آب گوارا
آب گوارا
دوربین ها را جمع می کنیم و در جلدهایشان می گذاریم . کارگرها هم سه پایه ها و شاخصها را جمع می کنند و هر کسی وسیله ای به دستش می گیرد و راه میافتیم به سمت ماشین . از جایی که ماشین را گذاشته ایم ، تا کنار چشمه ، هفتصد هشتصد متر بیشتر راه نیست . وسایل را می گذاریم عقب لندرور . ما چهار نفر ، نقشه بردارها ، با ماشین می رویم و کارگرها پیاده می آیند .
این کار هر روز ماست . صبح ، از روستایی که جزء بخش باخرز تایباد است و به تربت جام نزدیکتر ، می زنیم بیرون . با ماشین و پیاده . راه زیادی نیست . یکی دو کیلومتر از روستا دور می شویم . کارگرها زودتر به راه می زنند که از ما عقب نمانند . تا ظهر کار می کنیم و ظهر می آییم کنار چشمه ، برای استراحت و غذا و هر که بخواهد ، نمازش را هم همانجا می خواند .
چشمه ، در پای تپه ی بزرگی قرار دارد . یک آدم خیر دیده و شیر حلال خوردهای ، روی چشمه را با سنگ و سیمان پوشانده و آب چشمه را از درون کانال سرپوشیده ی سنگی ، ده ، دوازده متری جلو آورده و از آنجا با یک لوله ی پولیکای نود ، آب چشمه می آید تا جایی که شیب تپه تمام می شود و می ریزد داخل یک حوضچه ی کوچک سنگ و سیمانی با طول و عرضی کمتر از یک متر .
آب چشمه ، بعد از حوضچه ، از داخل یک جوی خاکی می رود تا درون گودالی شبیه استخر بریزد . دور استخر چند درخت سپیدار و یک درخت بید کاشتهاند . سایهی درخت بید ، اتراقگاه هر روزه ی ماست و آب خنک چشمه ، صفا دهندهی سر و صورت و برطرف کنندهی تشنگی و خستگی .
- چای این آب واقعا مزه داره .
- آب سبکیه . آدم هر چقدر میخوره سیر نمیشه .
- کاش میشد از این آب با خودمون میبردیم مشهد .
- بفرما زیره ببریم به کرمان .
آرمان و یکی دو تا از کارگرها زودتر از بقیه میرسند پای چشمه . آرمان آبی به سر و صورتش میزند و با لیوانی که همراه برده ، آب میخورد . من هم میرسم . کتری را میدهم دست رضا . رضا کتری را پر از آب میکند و میبرد که بگذارد روی آتشی که کارگر دیگری روبراه کرده ، برای راه اندازی چای .
- بگیر با لیوان آب بخور دیگه .
- نمی دونی چه کیفی داره پوزت رو بذاری توی این حوضچه و آب بخوری .
دراز می شوم روی زمین . دستهایم را می گذارم دوطرف حوضچه و لبم را به آب حوضچه می زنم . یک دل سیر آب می خورم .
- گندت بزنن .
- آبش مثل هر روز نیست .
- آره انگار پره ماسه و سنگریزه شده .
کارگری که با دستهایش آب می خورد ، نگاهی به تپه می اندازد و به تكه اي از خطوط موازی محل عبور گله های گوسفند از روی تپه اشاره مي كند .
- گمونم گله از بالای چشمه رد شده ، خاکش ریزش کرده .
آرمان لیوان دیگری آب میخورد و جواب میدهد :
- بعید نیست .
بلند میشوم و مینشینم . دستهایم را میگیرم جلوی لوله و پر از آب میکنم و آب را از میان دستهایم میخورم .
- اگه خاک ریزش کرده چرا رنگ آب صاف و زلاله ؟
- ولی آب خیلی کمتر از دیروز شده . راست میگه . حتما یه جایی خاک ریخته داخل چشمه .
ابراهیم ، پیرمرد زبر و زرنگ و ارشد کارگرها ، تَرکهی بلندی از درختی جدا میکند و میآید کنار چشمه و ترکه را میفرستد درون لوله .
- ابراهیم بابا بی خیال ، میخوای کاری کنی که همین یه ذره آب هم بند بیاد .
- حوصله داشته باش جَوون .
ابراهیم چند بار ترکه را داخل لوله میبرد و بیرون میآورد . هیچ اتفاقی نمیافتد . به دور و برش نگاه میکند . جعفر نگاه ابراهیم را میخواند و میرود چوب بلندتری پیدا میکند و میآورد و میدهد دست ابراهیم . ابراهیم ترکه را با دو تا ساقهی علف سبز بلندی که از کنار دستش میچیند ، گره میزند به چوبی که جعفر آورده و چوب و ترکه را هل میدهد داخل لوله .
- چایی حاضره . بیایید چایی بخورید .
- بذار این معمای ژئوتکنیک رو حل کنیم بعد به حساب چای هم میرسیم .
- برنج هم داره کم کم آماده میشه . زودتر بيايين .
آقای شريفي لیوان چای را میگذارد روی سنگ صافی نزدیکی زیلوی پهن شده و میرود سمت لندرور . میرود تا به برنجی که میپزد سری بزند .
- اگه گذاشتی ببینیم قضیهی این آب امروز چیه ؟
ابراهیم ، چوب و ترکه را چند بار از لوله بیرون می آورد و باز هل میدهد داخل لوله و بعد با لبخندی بر لب ، چوب را میگذارد کنار دستش . آب با فشار از لوله بیرون میزند و چیزهایی با خودش درون حوضچهی سنگ و سیمانی میریزد .به حوضچه نگاه میکنیم و به همدیگر . من و آرمان با هم فریاد میزنیم :
- تخم قورباغه !
یکی از کارگرها هم دستش را می گیرد جلوی دهانش و میگوید :
- عه ! عه ! عه ! اینا همهاش تخم قورباغه بود ؟
- چی شده ؟ چرا سر و صدا میکنید ؟
صدای آقای شريفي است از کنار ماشین که درون آن ، برنج روی گاز پیک نیک دارد پخته میشود .
- اینا که توی آب بود تخم قورباغه بود ، نه شن و ماسه !
قبل از آنکه کسی از پای چشمه بلند شود ، بلند میشوم و میدوم به سمت آتش و کتری آب و قوری سیاه چای .
- چایی . چایی .
میترسم قبل از من ، آقای شريفي چایی را بریزد و خستگی بر تنمان بماند . با همهی سرعتی که میتوانم میدوم . گمان میکنم رکورد دوی صد متر را خواهم شکست . خندهام گرفته است و با صدای بلند هی فریاد میزنم : « چایی ، چایی » و به سمت چالهی آتش میدوم . کنار بید و کنار استخر آب .
- صبر کن . وایسا .
پشت سرم را نگاه میکنم . آرمان با فاصلهی کمی پشت سر من دارد میدود . پشت سر او یکی دو نفر دیگر میآیند .
- صبر کن . تو نمیخوای نخور . ما میخواهیم چایی بخوریم . نریزی دور چایی رو !
میایستم . سر جایم میخکوب میشوم . صدای خندهی همه در میان کوه و تپه میپیچد . میرویم کنار آتش و همه ، در کنار هم ، یک دل سیر چایی میخوریم .
اسم این کار را چه میتوان گذاشت ، جز یک تنوع دلپذیر در اوج کار و خستگی ؟ باید در کارگاه بود و دور از همهی دلبستگیها ، تا فهمید که از چه چیزهای کوچکی میتوان لذت برد .
-----------------------------------------------------
پ . ن . 1 - می خواستم این پست را به یاد بزرگمرد تمام خاطراتم بنویسم . اما برای آنکه چارو همچنان در فضای کار و کارگاه باشد ، آنرا در چهارشنبه ی سومین فصل مبهم می نویسم .
پ . ن . 2 - این پست تقدیم به آنها که شریک آن روزها و آن آب بودند : آرمان سلجوقیان - همکلاسی آن روزها - ، علی شهرکی - رییس آن روزها - ، ابراهیم - پیرمرد دوست داشتنی روستا و حکایت هایش - و ... دیگران !
پ . ن 3 - این روایت با همین نام ، روایتی است از کتاب « خاطرات یک آدم بیست و پنج درصدی » .
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .