاید کتابی بخونه.
کارگاه اروست خلوت شده، مجید با همۀ بچه های گروه فنی از اینجا رفتن، بیشتر ماشین آلات هم همینطور، گندمها و عدسها برداشت شدن و گوجه های کمی رو بوته ها مونده.
از اون کارگاه بزرگ فقط من موندم و دو تا معمار و دو سه تا دستگاه راهسازی، شاید خسته کننده بنظر بیاد ولی برای من که عاشق تنهاییم فوق العادست، تنها کار کردن، تنها سفر کردن...
امروز جمعه ست و کار تعطیل، ولی من از صبح اومدم اینجا، اول به معمارها سر زدم بعد تو قهوه خونه جاده کیاسر نیمرو با ترشی محلی خوردم همراه با دسر چای و سیگار، و الان که یکی دو ساعت از ظهر گذشته میخوام برگردم سمنان.
جلو روستای "کردمیر" یه وانت لندرور ایستاده و کاپوتش بالاست با نزدیک شدن من یکنفر از جلو ماشین میاد وسط جاده و دست تکون میده. میشناسمش، آقای موسوی، ازش گوجه فرنگی خریده بودم، گوجه ربی!
ــ خراب شده آقای موسوی؟ سلام...
تمام صورتش عرق کرده و قرمزه، با لهجه غلیظ شمالی و کاملا مضطرب:
ــآقا تشرعی جان سلام، آقا شما امروز فرشته شدی...الهی پیر بشی... دست مارو بگیر.
ــ خدا بد نده طوری شده؟
ــ آقا ما آدم ناخوش داریم، من و این اقدس خانومو تا محل ببر... این لامصب هم عدل همین الان ایراد کرده...آقایی.
ــ بیایید سوار شید, میرسونمتون.
موسوی معطل نمیکنه، بسرعت یه سری اثاث رو از ماشینش میذاره پشت وانت من و با صدای بلند از یکی از محلی ها میخواد که مواظب ماشینش باشند، بعد اول خودش سوار میشه و سپس اقدس خانوم!، زنی تقریبا پنجاه ساله با قدی متوسط و تقریبا چاق، همراه با یک بقچۀ بزرگ و ظاهرا خیلی هم عصبانی:
ــ سلام علیکم
ــ سلام خانوم... آقا موسوی از کدوم طرف برم؟
ــ آقا تشرعی جان به خدمتت که ما میریم "برد"[بر وزن سرد] ، همون اول جاده اروست دست راست که بری من بهت راهو میگم.
ــ مریض دارید آقای موسوی؟ خدا بد نده!
ــ به آقای خودم عرض کنم که این خواهر آخری ما امیدواری داره، وقت زاشم افتاده امروز، اینه که من سریع اومدم دنبال اقدس خانوم که این بی صاحاب لندور ناغافل خاموش کرد...
ــ به مبارکی باشه پس ایشا الله به سلامتی قراره دایی بشید؟
موسوی از اون دست آدماست که به راحتی میشه از چهره اش فهمید چی تو سرش میگذره؛ و الان هم به وضوح شادی بهمراه اضطراب:
ــ دایی که چند دفعه شدم... نه اینکه این داماد ما سربازه اینه که مسئولیت این خواهر ما با منه دیگه... حالا ایشاالله سربازیش دیگه تمومه... تا شب چله اگه خدا بخواد بی حرف پیش خلاص میشه...آررره!
اقدس خانوم با دلخوری به زبون شمالی به موسوی میگه وقتی کارش تموم شد باید فوری اونو برگردونن به روستای خودش، در ضمن تنهایی حاضر نیست با ماشین من برگرده! و باید یکی از محلی ها هم همراهش بیاد.
اونها فکر میکنن من زبونشونو متوجه نمی شم. بنده خدا موسوی داره با لحن ملتمسانه توضیح میده که خبر من غریبه نیست و باهام آشنایی داره، ولی گویا بی فایده ست.
ــ آقای موسوی، اقدس خانوم تا هر ساعت که کارش طول بکشه من پیشتون میمونم، اگر هم تنهایی معذب هستن یکنفرو همراهشون کنید من خودم آدمتونو برمیگردونم "برد".
موسوی یه نفس راحت میکشه، خانوم قابله هم بنظر خیالش راحت شده، موسوی همینطور که عرق پیشونیشو پاک میکنه:
ــ دامادیت ایشاالله آقا تشرعی جان، میگن همیشه کار برعکس میشه، همین امروز باید ماشین عیب کنه، خواهر ما هم عدل باید جمعه دردش بگیره که ماشین تو آبادی نیست... بازم هرچی خواست خداست...بی حکمت حتما نیست.
ــ بعله، حتما یه خیری توش بوده، اتفاقا آقای موسوی من هم جمعه بدنیا اومدم، جمعه ساعت پنج صبح.
ــ توروبه خدا!...راستی آقا تشرعی؟ ماشاالله چه خوب هوش و حواس داری!
با خنده میگم:
ــ آقا موسوی گرفتی مارو؟ من که خودم یادم نیست، مادرم برام تعریف کرده.
صدای خنده موسوی تو ماشین میپیچه.
ــ حتما شما فکر کردی من که بدنیا اومدم همون موقع نشستم و پرسیدم ساعت چنده؟ اونا هم گفتن: پنج!
موسوی از خنده ریسه میره، اقدس خانوم هم بالاخره خلقش باز میشه و کمی میخنده:
ــبچه که دنیا میاد جمعه شنبه چه میفهمه چیه، حرف نیفتاده که ساعت سئوال کنه.
ــ اتفاقا اقدس خانوم من که بدنیا اومدم تا سه چهار سالگی زبون باز نکردم، پدر و مادرم خیلی دلواپس میشن، دکترا هم سر در نمیارن تا اینکه یکنفر میگه اگه بچه رو روی سگ بشیندونین به حرف میاد، خلاصه اونا هم اینکارو میکنن و من زبونم باز میشه.
صورت قرمز موسوی مات شده و زل زده به من:
ــ تورو ابوالفضل... راستی حقیقت میگی آقا تشرعی؟...الله اکبر...ببین حکیم و دوای قدیم صد برابر امروز میفهمیدن!
اقدس خانوم درحالی که وانمود میکنه شنیدن این چیزها براش کاملا عادیه، مثل یک متخصص گفتار درمانی:
ــ بعضی بچه ها زبونشون سر وقت حرف نمیفته، سگ هم خوبه ولی الاغ باز بهتره...
چونه اقدس خانوم حسابی گرم شده و برامون از مسایل زنان و زایمان! صحبت میکنه؛ از راه چاره شیر نداشتن زنی که تازه زایمان کرده تا معایب سزارین که البته اون تلفظ میکنه سزارن!، و باز هم حرف میزنه و حرف میزنه بطوریکه من اصلا نفهمیدم چه موقع رسیدیم به روستا.
"برد" روستای بزرگی نیست، ولی با صفاست و اولین چیزی که توجه آدمو بخودش جلب میکنه چشمۀ پر آبیه که تو ورودی آبادی قرار داره. پیش خودم فکر میکنم پس بیخود نبود که میگفتن فقط تو "برد" میشه برنج کاشت، دلیلش همین آب فراوونه.
اقدس خانوم پیاده میشه، دوتا از زنهای آبادی اومدن پیشوازش، باهاش روبوسی میکنن و بقچه شو ازش میگیرن و میبرنش سمت یکی از خونه ها.
موسوی از من میخواد که برم خونه اش ولی من قبول نمیکنم، بنظرم اگر تو این شرایط جلوی دست و بالشون نباشم بهتره. به پیشنهاد موسوی میرم دو سه درب اونطرفتر، خونۀ مش نقی؛ پیرمردی که در واقع پدرشوهر این خانومیه که قراره زایمان کنه.
زن مش نقی رفته بالای سرعروسش و پیرمرد با دخترهاش تنهاست. جلو خونه یه سکو هست که روی اون زیلو پهن کردند.
درست پای سکو یک درخت بزرگ گلابی وحشی هست با یک عالمه گلابی!.
تمام سکو تقریبا زیر سایۀ درخت قرار داره و رگه های نوری که تونستن از میون شاخ و برگها عبور کنند نقشهای قشنگی روی زیلو بوجود آوردن، روی زیلو میشینم ولی نگاهم به درخت خیره مونده:
ــ مش نقی، گلابی هارو نمیچینید؟...همه رسیده شدن دیگه...
ــ خب من که تندرستی ندارم...این دخترها هم که همش امروز فردا میکنن...آخرش هم بیشتری حروم میشه.
هوا خنک و دلچسبه و باد ملایمی که میوزه آدم رو به خواب دعوت میکنه، پیش خودم فکر میکنم من حاضرم هر روز اقدس خانوم رو بیارم اینجا در ازای پنج دقیقه نشستن زیر سایۀ این درخت!
بسته سیگارمو در میارم و به مش نقی تعارف میکنم، یک نخ برمیداره و در حالی که من دنبال فندکم میگردم، مش نقی خیره به سیگار تو دستش نگاه میکنه و میگه:
ــ یه ذره تنباکو برمیدارن، کاغذ دورش میپیچن، چقدرهم بالاش از مردم پول میگیرن...چپق که صرفه دار تره...ولی بوی سیگار بهتره.
قرار میذاریم که امروز من چپق بکشم و مش نقی هم سیگار!
راستش من کمی مضطرب هستم، دارم فکر میکنم اگر تو روند زایمان مشکلی پیش بیاد چکار باید کرد؟...اگر خونریزی داشته باشه؟...چه جوری ببرمش تا کیاسر؟...باید پشت وانت زیلو و پتو پهن کنیم...باز خداروشکر هنوز هوا خوبه...
ولی ظاهرا این اضطراب فقط در من وجود داره چون موسوی، مش نقی و دخترهاش آروم و بی دغدغه بنظر میرسن!
دلم طاقت نمیاره، خیلی با احتیاط و غیر مستقیم موضوع احتمال بروز مشکل حین زایمان رو مطرح میکنم.
مش نقی همینطور که واسم چپق بار میزنه تو میون نگاه های دختراش بهم میگه:
نه...مشکل پیش نمیاد...نه اینکه معصومه خوش زاست...راحت بارشو زمین میذاره...آروم پک بزن سرفه نپیچه گلوت.
اضطراب من کمتر میشه ولی داره جای اون رو تعجب میگیره؛ میون دود چپق دارم فکر میکنم، این معصومه هنوز سربازی شوهرش تموم نشده، کی عروسی کرده؟...چند تا بچه داره که مش نقی میگه خوش زاست؟...دود چپق تو گلوم میپیچه و سرفه ام میگیره، اشک از چشمهام سرازیر میشه...بچه های مش نقی میخندن!
تو مدتی که اقدس خانوم درگیر کار زایمان خواهر موسوی بود من سعی کردم خودم روسرگرم کنم تا حواسم از زایمان و مشکلات احتمالیش منحرف بشه.
با مش نقی از هر دری حرف زدم، رفتم بالای درخت و تا جایی که دستم میرسید براشون گلابی چیدم، از چشمه براشون آب آوردم و چیزی که برای خودم بیشتر ازهمه لذتبخش بود اینکه برای اولین بار تو زندگیم نون پختم، هر چند معلوم شد که هیچ استعدادی تو اینکار ندارم چون دخترهای مش نقی تا تونستند منو دست انداختن و بهم خندیدن!
و الان دوباره رو سکو کنار مش نقی نشستم و دارم چپق میکشم. سایۀ درخت گلابی قد کشیده و از روی زمین خزیده و رفته تا دیوار روبرو...روزها چقدر کوتاه شدن.
دارم فکر میکنم اگر مجید شمسی پور اینجا بود کلّی سوژه داشت برای عکاسی؛ گلابی های وحشی تو کاسۀ مسی، نون تازه تو سفرۀ پارچه ای، مش نقی و چپقش، این درخت بلند با گلابی هایی که دستم نرسید بچینمشون...
میون همین فکرها موسوی میاد، با یک سینی چایی، در حالیکه روی قندهای تو قندون چند تا تیکه نبات گذاشته:
ــ دهنتونو شیرین کنید که بسلامتی فارغ شد، الان احمدرضا دیگه یه پسر داره، خدارو صد هزار مرتبه شکر...
تمام صورت آفتاب سوختۀ مش نقی پر از شادیه ولی میخواد خودشون خونسرد نشون بده، یه تیکه نبات برمیداره میندازه تو استکان:
ــ من همون چند ماه جلوتر گفتم، بچۀ معصومه پسره...
بهشون تبریک میگم و با خیال راحت چایی با نبات میخورم، به شادی سلامتی مادر و فرزندش.
خورشید داره کم کم میفته پایین، خدارو شکر که قبل از تاریک شدن هوا کار زایمان به سرانجام رسید، چون این روستا برق نداره.
اقدس خانوم از خونه میاد بیرون بهمراه چندتا زن دیگه، نمیدونم برای زایمان چقدر میگیره، یکی از زنهای محلی میاد صورتشو میبوسه و یه کله قند میذاره سر بقچه.
صورت موسوی باز هم مضطربه:
ــ آقا تشرعی جان من هرچی کردم که اقدس خانومو شام نگه دارم فقط حرف خودشو میزنه، میگه بچه هاش دلواپس میشن.
بعد برمیگرده رو به زنها و به زبون شمالی میگه خبر من باید برگرده سمنان، خدارو خوش نمیاد شام نخورده بذاریم بره.
دو دلی همراه با دلواپسی رو میشه تو صورت اقدس خانوم دید. سریع بلند میشم یک قرص نون رو نصف میکنم بهمراه دوتا گلابی وحشی:
ــ من شام خودم رو برداشتم...آقای موسوی، مش نقی، دخترخانوما... ممنون از پذیرایی تون، اقدس خانوم بریم؟
قیافه موسوی حالا دیگه کاملا قرمزه:
ــ آقا تشرعی جان من چه جوری زیر بار خجالتت کمر راست کنم؟... ولی همینجا باید یک قولی بمن بدی، یه دفعه باید بیایی اینجا مفصل یه شامی خدمتت باشیم...حتی شب هم همینجا بمونی.
به موسوی قول میدم، هر چند روزگار هیچوقت مهلتی برای وفای به اون عهد بهم نداد.
سوار ماشین میشیم، موسوی از سمت پنجرۀ شاگرد چند تا نون تازه میده به اقدس خانوم و به شمالی میپرسه؛ نمیخواد کسی رو همراهش کنه؟
ولی اون فقط با اخم نگاهش میکنه و میگه:
ــ همراه واسه چی؟...من کی گفتم کسی رو همراهم کنی؟
در حالی که صورت قرمز و پر از تعجب موسوی بهمون خیره مونده راه میفتیم. تو مسیر اقدس خانوم کلی برام از زایمانهای سختی گفت که انجام داده و طبیعتا همه هم با موفقیت، و از راه حلهای بعضا عجیب و غریب بعضی بیماریها که بگفته خودش همۀ دکترهای شهری تو علاجشون درمونده بودند.
اقدس خانوم باز هم حرف میزنه در حالیکه من تو گرگ و میش یک روزِ خنک آخرهای تابستون در ضمن رانندگی دارم شام هم میخورم؛ نون تازه با گلابی وحشی.
من در کودکی تو یک روزی که نمیدونم کِی بود و در جایی که ازش اطلاعی ندارم، گویا با کمک یک سگ زبون باز کردم.
ودر یک روز زیبا و آفتابیِ اردیبهشت ماه هشتادو پنج، در مکانی که دقیقا اونرو بخاطر دارم، بواسطه یک عمل جراحی که روی گلویم انجام شد برای استفاده از دستگاه تنفس، صدای من برای همیشه خاموش شد.
راست گفتن؛ اون که دیر میاد زود هم میره.
نمیدونم اقدس خانوم الان کجاست و چکار میکنه، یا اصلا زنده ست ویا که... ، ولی مطمئنم اگر امروز منو تو این وضعیت میدید حتما برای مشکل صدای من راه حلی رو پیشنهاد میداد.
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .