در حال نقشه برداری هستیم، یکی از بچه ها پشتِ دوربینه، کورش عددها رو یادداشت میکنه، و من هم در حالیکه رو کاپوت وانت نشستم، دارم با ماشین حساب رقمها رو جمع و تفریق میزنم.

یه وانت نیسان با سرعت زیاد از جلومون رد میشه. سر پیچ برای یه لحظه راننده کنترل ماشین رو از دست میده، ولی به هر شکل جمعش میکنه و ادامه میده.

هنوز گرد و خاک تو هوا موج میزنه که، یه سواری پیکان سریعتر از خودرو قبلی از مقابل ما عبور میکنه. اون هم پیچ رو بسختی میپیچه، ولی شکر خدا مشکلی پیش نمیاد.

کورش میون گرد و خاک، رو میکنه به من:

ــ امروز قرار بوده اینجا رالی برگزار بشه؟!

از روی ماشین خودمو میندازم پایین:

ــ مثلا به اون جعفر الاغ گفته بودم که هر کس تند اومد، با لودر راهشو ببند!

کاری رو که جعفر با لودر انجام نداد، ذبیح با گریدر انجام میده و راه رو میبنده، تو فاصلۀ حدود صد و پنجاه متری از ما و درست پای پلی که معمار "بهتری" داره میسازه.

میون نگاه بهت زدۀ من و کورش رانندۀ نیسان میپیچه به چپ و با ماشین میزنه به رودخونه!

انگار بوی دردسر میاد.

تو کارگاه های راهسازی آدم باید خیلی حواسش جمع باشه، مخصوصا اگر اکیپ های پلسازی هم توش فعال باشن. چون تو دست  و بال پلسازها همۀ تجهیزات جنگ سرد پیدا میشه، از بیل و کلنگ گرفته تا ارّه و تیشه و دیلم. و تا چشم بهم بزنی میبینی، باید کلی آدم سر و کلّه شکسته رو بریزی پشت ماشینت و برسونی بیمارستان!

بسرعت سوار میشم، کورش هم کاغذهاشو میده بدست نقشه بردار و میپره تو ماشین.

تو این فاصله که من و کورش داریم این مسیر صد و پنجاه متری رو طی میکنیم، اجازه بدید دو نفر رو بهتون معرفی کنم؛

معمار "بهتری"؛ یه پیرمرد شصت و پنج تا هفتاد ساله ست، که بگفته خودش از ده سالگی پیش پدرش با کار سنگتراشی آشنا شده، مردی فوق العاده با صفا و خوش مشرب با لهجه شیرین ترکی، که ته صدایی هم داره.

خودش همیشه میگه سنگ آدمو صبور میکنه، و برای اثبات این ادعا چه کسی بهتر از خود معمار بهتری.

"غلامرضا"؛ خواهر زادۀ معمار، یه جون بیست و یکی دو ساله، قد کوتاه، لاغر و حسابی جوگیر و متوهم!

پشت مو میذاره با خط ریش چکمه ای، شلوار شش جیبه میپوشه، با پیرهنی که تمامش با کلمات ریز و درشت به زبان لاتین پوشیده شده. همیشه یه دستمال دور مچش میبنده، با یه دسته کلید بزرگ که به بند کمر شلوارش آویزونه.

راستش من بعضی وقتها فکر میکنم که این همه کلید اصلا مال کجا هست!

ولی چیزی که اسم غلامرضا رو تو کارگاه سر زبونها انداخته ظاهرش نیست، بلکه موضوع زن عقدیش و اختلافیه که با فامیل همسرش داره. فکر میکنم همۀ بچه های کارگاه حداقل دو سه دفعه داستانش رو شنیده باشند.

هر چند غلامرضا هیچوقت ماجرا رو بصورت کامل تعریف نمیکنه، چون داییش میگه؛ تا حالا چند دفعه فامیل زنش اونو گرفتن و تا میخورده کتکش زدن!

برگردیم به داخل ماشین. کورش به نیسان اشاره میکنه:

ــ این دیوونه کجا داره میره... اونطرف که راه نداره!

راست میگه، ما داریم از رودخونه ماسه برداشت میکنیم و نیسان امکانی برای ادامه نداره. راننده وانت سعی میکنه دور بزنه، ولی ماشین تو ماسه ها فرو میره و گیر میکنه.

دو تا مردی که سرنشین پیکان هستن بسرعت میپرن پایین و میزنن با آب. همزمان زن و مردی که تو وانت بودن هم از ماشین پیاده میشن و بزن بزن شروع میشه!

زن جوون فوق العاده درشت هیکل و قوی بنیه ست، و به راحتی از پس دوتا مرد روبروش که لاغر و کوتاه قد هستن برمیاد.

باید اعتراف کنم که برای چند ثانیه من و کورش محو تماشای صحنه کتک کاری میشیم، مخصوصا زن جوون که حسابی معلومه فرز و بزن بهادره.

لشگر تا دندان مسلح معمار بهتری هم داره مات و مبهوت تماشا میکنه. اونها آماده هستن تا به سرعت وارد عمل بشن، اما مشکل اینجاست که نمیدونن، اصلا کدوم طرف رو باید بزنن!

ولی این وسط غلامرضا کجاست؟

بالاخره حواسمون میاد سرجاش. کورش مثل برق پیاده میشه و رو میکنه به کارگرهای معمار:

ــ وایستادید چی رو تماشا میکنید... خب  برید سواشون کنید دیگه...

نیروهای معمار بهتری وارد صحنه میشن و مردها رو میگیرن، ولی سعی میکنن بهیچوجه دستشون به نامحرم نخوره! زن جوون هم از موقعیت استفاده میکنه و تو این مابین که کارگرها دارن سوا میکنن؛ دو سه تا ضربۀ جانانه به مردهایی که تو پیکان بودن میزنه.

غلامرضا داره از دور میاد، در حین دویدن زیپشو میکشه بالا و کمربندشو میبنده، معلومه که همین گوشه کنارها رفته بوده دستشویی!

طرفهای درگیر از رودخونه میان بیرون. در حالیکه تا بالای زانوهاشون خیسه و نفس نفس میزنن.

تو سکوت و با خشم بهم خیره شدن.

هیچ حدسی دربارۀ این آدمها و علت دعواشون نمیشه زد. زن جوون گره روسری شو باز میکنه و موهای بهم ریخته شو میبره زیر:

ــ بی غیرتا... زورشون به یه زن رسیده.

غلامرضا تو چند قدمیش ایستاده و بهش زل زده، بعد انگار که یه دفعه خودشو پیدا کنه، حمله میبره به سمت دو تا مردی که با زن درگیر شده بودن:

ــ قرمساقای بچه قرتی... افتادین دنبال ناموس مردم؟!...

مشتشو پرت میکنه بسمت یکی از اون دو نفر، ولی دستش حتی به نزدیک صورت طرف هم نمیرسه. برعکس، خودش تعادلشو از دست میده و میخوره زمین.

ــ ناموس مردم کیه... خواهر خودمونه... اصلا به تو چه؟!

همۀ صورتها بر میگرده بسمت زن جوون، از جمله غلامرضا که همینطور رو زمین ولو شده.

ــ من اگه خواهرتونم، اینم شوهرمه... خیر سرم زن عقدیشم... اصلا خاک تو سر من که اینقدر بدبختم...

پس دعوا خانوادگیه. من و کورش به بچه ها اشاره میکنیم که برگردن سرکارشون. محل رو خلوت میکنم، راستش اصلا نمیخوام خودم رو قاطی مشکلاتشون کنم، سن و سالم هم به این کارها نمیخوره که بخوام واسطۀ حل دعوای دیگران باشم.

اینکار یه آدم ریش سفید و جاافتاده میخواد، و تو این وسط کی بهتر از معمار بهتری، همینطور که با طمأنینه قدم برمیداره با لهجۀ شیرینش رو میکنه به دو طرف دعوا:

ــ شماها با هم فامیلید اینجور بهم میپرید؟... بابا به خدا عیبه... فردا چه جوری میخوایید یه عمر تو چشم همدیگه نگاه بکنید؟

بهتری مشغول نصیحت دو طرف میشه، در حالیکه غلامرضا پشت سرش مثل یک بادیگارد ایستاده. پاهاشو از هم باز کرده با دستهایی که از پشت بهم قفل شدن، چقدر هم این اداها به اون هیکل شیرسوزش میاد.

من و کورش نمیتونیم همینجوری بذاریم بریم. راننده ها همین الان هم بیشتر حواسشون پیش این غریبه هاست، و اگر از ترس نگاه اخم آلود ما نبود، بلافاصله کار رو تعطیل میکردن و مینشستن پای درد دل این آدمها.

پس به ماشین تکیه میدیم و سیگار میکشیم.

راستش تصوری که من از رابطۀ خواهر برادری دارم خیلی  با این آدمها فاصله داره. ما پنج تا خواهر برادریم و جدا از دعواهای دوران کودکی، تا بخاطر دارم همیشه عاشق همدیگه بودیم. بر خلاف اینها که علاوه بر کتک کاری، فعلا هم دارن هر بدو بیراهی رو نثار همدیگه میکنن. حتی حرمت اون پیرمرد رو هم نگه نمیدارن.

دوباره صداشون میره بالا:

ــ تو آخه دوزار پول تو جیبت هست، که میخواهی عروسی بگیری... نه، آخه داره حرف مفت میزنه... این فکر میکنه ما هم مثل خواهرمون خریم.

باز غلامرضا میپره وسط:

ــ نداره، نمیگیره... مگه آدم کشته... اصلا از کجا معلوم تو داداشه شی؟... کارت شناساییتو ببینم...

این غلامرضا هم برای خودش نابغه ای بحساب میاد، همین پنج دقیقه قبل بود که دختره گفت؛ اینا برادرهاش هستن!

فقط به زمین نگاه میکنه و دستشو به سمت طرف دراز کرده:

ــ تصدیقتو بده من... حرف زیادی نزن... گفتم شما تصدیقتو میدی من ببینم...

ــ واسۀ چی... مگه تو گواهینامه اسم خواهر آدمو مینویسن... بابا این مرتیکه دیوونه ست...

بنده خدا معمار داره سعی میکنه به فارسی و ترکی فضا رو آروم کنه، مخصوصا غلامرضا رو که معلومه حسابی قاطی کرده، ولی ظاهرا حرفش به جایی نمیرسه.

بنظر میاد که رفتار غلامرضا بیشتر تحت تاثیر حضور این زن جوون باشه. دستهاشو مشت کرده:

ــ آبجی ما راست میگه ... آبجی، شما خیالت راحت... اینا حق ندارن جلوی شما رو...   منو هُل میدی؟... اینجوری نیگام نکن ها... من پاش بیفته همه تونو میزنم...

با ناراحتی رو میکنم به کورش:

ــ ما هم دیوونه ایم به خدا... وایستادیم اینجا داریم همینطور به چرت و پرتهای اینا گوش میدیم.

ــ نادر باور کن من میخواستم الان بگم... حیف اسم آدم که که رو اینا گذاشتن.

چند قدم میرم طرفشون:

ــ هِـی شماها، اینجا جای بساط پهن کردن نیست... اگه بخوایید کارگاه رو بهم بریزید ماشیناتونو میخوابونم و پیاده میفرستمتون برید... اونوقت باید با مامور بیایید تا اینارو بتونید ببرید.

ــ ما فقط داریم حرف میزنیم...

کورش میاد کنار من:

ــ کسی نگفت حرف نزن... ولی مثل آدم، نه اینکه صداتو بندازی تو سرت!

با یه نگاه به اطرافشون و دیدن اینهمه راننده و کارگر که بهشون زل زدن، میفهمن که جایی برای گردن کلفتی نیست، پس کوتاه میان. فقط این وسط یه نفر باید غلامرضا رو خاموش کنه، که سرشو آورده تو سینۀ یکی از مردها:

ــ مگه زن عقدیش نیست؟... دستتو بنداز!... جواب منو بده... دارم میگم زن عقدیشه، شما پفیوزا هم گه خور...

