خاطرات کوتاه کار و کارگاه ، خاطرات سرویس بهداشتی !
سرویس های بهداشتی کارگاه
۳- آن مَرد ...
دو ماهی می شود که مشغول تجهیز کارگاه شده ایم . تجهیز کارگاهی برای ساختن سد خاکی . ماه اول ، احمد از طرف شرکت آمد و مشغول به کار شد . اولین جایی که مشغول شد سرویس های بهداشتی بود . بعد خوابگاه های کارگری . پی کنی دفتر فنی که شروع شد ، احمد به شرکت برگشت و حسین را به عنوان مهندس مسئول تجهیزکارگاه فرستادیم به کارگاه و معرفی کردیم به نظارت و کارفرما .
درضلع غربی کارگاه سه دستگاه کانکس گذاشته ایم . یکی برای پرسنل نظارت . یکی برای بچه های فنی کارگاه . یکی هم برای سایر پرسنل . نظارتی ها شب به خانه ای در حاجی آباد می روند . کارگرهای محلی هم به خانه هایشان می روند . مهندس حسین و سایر پرسنل غیر بومی اما ، شب در کارگاه می مانند . کارگاهی که نه تلفن دارد و نه موبایل آنتن می دهد . حتا نمی توان از سر اجبار هم که شده ، سراغ تلویزیون رفت ! تلویزیون هم در حق ما لطف کرده و اینجا آنتن ندارد !
از کارگاهی که سرپرستش هستم ، به عنوان جانشین مدیر پروژه آمده ام به این کارگاه . سه چهار روزی می شود که در کارگاه هستم . معمولا هفته ای یکی دو روز بیشتر اینجا نمی مانم . اما اینبار باید بیشتر بمانم . داریم مقدمات شروع پی کنی هسته ی رسی سد را آماده می کنیم . معدن خاک رس پیدا می کنیم . در مورد سنگی که محلی ها به آن دخیل و پارچه بسته اند با نظارت و با محلی ها بحث می کنیم . بر سر اینکه مبادا خراشی بر سنگ بیافتد ! و ... و ... مهندس حسین اما به شدت درگیر ساخت ساختمان هاست . با بیست و هفت هشت سال سن و چهار پنج سال سابقه کار و با امید به اینکه در دوران ساخت سد هم بخشی از مسئولیت کارگاه با او باشد .
درون دفترم – در کانکس – نشسته ام که صدای داد و فریاد سرپرست نظارت در کارگاه می پیچد .
- مهندس ش.... این بابا رو همین امروز باید اخراج کنی !
این بابا یعنی مهندس حسین . این را خوب می دانم . اولین دفعه نیست که این جمله را می شنوم . هر بار از نظر نظارت مشکلی در روند تجهیز کارگاه یا تامین مصالح یا تامین مایحتاج نظارت پیش بیاید ، این بابا باید اخراج شود ! این بار اما انگار قضیه جدی تر از این حرفهاست ! پیش از آنکه من از کانکس بیرون بروم ، مهندس جلال وارد کانکس می شود . عصبانی و برافروخته . چهره ی قرمز و دوست داشتنی اش از شدت عصبانیت قرمز تر شده است .
- یا این بابا رو امروز اخراج می کنی و خودت به جاش می مونی ، یا ....
- بیا مهندس جان یه لیوان آب سرد بخور ، بعد دعوا می کنیم .
- ایندفعه دیگه سعی نکن با این حرفا آرومم کنی . همین الآن این بابا رواز کارگاه بنداز بیرون .
- چشم . باشه . ولی شما اول یه لیوان آب بخورین بعد به من هم بگین باز این بابا چه دسته گلی به آب داده ؟ !
- چه دسته گلی به آب داده ؟ بیا ... دنبال من بیا تا بهت بگم .
دنبال مهندس جلال راه می افتم . با شتاب می رود سراغ سرویس های بهداشتی . سرویس های بهداشتی حالا دیگر ساخته شده اند . در و پنجره و هواکش آنها نصب شده است . کلید و پریز و لامپ نیز به هم چنین . لوله کشی هم تمام شده . فقط مانده که اب بیاوریم درون مخزن بریزیم و روبانی ببندیم و یک نفر را بیاوریم برای افتتاحشان !
- اینا چیه آقای مهندس ؟ اینا چیه ؟
- خوب قربان اینا توالته دیگه . اینا هم دیواره . کاشیه . سرامیکه ...
- تو هم مثل این بابا داری ادا درمیاری ؟ این توالت چند در چنده این بابا ساخته ؟
- دو متر در دو متر ! اشکالی داره قربان ؟
- خوب حالا توی این توالت دو متر در دومتر اینا چیه ؟
به مسیر اشاره ی پر از عصبانیت دست لرزان مهندس جلال نگاه می کنم .
- اینا کلید پریزه مهندس جان دیگه . می شه به من هم بگین موضوع چیه ؟
- حالا می فهمی . می فهمی که این بابا صد سال دیگه هم به درد کارگاه نمی خوره .
مهندس جلال راه می افتد به سمت ساختمان های در حال اتمام محل استقرار نظارت . درست در ضلع رو به روی سرویس های بهداشتی و در کنار کانکس دفتر موقت نظارت .
- خوب . حالا این دخمه ی یک متر در نیم متر چیه ؟
- خوب دستشوییه دیگه قربان . البته از نیم متر هم بیشتره ها . نیست ؟ طولش هم از یک متر یه کمی بیشتره ! نیست ؟
- حالا تو که رییس این بابایی بگو ببینم ؟ توالت پیمانکار باید دو متر در دو متر باشه ، توالت نظارت یک متر در نیم متر؟!
- حالا راستش ...
- هیچی نگو ! این بابا نمی فهمه واقعا ؟ کلید و پریز توالت پیمانکار باید کلید و پریز ده هزار تومنی باشه ، کلید پریز توالت نظارت ، پونصد تومنی ؟ ها ؟!
مهندس جلال هر لحظه عصبانی تر می شود و من ، با فهمیدن موضوع بیشتر خنده ام می گیرد ! سعی می کنم او را آرام کنم .
- مهندس جان از اون توالت روزی پنجاه شصت نفر باید استفاده کن . از این توالت روزی دو سه نفر ....
- مهندس ! به تو که رییس این بابایی می گم . این بابا تا امروز عصر باید از کارگاه بره ...
- مهندس جان ! اولا رییس یک نفر بود ، اون هم توی شهر نو ژتون می فروخت !
مهندس جلال ، نگاهی به من می اندازد . خشم آلود . اما می شود در چهره اش خواند که دارد آرام تر می شود .
- من چی می گم ، تو چی می گی !!
- باورکنین . فقط اون رییس بود !
- اون خانم رییس بود .
- حالا فرقی نداره خانم و آقا بودنش ...
و کم کم بحث عوض می شود . مهندس جلال به کانکس ما می آید . قرار می شود دیوار بین حمام و دستشویی نظارت را برداریم تا فضای بیشتری ایجاد شود . قرار می شود کلید و پریزهای توالت را هم عوض کنیم . مهندس جلال به گفتن خاطرات سی و چند سال سابقه ی کاری اش می پردازد . به گفتن روزگاری که گذرانده است . کارگاه هایی که بوده است . زندگی ای که ساخته است . و همه ی چیزهایی که از دست داده است .
دو ساعت بعد مهندس از دفتر من بیرون می رود . بعد از اتمام تجهیز کارگاه ، مهندس بهروز را به عنوان سرپرست دائم کارگاه معرفی می کنیم . مهندس حسین به کارگاهی دیگر می رود و مهندس جلال روزها در کارگاه است و شبها خودش با خودش در خانه ای با دو تا یخچال ، تک و تنها عمر می گذراند .
سالی بعد ، من نیز از آن کارگاه و آن شرکت می روم . هر از چندگاهی به مهندس جلال زنگ می زنم . تمام تماس هایم با جمله ی « سلام ، مَرد ! » شروع می شود و تمام خداحافظی هایم با جمله ی « خیلی دوستت داریم مَرد ! » به پایان می رسد . و کم کم تماس ها هم به پایان می رسند .
چهار سال بعد ، من و بهروز ، که در جایی دیگر و شرکتی دیگر همکار شده ایم ، گاه گاهی در مرور روزهای گذشته ، به مهندس جلال می رسیم . بهروز از خاطرات مهندس جلال می گوید . از تنهایی هایش . از پسرش . و ... روزها و ماه ها و سال ها می گذرند . روزی از روزهای کار ، سراغ جلال را از بهروز می گیرم .
- چه خبر از مَرد ؟ از حضرت جلال ؟
- مُرد !
- چی گفتی ؟ کی ؟ از کجا فهمیدی ؟
- شهرام گفت . پسرش . دو سه ماه پیش .
صورت قرمز و دوست داشتنی مهندس جلال را تجسم می کنم . تنهایی های پس از سالها کارش را به یاد می آورم . و به سالهای بعد می اندیشم که شاید نیم شبی از شب های کار ، مهندس میان سالی در مرور خاطراتش ، به نام من برسد و او هم از ذهنش همین جمله ای بگذرد که از ذهن من در مورد جلال گذشت :
- آن مَرد ، مُرد !
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن ۱ - خاطرات سرویس های بهداشتی کارگاه در سه قسمت است که اگر قسمت شد و عمری بود ، قسمت های دیگرش را بعد از سه شنبه ی حضرت نادر ، ادامه خواهم داد !! - عجب قسمت در قسمتی شد !! -
پ ن ۲ - نمی دانم چرا ؟ اما در بازنویسی این سه اپیزود در چارو ، ناخودآگاه قطعه ی سوم بر دیوار چارو چسبید ! حتما این هم قسمت است دیگر !!!
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .