من باید برم سربازی، البته فقط برای دو ماه، یعنی میرم دورۀ آموزش رو میگذرونم و چون امریه دارم، بقیۀ دو سال خدمتم رو برمیگردم تو همین شرکت!

الان حدود چهارماهه که تو این کارگاه هستم و برای این دو ماهی که نیستم قراره"کورش" بیاد جای من، البته با یک پیش شرط:

ــ نادر به سلام و علیکمون، اگه این "حشمت" بخواد واسم هارت و پورت الکی بکنه، دو تا میخوابونم زیر گوشش و ول میکنم میام سمنان!

حشمت فامیل نزدیک یکی از بالاترین مدیرای سازمانه و با اینکه رشته تحصیلیش ربطی به راه و ساختمان نداره، ولی با این حال تو شرکت استخدام شده.

شاید حشمت زیاد با کار آشنایی نداشته باشه، ولی طریقه بهره برداری از این رابطۀ فامیلی رو خیلی خوب بلده؛ برای خودش تو شرکت راه میره و تسبیح میچرخونه و اتفاقا حقوق خوبی هم میگیره.

زیاد به پرو پای من نمیپیچه، مخصوصا که میدونه با فامیلش سلام وعلیک هم دارم. ولی پدر راننده ها رو درآورده و خیلی راحت و بی تعارف میگه پشتش به کوه محکمه، بخصوص رانندۀ خودش "احمد"؛ که دیگه کم مونده از دستش سر بذاره به کوه!

مسیر کار ما مابین یک شهر و یک روستاست که از هم حدود سی کیلومتر فاصله دارن. ما تو روستا کارگاه زدیم، ولی شرکت تو شهر هم یه دفتر داره.

کارگاه دو روز تعطیله، ولی من و کورش اومدیم اینجا تا بحساب همه چیزو تحویلش بدم، از صبح زود تو مسیر بودیم. تا ظهر، که اومدیم تو شهر ناهار خوردیم، و الان هم تو دفتر شرکت هستیم.

و عجیب اینکه حشمت و راننده ش هم اینجا هستن!

کورش روی میزنشسته و داره بیرون رو نگاه میکنه، دفتر شرکت تو طبقه دوم قرار داره، با پنجره های بزرگی که رو به خیابون اصلی شهر باز میشه.

من سرم تو سررسیدمه. حشمت در حالیکه متکا زیر بغلشه و یک پتو رو هم روی زمین میکشه از کنارم رد میشه.

ــ داری میری بخوابی؟

ــ بابا آدم تو رطوبت اینجا سردرد میشه... دیشب تا صبح چشم رو هم نذاشتم!

میره تو اتاق و در رو میبنده.

سرگرم کار خودمم که احمد میاد کنار دستم و خیلی آهسته:

ــ مهندس... یه دقیقه وقت داری؟

ــ چیزی شده؟

ــ یه کاری باهات داشتم... دربارۀ حشتمه... فقط تورو خدا آروم حرف بزن!

داره به کورش نگاه میکنه.

ــ کورش از خودمونه... راحت حرفتو بزن.

احمد مدام به درِ اتاقی که حشمت توش خوابیده نگاه میکنه، خیلی آروم میگه:

ــ آقا دو شبه که تو دفتر نمیخوابه!

کورش همونطور که رو میز نشسته میچرخه بسمت ما، به احمد نگاه میکنم:

ــ کجا بوده؟

ــ میگفت میره پیش سعید از بچه های آزمایشگاه خاک، فکر کرده با خر طرفه!

منتظریم که ادامه بده؛

ــ دیشب رفتم دنبالش، این میوه فروشه هست که شما همیشه ازش میوه میگیری...

ــ قدیر؟

ــ آره... دو تا ساختمون اونطرفتر ازمغازه ش خونۀ یه زنه ست، هر دو شب اونجا بوده!

ــ از کجا میدونی اونجا رفته؟

ــ دیشب رفتم دنبالش، ماشینو گذاشته بود پشت کوچۀ میوه فروشی... من امروز رفتم پیش قدیر...باهاش فامیله... آمارشو دقیق داشت... میگفت دیشب با زنه دعواش هم شده... واسه همین زودتر اومد دفتر... طرفهای ساعت دو!

به نظر داره راست میگه، گویا اطلاعاتش هم حسابی کامله!

ــ واسۀ چی دعواشون شده؟

ــ دقیق نمیدونم... مثل اینکه سرِ پول بوده.

کورش میاد کنار ما:

ــ طرف اسمش چیه، تو خودت دیدیش... چه تیپیه؟

احمد با شیطنت میخنده:

ــ اسمش مرواریده... یه کم چاقه... ولی لامصب خیلی خوشگله... مخصوصا وقتی آرایش میکنه...

حشمت اصلا حواسش نیست که من و کورش با خنده بهش زل زدیم!

ــ نه، به امام حسین اگه من تا الان حتی طرفش رفته باشم... بابا دمتون گرم دارم قسم میخورم... حالا واسۀ ما هم یه سیرک راه بندازین!

دارم فکر میکنم که چه آدم احمقیه این حشمت، بهمین راحتی گزک میده بدست راننده و کاسب محل، ولی خوب وقتی که طرف اینقدر نفهمه چرا ما از این خریتش استفاده نکنیم؟

با کورش صحبت میکنم؛ کاملا موافقه، فقط میگه جوری نشه که احمد روش بهمون باز بشه.

ــ خیالت راحت باشه، خود احمد پیش من تا حالا چند تا سوتی اساسی داده، بوقتش گوش اون رو هم میپیچونیم.

کنارِ پنجرۀ نشستیم و میون رقص بخارِ چای و دود سیگار داریم برای حشمت نقشه میکشیم.

برای من و کورش که تمام وقت درگیر کاریم، بیکاری امروز بعد ازظهر فرصت خوبیه برای یه کم تفریح، در ضمن دست حشمت هم میره زیر سنگمون، دیگه بقول کورش؛ هارت و پورت هم نمیتونه بکنه، چی از این بهتر!

نباید موضوع رو مستقیم به روش بیاریم چون میتونه همه چیزو انکار کنه، حتی ممکنه برای احمد هم دردسر بشه، پس باید یه جوری فیلم بازی کنیم که طرف روحش هم خبردار نشه.

در اطاق باز میشه و حشمت خواب آلود میاد بیرون، میشینه رو صندلی کنار پنجره، در حالیکه من و کورش داریم روزنامه ورق میزنیم و انجیر خشک میخوریم.

ــ احمد؛ یه لیوان چایی واسم بیار!

احمد با اخم میره طرف آشپزخونه. کورش روزنامه رو یه ورق میزنه:

ــ حشمت، تلفن داشتی.

ــ کی بود؟... از خونمون زنگ زدن؟

ــ نمیدونم... گمون نکنم... یه زنه بود... خیلی هم شاکی! پرت و پلا میگفت... که آره... ما طلب داریمو... نمیدونم... هر طوری باشه پولمونو میگیریمو... از این حرفا!

دست حشمت تو ظرف انجیر خشک، خشک شده. با نگرانی از پنجره بیرون رو نگاه میکنه. بلند میشه میره کنار بخاری، رو موکت میشینه.

بدون اینکه سرمو بلند کنم:

ــ حشمت... بدهکاری چیزی به کسی داری؟

طرف خیلی ترسوتر از اون چیزی بود که ما فکر میکردیم، پاهاش به وضوح میلرزه و مدام زانوهاشو تکون میده تا لرزش اونهارو بپوشونه!

ــ نـه... چیزی نیست... این زنه واسم چیز آورده بود... ماهی... بعد، ماهیا پرورشی بود... بعد، گفتم نمیخوام... بعد، واسۀ همین شاکی شده...

رو میکنم به کورش و خیلی جدی:

ــ کورش، حالا که صحبت شد، یه موضوعی حواست باشه... زیاد نمیشه با مردم اینجا قاطی شد، آدم خلاف توشون زیاده... همین یه ماه پیش بود که صورتِ منصورو چاقو زدن.

کورش سرشو تکون میده:

ــ نه، حواسم هست... چیکار داریم بهشون.

احمد لیوان چایی رو میگیره جلوی حشمت:

ــ مهندس چایی.

ــ هان!... آهان... باشه برو قند هم بیار.

ــ مهندس قندون کنار دستته!

ــ قندون؟...آره...قندون...خوب برو دیگه تو.

احمد با شیطنت لبخندی میزنه و میره تو آشپزخونه.

نگاه حشمت به موکت خیره مونده، چاییش رو هم نخورده.

من و کورش سرگرمِ روزنامه خوندنیم، کورش سرشو بلند میکنه:

ــ این یارو که گفتی، منصور... واسه چی زدنش؟

ــ با یه زنه رفیق شده بود، فامیل شوهراش فهمیدن...زدن صورتشو نقاشی کردن.

این موضوع واقعا اتفاق افتاده بود و خود حشمت هم کاملا در جریانش هست.

در حالی که ما سعی میکنیم کاملا طبیعی رفتار کنیم اضطراب و نگرانیِ حشمت مدام بیشتر میشه، بالاخره طاقت نمیاره:

ــ آقا، پاشیم بریم دفتر شما... من تو این هوای شرجی داره سرم میترکه!

با تعجب نگاهش میکنم:

ــ گرفتی مارو؟ شرجی! اونهم تو این سرما!... نه بابا کجا بریم؟... صبح من و کورش اینجا هزارتا کار داریم.

کورش هم اضافه میکنه:

ــ بمونیم بابا... تازه نادر قراره فردا صبح بهمون کله پاچۀ پشتِ پا بده.

ولی حشمت حسابی بیتابی میکنه، اول میخواد با ماشین خودش بره ولی احمد بهونه میاره که زاپاسش پنچره.

بیقراری حشمت دیگه حدی نداره، میخواد زنگ بزنه تاکسی تلفنی!

چاره ای نیست، نمیشه به زور نگهش داشت، سوئیچ ماشینو بهش میدم، معطل نمیکنه کیف و متکاشو برمیداره و میزنه بیرون!

سه نفری داریم از پشت شیشه های بخار گرفته سوار شدنشو تماشا میکنیم، احمد سرشو تکون میده:

ــ مرغ از قفس دَر رفت!

من و کورش بهم نگاه میکنیم. باید امشب این بازی رو تموم کرد، چونکه فردا یه دنیا کار داریم.

ساعت از ده شب گذشته. من، کورش و احمد تو ماشین نشستیم و زیر بارون شدید داریم میریم بطرف روستا.

جلوی دفتر پیاده میشیم. کورش به ساختمون بچه های دامغان اشاره میکنه:

ــ حاجی اینجاست!

حاجی بجای مجید شمسی پور نشسته، یعنی معاونت عمران شرکت بحساب میاد. میونۀ من و حاجی حسابی شکرآبه و بقول معروف سایۀ همدیگرو با تیر میزنیم، ولی اومدن امشب ش شاید برای برنامۀ ما زیاد هم بد نباشه!

با سرو صدا میریم تو ساختمون، علی آشپز هنوز بیداره.

ــ علی پاشو برو ساختمون بچه های دامغان، به حاجی بگو کار واجب پیش اومده...بلند شه بیاد... بجنب!

کورش میگیردش و هلش میده تو آشپزخونه:

ــ تو برو یه چایی بذار... من خودم میرم بیدارش میکنم.

با ضرب درِ اتاق رو باز میکنم، حشمت جا انداخته و خوابیده. جواب سلامش رو نمیدم، فقط با عصبانیت نگاهش میکنم و میرم کنار پنجره سیگار میکشم.

کورش و احمد پشت سرم میان تو اطاق، کورش میره پتو رو از رو حشمت میکشه میندازه یه طرف:

ــ پاشو بابا... کلّ شهرو ریخته رو سرمون، خودش گرفته اینجا راحت خوابیده!

بخاطر سرما با جوراب خوابیده. پاچه های زیر شلواریشو هم زده زیر جوراب. با موهای سیخ شده، درست مثل برق گرفته ها!

معلومه که هنوز نیمه خوابه، چون مدام سرش به چپ و راست میچرخه و با تعجب بما نگاه میکنه.

نباید بهش اجازۀ فکر کردن بدیم:

ــ اینا کین میان جلوی دفتر عربده میکشن؟... با تو چیکار دارن؟

ــ کیا کین؟

ــ همین زنه، مروارید که میگه ازت پول طلب داره.

ــ اومده بود دم دفتر؟!

کورش سرشو تکون میده:

ــ اومد و هرچی هم که بلد بود جلوی مردم بارمون کرد... آبرو حیثیتمون رفت!

ــ به حضرت عباس نمیدونم! من فقط ماهی...

کورش نمیذاره ادامه بده:

ــ ولمون کن تو هم... این فکر میکنه رو پیشونیمون چی نوشته... طرف میگه شب تو خونمون خوابیده، این میگه ماهی...

یه صندلی میذارم پای رختخوابش و میشینم:

ــ تو هر جا میری ماهی بخری، شب پیش ماهی فروشه میخوابی؟...خوب گوشاتو واکن حشمت؛ من الان چهار ماهه دارم تو این کارگاه کار میکنم، تا الان خرده حسابی با کسی نداشتم که بخواد واسم صداشو بلند کنه. تو اگه با کسی مشکل داری، صبح دست اون حاجی خوشگله رو میگیری باهم میرید تو شهر، خودتون حلّش میکنید!

کورش هم کف دستاشو میاره بالا:

ــ آقا من همینجا اعلام کنم؛ اگه قرار باشه هر روز از این بساطها راه بیفته، من این کارگاهو تحویل نمیگیرم.

حشمت چیزی نمونده گریه بیفته. داره مثل بید میلرزه:

ــ آقا من باید برم دستشویی!

من و کورش داریم بیصدا میخندیم. احمد به سمت دستشویی اشاره میکنه و خیلی آهسته:

ــ عشق و حالِ این دو شب، داره از همه جاش میزنه بیرون!

حشمت میاد روی رختخوابش میشینه و پتو رو میپیچه دور خودش، نمیدونم این لرزشش بیشتر بخاطر سرماست یا ترس!

قدری ملایمتر ادامه میدم:

ــ ببین حشمت، این موضوع دوتا حالت که بیشتر نداره؛ یا الان خیلی روراست همه چیزو میریزی رو دایره، اونوقت میشینیم، فکرامونو سرهم میکنیم، تا ببینیم چه گِلی باید بسرمون بگیریم...

علی با یه سینی چایی میاد تو اطاق.

ــ علی جان مرسی، تو دیگه برو بخواب... یا اینکه تو قضیه رو همینجور پا در هوا میذاری، اونوقت اگه این زنه باز فردا بیاد جلوی دفتر که میاد! دیگه نمیشه جلوی حاجی این بساطو جمعش کرد ها... از من گفتن.

حشمت رسیده به ته کوچۀ بن بست، پس راهی نداره جز اینکه حرف بزنه:

ــ بابا چه جوری بگم... سعیدِ کره خر، این پسره تو آزمایشگاه خاک، یه آدرس بهم داد، مالِ همین مروارید... که برم خیر سرم دوتا دود بگیرم!

همه مون با تعجب به حشمت زل زدیم، ما فکر میکردیم قضیه فقط مربوط به یه زنه، ولی خود گیجش داره چیزای جدیدی اضافه میکنه!

ــ اولش خیلی تحویلم گرفت، فوری چایی و میوه آورد...بعد من جلوی پیک نیک نشسته بودم، یه دفعه اومد از پشت بغلم کرد و...

حشمت دیگه مغزش قفل کرده و داره میره تو جزئیات! کورش دو تا بشکن میزنه بالای سرش:

ــ هِـــی... بیدار شو حشمت...گفتیم موضوع دعوا رو بگو... داری فیلم سکسی تعریف میکنی؟

بعد رو میکنه بمن:

ــ این الان داره همه مونو مروارید میبینه!

با سر تایید میکنم:

ــ کورش راست میگه، این قسمتها رو بزن بره جلو... اصل دعوا رو تعریف کن.

ولی مثل اینکه احمد زیاد هم بدش نیومده، کنار بخاری نشسته و زانوهاشو بغل کرده:

ــ خب داشت مثل بچۀ آدم تعریف میکرد دیگه... نه منظورم اینه بذاریم قشنگ همه شو بگه تا دقیق بفهمیم باید چیکار کرد!

حشمت ادامه میده ولی بدون اشاره به جزئیات! خیلی زود موضوع برامون روشن میشه؛

حشمت احمق وقتی کلّه ش گرم بوده، شروع میکنه به خالی بستن و از خودش تعریف کردن و وعده های الکی دادن.

گویا شب اول قول بیست پاکت سیمان رو به مروارید میده، ولی شب دوم میزنه زیرش و سر همین دعواشون میشه؛

ــ چقدر پول بهش دادی؟

ــ شب اول پونزده تومن ولی لامصب شب دوم بیست تومن ازم گرفت.

احمد دستاشو پرت میکنه بسمت بالا و با دلخوری:

ــ ببو گیر آورده بوده، تیغش زده دیگه!

همه مون ساکت میشیم، حشمت سرش پایینه و تو فکرغرق شده. سکوت رو میشکنم:

ــ این قضیه یه راه بیشتر نداره، فردا صبح یه مقدار پول بر میداریم، قدیر رو میندازیم جلو، میریم سراغ طرف. با پول دهنشو میبندیم... در عین حال تهدیدش هم میکنیم؛ این سرگرد رضاییان که رئیس کلانتریه با من خیلی جوره، میگیم اگه بخواد بازی در بیاره رضاییانو سرش خراب میکنیم.

کورش، شلوار حشمتو از رو صندلی برمیداره پرت میکنه طرفش:

ــ چقدر همرات هست؟... بیا بالا همشو.

حشمت پولهای تو جیب شلوار و کاپشنشو سرهم میکنه و مشغول شمردن میشه، هم زمان ما سه نفر هم داریم با نگاه میشمریم!

رسید به اسکناسهای آخر، من و کورش با ناراحتی بهم نگاه میکنیم؛ خاک بر سر پولی هم همراهش نیست!

ــ چقدره؟

ــ یازده و چهارصد!

ــ چهار صد تاش باشه همرات باقیشو بده کورش. فقط حشمت فردا صبح تا میتونی حاجی رو معطل کن، یه وقت ورنداری کلّۀ صبح بیاریش تو شهر! ببرش تو مسیر بچرخونش تا ما اونطرفو روبراه کنیم.

تو جادۀ تاریک و پیچ در پیچ و زیر بارون داریم برمیگردیم به شهر. کورش رو میکنه بمن:

ــ این پول رو چیکارش کنیم؟

ــ باشه پیشت... خرج بچه های کارگاه کن.

ــ میذارم واسۀ شب یلدا، براشون میوه میگیرم.

ــ بریم زودتر بگیریم بخوابیم... فردا یه عالمه کار داریم... این بارون هم که ول کن نیست!