گلابی های وحشی (شهریور 75) (عذرخواهی بابت تاخیر)

شهریورماه؛ ماه مورد علاقه من. خورشید تابستونی داره کم کم از نفس میفته و روزها کمی کوتاه شده.

وقتی شهریور میاد یه حس رخوتی تو هوا پر میشه. همون حسی که وقتی ساعت از ظهر میگذره آدمو دعوت میکنه تو یک جای دنج بشینه و سیگار بکشه وشاید کتابی بخونه.

کارگاه اروست خلوت شده، مجید با همۀ بچه های گروه فنی از اینجا رفتن، بیشتر ماشین آلات هم همینطور، گندمها و عدسها برداشت شدن و گوجه های کمی رو بوته ها مونده.

از اون کارگاه بزرگ فقط من موندم و دو تا معمار و دو سه تا دستگاه راهسازی، شاید خسته کننده بنظر بیاد ولی برای من که عاشق تنهاییم فوق العادست، تنها کار کردن، تنها سفر کردن...

امروز جمعه ست و کار تعطیل، ولی من از صبح اومدم اینجا، اول به معمارها سر زدم  بعد تو قهوه خونه جاده کیاسر نیمرو با ترشی محلی خوردم همراه با دسر چای و سیگار، و الان که یکی دو ساعت از ظهر گذشته میخوام برگردم سمنان.

جلو روستای "کردمیر" یه وانت لندرور ایستاده و کاپوتش بالاست با نزدیک شدن من یکنفر از جلو ماشین میاد وسط جاده و دست تکون میده. میشناسمش، آقای موسوی، ازش گوجه فرنگی خریده بودم، گوجه ربی!

ــ خراب شده آقای موسوی؟ سلام...

تمام صورتش عرق کرده و قرمزه، با لهجه غلیظ شمالی و کاملا مضطرب:

ــآقا تشرعی جان سلام، آقا شما امروز فرشته شدی...الهی پیر بشی... دست مارو بگیر.

ــ خدا بد نده طوری شده؟

ــ آقا ما آدم ناخوش داریم، من و این اقدس خانومو تا محل ببر... این لامصب هم عدل همین الان ایراد کرده...آقایی.

ــ بیایید سوار شید, میرسونمتون.

موسوی معطل نمیکنه، بسرعت یه سری اثاث رو از ماشینش میذاره پشت وانت من و با صدای بلند از یکی از محلی ها میخواد که مواظب ماشینش باشند، بعد اول خودش سوار میشه و سپس اقدس خانوم!، زنی تقریبا پنجاه ساله با قدی متوسط و تقریبا چاق، همراه با یک بقچۀ بزرگ و ظاهرا خیلی هم عصبانی:

ــ سلام علیکم

ــ سلام خانوم... آقا موسوی از کدوم طرف برم؟

ــ آقا تشرعی جان به خدمتت که ما میریم "برد"[بر وزن سرد] ، همون اول جاده اروست دست راست که بری من بهت راهو میگم.

ــ مریض دارید آقای موسوی؟ خدا بد نده!

ــ به آقای خودم عرض کنم که این خواهر آخری ما امیدواری داره، وقت زاشم افتاده امروز، اینه که من سریع اومدم دنبال اقدس خانوم که این بی صاحاب لندور ناغافل خاموش کرد...

ــ به مبارکی باشه پس ایشا الله به سلامتی قراره دایی بشید؟

موسوی از اون دست آدماست که به راحتی میشه از چهره اش فهمید چی تو سرش میگذره؛ و الان هم به وضوح شادی بهمراه اضطراب:

ــ دایی که چند دفعه شدم... نه اینکه این داماد ما سربازه اینه که مسئولیت این خواهر ما با منه دیگه... حالا ایشاالله سربازیش دیگه تمومه...  تا شب چله اگه خدا بخواد بی حرف پیش خلاص میشه...آررره!

اقدس خانوم با دلخوری به زبون شمالی به موسوی میگه وقتی کارش تموم شد باید فوری اونو برگردونن به روستای خودش، در ضمن تنهایی حاضر نیست با ماشین من برگرده! و باید یکی از محلی ها هم همراهش بیاد.

 اونها فکر میکنن من زبونشونو متوجه نمی شم. بنده خدا موسوی داره با لحن ملتمسانه توضیح میده که خبر من غریبه نیست و باهام آشنایی داره، ولی گویا بی فایده ست.

ــ آقای موسوی، اقدس خانوم تا هر ساعت که کارش طول بکشه من پیشتون میمونم، اگر هم تنهایی معذب هستن یکنفرو همراهشون کنید من خودم آدمتونو برمیگردونم "برد".

موسوی یه نفس راحت میکشه، خانوم قابله هم بنظر خیالش راحت شده، موسوی همینطور که عرق پیشونیشو پاک میکنه:

ــ دامادیت ایشاالله آقا تشرعی جان، میگن همیشه کار برعکس میشه، همین امروز باید ماشین عیب کنه، خواهر ما هم عدل باید جمعه دردش بگیره که ماشین تو آبادی نیست... بازم هرچی خواست خداست...بی حکمت حتما نیست.

ــ بعله، حتما یه خیری توش بوده، اتفاقا آقای موسوی من هم جمعه بدنیا اومدم، جمعه ساعت پنج صبح.

ــ توروبه خدا!...راستی آقا تشرعی؟ ماشاالله چه خوب هوش و حواس داری!

با خنده میگم:

ــ آقا موسوی گرفتی مارو؟ من که خودم یادم نیست، مادرم برام تعریف کرده.

صدای خنده موسوی تو ماشین میپیچه.

ــ حتما شما فکر کردی من که بدنیا اومدم همون موقع نشستم و پرسیدم ساعت چنده؟ اونا هم گفتن: پنج!

موسوی از خنده ریسه میره، اقدس خانوم هم بالاخره خلقش باز میشه و کمی میخنده:

ــبچه که دنیا میاد جمعه شنبه چه میفهمه چیه، حرف نیفتاده که ساعت سئوال کنه.

ــ اتفاقا اقدس خانوم من که بدنیا اومدم تا سه چهار سالگی زبون باز نکردم، پدر و مادرم خیلی دلواپس میشن، دکترا هم سر در نمیارن تا اینکه یکنفر میگه اگه بچه رو روی سگ بشیندونین به حرف میاد، خلاصه اونا هم اینکارو میکنن و من زبونم باز میشه.

صورت قرمز موسوی مات شده و زل زده به من:

ــ تورو ابوالفضل... راستی حقیقت میگی آقا تشرعی؟...الله اکبر...ببین حکیم و دوای قدیم صد برابر امروز میفهمیدن!

اقدس خانوم درحالی که وانمود میکنه شنیدن این چیزها براش کاملا عادیه، مثل یک متخصص گفتار درمانی:

ــ بعضی بچه ها زبونشون سر وقت حرف نمیفته، سگ هم خوبه ولی الاغ باز بهتره...

چونه اقدس خانوم حسابی گرم شده و برامون از مسایل زنان و زایمان! صحبت میکنه؛ از راه چاره شیر نداشتن زنی که تازه زایمان کرده تا معایب سزارین که البته اون تلفظ میکنه سزارن!، و باز هم حرف میزنه و حرف میزنه بطوریکه من اصلا نفهمیدم چه موقع رسیدیم به روستا.

"برد" روستای بزرگی نیست، ولی با صفاست و اولین چیزی که توجه آدمو بخودش جلب میکنه چشمۀ پر آبیه که تو ورودی آبادی قرار داره. پیش خودم فکر میکنم پس بیخود نبود که میگفتن فقط تو "برد" میشه برنج کاشت، دلیلش همین آب فراوونه.

اقدس خانوم پیاده میشه، دوتا از زنهای آبادی اومدن پیشوازش، باهاش روبوسی میکنن و بقچه شو ازش میگیرن و میبرنش سمت یکی از خونه ها.

موسوی از من میخواد که برم خونه اش ولی من قبول نمیکنم، بنظرم اگر تو این شرایط جلوی دست و بالشون نباشم بهتره. به پیشنهاد موسوی میرم دو سه درب اونطرفتر، خونۀ مش نقی؛ پیرمردی که در واقع پدرشوهر این خانومیه که قراره زایمان کنه.

زن مش نقی رفته بالای سرعروسش و پیرمرد با دخترهاش تنهاست. جلو خونه یه سکو هست که روی اون زیلو پهن کردند.

درست پای سکو یک درخت بزرگ گلابی وحشی هست با یک عالمه گلابی!.

تمام سکو تقریبا زیر سایۀ درخت قرار داره و رگه های نوری که تونستن از میون شاخ و برگها عبور کنند نقشهای قشنگی روی زیلو بوجود آوردن، روی زیلو میشینم ولی نگاهم به درخت خیره مونده:

ــ مش نقی، گلابی هارو نمیچینید؟...همه رسیده شدن دیگه...

ــ خب من که تندرستی ندارم...این دخترها هم که همش امروز فردا میکنن...آخرش هم بیشتری حروم میشه.

هوا خنک و دلچسبه و باد ملایمی که میوزه آدم رو به خواب دعوت میکنه، پیش خودم فکر میکنم من حاضرم هر روز اقدس خانوم رو بیارم اینجا در ازای پنج دقیقه نشستن زیر سایۀ این درخت!

بسته سیگارمو در میارم و به مش نقی تعارف میکنم، یک نخ برمیداره و در حالی که من دنبال فندکم میگردم، مش نقی خیره به سیگار تو دستش نگاه میکنه و میگه:

ــ یه ذره تنباکو برمیدارن، کاغذ دورش میپیچن، چقدرهم بالاش از مردم پول میگیرن...چپق که صرفه دار تره...ولی بوی سیگار بهتره.

قرار میذاریم که امروز من چپق بکشم و مش نقی هم سیگار!

راستش من کمی مضطرب هستم، دارم فکر میکنم اگر تو روند زایمان مشکلی پیش بیاد چکار باید کرد؟...اگر خونریزی داشته باشه؟...چه جوری ببرمش تا کیاسر؟...باید پشت وانت زیلو و پتو پهن کنیم...باز خداروشکر هنوز هوا خوبه...

ولی ظاهرا این اضطراب فقط در من وجود داره چون موسوی، مش نقی و دخترهاش آروم و بی دغدغه بنظر میرسن!

دلم طاقت نمیاره، خیلی با احتیاط و غیر مستقیم موضوع احتمال بروز مشکل حین زایمان رو مطرح میکنم.

مش نقی همینطور که واسم چپق بار میزنه تو میون نگاه های دختراش بهم میگه:

نه...مشکل پیش نمیاد...نه اینکه معصومه خوش زاست...راحت بارشو زمین میذاره...آروم پک بزن سرفه نپیچه گلوت.

اضطراب من کمتر میشه ولی داره جای اون رو تعجب میگیره؛ میون دود چپق دارم فکر میکنم، این معصومه هنوز سربازی شوهرش تموم نشده، کی عروسی کرده؟...چند تا بچه داره که مش نقی میگه خوش زاست؟...دود چپق تو گلوم میپیچه و سرفه ام میگیره، اشک از چشمهام سرازیر میشه...بچه های مش نقی میخندن!

تو مدتی که اقدس خانوم درگیر کار زایمان خواهر موسوی بود من سعی کردم خودم روسرگرم کنم تا حواسم از زایمان و مشکلات احتمالیش منحرف بشه.

با مش نقی از هر دری حرف زدم، رفتم بالای درخت و تا جایی که دستم میرسید براشون گلابی چیدم، از چشمه براشون آب آوردم و چیزی که برای خودم بیشتر ازهمه لذتبخش بود اینکه برای اولین بار تو زندگیم نون پختم، هر چند معلوم شد که هیچ استعدادی تو اینکار ندارم چون دخترهای مش نقی تا تونستند منو دست انداختن و بهم خندیدن!

و الان دوباره رو سکو کنار مش نقی نشستم و دارم چپق میکشم. سایۀ درخت گلابی قد کشیده و از روی زمین خزیده و رفته تا دیوار روبرو...روزها چقدر کوتاه شدن.

دارم فکر میکنم اگر مجید شمسی پور اینجا بود کلّی سوژه داشت برای عکاسی؛ گلابی های وحشی تو کاسۀ مسی، نون تازه تو سفرۀ پارچه ای، مش نقی و چپقش، این درخت بلند با گلابی هایی که دستم نرسید بچینمشون...

میون همین فکرها موسوی میاد، با یک سینی چایی، در حالیکه روی قندهای تو قندون چند تا تیکه نبات گذاشته:

ــ دهنتونو شیرین کنید که بسلامتی فارغ شد، الان احمدرضا دیگه یه پسر داره، خدارو صد هزار مرتبه شکر...

تمام صورت آفتاب سوختۀ مش نقی پر از شادیه ولی میخواد خودشون خونسرد نشون بده، یه تیکه نبات برمیداره میندازه تو استکان:

ــ من همون چند ماه جلوتر گفتم، بچۀ معصومه پسره...

بهشون تبریک میگم و با خیال راحت چایی با نبات میخورم، به شادی سلامتی مادر و فرزندش.

خورشید داره کم کم میفته پایین، خدارو شکر که قبل از تاریک شدن هوا کار زایمان به سرانجام رسید، چون این روستا برق نداره.

اقدس خانوم از خونه میاد بیرون بهمراه چندتا زن دیگه، نمیدونم برای زایمان چقدر میگیره، یکی از زنهای محلی میاد صورتشو میبوسه و یه کله قند میذاره سر بقچه.

صورت موسوی باز هم مضطربه:

ــ آقا تشرعی جان من هرچی کردم که اقدس خانومو شام نگه دارم فقط حرف خودشو میزنه، میگه بچه هاش دلواپس میشن.

بعد برمیگرده رو به زنها و به زبون شمالی میگه خبر من باید برگرده سمنان، خدارو خوش نمیاد شام نخورده بذاریم بره.

دو دلی همراه با دلواپسی رو میشه تو صورت اقدس خانوم دید. سریع بلند میشم یک قرص نون رو نصف میکنم بهمراه دوتا گلابی وحشی:

ــ من شام خودم رو برداشتم...آقای موسوی، مش نقی، دخترخانوما... ممنون از پذیرایی تون، اقدس خانوم بریم؟

قیافه موسوی حالا دیگه کاملا قرمزه:

ــ آقا تشرعی جان من چه جوری زیر بار خجالتت کمر راست کنم؟... ولی همینجا باید یک قولی بمن بدی، یه دفعه باید بیایی اینجا مفصل یه شامی خدمتت باشیم...حتی شب هم همینجا بمونی.

به موسوی قول میدم، هر چند روزگار هیچوقت مهلتی برای وفای به اون عهد بهم نداد.

سوار ماشین میشیم، موسوی از سمت پنجرۀ شاگرد چند تا نون تازه میده به اقدس خانوم و به شمالی میپرسه؛ نمیخواد کسی رو همراهش کنه؟

ولی اون فقط با اخم نگاهش میکنه و میگه:

ــ همراه واسه چی؟...من کی گفتم کسی رو همراهم کنی؟

در حالی که صورت قرمز و پر از تعجب موسوی بهمون خیره مونده راه میفتیم. تو مسیر اقدس خانوم کلی برام از زایمانهای سختی گفت که انجام داده و طبیعتا همه هم با موفقیت، و از راه حلهای بعضا عجیب و غریب بعضی بیماریها که بگفته خودش همۀ دکترهای شهری تو علاجشون درمونده بودند.

اقدس خانوم باز هم حرف میزنه در حالیکه من تو گرگ و میش یک روزِ خنک آخرهای تابستون در ضمن رانندگی دارم شام هم میخورم؛ نون تازه با گلابی وحشی.

من در کودکی تو یک روزی که نمیدونم کِی بود و در جایی که ازش اطلاعی ندارم، گویا با کمک یک سگ زبون باز کردم.

 ودر یک روز زیبا و آفتابیِ اردیبهشت ماه هشتادو پنج، در مکانی که دقیقا اونرو بخاطر دارم، بواسطه یک عمل جراحی که روی گلویم انجام شد برای استفاده از دستگاه تنفس، صدای من برای همیشه خاموش شد.

راست گفتن؛ اون که دیر میاد زود هم میره.

نمیدونم اقدس خانوم الان کجاست و چکار میکنه، یا اصلا زنده ست ویا که... ، ولی مطمئنم اگر امروز منو تو این وضعیت میدید حتما برای مشکل صدای من راه حلی رو پیشنهاد میداد.

کار در کنار ریل های موازی

کار در کنار ریل های موازی

کارگاه چسبیده به ریل راه آهن سراسری است . ریل های موازی که از تهران شروع می شوند و به موازات کار و زندگی و کوه و دشت و شهر و روستا ،  تا تبریز می روند .  از حصار کارگاه تا ریل ، فقط چندمتری حریم راه آهن فاصله است .

ساعت هفت صبح به کارگاه می رسیم ؛ من و  آقای ناظمی که مباشر کارگاه است . می خواهم به سمت دفترم در کانکس بروم که می بینم چند متری بعد از کانکس ها ، چند نفری دارند از زیر فنس های کارگاه بیرون می روند . پشت فنس ها و اطراف ریل شلوغ است .

-          مهندس این دفعه دیگه چه فاجعه ای شده ؟

-          نمی دونم . بریم ببینیم .

-          من تحملشو ندارم .

می روم به همان سمتی که از زیر فنس ، راه گریزی درست شده است . مهدی ، انباردار کارگاه هم همراهم می شود .

-          حتما این دفعه هم یه بچه ی دیگه ... از بس که بچه دارن اینا ...

-          اول صبح آیه ی یاس می خونی مهدی ؟

اما واقعیت را می گوید . همین چند روز پیش ، بچه ی دو ساله ی یکی از خانه های کنار ریل ، با برادر و خواهرهایش کنار ریل بازی می کرده اند که قطار می رسد . نه تکه های بدن کودک را می شد جمع کرد ، نه شیون های مادرش را . امروز اما ، از شیون و گریه خبری نیست . نزدیک می شویم . می رویم آنسوی فنس .

-          وااای .... جسد یه مَرده مهندس ! اونجاس ...

به مسیر اشاره ی دست مهدی نگاه می کنم . چند متر آنطرف تر ، در فاصله ی بین ریل تا خانه های اکبرآباد ، جسد یک مرد افتاده است و کمی آنسو تر دوچرخه ای که باید از مرد بوده باشد . انگار تمام مردم اکبر آباد برای تماشا آمده اند . اما سکوت غریبی همه چیز را دلهره آور کرده است . آنسوی ریل اکبر آبادی ها جمع شده اند ، اینسوی ریل ، نیم بیشتر پرسنل کارگاه . ماشین پلیس هم تازه رسیده است .

-          انگار افغانیه ...

یکی از راننده های کامیون کارگاه می گوید و جوابش را کارگر آشپزخانه می دهد :

-          شاید هم مال مشهد باشه ...

همهمه ای می شود . یکی دو تا سرباز می روند سراغ جسد . نمی دانم چه چیزی می بینند که نرسیده به جسد ، برمی گردند . انگار همه چیز منجمد شده است . همه به هم نگاه می کنند . اینطور که معلوم است ، امروز کارگاه ، کارگاه نخواهد شد . بیشتر آدمهای کارگاه ، اینطرف فنس  ایستاده اند ما بقی هم یکی یکی اضافه می شوند . همه منتظرند تا آمبولانس بیاید و لابد پلیس هم منتظر ، که صورتجلسه ای بنویسد . اما اگر این وضع طول بکشد ، امروز همه ی حواس ها در کارگاه به همین موضوع خواهد بود . می روم سراغ ماشین پلیس :

-          سلام قربان . صبح بخیر .

-          صبح شما هم بخیر .

سروانی که درون ماشین نشسته است جواب می دهد . به سمت او میر وم :

-          نمیشه قربان تا آمبولانس بیاد ، جسد رو بیارید کنار ماشین و مردم رو متفرق کنید ؟اینجوری پرسنل کارگاه هم می رن سرِ کارشون ...

قبل از سروان ، یکی از سربازها که بغض گلویش را گرفته جواب می دهد :

-          تو اگه می تونی برو جمعش کن .

جای هیچ حرفی باقی نمی ماند . انجماد . ترس . دلهره . بغض . گیجی . سردر گمی . سکوت . اما کاری باید کرد . به مهدی نگاهی می اندازم و با هم می رویم سمت جسد . لعنت به من . چرا باید می آمدم ؟ سر پیازم یا ته پیاز ؟ چرا نخود هر آشی می شوم ؟ حالا یکساعت دیرتر کار شروع شود چه می شود ؟ دارم با خودم کلنجار می روم که ناگهان چیزی را که سرباز دیده بود می بینم . قلب . قلب مرد سه چهار متر  اینطرفتر از جسد ، روی شن های کنار ریل افتاده است . کنار قلب ، خم می شوم . اعتراف می کنم که به اختیار خودم نیست . زانوهایم توان ایستادن را از دست داده اند . چشمهایم را می بندم و دستم را می برم سمت قلب . توده ای لزج و خون آلود در میان دستم جا می گیرد . دستم را بلند می کنم که قلب مرد را به مهدی بدهم . اما دستم میان زمین و آسمان می ماند . به مهدی نگاه می کنم . یکی دو متر آنطرفتر ، از روی زمین ، دست قطع شده ی مرد را بر می دارد . حالا ، تازه اوج فاجعه ی نهفته در بغض و نگاه سرباز ِ برگشته از نیمه ی راه را می فهمم :

-          تو اگه می تونی برو جمعش کن .

بلند می شوم . باید زودتر جمعش کنیم . همهمه ها بیشتر شده . مردم نزدیک تر آمده اند . تکه های بدن مرد را کنارش می گذاریم و تکه های لباسش را جمع می کنیم . آستین پر از خون را مهدی می آورد . پارچه ی ریش ریش شده ی سینه ی پیراهنش را من . نگاهم همزمان با نگاه مهدی به پایین تنه ی جسد می افتد . زیپ شلوار مرد متلاشی شده و آلت او کاملا از شلوارش بیرون زده است . دو سه تا بچه ی شیطان موذیانه می خندند و آن را به هم نشان می دهند . تکه های لباس را روی عامل ناکام از بقای نسل می اندازیم ! قبل از همه ی اینها و  در میان بهت دیگران ، کفر همیشگی ابلیس ، دوربین زنیت آویزان از گردنم را برداشته ام و از همه چیز عکس گرفته ام . از جسد . از قلب افتاده کنار جسد و از دستی که به هیچ کجا نمی رسد . و البته از لباسهای تکه تکه شده و از تمام اعضاء بدن مرد که از لباسهایش بیرون مانده اند !

به درخواست سروان ، جیب های لباس مرد را می گردیم . از توی جیب کت پاره پروه ی مرد ، یک بسته قرص آرام بخش پیدا میکنم . مهدی هم از جیب پشت شلوارش ، کاغذی که روی آن آدرسی نوشته شده است را بیرون می آورد و به پلیس می دهد . در همهمه ی مردم و پرسنل کارگاه و در تفسیرهای بی پایان آنها از چگونگیِ خودکشیِ مرد ، آمبولانس هم سر می رسد . به کارگاه برمی گردیم . در میان بهت پرسنل و حرفهای زیر لبی و در گوشی آنها ، هر کسی سراغ کار خودش می رود .

-          مهدی . بگو یه ماشین بیاد . بریم خونه دوشی بگیریم و برگردیم .

در راه برگشت از خانه ، فیلم را از دوربین بیرون می آورم و در خیابان طالقانی کرج ، می دهم به عکاسی ای برای ظهورو چاپ .

-          لطفاً ظهور و چاپ این فیلم رو به خانمهای همکارتون ندین .

-          مورد داره ؟

-          مورد اساسی !

 

و عاقبت بخشی از یک روز از روزهای نکبت به پایان می رسد .

چهره ی زرد و لاغر مرد تا مدتها از  ذهنم فراموش نمی شود .دوچرخه ی او مرا مدام به یاد دوچرخه ای می اندازد که سالهای سال درخانه ، از برادری به برادر دیگر  می رسید تا سرانجام پس از پنج شش دست گشتن ، به من رسید !  تا مدتها ، بغض سرباز ، جسد مرد ، قلب او ، دست او ، تکه های لباسش ، دو چرخه اش و  نوارهای سبز تنه ی دوچرخه ، به هر بهانه ای در ذهنم رژه می روند . سه روز بعد به خاطر نرسیدن امکانات به کارگاه با معاون و مدیر شرکت ، حرفم می شود . می روم دفتر شرکت و با آقای معاون حسابی به تیپ هم می زنیم . بعد می روم دفتر مدیر شرکت :

-          چیه باز داغ کردی ؟

-          این چه وضعه آخه ؟ به من چه که نزدیک انتخاباته ؟ به من چه که همه جا حرف چپ و راسته ؟ نخود هم بخواهیم بخریم ، سیاست حواله مون می دن . آفتابه ی خلا هم بخواهیم بخریم می گن بذار بعد از انتخابات .کارگاه که سیاست نمی خواد ،  پول می خواد . پول دارین کار کنیم . ندارین ، تعطیلش کنین برین دنبال سیاست و ...

حسابی روی دور افتاده ام که مدیر ، از پشت میزش بلند می شود :

-          من باید برم دفتر مرکزی . جلسه دارم . دو سه روز دیگه تحمل کن تا یه تصمیم اساسی بگیرم .

-          پس برای این دو سه روز هم خودم تصیم اساسی می گیرم .

-          جه کار می کنی ؟

-          دو سه روز تعطیلش می کنم !

-          می گن رفتی جسد جمع کردی ؟

مدیر می خواهد بحث را عوض کند و مرا آرام کند .  می گوید و از اتاقش بیرون می رود . پشت سر او از اتاق بیرون می آیم . از در راهرو که بیرون می زنیم فکری به ذهنم می رسد . با مدیر خداحافظی می کنم و برمی گردم به دفتر او . منشی مدیر دارد با تلفن حرف می زند . صبر می کنم تا حرفش تمام شود .

-          بازم سلام خانم .

-          سلام . چطورین شما ؟ چرا اینقدر عصبانی بودین ؟

-          الآن خوبم . شما یک پاکت نامه ی بزرگ دارین ؟

یک پاکت پستی از منشی می گیرم و می آیم توی حیاط . کیفم را از روی دوشم برمی دارم و باز می کنم . سه تا از عکس های جسدِ کنار ریل را از توی پاکت عکس ها بیرون می آورم و می گذارم داخل پاکت نامه . روی آن با روان نویس و با خط درشت می نویسم « عاقبت کار کردن در این اوضاع و شرایط ! »  . می روم دفتر مدیر .

-          خانم می شه اون چسب رو به من بدین ؟

در پاکت نامه را تا می کنم و چسب می زنم . برای احتیاط با منگنه هم در پاکت را می دوزم .

-          خانم . به هیچ وجهی این پاکت رو باز نکنین . فقط و فقط بدینش به خود آقای مدیر .

عصر در کارگاه نشسته ام که نقشه بردار می آید سراغم . نقشه برداری که از اقوام خانم منشی هم هست .

-          چه دسته گلی به آب دادی مهندس ؟

-          چی شده ؟

-          منشیِ مدیر ، پاکت نامه ای رو که بهش داده بودی باز کرده و درجا افتاده غش کرده ! شانست گفته مدیر و یکی از خانمهای دفتر فنی رسیدن و به هوشش آوردن ...

دیگر چیزی نمی شنوم . هیچ تفسیر و توضیحی به ذهنم نمی رسد . ذهنم سوار بر دوچرخه ، کوچه پس کوچه های محله های بی پایانِ اطراف کرج را  به دنبال آدرس مرد می گردد و نمی یابد و  از در و دیوار پوسترهای سیاست می بارد و شب می شود و روزی از روزهای کارگاه به پایان می رسد .

روایت از سال 1378

 

ظهرِ داغِ تابستون (سال 75)

یک روز معمولی تو کارگاه، من و مجید تو اتاق بچه های فنی هستیم و جلومون کلی نقشه ولو کردیم و حسابی غرق شدیم تو حساب و کتاب.

 باقری میاد جلوی در، به درگاه تکیه داده شکم گرد و چاقشو داده جلو و داره سیب میخوره.

ــ مهنس شمسی پور، یکنفر اومده باهاتون کار داره.

مجید همونطور که سرش تو نقشه هاست زیر لب میگه:

ــ کیه؟

ــ نمیدونم، میگه اسمش تیموریه.

ــ تیموری کیه دیگه؟

ــ چه میدونم...میگه از طرف جهاد اومده.

مجید سرشو از رو نقشه بلند میکنه و به باقری خیره میشه که داره به سیب گاز میزنه.

ــ قیافه اش چه جوریه؟

ــ سیاهه... لاغر مثل نی قلیون... درست مثل مرتاض ها میمونه!

باقری با صدای بلند میخنده اما صورت مجید پر از اخم میشه و همونطور که نقشه هارو بسرعت تا میزنه:

ــ این اینجا چیکار میکنه... پاشو نادر... تیموریه، مشاور وزیر... احتمالا اومده بازدید...آخه الان چه وقتش بود؟

زود خودمونو جمع و جور میکنیم، باقری هم سیب خوردن رو گذاشته کنار، صاف و مرتب ایستاده و داره با شونه جیبی موهاشو فرق بغل شونه میکنه.

میریم بیرون، یکنفر با کت و شلوار تیره کنار یک پاترول ایستاده. باقری حق داشت، سیه چرده و فوق العاده لاغر با یک کت که احتمالا دو شماره واسه ش بزرگ بود. در حقیقت بنظر میومد که کت رو بیشتر بخودش پیچیده تا به تن کرده باشه!

سلام و احوالپرسی میکنیم. باقری کاملا هیجانزده ست با هر دو دودست، دست تیموری رو فشار میده و بعد دستاشو میذاره رو لب و پیشونیش! بزغالۀ چاپلوس؛ همین یک دقیقه پیش بود که به طرف میگفت مرتاض!

بازدید سر زده دیگه تو بین مدیران دولتی یه امر متداول شده، موضوع جدیدی هم نیست، گویا ریشۀ تاریخی داره چون معروفه که شاه عباس هم  از این کارها میکرده.

تیموری رو میکنه به مجید:

ــ فقط آقای مهندس، من انشاالله بعد از بازدید از پروژه باید خیلی سریع برگردم تهران. اگر امکانش هست راننده من یک استراحتی بکنه، ما با یکی از ماشینهای کارگاه بریم تو مسیر.

گل از گل باقری میشکفه:

ــ برادر مهندس شمسی پور، پس با خودرو من میریم تو محور!

مجید خیلی خشک:

ــ بعله... با همین ماشین میریم تو مسیر!

این عادت باقریه که تا چشمش به یک مسئول دولتی میفته به همۀ اسامی یک پیشوند برادر اضافه میکنه.

سوار جیپ باقری میشیم، تیموری وسط نشسته و مجید کنار پنجره و داره هر قسمت از مسیر رو توضیح میده همراه با اعداد و ارقام، باقری ظاهرا پشت فرمونه ولی در واقع تو آسمونها سیر میکنه چونکه شده راننده مشاور وزیر!

من پشت سر باقری نشستم و تمام حواسم به اطرافه که ببینم آیا ایرادی تو کارمون هست یا نه. کارگاه اروست رو غلطک افتاده و همه چیز مرتب پیش میره، البته این چیزی بود که من فکر میکردم.

یکی از کمپرسی های کارگاه داره از روبرو میاد و مدام چراغ میده و میره بغل می ایسته.

من کامیون رو میشناسم، "علی غلامی" ؛ یکی از راننده های با تجربه شرکت و البته تا حدی هم آب زیر کاه!

بمحض ایستادن ماشین پیاده میشم چون میدونم دهن علی زیاد چفت و بست نداره ولی یه کم دیر شده؛

ــ مهندس این تخم سگ کیه گذاشتین بالاسرمون...حضرت عباسی دهنـمون رو...

نمیذارم ادامه بده:

ــ جمع کن جلو زبونتو...آدم غریبه باهامونه ...از وزارتخونه ست.

مجید و تیموری هم پیاده میشن، علی غلامی رو به مجید ادامه میده ولی خیلی مودبانه تر:

ــ مهندس شما این "منیری" رو گذاشتید سرپرست ماشین آلات، پدر همه رو درآورده، از صبح بمن بند کرده باید بتن ببری سر پلسازی من هر چی...

حرفشو قطع میکنم:

ــ صبر کن ببینم، تو که کمپرسیت درِ عقب نداره چه جوری میخوای بتن ببری؟

کار از حرف گذشته، تیموری و مجید بمن زل زدند، هر سه تایی میریم سمت عقب کامیون!

منیری نفهم یه مقدار ماسه ریخته قسمت عقب اطاق کامیون که مثلا کار درب رو انجام بده و به این شکل خواسته بتن جابجا کنه، ولی در حال حاضر دریغ از یه ذره بتن، همش تو راه ریخته!

موضوع چندان پیچیده نیست؛ منیری تازه کار خواسته به بچه ها نشون بده که کی رئیسه و راننده های کهنه کار هم خواستن اینجوری خرابش کنن، که البته فعلا منو مجید بیشتر از همه خراب شدیم.

میرم سمت علی غلامی:

ــ تو نباید به منیری بگی؛ کامیونی که در نداره  نمیتونه بتن ببره!

ــ صبح تا الان صد دفعه گفتم ... حرف گوش نمیده که...

نزدیک ظهره و سایۀ زیادی روی زمین نیست بجز سایۀ سنگین نگاه تیموری که تو سکوت بما خیره شده!

مجید میاد طرف من و زیر لب:

ــ حیثیتمون رفت... زودتر ردش کن بره نکبتو

علی غلامی خودش فهمیده که چه گندی زده برای همین  زود میزنه به چاک!  

دوباره راه میفتیم، مجید با ناراحتی توضیحاتشو ادامه میده. تو هر گوشه ای از جاده مقداری بتن ریخته رو زمین، سعی میکنیم ندیده بگیریم البته همه مون بجز یکنفر!

باقری از آینه وسط ماشین منو نگاه میکنه و جوری حرف میزنه که انگار فقط مخاطبش منم:

ــ برادر مهندس تشرعی میبینی؟، اینجا هم یه عالمه بتن ریخته،  اینا همه ش بیت الماله ها که اینجوری حیف و میل شده...این باید بره کمیسیون خسارت.

شیطونه میگه یه دونه بزنم تو پس اون کلۀ مثل نارگیلش که با صورت بره تو فرمون!. از تو همون آینه با عصبانیت نگاهش میکنم:

ــ آقای باقری شما اجازه بدید، مهندس شمسی پور دارن توضیح میدن، آقای مهندس تیموری هم خودشون همه چیز رو میبینن، اگر موردی باشه حتما اشاره میکنن.

مشکل باقری اینه که هر چیزی که تو ذهنش میگذره، بلافاصه به زبون میاره بدون اینکه توجه کنه کجا هست و یا کی کنار دستش نشسته! نمیدونم شاید ناخوداگاه باشه، ولی فعلا که حسابی داره دردساز میشه.

باقری ساکت میشه، مجید توضیحاتش ادامه داره و تیموری فقط گوش میده. کم کم داریم به روستای کِوات نزدیک میشیم.

تو ورودی روستای کوات یک درخت چنار بزرگ و کهنسال هست با قامتی بلند و سایه ای گسترده که بچه های کارگاه برای خوردن ناهار زیر اون جمع میشن، درست مثل الان.

ما داریم به روستا نزدیک میشیم و من اون چیزی رو که میبینم نمیتونم باور کنم!

راننده ها تو سایۀ درخت حلقه وار نشستن، صدای پخش یکی از ماشینها رو بلند کردند و یکی از بچه های تعمیرکار میون سوت و کف بقیه داره اون وسط میرقصه. با دست و صورت روغنی، اونهم چه رقصی! محلی ها هم قدری عقبتر ایستادند و دارن با خنده تماشا میکنن.

مجیدحرفشو قطع نمیکنه و خیلی عادی ادامه میده:

ــ مهندس این هم پل شش متری روستای کِوات که با زاویۀ سی درجه اجرا شده و ...

ولی باقری به تنهایی برای خبر کردن یک شهر کافیه؛ با بهت و خیلی کشیده میگه:

ــ اِ...اینا بچه های ما هستن!... چرا خودشونن!...بابا خجالت بکشید... مهندس اسم همه شون رو رد کن حراست!

مجید دیگه از کوره در میره و با عصبانیت:

ــ باقری تو بهتره بجای حرف زدن، حواست به جلو باشه و رانندگیتو بکنی!

باقری لال میشه ولی عجیب اینکه تیموری حتی یک کلمه هم حرف نمیزنه. کاش لااقل یک چیزی میگفت تا میفهمیدیم چی تو سرش میگذره.

من دیگه مغزم کار نمیکنه. امروز تو این کارگاه فقط مونده که یک بشقاب پرنده فرود بیاد! همه چیز با هم شده، بازدید سر زده این آدم، لجبازی منیری با راننده ها، این بساطِ پای درخت...

بی انصافیه...خداییش بی انصافیه، ما بچه های اکیپ فنی روزی دوازده ساعت کار میکنیم و اغلب ناهارمون رو هم تو مسیر میخوریم تا کارگاه رو کنترل کنیم. ولی تقریبا محاله که بشه همه چیز رو توی یک پروژه  بیست کیلومتری کنترل کرد.

مشاور وزیر تا آخر مسیر رو بازدید کرده و الان در حال برگشت به دفترهستیم. در میان توضیحات فنی مجید، سکوت نگران کنندۀ تیموری، واظهارنظرهای گاه و بیگاه باقری که البته از ترس مجید الان کاملا آهسته و زیر زبونی شده.

من دیگه به جاده نگاه نمیکنم، به صندلی تکیه دادم، دستهامو روی سینه گره زدم و چشمهامو بستم.

هوا داغ و دم کرده ست، گرمای ظهر تابستون، چیزی که من دیوونه وار دوستش دارم. سعی میکنم فکرمو از همه چیز خالی کنم، از کار، از بازدید، از باقری...انگار که هیچکس تو دور و اطرافم نیست و ماشین داره خودش بتنهایی از پیچ و خم های جاده عبور میکنه.

برای چند لحظه هم که شده دنیا با همۀ دردسرهاش فراموش.

رسیدیم به دفتر و تیموری همونطور که گفته بود برای برگشت به تهران عجله  داره. اظهار میکنه که کاملا از روند کار کارگاه رضایت داره، راستش مجید و من نمیدونیم این حرفها رو جدی میگه یا داره بهمون کنایه میزنه، تیموری همینطور که بسمت ماشینش میره:

ــ فقط بابت اون کامیون بتن و اون راننده های جلوی اون روستا...میدونید که چی میگم، من خودم مدتها تو کارگاه ها با این جماعت سروکله زدم، این مسائل همیشه هست...من خیلی بدترهاشو دیدم، و سوار ماشینش میشه.

 مجید و من یک نفس راحت میکشیم، طرف خودش کارگاهی بوده و ما متوجه نشدیم.

ماشین تیموری از محوطه خارج میشه و مجید و من ناخودآگاه برمیگردیم سمت باقری، بالاخره باید دق دلی امروز رو سر یکنفر خالی کنیم!

ولی اون هم حواسش هست، خودشو رسونده به ماشینش و درحالیکه بسرعت سوار میشه:

ــ مهندس من برم باک ماشینو پر کنم ... یه چیکه هم بنزین نداره!

دو تا لیوان چایی از آشپزخونه گرفتم و میرم بسمت مجید که روی سکوی جلوی ساختمون نشسته.

مجید یه لیوان رو از دستم میگیره:

ــ نادر، دارم کم کم به این نتیجه میرسم که اول باقری رو بکشم، بعدشم خودمو!

به دیوار تکیه میدم و پاهامو دراز میکنم:

ــ اگه همینطور پیش بره تا چند وقت دیگه باقری رو سقف ماشینش کاتیوشا میبنده، این آدم دیگه واقعا باورش شده که اینجا جزیرۀ مجنونه.

مجید میخنده: 

ــ زیاد هم بیراه فکر نکرده، اینجا شاید جزیره نباشه ولی تا دلت بخواد پر از مجنونه ... چطوره عوضش کنیم، یه راننده جدید بیاریم...

میدونم که مجید هیچوقت اینکارو نمیکنه، اون همیشه دغدغۀ میزان دریافتی بچه هارو داره، اگر باقری تو کارگاه کار نکنه حقوقش نصف میشه.

ــ ولی دلمون واسه ش تنگ میشه، برای خل بازیهاش، جو گیر شدن هاش، برادر برادر گفتنهاش ...

نمیدونم، شاید همین فکرش هم الان منو دلتنگ کرده، مجید انگار که فکرمو خونده باشه:

ــ پس منظورت اینه که نگهش داریم ... باشه، حرفی نیست ... میسوزیم و میسازیم.

چایی میخوریم.

برف – شاه نعمت الله – گذشت عمر ...  

... اما عجیب ترین اتفاق زندگی مان را می دیدیم . همه جا سرخ بود . سرخ آجری یکدست و نه چندان خوشرنگ .  همه جا سرخ  بود . پشت بام ها . درخت سیب وسط حیاط .... ادامه : سومین فصل مبهم یا : www.alldelet.blogfa.com

در آخر خاک راهی ...

در آخر خاک ِ راهی ...

 

اتاقک از سنگ ساخته شده بود و از گِل . چهار دیواری ای بود با یک در چوبی قدیمی زهوار دررفته . روی دیوار روبروی در ، جای خالی چند تا سنگ ، سوراخی بود به اسم پنجره . حالا اما جلوی همان سوراخ را هم خرت و پرت های درون کلبه پوشانده بودند .

-              بری توی کلبه و در رو ببندی ، تمرین خوبی کردی برای شب اول قبر !

-              همین قبر الآن قیمت طلا پیدا کرده !

-              آره . چونکه همه می دونن زیرش پر از طلاست .

اصرار مرد صاحب خانه و مادر پیرش برای جلوگیری از تخریب اتاقک بیشتر به حرفهای درِگوشی دامن می زد . حرفهایی که البته دیگر خیلی وقت بود که درِگوشی نبودند و نقل هر مجلسی در آن اطراف بودند . تقریبا همه باور کرده بودند که در زیر تپه گنجی است که در اصلی آن در زیر اتاقک پیرزن قرار دارد .

اتاقک در پایین تپه بود . طبق نقشه ، جاده از محل اتاقک می­گذشت . باید اتاقک را تخریب می کردیم . اتفاقی بود که باید دیر یا زود می افتاد . تلاشهای مرد و مادر پیرش هم فایده ای نداشت . نمی شد بخاطر یک اتاقک غیر مسکونی ، بخاطر یک قبر بزرگ سیاه و دود گرفته ، مسیر جاده را عوض کرد . اما هر بار لودر یا بلدوزری نزدیک تپه می شد ، مرد و مادرش بی هیچ حرفی و در سکوت کامل می رفتند کنار اتاقک می نشستند . زن سرش را می گذاشت روی زانوهایش و مرد با همه ی رمز و راز نگاهش خیره می شد به بلدوزر یا لودری که به سمت اتاقک می رفت .

-              این بابا خودشو انداخته روی گنج .

-              معلوم نیست چار روز دیگه که مردن این گنج دست کی بیافته ؟

هر بار به تعداد آدمهایی که اطراف تپه جمع می شدند و منتظر خراب شدن اتاقک می ماندند اضافه می شد ! اول هفت هشت نفر از آدمهای روستای بالا بودند و سه چهار نفر از کارگرهای خودمان . بعدا هر بار که برای تخریب اتاقک می رفتیم ، تعداد آنها زیادتر می شد .

-              بالاخره باید کلک کار رو کند . نمی تونیم بیشتر از این صبر کنیم . به پاییز و زمستون بخوریم دیگه نمی تونیم آسفالت بریزیم .

نادر می گوید . نادر که جانشین سرپرست کارگاه است و مسئول مستقیم این قسمت از راه .. 

راست می گوید . باید تلاش بیشتری بکنیم و زودتر به نتیجه برسیم . می رویم و با مرد حرف می زنیم . برای صدمین بار . مرد فقط نگاه می کند . هر ده بیست دقیقه ای که ما حرف می زنیم ، او چپق دود می کند و به ما خیره می شود . هر بار هم بیشتر از یک جمله نمی گوید . خلاصه ی جملاتش این است که می داند اگر اتاقک را خراب کنند ، مادر پیرش از غصه می میرد .

-              هر پنج تا بچه اش رو توی همین اتاق زاییده و بزرگ کرده .

-              ولی حالا که بیشتر از ده ساله اونجا یه انباری پر از چوب و تخته های به درد نخور شده .

-              بابای خدا بیامرزمون توی همین اتاق ، سر می ذاره روی زانوی پیرزن و برای همیشه آروم می خوابه .

و ... سه چهار ساعت با مرد حرف می زنیم تا عاقبت راضی می شود . عاقبت ما راضی می شویم ! راضی می شویم تا هر چقدر گفته است را بدهیم و او هم راضی می شود که اتاقک را خراب کنیم .

با مرد می خندیم و آخرین چایی را در استکانهای کمر باریک می خوریم و زیر تیغ نگاه پیرزن ، از خانه ی بالای تپه بیرون می آییم . چشمهای منتظر دنبالمان می کنند . باخنده به آنها می فهمانم که امروز هم خبری نیست ! شاید فردا . انگار خیلی از رویاها را  همیشه باید حواله ی فردا داد .

و حالا فردا رسیده است ! صبح اول وقت ، باید برویم و تا مرد بهانه ای پیدا نکرده ، کار را یکسره کنیم .

-              نادر ! سریع . بلدوزر محمد رو بگین بره طرف تپه . لودر و گریدر و غلطک هم برن اونجا . یه طوری اطراف تپه رو ببندین که کسی نتونه مزاحم پیرمرد بشه . اگه اتفاقی افتاد ، نگذارین کسی نزدیک تپه بشه . اگه اتفاقی افتاد ، سریع یک نفر بره سراغ پاسگاه .

اتفاق ! اتفاقی که حالا کم کم همه منتظر رخ دادنش هستند . اتفاق ، این است که در زیر کلبه به دری ، سنگی ، علامتی ، نشانه ای از یک دخمه ی پر از طلا برخورد کنیم .

-              قول می دم نیم متر زیر اتاق به خود خمره ها برسیم !

حرفی است که از دهان کارگر نقشه برداری بیرون می آید . چشم غره می روم به او :.

-              نکبت می تونی ساکت بمونی ؟

حرفش را فرو می خورد و می رود . راه می افتیم به سمت تپه . قبل از اینکه ما برسیم چشمهای منتظر رسیده اند . هر کس جایی ، کنار درختی ، روی سنگی ، برای خودش جایی پیدا کرده و منتظر مانده تا وقتش که رسید سهم خودش را از گنج بی پایان زیر تپه بردارد ! مردهای روستای بالا . کارگرهایی که در طول این سه ماه آمده اند و رفته اند . خیلی از راننده های کارگاه . و  آدمهایی که تا حالا آن اطراف ندیده ایم !

بلدوزر می رود جلو . کنار دیوار اتاقک می ایستد و با تیغش ، ضربه ای آرام به دیوار می زند . ضربه ای می زند و در بهت و حیرت من و دیگران ، نادر و محمد از بلدوزر می آیند بیرون و می دوند سمت در اتاقک .

-              پیرزن رفته بود کنج دیوار خونه نشسته بود ، خدایی شد که فهمیدیم . اگه نه حالا همه مون بیچاره شده بودیم . شانس آوردیم که نادر گفت یکدفعه خرابش نکن !

-              نوه اش فهمید . یهوداد زد : « ننه جان ! ننه جان ! » و اشاره کرد به داخل اتاقک .

-              توی سیاهی و تاریکی اتاق ، کنج دیوار چمباتمه زده بود و سرش رو گذاشته بود روی زانوهاش .

-              آخرش هم به جز نوه اش هیچکسی حریف نشد که از اونجا بیاردش بیرون .

-              حالا راست راستی خود مردک ننه اش رو گذاشته بود توی اتاقک ؟

 

باورم نمی شود . کسی درِ گوشم چیزی می گوید و غیبش می زند . باورم نمی شود حرف مردم را . اینکه پیرزن را پسرش یواشکی درون اتاقک هل داده باشد ...

نکبت دارد از سر و روی کار بالا می رود . باید همه چیز را همین الآن تمام کرد . باید این نکبت را همینجا به آخر رساند . اما بعد از وقفه ای به بهانه ی نهار . وقفه ای تا شاید نکبت کمتر شود . تا شاید چشمهای منتظر هم کمتر شوند . تا شاید بغض خاک آلود پیرزن فرو کش کند .

بعد از گذشت یکساعت دوباره می رویم سراغ کار . دوباره راننده بلدوزر و لودر سوار دستگاههایشان می شوند . دوباره نادر دستور خرابی خانه را می دهد و با همان تیغ اول ، تمام اتاقک و سقفش فرو می­ریزد . نادر کنار بلدوزر با دست علامت توقف می­دهد . محمد از بلدوزر پایین می آید . به محمد می گویم برگردد عقب و منتظر بماند . با دست اشاره می کنم که لودر و یک کامیون بیایند جلو . در گرد و خاکِ به هوا رفته ، چشمهای منتظر ، جلو تر از لودر به زیر و رو کردن خاک و سنگ مشغول می شوند . کله های آدمها ، پشت سر هم ردیف شده اند و چشمها دوخته شده اند به خرابه های اتاقک . لودر می آید . آوارها را بار کامیون می کند . می رود . چشمهای منتظر برق می زنند .

قرار نیست زمین را گود کنیم . چشمهای منتظر این را نمی دانند و هنوز منتظرند . نادر خط تخریب را که نقشه بردار کارگاه پیاده کرده ، نشانم می دهد . تکه ی کوچکی از تپه هم باید خاکبرداری شود . به محمد اشاره می کنم که با بلدوزر بیاید جلو . دو سه تا از پرسنل ، چشمهای منتظر را از اطراف بلدوزر دور می کنند . بلدوزر می رسد و تیغش را می زند به خاک تپه . هنوز عقب نرفته ، چشمهای منتظر هجوم می آورند به سمت تپه . درون گرد و خاک ، تلالو یک جسم گرد طلایی رنگ ، چشمهای منتظر را به سوی تپه می کشاند . نادر بیهوده سعی می­کند جلوی بقیه را بگیرد . با راننده لودر می دویم رو به جلو و خودم بلافاصله جسم را بر می دارم .

از وحشت سر جایمان خشکمان می­زند . جمجمه­ی یک آدم در دستم مانده است . چشمهای منتظر روی دستهایم دوخته شده­اند . اشک پیرزن ، آرام و بی صدا روی خاک تپه می ریزد و در  چوبیِ خانه ی بالای تپه پشت سر مرد ، آرام آرام بسته می شود .

یک نفر بیلی می آورد و آنسوی تپه پای درخت سرو ، کله را خاک می کنیم . قبل از آنکه جمجمه را درون گودال قرار دهم ، با دوربین زنیتی که مانند کفر ابلیس بر گردن دارم ، عکسی از جمجمه می گیرم . برخی از چشمهای منتظر ، فاتحه می خوانند . برخی از چشمهای منتطر نفرین می کنند . برخی از چمشهای منتطر فحش می دهند . دور می شوند و می روند . می روند تا آرزوهای طلایی خود را در تپه ای دیگر جستجو کنند .

ما هم میرویم . میرویم تا راه را به انتها برسانیم . به روستایی در چندین کیلومتر جلوتر .  غافل از آنکه هیچ راهی هرگز به انتها نخواهد رسید . بعدها عکس آن جمجمه را می­چسبانم وسط کاغذی که دوستی روی آن با خط نستعلیق نوشته است :

به تخت ار پادشاهی عاقبت هیچ                         اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ

گرت ملک سلیمان در نگین است                       در آخر خاک راهی عاقبت هیچ

و سالهای سال در کرمانشاه و در عسلویه و در جاهای دیگر ، عکس آن جمجمه و آن شعر ، زیر شیشه­ی میز کارم ، مرا به خاطرات دور می­بَرَد . به خاطرات مردمانی که خودشان روی خاک بودند و رویاهاشان زیر خاک !