گل آفتابگردون
میریم تِلمادره، من به قصد خرید بنزین از قهوه خونۀ روستا و غلامحسین هم برای اینکه یه سری به زن و بچه ش بزنه.
غلامحسین در حقیقت نگهبان کارگاه بحساب میاد، ولی از انجام هیچ کاری شونه خالی نمیکنه، آشپزی، تخلیه و بارگیری وسایل، رانندگی و ... در واقع بندۀ خدا همه کار میکنه تا شرکت اونو نگه داره.
شاید خیلی آدم صاف و ساده ای نباشه ولی بدجنس هم نیست. مرد خوش قلبیه و خیلی هم دل نازک.
تا مدتها اسم من برای غلامحسین تبدیل شده بود به یک دغدغۀ بزرگ، چونکه نمیتونست کلمۀ مهندس رو درست تلفظ کنه و میگفت "مؤنِس"، و ادای صحیح کلمۀ تشرعی هم که دیگه محالِ ممکن بود.
کار بجایی رسیده بود که سعی میکرد زیاد با من رو در رو نشه، و یا حداقل تو شرایطی قرار نگیره که مجبور بشه منو مخاطب قرار بده، تا اینکه بچه ها موضوع رو بهم گفتند، من هم ازش خواستم تا منو فقط نادر صدا بزنه، هر چند واضح بود اون هیچوقت اینکارو نمیکنه، بنابراین یه پیشوند به اسمم اضافه کرد و الان بمن میگه؛ "آقای نادر".
ــ غلام اول بریم خونه تون یه سری بزن، بعد میریم واسه بنزین... عجله هم نکن... وقت زیاد داریم.
ــ زنده باشی آقای نادر... این نمکدونم برمیدارم توش نمک پر کنم، خالی شده دیگه.
خونۀ غلامحسین چون روی شیب بنا شده شکل جالبی پیدا کرده. ورودی خونه به یک حیاط تقریبا کوچیک باز میشه، و سمت چپ این حیاط چند تا پله میخوره میره پایین به یک محوطه بزرگتر.
بخش مسکونی تو این محوطه ساخته شده، کف حیاطها فرش نشده و خاکیه، ولی با این حال مرتب بنظر میاد که حکایت از سلیقۀ خانوم خونه داره.
تو حیاط اول یک درخت " ولیک " [زالزالک وحشی] هست که من از سال قبل باهاش آشنایی دارم. غلامحسین تعارف میکنه برم خونه برای چایی یا میوه، ولی من حواسم پیش این درخته:
ــ نه غلام جان ممنون، تا تو یه سری به بچه هات بزنی، من هم یه حال و احوالی با این درخت میکنم!
غلامحسین میره داخل خونه، من هم با ولیکها مشغول میشم، ولی خیلی زود دست از چیدنشون برمیدارم.
از تو خونه صدای جرو بحث میاد، فکر کنم صدای دخترش باشه، غلامحسین یه دختر دوازده سیزده ساله داره به اسم شهربانو، که الان ظاهرا داره بلند بلند حرف میزنه وگریه میکنه!
بی حرکت میشم تا بتونم درست بشنوم، به زبون شمالی حرف میزنن. راستش چیزی متوجه نمیشم، فقط میفهمم غلام داره سعی میکنه با حرف بچه رو آروم کنه.
همینجا باید یک چیزی رو دربارۀ غلامحسین بگم؛ من الان بیشتر از یک ساله که میشناسمش و چندین بار منو تو خونه ش مهمون کرده بصرف چایی.
من هیچوقت ندیدم که این آدم با خونوادۀ خودش با تحکم و درشتی رفتار کنه، یعنی اصلا طبیعتش اینجوری نیست که بد خلقی کنه، درست مثل الان که داره دخترش رو دلداری میده. چیزی که تو محیط های روستایی خیلی بندرت دیده میشه.
غلامحسین از خونه میاد بیرون، صورتش کاملا گرفته ست.
ــ طوری شده غلام؟
ــ نه آقای نادر ... این شهربانو یه کم ناراحتی میکنه.
ــ واسه چی؟
ــ فردا مدرسه باز میشه ... از این چیزا میخواد که دفتر کتاب توش میذارن ... چیه این...
ــ کیف؟ ...
یه لحظه فکرم میره سمت این کیفهای کوله پشتی.
ــ نه آقای نادر ... کیف نه ...
ــ "کلاسور".
این صدای شهربانو بود که اومده پای پله ها و با صدای بغض کرده حرف میزنه.
ــ سلام شهربانو ... چطوری عمو جان؟...خوبی؟
سرشو بعلامت تایید تکون میده که یعنی خوبم، ولی کاملا مشخصه که خوب نیست، چشمهاش خیسه و اخم کرده.
من هر وقت شهربانو رو میبینم به یاد خواهرم " پروانه " میفتم، ما چندتا عکس از دوران کودکی خواهرم داریم با موهای بافته شده، درست مثل شهربانو که من هر بار دیدمش دو رشته موی بافته از دو طرف روسری ش پیدا بود.
ــ کاش بمن میگفتید از سمنان میگرفتم ... حالا اینطرفا جایی ندارن؟
ــ چرا آقای نادر، همین مغازه تلمادره چند تا آورده بوده؛ تموم کرده، گفته باز هفتۀ دیگه میاره.
اشک از چشمهای شهربانو سرازیر میشه و خیلی آروم و زیر لب میگه:
ــ فردا مدرسه باز میشه.
ــ مغازه های دیگه چی؟
ــ ندارن... خودش میگه تا مغازۀ کردمیر هم رفته، اونجا هم نداشتن.
این مغازه ای که غلام ازش حرف میزنه هیچ شباهتی به مغازه های توی شهر نداره، در حقیقت یک اطاق از یکی از خونه های روستاست، که چیزهایی مثل قند و چایی، کبریت، روغن، فتیلۀ چراغ و ... توش پیدا میشه، و از نوشت افزار هم حداکثر دفتر و خودکار... اینکه کلاسور داشته باشن خیلی بعیده.
دستمو به درخت تکیه میدم، دارم فکر میکنم که آیا اصلا کلاسور برای بچه ای به این سن وسال مناسب هست یا نه، ولی اشکهای شهربانو بهم میفهمونه که الان به هیچ وجه وقت خوبی برای مطرح کردن این موضوع نیست.
چشمهای خیس شهربانو به زمین خیره شده، درست مثل چشمهای غلامحسین که با یه دنیا غم و نگرانی به دخترش نگاه میکنه و کاری از دستش بر نمیاد. پدر بودن چقدر سخته.
ــ عمو جان، گریه نکن... منو بابا الان که میریم بنزین بخریم باز هم سئوال میکنیم، بلکه آورده باشن.
شهربانو دستاشو گذاشته پشتش و به دیوار کنار پله ها تکیه داده، به من نگاه نمیکنه ولی کاملا مشخصه که حرفهامو باور نداره.
از دخترک خداحافظی میکنم و با غلامحسین راه میفتیم.
از جلوی قهوه خونۀ تلمادره رد میشم بدون اینکه توقف کنم.
ــ آقای نادر بنزین نمیخریم؟...قهوه خونه رو رد کردی!
ــ میریم کیاسرغلام جان. من باید یه تلفن بزنم... همونجا هم بنزین میزنیم، این قهوه خونه خیلی گرون حساب میکنه.
برای من جادۀ کیاسر یکی از قشنگترین جاده هاست. یه راه خاکی که اطرافش پر از درخته، بعضی از درختها قدری بسمت جاده خم شدن و الان که آخرین روز تابستونه، از لابلای شاخه ها میشه تک برگهای زرد و نارنجی رو دید.
پاییز دیگه رسیده تا پشت در.
کیاسرِسال هفتاد و شش، یک شهر خلوت و بی رونق بحساب میاد. راستش بیشتر آدم رو به یاد شهرهای کوچیک تو فیلمهای وسترن میندازه، یک خیابون پهن و خاکی که دو ردیف ساختمون یک یا دوطبقۀ قدیمی تو دو طرفش قرار گرفته. حتی پمپ بنزین کیاسر هنوز زمینش خاکیه و خبری از آسفالت یا سیمان نیست.
ولی همین شهر بی رونق یک مغازۀ خیلی جالب داره که توش همه چیز پیدا میشه؛ از انواع مواد غذایی گرفته تا ظروف آشپزخونه و نوشت افزار و بیل و کلنگ و حتی مقداری هم لباس. صاحب مغازه گاز پیک نیک هم پر میکنه.
اول میریم جلوی تلفنخونه که مثل بیشتر وقتها تعطیله و بعد هم بسراغ پمپ بنزین. در حالیکه من بنزین میزنم غلامحسین بهم خیره شده و میخنده، دلیلشو میدونم؛ شیشه بغلِ ماشین من شکسته و تو مسیر هر ماشینی که از کنارمون میگذشت کلی گرد و خاک مهمونمون میکرد:
ــ شدم شبیه آسیابونا ...نه؟
ــ آقا ممد پور هنوز واسه تون شیشه نخریده؟
ــ یه هفته س که رفته بخره... میشناسیش که!... اون کیف منو از تو داشبورد بهم میدی؟
روبروی همون مغازه که صحبتشو کردم، می ایستم. صاحب مغازه خودش نیست و زنش پشت پیشخون ایستاده. جلوی مغازه یه جعبه انگور عسکری جلب توجه میکنه:
ــ غلامحسین این دیگه دست تورو میبوسه، یه پلاستیک بردار دو کیلو انگورِ خوب سوا کن.
در حالی که غلام مشغول برداشتن انگور میشه میرم داخل مغازه:
ــ سلام خانوم، عصرتون بخیر... بی زحمت دوتا خودکار بیک بدید، یه مشکی یه دونه هم آبی... با یه نوک اتود پنج دهم... یه بسته هم وینستون.
تو همین فاصله که زن فروشنده میره این چیزها رو بیاره با نگاه قفسه هارو جستجو میکنم.
با خوشحالی رو میکنم به غلامحسین که روی جعبۀ انگور خم شده:
ــ غلام... اینجا کلاسور هم داره!
بر میگردم سمت پیشخون:
ــ خانوم اگه میشه هر چهارتاشو بیارید، ما یه دونه رو برمیداریم.
راستش هیچوقت تو زندگیم از دیدن یه کلاسور تا این اندازه ذوق زده نشده بودم.
غلامحسین با پلاستیک انگور میاد تو مغازه، در حالیکه به پیشخون خیره شده:
ــ آقای نادر، این همینه که شهربانو میخواد؟
غلام بیچاره تا الان نمیدونست که گریۀ شهربانو اصلا بخاطر چی هست!
ــ آره غلام... همینه... ببین کدوم بهتره، برداریم.
ــ من که زیاد حالیم نمیشه... شما خودت ببین، هر کدومش که بهتر بود همون خوبه.
یه کلاسور رو انتخاب میکنم، قلابهای کاغذ گیرشو بازو بسته میکنم:
ــ همین خوبه... رو جلدش هم عکس گل داره... شهربانو حتما خوشش میاد.
با شنیدن قیمت کلاسور صورت غلامحسین پر از نگرانی میشه، همونطور که پاکت انگور رو میذاره رو ترازو:
ــ ولی آقای نادر، من که انقدر پول همرام نیاوردم!
روزهای آخر برجه و خیلی از بچه ها دستشون کاملا خالیه.
ــ فکرشو نکن... من همرام هست... بعدا با هم حساب میکنیم.
ــ پس یاد نکنی حتما پولشو ازم بگیری.
ــ خیالت راحت... هروقت حقوقهارو ریختن ازت میگیرم. میگم غلامحسین بذار منهم یه چیز برای شهربانو بگیرم... یه چیزِ خیلی کوچیک.
خیلی احتیاط میکنم تا به غرورش بعنوان یک پدر برنخوره.
ــ آقای نادر جان، شهربانو هم مثل دختر خودت حساب کن، ولی گرون نباشه.
از کنار پیشخون میرم تا جلو قفسه ها و چیزی رو برمیدارم.
ــ نیگاه کن غلام، به این میگن خودکار عطری، اگه با این تو دفتر بنویسی بوی عطر میگیره.
با ناباوری خودکارو ازم میگیره و نوکشو بو میکنه:
ــ گرون نیست؟
ــ نه غلام... این همون خودکار معمولیه، فقط یه کم تو جوهرش عطر قاطی کردن.
انگورهارو همون جلوی مغازه میشوریم و من بجای شستن صورت، تمام سرم رو میگیرم زیرِ شیر! و بعد راه میافتیم.
الان من و غلامحسین هرکدوم یه خوشۀ انگور دستمونه و من سرمو خم کردم سمت پنجره.
پیچیدن باد لای موهای خیس، خنکی دلچسبی داره.
آفتاب با درختها دست بدست هم دادن و تمام سطح جاده رو بشکل سایه روشن درآوردن. کاش این جاده تا ابد همینطور خاکی بمونه.
غلامحسین ولی حواسش جای دیگه ست؛ از صورت پر از شادیش پیداست که بی تابِ رسیدنه تا شهربانو رو غافلگیر کنه.
خوشۀ انگور رو با فاصله نگه داشته تا یه وقت کلاسور کثیف نشه:
ــ آقای نادر، این دیگه جای دفتر نداره... نه؟
ــ چرا غلام جان، بازش کن... او شکافهای دو طرف برای دفتره.
ــ آهان... میگم، این خودکار دفترو خراب نمیکنه؟
ــ نه غلامحسین... این هیچ فرقی با خودکارای دیگه نداره... خیالت راحت باشه.
همینطور که با احتیاط انگور میخوره، با دقت همه جای کلاسور رو نگاه میکنه و زیر لب حرف میزنه:
ــ چه قشنگ واسش جای خودکار هم گذاشتن... عکس گل آفتابگردونه... شهربانو خوشحال میشه...
کنار جاده می ایستم، پیاده میشم و میرم بسمت درختی که کاملا به روی مسیر خم شده. یه برگ نارنجی از شاخه ش میچینم.
برگ رو با دقت میزارم لای ورقهای سررسیدم و راه میفتم. غلامحسین تو سکوت به کارهای من نگاه میکنه. یه چند دقیقه ای حرفی نمیزنه ولی بالاخره دلش طاقت نمیاره:
ــ آقای نادر... یه چیزی بگم؟
خوشۀ خالی انگور رو پرت میکنم بیرون:
ــ چی غلام ؟
ــ شما اون دفعه هم که اومدیم کیاسر، از رو همین درخته که کج بود، برگ کندی!
ــ همینجوری... واسۀ یادگاری... خدارو چی دیدی، شاید دیگه هیچوقت قسمتم نشد بیام تو این جاده.
سرشو تکون میده و خیلی با اطمینان:
ــ نه... ایشاالله شما صد و بیست سال عمر از خدا میگیری... زن میبری... با زن و بچه ات هزار دفعه میای تو این جاده و ...
غلامحسین افتاده رو دور و همینجور داره میگه. رو میکنم بهش و با خنده:
ــ غلام!... داری واسم فال میگیری؟!... باز کن اون بسته سیگارو، دو نخ با هم دود کنیم... اینقدرهم بالاغیرتا منو نفرین نکن!
میخنده و خیلی با دقت شروع میکنه به باز کردن پاکت سیگار.
دوباره رسیدیم جلوی درخت ولیک. غلامحسین بسرعت پیاده میشه:
ــ آقای نادر تورو به خدا بیا تو یه چایی بخور... تعارف نکن... راستی من نمکدونو هم یاد کردم!
ــ نه غلام جان، تو برو... منو این درخت صحبتهامون نصفه کاره موند.
من فقط صدای غلامحسین رو میشنوم ولی به راحتی میشه صورتشو تصور کرد، در حالیکه داره با غرور و خوشحالی حرف میزنه:
ــ من وقتی میگم واست میخرم تو خاطرت جمع باشه... حرفم حرفه... زیر سنگ هم که شده پیدا می کنم.
شهربانو با صدای بلند میخنده و جیغ میکشه!
ــ نیگا کن این خودکار تو رنگش بو داره... بو کن... باهاش بنویسی دفترت هم بوی خوب میگیره!
صدای خندۀ شهربانو تمام فضای خونه و حیاط رو پر میکنه و میپیچه دور شاخه های درخت ولیک.
ولیک هایی که دیگه حسابی رسیده و خوشمزه شدن.
*****
* پیشونی نوشتی که اونروز غلامحسین داشت دربارۀ من میگفت، درست از آب در نیومد. من دیگه هیچوقت از اون جاده عبور نکردم.
* کمتر از یکسال بعد، شرکت به بهانۀ نیروی مازاد، عذر غلامحسین رو خواست. دقیقا اطلاع ندارم، ولی فکر میکنم برگشت به روستای خودش.
* برگهایی که من از اون درخت خمیدۀ کنار جاده میچیدم، هنوز لای ورقهای سررسیدمه. سررسیدهایی که به یادگار گذاشتمشون پیش خواهر زادۀ نازنینم؛ " شیوا ".
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .