روزگار
پردۀ اول: آبنباتهای پرتقالی(76)
سرکشی به کارگاه ها تو زمانی که تعطیل هستن، برای من تبدیل به عادت شده. درست مثل امروز که اومدم به "سفید چاه". کارگاهی که توی اون، طبق برنامه بچه ها سه هفته کار میکنن و چهار روز میرن مرخصی. البته بجز من، نگهبان و یک رانندۀ کشیک.
مردم محلی معتقد هستن که سفیدچاه، قسمتی از خاک بهشته و همین اعتقاد موجب شده تا این روستای تقریبا چهل خانواری تبدیل به بزرگترین قبرستان منطقه بشه. قبرهایی که مثل گیاهان رونده تو همه جا ریشه انداختن و علاوه بر محاصره روستا، حتی به کوچه ها هم دست دراز کردن.
این سری ولی الله نگهبانه و رضا هم رانندۀ کشیک.
ولی الله سر جاده منتظر ماشینه و با دیدن من از روی سنگی که روش نشسته بود بلند میشه.
ــ هان... ولی الله... اینجا وایستادی؟
ــ آقا مهندس... چه خوب شد که شما اومدی...
بسرعت سوار میشه:
ــ رضا از رو کامیون افتاده، پاش شکسته...! اینجا هم که اصلا ماشین رد نمیشه...
رضا تنبل ترین رانندۀ شرکته. برای این آدم که همۀ موهاش دیگه تقریبا سفید شدن، دنیا یعنی اینکه یه گوشۀ دنج بنشینه، چایی خرما بخوره و قلیون میوه ای بکشه. شاید مهمترین دلیلی که خانوادۀ پدریش اونرو طرد کردن هم همین باشه. چون اونها صاحب دو دستگاه تریلی ترانزیت هستن و اونوقت پسر بزرگ خانواده، برای یه حقوق نه چندان دندون گیر، باید تو این شرکت رانندگی کنه.
ــ حالا مطمئنی که پاش شکسته؟
ــ آره به خدا... اینجای پاش شده قدِ یه کوزه!
تو حیاط کارگاه، زیر آفتاب پاییزی نشسته. ساق پاش ورم کرده ولی دیگه نه اونجوری که ولی الله میگفت.
رضا اهل تاکستانه و لهجه آذری بخصوصی داره، و وقتی این لهجه با صدای ظریف و لحن داش مشتی ش ترکیب میشه، شکل خاص و دلنشینی پیدا میکنه و اگر چه بیشتر حرفهاش حالت پرت و پلا داره، ولی آزار دهنده نیست:
ــ مهندس جون... هفته قبل گفتم یه گوسفند بزن زمین... اینجا همه ش قبرستونه... جن و پری توش پشتک میزنه...چشم و نظر میخوریم ها... گوش نکردی...
ــ چقدر هم که تو چشم زدن داری... مرد حسابی هنوز فاکتور گوسفند قبلی واسم پول نشده... بعله، این پا شکسته!
یه سیگار میذارم کنج لبش و فندک میزنم.
معلومه که یه چیزی انداخته بالا چون ظاهرا زیاد احساس درد نداره. تو همین حین که دارم فکر میکنم که چه جوری رضا رو سوار ماشین کنیم، مصطفی هم پیداش میشه.
مصطفی حمومی روستاست و از نظر تنبلی و بی خیالی اگر از رضا بدتر نباشه بهتر هم نیست. حمام روستا تازه سازه، من با مصطفی قرار گذاشتم که ما گازوییل حموم رو تامین کنیم، ودر عوض بچه های ما شبها بصورت مجانی از اونجا استفاده کنن. این موضوع هم برای مصطفی بصرفه ست و هم راننده ها راضی هستن. راننده هایی که دیگه بهمراه ساک حموم، کتری چایی و ظرف میوه و جدیدا قلیون هم با خودشون میبرن.
مصطفی همینطور که موهای حنا شده ش رو میخارونه به پای رضا خیره شده:
ــ من تازه اومدم رضا رو بگم، بیاد این بچه خواهرمو ببریم نیالا [اسم روستا] پیش شکسته بند!
رضا پک عمیق به سیگار میزنه:
ــ من خودم الان وضعم اورژانسه!... یکی باید خودمو ببره... حالا چی شده خواهرزادت؟
ــ افتاده پاش پیچ خورده... باز خوبه که امروز مهندس اومد...
