احمد بی صاب
احمد بی صاب
پیشانی نوشت : این روایت ُ روایتی است از آرش . دوست کارگاهی و نادیده ای که باغبان جهنم است . خودش در توضیح و شروع روایت نوشته است :
« زین پس روایت هایی با محوریت آدم ها و رخ دادهای کارگاهی در این جا خواهم نوشت .» .
--------------------------------------------------------------------------------------------
احمد بی صاب
اولین برخورد ما در کیلومتر 2 پروژه بود ، درست وقتی که از ماشین پیاده شدم داشت با شیر فلکه تانکر آبپاش ور می رفت . زیر چشمی وراندازش کردم خیالم راحت شد که بی دردسر آب را تخیله کرده و برای ترک کردن باند آماده می شود . به سمت گریدر در حرکت بودم تا دوباره به حسن راجع به ضخامت لایه ها و چک کردن آن پیش از کمپکت در چند نقطه ی تصادفی تذکر بدهم . ضخامت قبلی اعلام شده از سوی آزمایشگاه اصلا جالب نبود و بایستی حتما نحوه ی باریزی و پخش را کنترل می کردیم . همین جور که مشغول بستن شیر فلکه بود گفت : « سلام مهندس » . سلامش را جواب دادم و به راهم ادامه ولی همش دلم می خواست حسابی ورندازش کنم تا شاید سر در بیاورم که چرا به او می گویند احمد بی صاب. . به حسن و کارگرهای سنگ جمع کن تذکر دادم که موضوع را حتمن جدی بگیرند و حسن – راننده گریدر – خیالم را راحت کرد که « با من مهندس ... با من » . برگشتم سمت سواری که به غلتک ها سر بزنم ، چشمم به تانکر افتاد که پایین خاکریز و نزدیک پژو ایستاده بود .
این دومین ماه حضور من توی کارگاه بود و اولین تجربه ی اجرایی ام . به قول بچه ها توی همین دو ماه حسابی کار را قاپیده و « گرگ » شده بودم . خواب و خوراک نداشتم و همه جا حاضر بودم . به عنوان مسوول کارگاه – در نقش یک همه کاره – به سیستم حاجی اضافه شده بودم . شرکتی که تازه شش ماهی می شد که گرید 5 راه سازی را گرفته بود و در اولین تجربه ی جدی اش به عنوان پیمانکار دست دوم ، عملیات خاکی قطعه ای از احداث باند دوم یک پروژه ی راه اصلی را در کنار شرکت اصلی و بزرگ انجام می داد .
مجتبا – دوست و هم دوره ای دانشگاهم – که به نوعی مسبب اشتغال من بود حالا بعد از مهندس جعفری به عنوان جانشین رییس کارگاه و مسوول اجرایی شرکت اصلی مشغول بود و کارگاه روی کاکلش می چرخید. فاصله حمل زیاد آب و تنها یک تانکر آبپاش باعث شده بود که همیشه یک جای کار لنگ بزند . یک دستگاه آبپاش جوابگوی کار گریدر و کمپکت غلتک ها به طور هم زمان نبود و حتا خیس کردن مصالح در معدن - به پیش نهاد من - آن هم در شیفت شب درد چندانی دوا نمی کرد .
بعد از کلی درخواست حضوری از مجتبا و پیگیری تلفنی قرار شد در مواقع ضروری تانکر آب در اختیارمان بگذارند . همیشه به نظرم تعداد تانکرهای آن ها بیش از حد نیاز می آمد شش دستگاه که گاه در ترافیک آبگیری هم گیر می کردند . آن روز قرار شد تانکر احمد بی صاب برای قطعه ما آب بیاورد تا کارمان راه بیفتد . مجتبا هوای کار را دستم داده بود که « احمد بی صاب خیلی چموشه تنش می خاره برای در رفتن از زیر کار حواست بهش باشه بعد از تخلیه سریع بره برا آبگیری و بیاد سمت پل هوایی سر بتن » . بعد از هماهنگی خودش با احمد ، یکی دو بار هم به من زنگ زده و وضیعت آبپاش را پرسیده بود . من هم برای این که آتو دست شان ندهم و بتوانم برای روزهای بعد هم یکی دو سرویس کمکی ازشان بگیرم جلدی رفته بودم کله ی سر احمد بی صاب .
حالا احمد شق و رق توی صندلی راننده لمیده و سیگار دود می کرد . مردی مسن با موهای سفید و ظاهری نامرتب که اغلب توی کارگاه در ساعات کاری منظره ای عجیب نبود . لباس های روغنی و گریسی و سیاه و خاکی از عادت های بصری بود که با ورود به کارگاه به آن خو گرفته بودم . شاید تمایز ظاهری آدم های کارگاهی در ساعت کاری شان به آراستگی مو و اصلاح تازه ی صورت شان خلاصه می شد از راننده و کارگر گرفته تا مهندس اش در لباس و کفش خاکی مشترک اند و هم رنگ .
خودم را جمع و جور کردم که بروم سمتش تا تذکر بدهم که سریع تر حرکت کند . در را باز و کرد از رکاب پرید پایین گفت : « مهندس انعام ما چی شد ؟ » تعجب کرده بودم و گفتم : « انعام چی ؟ با مهندس صمیمی هماهنگ کردم به جای این که آب ببری سمت خودتون امدی این جا فرقش چیه ؟ الان هم بگاز یه آب بزن معمار منتظره مهندس چند بار سراغت رو گرفته » . زیر لبی غر ولند کرد . یواش یواش خودش را به پشت فرمان کشاند وقتی روی صندلی نشست به من که از ماشین اش فاصله گرفته بودم بلند گفت :«باشه ولی دفعه آخرش بود ، آب بی آب » توی این دو ماه مدام با نگاه درجه دو و برخوردهای نه چندان مناسب نیروهای شرکت اصلی رو به رو بودم ولی این موردش دیگر نوبرانه بود . با این که از کوره در رفته بود حسابی خودم را کنترل کردم برگشتم و بهش نگاه کردم آماده حرکت بود . پوزخندی زدم و انگشت اشاره ام را به نشانه ی خط و نشان به سمت حرکت دادم . سریع و بی خیال سوار شدم . احمد هم با کلی گرد و خاک زد به چاک . روز بعد ما بین حرف های خارج از کار ، اتفاق افتاده بین خودم و احمد را به مجتبا گفتم . مجتبا یک جورایی حالیم کرد که چون احمد براشون خیلی مفید نیست مهندس جعفری فقط با فرستادن او به سمت ما موافقت می کند و لاغیر . دستم آمد که باید با همین هم بسازم بالاخره کاچی بهتر از هیچی بود . دوباره قرار شد برای روز دوم هم احمد بی صاب یک سرویس کمکی بیاد و مجتبا گفت : « با خودت .... قلقش رو پیدا کن ». بعد از ظهر احمد دیر کرد اسماعیل را فرستادم دنبالش. «بگو چی کارش کنم مهندس ؟ دارم آب می زنم دیگه ! » پیغامش واضح بود و انتظار بی فایده . رفتم سر موتور آب . احمد بالای تانکر کنار لوله و در خنکای سایه و آب خواب بود . چند دقیقه ای پا به پا کردم و احمد با سر ریز شدن آب از تانکر و خیس شدن بیدار شد . خیلی آرام و بی عجله لوله آب را به داخل حوضچه انداخت و دوباره همان جا نشست . مرا ندیده بود . داد زدم : « به سلامتی بالاخره دریا پر شد بزن بریم که گریدر بی کاره » . مثل آدم های برق گرفته من من کنان به سمت اتاق جلوی تانکر رفت و از نردبان بغل خودش را به رکاب رساند . از حرکت کردنش که مطمین شدم . منم راه افتادم پیشاپیش او . بعد ها فهمیدم که احمد پمپ آب را خاموش کرده بوده و با خیال راحت آن جا خوابیده تا تانکر نم نم آب شود ولی حسن فرفره – راننده آبپاش ما – توطیه اش را خنثی کرده و پیش پای من پمپ را روشن . با پر شدن زود تر موعد و حضور من ، برق از کله ی احمد پریده بود چرا که فکر کرده بود که من مچ اش را گرفته ام و به روی اش نیاورده ام . تقابل با احمد بی صاب هر روز وارد فازهای جدیدتری می شد از خراب شدن صوری و پنچری گرفته تا مریضی های جور واجورش . این اواخر با دم خور شدن با راننده های خودمان دست آمده بود که احمد ولعی عجیب به سیگار دارد . با وجود مخالفت با سیگار کشیدن نیروها در محیط های سرپوشیده و در حضور من ، تن به پولتیکی دادم که بعدها نامش را سیاسیت چماق و هویج گذاشتم . از اسماعیل که مسوول ماشین آلات و برادرزاده ی حاجی بود خواستم که به احمد نزدیک شود و روزی سه چهار نخ سیگار بعد از تخلیه آب به او بدهد . جالب این جا بود که اسماعیل هم سیگاری نبود و به شکلی سیگارها را به احمد می رساند و از او می خواست تا من از موضوع بویی نبرم . چیزی نگذشت که پنهان کاری و راز مشترک آن دو – به ظن احمد – آن قدر آن ها را به هم نزدیک کرد که گاه احمد از سر مرام کارمان را راه می انداخت !
بعدها با انداختن دو تیر چراغ برق در دو نوبت جداگانه و به هنگام دنده عقب احمد بی صاب حسابی کفر مهندس جعفری را درآورد . فشار جعفری بر روی مهندس صمیمی – مجتبا – باعث تقابل شدید مجتبا و احمد بی صاب شد و کار تا مرحله ی اخراج احمد پیش رفت . روزی به طور اتفاقی به درگیری لفطی مجتبا با مرد جوانی پی بردم مرد جوان داشت خط و نشان می کشید که در حمایت از مجتبا درآمدم « این جورا هم نیست ما غریبه نیستیم ما بچه ی همین جاییم » و با حرف های مجتبا کمی نرم شد . مرد جوان صدای اش اندک اندک پایین تر آمد و در انتها شکل التماس گرفت که «تو رو خدا پدرم هنوز پنج تا بچه تو خونه داره و خرج شون رو می ده فقط من و یه برادر دیگم ازدواج کردیم و هر دوتا مون دست به فرمونیم این پیرمرد از اول همین جوری بوده ، مدلش همینه ، تنبله . یه جورایی باهاش کنار بیایین . از نون خوردن نندازینش » . غروب توی دفتر رییس کارگاه بودیم و اصرار مهندس جعفری بر اخراج یا انتقال – تبعید – احمد به یک کارگاه دور از خانه اش بود . استدلالش این بود که اگر جدی برخورد نکنیم مجتبا اقتدارش را از دست می دهد . ولی مجتبا بدون آن که از حرف های پسر احمد بی صاب به جعفری چیزی بگوید و بدون اطلاع احمد ، از طرف احمد ریش گرو گذاشت که کارش را درست انجام بدهد و از جعفری خواست تا فرصت دوباره ای به او بدهد . بعد که تصمیم نهایی شد ، احمد را به داخل فراخواندند . طوری وانمود کردند که کار تمام شده و بنا به درخواست مهندس صمیمی – مجتبا - احمد باید با برگ تسویه و به عنوان نیروی مازاد خودش را به دفتر مرکزی معرفی کند تا کمیته انضباطی در موردش تصمیم بگیرد . عاقبت آخرین پرده ی نمایش اجرا شد و این بار جعفری رو به صمیمی تقاضای فرصت دوباره برای احمد کرد و از طرفش تعهد حسن انجام کار داد و تا انتهای خروجش از دفتر به احمد تذکر داد که سرنوشت ماندن و نماندش در گروی حسن انجام کار و رضایت مهندس صمیمی است . مرام بازی ای که شاید احمد بی صاب تا آخر عمر به حساب جعفری گذاشت و خودش را مدیون اش دانست و تنفری ناخواسته از صمیمی که تا آخرین روزهای کار در آن کارگاه ، با احمد بود . احمد بی صاب از اولین نفرهایی بود که پس از رفتن صمیمی خوشحالی خودش را بروز داد و به من گوش زد کرد .
===================================================
· پ ن ۱ : بی صاب تلفظ عامیانه بی صاحب می باشد .
·
پ . ن 1 : بعد از فراخون چارو از دوستان بلاگستان برای نوشتن خاطرات کار و کارگاه ، آرش ، نویسنده وبلاگ باغبان جهنم ، دومین نفر است که روایتش بر دیوار چارو چسبانده می شود ! امید که روایت های بعدی او و روایت های دوستان دیگر را نیز میزبان باشیم .
پ ن 2 : این متن ، دقیقا متن ارسالی از سوی آرش است و هیچگونه دخل و تصرفی در آن نشده است _ به غیر از اصلاح یک کلمه –
پ ن 3 : امیدوارم آرش پاسخ کامنت های دوستان را بدهد !
پ ن ۰۳/۰۳/۱۳۹۲ : سومین فصل مبهم به روز شد !
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .