ستاره ی آسمون نقش زمینه ...
ستاره ی آسمون نقش زمینه ...
لوازم نقشه برداری را از پشت لندرور برمی داریم و می بریم داخل اتاقی که نصرت الله به ما داده است . بعد برمی گردیم و مابقی وسایل را نیز می بریم . گاز پیک نیک را ، فلاکس چایی را و اندک خرت و پرت های دیگر را که در هر سفر کاری به همراه داریم .
علی می رود کنار شیر آبی که چند قدم آن طرف تر از اتاق های گلی است . جوراب هایش را در می آورد و می شوید . هم جوراب هایش را و هم پاهایش را . بعدهم مثل همیشه ، دست ها و صورتش را . بعد نوبت من می رسد که از نگاه کردن به خشک زارهای اطراف خانه و روستا چشم بردارم و بروم به اعمال غروب بپردازم : شستن جوراب و پا و دست و صورت و ... اتفاقاتی که هر روز بعد از کار تکرار می شوند . حالا ممکن است غروبی در جایی باشیم که اطرافمان کشت زار باشد و یا ممکن است مثل اینجا اطرافمان خشک زار باشد . مثل روستای بارنجگان در بخش زیرکوه قاین .
علی رییس من است و من برای او کار می کنم . من کارآموز شرکت نقشه برداری آنها هستم و همزمان برای آن شرکت نیز کار می کنم . او نقشه بردار است و من کمک نقشه بردار . حالی دارد بی خیال درس و دانشگاه بشوی و بیایی نقشه برداری در دل کویر و کوه و طبیعت ! تمرین بسیار خوبی است برای آن که سال های بعد بتوانی بی خیال همه چیز بشوی جز کار . کاری که گاهی حتا در دل طبیعت ، تو را از دیدن نزدیکترین زیبایی های طبیعت نیز به دور نگه دارد . کاری که تو را در خودش گم کند ؛ انگونه که شاید هرگز نتوانی خودت را بازبیابی .
علی زیر اندازش را جلوی اتاق پهن می کند و مشغول نماز می شود . من کتری را پر از آب می کنم و گاز پیک نیک را می آورم و می گذارم چند قدم آن طرف تر از زیر انداز ، در پناه دیوار کاهگلی و مشغول تیار کردن چایی می شوم . چند دقیقه بعد ، من مشغول خوردن چایی می شوم و خیره می شوم به آسمانی که ستاره هایش بی شمارند . علی ، چایی اش را می گذارد تا سرد شود و مشغول پخت و پز می شود . مثل هر شب بعد از کار . کمی کته ی برنج و یک کنسرو خاویار بادنجان یا لوبیا یا تن ماهی ! ظهر لوبیا خورده ایم پس حالا نوبت خاویار بادنجان است !
شام که آماده می شود ، در وزش باد و هجوم آرام آرام رمل و گرد و خاک ، بساطمان را جمع می کنیم و می بریم داخل اتاق . یکی از سه اتاق خشت و گلی خانه ی نصرت الله که برای چند روز در اختیار ما گذاشته است . همین شب اول هم خودش رفته به مهمانی و ما مانده ایم و شبی سیاه و کویری پر ابهت و خانه ای بی حصار با سه اتاق با سقف های گنبدی .
سفره را پهن می کنیم و مشغول می شویم . علی لقمه ی اول را که در دهانش می گذارد ، ناگهان خیره می شود به دیوار پشت سر من . به مفهوم مطلق خشکش می زند ! من ، آماده ی برداشتن لقمه ، با شنیدن صدای خزش جانوری بر دیوار ، برمی گردم و به دیوار نگاه می کنم و به امتداد صدا . رتیلی زشت و بدترکیب ، با اندازه ای که برایمان غیر قابل باور است ، از گوشه ی دیوار ، سریع می خزد و بالا می رود و می رود به سقف می چسبد . می چسبد کنار رتیل دیگری که آنجا بوده و ما ندیده بوده ایم ! حتما آماده ی حمله می شود .
هول هولکی بساط شام را جمع می کنیم و می بریم بیرون . با ترس و لرز به داخل اتاق برمی گردیم . از بین وسایل نقشه برداری ، میله های ژالون را برمی داریم و هر کداممان جداگانه به شکار می پردازیم ! شکار رتیل در شب سیاه ! علی زودتر شکارش را می زند . هر چه باشد او ارشدتر است ! در حین شکار یاد اندک جملاتی می افتم که نصرت الله گفته بود :
- اینجا عقرب زیاد داره . حواستون جمع باشه . ولی از رتیل بشتر بترسید ! لامصب ها نیششان شتر را از پا می ندازه !
خنده ام می گیرد ! به این می گویند شام با چاشنی ترس !
عقل هایمان را وترس هایمان را روی هم می ریزیم . تصمیم می گیریم بساطمان را جمع کنیم و ببریم روی پشت بام . غروب ، در گردش چشم هایمان در اطراف خانه ، نردبانی را دیده بودیم . می آوریم و می گذاریم پای دیوار و همه چیز را بالا می بریم . می بریم روی پشت بام و می گذاریم بین گنبدهای گلی . به قول مردم برخی جاها : گمبه های گلی . با هزار بدبختی بین گمبه ها جایی برای نشستن جور می کنیم و شام را می خوریم و بعد به فکر خواب می افتیم . خوابیدن میان آن گمبه ها هنر می خواهد . باید آنقدر به بدنت پیچ و تاب بدهی تا بتوانی برای خودت جایی پیدا کنی و دراز بکشی ! چند دقیقه بعد ، خستگی ، علی را به خواب می برد .
من ، در کلنجار با زیر انداز و پتو و گمبه های سقف ، برای خودم جایی پیدا می کنم و مشغول نوشتن یادداشت هایم می شوم . از آهنگی می نویسم که امروز بی هیچ دلیلی هنگام کار زمزمه می کردم :
- شبی که آواز نی تو شنیدم ....
بعد ، از نصرت الله می نویسم که یکی از سه اتاقش را به ما داده است . از فضای روستا می نویسم . از پیرمردی که بر سر حوضچه های خشک و خالی از آب نشسته بود و می گفت :
- خدایا به داده ات شکر ، به نداده ات هم شکر !
و ... سرانجام ، با هنرمندی تمام ، بین گمبه های گلی ، جایی نسبتا راحت پیدا می کنم و دراز می کشم . چشم هایم خیره می شوند به آسمان . به کهکشان . به آسمانی با بی نهایت ستاره . به یاد روزهای کودکی و خواب در حیاط خانه ، دنبال ستاره ی خودم می گردم . در دودو زدن چشم هایم به دنبال ستاره ام ، ناگهان شهابی از گوشه ای از آسمان می آید و در گوشه ای دیگر خاموش می شود . با خودم می گویم :
- حتما ستاره ی من همین بوده ! خوب شد برای آخرین بار دیدمش !
اما هنوز خنده ام بر این فکر تمام نشده ، که شهابی دیگر می آید و می رود . و چند لحظه بعد شهابی دیگر . می خواهم علی را بیدار کنم . می خواهم او هم این هجوم شهاب ها را ببیند . ساعت از نیمه شب گذشته و فردا شده است ! علی را که نباید بیدار کنم ، هیچ ، خودم هم باید زودتر بخوابم . شروع می کنم به شمردن شهاب هایی که در شگفتی من یکی یکی در هجوم به زمین ناکام می مانند و در همان آسمانی که زاده شده اند ، خاموش می شوند . در آسمان ستاره ها . در آسمانی که برای نسل اندر نسل آدم ، تجلی خیالات و آرزوها و رویاهایش بوده است .
کم کم با این فکرها به خواب می روم . دو سه ساعت بعد در صدای موتورهای ایژ از خواب بیدار می شوم . موتورهایی که یکی یکی با سرنشینی که صورتش پیچیده در چفیه است ، از روستا به سمت شرق خارج می شوند . چند دقیقه ای بیدارم و باز می خوابم . و صبح با گرمی اولین پرتوهای نور خورشید ، بیدار می شوم :
- خوبه لااقل خورشید سرجاش باقی مونده !
- اول صبحی زده ات به کله ات ؟ این چرندیات چیه می بافی ؟
- دیشب که تو خواب بودی ، هرچی ستاره توی آسمون بود ، نقش زمین شد !
علی با نگاهی که انگار به دیوانه ای می اندازد ، از نردبان پایین می رود و روزی دیگر از اولین روزهای کار در بیابان ، در نزدیکی پایان روزهای دانشجویی شروع می شود .
روزها ، هفته ها ، ماهها و سال ها می گذرند . در زندگی . در کار . در زمزمه ی آهنگ های قدیمی . در عبور از گوشه ای از زمین به گوشه ای دیگر . از شرق کشور به غرب . از شمال کشور به جنوب و ... . سال ها بعد در یکی از شب هایی که در خانه هستم ، صدای اخبارگوی تلویزیون ، توجهم را جلب می کند .
- امشب آسمان شهاب باران می شود . این بارش شهاب را بارش برساووشی می گویند که به مدت سه شب ادامه خواهد داشت ....
قرار است دوباره آسمان ستاره هایش را نقش زمین کند . یاد روزهای بارنجگان می افتم و آسمان آن روزها . می روم سراغ خرت و پرت های سال های قبل . از میان اندک کاغذپاره های باقی مانده ، یادداشت های آن شب را پیدا می کنم و تاریخش را می خوانم : بیست و یک مرداد هزار و سیصد و هفتاد و سه . یعنی چنین شیی اما چندین سال پیش .
عجب ! پس آسمان هر سال پیر ستاره هایش را به دست مرگ می سپارد و من نمی دانستم ! مثل پیرهای ایل هایی که آخرین کوچ را در شکاف صخره ها به تماشا می نشینند و در عبور خاطراتشان با ایل که می رود و آنها را برجای می گذارد . با این آرزو که شاید از زمین کنده شوند و بروند در آسمان . آسمان خیالات و رویاها و آرزوها .
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .