ماهی
بلدوزرهای کارگاه بلده احتیاج به تعمیر پیدا کردن. زنجیر یک دستگاه باید بطور کامل تعویض بشه و دو دستگاه دیگر هم نیاز به جوشکاری اساسی بیل هاشون دارن. بنابراین با سمنان هماهنگ کردم، تا در طی چهار پنج روزی که راننده ها میرن مرخصی این تعمیرات انجام بشه.
البته من هم در خلال این مدت کارِ خاصی تو کارگاه ندارم، و خودم هم میتونم برای چند روز برم به تعطیلات. ولی برای استراحت و رسیدن به قدری آرامش، چه جایی بهتر از همین کارگاه بلده.
بچه های تعمیرگاه طرفهای ظهر به کارگاه میرسن. احوالپرسی میکنیم و اونها میرن تا وسایلشون رو بگذارن تو کانکس راننده ها. ولی گویا تنها نیستن و یکنفر دیگه هم همراهشون اومده.
اوس عباس از ماشین پیاده میشه. دستهاشو برای رفع خستگی از هم باز میکنه و تنش رو کش میده:
ــ آخ کمرم... بی پدر، صندلی این ماشین مثل چوب میمونه... تمام دست و پام خشک شدن...
ساکش رو از تو ماشین بر میداره:
ــ سلام بر مهندس گل... آقا خدا وکیلی، شما دارید تو وسط بهشت کار میکنید... به جان خودم... اصلا آدم وقتی تو این هوا نفس میکشه ها، همچین روحش تازه میشه...
میرم بسمتش:
ــ اینهمه بهت گفتم؛ لااقل یه دفعه هم که شده بیا ببرمت بلده... همش بهونه آوردی که، چه میدونم... فقط تو رختخواب خودت خوابت میبره و... چطوری؟...
ــ قربانت... اتفاقا متکام رو هم با خودم آوردم... باور کن، همون اول جاده فرعی، تا چشمم به این رودخونه افتاد... انگار یه دفعه تمام خستگیم دررفت...
اوس عباس در اصل مکانیک خودروهای سبک شرکته، ولی ایندفعه بعنوان راننده اومده، تا هم یه چند روزی حق ماموریت بگیره و هم اینکه اگر احیانا تعمیرکارها احتیاج به کمک داشتن، دم دستشون باشه.
میشه گفت که تو بین بچه های تعمیرگاه من بیشتر از همه، با اوس عباس صمیمی هستم.
این آدم سیه چرده، لاغراندام و نسبتا بلند قامت از اون دسته مکانیک هاست که اگر دوست داشته باشه که یک ماشین خوب و درست تعمیر بشه، این کار رو با مهارت و به بهترین نحو ممکن انجام میده. در غیر اینصورت با هزار جور بهانه و دلیل واهی، یا اون خودرو تعمیر نمیشه و یا اگر هم بشه نیمه کاره و سرسری.
و نیاز به گفتن نیست، که تو رسیدگی به ماشین من پیوسته سنگ تموم میگذاره. و البته من هم برای اینکه این کیفیت تعمیر رو دو قبضه کنم، هر سال تو اوایل بهار یک سررسید خوب به اوس عباس هدیه میدم.
همینطور که محو تماشای اطراف شده میشینه روی تخت چوبی جلوی کانکس:
ــ آخیش خدا... میگم، آدم اگه یه ماه اینجا باشه ها، یه دفعه بیست سال جوون میشه... به خدا... نیست که لامصب هواش هم سبکه... فقط جون میده شبها همینجا پشه بند بزنی و... مهندس سیگار...
اینکه اوس عباس اینجوری مسحور محیط اطرافش شده زیاد چیز عجیبی نیست. چون "بلدۀ نور" در زمرۀ یکی از زیباترین مناطقِ حیات وحش کشور بشمار میاد. مخصوصا این جایی که ما کارگاه زدیم، چون آخرین نقطۀ ماشین رویِ منطقه ست، طبیعتی فوق العاده بکر و دست نخورده داره.
درست پشت کارگاه یه کوه نه چندان بلند هست، که پوشیده از سبزی های کوهیه. و پیش روی کارگاه، به فاصلۀ حدود پنجاه متر، رودخونه ای جریان داره که آب از برفهای کوههای اطراف میگیره و محل زندگی ماهی های قزل آلایِ خال قرمزه. و بلافاصله بعد از رودخونه، کوه بلند " لیر " [ بر وزن میر] قرار گرفته، که به سمت ابرها قد کشیده و توی سینه کش اون گله های بزرگی از بزهای کوهی تو آرامش زندگی میکنن.
اگر آدم خوب دقت کنه، حتی با چشم غیر مسلح هم میتونه تو لابلای سنگها، بزهای کوهی و بچه هاشون رو ببینه. هر چند علی آشپز راه راحتتری رو برای تماشای اونها انتخاب کرده، به این صورت که اجازه گرفته تا مواقعی که ما کار نقشه برداری نداریم، یکی از دوربینها رو جلوی کانکس برپا کنه، تا بتونه بصورت واضح و شفاف این موجودات زیبا رو به نظاره بنشینه.
البته سرگرمی علی آشپز فقط به چیدن سبزی و تماشای بزهای کوهی محدود نمیشه. چون علاوه بر اینها تعداد زیادی مرغابی هم خریده، تا بعد از اینکه بزرگ شدن، ببره به روستای خودش و بفروشه.
اوستا عباس با دقت از داخل چشمی دوربین به بزهای کوهی نگاه میکنه:
ــ ای جانم...مهندس اینا همش شیشلیکه ها، که دارن اینجوری رو سنگها بالا پایین میپرن...
روی تخت چوبی میشینم، پاهام رو دراز میکنم و به کوه لیر خیره میشم. علی آشپز یک بشقاب پر از انگور و خیارِ شسته شده میذاره روی تخت.
ــ مرسی علی جان... ولی نمیشه شکارشون کرد... اینجا منطقۀ حفاظت شده ست... شکار ممنوعه... ولشون کن، بیا میوه بخور...
دوباره از توی دوربین نگاه میکنه:
ــ نگو مهندس جان، نگو... تو یه تفنگ بمن بده... سر نیم ساعت میپرم بالای همین کوه... به سه شماره یه دونه شونو میندازم، همون جا سر و پوستش میکنم و گوشتشو میارم پایین... مهندس، این دوربین چه جوری میچرخه؟...
ــ اون پیچ رو باز کن... آره، همونه... به این آسونی ها هم که میگی نیست... از صبح تا شب بچه های شکاربانی این دور و اطراف چرخ میزنن. یه دفعه خودم دیدم که تفنگ دو تا شکارچی رو ضبط کرده بودن...
اوس عباس چند مرتبه فندکش رو تکون میده و سیگارش رو آتش میزنه. چشمهاش رو تنگ کرده و به کوه خیره شده:
ــ اونها شکارچی نبودن که... وگرنه شکارچی به این راحتی تفنگ دست شکاربون میده؟... تا شکاربانی بیاد خبر بشه، من رفتم و برگشتم.
برای چند دقیقه با شوق و ذوق بزهای کوهی رو تماشا میکنه و همزمان زیر لب باهاشون حرف میزنه و قربون صدقه شون میره. بالاخره ازشون دل میکنه و میاد میشینه روی تخت چوبی:
ــ جون مهندس، راست بگو... اینهمه مدت که اینجایی، هیچی شکار نزدید؟
ــ نه والله... فقط بهت دروغ نگم، یه دفعه با احمد ( راننده لودر ) عقب سر یه گراز کردیم... با ماشین ها... هیچی دیگه... دیدیم حریفش نیستیم، ول کردیم برگشتیم... البته خب تفنگ هم نداشتیم...
ــ تفنگ نمیخواد که...شکارچی اگه شکارچی باشه، دست خالی هم شکار میکنه... مگه قدیم چه کار میکردن...
بلند میشم و پوست خیارها رو پرت میکنم برای مرغابی ها:
ــ آهان یه دفعه هم، با کورش از رودخونه قزل آلا گرفتیم... اون پوست خیارها نریز دور که بدیم به مرغابی ها... لودر بردیم و جلوی رودخونه سد درست کردیم... دست آخر تونستیم دو تا ماهی بگیریم...
همینطور که میوه میخوره با نگاهش مسیر رودخونه رو تا بالای تنگه دنبال میکنه:
ــ من تا حالا قزل آلا نخوردم... شبیه ماهی سفیده دیگه، نه؟...
ــ از ماهی سفید کوچیکتره... اصلا هم چربی هم نداره... واسۀ همین گوشتش خیلی ترد و خوشمزه ست...
اوس عباس کفشها و پیرهنش رو در میاره:
ــ مهندس میگم، یه برنامه بچین... این چند روزی که اینجا هستیم، یه چند تا ماهی از این رودخونه بگیریم... شکار که میگی، قدغنه... حداقل این قزل آلا رو نوبر کنیم... قزل آلای چی بود؟ خال قرمز!؟...
ــ آره... باشه، حرفی نیست... لودر که هست و... ما هم بیکار...
پاهاش رو با احتیاط میذاره روی قلوه سنگها و همینطور که بسمت رودخونه قدم برمیداره:
ــ من فعلا برم یه سر و صورتی بشورم، یه کم خنک بشم... خدارو چه دیدی، شاید چند تا قزل آلا هم گرفتم!
برنامه میذاریم که بعد از ظهر بریم صید ماهی. به همون شیوه ای که دفعۀ قبل با کورش انجام دادیم، یعنی با لودر!
من دستگاه رو میبرم بسمت رودخونه وعلی آشپز هم میاد برای کمک. بهمراه یک لگن پلاستیکی بزرگ و یک سالیک!( یک نوع تور ماهیگیری کوچک).
درب اتاق لودر رو باز میکنم:
ــ علی!... این سالیک رو دیگه از کجا آوردی!؟...
با بدجنسی میخنده:
ــ آقا مهندس، کجاش رو دیگه نپرس... فقط شما مثل همون دفعه جلوی آب رو ببند... بقیه ش با من...
معلومه که علی آشپز علاوه بر پرورش مرغابی کارهای دیگه ای هم یاد گرفته. من مشغول ایجاد سد میشم و کم کم تو یک قسمت از رودخونه یه حوضچه بوجود میاد. علی آشپز لگن پلاستیکی رو از آب پر میکنه و بهمراه تور کوچیکش دنبال ماهی میگرده. اوس عباس هم پاچه های شلوارش رو تا زانو بسمت بالا تا زده و مثل بچه ها تو آب یخ بالا پایین میپره.
خلاصه بعد از حدود یک ساعت موفق شدیم چهارتا قزل آلا بگیریم. البته اینبار زنده.
من لودر رو برمیگردونم و اوس عباس و علی آشپز هم هر کدوم یه طرف لگن رو میگیرن و میان تا جلوی کانکس.
این چهارتا ماهی کوچیک حداکثر اگر بتونن دو نفر رو سیر کنن. پس علی آشپز برمیگرده تو کانتینر آشپزخونه، برای تدارک شامِ تعمیرکارها.
اوس عباس روی یک بلوک سیمانی نشسته و به لگن جلوش خیره شده. هنوز پاچه های شلوارش بالاست:
ــ مهندس جان... خب الان باید چیکار کنیم؟...
ــ چیکار که... هم میتونیم اینارو کبابی کنیم... هم اینکه تو روغن سرخ کنیم... ولی اگه سرخشون کنیم بهتره... چون قزل آلا خودش زیاد چربی ندا...
ــ نه، مهندس... دارم میگم قبلش باید چیکار کرد...
ــ آهان واسۀ تمیز کردنش میگی؟... اینا تمیز کردن نمیخواد که... ببین فلسش خیلی ریزه... فقط باید شکمشونو خالی کرد...
با بی حوصلگی بهم زل زده:
ــ مهندس... بابا، قبل از همۀ اینهایی که میگی باید چیکار کنیم...
باورش برای خودم هم سخته، ولی چشمهای اوس عباس پر از اشک شده.
جلوی تشت روی پاهام میشینم و مشغول تماشای ماهیها میشم. اوس عباس با نوک انگشت، خیلی آروم سطح آب رو بهم میزنه:
ــ مثل ماهی های حوض میمونن...
ــ آره... ماهین دیگه... ماهیا همشون خوشگلن...
مدام فندکش رو تکون میده تا بلکه بتونه روشنش کنه:
ــ قدیم... آقام اینا تو حیاطشون ماهی داشتن... ماهیای قرمز... ولی بزرگ بودن ها... قد همینا...