با تعجب نگاهشون میکنم:
ــ معلوم هست، امروز اینجا چه خبره؟!... واسۀ چی همه دست و پاشون میشکنه؟!... خدا خودش سومیش رو بخیر بگذرونه...
مصطفی میخنده:
ــ این سومیش بود مهندس... این ناودون حموم چند وقته گرفته بود، صبح رفتم باز کنم، پام از رو نرده بون رد شد با کمر خوردم زمین!
بلوزش رو میزنه بالا تا شالی که به کمرش بسته رو نشون بده.
رضا با لحنی حق به جانب:
ــ تحویل بگیر مهندس جون... باز بگو چشم و نظر حرفه... مصطفی، بیا اینطرف... جلوی آفتاب وایستادی...
کمک میکنم تا رضا سوار بشه. بعد به همراه مصطفی میریم تا خواهرزادش رو هم برداریم. جلوی یه خونۀ گلی قدیمیِ دو طبقه یه دختر بچۀ هفت هشت ساله نشسته. یه کم پاچۀ پای چپ شلوارشو به بالا تا زده و با قیافۀ ناراحت بهمون خیره شده.
مصطفی یه انار از تو ماشین برداشته و همینطور که با فشار انگشت اون رو آبلمبو میکنه میره سمت بچه:
ــ سهیلا... پاشو با آقا مهندس میریم اکبر پاتو ببینه.
پای بچه رو از نزدیک نگاه میکنم. کنار قوزک پاش یه کم ورم کرده و قرمزه. با ناراحتی به داییش نگاه میکنم:
ــ اکبر چیه مصطفی... باید از پاش عکس بگیرن... میدونی اگه شکسته باشه و کج جوش بخو... خداییش خیلی بی خیالی... برو در ماشینو باز کن من بچه رو بیارم.
پدر و مادر سهیلا برای پرتقال چینی رفتن " نکا " و بچه رو سپردن به داییش. آدمی که انگار هیچ چیزی جز غذا خوردن رو جدی نمیگیره.
ــ الان اینجای پات درد میکنه؟
سرشو تکون میده.
ــ خیلی خوب... سهیلا جان، عمو... نباید پاتو بذاری زمین... من بغلت میکنم، راحت میری تو ماشین... باشه؟
ــ صبر کن اول روسریم رو سر کنم...
سهیلا موهای مجعد حنایی رنگ داره... روسری رو سر میکنه و گره ش رو محکم از دو طرف میکشه.
دخترک مثل پر سبکه. دارم فکر میکنم چه خوب شد که با وانت دو کابین اومدم، چون ماشین من همیشه یک وانت تک کابین شاسی بلنده که فعلا گوشۀ تعمیرگاه خوابیده.
تو جادۀ پیچ در پیچ و از میون درختهای بلند و قد کشیدۀ توسکا داریم میریم بسمت بیمارستان. هوا صاف و آسمون یکدست آبیه. آفتابِ نزدیکِ ظهر تو یک روزِ وسطهای پاییز. دایی و خواهرزاده عقب نشستن، و رضا داره کنار دست من با گفتن حکایت های عجیب و غریب از جن و پری حوصله مون رو سر میبره.
ــ رضا،باز کن داشبورد رو... چندتا شیرین عسل هست... سهیلا جان، این بیسکویتها شکلاتیه... خوشمزست عمو
ــ مهندس جون... رضا رو هم دریاب... من هم الان زخمی ام... اینا شیرینه دیگه؟
ــ آره... به مصطفی هم بده... زیاد گرفتم... یکی هم بده من...
دیگه همه مون ساکت شدیم و ضمن خوردن بیسکویت، از آفتاب و موزیک لذت میبریم.
جلوی بیمارستان بهشهر هستیم، اینجا فقط دو تا ویلچر سالم داره که رو یکیش مریض نشسته و دومیش رو هم من الان آوردم جلوی ماشین:
ــ مصطفی، تو رضا رو با ویلچر ببر من سهیلا رو میارم.
رضا با شک و تردید مصطفی رو برانداز میکنه:
ــ این ؟... مهندس، این کمرش رگ به رگه... تو راه منو میزنه زمین ها... مهندس، گوش میدی؟! ... این لاستیکش هم که باد نداره که!
اصلا توجهی به غرغرهاش ندارم، فعلا این دخترک با اون موهای حنایی فر خورده ش برای من از همۀ دنیا مهمتره.
بیمارستان وضعیت عادی نداره و هیچکس حواسش به کار نیست. گویا امروز قراره بازی رفت ایران با استرالیا برگزار بشه و با اینکه هنوز چند ساعت به شروع مسابقه مونده، خیلی از پرسنل بجای انجام وظیفه، بیشتر حواسشون به نصب آنتن و تنظیم تلویزیونه.
شکر خدا دکتر مرد سن و سال داریه و اهل فوتبال نیست. عکس رادیولوژی رو بسمت نور گرفته. بیرون پرستارها دارن سر فوتبال بحث میکنن. با ناراحتی عکس رو میذاره و یه عکس دیگه برمیداره:
ــ یه جوری بیتابی میکنن که هر کس ندونه فکر میکنه، اگر ایران ببره، اینارو هم میبرن فرانسه... پای شما... استخون این قسمت، مو برداشته... ولی این بچه فقط پاش پیچ خوردگی داره.
مصطفی با لحن حق به جانب به عکس ها نگاه میکنه:
ــ من که از اولش هم گفتم که نشکسته... همون پیش اکبر میرفتیم، حل بود...
باید برم برای پای سهیلا باند کشی بخرم. راستش خودم هم دوست ندارم که موقع گچ گرفتن پای رضا اینجا باشم.
همینجا باید یک چیزی رو اعتراف کنم؛ من اصلا دلِ دیدن این چیزهارو ندارم. دنیای من دنیای ماشین آلات و سیمان و میلگرده، و از مسائل پزشکی حسابی فراری هستم.
یکبار هم که مثلا رفتم کمکِ یه خانم دکتر جوون و زیبا باشم، به پنج دقیقه نرسید که بیهوش کفِ درمانگاه ولو شدم، اونهم فقط بخاطر یک دُمَل!
روبروی داروخونه هستیم. رضا با پای گچ گرفته و سهیلا با پای بانداژ شده تو ماشین نشستن. درهای سمت پیاده روی وانت رو باز کردن و به من و مصطفی نگاه میکنن، که مشغول بستن پیچهای عصاهای زیر بغل رضا هستیم.
ــ مصطفی، حالا مطمئنی تو سفید چاه عصا واسۀ سهیلا داری؟
ــ آره آقا مهندس... اون یکی بچه خواهرم پاش شکسته بود، دادیم همون نیالا با چوب درست کردن... رضا ببین قدش درسته.
من هیچ اطمینانی به حرفهای مصطفی ندارم:
ــ سهیلا جان، تو این عصاهارو که دایی میگه دیدی؟... واست اندازه ست؟
ــ آره عمو... ما همش باهاش بازی میکردیم...
رضا وزنشو انداخته رو عصا و همینطور که اونرو برانداز میکنه:
ــ آقا این حرفهارو ول کنید... مهندس جون یه فکری بکن واسۀ ناهار... گشنگی مردیم.
مصطفی انگار که منتظر بود:
ــ آره به خدا... من صبحانه هم درست حسابی نخوردم... میگم، امروز مهمون آقا مهندسیم دیگه... اصلا همین روبرو ساندویچیه... برم یه چیزی بگیرم؟
اگر کسی این دور و اطراف نبود احتمالا رضا با همون عصا میزد تو سر مصطفی:
ــ ساندویچ چیه مرد حسابی... من الان فشارم افتاده، ضعف کردم...
با شیطنت ادامه میده:
ــ تو مهندسو نمیشناسی... خیلی لوطیه... مهندس جون... واسه ش بگو رفتیم چالوس کباب ترش بهمون دادی.
چشمهای مصطفی برق میزنه:
ــ آقا میگم بریم اکبر جوجه بزنیم با رب انار که مهندس هم خیلی دوست داره.
توضیح محترمانۀ حرفهای رضا و مصطفی اینه که دارن سعی میکنن، تا بنوعی منو خام! بکنن.
عصای دوم رو میدم به رضا:
ــ شما دو تا... امروز شانستون زده که این گل دختر همراه ماست... وگرنه یه بربری میگرفتم که با هم نصف کنید... سهیلا جان پاتو مواظب باش من در رو ببندم...
تو رستورانی هستیم که من چند دفعه با بچه های نظارت اینجا غذا خوردم.
رضا و مصطفی دارن دربارۀ انتخاب غذا به همدیگه راهنمایی میدن. من سهیلا رو آوردم کنار دستِ خودم، دو تا صندلی رو چسبوندم بهم که بتونه پاشو دراز کنه:
ــ سهیلا جان غذا چی دوست داری...؟ اینجا ماهی داره... چلو گوشت... مرغ... کباب چنجـ...
ــ کباب...
ــ چه جور کبابی... چنجه... جوجه... کوبیده... برگ...
ــ همون کباب...
منظورش کباب کوبیده ست.
تو زمانی که مشغول غذا خوردن بودیم، کم کم یخِ سهیلا باز شد و یکسره حرف زد. در حالیکه من تنها شنونده حرفهاش بودم، چون رضا و مصطفی با تمرکز کامل داشتن خودشون رو خفه میکردن.
تعریف کرد از اینکه بتازگی یاد گرفته که کاموا ببافه، ولی هنوز خوب بلد نیست که لباس رو سر بندازه. از این گفت که غروب ها میان پشت پنجره و کامیون های مارو تماشا میکنن، که یکی یکی از کار برمیگردن. حتی ماشین من رو هم میشناخت. از دایی مصطفی ش گفت که چقدر راحت میتونه دنبه و جگر نپخته ( یا به بیان خودش نپزیده !) بخوره. دست آخر هم با شیطنت رضا، منو مجبور کردن با مصطفی سر فندکم شرط ببندم، تا ببینیم که کی میتونه یه نفس یه نوشابه رو بخوره و به همین راحتی فندکم از کفم رفت.
داریم برمیگردیم سفید چاه. به رضا و مصطفی گفتم عقب بنشینن و سهیلا رو آوردم کنار دست خودم. اون دو تا اون پشت برای خودشون مهمونی گرفتن. رضا یه پتو گذاشته روی پای چاق و گوشتالود مصطفی و پای گچ گرفته شو دراز کرده، و ضمن میوه خوردن از سفرش با تریلی ترانزیت به آلمان میگه.
از جاده هایی که به تعبیر خودش مثل آینه صاف بودن، و از لیوانهای بزرگ آبجویی که هر چقدر ازشون میخوری به تهش نمیرسی.
ولی من و دوستی که تازه پیداش کردم، علاقه ای به این حکایتها نداریم. هر کدوم یه آب نبات چوبی پرتقالی گوشۀ لُپمونه و تو این هوای مست پاییزی با صدای بلند به ترانه گوش میدیم.
سهیلا عینک آفتابی منو به صورتش زده. عینک واسش خیلی بزرگه، برای همین سرشو کاملا بالا گرفته تا از روی صورتش نیفته. چهار تا نیِ نوشابه ای رو که از تو رستوران برداشته، مثل یه چیز قیمتی، محکم تو مشتش گرفته.
خورشید دیگه افتاده تو سرازیری و داره آخرین تلاشش رو میکنه، تا به سر شاخۀ درختهای بلند توسکا رنگ طلایی بپاشه:
ــ سهیلا جان... خورشید دیگه داره میره... میخوای عینکو برداری، که راحتتر باشی؟...
عینک رو میاره بالا و کاملا میچسبونه به صورتش:
ــ نه اینجوری خوبتره...
ــ دختر خوب انقدر اون گره روسریتو سفت نکن... گلوت درد میگیره...
آبنبات رو میزاره تو دهنش و با خنده دوباره گره روسری رو محکم از دو طرف میکشه.
خیلی زودتر از همیشه رسیدیم به سفید چاه. دوباره جلوی همون خونۀ دو طبقۀ قدیمی. اصرار دارم که مصطفی اول بره اون عصاهارو بیاره، چون هیچ اعتباری به قول و فعل این آدم نیست.
مصطفی عصاهارو تکیه میده به پله ها و به بهانۀ کار حموم، مارو تنها میذاره و میره.
دارم فکر میکنم که این خرس مو قرمز، امروز، بجز وقتهایی که میخواستیم سهیلا رو ببریم دستشویی، دیگه به هیچ دردی نخورد.
قطرۀ مسکن خوراکی و پماد رو بهمراه چند تا آبنبات و نِی های نوشابه، میدم به خانمی که خودم هم نمیدونم که چه نسبتی با دختر بچه داره.
ــ سهیلا جان... دیدی که دکتر چی گفت... تا چند روز نباید پاتو بذاری زمین، تا قشنگ خوبه خوب بشه... باشه؟
سرشو تکون میده
ــ قول؟
دوباره فقط سرشو تکون میده.
ــ آفرین... حالا یه بوس بده به عمو... این روسری رو هم دیگه در بیار... سرت راحت بشه.
با شیطنت میخنده و گره روسری رو از دو طرف میکشه و فرز و چابک عصاهارو میزنه زیر بغل و از پله ها بالا میره. راست میگفت، معلومه که مدتها با این عصاها بازی میکرده که الان میتونه به این خوبی ازشون استفاده کنه.
ــ آروم برو بالا، سهیلا جان... مواظب پات باش، به لبۀ پله نگیره...
ــ باشه خب... مواظبم...
دیگه هیچکس تو پله ها نیست، ولی نمیدونم چرا همینطور ایستادم و بهشون زل زدم.
پردۀ دوم: ترنج (77)
با کورش داریم تو یکی از پیاده روهای شهر سنگسر راه میریم. میرسیم جلوی درب یک مدرسۀ ابتدایی دخترونه، اونهم درست زمانی که بچه ها تعطیل شدن. تو یک چشم بهم زدن دور و اطرافمون پر میشه از دختربچه هایی با مانتوی آبی و مقنعۀ سفید.
یه دختر بچه میاد درست مقابل ما میایسته، روش رو برمیگردونه و دوستش رو صدا میزنه:
ــ "ترنج"... زود باش بیا بریم دیگه
دوستش میاد، دست همدیگر رو میگیرن و بسرعت از جلومون میگذرن.
من و کورش مات شدیم و به دور شدن دو تا بچه خیره موندیم. بدون اینکه ازشون رو برگردونم:
ــ چه اسم قشنگیه " ترنج " واسۀ دختر... من هیچوقت بهش فکر نکرده بودم...
حال کورش هم دستِ کمی از من نداره:
ــ واقعا قشنگه... خداییش پدر و مادرش خیلی سلیقه داشتن...
همینطور که تو پیاده رو راه میریم، ناخودآگاه میگم:
ــ کورش، اگه خدا یه روزی یه دختر بهم بده، دوست دارم اسمشو بذارم ترنج.
اسم رو چند مرتبه برای خودش تکرار میکنه:
ــ ترنج... ترنجِ تشرعی... نه، بد نیست... جور در میاد...
بعد یه لحظه با تعجب بهم نگاه میکنه و با خنده میزنه روی شونه ام:
ــ دیوونه، تو از یه طرف میگی اهل زن گرفتن نیستی، از اونطرف واسۀ بچه ت اسم هم انتخاب کردی...؟ مارو گرفتی ها... تازه از کجا معلوم که زنت هم این اسمو دوست داشته باشه...
میخندیم و به راهمون ادامه میدیم.
پردۀ آخر: روزگار(90)
روی تخت هستم و دارم تلویزیون تماشا میکنم. عباس با تلفن میاد تو اتاق. دستش رو گرفته جلوی میکرفن:
ــ کورش پشت خطه... دوستت... میخواد باهات صحبت کنه...
صدای تلویزیون رو قطع میکنه:
ــ کورش جان من الان پیش نادرم... میتونی باهاش صحبت کنی.
ــ عباس جان، نادر صدامو میشنوه؟... صحبت کنم؟...
ــ آره کورش جان... صدا رو بلندگو اِ... راحت حرف بزن...
ــ سلام رفیق قدیمی... ایشاالله بهتر شدی؟... کی میشه روبراه بشی باز مثل قدیم با هم بریم مسافرت... ... نادر جان، خانومم اینجاست، بهت سلام میرسونه... زنگ زدم بهت بگم؛ که خدا یه دختر بهمون داده... بگو اسمشو چی گذاشتیم... شک ندارم که حدس زدی... نادر، اسمش رو گذاشتیم ترنج... یادت هست که کجا بود... جلوی اون مدرسه...
درحالیکه کورش موضوع این اسم رو برای عباس تعریف میکنه، ذهن من از روی تخت بلند میشه، پر میزنه و میره تا جلوی اون مدرسۀ ابتدایی دخترونه. وسط انبوهی از دختربچه هایی با مانتوی آبی رنگ و مقنعۀ سفید.
یکی از اونها جلوی من میایسته و برمیگرده و دوستش رو صدا میزنه.
دوستش میاد، دست همدیگر رو میگیرن و بسرعت از مقابل من عبور میکنن و دور میشن...
روزگاریه...
پ ن 92/04/116 - وبلاگ سومین فصل مبهم با مردمان دوست داشتنی ، مهمان نوشتی از مریم نگار به روز شده است .
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .