یک روز معمولی تو کارگاه، من و مجید تو اتاق بچه های فنی هستیم و جلومون کلی نقشه ولو کردیم و حسابی غرق شدیم تو حساب و کتاب.

 باقری میاد جلوی در، به درگاه تکیه داده شکم گرد و چاقشو داده جلو و داره سیب میخوره.

ــ مهنس شمسی پور، یکنفر اومده باهاتون کار داره.

مجید همونطور که سرش تو نقشه هاست زیر لب میگه:

ــ کیه؟

ــ نمیدونم، میگه اسمش تیموریه.

ــ تیموری کیه دیگه؟

ــ چه میدونم...میگه از طرف جهاد اومده.

مجید سرشو از رو نقشه بلند میکنه و به باقری خیره میشه که داره به سیب گاز میزنه.

ــ قیافه اش چه جوریه؟

ــ سیاهه... لاغر مثل نی قلیون... درست مثل مرتاض ها میمونه!

باقری با صدای بلند میخنده اما صورت مجید پر از اخم میشه و همونطور که نقشه هارو بسرعت تا میزنه:

ــ این اینجا چیکار میکنه... پاشو نادر... تیموریه، مشاور وزیر... احتمالا اومده بازدید...آخه الان چه وقتش بود؟

زود خودمونو جمع و جور میکنیم، باقری هم سیب خوردن رو گذاشته کنار، صاف و مرتب ایستاده و داره با شونه جیبی موهاشو فرق بغل شونه میکنه.

میریم بیرون، یکنفر با کت و شلوار تیره کنار یک پاترول ایستاده. باقری حق داشت، سیه چرده و فوق العاده لاغر با یک کت که احتمالا دو شماره واسه ش بزرگ بود. در حقیقت بنظر میومد که کت رو بیشتر بخودش پیچیده تا به تن کرده باشه!

سلام و احوالپرسی میکنیم. باقری کاملا هیجانزده ست با هر دو دودست، دست تیموری رو فشار میده و بعد دستاشو میذاره رو لب و پیشونیش! بزغالۀ چاپلوس؛ همین یک دقیقه پیش بود که به طرف میگفت مرتاض!

بازدید سر زده دیگه تو بین مدیران دولتی یه امر متداول شده، موضوع جدیدی هم نیست، گویا ریشۀ تاریخی داره چون معروفه که شاه عباس هم  از این کارها میکرده.

تیموری رو میکنه به مجید:

ــ فقط آقای مهندس، من انشاالله بعد از بازدید از پروژه باید خیلی سریع برگردم تهران. اگر امکانش هست راننده من یک استراحتی بکنه، ما با یکی از ماشینهای کارگاه بریم تو مسیر.

گل از گل باقری میشکفه:

ــ برادر مهندس شمسی پور، پس با خودرو من میریم تو محور!

مجید خیلی خشک:

ــ بعله... با همین ماشین میریم تو مسیر!

این عادت باقریه که تا چشمش به یک مسئول دولتی میفته به همۀ اسامی یک پیشوند برادر اضافه میکنه.

سوار جیپ باقری میشیم، تیموری وسط نشسته و مجید کنار پنجره و داره هر قسمت از مسیر رو توضیح میده همراه با اعداد و ارقام، باقری ظاهرا پشت فرمونه ولی در واقع تو آسمونها سیر میکنه چونکه شده راننده مشاور وزیر!

من پشت سر باقری نشستم و تمام حواسم به اطرافه که ببینم آیا ایرادی تو کارمون هست یا نه. کارگاه اروست رو غلطک افتاده و همه چیز مرتب پیش میره، البته این چیزی بود که من فکر میکردم.

یکی از کمپرسی های کارگاه داره از روبرو میاد و مدام چراغ میده و میره بغل می ایسته.

من کامیون رو میشناسم، "علی غلامی" ؛ یکی از راننده های با تجربه شرکت و البته تا حدی هم آب زیر کاه!

بمحض ایستادن ماشین پیاده میشم چون میدونم دهن علی زیاد چفت و بست نداره ولی یه کم دیر شده؛

ــ مهندس این تخم سگ کیه گذاشتین بالاسرمون...حضرت عباسی دهنـمون رو...

نمیذارم ادامه بده:

ــ جمع کن جلو زبونتو...آدم غریبه باهامونه ...از وزارتخونه ست.

مجید و تیموری هم پیاده میشن، علی غلامی رو به مجید ادامه میده ولی خیلی مودبانه تر:

ــ مهندس شما این "منیری" رو گذاشتید سرپرست ماشین آلات، پدر همه رو درآورده، از صبح بمن بند کرده باید بتن ببری سر پلسازی من هر چی...

حرفشو قطع میکنم:

ــ صبر کن ببینم، تو که کمپرسیت درِ عقب نداره چه جوری میخوای بتن ببری؟

کار از حرف گذشته، تیموری و مجید بمن زل زدند، هر سه تایی میریم سمت عقب کامیون!

منیری نفهم یه مقدار ماسه ریخته قسمت عقب اطاق کامیون که مثلا کار درب رو انجام بده و به این شکل خواسته بتن جابجا کنه، ولی در حال حاضر دریغ از یه ذره بتن، همش تو راه ریخته!

موضوع چندان پیچیده نیست؛ منیری تازه کار خواسته به بچه ها نشون بده که کی رئیسه و راننده های کهنه کار هم خواستن اینجوری خرابش کنن، که البته فعلا منو مجید بیشتر از همه خراب شدیم.

میرم سمت علی غلامی:

ــ تو نباید به منیری بگی؛ کامیونی که در نداره  نمیتونه بتن ببره!

ــ صبح تا الان صد دفعه گفتم ... حرف گوش نمیده که...

نزدیک ظهره و سایۀ زیادی روی زمین نیست بجز سایۀ سنگین نگاه تیموری که تو سکوت بما خیره شده!

مجید میاد طرف من و زیر لب:

ــ حیثیتمون رفت... زودتر ردش کن بره نکبتو

علی غلامی خودش فهمیده که چه گندی زده برای همین  زود میزنه به چاک!  

دوباره راه میفتیم، مجید با ناراحتی توضیحاتشو ادامه میده. تو هر گوشه ای از جاده مقداری بتن ریخته رو زمین، سعی میکنیم ندیده بگیریم البته همه مون بجز یکنفر!

باقری از آینه وسط ماشین منو نگاه میکنه و جوری حرف میزنه که انگار فقط مخاطبش منم:

ــ برادر مهندس تشرعی میبینی؟، اینجا هم یه عالمه بتن ریخته،  اینا همه ش بیت الماله ها که اینجوری حیف و میل شده...این باید بره کمیسیون خسارت.

شیطونه میگه یه دونه بزنم تو پس اون کلۀ مثل نارگیلش که با صورت بره تو فرمون!. از تو همون آینه با عصبانیت نگاهش میکنم:

ــ آقای باقری شما اجازه بدید، مهندس شمسی پور دارن توضیح میدن، آقای مهندس تیموری هم خودشون همه چیز رو میبینن، اگر موردی باشه حتما اشاره میکنن.

مشکل باقری اینه که هر چیزی که تو ذهنش میگذره، بلافاصه به زبون میاره بدون اینکه توجه کنه کجا هست و یا کی کنار دستش نشسته! نمیدونم شاید ناخوداگاه باشه، ولی فعلا که حسابی داره دردساز میشه.

باقری ساکت میشه، مجید توضیحاتش ادامه داره و تیموری فقط گوش میده. کم کم داریم به روستای کِوات نزدیک میشیم.

تو ورودی روستای کوات یک درخت چنار بزرگ و کهنسال هست با قامتی بلند و سایه ای گسترده که بچه های کارگاه برای خوردن ناهار زیر اون جمع میشن، درست مثل الان.

ما داریم به روستا نزدیک میشیم و من اون چیزی رو که میبینم نمیتونم باور کنم!

راننده ها تو سایۀ درخت حلقه وار نشستن، صدای پخش یکی از ماشینها رو بلند کردند و یکی از بچه های تعمیرکار میون سوت و کف بقیه داره اون وسط میرقصه. با دست و صورت روغنی، اونهم چه رقصی! محلی ها هم قدری عقبتر ایستادند و دارن با خنده تماشا میکنن.

مجیدحرفشو قطع نمیکنه و خیلی عادی ادامه میده:

ــ مهندس این هم پل شش متری روستای کِوات که با زاویۀ سی درجه اجرا شده و ...

ولی باقری به تنهایی برای خبر کردن یک شهر کافیه؛ با بهت و خیلی کشیده میگه:

ــ اِ...اینا بچه های ما هستن!... چرا خودشونن!...بابا خجالت بکشید... مهندس اسم همه شون رو رد کن حراست!

مجید دیگه از کوره در میره و با عصبانیت:

ــ باقری تو بهتره بجای حرف زدن، حواست به جلو باشه و رانندگیتو بکنی!

باقری لال میشه ولی عجیب اینکه تیموری حتی یک کلمه هم حرف نمیزنه. کاش لااقل یک چیزی میگفت تا میفهمیدیم چی تو سرش میگذره.

من دیگه مغزم کار نمیکنه. امروز تو این کارگاه فقط مونده که یک بشقاب پرنده فرود بیاد! همه چیز با هم شده، بازدید سر زده این آدم، لجبازی منیری با راننده ها، این بساطِ پای درخت...

بی انصافیه...خداییش بی انصافیه، ما بچه های اکیپ فنی روزی دوازده ساعت کار میکنیم و اغلب ناهارمون رو هم تو مسیر میخوریم تا کارگاه رو کنترل کنیم. ولی تقریبا محاله که بشه همه چیز رو توی یک پروژه  بیست کیلومتری کنترل کرد.

مشاور وزیر تا آخر مسیر رو بازدید کرده و الان در حال برگشت به دفترهستیم. در میان توضیحات فنی مجید، سکوت نگران کنندۀ تیموری، واظهارنظرهای گاه و بیگاه باقری که البته از ترس مجید الان کاملا آهسته و زیر زبونی شده.

من دیگه به جاده نگاه نمیکنم، به صندلی تکیه دادم، دستهامو روی سینه گره زدم و چشمهامو بستم.

هوا داغ و دم کرده ست، گرمای ظهر تابستون، چیزی که من دیوونه وار دوستش دارم. سعی میکنم فکرمو از همه چیز خالی کنم، از کار، از بازدید، از باقری...انگار که هیچکس تو دور و اطرافم نیست و ماشین داره خودش بتنهایی از پیچ و خم های جاده عبور میکنه.

برای چند لحظه هم که شده دنیا با همۀ دردسرهاش فراموش.

رسیدیم به دفتر و تیموری همونطور که گفته بود برای برگشت به تهران عجله  داره. اظهار میکنه که کاملا از روند کار کارگاه رضایت داره، راستش مجید و من نمیدونیم این حرفها رو جدی میگه یا داره بهمون کنایه میزنه، تیموری همینطور که بسمت ماشینش میره:

ــ فقط بابت اون کامیون بتن و اون راننده های جلوی اون روستا...میدونید که چی میگم، من خودم مدتها تو کارگاه ها با این جماعت سروکله زدم، این مسائل همیشه هست...من خیلی بدترهاشو دیدم، و سوار ماشینش میشه.

 مجید و من یک نفس راحت میکشیم، طرف خودش کارگاهی بوده و ما متوجه نشدیم.

ماشین تیموری از محوطه خارج میشه و مجید و من ناخودآگاه برمیگردیم سمت باقری، بالاخره باید دق دلی امروز رو سر یکنفر خالی کنیم!

ولی اون هم حواسش هست، خودشو رسونده به ماشینش و درحالیکه بسرعت سوار میشه:

ــ مهندس من برم باک ماشینو پر کنم ... یه چیکه هم بنزین نداره!

دو تا لیوان چایی از آشپزخونه گرفتم و میرم بسمت مجید که روی سکوی جلوی ساختمون نشسته.

مجید یه لیوان رو از دستم میگیره:

ــ نادر، دارم کم کم به این نتیجه میرسم که اول باقری رو بکشم، بعدشم خودمو!

به دیوار تکیه میدم و پاهامو دراز میکنم:

ــ اگه همینطور پیش بره تا چند وقت دیگه باقری رو سقف ماشینش کاتیوشا میبنده، این آدم دیگه واقعا باورش شده که اینجا جزیرۀ مجنونه.

مجید میخنده: 

ــ زیاد هم بیراه فکر نکرده، اینجا شاید جزیره نباشه ولی تا دلت بخواد پر از مجنونه ... چطوره عوضش کنیم، یه راننده جدید بیاریم...

میدونم که مجید هیچوقت اینکارو نمیکنه، اون همیشه دغدغۀ میزان دریافتی بچه هارو داره، اگر باقری تو کارگاه کار نکنه حقوقش نصف میشه.

ــ ولی دلمون واسه ش تنگ میشه، برای خل بازیهاش، جو گیر شدن هاش، برادر برادر گفتنهاش ...

نمیدونم، شاید همین فکرش هم الان منو دلتنگ کرده، مجید انگار که فکرمو خونده باشه:

ــ پس منظورت اینه که نگهش داریم ... باشه، حرفی نیست ... میسوزیم و میسازیم.

چایی میخوریم.