اگر چه بیهده زیباست شب ...
« خلیل گندهه ، خلیل کوچیکه »
صدایش زمخت بود و دورگه . خشن . مثل سبیل هایش . مثل موهای آشفته اش . مثل دست هایش . مثل نگاههایش به چیزی که عصبی اش می کرد . دستی به سبیلش کشید . نگاهش را روی همه ی آدمهای جمع چرخاند . بلند شد و در حالیکه که به سمت در کارگاه می رفت ، گفت :
- ما از تموم دنیا فقط شیکم داریم و زیر شیکم ! توی کارگاه از دومی که خبری نیست . لااقل به شیکممون برسین !
در جمع حاجی ها و مهندس های کارگاه ، منِ تازه وارد ، سرم را پایین می اندازم و جلوی خنده ام را می گیرم . حاجی ها به هم نگاهی می کنند . نمی خواهند بخندند . نمی خواهند هم عصبانی بشوند . جلسه رسمی است . جلسه ای میان مسئولین شهر و مسئولین سازمان و مسئولین شرکت ، با پرسنل کارگاه . جلسه ای برای تصمیم گیری در مورد چگونگی ادامه ی کار تا زمان افتتاح . قرار است رییس جمهور بیاید برای افتتاح . افتتاح جاده ای که به قول خیلی ها قرار است بخشی از راه ارتباطی دریای خزر با آبهای گرم خلیج فارس و دریاهای آزاد باشد . جلسه ای برای ایجاد انگیزه بین پرسنل تا بیشتر در کارگاه بمانند و بیشتر کار کنند و ... و ... .
از ذهنم می گذرد که ما می خواهیم کار کنیم و بیشتر کار کنیم ، تا آرزوی تزارهای کفن پوسانده ی روسیه را برآورده کنیم . دسترسی به آبهای گرم جنوب ! اما با ادامه ی صحبت ها ، هر چیز دیگری به جز وضعیت کار و کارگاه ، از ذهنم می گریزد ! تنها چیزی که در ذهنم می ماند ، جمله ی رهبر است و چهره ی او .
- ... لااقل به شیکممون برسین ...
جمله ی رهبر در ذهن من و در ذهن حاجی ها و خیلی های دیگر می ماند . می ماند تا حدود یکسال بعد که من دیگر تازه وارد نیستم ! جاده افتتاح شده است . کارگاه جمع شده است و من شده ام جانشین معاون شرکت . با رهبر میانه ام خوب است و هر از چندگاهی در کارگاه ها ، همدیگر را می بینیم . تا وقتی که دوباره مسئولیت یک کارگاه جدید را قبول می کنم . کارگاهی که رهبر ، راننده ی کامیون آنجاست . کارگاه اروست . چند ماه بعد از شروع کارگاه ، مسئول قبلی کارگاه می رود سراغ مسئولیت اصلی اش و من می شوم سرپرست کارگاه .
شرکت ، چهار شعبه دارد . بخشی از پرسنل و امکانات دو تا از شعبه ها در پروژه ی ساختن راه اروست مشغول به کارند . اما رهبر قرار است برای آسفالت جاده ای در محدوده ی شعبه ی خودشان از کارگاه برود . نمی رود اما ! می ماند . میان نظر من برای ماندنش و اصرار مسئول شعبه ، بر رفتنش ، رهبر می ماند . اصرار حاجیِ رییس هم فایده ای ندارد . آقای رییس تیر آخر را می زند :
- بیا . قول می دم به شیکمت خوب برسیم .
رهبر حرمت نگه می دارد و دستی به سبیلش می کشد . لبخند تلخی می زند و می گوید :
- حاجی ! همه چیز دنیا هم شیکم و زیر شیکم نیست !
- پس چیه ؟
- رفاقت و مردونگی هم هست !
و رهبر به خاطر بخش دیگری از دنیای خودش که حالا من ، نادر و چند نفر دیگر وارد آن شده ایم ، می ماند . می ماند و می شود مسئول اجراییِ اکیپ آسفالت . اکیپی که علی ، خلیل کوچیکه و دو سه نفر دیگر پرسنل آن هستند و نادر می شود سرپرستشان . و رهبر می ماند . می ماند تا به زبان کار ، بشود آچار فرانسه ی کارگاه . قیر داغ کند . راننده ی قیر پاش بشود . راننده ی شن پاش بشود . به خلیل کوچیکه چپ نگاه کند و به هر کس دیگری که بخواهد زیرآبی برود ! من می مانم و رهبر و نادر و روزهایی که شب می شوند و شب هایی که بیهوده زیبا هستند . ( * )
در سپیده دم بعد از یکی از شب های کارگاه ، بیدار می شویم و خودمان را آماده می کنیم برای شروع آسفالت سرد جاده . امروز ، همه چیز کارگاه خلاصه می شود در شروع شدن یا نشدن آسفالت . همه چیز آماده است . جاده قیرپاشی شده . مصالح آماده است . قیر از دیشب در حال داغ شدن بوده است . فقط مانده که در قیرپاش بریزیم و قیرپاش و شن و پاش و مابقی اکیپ حرکت کنند . نادر ، مسئول اکیپ مشغول آخرین هماهنگی هاست . آفتاب از پنجره دارد وارد اتاق می شود .
- آتیش ... آتیش ... تانکر قیر ... آتیش ...
در درگاه اتاقی که درون آن ، من و نادر و رهبر و یکی دو نفر دیگر به کارهای روزانه مان مشغولیم ، خلیل کوچیکه بریده بریده ، با رنگی پریده و چشمانی مضطرب ، می گوید و گرد وحشت می پاشد و همانطور که یکدفعه وارد اتاق شده ، ناگهان غیبش می زند .
از شیشه ی پنجره ، به تانکر ثابت بیست هزار لیتری قیر نگاه می کنم . از دریچه ی ورودی سوختش ، آتش می زند بیرون . تریلی حمل قیری که دیشب تا صبح قیرش را خالی می کرده همانجا ، توقف کرده و راننده اش در کابین اش خوابیده است . آتش گرفتن تانکر قیر یعنی فاجعه . یعنی آتش گرفتن تریلی و لندکروز گروه آسفالت . یعنی به هوا رفتن بیست هزار لیتر قیر مذاب . یعنی اسکلت های سیاه . بوی گوشت و پوست سوخته مشامم را پر می کند .
آتش در ذهنم زبانه می کشد . تریلی قیر آتش می گیرد . راننده اش ... شاگرد راننده اش ... علی که نزدیک تانکر قیر بوده ... خلیل کوچیکه که قرار بوده داغ شدن قیر را کنترل کند ... نادر که می رفته لندکروز را بردارد .. نیسانی که هر روز برای کافه ی سر سه راهی و مغازه های روستا مواد غذایی می آورد و همین حالاست که برسد ... اگر آتش به کابلهای برق رسید چه می شود ؟ آتش زبانه می کشد در ذهنم ... آتش به کارگاه می رسد .. به اتاق من ... به صورت من . به دستهای رضا قلی آشپز . به شکم رهبر ...
- بجنب نادر ... دو طرف جاده رو تا پنجاه متری کارگاه ببندین . .. رهبر ، کمپرسور رو ببند عقب لندکروز بکش عقب ... باقری بپر راننده تریلی رو بیدار کن تریلی اش رو برداره ...به علی بگین شیر گازوییل رو ببنده و فرار کنه ... مواظب خلیل کوچیکه باشین دسته گل به آب نده ... هیچکسی هم اطراف تانکر نمونه ...
جمله ی آخر ، بی اعتبار ترین حرفی است که می زنم ! لحظه ای بعد ، نادر و خلیل کوچیکه مشغول بیرون کشیدن پمپ گازوییل می شوند . علی با یکی دو نفر دیگر دارند کمپرسور را می بندند ته لندکروز . من دارم راننده ی تریلی را مجبور می کنم که فعلا دور شود تا بعد بیاید سراغ کرایه اش . رضاقلی و باقری می خواهند جاده را ببندند . رهبر اما ... رهبر ...
- رهبر کو ؟
رهبر می رسد . پتویی خیس شده در دست دارد . می رود بطرف تانکر قیر . می رود به سوی آتش . رهبر به آتش می زند . در ذهنم هر چه فحش بلدم ، به خودم می دهم ! رهبر خودش را می کشد بالای تانکر قیر . همه چیز ساکن می شود . همه می شوند اسکلت . فقط خلیل کوچیکه است که می دود گوشه ای پنهان می شود . نادر کمی آنسوتر ، خیره شده است به رهبرکه با آن هیکل گنده اش با چابکی و فرزی تمام ، خودش را به دریچه ی بالای تانکر می رساند که کم کم شعله های آتش از آن بیرون می زنند . نگاه اسکلت ها دوخته شده است به رهبر . دست رهبر بالا و پایین می رود . پتوی خیس ، روی دریچه ی تانکر می افتد . دو تا دست زمخت زیر و رویش می کنند . اسکلت ها هر چه دعا در ذهنشان دارند ، به هر زبانی که بتوانند ، مرور می کنند . چیزی را که می بینم باور نمی کنم . از جایی که من می بینم ، رهبر برای آنکه دریچه را کیپ ببندد ، لبه های پتو را با کف دو دستش روی لبه دایره ای شکل دریچه نگاه می دارد . تاب دست هایش که تمام می شود ، برای کیپ نگه داشتن پتو از شکمش هم کمک می گیرد . رهبر دارد با آتش می جنگد . رهبری که اسم او هم خلیل است . خلیل گندهه . خلیل سبیلو . شاید برای همین ، اسمش را خلیل گذاشته اند ! برای آنکه به آتش بزند . خلیل به آتش می زند و منتظر نمی ماند تا دستی از غیب ، آتش را خاموش کند . اینجا خلیل گندهه ، آتش را خاموش می کند .
- خلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییل .....
صدای همزمان اسکلت ها به گوش می رسد . خلیل گندهه بلند می شود . عصبانیتش را در تفی که روی تانکر می اندازد فرو می نشاند . تلخندی بر لب ، خلیل سبیلو ، سربلند از آتش بیرون می زند . خلیل کوچیکه فرار می کند . نگاهی به خلیل گندهه می اندازم و از ذهنم می گذرد اسمش باید سیاوش می بود ! نادر ، به پیشواز او می رود . بغلش می کند ، دستی به شانه ی هم می زنند و کار از نو شروع می شود . با شروع آسفالت جاده ، ماجرای خلیل گندهه و خلیل کوچیکه هم در روزهای کار ، به خاطرات می پیوندد .
دو روز بعد ، برای انجام کارهای مربوط به سایر پروژه ها ، سری می زنم به دفترم در شرکت . رییس دفتر مدیر خبر می دهد که مدیر مرا خواسته .
- سلام حاجی ...
- علیکم السلام . بالاخره جاده رو سیاه کردین . ..
- کار اکیپ سیاه کارها بود حاجی ... روسفیدمون کردن ، به قولی که دادیم عمل کردیم .
- راستش خودم هم باور نمی کردم به این زودی به آسفالت برسین ... شاهکار کردین . حالا ... این دو تا سکه رو بگیر ... یکی برای خودت ... یکی هم بده به هرکسی که فکر می کنی بیشترین کارکرد رو داشته ...
شب همانروز ، کنار تانکر قیر ، من و خلیل ایستاده ایم و به حرفهای هم گوش می دهیم . عمر گذشته را مرور می کنیم . خاطرات او را از همه چیز و از همه جا و آرزوی های مرا ! نیمی گذشته است و نیمی آینده ! عاقبت می رسیم به زمان حال :
- اینهم خلیل برای تو ... از طرف شرکته .
- چی هست ؟
- نمیدونم چیه ! بگیرش ..
سالهای سال می گذرند . آرزوهای ما می شوند خط های وسط جاده و خاطراتمان می شوند خط های کنار جاده . هیچوقت به هم نمی رسند انگار ! شانزده سال بعد ، در مرور خاطرات کارگاه ، به آن سکه می رسم . می روم سراغش و تازه می فهمم که واقعا نمی دانستم چه بوده است ! آنچه گمان می کردم سکه است ، نیم سکه بوده است ! خنده ام می گیرد . سکه ای که می توانست کامل باشد ، نیمی اش سهم خلیل است و نیمی اش سهم من . مثل شب ، که نیمی اش خاطرات رهبر بود و نیمی اش آرزوهای من . یادم می آید که آن شب ، در کنار تانکر قیر و صدای عبور باد از میان علف های پاییزی و عبور گاه به گاه شهاب راه گم کرده ای ، به سپیده رسیدیم. « به هنگامی که هر سپیده / به صدای هماواز دوازده گلوله / سوراخ می شود .. »
-----------------------------------------------------------------------
- ( * ) بخش هایی از شعر « شب » از شاملوی بزرگ و جاوید .
----------------------------------------------------------------------
پ . ن 1 - آدمهایی هستند که نباید فراموش بشوند . اما دراین روزگار نامراد ، فراموش می شوند . وقتی اگر باشد ، از این پس در هر سه شنبه نام یکی از آنها را خواهم برد . اینهفته خلیل بود . خلیل رهبری .
پ . ن . 2 - انگار زمان دارد تمام می شود . پیش از پایان زمان ،می خواهم از روز چهارشنبه 1392/02/04 در وبلاگ سومین فصل مبهم ، روزهای و آدمهای گذشته را به دیوار این شهر مجازی و مبهم بیاویزم!
-----------------------------
بعد نوشت !!! : سومین فصل مبهم به روز شد !
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .