پروژۀ بلده بعلت شکایت سازمان محیط زیست تعطیل شده. از اول هم اجرای این جاده اشتباه بود، چون این منطقه یکی از زیبا و دست نخورده ترین نقاط حیات وحش کشور بحساب میاد و عبور جاده میتونست خسارتهای زیادی به طبیعت اون بزنه.

به هر حال چون بما "تعطیلی موقت" ابلاغ شده حق خروج همۀ ماشین آلات رو نداریم، بخشی رو به سمنان منتقل کردیم و فقط دو دستگاه بلدوزر رو نگه داشتیم. البته اونهارو هم آوردیم کنار روستای بردون [بر وزن قربون]، درست چسبیده به خونۀ یدالله پارک کردیم.

یدالله رو از وقتی که کارگاه فعال بود میشناسم، چون تمام کارهای مربوط به جوشکاری دستگاه هارو برامون انجام میداد، مرد خوب و روراستیه و حاضره تا هر زمان که بخواهیم از بلدوزرها مواظبت کنه. ولی در هرحال ما میبایست یه نگهبان تمام وقت برای اینکار میگذاشتیم.

عزیز هفده سالشه، بچۀ روستا ست و فامیل یکی از راننده های شرکت، خودش میگه اومده پول جمع کنه که سال دیگه بره سربازی. پسر واقعا خوبیه، اما بی اندازه بازیگوش، بقول معروف از اون بچه هاست که آتیش میسوزونه.

من خیلی هواشو دارم، نمیدونم شاید چون یه جورایی نوجوونی های خودمو تو وجودش میبینم، اون هم به هرکس میرسه با غرور میگه که خبر من داداش بزرگشم!

این نگهبانی بیشتر جنبه نمایشی داره، چون تقریبا مطمئن هستم اگر یکشب دزد بیاد و یکی از بلدوزرها رو حتی روشن کنه و ببره، احتمالا تمام اهالی روستا بیدار میشن بغیر از خود عزیز ! در واقع من بلدوزرها، کانکس نگهبانی، و حتی خود عزیز رو سپردم بدست یدالله.

پسر ریز نقش و بازیگوش با اون موهای خرمایی قشنگش یه جورایی افتاده وسط بهشت. چون اومده تو یک منطقۀ بسیار زیبا و خوش آب و هوا، با کاری که معنایی جز خوردن و خوابیدن نداره و در کنار خانواده ای که واقعا دوستش دارن.

یدالله و همسرش خدیجه که البته همه صداش میزنن خاله خدیج؛ سه تا دختر دارن که هر سه ازدواج کردن و الان خودشون رو بنوعی صاحب یه پسر میدونن.

ولی عزیز هم آدم قدر نشناسی نیست، روزهایی که یدالله به کمک احتیاج داره همراهش میره، به خاله خدیج هم تو میوه چیدن کمک میده، هر وقت هم که بیکار میشه میره جلوی رودخونه بهوای صید قزل آلا، هر چند تا الان حتی یه دونه ماهی هم نتونسته بگیره!

من امروز با بچه های نظارت تو بلده قرار داشتم، ناهار رو هم همونجا خوردم و دارم میرم "بردون" تا به عزیزو دستگاهها سری بزنم.

جلوی محوطه کانکس نگهبانی می ایستم، همه جا ساکته و ظاهرا خبری از عزیز نیست.

یدالله چندتا  کُنده درخت گذاشته جلوی کانکس برای نشستن. جای با صفایی شده. ما اتاقک نگهبانی رو درست گذاشتیم پای یه درخت بزرگ گیلاس، پشت کانکس هم باغ یدالله ست که توش زردآلوی پیوندی کاشته و نهایتا هم میرسه به خونه ش.

روی یه کنُده میشینم، پشتمو تکیه میدم به دیوارۀ کانکس و پاهامو دراز میکنم.

درخت، پر از گیلاسهای درشت و رسیده ست که رنگشون دیگه داره به سیاهی میزنه. راستش یه جورایی به عزیز حسودیم میشه! کاش میشد یک ماه بدور از اینهمه کار و مسئولیت و مشکلات، میومدم اینجا نگهبانی میدادم، حتی کانکس هم نمیخواستم، یه تخت چوبی از یدالله میگرفتم و پای همین درخت میخوابیدم.

کانکس پشت سرم تکون میخوره و رویاها از ذهنم فرار میکنن. در باز میشه و عزیز میاد بیرون، با موهای نامرتب و پابرهنه!

ــ سلام آقا مهندس.

ــ اینجایی عزیز؟...سلام ... فکر کردم نیستی.

کفشهای ورزشی رنگارنگشو به پا میکنه.

ــ خواب بودی نگبان!؟

ــ نه مهندس، فقط دراز کشیده بودم.

ــ بیا این هم کلاهی که خواسته بودی... درست مثل مال خودمه.

عزیز کلاه رو ازم میگیره ولی سرش نمیذاره، میره رو دو سه تا کُنده اونطرفتر میشینه.

این عزیز هیچ شباهتی با اون بچۀ پر شور و نشاطی که من میشناسم نداره، قوز کرده و  با لبۀ کلاه بازی میکنه.

ــ چیه عزیز... زیاد سرحال نیستی... طوری شده؟

ــ نه آقا مهندس، چای میخوری بذارم؟

ــ الان نه... مطمئنی که حالت خوبه؟

ــ آره به خدا... خوبم.

راست نمیگه، رنگش کاملا پریده ست و حواسش سر جاش نیست، صورتش داره داد میزنه که یه چیزی آزارش میده.

بلند میشم میرم روی یه چوب کنار دستش میشینم، سرشو انداخته پایین تا به چشمام نگاه نکنه.

ــ چیزی شده؟... با کسی حرفت شده؟... محلی ها اذیتت کردن؟

سرشو فقط تکون میده که یعنی، نه

 دلواپس شدم، همه جور فکری داره تو سرم میچرخه، مسموم نشده باشه یا یه وقت چیزی نکشیده باشه!

سعی میکنم مضطربش نکنم:

ــ سرتو بیار بالا به من نگاه کن... حالا قشنگ حرف بزن بفهمم چی شده.

عزیز میدونه که باید حرف بزنه چون میبینه که دارم با نگرانی بهش نگاه میکنم.

ــ مهندس... دیروز اینجا یه نفرو چاقو زدن!

ــ کی ؟

ــ یه زن بود... بچه برادرِ سلیمون... اسمش گلرخه...

ــ مُرد؟

فقط سرشو تکون میده.

ــ همین سلیمون که این بالا میشینه؟

باز هم فقط با اشارۀ سر جواب میده.

ــ کی کشتش؟... آخه واسه چی؟

ــ سرِ بچه، نه یعنی اول با فامیل شوهرش دعوا میگیره... بعد شوهرش واسۀ بچه...خیلی خوب نمیدونم واسه چی.

رنگش شده مثل گچ!

ــ خوبه... زیاد بهش فکر نکن... همینجا بشین یه لیوان آب برات بیارم...بلند نشی ها!

 از کانکس یه لیوان آب برمیدارم با چند حبه قند، تو همین حین خاله خدیج هم میرسه:

ــ سلام آقای مهندس، شما کی اومدید من خبر نشدم؟

احوالپرسی میکنم و لیوان آب رو میدم به عزیز.

ــ میبینی آقا مهندس؛ با خودش چیکار میکنه بچه!

ــ یه چیزایی بهم گفت ولی درست متوجه نشدم، قضیه چیه خاله؟ چرا رنگ و روش اینجوریه؟

خاله خدیج انگار که منتظر سئوال من باشه، با لهجۀ غلیظ شمالی شروع میکنه به تعریف:

ــ آقا مهندس چی بگم، دیروز صبح این یوسف بیشرف این بیچاره گلرخو چاقو میزنه، میکشه، این بچه هم نافهمی میکنه اول نفرمیره سرِ جنازه...

ــ عزیز؟

ــ آررره به خدا، خوب بچه س دیگه، ندیده که، اینه که هول میخوره، من همون موقع آب طلا گردوندم بهش دادم، خیلی بهتر شد.

با ناراحتی به عزیز نگاه میکنم که هنوز هم قوز کرده و سرش پایینه. خاله خدیج هم به عزیز نگاه میکنه و انگار که ازش گله داشته باشه ادامه میده:

ــ باز اون هیچی، امروز که میخواستن جنازه رو خاک کنن، هرچی منو یدالله کردیم که تو همینجا باش حرف گوش نگرفت، اومد سرِ خاک، همونجا حالش بد شد، دوباره استفراغ کرد.

با نگرانی میرم سمت عزیز، دست میزارم رو شونه ش:

ــ صبح تا حالا چیزی خورده؟

ــ من دیدم دل بهم خوردگی داره واسه ش کته گذاشتم، خورد، آره غذا خورده.

ــ خاله خدیجه بشین، سر پا خسته میشی... حالا اصلا اختلافشون سر چی بود؟

خاله خدیج با احتیاط رو یکی از چوبها میشینه و در حالی که روسری شو مرتب میکنه:

ــ آقا مهندس جان برات بگم که این مال خیلی قدیمه، نه اینکه گلرخ بچه دار نمیشد از همون اول با فامیل شوهر دعوا داشت، خدا میدونه چقدر این نازنین دخترو سرکوفتش زدن، الان تازه بعد آزمایش و دکتر دراومده که ایراد مال همین پدر سگ یوسف بوده ولی بروز نمیداده، اینه که یوسف دیده خودش از مردی مشکل داره دیگه، از گلرخ کینه میگیره و این بدبختو میکشه...

رو میکنه به عزیز و با تحکم یه مادر:

ــ عزیز، پاشو واسه آقا مهندس زردآلو گیلاس بیار.

ــ نه خاله، بخدا تعارف ندارم، الان چیزی نمیخورم... حالا چند سالش بود این خانوم؟

ــ سالی نداشت بیچاره، بیست و یک دو سال.

عزیز سرشو بلند میکنه و در حالیکه آفتاب چشمشو میزنه:

ــ بیست و چهار سال، خود سلیمون میگفت بیست و چهار سالش بوده.

خاله خدیج روشو از عزیز برمیگردونه و ادامه میده:

ــ حالا همون...آقا مهندس جان فرشته بود، یعنی دختر مثل گلرخ دیگه نیومد... اینکه میگن خوبا زودتر میرن، بخدا راسته...

خاله خدیج داره از خوبیهای گلرخ حرف میزنه در حالی که من حواسم متوجه عزیزه، کاملا روشنه که از شنیدن این حرفها زجر میکشه.

خاله خدیج  وسط تعریف یادش میفته که مربا گذاشته سر چراغ، برای همین صحبتهاش رو نیمه کاره میذاره و بسرعت برمیگرده خونه ش.

دوباره سکوت همه جارو میگیره. عزیز هنوز سرش پایینه و با کلاه تو دستش بازی میکنه. سرمو بلند میکنم و به گیلاسهای بالا سرم خیره میشم، عزیز متوجه نگاهم شده:

ــ آقا مهندس من جعبه کنار گذاشته بودم هر وقت شما اومدی واست گیلاس بچینم.

ــ نمیخواد عزیز... هیچی نمیخواد.

بلند میشم میرم طرفش، کلاه رو ازش میگیرم، مرتبش میکنم، میذارم سرش:

ــ من میرم یه سر به سلیمون بزنم، تو هم پاشو اسباباتو جمع کن، برگشتم با هم میریم سمنان.

بالاخره یه کم خنده میاد به صورتش:

ــ پس بلدوزرا چی؟

ــ به یدالله میگم چند روز مواظب باشه تا یه نفرو بفرستم...پاشو...خیلی وقته خونه نبودی پدر مادرت حتما دلتنگت شدن.

پیاده راه میفتم و از وسط درختهای زردآلو میرم به طرف خونۀ سلیمون.

میاد جلوی بالکن به استقبالم، از چند ماه قبل که ماشین بهش زد همینطور لنگ میزنه و با عصا راه میره، من خودم برده بودمش درمانگاه.

لباس سیاه بتن داره و با تسلیت من چشماش پر از اشک میشه.

دور تا دور اتاق پشتی چیدن، تکیه میدم به پشتی، چند لحظه سکوت میکنم برای خوندن فاتحه.

زنهای زیادی تو خونه هستن ولی سلیمون تنهاست. میگه مردها همه رفتن مسجد جهت تدارک کارها. برای بعد از اذان مغرب مجلس ختم گذاشتن.

 یک زن مسن یه سینی چایی میاره جلوی در، سلیمون میخواد بلند بشه ولی من مانع میشم.

سینی چایی رو میزارم رو قالی.

ــ آقای مهندس جان قربون دستت حالا که بلند شدی، اون قندون با دیس خرما رو هم از سر طاقچه زحمت بکش.

روی طاقچه، پشت خرماها، قاب عکس یه زن هست:

ــ مش سلیمون این همین خانومه که ...

ــ همینه مهندس جان... که این جیگر من داره آتیش میگیره.

قاب رو برمیدارم، یک زن خیلی جوون با روسری سفید و بی اندازه زیبا.

عکس رو تو آتلیه گرفتن، از اون عکسها که تصویر مستقیم تو چشمهای آدم نگاه میکنه. همۀ اون چیزایی که خاله خدیج برام گفته بود جون میگیره و زنده میشه. قسمت کمی از موهاش از لبۀ یکطرف روسری پیداست. راستش چشمهای این زن آدمو میگیره و سخت میشه ازش نگاه برداشت.

قاب رو میزارم سر جاش و با قندون و خرما برمیگردم پیش سلیمون. حکایت رو برای مرتبه دوم از زبون پیرمرد میشنوم، تقریبا شبیه همون چیزی که خاله خدیج تعریف کرد، ولی خیلی غمگین تر. سلیمون چندبار وسط صحبتهاش گریه میفته.

به حرفهای پیرمرد گوش میکنم ولی ناخودآگاه مدام نگاهم به اون قاب عکس میفته.

نیم ساعتی پای حرفهاش میشینم، غصۀ برادر زاده ش خردش کرده و از خدا آرزوی مرگ داره.

زمان مثل باد میگذره. وقت رفتنه، بلند میشم و قندون و ظرف خرما رو برمیگردونم سر طاقچه و دوباره قاب رو بدست میگیرم:

ــ ای داد... چه  روزگاریه مش سلیمون.

عصاش رو ستون کرده و داره با زحمت بلند میشه:

ــ بد روزگاری شده مهندس جان... خیلی بد، ولی ما هم ول کن نیستیم، شکایت پر کردیم، شده همین قالی زیر پامو بفروشم این حرومزاده یوسف رو میکشیم بالای دار!

تو صورت سلیمون حس انتقام موج میزنه، دوباره به عکس نگاه میکنم، با نوک انگشت شیشۀ قاب عکسو تمیز میکنم و به خودم میگم:

...به فرض هم که همین فردا یوسف رو دار زدید، چطور میخواهید جونی که رفته رو برگردونید؟

دارم از بین درختهای زردآلو برمیگردم به سمت کانکس ولی دیگه کمترین توجهی بهشون ندارم. سرم پر از چیزهای جورواجوره که تو این یکی دو ساعت دیدم و شنیدم.

فکر این اتفاق آزارم میده، اینکه اون زن جوون با اون چشمهای گیرا تا دیروز صبح زنده بوده و امروز ظهر بدون هیچ دلیلی، باید همۀ اون زیبایی بدست خاک سپرده بشه.

من همیشه فکر میکردم وقتی قتلی اتفاق میفته، مراحل اداری زیادی باید تو آگاهی و پزشک قانونی طی بشه، ولی مثل اینکه اشتباه میکردم. گویا چرخ فلک خیلی سریعتر از تصورات من در حال گردشه.

عزیز ساکشو جمع کرده، یدالله هم اومده، باهاش صحبت میکنم که چند روز با حقوق نگهبانی بده تا یه نفرو بفرستم.

اینجا منطقه ای محصور مابین کوههای خیلی بلنده و خورشید خیلی زودتر از معمول غروب میکنه، پس تا هنوز آفتاب نرفته باید راه افتاد.

تو جادۀ خلوت در حال رانندگی هستم، عزیز کنار دستم نشسته و ساکته. یه کم میچرخه بسمت من، معلومه که میخواد یه چیزی بگه:

ــ آقا مهندس... تا حالا از جلو یه نفرو که کشته باشنش دیدی؟... از جلوی جلو ها!

ــ راستش نه... شکر خدا هنوز واسم پیش نیومده... کاش تو هم نمیرفتی تو اون خونه.

ــ تو خونه نبود که... تو حیاط کشته بودش... چشاش همینطور وا بود... تمام لباسهاش خونی بود!

عزیز جوری حرف میزنه و دستهاشو تکون میده، انگار تمام اون صحنه ها دوباره دارن جلوی چشماش اتفاق میفتن.

ــ یوسف کجا بود؟

ــ همه افتاده بودن سرِ یوسف داشتن میزدنش!

ــ تو هیچوقت دیده بودیش؟... گلرخو میگم.

ــ زیاد...آخر دفعه همین چند روز پیش که اومده بود از خاله خدیج عرق نعنا بگیره.

ــ تو اونجا چیکار میکردی؟

ــ اولش رفته بودم یدالله موهامو بزنه، گفت امروز باید موتور جوش ببرم سر کار مردم، نمیرسم...  بعد گلرخ گفت بشین من سرتو میزنم.

با تعجب به موهای عزیز نگاه میکنم:

ــ این موهارو گلرخ واست زده؟

انگشتاشو میکنه لای موهاش و اونهارو میکشه بالا:

ــ آره، ببین... از یدالله هم بهتر!

عزیز دوباره میچرخه سمت خودش و قوز میکنه:

ــ مهندس... میشه من برم یه کارگاه دیگه نگهبانی بدم؟

ــ سخته اینجا واست؟

ــ سخت نیست... یدالله و خاله خدیج خوبن...ولی نمیتونم برم جای دیگه؟

ــ نمیخوای دیگه اینجا برگردی؟

با اشارۀ سر میگه "نه"

ــ به خاطر همین اتفاق که افتاد؟

جواب نمیده...

ــ الان جای دیگه نگهبان نمیخوان؟

بغض کرده و صداش خش برداشته

با انگشتام موهای قشنگشو بهم میزنم:

ــ ردیف میکنم که بری یه کارگاه دیگه... تو هم سعی کن دیگه به این قضیه فکر نکنی...

عزیز، آرنجشو گذاشته رو لبۀ پنجره و انگشتاشو تو موهاش فرو برده. موهای خرمایی رنگش زیر نور آفتابِ غروب، طلایی شده.

وانمود میکنه که داره بیرون رو تماشا میکنه... ولی حواسم بهش هست... داره بی صدا گریه میکنه...