خاطرات یک آدم بیست و پنج درصدی
مسیر کار از چند روستا میگذشت(...) تا میرسید به دو راهی تلمادره و بعد هم سه راهی ای که یک راه آن به کیاسر میرفت و آخرین راهش هم به فولاد محله در استان سمنان . کارگری داشتیم به اسم كرامت که کارگر تیم نقشه برداری بود (...) كرامت ، پسر حاجی . حاجی مردی محترم ، جاافتاده و متین بود و روزهایی که تیم نقشه برداری نزدیک روستا مشغول پیاده کردن نقاط اصلی و نظارت بر ساخت پل بودند ، چای می آورد و می نشست با پرسنل نقشه بردار چای خوردن و مجالی بود تا خاطراتش را از آن محل تعریف کند . ( ... )
در کارگاه ، مباشری داشتیم به اسم معتمدي . (...) معتمدي تصمیم گرفته بود برای چوپان گلهی پدرش و چوپان گله ي یکی دیگر از اقوامشان ، دو تا خر از روستا بخرد . در این بین دو خر ، یکی سیاه و دیگری سفید چشم معتمدی را گرفته بود . برای همین با حاجی وارد معامله شد که صاحب خر سیاه بود و واسطهای برای خرید کره خر سفید . خرها قولنامه شدند ؛ خر سیاه ، دوازده هزار تومان و کره خر سفید ، هفده هزار تومان . چای خوردند ، چانه زدند ، شوخی کردند و وقتی قولنامه را امضا کردند ، قرار شد معتمدی خاوری بیاورد و خرها را ببرد .
- آقا مهندس بفرما چایی .
- دستت درد نکنه حاجی . خدا خیرت بده .
- خدا به شما خیر بده که به داد ما رسیدین و جاده کشیدین اینجا .
- خدا کنه این جاده به دردتون بخوره و اخلاق آدمهای اینجا رو خراب نکنه .
- می گم مهندس جان این پلی که اینجا می زنید ، به اون درخت چنار ضرری نمی رسونه ؟
- نه حاجی . چطور مگه ؟
حاجی فنجان چای را به دستم می دهد و چای خودش را هورت می کشد . نگاهی به امامزاده می اندازد (...)و دوباره نگاهش به درخت چنار برمی گردد و بالاخره آه بلند بالایی می کشد.
- این درخت خیلی حکایت داره آقا مهندس .
- چه حکایتی حاجی ؟
- خیلیها اومدن که ریشهاش رو قطع کنن ...
حاجی می رود که باز افسوس بخورد ، که یادش بیاید میراث به غارت رفتهی نیاکانش را (...). می دانم اگر حاجی وارد این حرف ها بشود ، تا شب ، غمگین و افسرده روبروی درخت چنار خواهد نشست و با هیچ کس هیچ حرفی نخواهد زد .
می زنم به راه همیشگی این لحظ ها ، به كوچه ي علي چپ ! به خنداندن و خندیدن ، به فکر نکردن به کسی که گفته بود آنکس که می گرید یک درد دارد و آنکس که می خندد هزار درد .
- حاجی یک سئوال ازت بپرسم ؟
- امر بفرما آقا مهندس .
- حاجی شنیدم اون خر سیاهه و اون کره خر سفیده رو فروختی به معتمدي .
- ها ، میخوام پول پله ای بیاد دستم خرج عروسی پسرم کنم .
- چند فروختی حاجی ؟
حاجی از پر ِ شال ِ کمرش کیسهی توتون را در میآورد و چپق را پر میکند ، با دقت و حوصله . بعد که کیسهی توتون را دوباره پَر ِ شال میگذارد ، با دستهی چپق نشانه میرود به خر سیاه که کنار درخت ، با دو پای به هم بسته در حال چریدن است .
- اون خر سیاهه ، دوازده تومن .
- خر خوبیه ! بهتر از این ماشین قراضه ی ما راه میره !
(...)
- اون کره خر هم ، هفده تومن .
(...)
- حاجی ارزون نفروختی ؟
- چطور مگه ؟
- والله این خرهایی که من میبینم خیلی بیشتر از این حرفها ارزش دارن .
- راست می گی آقا مهندس ؟
- دستت درد نکنه حاجی . یعنی دیگه ما دروغ هم میگیم ؟
- اختیار دارید . پس این خرها چند می ارزن آقا مهندس ؟
(...)
- والله حاجی اگه من بودم اون خر سیاهه رو بیست و دو تومن میفروختم .
- چی بگم مهندس جان . یعنی می ارزه ؟
- آره بابا . من خیلی تو نخش بودم این چند روز . هر جور که نگاه میکنم میبینم لاشه اش می ارزه به این ابو قراضه ی ما !
حاجی بی هیچ حرفی چپق اش را زمین می گذارد ، دستی به زانو می زند و بلند می شود . آه می کشد و به خر سیاه نگاه می کند . خر با حالتی شبیه استفهام ، همانطور که علفهای پاییزی را به دندان مزمزه میکند ، به ما خیره میشود .
- اون کره خره که راحت سی ، سی و پنج قيمت داره .
حاجی دستی بر ران پایش می کوبد .
- تف به روزگار . یعنی مفت فروختم ؟
- گمونم دو تایی روی هم پنجاه و هفت هشت تومنی بیارزن .
(...)
و در کار و کارگاه ، روزها می گذرند . جاده هر روز مثل خزندهای خاک آلود پیش میرود ، از روستایی به روستای دیگر . از کنار مردمانی به نزدیک مردمانی دیگر . از کنار یا وسط زمین های کشاورزی و دعواهای صاحبان زمین . از کنار خواسته های بی پایان مردمان کنار جاده که از چیزهای بی ارزش شروع می شود تا به همه ي بودنی های دنیا برسد .
غروب دلگیر جمعه ، از روستای زیبای مالخواست برمیگردیم به کارگاه . نزدیک روستای کرامت که می رسیم ، غلغله است . بچه ها و زنها کز کرده کنار دیوارها و برخی هم روی پشت بام کاهگلی خانه ها ، مردانی را نگاه میکنند که دورتادور خاوری ایستادهاند . خاور جلوي اولین کوچه ی روستا ایستاده و از دور علت شلوغی معلوم نیست . كرامت و یکی دو نفر دیگر از کارگرهای کارگاه در کنار معتمدي و حاجی ، ایستاده اند (...) . از ماشین پیاده می شویم . حالا دیگر صدای داد و فریاد حاجی به گوش می رسد . بر زمینهی داد و فریاد حاجی صدای خندهی عصبی معتمدی را هم میشنوم که میخواهد حاجی را آرام کند . می رویم کنار درخت چنار کهنسال می ایستیم . درختی با خاطراتی از مردمانی که درخت چنار خاطرهای یگانه در ذهن آنهاست .
معتمدي خاور گرفته و آمده که خرهایش را ببرد ، اما حاجی در آخرین لحظه دبه درآورده است .
- تو کلاه سر من پیرمرد گذاشتی . کلاه بردار . مفت خر . مفت خور .
معتمدي عصبی می خندد .
- حاجی کوتاه بیا . می خوای خر بفروشی نه پیکان جوانان !
- خوب خر هم قیمت خودشو داره ، کلاه بردار .
- مگه من گفتم می خوام خرت رو مفت ببرم ؟ خوب داری پولش رو میگیری حاجی .
حاجی ، مهار شده در دستهای كرامت و برادرش ، همچنان داد و بیداد می کند ، مردم را شاهد حرفهایش میگیرد و همینطور که با نگاهش بین جمعیت می گردد ، چشمش به ما می افتد ؛ به من و بچه های نقشه برداری .
- بفرما . این هم آقا مهندس .
معتمدي مرا نگاه می کند و می گوید :
- مهندس جان بیا ببین چه دسته گلی به آب دادی .
خنده ام می گیرد . معتمدي رو به حاجی می گوید :
- حاجی ، حرف آخر رو بزن . خر ها رو ببرم یا نه ؟
- پنجاه و نه تومن بده ببر .
- مرد مومن خرهات بیست و نه تومن می ارزن اما حالا که خاور گرفتم و علاف شدم ، آخرش سی و پنج می دم . بگو خدا برکت .
- بگم خدا برکت ؟ کلاه بردار . این آقای مهندس ، اینا ، خودش گفته کم ِکم پنجاه و هفت هشت تومن قیمت این خرهاس .
با این حرف حاجی ناگهان سنگینی نگاه جماعت روی من میافتد و تا معتمدي بیاید در نگاه بقیه به من و در خنده های من و خودش و بقیه ، حرفی بزند ، حاجی به سوی او خیز برمیدارد و با یک دست به معتمدي اشاره میکند و بادست دیگرش به من :
- آخه کلاه بردار ، تو بهتر قیمت خر رو می دونی یا این آقای مهندس که درسش رو خوونده ؟
شلیک خنده رها میشود ، معتمدي عاجزانه می نشیند و من همراه بقیه ، غرق در خنده سوار ماشین می شویم تا به کارگاه برگردیم . تا شبی دیگر را در سیاهی روزگار و صدای دورادور ِحیوانات ، به این بیاندیشم که حداقل فایدهی مهندس شدن ، فهمیدن قیمت خر است . بیخود نیست که مدتهاست به جای مهندس میگویند کارشناس . یعنی کسی که قیمت کارشناسی همه چیز را باید بداند !.
سالی پس از آن ، جاده به هر قیمتی و به هر طریقی آسفالت می شود و قیمت کارشناسی خر ، به انبوه خاطرات چنار کهنسال می پیوندد .
پ ن 1 – این روایت ، خلاصه ای است از روایتی با همین نام از کتاب « خاطرات یک آدم بیست و پنج درصدی » . هر جا که (...) آمده است ، یعنی متن گرفتار تیغ سانسور ( نه به مفهوم ممیزی ، به مفهوم خلاصه نمودن ) شده است .
پ ن 2 – به حضرت نادر عزیز : نادر جان ! قول می دهم و قسم می خورم این آخرین روایت نقل شده از آن کتاب باشد . از این پس بیشتر سراغ بقچه خواهم رفت . البته اگر زد و سه شنبه ای ، دم خروسی دیدی ، باور نکن . قسم حضرت عباس را باور کن !البته این بهتر است از حکایت ما که ماههاست در انتظار رویت خروس یا بخشی از دم او بوده ایم ، اما حالا معلوم نیست که حتا قسم را تحویلمان بدهند ، چه برسد به خروس ! ما ، اما بر اساس تدبیرمان ، هنوز امیدواریم !
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .