هفده سالِ صدقرن !

 

خارجی روز . پروژه ی راهسازی . مازندران . 1374

به عنوان سرپرست کارگاه و مدیر پروژه و ... و ... همراه نادر معاون کارگاه ، سوار بر ماشینی که نه رنگش را دوست دارم و نه مدلش را-  رنگ و مدل ماشین بوی جنگ می دهد ! پس از استقرار همه ی گرو ههای کاری و ماشین آلات و اطمینان از هماهنگی همه ی گروه ها ، زمانی دست می دهد تا سری بزنیم به قهوه خانه علی گربه  .

-         علی آقا . سلام .

-         سلام آقایون مهندس . نیمرو و چایی ؟

-         و ترشی بادمجون خونگی !

با نادر به هم نگاه می کنیم و به علی و بی هیچ دلیلی می خندیم . چندماه بعد من از آنجا می روم . نادر می ماند .

خارجی . روز . پروژه ی راهسازی ماوراء صعب العبور . لرستان . 1378

بعد از یک دعوای جانانه با خیلی ها و بعد از خستگی یک نیمروز کاری ، خسته از حواشی کار ، به دنبال کسی می گردم که بتواند یک کارگاه پر حاشیه را جمع و جور کند .

-         سلام حضرت نادر .

-         سلام رییس .

-         رییس خودتی . دنبال یک نفر می گردم برای سرپرستی یک کارگاه نکبت . مشخصاتش فقط به تو می خوره . کی میایی ؟

-         ولی من ام اس گرفتم رییس . روی ویلچرم دیگه .

-         من روی ویلچر هم به اندازه ی ده نفر قبولت دارم .

-         شوخی می کنی رییس . بی خیال .

شوخی نمی کنم . اما لحن غریب نادر ، خاموشم می کند . بی خیال می شوم .

خارجی . روز . عسلویه . 1381

به کارگاه های گذشته می اندیشم . کارهای گذشته و روزهای گذشته و آدمهای باقی مانده در ذهن . به هر دری می زنم تا سراغی از نادر بگیرم . عاقبت محمود را پیدا می کنم :

-         چه خبر از نادر ؟

-         خونه نشین شده . دیگه نمی تونه حرکنت کنه . فقط می تونه حرف بزنه .

... حرفی نمی زنم . یادم می آید که شماره خانه شان را گرفتم . اما هرچه فکر می کنم یادم نمی آید که آیا صدایش را شنیدم یا نه ؟

داخلی . روز . کرج . 1385

در دفتر شرکت ، همکاری قدیمی را می بینم که با برخی دوستان قدیمی ام دوست است . در مرور خاطرات کارگاه ها و آدمهای کار و کارگاه به محمود می رسیم . بعد از کلنجار رفتن با خاطرات ، سراغ نادر را می گیرم :

-         خبری ازش داری ؟

-         نه ! آخرین بار که رفتم سراغش ، حرف هم نمی زد . روی یک کاغذ هم بالای سرش نوشته بود :« لطفا ساکت باشید »

ساکت می شویم . خموش .

خارجی . روز . اطراف گرمسار . تابستان 1391 .

با حجت ، از بازدید یک کارگاه تولید سولفات سدیم برمی گردیم . از خودمان می گوییم و کلاهی که این همه سال بر سر آدمهای کار و کارگاه رفته است . حجت بی مقدمه می پرسد :

-         از نادر خبری داری ؟

-         نادر ؟ نه ! مطلقا نه !چه خبری داری ؟

-         خوب و سالم و سرحال . آلمانه . با خانواده اش .

خوشحال می شوم . اما حسی می گوید ، باور نکن !

داخلی . روز . کرمان . پاییز 1391 .

دفتر شرکت . قرار بوده مشاور ، نسخه ی تایید شده ی آخرین صورت وضعیت را برایم با پست الکترونیکی بفرستد . کامپیوترم را روشن می کنم و می روم سراغ یاهو .

-         واااااااااااااااااااااااااااای . نادر........................ باور نکردینه .

یک ایمیل از نادر دارم :

-         جطوری دوست دیروزی ؟ هوس نکردی بریم قهوه خونه علی گربه ، یک نیمرو بزنیم با ترشی بادمجون ؟

 

چواب من به سئوال نادر و ادامه ی ایمیل های من و نادر می رسد به پیشنهاد من برای ایجاد یک وبلاگ مشترک و پذیرفتن نادر .

حالا این وبلاگ ، اشتراک دست نوشته های من است در اینجا و چشم نوشته های نادر در آلمان .

گفتم چشم نوشته ؟

داستان چشم نوشته ها را نادر در اولین یادداشت خودش خواهد نوشت . منتظرم .