ــ اینها هم اگه حساب کنی، یه جورایی ماهی قرمزن دیگه... فقط قرمزیشون کمتره... الان چی... آقاتو میگم... هنوز هم ماهی نگه میدارن؟...
ــ نه دیگه... این که دارم بهت میگم، صحبت خیلی وقت پیشه... پونزده سال قبل، شاید هم بیشتر...
ــ ولی اینا با اون ماهی قرمز ها فرق میکنن... قزل آلا آب پر از اکسیژن میخواد... تو حوض نمیتونه زیاد دوام بیاره... زود از بین میره...
ــ اِ... پس الان تو تشت هم باشن میمیرن!؟
ــ نه اونجوری سریع هم نه دیگه... ولی میدونم که قزل آلا آب تازه و تمیز میخواد... باید آبشون هم همیشه سرد باشه...
با انگشت میزنم روی بدنۀ پلاستیکی لگن تا توی آب موج بوجود بیاد:
ــ اوس عباس... اون تعریف هایی که از شکار میکردی، راست نبود، نه؟...
نمیخواد جوابم رو بده. هنوز برای روشن کردن سیگارش مشکل داره. فندکم رو میگیره:
ــ فکر کنم آب رفت توش... مهندس، حالا جدی عقب سر گراز کرده بودی؟...
ــ آره... من و احمد بودیم... با وانت تا بالای این تنگه دنبالش رفتیم... دیگه رسیدیم یه جایی که ماشین جلوتر نمیرفت...
من هم سیگارم رو روشن میکنم:
ــ آقایی که تو باشی... پامون رو که از ماشین گذاشتیم پایین، حیوون برگشت حمله کرد طرف ما... هیچی دیگه... ما هم پریدیم تو ماشینو در رفتیم...
با صدای بلند میخنده:
ــ فرار کردید!...
ــ آره دیگه... پس وایمیستادیم تا حیون بیاد ما رو شخم بزنه!؟... ولی فکر کنم گرازه از همون اول هم فهمیده بود، که ما اصلا اینکاره نیستیم...
نگاهش به سطح آب خیره مونده و سیگارِ تو دستش برای خودش میسوزه:
ــ هِی... ماهی قزا آلا... لامصب عمر آدم مثل باد میگذره... مهندس گفتی اینا چقدر میتونن تو این لگن زنده بمونن؟...
شب شده. علی آشپز و تعمیرکارها شام خوردن و خوابیدن.
من و اوس عباس غذامون رو خودمون درست کردیم و روی تخت چوبی و تو هوای آزاد خوردیم. اوس عباس کلّی از گذشته حرف زد. از سالهایی که تو ایران ناسیونال کار میکرده و ...
دیگه دیروقته. اوس عباس بلند میشه:
ــ مهندس جان من دیگه برم بخوابم... این پوست طالبی و با بقیۀ این سبزی ها رو میریزم تو پلاستیک که فردا بدیم به مرغابی ها... میخورن، نه؟...
ــ آره اوس عباس... اینا همه چیز میخورن...
ــ میگم، فردا کی بریم واسۀ سبزی کوهی؟... خیلی دوره؟...
ــ درست همین پشت کارگاهه... یه ساعت بریم، یه عالمه سبزی میچینیم... شاید شانست گفت قارچ هم پیدا کردیم...
ــ من تا حالا قارچ نخوردم... باید مزه ش مثل کلم باشه، نه؟...
ــ بیشتر مزه ش شبیه بادمجونه... خوشمزه ست... حتما خوشت میاد... البته اگر پیدا کنیم...
اوس عباس بقیۀ سئوال هاش رو میذاره برای فردا و میره تو کانکس. من هم ظرفها رو میذارم پای تخت و دراز میکشم.
حالا دیگه همه خوابیدن.
تعمیرکارها، علی آشپز، اوس عباس.
بزهای کوهی دامنۀ کوه لیر.
مرغابی های علی آشپز.
گرازی که تو تنگه دنبالش کرده بودیم.
حتی ماهیهایی که امروز برای یک مدت گرفته بودیمشون هم، احتمالا الان یه جایی تو گوشه کنار رودخونه به خواب رفتن.
چشمهام رو میبندم.
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .