سرویس های بهداشتی کارگاه

1-      دوری راه

الف -  بهار 85

به هزار و یک دلیل سرویس های بهداشتی کارگاه را در انتهای ضلع شرقی کارگاه ساخته ام . از نزدیکترین ساختمان کارگاه نزدیک هفتاد متر فاصله دارند ! برخی دلایلش عبارتند از :

1-      جلوگیری از پخش شدن بوی بد سرویس ها – به ویژه در ماههای گرم سال- ، در فضای ساختمان های کارگاه

2-      جلوگیری از ترافیک دستشویی روندگان ( ! ) بامدادی .

3-      جلوگیری از ترافیک حمام روندگان گرامی در غروب های بعد از کار

و ... و ... .

چند روزی است که طرح تجهیز کارگاه را داده ام به شرکت و شرکت داده است به احمد که برود و اجرا کند . از همین ابتدا ، غرغر ها نسبت به انتخاب محل سرویس های بهداشتی و فضای زیاد آنها ( هر دستشویی دو متر در دو متر ) شروع می شود . همه احمد را مقصر می دانند . اما من مدام این جمله را تکرار می کنم :

-         مسئولیت طرح تجهیز کارگاه به ویژه  سرویس های بهداشتی با من است !

کم کم این جمله به یک شوخی در شرکت تبدیل می شود !

ب – زمستان 85

یکی از شبهای کارگاه . یکی از شبهای سرد و سرشار از سکوت کارگاه . از دیروز برای کنترل پروژه آمده ام کارگاه . ساعت نزدیک چهار بامداد است . در یکی از اتاقهای کانکسِ فنی  ، سرپرست کارگاه ، مدیر دفتر فنی و احمد – که حالا انباردار شرکت است – خوابیده اند . در اتاق دیگر ، من ، بیدار شده ام و مشغول نوشتن یادداشت های روزانه ام هستم. روی تخت دیگر کارگاه ، معاون کارگاه دارد خوابهای خوش می بیند ، چرا که در خواب لبخند می زند و از این پهلو به آن پهلو می غلتد !

باید بروم دستشویی . از همان ساعت دوازده که خوابیدم این حس را داشتم . اما سعی کردم تحمل کنم تا صبح بشود ! کم کم اما تحملش سخت می شود . یاد حرفهای بچه های فنی می افتم در مورد سرویس های بهداشتی و معاون کارگاه که در سکوت و تاریکی شب ، هر جا را که بتواند آبیاری می کند ! خنده ام می گیرد . از کانکس می زنم بیرون . سوز سرمای دی ماه دره ی گلزار حاجی آباد ، همان ابتدا از توالت رفتن پشیمانم می کند . اما تا بیایم به سرما فکر کنم ، صدای احسان سر جایم میخ کوبم می کند :

-         سلام آقا مهندس . می خوای بری دستشویی ؟

-         نه احسان جان ! یک بدهی  کوچکی به سرما داشتم اومدم تسویه کنم  !

احسان برمی گردد سمت اتاقک نگهبانی و من می روم سمت سرویس های بهداشتی . از شدت سرما و ترس از خیس شدن ، راه رفتنم کمتر از دویدن نیست . موقع برگشت ، به دوری جای سرویس ها از کانکس ها و خوابگاه فکر می کنم و یاد حرف ها و غرغر های دیگران می افتم . خنده ام می گیرد . به کانکس که می رسم ، در را باز می کنم و می روم به اتاق سرپرست کارگاه . چراغ را روشن می کنم . احمد روی زمین خوابیده است و دو تا پتو دور خودش پیچیده است . با لگد می زنم به کمر احمد :

-         پاشو بینم بابا ! نصفه شبی راحت گرفتی خوابیدی !

-         چی شده مهندس ؟ طوری شده ؟

همه بیدار شده اند و با تعجب به من نگاه می کنند که سعی می کنم جلوی خنده ام را بگیرم .

-         می خواستی چطور بشه ؟ اینم جاس رفتی توالت ساختی ؟  آدم باید سوار مترو بشه تا برسه به توالت !

-         مهندس جان . به من چه ؟ خودت طرحشو دادی یادت رفته ؟ مسئولیت سرویس های بهداشتی ...

-         یادم نرفته ! ولی خودم تا حالا نصفه شب زمستون ، تو این سرما که سگ از لونه اش بیرون نمیاد ،  مجبور نشده بودم دویست متر راه رو گز کنم که برم بشاشم!  

صدایی  خواب آلود  از کانکس بغلی به گوش می رسد :

-         خوب مجبور نیستی ... با ، ده وازه قدم راه به حصار غربی کارگاه می رسی !

در خنده و شوخی ، شب به  بامداد می رسد . به شروع  روزی دیگر ، در کار و کارگاه .

۲ - رتیل

رتیل ها همه جا پیدا می شوند . انگار بعد از سالها زندگی در بیابان ، رتیل ها هم حالا بدشان نمی آید در سایه ی سقف ساختمان های نوساز  کارگاه زندگی کنند . در سرویس های بهداشتی ، ساختمان کارگری و در سالن اجتماعات – نمازخانه ، غذاخوری و .... - ، کشتن رتیل ها یکی از سرگرمی های بعد از کار شده است !

اما چند ماه بعد از شروع به کار کارگاه ، رتیل ها دیگر به جز در توالت ها ، جای دیگری پیدایشان نمی شود . سایه و سقف توالت ها ، آخرین جایی است که گاه گاهی رتیل ها را می شود دید .

گرمای طاقت فرسای مرداد ماه است . روزهای به قول محلی ها « خرما پزون » .  با بهروز – سرپرست کارگاه – و پسرم که حالا یازده ساله است ، از سر سد خاکی برگشته ایم . در راه ، به دعوت یکی از  نخل دارهای محل ، سری به نخلستان و باغ او زده ایم . تا می توانسته ایم رطب خورده ایم  و لیموترش ! حالا برگشته ایم کارگاه . در دفتر فنی ، بهروز از روی نقشه ها می خواهد وضعیت گالری انحراف آب را بررسی کند . بعد از چند دقیقه ،  می خواهم بروم دستشویی .

-         تا حوصله ی پیاده روی دارم ، یه سری بزنم به جناب توالت !

پسرم هم همراهم می آید . یازده ساله است اما حالا دیگر او هم برای خودش آدم کارگاه شده است . گزارش های روزانه را تهیه می کند و احساس غرور می کند .

-         بابا یه نگاهی بکن ببین رتیل به سقف نباشه .

-         نه بابا . رتیل مال روزهای اول کارگاه بود . دیگه نیست .

-         حالا میشه یه نگاهی بکنی ؟ می گن نیش این رتیل ها از عقرب هم بدتره .

در توالت را باز می کنم . نگاهی به سقف سفید می اندازم . رتیلی نمی بینم .

-         گفتم که نیست . برو نترس .

خودم می روم داخل یکی دیگر  از توالت ها . هنوز دست به کمربند نشده ام که صدای فریاد پسرم را می شنوم و صدای بیرون دویدنش از توالت را .

-         بابا پس این دو تا رتیل چیه بالای در ؟

دسته ی تِی نخی را که در حمام است برمی دارم .  با احتیاط در توالت را باز می کنم و نگاهی به سقف می اندازم . سریع می روم داخل توالت و می روم کنج مقابل در . به بالای در نگاه می کنم . دو تا رتیل بدشکل بدقیافه ی چندش آور ،با بدن و پاهای پشمالو  پشت سر هم ،  جاخوش کرده اند . حس می کنم آنها هم مثل من ، گارد حمله به خودشان گرفته اند ! تا با دسته ی تی نخی ، دمارشان را درآورم ، بهروز و یکی دیگر از پرسنل کارگاه هم رسیده اند . ندیدن رتیل ها و کشتن آنها می شود سوژه ی گذر از شب سیاه و گرمای کلافگی آور مردادماه ، بعد از یک روز کاری .

-         مهندس جان ! راستش رو بگو ، شما بیشتر ترسیدی یا اون دو تا رتیل ؟

-         مهندس جدی چطور اون دو تا هیولای بدترکیب رو ندیدی ؟

-         گمونم از نظر مهندس ، رتیل تا قد دایناسور نباشه دیده نمی شه !!

-         چرت و پرت نبافین . بگیرین بخوابین . ساعت از دوازده هم رد شده !

-         مهندس چی رو بگیریم بخوابیم ؟

-         در دهنتو بگیر و بخواب ! نکبت !

در خنده های بی دلیل به خواب می رویم . خوبی تا بامدادی دیگر و روز از نو و کار از نو .

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن ۱ - این سه شنبه ، سه شنبه ی حضرت نادر بود . اما نادر عزیز دو سه روزی در بیمارستان بوده و روایتش را برای هفته ی بعد آماده می کند . البته و خوشبختانه ، حضرت نادر الان سالم و سرحال است و در خانه .

پ ن ۲ - به حضرت نادر : مرد گرامی ! اگر کمی از حضور پررنگ و لعابت به عنوان عضو فعال فیس بوق کم کنی ، و به چارو فکر کنی ، مردم مجبور نمیشن چهار تا سه شنبه ی متوالی اینجانب را تحمل کنند . منتظر سه شنبه ات هستم .

پ ن 1392/05/10 : وبلاگ سومین فصل مبهم با « اولین خلاف بزرگ » به روز شد .