چوبهای کهنه
کم جمعیت ترین روستای منطقه با ده دوازده خانوار که اینروزها فکر همه رو درگیر خودش کرده چون یکی از خونه ها درست افتاده تو مسیر راه. یه بنای تقریبا مخروبه که کسی توش زندگی نمیکنه و متعلق به شخصیه باسم "ایوب". گویا اینجا قبلا محل زندگی پدر و مادرش بوده . خود ایوب هم الان تو یه خونه چسبیده به همین خرابه زندگی میکنه.
من دقیقا در جریان چند و چون معامله نیستم ولی مجید حسابی شاکیه و میگه ایوب تا تونسته تو واگذاری این دوتا اتاق مخروبه رندی کرده. امروز قراره بلدوزر ببریم و خونه هارو خراب کنیم، مجید بعد از صبحانه میاد سراغ من؛
ــ نادر بچه ها میرن تو مسیر ولی تو با بلدوزر برو پشرت، خودت بالاسر کار باش. یه لودر رو هم آزاد کن با خودت ببر.
ــ لودر برای چی؟
ــ چوبهای سقفو جمع کنید ، بکار روستایی ها میاد ، حیفه که زیر خاک بره.
لودر رضا رو با خودم برمیدارم میرم تا پشرت ، ممد هم با بلدوزرش جلوتر رسیده ولی چیزی که مایه تعجبه جمع شدن چهل پنجاه نفر جلو خونه ایوبه اونهم تو یه روستای ده خانواری!
ــ ممد چه خبره اینجا ؟
ــ هیچی ، میگن زیر خونه ایوب گنج چاله .
ــ گنج ؟
ــ آره والله ،میگن یه خمره چال کردن...گبری ها!...خیلی سال پیش !
ــتو هم باور کردی، پس چرا تا الان درش نیاوردن؟ دست بردار ممد، برو بزن خراب کن اینا همش قصه ست.
ولی موضوع به این راحتی ها هم نیست، تجمع مردم زیاده و محمد هم میترسه تو این شلوغی یه وقت کسی رو زیر بگیره. میرم طرف جمعیت بلکه با صحبت موضوع حل بشه.
از نفوذ کلام خودم مایوس شدم چون حتی یکنفر هم عقب نمیره!
فکر کنم این تب گنج که همه ازش حرف میزنند این محلی هارو هم مبتلا کرده، خدارو شکر که مجید هم رسید، هر چی باشه اون این آدمها رو بیشتر از من میشناسه و زبونشونو بهتر میفهمه. مشکل رو توضیح میدم و اینکه محلی ها برای حرفهام تره هم خرد نکردن! مجید مستقیم میره وسط جمعیت:
ــ این مزخرفا چیه تو کله تون کردن این زیر اگه یه کیلو دنبه چال شده بود تا الان صد تا گربه پی شو سوراخ کرده بودن...برید عقب دستگاه کارشو کنه.
محلی ها گوششون بدهکارنیست و عقب نمیرن، اما مجید هم گرگ بالون دیده ست وقتی میبینه کسی به حرفش گوش نمیده خیلی رسمی رو بمن میکنه و میگه :
ــ مهندس تشرعی؛ دستگاهها رو برگردونید همین امروز هم با نقشه بردارها مسیرو عوض کنید، جاده رو بندازید پایین دست روستا، از اولش هم اینکار اشتباه بود، اونجوری هم خاکبرداری نمیخواد هم اینکه دردسرش کمتره. بعد خیلی جدی رو میکنه به ایوب :
ــ قرار ما با تو فسخه، حالا کلنگ وردار خودت زیرشو بکن، ببینم یه شاهی از پولی که میخواستی ازمون بگیری اون زیر پیدا میکنی!
کلک خوبی بود، ما بین روستایی ها بحث شده مخصوصا ایوب که میبینه داره یه پولی هم از کفش میره. مجید میاد طرف من:
ــ خیالت راحت باشه تا ده دقیقه دیگه خودشون میرن عقب.
بعد با محمد میره تا به داخل ساختمون نگاهی بندازه، من به لاستیک لودر رضا تکیه دادم ضمن تماشای جروبحث روستایی ها سیگار میکشم رضا هم روی لاستیک لودرش مثل قاپ بازها نشسته، یه پک اساسی به سیگارش میزنه بعد یه نگاه به ساعتش میندازه و رو بمن میکنه:
ــ مهندس ظهر شد.
ــ ولی مثل اینکه بالاخره یه طوری شد.
روستایی ها دارن از ساختمون فاصله میگیرن سیگارمو نصفه زیر پام خاموش میکنم و رو به رضا:
ــ لودرتو آتیش کن تا پشیمون نشدن.
مجید میره طرف مردم و میگه اگر میخوان دستگاه ها کار کنن باید عقبتر بایستن و جلو نرن خود روستایی ها هم حسابی کنجکاوند تا ببینن بالاخره چیزی زیر ساختمون هست یا نه برای همین همکاری میکنن و از بقیه میخوان که عقبتر بیان. از ایوب خبری نیست. من رفتم سراغ محمد که بلدوزرشو آورده تا جلو دیوار ساختمون.
ــ ممد اول یه تقۀ آروم بزن بهش ببینیم چه جوریاست یه وقت نخوابه رو دیوار خونۀ بغل.
با اشارۀ سر میگه متوجه شده و با بیل بلدوزر یه ضربۀ آروم میزنه به دیوار. گرد و خاک از همه جای ساختمون بلند میشه بعلاوه نالۀ یک آدم!
همه مون شوکه شدیم محمد منو نیگاه میکنه بعد مثل اینکه مغزش یکدفعه فعال بشه میگه:
ــ یا ابوالفضل ... آدم تو ساختمونه!
از بلدوزر خودشو میندازه پایین و همه میدویم تو ساختمون، هوا پر از گردو خاکه و نمیشه درست دید. روستایی ها با صدای بلند حرف میزنن و میگن تو اتاق بغلی یه پیرزن هست! تمام سرو روش خاک نشسته ولی خدارو شکر صدمه ندیده. نمیتونه تنهایی راه بره زیر بغلشو میگیرن میبرنش بیرون.
مجید بیرون در وایستاده و با مردم حرف میزنه تا بلکه اوضاع رو آروم کنه. بر میگردم رو به محمد:
ــ تو مگه اتاقهارو درست نیگا نکردی؟
ــ چرا به پیغمبر، خالی بود ... به جان پسرم که راه دوره خالی بود ... خود مهندس شمسی پور شاهده.
محمد دیگه داره گریه میفته زاری کنان میره دنبال مردمی که دارند پیرزنو میبرن تو یکی از خونه های آبادی. میرم کنار مجید که معلومه حسابی عصبانیه.
ــ مادر ایوبه... از سمت خونه ایوب اومده تو... حواس درست و حسابی هم نداره.
ــاین بندۀ خدا که راه نمیتونست بره!
مجید یه حرفی سر زبونشه ولی نمیخواد بگه، با خودکاری که تو دستشه بازی میکنه، مدام در خودکارو در میاره و جا میزنه.
ــ محلی ها میگن ...ایوب آورد تش.
راستش یه لحظه فکر میکنم که این اصلا امکان نداره و نباید حرف محلی هارو باور کرد یا حداقل من دوست ندارم باورش کنم ولی سرو صدای بیرون خیلی زود نظرمو عوض میکنه. روستایی ها میخوان ایوب رو بزنن اون هم فرار میکنه به سمت باغها از اینطرف هم رضا با لودر گذاشته عقب سرش، ایوب خودشو از دیوار باغ پرت میکنه اونطرف و فرار میکنه.
کنترل اوضاع داره از دستمون در میره. مجید عصبانی رو به من:
ــ نادر بدو اون الاغ رو از لودر بیار پایین تا یه نفرو نکشته.
خودمو به رضا میرسونم
ــ خاموش کن بیا پایین.
ــ اگه بهش رسیده بودم زنده اش نمیذاشتم.
ــ میگم این لامصبو خاموش کن بیا پایین واسۀ خودت شر نتراش.
ــ آخه مهندس مگه ندیدی این حروم لقمه با مادر خودش چیکار کرد؟
محمد هم با سرعت داره میاد طرفمون و همینطور دستاشو تو هوا تکون میده و حرف میزنه.
ــ پدرسگ بی همه چیز مادرشو گذاشته تو خونه که دیه بگیره... آدم که پفیوز شد دیگه همه کار میکنه ... مادرخودشم میکشه.
ــ حالا شلوغش نکنین، خدارو شکر که بخیر گذشت.
ــ بخیر گذشت ؟ ... مهندس میدونی دیه چنده ؟ حالا میگن مال زن نصفه، همونم میدونی چقدر میشه ؟ ... رضا کبریت داری ؟
رضا همینطور که برای محمد کبریت میزنه:
ــ من نامرد روزگارم اگه یه جایی زهرمو به این بی ناموس نریزم.
نمیدونم چی باید بگم ، حرفی ندارم ، مگه دیگه چیزی هم مونده برای گفتن؟ زیاد حالم خوش نیست میرم سمت مجید،
ــ نادر، رضارو برگردون بره سر پلسازی ... به ممد هم بگو بیاد زودتر این خونه رو بزنه تا جمع کنیم این نکبت کاری رو.
بلدوزر داره خونه رو خراب میکنه و خاکهاشو هل میده به گوشه ای ، روستایی های کمتری از قبل کنار ساختمون ایستادن و با عبور هر پشتۀ خاکی که بلدوزر جابجا میکنه با چشمهاشون زمین رو جستجو میکنن بامید پیدا شدن چیزی. من و مجید ایستادیم و به افتادن خشت ها و تیرهای چوبی کهنه نگاه میکنیم. بدون اینکه نگاهمو از روبرو بردارم:
ــ چوبهارو جمع نمیکنیم ؟
نگاه مجید به روبرو خیره مونده. انگار که با خودش حرف بزنه آروم میگه:
ــ چوب چی ؟ ... واسۀ کی ؟ ... واسه این آدما ؟ ... اینها دیگه یا دنبال گنج و زیر خاکین یا پی گرفتن پول خون مادرشون، چوب میخوان چیکار... همون بهتر که بره زیر خاک.
بلدوزر کار میکنه و گرد خاکی که تو هوا بلند میشه فکر آدم رو هم تو خودش میپیچه و با خودش میبره. کهنگی این چوبها نشون میده که مادر ایوب احتمالا بیشتر عمرشو تو این خونه بوده. کی میدونه چه شب و روزهایی رو اون جا گذرونده، جوونیهاش چه جوری بوده ...اصلا جوونی کرده؟ با همۀ شورها و هوسها مادر شده... خوشبخت بوده ؟ یا مثل بیشتر دخترای این سرزمین سوخته و ساخته ، چند بار غذا پخته ؟ چقدر رخت شسته ؟ چقدر عاشقی داشته ؟... اصلا داشته ؟ و دست آخر هم پیر شده. اونوقت امروز تموم چیزهایی که یک عمر بخاطرشون دویده بود داشت روی سرش آوار میشد.
دهنم تلخ شده، تلخ مثل زهر. نمیدونم، شاید از این سیگاره... نصفه میندازمش رو زمین و میرم طرف ماشین.
ــ باقری ... آب خوردن تو بساطت هست ؟
یه لیوان آب از کلمن میخورم، لامصب اونهم تلخه.
مجید پشت سرم اومده و میگه:
ــ نادر یه لیوان هم واسه من بریز.
ــ مهندس اگه بشه من هم باهاتون میام دفتر، حالم زیاد ساز نیست.
مجید ته آب لیوان رو میریزه رو زمین
ــ بشین بریم، حال من هم دستکمی از تو نداره.
*****
سالها بعد، تو دومین سال بیماری، دیگه راه رفتن برام سخت شده بود بطوریکه هر چهل پنجاه متر باید مینشستم تا گرفتگی و خستگی پاهام کم بشه. دکترها بعد از عکسبرداریها و آزمایشات مختلف و تشکیل چند کمیسیون پزشکی به تشخیص نهایی رسیدند؛ " آ . ال .اس " یکنوع بیماری نادر که نه علتش مشخص بود و نه درمانی براش وجود داشت. دکترم بعد از حاشیه رفتن های بسیار و گلایه از اینکه چرا بدون همراه اومدم، بالاخره با اصرار من حرف آخر رو زد:" بیشتر از دو سه سال زنده نمیمونم". یکدفعه سرم پر شد از فکرهای مختلف، گذشته با خاطراتش، آینده ای که فکر میکردم هست ولی یکدفعه به آخر رسیده بود، خانوادم، رویاهام، آرزوهام ... گیج شده بودم درست مثل اون لحظه هایی که ذهن آدم پر از چیزهای جورواجوره ولی رو هیچ کدومش نمیتونه تمرکز کنه. در همون حال که سرم از فکرهای عجیب و غریب داغ شده بود یه چیزی مثل یک نسیم خنک تو سرم چرخ زد و رفت؛ "اینجوری لا اقل یه خوبی داره که قبل از مادرم میمیرم."
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .