توری های زنگ زده (75)
کنارش پارک میکنم:
ــ باقری... مهندس کجاست...؟
با دهن پر:
ــ مهندس؟...همینجا... داره از دستکهای پل عکس میگیره...
مجید از طرف دیگۀ جاده و از کنار دیوارۀ پل پیداش میشه. یه دستش دوربینه و دست دیگه ش هم رو صورتش.
ــ بهتر نشد این دندون دردت؟
ازاین گره تو صورتش معلومه که بدتر هم شده.
ــ داره تا مغز سرم تیر میکشه... تا آخر مسیر رفتی...؟ بچه ها مشکلی نداشتن...؟
ــ نه، همه چیز مرتبه... ولی باید خلاصه یه فکری کرد... نمیشه که همینجور درد بکشی...
دوربین رو میزاره تو ماشین:
ــ اول بیا یه لقمه صبحانه بخوریم، بعدش میرم دامغان... امروز دیگه میدم دکتر بکشدش...
ولی کدوم صبحانه، باقری بجز چند تکه نون لواش همه چیز رو خورده. مجید با اخم بهش زل زده:
ــ آخه نکبت، تو نباید فکر کنی که اینجا غیر از تو، دوتا آدم دیگه هم هستن؟
ــ بخدا مهندس شرمنده... من حساب کردم شما که دندون دردی... مهندس تشرعی هم که بیشتر وقتها فقط میوه...
مجید میاد بسمت ماشین من و داخل رو نگاه میکنه:
ــ نادر... تو چیزی تو ماشینت نداری؟
ـ چرا... چی دوست داری؟... بیا، زردآلو گرفتم، عسل... بخور شاید دندونت هم بهتر شد... از این آلوها هم هست... قطره طلاااا...
گوشۀ صورتش کاملا ورم کرده، درست مثل آدمهای پیر که بخاطر نداشتن دندون، خوراکی ها رو میذارن گوشۀ لپشون تا که خیس بخوره.
ــ شیکم خالی و زردآلو...!؟ مرد حسابی، حالا یه کاری کن، رو دندون درد، دل درد هم بگیرم...
مجید همینطور که سوار وانت من میشه با اخم به میوه ها خیره شده:
ــ باقری... ما میریم قهوه خونۀ "علی گربه"... تو هم برو دفتر، بعد صبحونه میام که بریم دامغان... دفتر باشی ها...
علی قهوه چی و یا بقول مجید علی گربه، صاحب قهوه خونۀ تلمادره ست.
یه موجود عجیب و غریب که پیدا کردن کلمات مناسب برای توصیفش زیاد آسون نیست. میشه گفت که این آدم اصلا گردن نداره. درست مثل اینکه یه طالبی رو بزاری روی یه کدو تنبل بزرگ! که اونهم روی پاهایی کوتاه و پرانتزی قرار گرفته باشه.
موقع راه رفتن دمپایی هاشو رو زمین میکشه، با شلواری که انگار الآنه که از پاش بیفته. جوری که همیشه یه وجب از کمرش پیداست.
علی، کلمات رو با لهجۀ غلیظ شمالی و بصورت جویده جویده ادا میکنه. بطوریکه بعضی وقتها اصلا مفهوم نیست که چی داره میگه. شاید بهمین دلیل باشه که مجید اسمش رو گذاشته "علی گربه".
قهوه خونۀ علی گربه یه ساختمون قدیمیه، که سقفش با چوبهای جنگلی کلفت پوشیده شده. با چند دست میز و نیمکت زهوار در رفته و دو سه تا تخت کهنه که روی اونها زیلو انداخته.
تو منطقه تلمادره همه چیز داره به سرعت تغییرمیکنه؛ ما داریم جادۀ تلمادره به اروست رو میسازیم، یه شرکت دیگه ساخت جادۀ کیاسر رو بعهده گرفته، تیرهای برق کشیده شدن و بزودی فانوس ها و چراغهای گردسوز میرن یه جایی تو پستوی خونه ها، تا خاک بخورن برای ایام مبادا. قراره تو روستاهای بزرگ از جمله تلمادره تلفنخونه بیاد و...
علی گربه خیلی خوب متوجه این تغییرات شده، با هزار جور کلک مسئولین مخابرات رو قانع کرده، که بهشون یه تیکه از زمین پشت قهوه خونه رو بده برای ساخت تلفنخونه و در ازای اون، برادرش اکبر هم بشه مسئول اونجا. تصمیم داره بجای تخت و نیمکت های چوبی، میز و صندلی بیاره و ... خلاصه تلاش میکنه تا از تغییرات اطرافش عقب نمونه.
الان هم مدام مجید رو التماس میکنه که جلوی قهوه خونه ش رو آسفالت کنه. هر چند کم کم فهمیده که از آدمی مثل مجید در اینجور موارد آبی گرم نمیشه.
جلوی قهوه خونه می ایستم. یه درِ توری جدید که تو ورودی قهوه خونه نصب شده حواسمون رو به خودش جلب کرده.
حسابی قدیمی و فرسوده ست، با توری هایی کاملا زنگ زده.
دربِ کهنه با هر حرکت به سختی ناله میکنه، مجید چند بار آهسته اونرو باز و بسته میکنه:
ـ علی، این توری رو گذاشتی تا مگس نیاد تو، یا این همه مگس که اینجا هستن، یه وقت نتونن فرار کنن...!؟
علی همینطور که دمپایی هاشو رو زمین میکشه میاد طرفمون:
ـ خوب شده...؟ تازه پنجره ها رو هم توری چسبوندم... ندیدی؟... اگه هفته دیگه بیایی میز و صندلی هم میرسه...
با دست به سقف اشاره میکنه:
ــ این دو تا پنکه سقفی رو هم از یکی کف رفتم... فقط یاروها اگه این برق رو زودتر میکشیدن، راحت میشدیم...
من و مجید فقط به عشق بادمجون ترشی هایی که مادر علی درست میکنه میاییم اینجا. من میرم به کمک مادرش که داره تخم مرغ ها رو تو ماهیتابۀ مسی میشکنه.
علی میشینه روبروی مجید:
ــ مهندس میدونی... من واسۀ اینجا اساسی برنامه ریزی کردم... یعنی خیلی با فکر... قصد کردم اینجارو بکنمش کنسرسیون!
مجید با بی حوصله گی و اخم نگاهش میکنه:
ــ چی...!؟
ــ کنسرسیون...
ــ کنسرسیومِ چی...!؟
علی باسن چاقش رو روی نیمکت جا به جا میکنه :
ــ میخوام اینجارو بکنمش چلوکبابی... یعنی یه چیز حسابی ها... با کلاس... این انباری رو هم میخوام سفید کنم، یه سوپر مارکت بیست از توش دربیارم... بعدش این زمین بغل هست که الان توش چوب ریخته...
ــ همینکه آتیش گرفته بود...؟
ــ آرره... از پسر عموهام گرفتم که یه پمپ بنزین توش بسازم...
مجید با تفکر بهش خیره شده:
ــ خوبه دیگه... تلفنخونه هم که گرفتی واسه دادشتو...
چشمهای علی برق میزنه:
ــ دمت گرم... یعنی کنسرسیون! تکمیله... فقط اگه یه چند تا کامیون آسفالت واسۀ اینجا زحمت بکشی...
ماهیتابۀ نیمرو با پیشدستی پر از بادمجون ترشی رو میذارم رو میز:
ــ علی، امروز مهندس دندونش درد میکنه، زیاد حال و حوصله نداره... بالاغیرتا بذار واسۀ یه وقت دیگه... تازه، کو تا این پروژه برسه به آسفالت...
بشکل ناشیانه و اغراق آمیزی خودشو دلواپس نشون میده:
ــ جان مهندس... راستی دردِ دندونی..!؟ خب همون اول بمن بگو، فوری خوبش میکنم...
مجید یه لقمۀ کوچیک رو با احتیاط میذاره تو دهنش و از سمتی که درد نداره، خیلی آروم شروع میکنه به جویدن:
ــ چی رو میخوای خوب کنی؟... کرم خورده، باید دکتر بکشه... نکنه خدا نکرده خونه بهداشت اینجارو هم به تو تحویل دادن؟
ــ نه جان مهندس... شوخی میگیری؟... یه کم سوخته تریاک میدم، بزار روش، پدرسگ درجا خوب میکنه... برم میارم؟...
لقمه، همینطور گوشۀ لپ مجید مونده و با ناراحتی و تعجب بمن نگاه میکنه. احتمالا داره پیش خودش فکر میکنه؛ چرا امروز هر چی آدم خُل و زبون نفهمه به پستش میخوره.
خدارو شکر که مشتری اومد و علی مجبوره که مارو تنها بذاره. بلند میشه و شلوارش رو میکشه بالا:
ــ آرومتر نمیتونی توری رو باز و بسته کنی؟... خب کندی اون بی صاحاب مونده رو دیگه...
تو رستوران ها و قهوه خونه های بین راهی این یک رسم معموله، که راننده هایی که با اتوبوس و یا مینی بوس مسافر میارن، غذای خودشون نصف قیمت حساب میشه. الان هم یه مینی بوس اومده، ولی بر خلاف همیشه بدون مسافر و علی داره با راننده ش بحث میکنه که امروز از غذای نصفه قیمت خبری نیست.
من و مجید سرمون شلوغ تر از این حرفهاست که به این بحث ها توجه کنیم و ضمن خوردن صبحانه، مشغول مرور امور کارگاه هستیم و مجید کارهایی که باید در غیاب اون انجام بشه رو توضیح میده.
ولی صدای جر و بحث شون مدام حواسمون رو پرت میکنه. بالاخره هم راننده مینی بوس صبحانه نخورده بلند میشه، فلاسک چاییش رو برمیداره و در حالیکه به زبون شمالی بد و بیراه میگه، درِ توری رو محکم بهم میزنه و میره بیرون.
علی گربه هم با عصبانیت میره دنبالش:
ــ پفیوزِ استخون نجس... واسۀ من توری بهم میکوبی...؟
از این فاصله صداشون خوب بگوش نمیرسه، ولی معلومه که حسابی دارن از خجالت همدیگه در میان. راننده مینی بوس دنده عقب میگیره و وقتی حدود ده پونزده متر دور میشه، سرشو از شیشه میده بیرون و یه فحش آب نکشیده نثار علی میکنه!
علی دیگه کاملا از کنترل خارج شده، همینطور که زمین رو نگاه میکنه چرخی دور خودش میزنه، یه سنگ از زمین برمیداره و پرت میکنه بسمت ماشین. سنگی که صاف میخوره تو شیشۀ بغل مینی بوس و تکه های شیشه مثل بلورهای ریز یخ میریزن پایین.
کار داره بالا میگیره، راننده مینی بوس پیاده میشه و حمله میکنه به طرف علی و هردوتاییشون شروع میکنن به غلط زدن تو خاک. راستش دعواشون بیشتر شبیه کشتی چوخه میمونه و این وسط هر جا که نفسشون اجازه بده، چندتا فحش هم همدیگر رو مهمون میکنن!
من و مجید از پشت شیشه های خاک گرفته و توری های زنگ زده مات و مبهوت داریم نگاه میکنیم. درست مثل تماشای یک فیلم قدیمی با تصویری غیر شفاف و بدون کیفیت.
بر خلاف علی که جثه ای چاق و کوتاه داره، راننده مینی بوس لاغر و قد بلنده. بنظر میرسه که علی از پس حریفش برنیاد ولی درست موقعی که میخواد شونه هاش با خاک آشنا بشه! پای راننده رو از قسمت بالای زانو گاز میگیره. دادِ راننده مینی بوس به همراه فحش و بد و بیراه به آسمون میره و برای خلاص شدن از دستِ این حیوون وحشی، یه سنگِ دم دستش رو برمیداره و میزنه تو سرِ علی.
به یکباره دعوا تموم میشه.
راننده مینی بوس به سرعت سوار ماشینش میشه و فرار میکنه. اکبر و مادرش عقب سرش کردن ولی دیگه دیر شده و هیچکدوم از سنگهایی که پرت میکنن به ماشین نمیخوره.
علی پاهاشو به شکل هفت روی خاک دراز کرده و مدام دست میکشه رو سرش و سپس کف دستشو نگاه میکنه. بنظر میاد که سرش شکسته باشه. مادرش بهمراه اکبر زیر بغلش رو میگیرن و میارنش جلوی سکوی ساختمون، زیر سایه.
من و مجید آخرین جرعۀ چای رو سر میکشیم و بلند میشیم. مادر علی رفته یه پارچۀ تمیز آورده بهمراه دواگلی.
درب شیشۀ دواگلی رو برای مادرش باز میکنم:
ــ خب، نکش انقدر اون دست کثیفتو رو سرت دیگه... میکرب بر میداره...
مجید با دقت یک پزشک به زخم نگاه میکنه:
ــ میکرب که هیچی... همین الانش هم حتما باید بری واکسن کزاز بزنی...
تمام سر و هیکلش خاکیه:
ــ واکسن واسه چی... فکر کردی من جوجه شهری یم... سنگ زیر آفتاب بوده، پاکه... آرومتر دوا بزن، درد میاد...
مجید با صورت ورم کرده بسختی میخنده:
ــ یه کم سوخته تریاک هم روش بمالی بد نیست...
ــ مهندس، دمت گرمه دیگه... تیکه میندازی...؟
ــ نه دیگه، مرد حسابی... هنوز از اینجا جاده رد نشده تو داری هر هفته با ملّت دعوا میکنی... جاده بیاد که احتمالا هر شب مهمون همین پاسگاهی.
سرش رو گرفته پایین تا مادرش رو زخمش دوا بریزه:
ــ این تخم سگ خلاصه باز هم از اینطرف رد میشه... اگه جرش ندادم... تازه هنوز خبر نداره چه بلایی سرش آوردم... عمرا هم اگه بفهمه...
کنجکاو شدم:
ــ چیکارش کردی...؟
چند قطره دواگلی از رو سرش سُر خورده و اومده تا روی پیشونیش. با بد جنسی میخنده:
ــ تو فلاکس [فلاسک] چاییش شاشیدم...!
ــ شوخی میکنی...!
ــ به جان خودم...
به مسیری که مینی بوس دور شده نگاه میکنم:
ــ ولی خب... وقتی در فلاسک رو باز کنه، فوری از بوش میفهمه که...
ــ نه دیگه... واردی میخواد... اول باید یه کم بشاشی، بعد بقیه شو چایی سرش بریزی... یه لیمو خشک هم بندازی توش، عمرا اگه بفهمه... بسه دیگه، همۀ کلّه مو دواگلی کردی...
با ناراحتی به مجید نگاه میکنم:
ــ علی، بالاغیرتا... ایشالله که سرِ من و مهندس تا الان از اینجور بلاها نیاورده باشی...
ــ سرِ شماها؟... نه مگه مریضم...
بنظر میاد که مجید هم دلواپس شده:
ــ حالا یه کم بیشتر فکر کن... شاید یه چیزهایی یادت اومد...
ــ مهندس شمسی پور، دمت گرمه دیگه... خدا نکرده ما با هم رفیقیم ها...
من و مجید اعضاء کنسرسیوم "علی گربه" رو تنها میذاریم و برمیگردیم بطرف ماشین. احتمالا مجید هم داره مثل من سعی میکنه، تا دفعاتی که اینجا چایی خوردیم رو به یاد بیاره.
سوار میشه:
ــ آخه لامصب... قهوه خونه دیگه قحط بود، که هر دفعه مارو ورمیداشتی میاوردی اینجا...؟
ــ بابا، جای دیگه که بادمجون ترشی ندارن... تازه... همیشه مادرش واسمون چایی میریخت... من خودم بالاسرش بودم... اون پیرزن هم خیلی بعیده که اهل شاشیدن تو چایی باشه...
ــ نکبت...تموم میکنی؟... من دارم بالا میارم... این دندون درد کم بود... الان دیگه حالت تهوع هم پیدا کردم...
به علی گربه نگاه میکنم:
ــ ولی از یه چیز مطمئنم... به جون خودم، اگه این علی بو ببره که نمیخواهی واسش آسفالت بریزی، حتما تو چاییمون میشاشه... اونهم زیاد ها... لیمو خشک هم نمیندازه...
ــ نادر اگه تمومش نکنی، آخر هفته رو میمونی تو کارگاه... زودتر برو دفتر ببینم باقری کدوم گوریه... مثلا قرار بود برم دامغان...
ــ اصلا چایی با شاش چه مزه ای میشه...؟
ــ ناااادررر...!
ــ باشه، باشه... رفتم... بقول تو بریم ببینیم این باقری نکبت کدوم گوریه...
*-- در بخش نظرات، مطلبی به جهت توضیح، تقدیم شد.
-------------------------------------------------------------------------------
پ . ن . ۱۵/۰۳/۱۳۹۲ : سومین فصل مبهم با مردمان دوست داشتنی ۳ ( دبیران ادبیات ) به روز شد .
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .