ستاره ها(75)
هوای داغ و دم کردۀ یکی از روزهای شهریور ماه.
صورتها همه خاک گرفته و عرق کرده ست و کسی حوصلۀ حرف زدن نداره. ساعت کاری رو به پایان میره و بچه ها برای پنهون شدن خورشید پشت کوههای تلمادره، لحظه شماری میکنن.
ما داریم آخرین مرحلۀ خاکریزیِ پیش از آسفالت رو انجام میدیم. این لایه اصطلاحا " اساس" نامیده میشه و حداکثر دقت و وسواس در اجرای اون بعمل میاد. قشری که با مصالح دانه بندی شده اجرا میشه، و گریدرها و غلطکها با نهایت حوصله اونرو پخش و متراکم میکنن. مجید هرگونه تردد وسایل نقلیه بر روی لایۀ اساس رو ممنوع کرده، و با وجود اینکه رانندگی بر روی این سطح صاف و صیقلی، حسابی وسوسه انگیزه، ولی تقریبا همۀ بچه ها بواسطه ماهها کار و زحمت، موضوع عدم تردد رو رعایت میکنن.
یک ماشین نیروی انتظامی با سرعت بر روی جاده جدید نزدیک میشه و میرسه تا جایی که ما داریم کار میکنیم. چند مرتبه به غلطکِ علیرضا چراغ میده، سپس یک کلۀ سیاه و کم مو از شیشۀ سمت شاگرد میاد بیرون:
ــ برو کنار، ما رد بشیم...
علیرضا گاز غلطک رو کم میکنه و میاد رو رکاب دستگاه:
ــ مگه سنگ چین رو ندیدی... راه بسته است... برو از تو جاده فرعی...
ــ حلا برو کنار ما رد بشیم... بعدش دوباره جاده رو ببند...
ــ اگه فارسی حالیت میشه، بهت گفتم راه بسته ست، باید بری از تو فرعی... فارسی که بلدی، ایشالله...
سرنشین سمت شاگرد که یک سرهنگ دوم نیروی انتظامیه، با دلخوری به راننده ش میگه که بره تو جاده فرعی، و خودروی نیروی انتظامی با سرعت زیاد ومیون گرد و خاک دور میشه.
علیرضا با ناراحتی رو میکنه بمن:
ــ مهندس، بالاغیرتا بهشون بگو جاده رو درست سنگ چین کنن... اینهایی که اینا چیدن سنگ نیست که... چهارتا سنگ قدِ گردو...
و دوباره مشغول بکار میشه.
هنوز هم تو مناطق روستایی، یک فرد نظامی با درجه ای حتی خیلی پایین تر از سرهنگ هم، ابهت زیادی داره و بقول معروف برای خودش حکومت میکنه. موقعیتی که اغلب با سوء استفاده از مردم محلی همراهه. اگر کسی مدتی را تو این مناطق بسر برده باشه، خوب میدونه که دیدن ماشینهای نیروی انتظامیِ در حال برگشت از ماموریت، به همراه صندوق های میوه، کیسه های خشکبار، نون محلی، پنیر و سرشیر و ماست چکیده و دیگر محصولات لبنی چیز عجیبی نیست.
ولی بر خلاف مردم محلی، برای بچه های شرکت این یونیفورم ها و ستاره ها کمترین ارزش و اعتباری ندارن. بچه هایی که اغلب تو کارنامه زندگیشون، سابقه ای طولانی از حضور در جبهه وجود داره و بعضی هاشون هم یک تکه ترکش و یا جراحتی تو بدنشون دارن، که پیوسته خاطرات روزهای جنگ رو بهشون یاد آوری میکنه.
ولی نکته جالب اینکه تقریبا همۀ بچه های جنگ، چه اونهایی که سالها در جبهه بودن و چه کسانی که سابقه ای بیشتر از چند هفته ندارن، همگی اظهار میکنن که دچار عوارض موج انفجار هستن. گویی موجی بودن رو راه مناسبی دیدن برای فرار از مسئولیتهای گاه ناخوشایند زندگی.
مجید رفته تا که انتهای باند رو بازدید کنه. من هم تو وسطهای باند پشت سر غلطک راه میرم تا ببینم که ایرادی تو کارمون نباشه. باقری و راننده آبپاش دارن سنگهای بزرگتری تو مسیر میذارن، تا احیانا در طول شب کسی از روی جاده جدید عبور نکنه.
صدای ماشین میاد.
باز همون خودروی نیروی انتظامیه که داره برمیگرده و خیلی هم با سرعت! در بین نگاه متعجب همه وانت دو کابین از روی جاده جدید داره بسمت ما میاد. علیرضا معطل نمیکنه و با غلطک راه رو میبنده. وانت ترمز کشداری میزنه و میپیچه بسمت شونۀ جاده. چیزی نمونده که چپ بشه، ولی راننده بعد از رد کردن غلطک دوباره ماشین رو برمیگردونه به مسیر، و تازه چشمش میفته به سنگهای بزرگی که باقری و بچه ها تو عرض راه چیدن. پس به ناچار و با بجا گذاشتن دو خط ترمز بلند و کشیده بالاخره میایسته.
همۀ اینها فقط چند ثانیه طول کشید، ولی نتیجه ای که بجا گذاشت چندان خوشایند نیست؛ دو شیار بلند و عمیق بر روی سطح جاده.
علیرضا از غلطک میپره پایین و بسرعت خودش رو میرسونه به وانت. یه لگد محکم میزنه به ماشین و میره بسمت درب راننده:
ــ بیا پایین ببینم... توله سگ گوساله... مگه عروسی ننه تِ که اینجوری...
قبل از اینکه راننده پیاده بشه، سرنشین سمت شاگرد میاد پایین. یه سرهنگ دوم چاق، کوتاه قد و سیه چرده:
ــ چیه!؟... برو عقب ببینم... من بهش گفتم از اینطرف بیاد... حالا مگه چطور شده!؟... بهت گفتم برو عقب...
ــ تو گه خوردی بهش گفتی... مرتیکه پفیوز... مگه رفتنی بهت نگفتم، برو تو جاده فرعی؟
علیرضا میپره یقۀ سرهنگ رو میگیره، و رانندۀ طرف هم بهمراه باقری و رانندۀ آبپاش سعی میکنن که جداشون کنن.
من بجای توجه به دعوا و فحش هایی که رد و بدل میشه، الان بیشتر حواسم پیش شیارهایی مونده که روی جاده افتاده.
سرهنگ داره بیهوده تلاش میکنه تا یقه ش رو از چنگ علیرضا خلاص کنه:
ــ ول کن یقه رو... دارم میگم یقه رو ول کن... اینجا حوزۀ منه... میدم چوب تو آستینتون کنن...
ــ چوب بکن تو خشتک بابات... تخم سگ یابو... زده ریده تو جاده، اونوقت دو قورت و نیمش هم...
ــ گفتم برین عقب... دست رو مامور دولت بلند میکنی... میدم همه تونو ببرن بازداشت...
ــ بخواب بینیم بابا... تو که هیچی... گنده تر از تو هم...
چند قدم میرم طرفشون:
ــ علیرضا ولش کن... بفرض هم که اینجا حوزه ت باشه، باید بیایی اینجوری گند بزنی به کارمون بری؟... علیرضا گفتم ولش کن بذار بره گم شه.
مجید قدمهاش رو تند کرده ولی قبل از اینکه به ما برسه، اصغر با گریدرش مثل باد از کنارش میگذره. دستگاه رو کنار جاده رها میکنه و میپره وسط معرکه. با دست میزنه پس کلۀ سرهنگ بطوریکه چند قدم بسمت جلو تلو تلو میخوره:
ــ دیوث حالا دیگه فحش میدی در میری... فکر کردی گیرت نمیارم...
صورت سیاه سرهنگ از عصبانیت مثل لبو شده:
ــ واسۀ همه تون زندان میبرم... برو سوار شو، تا من همین امشب تکلیف اینها رو معلوم کنم.
اصغر درب وانت رو میبنده:
ــ کجا؟... فکر کردی همینطور الکیه... فحش بدی بری!؟... خوب گوشهاتو وا کن یارو... من موجی ام... کلّه ام خرابه...یه وقت یه کاری دست خودم و خودت میدم ها...
مجید با ناراحتی میرسه به بچه ها:
ــ اصغر... ولش کن، برگرد برو سرکارت... علیرضا با تو هم هستم... صد دفعه نگفتم با مردم درگیر نشید؟
علیرضا همینطور که یقۀ لباسش رو مرتب میکنه:
ــ مهندس نیگاه کن مرتیکه چیکار کرد جاده رو... باز باید دوباره آبپاشی کنیم بکوبیم...
اصغر دنبالۀ حرف رو میگیره:
ــ مهندس، این که نمیشه که... صبح تا غروب کار بکن، بعدش هر کسی بیاد فحش رو بکشه به آدم بره.
همه با نگاه شماتت آمیز به سرهنگ نگاه میکنن:
ــ من کی بهت فحش دادم!؟... شماها جهادی هم هستین دیگه مثلا...
ــ تو نبودی که بمن گفتی، برو بابا گلابی...
علیرضا با نوک انگشت میزنه پس کلّۀ سرهنگ:
ــ خاک تو سرت که اسمتو گذاشتی سرهنگ... نه تو رو به ابوالفضل حرف زدنشو ببین...
