پیرمردی دوست داشتنی در هتل !

روزهای شروع یک پروژه ی جدید است . پروژه ای در پنجاه کیلومتری در شهری که از محل دفتر شرکت بیش از هزار کیلومتر دور است . هنوز نه کارگاهی تجهیز شده است و نه ساختمانی اجاره کرده ایم . یک مهندس که بچه ی همان شهر است را به عنوان معاون آینده ی کارگاه و سرپرست موقت کارگاه به کار گرفته ایم . مجبورم تا زمانی که خانه ای اجاره کنیم و یا کانکس های اسکان موقت را در محل کارگاه بگذاریم ، دو سه روزی در هتل باشم . هتلی که بهترین خاصیتش ، صبحانه اش است !

در رستوران هتل ، بشقاب پر از نیمرو و گوجه و خیار شور را می گذارم روی میز . یک لیوان شیر هم می آورم و یک بشقاب پر از نان . مشغول خوردن می شوم .

رو به روی من ، پشت یکی از میزهای ردیف کنار پنجره ، پیرمردی نشسته است . باید سنی حدود شصت ، شصت و دو سه سال داشته باشد . پیرمرد ، شاداب و سرزنده به نظر می رسد . لباس های اتو کشیده ، صورت اصلاح شده ، موهای شانه شده و مرتب . این ها اولین چیزهایی است که در برخورد با پیرمرد به چشم می آیند .

کنار پنجره ی رو به محوطه ی بیرون از هتل ، پیرمرد ، تنها ، نشسته و مشغول خوردن صبحانه است . صبحانه ای که تشکیل شده از یک سیب قرمز بزرگ که مرد آن را به تکه های مساوی تقسیم کرده و با چنگال ، به آرامی و با حوصله ی تمام ، یکی یکی ، بر می دارد و در دهانش می گذارد و می خورد .

از ذهنم می گذرد که شاید شادابی او به خاطر همین شیوه ی صبحانه خوردنش باشد ! در هتل باشی و منوی صبحانه ی متنوعی مقابلت باشد و فقط میوه بخوری ؟ اراده ای می خواهد که باید قابل ستایش باشد ! سخت باید باشد ، سخت !

همین طور که صبحانه ام را می خورم ، در ذهنم با وضعیت جسمانی خودم در آینده کلنجار می روم . هفده هجده سال بعد ، اگر من هم به سن این مرد برسم ، وضعیتم چگ.نه خواهد بود ؟ آیا به همین مرتبی خواهم بود ؟ آیا به شادابی او خواهم بود ؟ آیا می توانم به خاطر حفظ سلامتم ، صبحانه فقط میوه بخورم ؟ آنهم فقط یک عدد سیب ؟ آیا این کار باعث سلامت جسمی ام خواهد شد ؟

نه ! گمان نکنم ! گمان نکنم شادابی و سرزنده بودن مرد به خاطر این چیزها باشد . حتما شغلش طوری بوده و هست که استرس ندارد . حتما در زندگی آدم شادی بوده و غصه های بزرگی نداشته . شاید تجربه های تلخ زندگی اش کمتر از آنچیزی بوده که روی سلامتش تاثیر گذاشته باشد . و ... و ... .

فکرهای مختلف همینطور از میان بشقاب صبحانه ی من و تکه های سیب پیرمرد ، درون ذهنم رژه می روند . انگار با این فکرها دارم با گذشت زمان کنار می آیم . باید زمان بگذرد و صبحانه ام تمام شود و خودم را جمع و جور کنم و سوار ماشین  معاون کارگاه شوم که به زودی می آید جلوی هتل ، و بروم سمت پروژه . پنجاه کیلومتر خارج از شهر .  

درگیر این فکرها و درگیر صبحانه و درگیر گذشت دقایق هستم که پیرمرد از جایش بلند می شود . با یک دستمال دستهایش را تمیز می کند . ببا دستمال دیگر لبها و اطراف لبهایش را تمیز می کند . نگاهی به ساعتش می اندازد و می رود . از رفتنش خوشحال می شوم . حالا می توانم بدون دیدن او ، بدون فکر کردن به او با سرعت بیشتر صبحانه ام را بخورم . بعد بروم یک لیوان چایی بردارم و منتظر آمدن معاون کارگاه باشم . اگر زود آمد که هیچ ! اگر تاخیر داشت ، یک لیوان چایی دیگر هم خواهم خورد ! شاید تا ظهر ، در طول پروژه و پیگیری کارها ، فرصتی و جایی برای چایی خوردن نباشد !

می خواهم بروم چایی بباورم که پیرمرد برمی گردد . خیلی آرام و خونسرد ، بشقابی را که در دست راست دارد روی میز می گذارد . بعد ، با دست راستش ، صندلیای را کمی عقب می کشد و همینطور که در حال نشست روی صندلی است ، بشقابی را که در دست چپش گرفته ، روی میز می گذارد . با تعجب به بشقابهای پر از صبحانه نگاه می کنم . نیمرو . خامه . عسل . حلیم . نان . گوجه . پنیر و ... .

از ذهنم می گذرد : این است راز شادابی مرد ! نگاهم در نگاه مرد گره می خورد . هر دو لبخندی می زنیم و او می نشیند و من بلند می شوم . می روم . زمانی برای چایی خوردن نمانده است . معاون کارگاه رسیده و جلوی هتل منتظر من است . یک روز پر از کار و پر از دوندگی پیش روست . روزی مثل همه ی روزهای شروع یک پروژه .

می روم و می دانم که حالا باید به طور جدی به سالهای آینده ام فکر کنم . آیا من هم در سن شصت و چد سالگی می توانم به این خوبی و سرزنده ای و شادابی صبحانه بخورم ؟!!