هنوز حرفش تموم نشده که، معمار آنچنان کشیده ای میخوابونه تو صورتش که صدای زنگش تو گوش همه مون میپیچه، و با عصبانیت و به ترکی، یه چیزایی به غلامرضا میگه که چیزی جز فحش نمیتونه باشه!

برای چند لحظه همه ساکت میشن. غلامرضا گیج و مبهوت یه گوشه ایستاده.

زیاد هم بد نشد، چون بقیه هم حساب کار دستشون اومد. رو میکنم به دو طرف دعوا:

ــ زودتر تصمیم بگیرید... میرید یا خودمون راهیتون کنیم.

بچه ها دارن با کمک لودر نیسان رو از رودخونه میارن بیرون. غلامرضا نمیخواد بره سمت پل، چون همۀ کارگرها دارن بهش میخندن، پس میاد طرف ما، درحالیکه زیر لب با خودش حرف میزنه:

ــ چک میزنه... مثلا داییمه... جلوی همه... چک میزنه... میخندن دیگه...

کورش در حالیکه سعی میکنه نخنده:

ــ خب حق داره معمار... تو واسۀ چی هر جا معرکه میبینی، میپری وسط؟... مگه کلانتری که بیخود خودتو قاطی میکنی؟

غلامرضا میبینه اینجا کسی رو برای همدردی پیدا نمیکنه. با بی میلی برمیگرده بسمت پل.

کورش با خنده به غلامرضا اشاره میکنه:

ــ ولی معمار هم چسبوند ها... هنوز داره دور سرش گنجشک میچرخه...

ــ آره... یه لحظه فکر کرد که فامیلهای زن خودش جلوش وایستادن.

معمار میاد سمت ما، و دعوتمون میکنه برای چای.

روی تخت سنگها نشستیم و از شیشه های مربا چایی میخوریم. کارگرها هنوز دارن سربسر غلامرضا میذارن، بهش نگاه میکنم، ظاهرا داره کار میکنه ولی حواسش پیش ماست.

معمار خط نگاه من رو دنبال میکنه:

ــ نمیخواستم دست روش بلند کنم، ولی آقا مهندس شما بگو... این کار درست نیست که... آدم وقتی میبینه دو نفر دعوا میکنن، باید بره دعواشونو خاموش کنه، نه اینکه نفت بریزه روش.

کورش میره کتری رو برمیداره، و در حالیکه برای خودش چایی میریزه:

ــ ولی من هیچوقت این مدلیشو دیگه ندیده بودم... روز روشن عروس داماد ماشین بر دارن، فرار کنن.

ــ آقا مهندس قدیم این چیزا فراوون بود... پسره وقتی میدید دختر بهش نمیدن، شب میومد دخترو میدزدید و با هم فرار میکردن... آره، ما از اینا زیاد دیدیم...

لیوان خالی رو میذارم کنار دستم و سیگاری روشن میکنم:

ــ خدا همۀ رفتگانتون رو بیامرزه... پدر بزرگ من، یادش بخیر... زیاد خوش اخلاق نبود، ولی بعضی وقتا که سرحال بود یه شعری میخوند... میگفت:

"مهتاب چه خوش ست برای دزدیدن یار          دیوارِ بلند و پاسبانِ بسیار"

معمار میخنده:

ــ آقا مهندس... بابا بزرگ شما هم معلومه شیطون بوده ها!

ــ والله معمار دیگه خبر ندارم... نمیدونم که مثل بچۀ آدم رفته بوده خواستگاری، یا اونهم نصفه شب مادربزرگ مارو دزدیده و با هم فرار کردن.

من و کورش داریم میریم سمت ماشین، معمار هم همراهمون میاد:

ــ آقای مهندس، یه دفعه دیگه اون شعر واسۀ من آروم و شمرده میخونی؟

معمار سواد خوندن نوشتن نداره. کورش در حالیکه سوار میشه با خنده به معمار نگاه میکنه:

ــ معمار، مثل اینکه یه خیالایی تو سرته ها... خلاصه میگن پیری و...

ــ نه والله... شعره دیگه آقا مهندس... قشنگه... بده آدم بلد باشه؟...

در ماشینو میبندم:

ــ نه معمار جان... چه بدی داره... میگه:

" مهتاب... چه خوش ست... برای...