میگن راننده هایی که به مدت طولانی بر روی یک ماشین کار میکنن، بتدریج به اون وسیله وابسته میشن، یه چیزی شبیه تعلق خاطر یا شاید یه جور دلبستگی. احتمالا این موضوع بیشتر در رابطه با راننده های بیابونی صدق میکنه، ولی تو بین راننده های کارگاهی هم کم سابقه نیست.

آدمهایی که حداقل ده ساعت از روزشون رو تو یک اتاقک یکی دو متری سپری میکنن که دور تا دورش شیشه ست، و فقط خودشون هستند و ماشینشون و بیابون پیش رو، و هفته ها، ماهها و سالهای عمرشون همینطور میان و میرن بدون هیچ تغییری.

هر روز مثل دیروز و هر فردا چیزی شبیه امروز.

پروژۀ اروست به مرحلۀ آسفالت رسیده و اکیپ مخصوص این کار با ماشین آلات و امکاناتش تو کارگاه مستقر شده.

برای آدمی مثل من که اولین مرتبه ست این شیوۀ آسفالت رو میبینه، فرصت خیلی خوبیه برای یاد گیری. موقعیتی که مجید اونرو از من دریغ نکرد و قرار شد که مسئول اکیپ آسفالت باشم.

البته معمولا مجید قبل از اینکه به کسی مسئولیتی بده، اول واسش یه اسم انتخاب میکنه، و الان هم بمن میگه مسئول اکیپ سیاه کارها!

سرپرست اجرایی اکیپ یه آدم قد بلند و فوق العاده قوی هیکله به اسم "رهبری". مردی با موهای لخت و سبیلهای درویشی که بر خلاف هیبتش بی اندازه دل نازک و احساساتیه.

راستش یه کم تصورش سخته که یه آدم با این سر و قیافه و با صدایی دو رگه، از دیدن مرگ یک پرنده که به جلو پنجرۀ ماشین برخورد کرده بود، انقدر متاثر بشه که تا آستانۀ گریه پیش بره.

اکیپ زیر نظر رهبری یه سری آدمهای ثابت هستند، که کارشون رو خوب بلدن و نیازی به نظارت و کنترل ندارن، فقط این وسط "خلیل" یه کم زیادی سر به هواست و بجای تمرکز بر روی کار، بیشترِ حواسش به ماشینشه.

وقتی خلیل درِ کامیونش رو باز میکنه قبل از هر چیز تصویری بزرگ از چهرۀ یک زن خودنمایی میکنه، که روی رودریِ کامیون تودوزی شده، از اون نقاشی های اغراق آمیز که صورت یک زن زیبا رو نشون میده، با چشمهای بزرگ و کشیده و با لبخندی بر لب.

خودش میگه واسش شانس میاره، ولی بنظر میاد بیشتر یه جورایی دلبستۀ این تصویر شده، تا جایی که موقع سوار شدن اون رو میبوسه و حتی باهاش حرف هم میزنه.

رهبری و خلیل با هم نسبت خانوادگی دارن، و بنده خدا رهبری تمام روز باید یک چشمش به خلیل باشه، تا یه وقت دسته گلی به آب نده که دیگران بگن؛ خلیل داره نونِ این نسبت فامیلی رو میخوره.

تو دفتر کارگاه هستیم، مجید و رهبری دارن فاکتورهای اکیپ سیاه کارها رو حساب کتاب میکنن، و رهبری قلم به قلمِ هزینه هارو برای مجید توضیح میده.

ساعت حدود یازدهِ صبحه ولی رانندۀ مجید؛ باقری، داره چرت میزنه، پاهاشو دراز کرده، سرشو تکیه داده به دیوار و با دهن باز همینطور دست به سینه به خواب رفته.

رضاقلی آشپز کارگاه یه خربزۀ مشهدی رو گذاشته تو سینی، و با یه چاقوی بزرگ و پهن و با زحمت مشغول قاچ کردنشه.

آخرهای تابستونه ولی هنوز هوا گرم و دم کرده ست.

من گوشۀ اتاق رو موکت نشستم و دارم نسبتهای مصرفی قیر و شن، برای تهیۀ این نوع آسفالت رو تو سررسیدم یادداشت میکنم.

آدم یه جورایی میره تو حال و هوای جزوه نویسی دوران دانشگاه. همه منتظریم تا قیر داخل تانکر داغ بشه که کار آسفالت رو شروع کنیم.

خلیل نفس زنان و با اضطراب میاد تو پاشنۀ در، رو میکنه بسمت رهبری و بشکل بریده بریده:

ــ تانکر... گازوییل زیاد رفته... الان میترکه...!

همه بلند میشیم و میریم سمت پنجره، از دریچۀ بالایی تانکر آتیش زبونه میکشه، رهبری با سرعت میره بیرون:

ــ پس تو اونجا، بالا سر تانکر چه غلطی میکردی... بیفت جلو ببینم... گندت بزنه که همیشه کارت همینه...

صدای خلیل تو راهرو میپیچه:

ــ به امام حسین من فقط رفتم بند پوتینهامو عوض کنم... دو دقیقه هم نشد... دیروز هم گفتم، این مشعل سوزنش گشاد کرده، گازوییل همینطور ازش میره...

مجید دفتر و ماشین حساب رو میزاره یه گوشه:

ــباقری... ماشینارو از جلوی تانکر بکشید عقب... بلند شو بهت میگم... گرفتی خوابیدی...؟

ــ نادر...با لودر راهو ببندید، از هر دو طرف... خودت هم نزدیک تانکر نرو...

ترس و نگرانی تو صورت همه پیداست. رهبری با عصبانیت به خلیل میگه که مشعلو خاموش کنه.

فلکۀ شیر گازوییل سرجاش نیست، و خلیل چاره ای نداره جز اینکه خودِ مشعل رو از زیر تانکر بکشه بیرون، کاری که یکنفری ممکن نیست، پس من هم میرم به کمکش.

قیری که برای آسفالت بکار میره با نفت مخلوط شده و اگر آتش بگیره، بطور پیوسته به سوختن ادامه میده. خروج دود و گاز شعله ور از دریچۀ تانکر صدای غرش عجیبی تولید میکنه، صدایی که نفس آدم رو بند میاره.

من و خلیل با مکافات مشعل رو میکشیم بیرون، شلنگ گازوییل رو تا میزنیم و با یه تیکه سیم میبندیمش، و بسرعت از تانکر فاصله میگیریم.

رهبری از سمت روبروی ما از تانکر میاد بالا، در حالیکه یه پتوی کاملا خیس و چند بار تاخورده تو دستشه. هیکل درشت و تنومندش از پشت هُرم آتیش تار و موّاج به نظر میاد. با احتیاط قدم برمیداره و میرسه تا پای دریچۀ شعله ور.

راستش فکر نمیکنم هیچوقت حاضر بشم که خودم رو تو وضیعت رهبری قرار بدم، حتی فکر ایستادن بالای بیست هزار لیتر قیر داغ هم آدم رو میترسونه. خلیل با ترس و نگرانی به رهبری خیره شده، خیلی آروم و کشیده:

ــ یا پیغمبر... این امروز خودشو به کشتن میده...

رهبری پتو رو میذاره رو دریچه، چند ثانیه صبر میکنه و برش میداره، اونو پشت و رو میکنه و باز حرکت رو تکرار میکنه.

تو میون نگاه مضطرب بقیه برای چند دقیقه اینکار رو انجام میده. شاید اینها طولانی ترین دقیقه هایی بودند که تا امروز تجربه شون کردم.

بالاخره اون آتیش ترس آور خاموش میشه، ولی هنوز دود سیاه و غلیظی از تانکر بیرون میاد. رهبری برای چند دقیقه بالا سر دریچه میایسته و وقتی خاطر جمع میشه که قیر دوباره آتیش نمیگیره، از همون مسیری که اومده بود برمیگرده.

خدا رو شکر که بالاخره تموم شد. خلیل حسابی هیجان زده ست، با پوتینهایی که بندهاش هنوز بازه چند قدم میره بسمت رهبری، دستهاشو میبره بالا و با لحنی پر از چاپلوسی:

ــ سلامتی آقای رهبری، صلوات بفرست...

و بسرعت پا میزاره به فرار، چون رهبری پتو رو انداخته و با یه تیکه چوب افتاده عقب سرش!

اون هیکل بزرگ و سنگین هیچ شانسی برای رسیدن به خلیلِ لاغر و ترکه ای نداره. نفس زنان میاد کنار من:

ــ تخم سگِ بیشرف... میگه همه ش دو دقیقه... این مثلا میخواد سر من هم کلاه بذاره... این گازوییل حداقل یه ساعت داشته همینطور واسۀ خودش میرفته... بلند شو بیا خبر مرگت این مشعلو برگردون سر جاش...

ــ تو برو، من خودم درستش میکنم.

ــ خلیل اون روی منو بالا نیار ها... نذار جلوی اینا دهنم باز بشه... بلند شو جمع کن این کثافت کاری رو... ظهر شد...!

ــ ... اگه بیام میزنی...

ــ مگه من تا امروز دست روت بلند کردم که حرفت مفت میزنی... نه آخه تو اصلا زدن داری؟... دِ پاشو بیا دارم بهت میگم...

خلیل روی پاهاش نشسته و سنگهای کوچیک رو بی هدف به یک سمت پرت میکنه. سعی میکنه به صورت رهبری نگاه نکنه.

تمام صورت رهبری عرق کرده و از عصبانیت قرمزه، ولی کاری از دستش بر نمیاد:

ــ مهندس تو رو ابوالفضل میبینی شانس ما رو... آخر عمری گیرِ چه زبون نفهمی افتادیم...

با خشم به خلیل نگاه میکنه:

ــ کره خرِ گوساله، از بس مشما ماچ کرده مخش تاب ورداشته... حالا وقتی اون رودری رو کندم حساب کار دستش میاد.

رهبری هنوز چند قدم بیشتر بسمت کامیون نرفته، که خلیل مثل فنر از جاش میپره و میاد طرفش. صورتش رو میبوسه و با گفتن پی در پی "غلط کردم " و " ایندفعه رو بگذر " غائله ختم میشه.

مجید، باقری و من روی سکوی جلوی ساختمون نشستیم و خربزه میخوریم. خلیل هفت هشت متر اونطرفتر نشسته و داره بند پوتینهاشو مرتب میکنه، شاید هم ترجیح میده که بخاطر این اتفاق زیاد جلوی چشم مجید نباشه.

اینکه مجید تو مسائل رهبری با آدمهای زیر دستش دخالت نمیکنه، کار کاملا درستیه. چون در نهایت این سرپرست اکیپه که باید پاسخگو باشه. هر چند، رهبری از نگاههای مجید خیلی خوب میفهمه که این موضوع نمیبایست اتفاق میفتاد.

رهبری از پشتِ سر میاد پیش خلیل، دستشو میذاره رو شونه ش و کنار دستش میشینه. برای یه لحظه خلیل هول میخوره، ولی مشخصه که رهبری قصد دعوا نداره:

ــ بشین، باهات حرف دارم.

سیگارش رو از تو چورابش درمیاره و در حالیکه به روبرو خیره شده، با صدایی آهسته:

ــ تو مگه قسط نداری...؟ مگه لنگ پول نیستی...؟ مگه نمیخواستی زیر زمین خونۀ باباتـو سفید کنی که از مستاجری خلاص بشی...؟

خلیل سرش پایینه و سکوت کرده.

ــ خب اگه این تانکر میترکید که اول از همه خودتو بدبخت کرده بودی... از کجا میخواستی بیاری سه چهار ملیون خسارت بدی...؟

رهبری با ناراحتی به سیگارش پُک میزنه:

ــ همه چی واست شده بازی... لااقل یه ذره هم حساب آبروی منو بکن... چقدر باید بخاطر این بچه بازیهات، جلوی همه سرم پایین باشه...

نگاه خلیل مات شده و فقط به زمین نگاه میکنه.

ــ من که فامیلتم باید بهت بگم... اِ ورداشتی یه عکس چسبوندی به در کامیونت... همه دارن میخندن...همه مسخره میکنن...

صداشو میاره پایینتر:

بابا تو دیگه دختر بزرگ تو خونه داری... چقدر اونروز زنت گریه کرد... این بود قولت؟... اینجوری میخواستی بچسبی به کار؟

نمیدونم چرا اینجور حرفها هر چقدر هم که آهسته گفته بشن، بازهم واضح و روشن بگوش میرسن. هر چقدر هم که سعی میکنی خودت رو به نشنیدن بزنی، ولی باز نمیشه. انگار یه نفر داره اینارو درِ گوشت و به خودت میگه.

بند پوتین تو دستهای خلیل خشک شده و نگاهش همینطور به زمین خیره مونده.

مجید دیگه چیزی نمیخوره، با نوکِ چاقو خیلی آروم، تیکه های ریز خربزه رو تو بشقاب ملامینی جابجا میکنه و تو فکر غرق شده.

باقری همینطور که به رهبری و خلیل خیره شده، قاچ بزرگ خربزه رو میذاره تو دهنش و سرشو بعلامت تاسف تکون میده.

رهبری سیگارش رو خاموش میکنه:

ــ پاشو... بلند شو برو بارگیری کن... از صبح تا حالا هیچی آسفالت نریختیم.

خلیل بند هاشو میبنده و در حالیکه از جلوی ما رد میشه، مجید رو میکنه بهش:

ــ خلیل، بیا یه قاچ خربزه بخور برو...

غم همۀ عالم تو صورتشه، ولی سعی میکنه باز هم به هر سختی که شده بخنده:

ــ نه آقا مهندس... قربونِ دستت... برم زودتر بارگیری کنم... صبح تا الان هیچی کار نکردیم...

خلیل میره بسمت کامیونش، در حالیکه ما همه مون بهش خیره شدیم. نمیدونم شاید دیگران هم مثل من منتظرن تا ببینن، که باز هم موقع سوار شدن عکسِ رودریِ کامیونش رو میبوسه یا نه.

در کامیونش رو باز میکنه، فقط روی عکس دست میکشه و میره تو دنیای خودش.

یک دنیای یکی دو متری که دور تا دورش شیشه ست، و توی اون تصویر زنی هست با چشمهای درشت و کشیده، که پیوسته به روی آدم لبخند میزنه.