مجید قدری فضا رو آروم میکنه:
ــ کار شما هم درست نیست که... بچه ها موقع رفتن بهتون گفتن که باید از تو فرعی برید... شما که خودت مثلا آدم قانونی...
اصغر میپره وسط:
ــ مهندس خوبه که خودت هم میگی "آدم"... آخه این کجاش شبیه آدمیزاده...
دوباره میخوان با هم درگیر بشن ولی نگاه خشم آلود مجید مانع میشه.
خدا به خیر بگذرونه، چون " شاه " هم بلدوزرش رو خاموش کرده و داره میاد اینطرف. اسم واقعی این راننده بلدوزر هست " حافظی ". ولی بخاطر شباهتش به پهلوی دوم تقریبا همۀ پرسنل اونرو شاه خطاب میکنن. آدمی که هفت سال سابقۀ جبهه داره در حالیکه از خدمت سربازی معاف بوده! و جالب اینکه به هیچ عنوان مذهبی نیست. تو نماز جماعت شرکت نمیکنه، تو اطاقش با صدای بلند به ترانه های قدیمی گوش میده، هر روز صورتش رو میتراشه و عجیب اینکه با وجود کار روی بلدوزر همیشه لباس و کفشش تمیزه.
سابقۀ طولانی حضور در جنگ، بخصوص بعنوان راننده بلدوزری که وظیفه ساخت خاکریز رو بر عهده داشته، از اون یک آدمی ساخته با خصوصیات اخلاقی خاص.
شاه ذاتا آدم خوش مشربیه و اغراق نیست اگر بگم که تو بین بچه های فنی، فقط از مجید و من حرف شنوی داره. اون مجید رو آدم درست و روراستی میدونه که بقول معروف " حرفش حرفه" و بمن هم میگه "مهندس باحال شرکت". ناگفته نمونه که شاه عاشق سیگار وینستونه!
هیچکس اجازه نداره که پا روی رکاب بلدوزر شاه بگذاره. البته هیچکس بجز من، چون باید بگم که من یاد گرفتن کار با بلدوزر رو تماما مدیون شاه هستم.
مسئولین شرکت سعی میکنن که زیاد با شاه رودر رو نشن. چون این کهنه سرباز یک روی دیگه ای هم داره که اگر بالا بیاد دیگه ملاحظه هیچکس رو نمیکنه!
از دید شاه همۀ آدمهایی کت و شلوار پوشی که امروز لقب مدیر و مدیرعامل رو یدک میکشند، همون آدمهای دیروز جبهه هستن که با ریشهای بلند و موهای ژولیده از کوه ها و تپه ها بالا و پایین میرفتن. در حالیکه خودش حتی تو شبهای عملیات هم، از اصلاح مو و تراشیدن صورت و رسیدگی به سر و وضعش غفلت نمیکرده.
با طمانینه قدم برمیداره و میاد وسط جمع:
ــ علیرضا، وایسا کنار ببینم...
با پشت دست آروم میزنه رو بازوی سرهنگ:
ــ ببین کپُل!... فکر نکن چهارتا تشتک چسبوندی رو شونه ت، اومدی تو بیابون، خبریه... اگه بخوای گرت! و خاک زیادی بکنی... با همین بلدوزر، یه چاله میکنم... تو و ستاره هاتو، این ماشینو، اون بچه آش خور رو، همه رو میکنم زیر خاک...
مجید با ناراحتی به شاه نگاه میکنه:
ــ حافظی تو دیگه دوباره شروع نکن... یه چیزی بود تموم شد... همه برگردید برید سر کارتون...
ــ شروع نکن چیه مهندس جون... یه وقت این ستاره هاش گولت نزنه ها... شناسنامۀ این آدمها دست منه...
با دست میزنه رو درجه های طرف:
ــاینا همش کشکه... الان اینارو تو بازار کیلویی میفروشن... تشتک پپسی رو پرس میکنن، باهاش درجه میسازن...
باز اصغر میپره وسط:
ــ اگه یه دفعه یکی از اینهارو بکنیم تو گونی، دیگه اینجوری جفتک نمیندازن...
سرهنگ که میبینه اینجا کسی برای درجه هاش تره هم خرد نمیکنه، میزنه به سیم آخر:
ــ دستتو بنداز ببینم... فکر کردی من چسبیدم به این چهارتا ستاره... من لرِ کلّه خرابم... اگه پاش بیفته، از همه تون هم بی کلّه ترم...
همۀ بچه ها میزنن زیر خنده، البته همه بجز مجید:
ــ مرد حسابی این چه طرز حرف زدنه...!؟ من خودم لرم... کلّه خرابم یعنی چی!؟...
انگار دنیا رو به سرهنگ دادن، چون میون این چهره های خاک آلود و غضبناک، بالاخره یکنفر پیدا شده که میتونه بهش پناه ببره.
مجید و سرهنگ سرگرم صحبت میشن و بچه ها با نارضایتی اطرافشون رو خالی میکنن. شاه و اصغر میان بطرف ماشین من. اصغر حسابی دلخوره:
ــ شانس تخمی که میگن همینه دیگه... میون این همه آدم، طرف عدل با مهندس شمسی پور فامیل دراومد.
میرم سراغ کلمن آب:
ــ فامیل نیستن که...
ــ چرا دیگه مهندس... طرف هم لره... لرها همشون با هم فامیلن... مهندس شربت آبلیو توشه؟
ــ آره، هنوز خنکه... لیوان هم جلوی داشبورده... برای شاه هم بریز...
بستۀ سیگار رو از تو ماشین بر میدارم:
ــ شما هم بیخیال شید دیگه... حداقل ملاحظه مهندس شمسی پور رو بکنید... اونهم بالاخره سرهنگ مملکته... یه حرمتی داره...
شاه لیوان شربت رو میره بالا:
ــ سرهنگ کدومه مهندس جون... اینا گروهبانی هم واسه شون زیاده... اصغر یه لیوان دیگه بریز...
بستۀ سیگار وینستون رو میگیرم طرفش:
ــ بیا یه نخ بکش، اینقدر هم بیخودی حرص نخور.
ــ نه، جون مهندس جدی میگم... اون موقعی که ما داشتیم تو جبهه خاکریز میزدیم اینا داشتن رو پشت بوم با دختر همسایشون دکتر بازی میکر... ببین پدر سگ چی ساخته... خداییش این آمریکییا همه کارشون درسته...لامصب عطری داره این وینستون ها...
ولی اصغر هنوز دلخوره:
ــ ولی، به جون مهندس خیلی زور داره، بزاریم کتک نخورده از اینجا بره...
شاه میره طرفش و از پشت لباسش رو میکشه:
ــ بسه دیگه، دور بر ندار... مگه نمیبینی مهندس شمسی پور حرف میزنه... مهندس، یه نخ وینستون هم به این بده، تا بفهمه اصلا زندگی یعنی چی...
دیگه داره هوا تاریک میشه. بچه ها بر میگردن بسمت دستگاه هاشون تا اونهارو بیارن تو روستا پارک کنن. مجید و سرهنگ به گرمی خداحافظی میکنن و وانت نیروی انتظامی آهسته و با احتیاط میره تو جادۀ فرعی و دور میشه. مجید میاد بطرف من:
ــ باقری تو راننده ها سوار کن، من با نادر میام...
راستش از برخورد بچه ها با این مامور نفهم نیروی انتظامی حسابی کیف کردم، ولی نمیخوام جلوی مجید اونرو ابراز کنم. پس با قیافه ای ظاهرا ناراحت مشغول میوه خوردن میشم:
ــ تو یه دقیقه، عجب بساطی راه افتاد ها...
یخم نگرفت چون مجید با نگاه عاقل اندر سفیه بهم خیره شد:
ــ تو که همچین زیاد هم بدت نیومد... اگه من نبودم که احتمالا میذاشتی، بچه ها یه کتک مفصل طرف رو مهمون کنن.
خنده ام من رو لو میده:
ــ آخه خداییش خیلی سرهنگ خری بود... ببین، گند زد به جاده رفت...
میخواد قیافۀ جدی به خودش بگیره ولی صورتش داره میخنده:
ــ فعلا بشین بریم دفتر... فردا درستش میکنیم... مرد حسابی!... خوردی همۀ میوه هارو تموم کردی!؟... مثلا خیر سرت اینارو سر شطرنج بمن باخته بودی...
ــ فکرشو نکن مهندس... امشب یکی دو دست ازت میبرم، با هم بیحساب میشیم...
ــ نکبت، تا الان صد دفعه بمن باختی، اون یه دفعه ای هم که تونستی ببری با تقلب بود... میدونی حساب میوه هایی که باختی، تا الان چند تا جعبه شده؟...
ــ مهندس تو که خسیس نبودی... هنوز کو تا یه نیسان... تازه شم...
کرکری من و مجید همینطور ادامه پیدا میکنه. در حالیکه شعاع نوری که از پشت کوهها به آسمون میتابه، هر لحظه بی فروغ تر میشه و ستاره ها آروم آروم پیدا میشن.
ستاره های دوست داشتنی
ستاره های واقعی
-------------------------------------
پ ن ( با اجازه از حضرت نادر ) 1392/05/17 : وبلاگ سومین فصل مبهم ، با مردمان دوست داشتنی ، آموزگار دبستان به روز شد .
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .