چوبهای کهنه

روزهای بلند و دوست داشتنی تابستون به سرعت سپری میشن، اونقدر سریع که باورم نمیشه الان نزدیک به دو ماهه تو پروژه "اروست" کارمیکنم.من دیگه تقریبا تو محیط جا افتادم و باید بگم یه جورایی کارگاه اروست رو دوست دارم اینجا فوق العاده بکر و دست نخورده ست و البته بسیار محروم. مجید مسیرکار رو به دو قسمت تقسیم کرده من و دو نفر دیگه اکیپ فنی قسمت اول هستیم و روستای "پشرت" تو محدوده کاری ماست.

 

کم جمعیت ترین روستای منطقه با ده دوازده خانوار که اینروزها فکر همه رو درگیر خودش کرده چون یکی از خونه ها درست افتاده تو مسیر راه. یه بنای تقریبا مخروبه که کسی توش زندگی نمیکنه و متعلق به شخصیه باسم "ایوب". گویا اینجا قبلا محل زندگی پدر و مادرش بوده . خود ایوب هم الان تو یه خونه چسبیده به همین خرابه زندگی میکنه.

من دقیقا در جریان چند و چون معامله نیستم ولی مجید حسابی شاکیه و میگه ایوب تا تونسته تو واگذاری این دوتا اتاق مخروبه رندی کرده. امروز قراره بلدوزر ببریم و خونه هارو خراب کنیم، مجید بعد از صبحانه میاد سراغ من؛

ــ نادر بچه ها میرن تو مسیر ولی تو با بلدوزر برو پشرت، خودت بالاسر کار باش. یه لودر رو هم آزاد کن با خودت ببر.

ــ لودر برای چی؟

ــ چوبهای سقفو جمع کنید ، بکار روستایی ها میاد ، حیفه که زیر خاک بره.

لودر رضا رو با خودم برمیدارم میرم تا پشرت ، ممد هم با بلدوزرش جلوتر رسیده ولی چیزی که مایه تعجبه جمع شدن چهل پنجاه نفر جلو خونه ایوبه اونهم تو یه روستای ده خانواری!

ــ ممد چه خبره اینجا ؟

ــ هیچی ، میگن زیر خونه ایوب گنج چاله .

ــ گنج ؟

ــ آره والله ،میگن یه خمره چال کردن...گبری ها!...خیلی سال پیش !

ــتو هم باور کردی، پس چرا تا الان درش نیاوردن؟ دست بردار ممد، برو بزن خراب کن اینا همش قصه ست.

ولی موضوع به این راحتی ها هم نیست، تجمع مردم زیاده و محمد هم میترسه تو این شلوغی یه وقت کسی رو زیر بگیره. میرم طرف جمعیت بلکه با صحبت موضوع حل بشه.

از نفوذ کلام خودم مایوس شدم چون حتی یکنفر هم عقب نمیره!

 فکر کنم این تب گنج که همه ازش حرف میزنند این محلی هارو هم مبتلا کرده، خدارو شکر که مجید هم رسید، هر چی باشه اون این آدمها رو بیشتر از من میشناسه و زبونشونو بهتر میفهمه. مشکل رو توضیح میدم و اینکه محلی ها برای حرفهام تره هم خرد نکردن! مجید مستقیم میره وسط جمعیت:

ــ این مزخرفا چیه تو کله تون کردن این زیر اگه یه کیلو دنبه چال شده بود تا الان صد تا گربه پی شو سوراخ کرده بودن...برید عقب دستگاه کارشو کنه.

محلی ها گوششون بدهکارنیست و عقب  نمیرن، اما مجید هم گرگ بالون دیده ست وقتی میبینه کسی به حرفش گوش نمیده خیلی رسمی رو بمن میکنه و میگه :

ــ مهندس تشرعی؛ دستگاهها رو برگردونید همین امروز هم با نقشه بردارها مسیرو عوض کنید، جاده رو بندازید پایین دست روستا، از اولش هم اینکار اشتباه بود، اونجوری هم خاکبرداری نمیخواد هم اینکه دردسرش کمتره. بعد خیلی جدی رو میکنه به ایوب :

ــ قرار ما با تو فسخه، حالا کلنگ وردار خودت زیرشو بکن، ببینم یه شاهی از پولی که میخواستی ازمون بگیری اون زیر پیدا میکنی!

کلک خوبی بود، ما بین روستایی ها بحث شده مخصوصا ایوب که میبینه داره یه پولی هم از کفش میره. مجید میاد طرف من:

ــ خیالت راحت باشه تا ده دقیقه دیگه خودشون میرن عقب.

بعد با محمد میره تا به داخل ساختمون نگاهی بندازه، من به لاستیک لودر رضا تکیه دادم ضمن تماشای جروبحث روستایی ها سیگار میکشم رضا هم روی لاستیک لودرش مثل قاپ بازها نشسته، یه پک اساسی به سیگارش میزنه بعد یه نگاه به ساعتش میندازه و رو بمن میکنه:

ــ مهندس ظهر شد.

ــ ولی مثل اینکه بالاخره یه طوری شد.

روستایی ها دارن از ساختمون فاصله میگیرن سیگارمو نصفه زیر پام خاموش میکنم و رو به رضا:

ــ لودرتو آتیش کن تا پشیمون نشدن.

مجید میره طرف مردم و میگه اگر میخوان دستگاه ها کار کنن باید عقبتر بایستن و جلو نرن خود روستایی ها هم حسابی کنجکاوند تا ببینن بالاخره چیزی زیر ساختمون هست یا نه برای همین همکاری میکنن و از بقیه میخوان که عقبتر بیان. از ایوب خبری نیست. من رفتم سراغ محمد که بلدوزرشو آورده تا جلو دیوار ساختمون.

ــ ممد اول یه تقۀ آروم بزن بهش ببینیم چه جوریاست یه وقت نخوابه رو دیوار خونۀ بغل.

با اشارۀ سر میگه متوجه شده و با بیل بلدوزر یه ضربۀ آروم میزنه به دیوار. گرد و خاک از همه جای ساختمون بلند میشه بعلاوه نالۀ یک آدم!

همه مون شوکه شدیم محمد منو نیگاه میکنه بعد مثل اینکه مغزش یکدفعه فعال بشه میگه:

ــ یا ابوالفضل ... آدم تو ساختمونه!

از بلدوزر خودشو میندازه پایین و همه میدویم تو ساختمون، هوا پر از گردو خاکه و نمیشه درست دید. روستایی ها با صدای بلند حرف میزنن و میگن تو اتاق بغلی یه پیرزن هست! تمام سرو روش خاک نشسته ولی خدارو شکر صدمه ندیده. نمیتونه تنهایی راه بره زیر بغلشو میگیرن میبرنش بیرون.

مجید بیرون در وایستاده و با مردم حرف میزنه تا بلکه اوضاع رو آروم کنه. بر میگردم رو به محمد:

ــ تو مگه اتاقهارو درست نیگا نکردی؟

ــ چرا به پیغمبر، خالی بود ... به جان پسرم که راه دوره خالی بود ... خود مهندس شمسی پور شاهده.

محمد دیگه داره گریه میفته زاری کنان میره دنبال مردمی که دارند پیرزنو میبرن تو یکی از خونه های آبادی. میرم کنار مجید که معلومه حسابی عصبانیه.

ــ مادر ایوبه... از سمت خونه ایوب اومده تو... حواس درست و حسابی هم نداره.

ــاین بندۀ خدا که راه نمیتونست بره!

مجید یه حرفی سر زبونشه ولی نمیخواد بگه، با خودکاری که تو دستشه بازی میکنه، مدام در خودکارو در میاره و جا میزنه.

ــ محلی ها میگن ...ایوب آورد تش.

راستش یه لحظه فکر میکنم که این اصلا امکان نداره و نباید حرف محلی هارو باور کرد یا حداقل من دوست ندارم باورش کنم ولی سرو صدای بیرون خیلی زود نظرمو عوض میکنه. روستایی ها میخوان ایوب رو بزنن اون هم فرار میکنه به سمت باغها از اینطرف هم رضا با لودر گذاشته عقب سرش، ایوب خودشو از دیوار باغ پرت میکنه اونطرف و فرار میکنه.

کنترل اوضاع داره از دستمون در میره. مجید عصبانی رو به من:

ــ نادر بدو اون الاغ رو از لودر بیار پایین تا یه نفرو نکشته.

خودمو به رضا میرسونم

ــ خاموش کن بیا پایین.

ــ اگه بهش رسیده بودم زنده اش نمیذاشتم.

ــ میگم این لامصبو خاموش کن بیا پایین واسۀ خودت شر نتراش.

ــ آخه مهندس مگه ندیدی این حروم لقمه با مادر خودش چیکار کرد؟

محمد هم با سرعت داره میاد طرفمون و همینطور دستاشو تو هوا تکون میده و حرف میزنه.

ــ پدرسگ بی همه چیز مادرشو گذاشته تو خونه که دیه بگیره... آدم که پفیوز شد دیگه همه کار میکنه ... مادرخودشم میکشه.

ــ حالا شلوغش نکنین، خدارو شکر که بخیر گذشت.

ــ بخیر گذشت ؟ ... مهندس میدونی دیه چنده ؟ حالا میگن مال زن نصفه، همونم میدونی چقدر میشه ؟ ... رضا کبریت داری ؟

رضا همینطور که برای محمد کبریت میزنه:

ــ من  نامرد روزگارم اگه یه جایی زهرمو به این بی ناموس نریزم.

نمیدونم چی باید بگم ، حرفی ندارم ، مگه دیگه چیزی هم مونده برای گفتن؟ زیاد حالم خوش نیست میرم سمت مجید،

ــ نادر، رضارو برگردون بره سر پلسازی ... به ممد هم بگو بیاد زودتر این خونه رو بزنه تا جمع کنیم این نکبت کاری رو.

بلدوزر داره خونه رو خراب میکنه و خاکهاشو هل میده به گوشه ای ، روستایی های کمتری از قبل کنار ساختمون ایستادن و با عبور هر پشتۀ خاکی که بلدوزر جابجا میکنه با چشمهاشون زمین رو جستجو میکنن بامید پیدا شدن چیزی. من و مجید ایستادیم و به افتادن خشت ها و تیرهای چوبی کهنه نگاه میکنیم. بدون اینکه نگاهمو از روبرو بردارم:

ــ چوبهارو جمع نمیکنیم ؟

نگاه مجید به روبرو خیره مونده. انگار که با خودش حرف بزنه آروم میگه:

ــ چوب چی ؟ ... واسۀ کی ؟ ... واسه این آدما ؟ ... اینها دیگه یا دنبال گنج و زیر خاکین یا پی گرفتن پول خون مادرشون، چوب میخوان چیکار... همون بهتر که بره زیر خاک.

بلدوزر کار میکنه و گرد خاکی که تو هوا بلند میشه  فکر آدم رو هم تو خودش میپیچه و با خودش میبره. کهنگی این چوبها نشون میده که مادر ایوب احتمالا بیشتر عمرشو تو این خونه بوده. کی میدونه چه شب و روزهایی رو اون جا گذرونده، جوونیهاش چه جوری بوده ...اصلا جوونی کرده؟  با همۀ شورها و هوسها  مادر شده... خوشبخت بوده ؟ یا مثل بیشتر دخترای این سرزمین سوخته و ساخته ، چند بار غذا پخته ؟ چقدر رخت شسته ؟ چقدر عاشقی داشته ؟... اصلا داشته ؟ و دست آخر هم پیر شده. اونوقت امروز تموم چیزهایی که یک عمر بخاطرشون دویده بود داشت روی سرش آوار میشد.

دهنم تلخ شده، تلخ مثل زهر. نمیدونم، شاید از این سیگاره... نصفه میندازمش رو زمین و میرم طرف ماشین.

ــ باقری ... آب خوردن تو بساطت هست ؟

یه لیوان آب از کلمن میخورم، لامصب اونهم تلخه.

مجید پشت سرم اومده و میگه:

ــ نادر یه لیوان هم واسه من بریز.

ــ مهندس اگه بشه من هم باهاتون میام دفتر، حالم زیاد ساز نیست.

مجید ته آب لیوان رو میریزه رو زمین

ــ بشین بریم، حال من هم دستکمی از تو نداره.

*****

سالها بعد، تو دومین سال بیماری، دیگه راه رفتن برام سخت شده بود بطوریکه هر چهل پنجاه متر باید مینشستم تا گرفتگی و خستگی پاهام کم بشه. دکترها بعد از عکسبرداریها و آزمایشات مختلف و تشکیل چند کمیسیون پزشکی به تشخیص نهایی رسیدند؛ " آ . ال .اس " یکنوع بیماری نادر که نه علتش مشخص بود و نه درمانی براش وجود داشت. دکترم بعد از حاشیه رفتن های بسیار و گلایه از اینکه چرا بدون همراه اومدم، بالاخره با اصرار من حرف آخر رو زد:" بیشتر از دو سه سال زنده نمیمونم". یکدفعه سرم پر شد از فکرهای مختلف، گذشته با خاطراتش، آینده ای که فکر میکردم هست ولی یکدفعه به آخر رسیده بود، خانوادم، رویاهام، آرزوهام ... گیج شده بودم درست مثل اون لحظه هایی که ذهن آدم پر از چیزهای جورواجوره ولی رو هیچ کدومش نمیتونه تمرکز کنه. در همون حال که سرم از فکرهای عجیب و غریب داغ شده بود یه چیزی مثل یک نسیم خنک تو سرم چرخ زد و رفت؛ "اینجوری لا اقل یه خوبی داره که قبل از مادرم میمیرم."

درخت ، زغال ، آمریکا

 

جنگ تمام شده است ؟ جنگ شروع می شود ؟ جنگ به ما ربطی دارد ؟ ندارد ؟ باید بجنگیم ؟ نباید بجنگیم ؟ با چه کسی باید بجنگیم ؟ هر دو دشمن ، دشمن ما هستند ! اگر دشمن دشمن ما دوست ما باشد ، آیا هر دو طرف جنگ دوست ما هستند ؟

آمریکا ، پس از اشغال کویت توسط عراق ، به عراق حمله کرده است . جنگی نا متوازن در منطقه شروع شده است . در کارگاه هم مثل همه جای مملکت و حکومت ، بحث بر سردرگیر شدن ایران در جنگ رواج دارد . هر کسی چیزی می گوید . از توان نطامی طرفین . از اینکه هر طرف ببازد به نفع ماست . و .. و .. اما بیشتر شگفتی ها از موشک های دوربرد آمریکاست که از زیر دریا در نقاط مختلف شلیک می شود و به اهدافی در بغداد می خورد و جاهای دیگر .

من و حجت ، همراه غلامرضایی ، سوار بر پژو از نخل تقی زده ایم بیرون و می رویم به سمت روستایشان . روستایی در نزدیکی خلیج فارس . بر کرانه ی آبی ای که این روزها در تمامی دنیا حرفش بر سر زبان هاست . می رویم خانه ی غلامرضایی . غلامرضایی کامیون دارد . خودش و دو تا از برادرهایش . کامیون هایشان در کارگاه کار می کنند . اما گاهی وقتی هم از دوبی برایش خرده جنسی می رسد و می فروشد . چندتا پتو . ساعت . ظروف آرکوپال و خرت و پرت های دیگر . حالا ما می رویم تا هم روستایشان را ببینیم و شب زیبای طبیعت را و هم شاید ساعتی از او بخریم  .

خانه ی پدر غلامرضایی از آن خانه هایی است که یک حیاط بزرگ دارد و تعداد زیادی اتاق در چهار طرف حیاط . خانه ای که پنج شش خانوار در آن زندگی می کنند . وسط حیاط خانه درختی است که بزرگی آن هر بیننده ای را به شگفتی وا می دارد . بیشتر حیاط زیر چتر آن درخت است . به درخت خیره شده ام و به زیبایی آن فکر می کنم . پدر غلامرضایی انگار که فکرم را می خواند . لبش را از روی نی قلیان بر می دارد و با لهجه ی محلی اش می گوید :

-          ای خو چیزی نیست . یه درخت داشتیم ، بالای این درخت !

با تعجب می پرسم :

-          بالای این درخت ؟

-          ها خو ! بلندتر بود از این درخت . سایه ی بیشتری هم داشت .

پیرمرد قلیان می کشد و دوباره می رود سراغ جنگ . از جنگ و از موشک های آمریکایی می گوید و من در فکر آن درختم ! پیرمرد لابه لای جنگ ، از درخت هم می گوید :

-          انداختمش ! چوبش برا زغال حرف نداشت خو ! همه اش کردم زغال . ای دو تا اتاق گوشه ی حیاطِ می بینی ؟ همه اش اینجان . همه اش زغاله او درخته !

تا نروم و کیسه های انبار شده ی زغال را نبینم باور نمی کنم ! سرنوشت درختی که به سادگی می شود شکوه و زیبایی اش را تصور کرد ، این بوده که بر آتشدان قلیان پدر و عموهای غلامرضایی بنشیند و بسوزد و حرفهای پای منقل و قلیان را بشنود ! حرفهایی درمورد تنباکو و عروس جدید خانه و زرنگی قطری ها در دزدیدن گاز ایران و دقت موشک های آمریکایی و دشمنی ما با صدام و جنس خوب زغال ، در آتشدان روی قلیان !

فکر می کنم اگر آنهمه درخت که در مسیر ساختن راههای مختلف قطع کردیم تبدیل به زغال می­شد ، به چند صد تا از اتاق­های گوشه­ی حیاط احتیاج بود ؟ چند هزار بار کامیون­های غلامرضایی می توانستند زغال بار بزنند و ببرند انبار کنند !

-          گفتی نمی کشی قلیون ؟ تنبباکوش حرف نداره . زغالش هم همینطور !

-          خوب حاجی به جاش لااقل چند تا درخت می کاشتی !

-          خو درخت بکارم که چی بشه ؟

-          که چند سال دیگه بشه زغال !!

در خنده های من و غلامرضایی و حجت و برادرهای غلامرضایی ، پیرمرد ، دود قلیان را بریده بریده از گلو بیرون می دهد و می گوید :

-          درخت بکارم که آمریکا با موشک بزنه نابودش کنه ؟

آتش جنگ در آتش زغال سر قلیان زبانه می کشد ! موشک های آمریکایی بعد از عراق نشانه می روند سوی درخت خانه ی غلامرضایی . پیش از آنکه گرفتار جنگ شویم ، از غلامی یک ساعت سیکو می خرم و می زنیم به راه . برمی گردیم کارگاه . برمی گردیم عسلویه . نخل تقی .

از فردا ، هر بار غلامرضایی یا یکی از برادرهایش را در گارگاه می بینم ، می پرسم :

-          هنوز موشک آمریکایی ها به درخت توی حیاط  نخورده ؟

و غلامرضایی می خندد و می گوید :

-          نه بابا ! آمریکا با ما کاری نداره خو !

و من هم جواب می دهم :

-          ها ! خاطرت جمع آمریکا با ما حالا حالاها کاری نداره خو !

و خاطرم جمع است که آمریکا هرگز با درختی که زغال می شود کاری نخواهد داشت .

 

 

به همه دوستانی که با نظراتشون بمن لطف میکنند:

 

من چون مطالب رو به کمک چشمهام تایپ میکنم از نوشتن پیوسته مطالب ناتوانم(بعلت خستگی چشمها) بهمین دلیل امکان پاسخویی به نظرات رو ندارم هرچند هر نظری رو چند بار میخونم

پیشاپیش از همه عزیزان عذرخواهی میکنم

(چشمهایم هم دیگر از من گله دارند) - NADER

--------------------------------------------------------------

درود . 

دوستان عزیز ، با توجه به خواست نادر گرامی ،  نظراتی که در مورد فضای عمومی وبلاگ و یا مسائل کلی باشد را هم در یادداشتهای نادر و هم در یادداشتهای خودم ، تا آنجا که بشود پاسخ خواهم داد . 

سپاس از همگان .

مجید . 

بوته های عدس

آخرین روزهای فصل بهاره و اولین روزهای ورود من به کارگاه اروست . ما یک گروه فنی هفت هشت نفره هستیم که زیر نظر مجید که رئیس کارگاه ست کار میکنیم البته من هنوز مهندس شمسی پور صداش میزنم و اون هم بما میگه هنگ نکبتا !

 

من بی تجربه هنوز باید چند روزی تو این مسیر بیست کیلومتری که مملو از ماشین آلاته بچرخم تا به اصطلاح سروته کارگاه دستم بیاد بهمین جهت گاهی وقتها مجید منو همراه خودش میبره به قسمتهای مختلف.

با همون ماشینی که به قول خودش نه رنگشو دوست داشت و نه مدلشو. ولی مشکل واقعی رنگ و مدل ماشین نبود بلکه دلیل اصلی و سوهان روح مجید راننده اون ماشین بود. موجود غریبی به اسم "باقری".

باقری هیچوقت تو جنگ شرکت نکرده بود ولی مدعی بود که از بچه های قدیمی جبهه ست و بوی سیگار بخاطر عوارض شیمیایی اذیتش میکنه . هروقت هم که ازش دربارۀ خط مقدم و عملیات سئوال میکردی بهرطریقی از جواب طفره میرفت.

بقول معروف آدمهایی که دیر به مهمونی میرسن بیشتر جوگیر میشن باقری هم به کمک قوه تخیلش کارگاه اروست رو شبیه خط مقدم میدید ، شلوار خاکی رنگ بسیجی میپوشید چفیه مینداخت اسم مسیر کارو گذاشته بود محور و به کمپ کارگاه هم میگفت قرارگاه ستاد.

راستش نمیدونم برای تصور صدای گلوله و انفجار چیکار کرده بود ولی حقیقتا اون یک دن کیشوت کوچولو بود البته بدون سانچو!

اینجا منطقه ای محصور مابین دو ردیف کوهه و تو حد فاصل این کوه ها تا جاییکه زمین هموار گیر میومده گندم و عدس و گوجه فرنگی کاشته شده و جاده جدید قراره روی راه خاکی قدیمی ساخته بشه تا همین مقدار کم از زمینهای کشاورزی هم از بین نره.

الان ساعت یک یا دو بعداز ظهره و مجید ، من و باقری سوار بر ماشین داریم تو طول مسیرقدیمی پروژه حرکت میکنیم

باقری پشت فرمونه ، من وسط نشستم با یه ساقه گندم تو دهنم و تمام حواسم به اطرافه ، ترکیبی از کار و تفریح و مجید کنار پنجره سمت شاگرد.

  باقری بتازگی یه رادیو پخش رو ماشینش نصب کرده ، از جیبش یه نوار کاست در میاره چند دفعه آروم میزندش رو فرمون و خیلی با احتیاط میزاره تو پخش و صدارو زیاد میکنه.

صدای نوحه تو فضا میپیچه !

مجید برمیگرده خیره بمن نگاه میکنه بعد روشو بااخم میکنه بسمت باقری

ــ ای چیه گذاشتی ؟

ــ باغ شهادته آهنگرانه ... جدید خونده مهندس

ــدرش بیارحالم بهم خورد

ــ مهندس مثل اینکه آهنگرانه ها ...تمام مدت توجبهه صدای این بود...

ــ میگم درش بیاراون نکبتو ... صدام بیخیال جنگ شد اونوقت شماها هنوز ول کن نیستین

باقری حسابی تو ذوقش خورده و با دلخوری:

ــ مهندس دیگه نوار نداریم.... اینجا هم رادیو نمیگیره

مجید با حوصله نوار باقری رو از پخش در میاره و میندازه رو داشبورد بعد از تو جیب پیرهنش یک نوار درمیاره میذاره تو پخش و صدارو بیشتر میکنه.

یعنی اگر مجید یک خرگوش از تو جیبش بیرون میاورد من و باقری اینقدر تعجب نمیکردیم.

صورت باقری معجونیه از بهت و عصبانیت

ـــ نوار چیه مهندس ؟

مجید با تاکید و مکث رو هر کلمه میگه :

ــ یوهان سباستین باخ ... اینو گوش بده تا بفهمی موسیقی واقعی یعنی چی

صدای موسیقی بلند میشه

من خودم از طرفدارهای موسیقی بی کلام هستم ولی برای خیلی ها خوشایند نیست و نیازی به توضیح نیست که باقری هم جزء همون دسته ست.

عصبانیت تو صورت باقری موج میزنه . دنده ها رو به تندی عوض میکنه.

ــ مهندس این مجازه ؟

ــ از آهنگران مجازتره

باقری فکرشو هم نمیکرد اینجوری رودست بخوره از طرف دیگه خوب میدونه که نباید خودشو با رئیس کارگاه درگیر کنه چون بقول بچه ها با یک اشاره مجید کفشهاش واکس میخوره !

تو مسیر معمار پلساز جلو ماشینو میگیره.

ــ آقا مهندس میتونم یه دقیقه باهاتون تنهایی حرف بزنم ؟

پلسازها و سنگتراشها آدمهای زحمتکش ولی متاسفانه همیشه دست تنگی هستند . آدمهایی که نونشون رو از لای سنگ درمیارن و وقتی این معمار میخواد با مجید تنها صحبت کنه به احتمال زیاد مشکل پولی پیدا کرده.

مجید و معمار میرن چند متر دورتر و مشغول گفتگو میشن.

از ماشین پیاده میشم و میرم جلوی بوته های عدس که تا لبه جاده اومدن ، یه سیگار روشن میکنم . تو این هوای مست آخرهای بهار حسابی میچسبه . باقری حسابی عصبانیه.

ــ میبینی مهندس چه نوارایی تو ماشین آدم میزارن

ــ قشنگه که

ــ مهندس ناسلامتی ما از بچه های جنگیم ها !

ــ چی میگی باقری ... خود تلویزیون داره صبح تا شب اینارو پخش میکنه

ــ آدم اینارو گوش میکنه اعصابش خراب میشه

ــ اتفاقا میگن حتی گیاهها هم از اینجور موسیقی خوششون میاد

باقری هنوزعصبانیه .

 بحث با اون بیفایده ست . بقول دوستی مثل این میمونه که بخواهی برای گربه از فواید شنبلیله صحبت کنی .درست مثل مش قاسم سریال دایی جان ناپائون که کلاه گیس رو جزو مصادیق بی ناموسی میدونست برای باقری هم گوش دادن به اینجور موسیقی گناه بحساب میومد . برمیگردم سمت بوته های عدس و سیگارمو میکشم.

چند روز بعد باقری رادیو پخش رو از رو ماشین باز کرد به بهانه اینکه خراب شده . چند ماه بعد مجید از اون کارگاه رفت باقری هم منتقل شد به بخش دیگه.

نمیدونم دوباره اون رادیو پخشو گذاشت رو ماشین یا نه . هر چند فکر نمیکنم دیگه به مشکلی بر بخوره چون خیلی بعید میدونم وقتی که داره تو مسیر مابین روستاهای پرت و دورافتاده رانندگی میکنه همون جاهایی که جاده های خاکی مثل یک پل باریک و پر پیچ و تاب از لای گندمها و بوته های عدس و گوجه فرنگی میگذرند ؛ باز هم کسی پیدا بشه که از جیبش نواری از "یوهان سباستین باخ " بیرون بیاره .

 

 

 

خاطرات مشترک آدمهای بیست و پنج درصدی

خاطرات مشترک آدمهای بیست و پنج درصدی

( قطعه دوازدهم )

غروب که می شود ، باید کاری کنی که غم به سراغت نیاید . هیچ فکری  به سراغت نیاید . فکر خانه ، فکر زن و کودکی که منتظر تو هستند و دلتنگشان هستی . فکر لحظه ای برای دوری از کار .

بعد از ساعت کار کارگاه ، با نادر نشسته ایم در حیاط کارگاه و چایی می خوریم . همزمان ، هر کداممان با یکی از بچه های کارگاه ، دوز بازی می کنیم . زمین بازی ، موزاییک است و صفحه ی بازی ، مربع ها و خط های زغالی روی زمین و مهره ها هم نخودند و لوبیا !

داریم از خودمان و از غروب فرار می کنیم که یکنفر با سر و صدای زیاد وارد کارگاه می شود . مردی میانسال که بی امان داد و فریاد می کند و از فحش دادن هم بدش نمی آید !

نادر می شناسدش :

-          اوه .. اوه ... همونیه که سگش رو ناصر زیر کامیون له کرد !

دیروز صبح ، یکی از سگهای مرد زیر کامیون رفته و له شده . ناصر ، راننده کامیون هم کمی سر به سر مرد گذاشته و او حالا او برای گرفتن خسارتش آمده . از همان دیروز هی می آمده و می رفته و هی نادر و بقیه سعی کرده اند او را آرم کنند و فایده نداشته .

-          می گه پول نمی خوام . خود سگم رو می خوام !

حرف نادر تمام نشده که مرد می آید سراغم . و همان جمله ی نادر را تکرار می کند .

-          پولتون برا خودتون . من سگم رو می خوام . خود همون سگ رو !

مانده ام چه جوابی بدهم ؟ عاقبت ، آخرین مهره را حرکت می دهم و می گویم :

-          باشه ! صبرکن تا ما یک سگ لاس پیدا کنیم . تو هم اون یکی سگت رو بیار . می ذاریم جفتگیری کنن . اگه توله هاشون عین سگ کشته شده شد که هیچ ، مال خودت . اگه نشد اونوقت یه فکر دیگه می کنیم ! پس قرار ما فردا صبح . سگت رو همراهت بیار !

مرد عصبانی نگاهی به من می کند و نگاهی به دو سه نفری که اطراف ما هستند و دارند زیر لبی می خندند .

-          تو مهندسی یا دیوونه ای ؟

-          دیوونه !

-          ما رو باش که گرفتار چه دیوونه ای شدیم ها !

و با گفتن این جمله می رود و از خیر خسارت می گذرد ! بعدها مرد هرازچندگاهی سری می زند و با  هم چایی ای می خوریم و مرد از روستا و حکایت هایش می گوید و ما از تنبیه راننده ای که سگش را کشته و او دلخوش به همین تنبیه ، می رود . می رود تا باز غروبی دیگر و حکایتی دیگر .

 

 

بعد از ظهر جمعه ،سوم آذر ،1391

من نادر تشرعی هستم.متولد 1350.

 

از جنس آدمهای کارگاهی و بیابونی یا به قول مجید شمسی پور آدمهای "بیست و پنج درصدی" ، همون ادمهایی که بیشتر عمرشون تو جاده های خاکی و کارگاه های بعضا بی آب و برق میگذره اگه تو اهل این زندگی باشی زیاد بهت سخت نمیگذره. من چند سالی تو دنیای این آدمها زندگی کردم و اونها تبدیل شدن به بهترین سالهای زندگیم. زندگی کنار ادمهای ساده ای که تو قهوه خونه های کم رونق روستاهای پرت میشینن و به قلیونهای ساخته شده از کدو پک میزنن و تمام فکرها وحرفاشون درباره کم آبی و خوب و بد محصول کشاورزی یا دامی اون سالشونه و گاهی وقتها هم که میرن تو عالم سیاست از هر دری حرف میزنن و همیشه هم آخرش به این نتیجه میرسن که سیاست پدرو مادر نداره و خیلی زود برمیگردن به صحبت کار و روزگارخودشون.

تو دنیای این آدمها روزها آهسته تر سپری میشن و بندرت وقت کم میاری و لازم نیست غذاتو با عجله خورده نخورده ول کنی و بدویی به دنبال روزگار.

پیش این مردم که باشی به ندرت دیر میشه

من و مجید تو یه همچین محیطی دوست شدیم یعنی اولش همکار شدیم بعد دوستی آمد و بعد بیماری...

من الان بیش از پونزده ساله که بیمارم و هفت سالی میشه که از ایران رفتم اون اوایل بیماری دکترها گفتن بیشتر از پنج سال زنده نمیمونم ولی کجای کار دنیا رو حساب و کتاب بوده که بیماری من باشه.

امروز من جز چشمهام قادر به حرکت دادن هیچ قسمت دیگه ای از بدنم نیستم ولی بکمک کامپیوتر مخصوصی که فقط با حرکت چشم دستور میگیره متن بالارو تایپ کردم .(گل روی سازنده اش ماچ بارون)

به پیشنهاد مجید که بعد از بالای ده سال پیداش کردم سعی میکنم گاهی وقتها تو این وبلاگ بنویسم بعنوان یه آدم بیست و پنج درصدی دیروز و دونیم درصدی امروز.