احمد بی صاب

احمد بی صاب

پیشانی نوشت  : این روایت ُ روایتی است از آرش . دوست کارگاهی و نادیده ای که باغبان جهنم است . خودش در توضیح و شروع روایت نوشته است :

« زین پس روایت هایی با محوریت آدم ها و رخ دادهای کارگاهی در این جا خواهم نوشت .» .

--------------------------------------------------------------------------------------------

احمد بی صاب

اولین برخورد ما در کیلومتر 2 پروژه بود ، درست وقتی که از ماشین پیاده شدم داشت با شیر فلکه تانکر آبپاش ور می رفت . زیر چشمی وراندازش کردم  خیالم راحت شد که بی دردسر آب را تخیله کرده و برای ترک کردن باند آماده می شود . به سمت گریدر در حرکت بودم تا دوباره به حسن راجع به ضخامت لایه ها و چک کردن آن پیش از کمپکت در چند نقطه ی تصادفی تذکر بدهم . ضخامت قبلی اعلام شده از سوی آزمایشگاه اصلا جالب نبود و بایستی حتما نحوه ی باریزی و پخش را کنترل می کردیم . همین جور که مشغول بستن شیر فلکه بود گفت : « سلام مهندس » . سلامش را جواب دادم و به راهم ادامه ولی همش دلم می خواست حسابی ورندازش کنم  تا شاید سر در بیاورم  که چرا به او می گویند احمد بی صاب.  . به حسن و کارگرهای سنگ جمع کن تذکر دادم که موضوع را حتمن جدی بگیرند و حسن – راننده گریدر – خیالم را راحت کرد که « با من مهندس ... با من » . برگشتم سمت سواری که به غلتک ها سر بزنم ، چشمم به تانکر افتاد که پایین خاکریز و نزدیک پژو ایستاده بود .

این دومین ماه حضور من توی کارگاه بود و اولین تجربه ی اجرایی ام . به قول بچه ها توی همین دو ماه حسابی کار را قاپیده  و « گرگ » شده بودم . خواب و خوراک نداشتم و همه جا حاضر بودم . به عنوان مسوول کارگاه – در نقش یک همه کاره – به سیستم حاجی اضافه شده بودم . شرکتی که تازه شش ماهی می شد که گرید 5 راه سازی را گرفته بود و در اولین تجربه ی جدی اش به عنوان پیمانکار دست دوم ، عملیات خاکی قطعه ای از احداث  باند دوم یک پروژه ی راه اصلی را در کنار شرکت اصلی  و بزرگ انجام می داد .

مجتبا – دوست و هم دوره ای دانشگاهم – که به نوعی مسبب اشتغال من بود حالا بعد از مهندس جعفری به عنوان جانشین رییس کارگاه و مسوول اجرایی شرکت اصلی مشغول بود و کارگاه روی کاکلش می چرخید. فاصله حمل زیاد آب و تنها یک تانکر آبپاش باعث شده بود که همیشه یک جای کار لنگ بزند . یک دستگاه آبپاش جوابگوی کار گریدر و کمپکت غلتک ها به طور هم زمان نبود و حتا خیس کردن مصالح در معدن - به پیش نهاد من - آن هم در شیفت شب درد چندانی دوا نمی کرد .

بعد از کلی درخواست حضوری از مجتبا و پیگیری تلفنی قرار شد در مواقع ضروری تانکر آب در اختیارمان بگذارند . همیشه به نظرم تعداد تانکرهای آن ها بیش از حد نیاز می آمد شش دستگاه که گاه در ترافیک آبگیری هم گیر می کردند . آن روز قرار شد تانکر احمد بی صاب برای قطعه ما آب بیاورد تا کارمان راه بیفتد . مجتبا هوای کار را دستم داده بود که « احمد بی صاب خیلی چموشه تنش می خاره برای در رفتن از زیر کار حواست بهش باشه بعد از تخلیه سریع بره برا آبگیری و بیاد سمت پل هوایی سر بتن » . بعد از هماهنگی خودش با احمد ، یکی دو بار هم به من زنگ زده و وضیعت آبپاش را پرسیده بود . من هم برای این که آتو دست شان ندهم و بتوانم برای روزهای بعد هم یکی دو سرویس کمکی ازشان بگیرم جلدی رفته بودم کله ی سر احمد بی صاب .

حالا احمد شق و رق توی صندلی راننده لمیده و سیگار دود می کرد . مردی مسن با موهای سفید و ظاهری نامرتب که اغلب توی کارگاه در ساعات کاری منظره ای عجیب نبود  . لباس های روغنی و گریسی و سیاه و خاکی از عادت های بصری بود که با ورود به کارگاه به آن خو گرفته بودم . شاید تمایز ظاهری آدم های کارگاهی در ساعت کاری شان به آراستگی مو و اصلاح تازه ی صورت شان خلاصه می شد از راننده و کارگر گرفته تا مهندس اش در لباس و کفش خاکی مشترک اند و هم رنگ .

خودم را جمع  و جور کردم که بروم سمتش تا تذکر بدهم که سریع تر حرکت کند . در را باز و کرد از رکاب پرید پایین گفت : « مهندس انعام ما چی شد ؟ » تعجب کرده بودم و گفتم : « انعام چی ؟ با مهندس صمیمی هماهنگ کردم به جای این که آب ببری سمت خودتون امدی این جا فرقش چیه ؟ الان هم بگاز یه آب بزن معمار منتظره مهندس چند بار سراغت رو گرفته » . زیر لبی غر ولند کرد . یواش یواش خودش را به پشت فرمان کشاند وقتی روی صندلی نشست به من که از ماشین اش فاصله گرفته بودم بلند گفت :«باشه ولی دفعه آخرش بود ، آب بی آب »  توی این دو ماه مدام با نگاه درجه دو و برخوردهای نه چندان مناسب نیروهای شرکت اصلی رو به رو بودم ولی این موردش دیگر نوبرانه بود . با این که از کوره در رفته بود حسابی خودم را کنترل کردم برگشتم و بهش نگاه کردم آماده حرکت بود . پوزخندی زدم و انگشت اشاره ام را به نشانه ی خط و نشان به سمت حرکت دادم . سریع و بی خیال سوار شدم . احمد هم با کلی گرد و خاک زد به چاک . روز بعد ما بین حرف های خارج از کار ، اتفاق افتاده بین خودم و احمد را به مجتبا گفتم . مجتبا یک جورایی حالیم کرد که چون احمد براشون خیلی مفید نیست مهندس جعفری فقط با فرستادن او به سمت ما موافقت می کند و لاغیر . دستم آمد که باید با همین هم بسازم بالاخره کاچی بهتر از هیچی بود . دوباره قرار شد برای روز دوم هم احمد بی صاب یک سرویس کمکی بیاد و مجتبا گفت : « با خودت .... قلقش رو پیدا کن ». بعد از ظهر احمد دیر کرد اسماعیل را فرستادم دنبالش. «بگو چی کارش کنم مهندس ؟ دارم آب می زنم دیگه ! » پیغامش واضح بود و انتظار بی فایده . رفتم سر موتور آب . احمد بالای تانکر کنار لوله و در خنکای سایه و آب خواب بود . چند دقیقه ای پا به پا کردم و احمد با سر ریز شدن آب از تانکر و خیس شدن بیدار شد . خیلی آرام و بی عجله لوله آب را به داخل حوضچه انداخت و دوباره همان جا نشست . مرا ندیده بود . داد زدم : « به سلامتی بالاخره دریا پر شد بزن بریم که گریدر بی کاره » . مثل آدم های برق گرفته من من کنان به سمت اتاق جلوی تانکر رفت و از نردبان بغل خودش را به رکاب رساند  . از حرکت کردنش که مطمین شدم . منم راه افتادم پیشاپیش او . بعد ها فهمیدم که احمد پمپ آب را خاموش کرده بوده و با خیال راحت آن جا خوابیده تا تانکر نم نم آب شود ولی حسن فرفره – راننده آبپاش ما – توطیه اش را خنثی کرده و پیش پای من پمپ را روشن . با پر شدن زود تر موعد و حضور من ، برق از کله ی احمد پریده بود چرا که فکر کرده بود که من مچ اش را گرفته ام و به روی اش نیاورده ام . تقابل با  احمد بی صاب هر روز وارد فازهای جدیدتری می شد از خراب شدن صوری و پنچری گرفته تا مریضی های جور واجورش . این اواخر با دم خور شدن با راننده های خودمان دست آمده بود که احمد ولعی عجیب به سیگار دارد . با وجود مخالفت با سیگار کشیدن نیروها در محیط های سرپوشیده و در حضور من ، تن به پولتیکی دادم که بعدها نامش را سیاسیت چماق و هویج گذاشتم . از اسماعیل که مسوول ماشین آلات و برادرزاده ی حاجی بود خواستم که به احمد نزدیک شود و روزی سه چهار نخ سیگار بعد از تخلیه آب به او بدهد . جالب این جا بود که اسماعیل هم سیگاری نبود و به شکلی سیگارها را به احمد می رساند و از او می خواست تا من از موضوع بویی نبرم . چیزی نگذشت که پنهان کاری و راز مشترک آن دو – به ظن احمد – آن قدر آن ها را به هم نزدیک کرد که گاه احمد از سر مرام کارمان را راه می انداخت !

بعدها با انداختن دو تیر چراغ برق در دو نوبت جداگانه و به هنگام دنده عقب احمد بی صاب حسابی کفر مهندس جعفری را درآورد . فشار جعفری بر روی مهندس صمیمی – مجتبا – باعث تقابل شدید مجتبا و احمد بی صاب شد و کار تا مرحله ی اخراج احمد پیش رفت . روزی به طور اتفاقی به درگیری لفطی مجتبا با مرد جوانی پی بردم مرد جوان داشت خط و نشان می کشید که در حمایت از مجتبا درآمدم « این جورا هم نیست  ما غریبه نیستیم ما بچه ی همین جاییم » و با حرف های مجتبا کمی نرم شد . مرد جوان صدای اش اندک اندک پایین تر آمد و در انتها شکل التماس گرفت که «تو رو خدا پدرم هنوز پنج تا بچه تو خونه داره و خرج شون رو می ده فقط من و یه برادر دیگم ازدواج کردیم و هر دوتا مون دست به فرمونیم این پیرمرد از اول همین جوری بوده ، مدلش همینه ، تنبله . یه جورایی باهاش کنار بیایین . از نون خوردن نندازینش » .  غروب توی دفتر رییس کارگاه بودیم و اصرار مهندس جعفری بر اخراج یا انتقال – تبعید – احمد به یک کارگاه دور از خانه اش بود . استدلالش این بود که اگر جدی برخورد نکنیم مجتبا اقتدارش را از دست می دهد . ولی مجتبا بدون آن که از حرف های پسر احمد بی صاب  به جعفری چیزی بگوید و بدون اطلاع احمد ، از طرف احمد ریش گرو گذاشت که کارش را درست انجام بدهد و از جعفری خواست تا فرصت دوباره ای به او بدهد . بعد که تصمیم نهایی شد ، احمد را به داخل فراخواندند . طوری وانمود کردند که کار تمام شده و بنا به درخواست مهندس صمیمی – مجتبا -  احمد باید با برگ تسویه و به عنوان نیروی مازاد خودش را به دفتر مرکزی معرفی کند تا کمیته انضباطی در موردش تصمیم بگیرد . عاقبت آخرین پرده ی نمایش اجرا شد و این بار جعفری رو به صمیمی تقاضای فرصت دوباره برای احمد کرد و از طرفش تعهد حسن انجام کار داد و تا انتهای خروجش از دفتر به احمد تذکر داد که سرنوشت ماندن و نماندش در گروی حسن انجام کار و رضایت مهندس صمیمی است . مرام بازی ای که شاید احمد بی صاب تا آخر عمر به حساب جعفری گذاشت و خودش را مدیون اش دانست و تنفری ناخواسته از صمیمی که تا آخرین روزهای کار در آن کارگاه ، با احمد بود . احمد بی صاب از اولین نفرهایی بود که پس از رفتن صمیمی خوشحالی خودش را بروز داد و به من گوش زد کرد .

 ===================================================

·        پ ن ۱ :  بی صاب تلفظ عامیانه بی صاحب می باشد .

·      

پ . ن 1 : بعد از فراخون چارو از دوستان بلاگستان برای نوشتن خاطرات کار و کارگاه ، آرش ، نویسنده وبلاگ باغبان جهنم ، دومین نفر است که روایتش بر دیوار چارو چسبانده می شود ! امید که روایت های بعدی او و روایت های دوستان دیگر را نیز میزبان باشیم  .

پ ن 2 : این متن ، دقیقا متن ارسالی از سوی آرش است و هیچگونه دخل و تصرفی در آن نشده است _ به غیر از اصلاح یک کلمه –

پ ن 3 : امیدوارم آرش پاسخ کامنت های دوستان را بدهد !

پ ن ۰۳/۰۳/۱۳۹۲ : سومین فصل مبهم به روز شد !

 

بغض غریب

بغض غریب

آدم‌های کارگاهی ، آدم‌های بیست و پنج درصدی ، در کار خود و محیط کار خود دلبستگی‌هایی پیدا می‌کنند که برای دیگران یا عجیب است یا باور نکردنی . آدم‌های کارگاهی ، سنگ صبور یک­دیگرند . محرم راز یک­دیگر . و در اوج کار ، گاهی به هزار و یک دلیل ، هیچ حرفی برای هم نمی‌توانند بزنند . اغلب از ترس این‌که مبادا این حرف‌های تلخ که گفتنش حتی برای گوینده دردناک است در شوخی‌ها مضحکه شود . اگر آدم‌های کارگاه به این نتیجه رسیدند که نمی‌توانند محرم راز هم باشند ، آن‌وقت درد دل‌هایشان را برای طبیعت وا گو می‌کنند یا برای اشیائی که هر روز با آن سر و کار دارند . اشیاء بی زبان ، راز دار آدمها می شوند .

آدم‌های کارگاهی زیادی هستند که دلبسته‌ی تخته سنگی شده‌اند ، دلبسته‌ی درختی در بالای تپه ای ، و ... ؛

مشهدي اكبر اما دلبسته‌ی لودرش شده بود . با لودرش حرف می‌زد ، درد دل می کرد ، برای لودرش از بی‌پولی‌هایش می‌گفت . از بیماری‌های زنش ، از دلتنگ شدن برای بچه‌هایش . برای لودر از در و دیوار خانه‌اش می‌گفت و آرزوی زیارت کربلا . مشهدي اكبر بیست و چند سال بود که راننده‌ی لودر بود و نزدیک دوازده سال بود که با همین لودری کار می‌کرد که حالا در كارگاه سد سازي مشغول بود . هر کامیونی را که بار می‌زد ، کلی از غصه‌هایش را برای لودرش تعریف می‌کرد . ساعت‌هایی که کارگاه تعطیل بود ، مشهدي اكبر را می شد در سایه‌ی لودرش پیدا کرد یا دراز کشیده در بیل لودرش در حاليكه چشم‌هایش را به لودرش دوخته است و انگار چون عاشقی بی قرار در سکوت دلبرش غرق شده و با نگاهش شرح حال می‌گوید .

اما غریب­تر آنکه مشهدي اكبر درد دل­های لودرش را هم می­شنید ! هر صدای ناجوری که از موتور لودر بیرون می­آمد ، مشهدي اكبر بی­درنگ دنبال مکانیک می­گشت .

-                  لودرم مریضه !

با هر مریضی لودر ، مشهدي اكبر هم مریض می­شد  . او وابسته به لودرش شده بود . انگار واقعا لودر نیز با مشهدي اكبر درد دل می­کرد ! موتور لودرش که بد کار می­کرد و زیر بار نمی­رفت ، مشهدي اكبر خسته می­شد و افسرده :

-                  لودرم خسته شده ، ضعیف شده !

در روزهای اوج شیون و خرابی و آوارگی در زلزله­ی زیرکوهِ قائن ، یک روز غروب ، وقتی خورشید داشت چشم‌هایش را بر آن‌همه خرابی می­بست ، در بنفشی آسمان روستای رحیم­آباد در اطراف حاجی­آباد ، مشهدي اكبر روی تلی از خرابه‌های خانه‌ای نشسته بود و سرش را میان دست­هایش گرفته و به نقطه­ای نامعلوم خیره شده بود. دو سه روزی بود که او و لودرش را برای آواربرداری آورده بودند به این روستا .

فکر کردم ، این­همه خرابی را دیدن و این­همه شیون شنیدن ، سنگ را هم از پا درمی­آورد چه برسد به آدم دل­نازکی چون مشهدي اكبر . گذاشتم کمی زمان بگذرد و در تاریک روشن غروب ، سراغ مشهدي اكبر رفتم .

-                  خوبی مشهدي اكبر ؟

-                  نه .

صدایش به زحمت شنیده می­شد . همان صدایی که گاه در شوخی‌ها و سربه­سر دیگران گذاشتنش ، بی نیاز از بلند گو بود .

-                  بد نباشه ، چی شده مش اكبر ؟

-                  هیچی !

بغض . بغض نمی‌گذاشت که مشهدي اكبر بیشتر از یک کلمه حرف بزند .

-                  برای هیچی غصه گرفتی ؟

-                  نه .

-                  کشتی­هات غرق شده ؟

-                  نه .

-                  غصه نخور یا خودش میاد یا نامه­اش !

-                  نه .

-                  پس چی شده مش اكبر ؟

-                  لودرم آقا مهندس ؛ لودرم .

اشک در چشم­های مشهدي اكبر جمع شده بود . همان چشم­هایی که گاهی وقت­ها در زمان استراحت یا بعد از نهار و شام ، وقتی مشهدي اكبر تمپویی به دست می­گرفت و ضرب می­زد و شکمش را می­چرخاند ، از آنها نور شیطنت می‌بارید . حالا اشک در آن چشم­ها جمع شده بود و حضور من مانع جاری شدن‌شان شده بود . شايد هم بغضش نمي­تركيد .

-         لودرت چی شده مش اكبر ؟

-         لودرم ... لودرم ... لودرم ، بغض کرده آقا مهندس .

مشهدي اكبر بغضش را فرو خورد و بلند شد و در سیاهیِ تازه­ی شب به سوی لودرش رفت . رفتم سراغ سرپرست کارگاه .

-         امروز لودر مش اکبر خراب بود ؟

-         اصلا روشن نشد .

-         چرا ؟

-         لودرش بغض کرده بود !

خنده ی مصنوعی مرد پیر کارگاه هم نمی­توانست بغض نهفته در صدایش را مخفی کند .

  گاهی وقت­ها ترکیدن بغض می­تواند آدم را از خیلی چیزها راحت کند ، اما نمی شود . مثل همان روزها که گاوهای ماده‌ای که صاحبان‌شان زیر خروارها آوار دفن شده بودند ، پستان‌های پر شیرشان بر زمین می‌سایید و از درد ماغ می کشیدند . ماغ کشیدنی چون شیون زنان شوی مرده و دختران مادر مرده . زیر نگاه غم­بار آن گاوها بغض غریب هیچ مرد و زنی نمی‌توانست درمانی بر درد پستان‌های پر از شیرشان باشد . آن روزها که روستای اردکول در شیون ماغ کشیدن گاوهای ماده غرق شده بود ، مردانی از راه رسیدند که پوسترهای تبلیغاتی رییس­جمهور مورد علاقه­شان را روی اندک دیوارهای سالم می­چسباندند . روي تنها دیوار باقی­مانده از مدرسه­ی بشیران عکس یک کاندیدا چسبانده شده بود و روي دیوارهای مرکز کشاورزی حاجی­آباد عکس کاندیدای دیگر . روزهای آخر اردیبهشت هفتاد و شش بود . روزهای بغض و حیرت . روزهایی که حتی لودر مشهدي اكبر نیز بغض کرده بود. روزهایی که همه­ی آدم­های کارگاه این بغض را حس کرده بودند . روزهایی که تنها زمین بود که بغضش ترکیده بود . تنها بغض زمین ترکیده بود و گردِ مرگ بر درختان زرشک آهنگران تا اِستند و بارنجگان تا اِسفدِن پاشیده بود.

 -------------------------------------

پ . ن 1 - شانزده سال پیش بود . روزهای زلزله و سیاست . زلزله 20 اردیبهشت در زیرکوه قائن . و زلزله ای در روزهای بعد از آن . روزهایی که آرزوهایمان را در صندوق های رای جستجو می کردیم . حالا هم انگار مثل همان روزهاست . زلزله هر روز به شهر و استانی دیگر سر می زند . دوباره صندوقهای رای .. دوباره سیاست ... انگار فقط 16 سال از عمر ما گذشته است و ... آرزوهایمان ؟

پ . ن 2 - این روایت ، با همین نام ، روایتی است از کتاب خاطرات یک آدم بیست و پنج درصدی . 

پ . ن 3 - در خرابی کامپیوتر خودم و نابودی خیلی از فایل ها ، نوشتن این پست را مدیون کامپیوتر لیلا هستم

--------------------------

پ ن . ۲۶/۰۲/۱۳۹۲ : سومین فصل مبهم به روز شد .

 

 

آفتاب پاییزی

تازه از مسیر جنگل رسیدم به ورودی شهر. یه موتور از روبرو میاد و با دست علامت میده. اسمش کامیاره، شاگرد مغازۀ نونوایی که ما باهاش قرارداد داریم. و طبق معمولِ همیشه با زیر شلواری و کاپشن.

میشه گفت این بچه تقریبا همیشه با همین وضع تو شهر میچرخه.

ــ چطوری کامیار؟... پسر خوب تو سردت نمیشه با زیر شلواری رو موتور میشینی؟

مدام گاز میده تا موتور خاموش نشه. میخنده:

ــ نه آقا مهندس... آفتاب میزنه گرمه...، خواستم بگم این راننده تون کتک خورده بردنش درمونگاه.

ــ رانندۀ ما ؟!

ــ آره، رانندۀ شما بود... تمام صورتش هم خونی بود... راستی نون واستون کنار گذاشتیم، الان میاید ببرین؟

حواسم رفت دنبال خبر اولش:

ــ هان... باشه، به یه نفر میگم بیاد ببره... گفتی بردنش درمانگاه؟...

دود موتور کامیار همه جا میپیچه و بسرعت دور میشه و من رو با فکرهام تنها میذاره:

... بچه های ما که هیچکدوم تو شهر نیستن... کارگاه دامغانیها هم که تعطیله... پس چی میگفت این بچه...

قبل از اینکه حکایت ادامه پیدا کنه، اجازه بدید برای این شهر یه نام مستعار انتخاب کنم. اسم این شهر رو میزاریم "شهر خدا". [ اشاره به شهر خدا در حومه ریودوژانیرو تو برزیل که برای چند دهه بهشت تبهکارها بود]. تو این شهر هم انگار که قانون خیلی وقته که ساکش رو جمع کرده و رفته.

هر چیز غیر قانونی تو این شهر به راحتی قابل تهیه ست. از مواد و مشروب گرفته، تا اسلحه بدون جواز و موتور سرقتی و ...

هنوز هم تو این شهر زنهایی هستن که مثل داستانهای تو فیلمفارسی های قدیمی، سفره میندازن و از مردهای غریبه پذیرایی میکنن، و خیلی وقتها حتی از اعضای خونوادۀ خودشون هم استفاده میکنن.

فقر و بیکاری از سر و روی شهر بالا میره، و از آسمون اون دزدی و فحشاء بر سر ساکنین نه چندان خوشبختش میباره. آسمونی که بر خلاف امروز بیشتر وقتها ابری وگرفته ست.

از پرسنل درمانگاه سؤال میکنم، میگن دو سه ساعت قبل یه نفر رو آورده بودن اینجا که صورتش چاقو خورده بوده. کادر درمانگاه هم بنا به وظیفه به نیروی انتظامی اطلاع میدن، اونها هم میان و مجروح رو بعد از پانسمان با خودشون میبرن.

جلوی کلانتری وانت بچه های دامغان پارک شده و جلال و منصور بالای پله ها نشستن، دو قسمت از صورت منصور پانسمان شده و روی یقۀ لباسش لکه های سیاه خونِ خشک شده پیداست.

ــ هان منصور... چیکار کردی با خودت؟

ــ مهندس این پدرسگا آدم نیستن که... مثلا رفته بودم دو تا شیشه آب نارنج ازشون بخرم... مثل سگ هار میمونن... فقط معطلن که پاچۀ آدمو بگیرن...

نمیدونم چرا من اصلا از این منصور خوشم نمیاد. یه جور بدجنسی خاصی تو وجودش هست. از اون دسته آدمهای آب زیر کاه که همه چیزش رو اعصابه، حرف زدنش، کار و کردارش و حتی سر و وضعش.

الان هم داره سعی میکنه که با این حرفها یه چیزی رو لاپوشونی کنه. جلال بلند میشه:

ــ بسه بابا... صبح تا الان ده دفعه همینارو گفتی... آقا مهندس، یه دقیقه با من میای؟

میریم کنار وانت. جلال از تو پنجره ماشین، پلاستیکِ نارنگی رو بر میداره:

ــ این صبح رفته بوده سراغ یه زنه... خونه ش پشت همین ساختمون ماست.

پوست نارنگی رو میریزه کنار جدول خیابون:

ــ تو بالکن زنرو بغل میکنه تو نگو برادر شوهر زنه و زنش تو خونه دارن میبینن... هیچی... برادر شوهرش میاد بیرون و این کثافتو چاقو میزنه... مهندس نارنگی بردار...

ادامه میده:

ــ رفتیم درمونگاه اونها هم تا فهمیدن چاقو خورده زنگ زدن به پلیس...

 به منصور نگاه میکنم.اونهم با دلخوری به ما خیره شده، میدونه که جلال داره ماجرا رو تعریف میکنه، ولی نه به اون شکلی که دلخواه اون بود.

نارنگی رو تو دستم میچرخونم:

ــ از این قضیه غیر از تو دیگه کیا خبر دارن؟

ــ صبح حاجی اینجا بود... اون خبر داره... با یکی دیگه از بچه ها که رانندۀ کشیکه... حاجی وقتی داشت میرفت دامغان گفت که شمارو پیدا کنیم، تا پیگیر کار باشید.

منظورش از حاجی معاونت عمران شرکته. با تعجب و ناراحتی نگاهش میکنم:

ــ حاجی امروز اینجا بود و اونوقت این بساطو همینجوری گذاشت و رفت؟!

با بدجنسی میخنده:

ــ وقتی فهمید قضیه چیه فرار کرد رفت دامغان... گفت شما با سرگرد آشنایی خودت حلّش میکنی.

با عصبانیت به منصور خیره شدم. خیلی دارم جلوی خودمو میگیرم که بد و بیراهی نثار حاجی نکنم. آخه مگه من وکیل شرکتم:

ــ خب الان کلانتری چی میگه؟

ــ منصور شکایت پر کرده... اون یارو هم بازداشته... زنه هم با اون جاریش الان اومدن که شهادت بدن... ایناها... این همون زن یارواِ که چاقو زده...

یه زن چاق و قد کوتاه با چادر مشکی کهنه از پله ها میاد پایین و از مقابلمون رد میشه.

ــ الان هم وایسادیم بهمون نامه بدن بریم دکتر گواهی بنویسه واسۀ زخمهاش...

ــ برای طول درمان؟

ــ آره... گفتن باید این نامه باشه که صبح پرونده رو بفرستن دادسرا... مهندس نارنگی بزن... شیرینه...

نارنگی رو بر میگردونم تو پلاستیک و از پله ها میرم بالا. من با این سرگرد که فرمانده انتظامی اینجاست خیلی صمیمی هستم بطوریکه منو باسم کوچیک صدا میکنه.

یه سرباز وظیفه در رو باز میکنه و بعد از اشاره سرگرد بمن اجازه میده که وارد اتاق بشم. داره با یه زن جوون صحبت میکنه:

ــ نمیشه... دست ما نیست که... باید امشب بمونه تا صبح بره دادسرا... اونجا قاضی میتونه واسه ش وثیقه تعیین کنه.

زنی ریزنقش با چادر مشکی از کنارم رد میشه و میره بیرون. بوی تند ادکلن تمام اتاق رو پر کرده.

سرگرد بلند میشه و میره سمت پنجره:

ــ نادر جان اون درِ پشت سرتو زحمت بکش...

لایِ پنجره رو باز میکنه و مشغول سیگار کشیدن میشه. در حالیکه پنجره رو پیوسته باز و بسته میکنه تا هوای اتاق عوض بشه، شروع میکنه به صحبت؛

از این زن جوون میگه که الان از اطاق رفت بیرون، گویا شوهرش بخاطر مواد تو زندانه، خودش هم همه کار میکنه، خرده فروشی مواد و مشروب، تن فروشی و ... در مجموع خانوادۀ بد نامی هستن، بطوریکه به گفته سرگرد تو اوایل انقلاب موهای سرِ مادرِ همین خانوم رو به خاطر فساد اخلاقی تراشیده بودن.

ولی از طرف دیگه معتقده که این پرونده میتونه برای شرکت ما گرون تموم بشه. طرف علاوه بر برادر شوهر و همسرش دو تا شاهد دیگه هم از همسایه ها آورده، که دیدن منصور تو بالکن چکار کرده بوده.

در مجموع نظرش اینه که منصور تو دادگاه از شکایتش بگذره، تا بوی گند قضیه بیشتر از این همه جا نپیچه.

توی این شهر فرمانده انتظامی بودن کار سخت و پر مشغلیه، پس زیاد وقتشو نمیگیرم و از اطاق میام بیرون، زن جوون میاد بسمت من، انگار که انتظارمو میکشیده:

ــ میخواستم یه دقیقه باهات حرف بزنم... دوست منصوری دیگه...؟

ــ با هم همکاریم...

ــ به این دوستت بگو بیاد رضایت بده تا برادر شوهرم امشب اینجا نخوابه... اصلا صورتش چیزی نشده که بیخود گنده ش کرده...

لاغر و ریزنقشه. معلومه که روزگاری نه خیلی دور زن زیبایی بوده، ولی امروز این صورت زرد و استخونی داد میزنه که شدیدا اعتیاد داره. دندوناش هم زرده، درست مثل موهای رنگ کرده ش.

ــ اگه منصور رضایت بده هم نمیتونه بیرون بیاد... بخاطر چاقوکشی باید بره دادسرا... اونجا شاید با وثیقه بشه درش آورد...

دستهای پر از النگوش تکون میخورن، سیگار رو از رو لبش برمیداره، همینطور که به بیرون خیره شده دود سیگار رو میپاشه تو هوا:

ــ به درک... رضایت نده... بره دادگاه ببینم مثلا چه گهی میخواد بخوره...

یه سرباز وظیفه میاد طرف ما:

ــ تو مگه خری...؟ نمیفهمی بهت میگم اینجا سیگار نگش...؟ گمشو برو بیرون... اِ باز داره خاکسترشو میریزه زمین...

زن جوون با بی اعتنایی از پله ها میره پایین. سرباز رو میکنه بمن و با خنده:

ــ از اوناست ها...!

با ناراحتی نگاهش میکنم:

ــ که چی ؟... تو چرا خوشت اومد...؟

میدونه که با فرمانده ش صمیمی هستم، پس دنبال دردسر نمیگرده و برمیگرده سر کارش.

نمیدونم چرا برای یه لحظه تمام سرم پر میشه از عصبانیت. از اون موقع ها که آدم میخواد به همه چیز گیر بده، یه جورایی لجم گرفته.

از این سرباز که اون جوری با این زن حرف زد، از حاجی که انداخت رفت دامغان، از زن جوون که تو جایی که نباید سیگار میکشید، از منصور که رو پله ها نشسته و آه و نالۀ الکی میکنه، و حتی از دست خودم که نمیدونم برای چی اینجا هستم و اصلا چه غلطی دارم میکنم.

با دست میزنم رو شونۀ منصور:

ــ جمع کن این کولی بازی رو... پاشو بیا بیرون کارت دارم...

من و منصور و جلال جلوی ماشین ایستادیم. با ناراحتی یه سیگار روشن میکنم:

ــ تو دیگه چه هنرهایی داشتی که ما ازش بیخبر بودیم؟... یه روز گازوییل میفروشی... یه روز ماسه...

جلال به تلخی میخنده:

ــ الان هم که افتاده تو کار آب نارنج...

به مردمی نگاه میکنم که تو پیاده روی باریک و کثیف راه میرن:

ــ آخه دیوونه... رفتی تو خونۀ مردم یه غلطی کردی، بعد میایی اینجا ازشون شکایت میکنی...؟

منصور با لحنی حق به جانب و با عصبانیت:

ــ یارو چاقو زده... ایناهاش... تازه همه میدونن طرف وضعش خرابه.

ــ آدم نفهم... وقتی تو دادگاه ازش بپرسن واسۀ چی زدی، خب میگه تو داشتی با زن داداشش چه غلطی میکردی... خودش و زنش که دیدن هیچی، دو تا شاهد دیگه هم اومدن شهادت پر کردن، گفتن از حیاطشون به بالکن اون خونه دید داشته، اونا هم همه چیزو دیدن...

جلال با ناراحتی به منصور خیره شده:

ــ من همون موقع به خود نفهمش گفتم... اینجوری بمن نیگا نکن... گفتم اگه بری شکایت کنی، اول از همه آبروی خودتو میبری...

رو میکنه بمن:

ــ حتی راهشم بهش گفتم... گفتم اگه از درمونگاه زنگ زدن کلانتری، خیلی راحت میگیم؛ تو یه جا یه موتوری بد پیچید جلومون، اومدیم پایین دست به یقه شدیم، طرف هم منصورو چاقو زد در رفت...

به ماشین تکیه میدم و سیگار میکشم، منصورمرتب با پشت پا آروم میزنه به لاستیک وانت و غرق شده تو فکر و خیال:

ــ خب میرم الان رضایت میدم... کاری نداره که... میگم سوء تفاهم شده...

شاید بدجنسی باشه، ولی یه جورایی از اینکه منصور افتاده تو دردسر خوشحالم:

ــ دیگه دیر شده... چاقو کشی جرم عمومیه... تو هم اگر رضایت بدی طرف رو ول نمیکنن... باید برید دادگاه...

جلال وانمود کنه که داره با خودش حرف میزنه:

ــ سوء تفاهم...! آقا هفته هفت روز تو خونۀ طرفه، اونوقت میگه سوء تفاهم بوده... با همین کارهاش زده آبروی شرکتو برده...

منصور دیگه ملاحظه با جلال رو میذاره کنار:

ــ نیست که تو التماسش نمیکردی... بدبخت، یه ماه افتاده بودی دنبالش، بهت پا نمیداد...

ــ بمن پا نمیداد؟... بیچاره من اگه اشاره کنم تو این شهر واسم ریخته... من حساب آبروی خودمو میکنم... تویی که نمیفهمی آبرو چیه...

منصور دست به سینه، آسمون رو نگاه میکنه:

ــ آره، فقط تو میفهمی آبرو چیه... خوبه که همه میدونن کی چکهای "نوری" رو کشید بالا...

جلال با خشم به منصور نگاه میکنه و زیر لب:

ــ خوبه که خودت هم...

سیگارمو میندازم زمین:

ــ این تخمهای دوزرده تون رو نگه دارید واسه خودتون... سرگرد میگه تو دادگاه گذشت کن تا گند قضیه بیشتر نشه... الان هم پاشو برو ببین نامه حاضر شده یا نه... باز وایساده منو نگاه میکنه...

جلال با دلخوری میره دنبال نامه، من هم میرم بسمت ماشین خودم. دیگه داره حالم از همه چی بهم میخوره.

شیشه رو میدم پایین و یه سیگار دیگه روشن میکنم. زن جوون میاد اینطرف خیابون کنار ماشین:

ــ چی شد؟

ــ به منصور گفتم فردا رضایت بده تا بلکه این قضیه زودتر حل بشه...

ــ پس آخرشم افتاد به فردا... باشه... یه نخ سیگار بمن میدی...؟

میخوام واسش فندک بزنم ولی اونو از دستم میگیره. وقتی به سیگار پک میزنه صورتش پیرتر میشه.

فندک رو بر میگردونه:

ــ گفتم اگه اینطرفی میری، منم تا یه جایی باهات بیام...

ــ نه من فعلا اینجا هستم تا ببینم تکلیف...

نمیذاره حرفم تموم بشه. روشو برمیگردونه و میره اونطرف خیابون. انگار که اصلا هیچوقت چیزی از من نپرسیده بود.

جلال ماشین رو سروته میکنه و میاد کنار من، در حالیکه منصور کنار دستش نشسته. هنوز داره نارنگی میخوره:

ــ مهندس... من و منصور فردا چیکاره ایم...؟

ــ هیچی دیگه... صبح میایید اینجا و با پرونده میرید دادسرا... از الان هم گفته باشم، هر کاری پیش اومد دیگه سراغ من نمیایی... زنگ میزنی به حاجی خودش بیاد حلّش کنه... الان هم زودتر برو نامه طول درمانو بگیر...

ماشین جلال از کنارم رد میشه، ولی من دیگه حواسم بهشون نیست.

خیره شدم به زن جوون که تو پیاده روی روبرو داره دور میشه. دستش رو از چادر انداخته بیرون و با هر قدم النگوهاشو تاب میده.

صورتش زرد و مریض بود...

اون سرباز خیلی باهاش بد حرف زد...

سرگرد میگفت اول انقلاب موهای سر مادرشو تراشیده بودن...

دندوناش هم زرد بودن... همرنگ اون موهای رنگ کرده ش... درست به رنگ این آفتاب بی رمق پاییزی...

اون هیکل ریز نقش و استخونیه پیچیده تو چادر مشکی میرسه به آخر خیابون، یه لحظه میایسته، میپیچه بسمت چپ و پشت دیوار گم میشه.


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت 19/02/92 : سومین فصل مبهم به روز شد ! ( مجید )

روحت شاد ، مش حج آقا .  

روحت شاد ، مش حج آقا .

مرد آخرین جرعه های چایی را می ریزد توی نعلبکی چینی . چایی اش را می خورد . استکان را می گذارد روی نعلبکی ، کنار منقل . بلند می شود . زیرشلواری اش را در می آورد . شلوار پارچه ای خاکستری تیره اش را می پوشد . کتش را می پوشد روی پیراهن یقه دار سفیدش . کلاه دوره دارش را بر سر می گذارد . نگاهی به زنش می اندازد . نگاهی به بچه ای که امروز هم مدرسه نرفته می اندازد . به دخترش که تازه دیپلمش را گرفته و در اتاق کناری ، دارد قالیچه می بافد سری می زند . لبخندی می زند . پاشنه ی کفشش را با پاشنه کش فلزی بالا می کشد . زیر لب دعایی می خواند و در سکوت ، مرد از خانه بیرون می زند . مثل هر روز . می خواهد برود مغازه اش . مغازه ی فرش فروشی اش . حتما در بین راه سری به مش تقی خواهد زد . دوست و یار غارش . شاید آقا کریم هم سری به آنها یزند . در پستوی مغازه ی مرد یا مغازه ی تقی ، - که آنهم فرش فروشی است - ، این سه نفر اگر به هم برسند ، بساط منقل و گل انداختن حرف هایشان در میان گل انداختن زغال بلوط ، دو سه ساعتی طول خواهد کشید .

مرد اما تقی را می بیند . سلام علیکی می کند . زود خداحافظی می کند و می رود . سفارش می کند که اگر آقا کریم را دید سلام مرد را به او برساند .

مرد به مغازه اش می رسد . قفل چالشتری فلزی را با کلید بلندش باز می کند . کرکره ی فلزی را بالا می دهد . قفل در شیشه ای را هم باز می کند . بسم اللهی می گوید و می رود درون مغازه . نگاهی به چند تخته قالی سه در چهار باقی مانده می اندازد . قالی نقش گل مینا روی همه است . زیر آن قالی خشتی چالشتری است و بعد هم قالی قابی بافت دهکرد . لحظه ای می نشیند روی تنها صندلی مغازه . بعد بلند می شود . در پستو  را باز می کند . می رود درون پستو  . می رود سراغ چهل خان . جعبه ای که از چند ردیف کشوی روی هم ساخته شده . کشوهایش بی گمان چهل تا نیستند . اما به هر حال چهل خان است ! از درون یکی از کشوها دفتری رابیرون می آورد . به حسابهایش نگاهی می اندازد . همه به خط سیاقی نوشته شده اند . اعداد عجیب و غریبی که آدم را یاد نسخه های دعانویس محله می اندازند ! یاد جن گیرها ! مرد دفتر را ورق می زند . نفسی به راحتی می کشد . هیچ بدهکاری ای ندارد . دفتر را سر جایش می گذارد . از درون کشوی دیگری دو سه تا کاغذ بیرون می آورد . به اعداد سیاقی روی آنها نگاهی می اندازد . یکی از کاغذها را تا می کند و می گذارد توی جیب بغلی کتش . کنار ساعت جیبی زنجیردارش . از پستو می آید بیرون . کاغذ را از جیبش در می آورد . می نشیند پشت میز . تلفن خاکستری رنگ را بر میدارد . دستش می رود درون حلقه ی صفر . بعد سه را می چرخاند و همینطور عددهای بعدی را . به حاج نبی زنگ می زند . دوست قدیمی اش .

-        بعد از نهار پول رو به بچه ها برسون . دستشون خالی نمونه .

اعداد سیاقی می گویند که مرد مبلغی از حاج نبی طلبکار است . سیدرضا و سید حسن ، می خواهند بیایند درون مغازه . سلام می کنند . قبل از اینکه به حرف بنشینند مرد از روی صندلی بلند می شود . قفل را برمی دارد . سیدها می فهمند که مرد می خواهد برود .

-        اوقور به خیر !

-        باید برم . امروز خیلی کار دارم .

-        خیره ایشالله .

-        خیر از زندگی ببینید ایشالله .

سیدها می روند تا جایی دیگر معامله ای جور کنند و انعامشان را جایی دیگر بگیرند ! مرد در شیشه ای را قفل می کند . از عرض خیابان می گذرد . سری به مش غلام می زند . زود خداحافظی می کند و به راه می زند . دستی برای عموفرج بلند می کند . به راه می زند . از جلوی مغازه ینادر چرخی و از فلکه ی فردوسی می گذرد . نگاهی به ستون میان فلکه می اندازد که پایه ی مجسمه ی شاه بود و حالا پایه یک الله فلزی است . از جلوی مغازه ی مش تقی می گذرد . مش تقی دارد بساط منقل را راه می اندازد . مرد به قصابی می رود .

-        سه کیلو . بی استخون باشه .

-        چشم ... امروز زود میری خونه حجی . خیره ایشالله .

-        خیر از زندگی ببینی ایشالله .

گوشت را می گیرد و پولش را می دهد  و به راه می زند .  خیابان پهلوی را که حالا شده خیابان ملت ، ادامه می دهد .. به کوچه ی یخچال می رسد . می پیچد داخل کوچه . از بن بست اول می گذرد . نگاهی می اندازد به در خانه ی برادرش در انتهای بن بست . راهش را ادامه می دهد . به در قهوه ای و کرم رنگ بزرگ فلزی می رسد . در می زند . دختر برادرش در را باز می کند .

-        سلام عمو . خوش اومدی . بیا بالا .

-        نه عمو . خیلی کار دارم . باید زود برم .

-        اینموقع روز عمو . چه اومدنی ؟ چه رفتنی ؟ چه عجله ای ؟

-        اومدم ازت خداحافظی کنم . از بقیه ی خواهرات هم خداحافظی کن عمو .

-        اوقور بخیر . کجا به سلامتی عمو ؟

مرد اما ، خداحافظی کرده و رفته است . می رود تا انتهای کوچه . راسته ی خیابان سعدی را می گیرد و می رود . می رود سراغ خانه ی دختر بزرگش . دختر از روی دار قالی پایین می آید .

-        بیا بشین آقا . چایی می خوری ؟

-        نه آقا . باید زود برم . اومدم ازت خداحافظی کنم .

-        کجا به سلامتی ؟

-        هوای زندگی ات رو داشته باش . چند ماهته حالا ؟ مواظب بچه ات باش ... . اینقدر غصه نخور ...

-        چی شده آقا ؟

مرد اما از در خانه بیرون رفته است . می رسد به خیابان بوعلی . از آنجا دوباره می آید داخل خیابان پهلوی و می رسد به خانه . گوشت را به زن می دهد . کت و شلوارش را در می آورد . زیرشلواری سفید با راه راههای خاکستری اش را می پوشد . تا برود دست به آب و برگردد و باغچه ها را آبی بدهد ، زن منقل را آتش کرده است . قوری گل قرمز چینی را آب کرده و کنار منقل گذاشته است .

مرد می نشیند پشت منقل . متکای تبریزی را پشت سرش جابجا می کند . بافور حقه ناصرالدین شاهی را برمی دارد . آخرین تکه های تریاک کوپنی را می چسباند روی حقه و دود می کند . بلند می شود . می رود سراغ کمد دیواری . کمدی که درون دیوار خشتی ای است با عمق بیشتر از یک متر ! دنبال چیزی می گردد .

-        کاغذی که دیشب دادمت کو ؟

زن می آید جلو . از میان بقچه های لباس کاغذی بیرون می آورد . کاغذ بوی گل برنجاس گرفته . گل بومادران . مرد نگاهی به کاغذ می اندازد . می خواندش و دوباره می گذاردش سر جایش . نفسی به راحتی می کشد . می رود پشت منقل . برای خودش چایی می ریزد . دخترش دارد قالی می بافد . زن رفته که نهار بپزد . پسر روی پله های ایوان ، دارد با پوسته های شکلات کام ، زنجیر می بافد . مرد به حیاط می آید .

-        چیزی داریم بخوریم ؟

-        آش کشک داریم . از دیروز .

-        یه کاسه داغ کن بیار .

مرد روی پله ها می نشیند . آش می خورد . دستی به سر پسر می کشد . آهی می کشد . پسر تازه سه روز است که از بیمارستان برگشته . سه ماه بستری بوده . دختر شب و روز از او پرستاری می کرده . هر روز وقت ملاقات مرد سری به آنها می زده . بقیه ی خواهر و برادرها هم همینطور . مادر هم . حالا سه روز است که پسرک ، به خانه برگشته ، اما با کلی تفاوت . مرد ، دستی هم به سر دخترش می کشد  . می رود می نشیند پشت منقل . متکای تبریزی را جابجا می کند . تکیه می دهد به متکا . سرش را می گذارد روی متکا و چشمهایش را می بندد . تا جیغ زن در خانه و محله بپیچد و دختر زنگ بزند به خانه ی عمو و تا پسر عمو به اورژانس زنگ بزند و اورژانس برسد ربع ساعتی می گذرد .

یکساعت بعد از رفتن آمبولانس ، حاج نبی می رسد . بسته ی پول را به دست یکی از پسرهای مرد میدهد . همدیگر را بغل می کنند . حاج نبی اشک می ریزد و حرف می زند . بریده بریده .

-        دو ساله این پول رو به من داده قرض ... هر بار خواستم پسش بدم ، حتا حرفش رو هم نزد... امروز خودش زنگ زد ... گفت بعد از نهار پول رو برسون به بچه ها که دستشون تنگ نمونه ... دلم گواهی بد داد ... پول رو جور کردم و فوری زدم به راه ... دیر رسیدم انگار ...

و باز گریه می کند . پسر اما بغضش نمی ترکد . فقط نگاه می کند . خاموش . دارد خفه می شود انگار . درون اتاقهای خانه اما شیون زنها پایان ندارد . دختر عمو بزرگه پارچی آب کرده و با لیوان به خورد دختر بزرگ مرد می دهد و به خورد دختر عمویی که آخرین بار عمو به سراغش رفته . عمو بزرگه می رسد . می خواهد بزرگی کند . جلوی اشکش را می گیرد . خیلی تلاش می کند تا کمرش را راست بگیرد :

-        کی اینطور شد ؟

پسرش ، که با تلفن دخترِ مرد ،  خودش را رسانده بوده جواب می دهد :

-        آش رو که می خوره میاد تکیه میده به متکا و همونجا آروم می خوابه  . اورژانس که رسید گفتن ربع ساعتی هست که تموم کرده .

-        کی خونه بوده ؟

---------------------------------------------

من بودم . من خانه بودم و مادر و خواهرم . باقی برادرها یا مدرسه بودند یا سر کارشان بودند . باقی خواهرها هم به خانه ی خودشان بودند . مرد ، پدرم ، می دانسته که خواهد مرد . از همه ی آنهایی که می شناخته و سر راهش بوده اند خداحافظی کرده بود . همه چیز را برای رفتنش آماده کرده بود . رفت . آرام و پر از غصه و درد ، آن مرد رفت . رفتنش را نه من باور کردم و نه هیچکس دیگری در خانه . تا سالها سر هر کوچه که می رسیدم ، گمان می کردم ، او با پاکتی آجیل یا میوه در دست ، از انتهای کوچه خواهد آمد . بغلم خواهد کرد . به خانه خواهد آمد ... اما نیامد . آن مرد رفت و دیگر جز در خاطر و در خواب نیامد .

چهارده سال بعد ، در بازار شهر ، حسین کلاه مال ، داشت برای مش حیدر حکایتی تعریف می کرد . رفته بودم به دوستی قدیمی سری بزنم . بعد از سال ها برگشته بودم به شهر و بازار و خاطره های بی پایانش . مش حیدر با دهانی باز از تعجب پرسید :

-        جدی می گی حسین ؟

-        ها حیدر ... به ارواح خاک مش حج آقا قسم ...

و تازه فهمیدم چه مردی را نه من ، که بازار ، که شهر ، چهارده سال پیش از دست داده است .

حالا هجده سال دیگر هم از آن چهارده سال گذشته است . در بی پایانیِ جاده ، روی صندلی عقب ماشین نشسته ام و می نویسم . امروز یازدهم اردیبهشت است . سی و دومین سالروز وفات جوانمرد ترین مردی که می شناختم . مردی که دل به پیش بینی های شاه نعمت الله خوش نکردو نماند . دل به امیدهای پای منقل نبست و رفت . مردی که خانه اش ، محل رفع اختلاف اهالی شهر بود . مردی که دستش باز بود و دلش بزرگ . دست و دل باز بود . مردی که از سیاست فراری بود و یک  جمله اش هرگز از یاد نخواهد رفت :

-        فقط یادتون باشه که هیچوقت لقمه ی حروم سر سفره اتون نیارید ...

و خودش هیچوقت نیارود . و شاید به همین دلیل در آرامش رفت .

اینها را برای خودم می نویسم ، تا بار گناه خودم را در چرارفتنش کم کرده باشم . در  چگونه زیاد کردن غصه هایش . اینها را برای خودم می نویسم . برای آنکه هنوز ، به بازگشتش از ته یک کوچه ی خاکی ایمان داشته باشم . ..

اینها را برای خودم می نویسم . تا بگویم روحت شاد مش حج آقا .

پ . ن . 1 این نوشته تقدیم به روح بزرگ پدرم و دوستانش : تقی شمسی پور که یک هفته بیشتر نبودنِ دوستش را تاب نیاورد و رفت  - .  کریم سلیمانی . حیدر مهدوی . حسین کلاه مال . فرج الله آل ابراهیم . غلام بنی مهدی .  سید رضا و سید حسن زمانیان انعام بگیرهای بازار فرش - . حاج نبی الله کریم زاده . کبلای شاه علیِ خباز و ... و عموهایم . و دیگران ، دیگر مردان بازار و محله ی نمد مال های شهرکرد . جمعتان در ورای این عالم خاکی ، چون یادتان جاودان .

پ . ن .2 نمی خواستم این پست را در این وبلاگ بگذارم . و نباید می گذاشتم .  اما گذاشتم . هم اینجا و هم در سومین فصل مبهم . این چهار شنبه یک استثناء است در سه شنبه های چارو . مرا ببخیشد نادر عزیز و دیگر دوستان ... تقصیر من نیست که یازدهم اردیبهشت ، چهارشنبه شده است !

آب گوارا

آب گوارا

دوربین ها را جمع می کنیم و در جلدهایشان می گذاریم . کارگرها هم سه پایه ها و شاخص‌ها را جمع می کنند و هر کسی وسیله ای به دستش می گیرد و راه می‌افتیم به سمت ماشین . از جایی که ماشین را گذاشته ایم ، تا کنار چشمه ، هفتصد هشتصد متر بیشتر راه نیست . وسایل را می گذاریم عقب لندرور .  ما چهار نفر ، نقشه بردارها ، با ماشین می رویم و کارگرها پیاده می آیند .

این کار هر روز ماست . صبح ، از روستایی که جزء بخش باخرز تایباد است و به تربت جام نزدیکتر ، می زنیم بیرون . با ماشین و پیاده . راه زیادی نیست . یکی دو کیلومتر از روستا دور می شویم . کارگرها زودتر به راه می زنند که از ما عقب نمانند . تا ظهر کار می کنیم و ظهر می آییم کنار چشمه ، برای استراحت و غذا و هر که بخواهد ، نمازش را هم همانجا می خواند .

چشمه ، در پای تپه ی بزرگی قرار دارد . یک آدم خیر دیده و شیر حلال خورده‌ای ، روی چشمه را با سنگ و سیمان پوشانده و آب چشمه را از درون کانال سرپوشیده ی سنگی ، ده ، دوازده متری جلو آورده و از آنجا با یک لوله ی پولیکای نود ، آب چشمه می آید تا جایی که شیب تپه تمام می شود و می ریزد داخل یک حوضچه ی کوچک سنگ و سیمانی با طول و عرضی کمتر از یک متر .

آب چشمه ، بعد از حوضچه ، از داخل یک جوی خاکی می رود تا درون گودالی شبیه استخر بریزد . دور استخر چند درخت سپیدار و یک درخت بید کاشته­اند . سایه­ی درخت بید ، اتراقگاه هر روزه­ ی ماست و آب خنک چشمه ، صفا دهنده­ی سر و صورت و برطرف کننده­ی تشنگی و خستگی .

-                   چای این آب واقعا مزه داره .

-                   آب سبکیه . آدم هر چقدر می­خوره سیر نمی­شه .

-                   کاش می­شد از این آب با خودمون می­بردیم مشهد .

-                   بفرما زیره ببریم به کرمان .

آرمان و یکی دو تا از کارگرها زودتر از بقیه می­رسند پای چشمه . آرمان آبی به سر و صورتش می­زند و با لیوانی که همراه برده ، آب می­خورد . من هم می­رسم . کتری را می­دهم دست رضا . رضا کتری را پر از آب می­کند و می­برد که بگذارد روی آتشی که کارگر دیگری روبراه کرده ، برای راه اندازی چای .

-                   بگیر با لیوان آب بخور دیگه .

-                   نمی دونی چه کیفی داره پوزت رو بذاری توی این حوضچه و آب بخوری .

دراز می شوم روی زمین . دستهایم را می گذارم دوطرف حوضچه و لبم را به آب حوضچه می زنم . یک دل سیر آب می خورم .

-                   گندت بزنن .

-                   آبش مثل هر روز نیست .

-                   آره انگار پره ماسه و سنگریزه شده .

کارگری که با دستهایش آب می خورد ، نگاهی به تپه می اندازد و به تكه اي از خطوط موازی محل عبور گله های گوسفند از روی تپه اشاره مي كند .

-                   گمونم گله از بالای چشمه رد شده ، خاکش ریزش کرده .

آرمان لیوان دیگری آب می­خورد و جواب می­دهد :

-                   بعید نیست .

بلند می­شوم و می­نشینم . دست­هایم را می­گیرم جلوی لوله و پر از آب می­کنم و آب را از میان دست­هایم می­خورم .

-                    اگه خاک ریزش کرده چرا رنگ آب صاف و زلاله ؟

-                   ولی آب خیلی کمتر از دیروز شده . راست می­گه . حتما یه جایی خاک ریخته داخل چشمه .

ابراهیم ، پیرمرد زبر و زرنگ و ارشد کارگرها ، تَرکه­ی بلندی از درختی جدا می­کند و می­آید کنار چشمه و ترکه را می­فرستد درون لوله .

-                   ابراهیم بابا بی خیال ، می­خوای کاری کنی که همین یه ذره آب هم بند بیاد .

-                   حوصله داشته باش جَوون .

ابراهیم چند بار ترکه را داخل لوله می­برد و بیرون می­آورد . هیچ اتفاقی نمی­افتد . به دور و برش نگاه می­کند . جعفر نگاه ابراهیم را می­خواند و می­رود  چوب بلندتری پیدا می­کند و می­آورد و می­دهد دست ابراهیم . ابراهیم ترکه را با دو تا ساقه­ی علف سبز بلندی که از کنار دستش می­چیند ، گره می­زند به چوبی که جعفر آورده و چوب و ترکه را هل می­دهد داخل لوله .

-                   چایی حاضره . بیایید چایی بخورید .

-                   بذار این معمای ژئوتکنیک رو حل کنیم بعد به حساب چای هم می­رسیم .

-                   برنج هم داره کم کم آماده می­شه . زودتر بيايين .

آقای شريفي لیوان چای­ را می­گذارد روی سنگ صافی نزدیکی زیلوی پهن شده و می­رود سمت لندرور . می­رود تا به برنجی که می­پزد سری بزند .

-                   اگه گذاشتی ببینیم قضیه­ی این آب امروز چیه ؟

ابراهیم ، چوب و ترکه را چند بار از لوله بیرون می آورد و باز هل می­دهد داخل لوله و بعد با لبخندی بر لب ، چوب را می­گذارد کنار دستش . آب با فشار از لوله بیرون می­زند و چیزهایی با خودش درون حوضچه­ی سنگ و سیمانی می­ریزد .به حوضچه نگاه می­کنیم و به همدیگر . من و آرمان با هم فریاد می­زنیم :

-                   تخم قورباغه !

یکی از کارگرها هم دستش را می گیرد جلوی دهانش و می­گوید :

-                   عه ! عه ! عه ! اینا همه­اش تخم قورباغه بود ؟

-                   چی شده ؟ چرا سر و صدا می­کنید ؟

صدای آقای شريفي است از کنار ماشین که درون آن ، برنج روی گاز پیک نیک دارد پخته می­شود .

-                   اینا که توی آب بود تخم قورباغه بود ، نه شن و ماسه !

قبل از آنکه کسی از پای چشمه بلند شود ، بلند می­شوم و می­دوم به سمت آتش و کتری آب و قوری سیاه چای .

-                   چایی . چایی .

    می­ترسم قبل از من ، آقای شريفي چایی را بریزد و خستگی بر تنمان بماند . با همه­ی سرعتی که می­توانم می­دوم . گمان می­کنم رکورد دوی صد متر را خواهم شکست . خنده­ام گرفته است و با صدای بلند هی فریاد می­زنم :  « چایی ، چایی » و به سمت چاله­ی آتش می­دوم . کنار بید و کنار استخر آب .

-                   صبر کن . وایسا .

پشت سرم را نگاه می­کنم . آرمان با فاصله­ی کمی پشت سر من دارد می­دود . پشت سر او یکی دو نفر دیگر می­آیند .

-                   صبر کن . تو نمی­خوای نخور . ما می­خواهیم چایی بخوریم . نریزی دور چایی رو !

  می­ایستم . سر جایم میخکوب می­شوم . صدای خنده­ی همه در میان کوه و تپه می­پیچد . می­رویم کنار آتش و همه ، در کنار هم ، یک دل سیر چایی می­خوریم .

 اسم این کار را چه می­توان گذاشت ، جز یک تنوع دلپذیر در اوج کار و خستگی ؟ باید در کارگاه بود و دور از همه­ی دلبستگی­ها ، تا فهمید که از چه چیزهای کوچکی می­توان لذت برد .

-----------------------------------------------------

پ . ن . 1 - می خواستم این پست را به یاد بزرگمرد تمام خاطراتم بنویسم . اما برای آنکه چارو همچنان در فضای کار و کارگاه باشد ، آنرا در چهارشنبه ی سومین فصل مبهم می نویسم . 

پ . ن . 2 - این پست تقدیم به آنها که شریک آن روزها و آن آب بودند : آرمان سلجوقیان - همکلاسی آن روزها -  ، علی شهرکی - رییس آن روزها - ، ابراهیم - پیرمرد دوست داشتنی روستا و حکایت هایش - و ... دیگران !

پ . ن 3 - این روایت با همین نام ، روایتی است از کتاب « خاطرات یک آدم بیست و پنج درصدی » .

اگر چه بیهده زیباست شب ...

« خلیل گندهه ، خلیل کوچیکه »

صدایش زمخت بود و دورگه . خشن . مثل سبیل هایش . مثل موهای آشفته اش . مثل دست هایش . مثل نگاههایش به چیزی که عصبی اش می کرد . دستی به سبیلش کشید . نگاهش را روی همه ی آدمهای جمع چرخاند . بلند شد و در حالیکه که به سمت در کارگاه می رفت ، گفت :

-          ما از تموم دنیا فقط شیکم داریم و زیر شیکم ! توی کارگاه از دومی که خبری نیست . لااقل به شیکممون برسین !

در جمع حاجی ها و مهندس های کارگاه ، منِ تازه وارد ، سرم را پایین می اندازم و جلوی خنده ام را می گیرم . حاجی ها به هم نگاهی می کنند . نمی خواهند بخندند .  نمی خواهند هم عصبانی بشوند . جلسه رسمی است . جلسه ای میان مسئولین شهر و مسئولین سازمان و مسئولین شرکت ، با پرسنل کارگاه . جلسه ای برای تصمیم گیری در مورد چگونگی ادامه ی کار تا زمان افتتاح . قرار است رییس جمهور بیاید برای افتتاح . افتتاح جاده ای که به قول خیلی ها قرار است بخشی از راه ارتباطی دریای خزر با آبهای گرم خلیج فارس و دریاهای آزاد باشد . جلسه ای برای ایجاد انگیزه بین پرسنل تا بیشتر در کارگاه بمانند و بیشتر کار کنند و ... و ... .

از ذهنم می گذرد که ما می خواهیم کار کنیم و بیشتر کار کنیم ، تا آرزوی تزارهای کفن پوسانده ی روسیه را برآورده کنیم . دسترسی به آبهای گرم جنوب ! اما با ادامه ی صحبت ها ، هر چیز دیگری به جز وضعیت کار و کارگاه ، از ذهنم می گریزد ! تنها چیزی که در ذهنم می ماند ، جمله ی رهبر است و چهره ی او .

-          ... لااقل به شیکممون برسین ...

جمله ی رهبر در ذهن من و در ذهن حاجی ها و خیلی های دیگر می ماند . می ماند تا حدود یکسال بعد که من دیگر تازه وارد نیستم ! جاده افتتاح شده است . کارگاه جمع شده است و من شده ام جانشین معاون شرکت . با رهبر میانه ام خوب است و هر از چندگاهی در کارگاه ها ، همدیگر را می بینیم . تا وقتی که دوباره مسئولیت یک کارگاه جدید را قبول می کنم . کارگاهی که رهبر ، راننده ی کامیون آنجاست . کارگاه اروست . چند ماه بعد از شروع کارگاه ، مسئول قبلی کارگاه می رود سراغ مسئولیت اصلی اش و من می شوم سرپرست کارگاه .

شرکت ، چهار شعبه دارد . بخشی از پرسنل و امکانات دو تا از شعبه ها در پروژه ی  ساختن راه اروست مشغول به کارند . اما رهبر قرار است  برای آسفالت جاده ای در محدوده ی شعبه ی خودشان از کارگاه برود . نمی رود اما ! می ماند . میان نظر من برای ماندنش و اصرار مسئول شعبه ، بر رفتنش ، رهبر می ماند . اصرار حاجیِ رییس هم فایده ای ندارد . آقای رییس تیر آخر را می زند :

-          بیا . قول  می دم به شیکمت خوب برسیم .

رهبر حرمت نگه می دارد  و دستی به سبیلش می کشد . لبخند تلخی می زند و می گوید :

-          حاجی ! همه چیز دنیا هم شیکم و زیر شیکم نیست !

-          پس چیه ؟

-          رفاقت و مردونگی هم هست !

و رهبر به خاطر بخش دیگری از دنیای خودش که حالا من ، نادر و چند نفر دیگر وارد آن شده ایم ، می ماند . می ماند و می شود مسئول اجراییِ اکیپ آسفالت . اکیپی که علی ، خلیل کوچیکه و دو سه نفر دیگر پرسنل آن هستند  و نادر می شود سرپرستشان . و رهبر می ماند . می ماند تا به زبان کار ، بشود آچار فرانسه ی کارگاه . قیر داغ کند . راننده ی قیر پاش بشود . راننده ی شن پاش بشود . به خلیل کوچیکه چپ نگاه کند و به هر کس دیگری که بخواهد زیرآبی برود ! من می مانم و رهبر و نادر و روزهایی که شب می شوند و شب هایی که بیهوده زیبا هستند . ( * )

در سپیده دم بعد از یکی از شب های کارگاه ، بیدار می شویم و خودمان را آماده می کنیم برای شروع آسفالت سرد جاده . امروز ، همه چیز کارگاه خلاصه می شود در شروع شدن یا نشدن آسفالت . همه چیز  آماده است . جاده قیرپاشی شده . مصالح آماده است . قیر از دیشب در حال داغ شدن بوده است . فقط مانده که در قیرپاش بریزیم و قیرپاش و شن و پاش و مابقی اکیپ حرکت کنند .  نادر ، مسئول اکیپ مشغول آخرین هماهنگی هاست . آفتاب از پنجره دارد وارد اتاق می شود .

-          آتیش ... آتیش ... تانکر قیر ... آتیش ...

در درگاه اتاقی که درون آن ، من و نادر و رهبر و یکی دو نفر دیگر به کارهای روزانه مان مشغولیم ، خلیل کوچیکه بریده بریده ، با رنگی پریده و چشمانی مضطرب ، می گوید و گرد وحشت می پاشد و همانطور که یکدفعه وارد اتاق شده ، ناگهان غیبش می زند .  

از شیشه ی پنجره ، به تانکر ثابت بیست هزار لیتری قیر نگاه می کنم . از دریچه ی ورودی سوختش ، آتش می زند بیرون . تریلی حمل قیری که دیشب تا صبح قیرش را خالی می کرده همانجا ، توقف کرده و راننده اش در کابین اش خوابیده است . آتش گرفتن تانکر قیر یعنی فاجعه . یعنی آتش گرفتن تریلی و لندکروز گروه آسفالت . یعنی به هوا رفتن بیست هزار لیتر قیر مذاب  . یعنی اسکلت های سیاه . بوی گوشت و پوست سوخته مشامم را پر می کند .

آتش در ذهنم زبانه می کشد . تریلی قیر آتش می گیرد  . راننده اش ... شاگرد راننده اش ... علی که نزدیک تانکر قیر بوده ... خلیل کوچیکه که قرار بوده داغ شدن قیر را کنترل کند ... نادر که می رفته لندکروز را بردارد .. نیسانی که هر روز برای کافه ی سر سه راهی و مغازه های روستا مواد غذایی می آورد و همین حالاست که برسد ... اگر آتش به کابلهای برق رسید چه می شود ؟ آتش زبانه می کشد در ذهنم ... آتش به کارگاه می رسد .. به اتاق من ... به صورت من . به دستهای رضا قلی آشپز . به شکم رهبر ...

-          بجنب نادر ... دو طرف جاده رو  تا پنجاه متری کارگاه ببندین . .. رهبر ، کمپرسور  رو ببند عقب لندکروز بکش عقب ... باقری بپر راننده تریلی رو بیدار کن تریلی اش رو برداره ...به علی بگین شیر گازوییل رو ببنده و فرار کنه ... مواظب خلیل کوچیکه باشین دسته گل به آب نده  ... هیچکسی هم اطراف تانکر نمونه ...

جمله ی آخر ، بی اعتبار ترین حرفی است که می زنم ! لحظه ای بعد ، نادر و خلیل کوچیکه مشغول بیرون کشیدن پمپ گازوییل می شوند . علی با یکی دو نفر دیگر دارند کمپرسور را می بندند ته لندکروز . من دارم راننده ی تریلی را مجبور می کنم که فعلا دور شود تا بعد بیاید سراغ کرایه اش . رضاقلی و باقری می خواهند جاده را ببندند .  رهبر  اما ... رهبر  ...

-          رهبر کو ؟

رهبر می رسد . پتویی خیس شده در دست دارد . می رود بطرف تانکر قیر . می رود به سوی آتش . رهبر به آتش می زند .  در ذهنم هر چه فحش بلدم ، به خودم می دهم ! رهبر خودش را می کشد بالای تانکر قیر . همه چیز ساکن می شود . همه می شوند اسکلت . فقط خلیل کوچیکه است که می دود گوشه ای پنهان می شود . نادر کمی آنسوتر ، خیره شده است به رهبرکه با آن هیکل گنده اش با چابکی و فرزی تمام ، خودش را به دریچه ی بالای تانکر می رساند که کم کم شعله های آتش از آن بیرون می زنند . نگاه اسکلت ها دوخته شده است به رهبر . دست رهبر بالا و پایین می رود . پتوی خیس ، روی دریچه ی تانکر می افتد . دو تا دست زمخت زیر و رویش می کنند . اسکلت ها هر چه دعا در ذهنشان دارند ، به هر زبانی که بتوانند ، مرور می کنند . چیزی را که می بینم باور نمی کنم . از جایی که من می بینم ، رهبر  برای آنکه دریچه را کیپ ببندد ، لبه های پتو را  با کف دو دستش روی لبه دایره ای شکل دریچه نگاه می دارد .  تاب دست هایش که تمام می شود ، برای کیپ نگه داشتن پتو از شکمش هم کمک می گیرد . رهبر دارد با آتش می جنگد . رهبری که اسم او هم خلیل است . خلیل گندهه . خلیل سبیلو . شاید برای همین ، اسمش را خلیل گذاشته اند ! برای آنکه به آتش بزند . خلیل به آتش می زند و منتظر نمی ماند تا دستی از غیب ، آتش را خاموش کند . اینجا خلیل گندهه ، آتش را خاموش می کند .

-          خلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییل .....

صدای همزمان اسکلت ها به گوش می رسد . خلیل گندهه بلند می شود . عصبانیتش را در تفی که روی تانکر می اندازد فرو می نشاند . تلخندی بر لب ، خلیل سبیلو ، سربلند از آتش بیرون می زند . خلیل کوچیکه فرار می کند . نگاهی به خلیل گندهه می اندازم و از ذهنم می گذرد اسمش باید سیاوش می بود !  نادر ، به پیشواز او می رود . بغلش می کند ، دستی به شانه ی هم می زنند و کار از نو شروع می شود . با شروع آسفالت جاده ، ماجرای خلیل گندهه  و خلیل کوچیکه هم در روزهای کار ، به خاطرات می پیوندد .

دو روز بعد ، برای انجام کارهای مربوط به سایر پروژه ها ، سری می زنم به دفترم در شرکت . رییس دفتر مدیر خبر می دهد که مدیر مرا خواسته .

-          سلام حاجی ...

-          علیکم السلام . بالاخره جاده رو سیاه کردین . ..

-          کار اکیپ سیاه کارها بود حاجی ... روسفیدمون کردن ، به قولی که دادیم عمل کردیم .

-          راستش خودم هم باور نمی کردم به این زودی به آسفالت برسین ... شاهکار کردین . حالا ... این دو تا سکه رو بگیر ... یکی برای خودت ... یکی هم بده به هرکسی که فکر می کنی بیشترین کارکرد رو داشته ...

شب همانروز ، کنار تانکر قیر ، من و خلیل ایستاده ایم و به حرفهای هم گوش می دهیم . عمر گذشته را مرور می کنیم . خاطرات او را از همه چیز و از همه جا و آرزوی های مرا !  نیمی گذشته است و نیمی آینده ! عاقبت  می رسیم به زمان حال :

-          اینهم خلیل برای تو ... از طرف شرکته .

-          چی هست ؟

-          نمیدونم چیه ! بگیرش ..

سالهای سال می گذرند . آرزوهای ما می شوند خط های وسط جاده و خاطراتمان می شوند خط های کنار جاده . هیچوقت به هم نمی رسند انگار !  شانزده سال بعد ، در مرور خاطرات کارگاه ، به آن سکه می رسم . می روم سراغش و تازه می فهمم که واقعا نمی دانستم چه بوده است ! آنچه گمان می کردم سکه است ، نیم سکه بوده است ! خنده ام می گیرد . سکه ای که می توانست کامل باشد ، نیمی اش سهم خلیل است و نیمی اش سهم من . مثل شب ، که نیمی اش خاطرات رهبر  بود و نیمی اش آرزوهای من . یادم می آید که آن شب ، در کنار تانکر قیر و صدای عبور باد از میان علف های پاییزی و عبور گاه به گاه شهاب راه گم کرده ای ، به سپیده رسیدیم.  « به هنگامی که هر سپیده / به صدای هماواز دوازده گلوله / سوراخ می شود .. » 

-----------------------------------------------------------------------

- ( * ) بخش هایی از شعر « شب » از شاملوی بزرگ و جاوید .

----------------------------------------------------------------------

پ . ن 1 - آدمهایی هستند که نباید فراموش بشوند . اما دراین روزگار نامراد ، فراموش می شوند . وقتی اگر باشد ، از این پس در هر سه شنبه نام یکی از آنها را خواهم برد . اینهفته خلیل بود . خلیل رهبری .

پ . ن . 2 - انگار زمان دارد تمام می شود . پیش از پایان زمان ،می خواهم از روز چهارشنبه 1392/02/04 در وبلاگ سومین فصل مبهم ، روزهای و آدمهای گذشته را به دیوار این شهر مجازی و مبهم بیاویزم! 

-----------------------------

بعد نوشت !!! : سومین فصل مبهم به روز شد !