روحت شاد ، مش حج آقا .

مرد آخرین جرعه های چایی را می ریزد توی نعلبکی چینی . چایی اش را می خورد . استکان را می گذارد روی نعلبکی ، کنار منقل . بلند می شود . زیرشلواری اش را در می آورد . شلوار پارچه ای خاکستری تیره اش را می پوشد . کتش را می پوشد روی پیراهن یقه دار سفیدش . کلاه دوره دارش را بر سر می گذارد . نگاهی به زنش می اندازد . نگاهی به بچه ای که امروز هم مدرسه نرفته می اندازد . به دخترش که تازه دیپلمش را گرفته و در اتاق کناری ، دارد قالیچه می بافد سری می زند . لبخندی می زند . پاشنه ی کفشش را با پاشنه کش فلزی بالا می کشد . زیر لب دعایی می خواند و در سکوت ، مرد از خانه بیرون می زند . مثل هر روز . می خواهد برود مغازه اش . مغازه ی فرش فروشی اش . حتما در بین راه سری به مش تقی خواهد زد . دوست و یار غارش . شاید آقا کریم هم سری به آنها یزند . در پستوی مغازه ی مرد یا مغازه ی تقی ، - که آنهم فرش فروشی است - ، این سه نفر اگر به هم برسند ، بساط منقل و گل انداختن حرف هایشان در میان گل انداختن زغال بلوط ، دو سه ساعتی طول خواهد کشید .

مرد اما تقی را می بیند . سلام علیکی می کند . زود خداحافظی می کند و می رود . سفارش می کند که اگر آقا کریم را دید سلام مرد را به او برساند .

مرد به مغازه اش می رسد . قفل چالشتری فلزی را با کلید بلندش باز می کند . کرکره ی فلزی را بالا می دهد . قفل در شیشه ای را هم باز می کند . بسم اللهی می گوید و می رود درون مغازه . نگاهی به چند تخته قالی سه در چهار باقی مانده می اندازد . قالی نقش گل مینا روی همه است . زیر آن قالی خشتی چالشتری است و بعد هم قالی قابی بافت دهکرد . لحظه ای می نشیند روی تنها صندلی مغازه . بعد بلند می شود . در پستو  را باز می کند . می رود درون پستو  . می رود سراغ چهل خان . جعبه ای که از چند ردیف کشوی روی هم ساخته شده . کشوهایش بی گمان چهل تا نیستند . اما به هر حال چهل خان است ! از درون یکی از کشوها دفتری رابیرون می آورد . به حسابهایش نگاهی می اندازد . همه به خط سیاقی نوشته شده اند . اعداد عجیب و غریبی که آدم را یاد نسخه های دعانویس محله می اندازند ! یاد جن گیرها ! مرد دفتر را ورق می زند . نفسی به راحتی می کشد . هیچ بدهکاری ای ندارد . دفتر را سر جایش می گذارد . از درون کشوی دیگری دو سه تا کاغذ بیرون می آورد . به اعداد سیاقی روی آنها نگاهی می اندازد . یکی از کاغذها را تا می کند و می گذارد توی جیب بغلی کتش . کنار ساعت جیبی زنجیردارش . از پستو می آید بیرون . کاغذ را از جیبش در می آورد . می نشیند پشت میز . تلفن خاکستری رنگ را بر میدارد . دستش می رود درون حلقه ی صفر . بعد سه را می چرخاند و همینطور عددهای بعدی را . به حاج نبی زنگ می زند . دوست قدیمی اش .

-        بعد از نهار پول رو به بچه ها برسون . دستشون خالی نمونه .

اعداد سیاقی می گویند که مرد مبلغی از حاج نبی طلبکار است . سیدرضا و سید حسن ، می خواهند بیایند درون مغازه . سلام می کنند . قبل از اینکه به حرف بنشینند مرد از روی صندلی بلند می شود . قفل را برمی دارد . سیدها می فهمند که مرد می خواهد برود .

-        اوقور به خیر !

-        باید برم . امروز خیلی کار دارم .

-        خیره ایشالله .

-        خیر از زندگی ببینید ایشالله .

سیدها می روند تا جایی دیگر معامله ای جور کنند و انعامشان را جایی دیگر بگیرند ! مرد در شیشه ای را قفل می کند . از عرض خیابان می گذرد . سری به مش غلام می زند . زود خداحافظی می کند و به راه می زند . دستی برای عموفرج بلند می کند . به راه می زند . از جلوی مغازه ینادر چرخی و از فلکه ی فردوسی می گذرد . نگاهی به ستون میان فلکه می اندازد که پایه ی مجسمه ی شاه بود و حالا پایه یک الله فلزی است . از جلوی مغازه ی مش تقی می گذرد . مش تقی دارد بساط منقل را راه می اندازد . مرد به قصابی می رود .

-        سه کیلو . بی استخون باشه .

-        چشم ... امروز زود میری خونه حجی . خیره ایشالله .

-        خیر از زندگی ببینی ایشالله .

گوشت را می گیرد و پولش را می دهد  و به راه می زند .  خیابان پهلوی را که حالا شده خیابان ملت ، ادامه می دهد .. به کوچه ی یخچال می رسد . می پیچد داخل کوچه . از بن بست اول می گذرد . نگاهی می اندازد به در خانه ی برادرش در انتهای بن بست . راهش را ادامه می دهد . به در قهوه ای و کرم رنگ بزرگ فلزی می رسد . در می زند . دختر برادرش در را باز می کند .

-        سلام عمو . خوش اومدی . بیا بالا .

-        نه عمو . خیلی کار دارم . باید زود برم .

-        اینموقع روز عمو . چه اومدنی ؟ چه رفتنی ؟ چه عجله ای ؟

-        اومدم ازت خداحافظی کنم . از بقیه ی خواهرات هم خداحافظی کن عمو .

-        اوقور بخیر . کجا به سلامتی عمو ؟

مرد اما ، خداحافظی کرده و رفته است . می رود تا انتهای کوچه . راسته ی خیابان سعدی را می گیرد و می رود . می رود سراغ خانه ی دختر بزرگش . دختر از روی دار قالی پایین می آید .

-        بیا بشین آقا . چایی می خوری ؟

-        نه آقا . باید زود برم . اومدم ازت خداحافظی کنم .

-        کجا به سلامتی ؟

-        هوای زندگی ات رو داشته باش . چند ماهته حالا ؟ مواظب بچه ات باش ... . اینقدر غصه نخور ...

-        چی شده آقا ؟

مرد اما از در خانه بیرون رفته است . می رسد به خیابان بوعلی . از آنجا دوباره می آید داخل خیابان پهلوی و می رسد به خانه . گوشت را به زن می دهد . کت و شلوارش را در می آورد . زیرشلواری سفید با راه راههای خاکستری اش را می پوشد . تا برود دست به آب و برگردد و باغچه ها را آبی بدهد ، زن منقل را آتش کرده است . قوری گل قرمز چینی را آب کرده و کنار منقل گذاشته است .

مرد می نشیند پشت منقل . متکای تبریزی را پشت سرش جابجا می کند . بافور حقه ناصرالدین شاهی را برمی دارد . آخرین تکه های تریاک کوپنی را می چسباند روی حقه و دود می کند . بلند می شود . می رود سراغ کمد دیواری . کمدی که درون دیوار خشتی ای است با عمق بیشتر از یک متر ! دنبال چیزی می گردد .

-        کاغذی که دیشب دادمت کو ؟

زن می آید جلو . از میان بقچه های لباس کاغذی بیرون می آورد . کاغذ بوی گل برنجاس گرفته . گل بومادران . مرد نگاهی به کاغذ می اندازد . می خواندش و دوباره می گذاردش سر جایش . نفسی به راحتی می کشد . می رود پشت منقل . برای خودش چایی می ریزد . دخترش دارد قالی می بافد . زن رفته که نهار بپزد . پسر روی پله های ایوان ، دارد با پوسته های شکلات کام ، زنجیر می بافد . مرد به حیاط می آید .

-        چیزی داریم بخوریم ؟

-        آش کشک داریم . از دیروز .

-        یه کاسه داغ کن بیار .

مرد روی پله ها می نشیند . آش می خورد . دستی به سر پسر می کشد . آهی می کشد . پسر تازه سه روز است که از بیمارستان برگشته . سه ماه بستری بوده . دختر شب و روز از او پرستاری می کرده . هر روز وقت ملاقات مرد سری به آنها می زده . بقیه ی خواهر و برادرها هم همینطور . مادر هم . حالا سه روز است که پسرک ، به خانه برگشته ، اما با کلی تفاوت . مرد ، دستی هم به سر دخترش می کشد  . می رود می نشیند پشت منقل . متکای تبریزی را جابجا می کند . تکیه می دهد به متکا . سرش را می گذارد روی متکا و چشمهایش را می بندد . تا جیغ زن در خانه و محله بپیچد و دختر زنگ بزند به خانه ی عمو و تا پسر عمو به اورژانس زنگ بزند و اورژانس برسد ربع ساعتی می گذرد .

یکساعت بعد از رفتن آمبولانس ، حاج نبی می رسد . بسته ی پول را به دست یکی از پسرهای مرد میدهد . همدیگر را بغل می کنند . حاج نبی اشک می ریزد و حرف می زند . بریده بریده .

-        دو ساله این پول رو به من داده قرض ... هر بار خواستم پسش بدم ، حتا حرفش رو هم نزد... امروز خودش زنگ زد ... گفت بعد از نهار پول رو برسون به بچه ها که دستشون تنگ نمونه ... دلم گواهی بد داد ... پول رو جور کردم و فوری زدم به راه ... دیر رسیدم انگار ...

و باز گریه می کند . پسر اما بغضش نمی ترکد . فقط نگاه می کند . خاموش . دارد خفه می شود انگار . درون اتاقهای خانه اما شیون زنها پایان ندارد . دختر عمو بزرگه پارچی آب کرده و با لیوان به خورد دختر بزرگ مرد می دهد و به خورد دختر عمویی که آخرین بار عمو به سراغش رفته . عمو بزرگه می رسد . می خواهد بزرگی کند . جلوی اشکش را می گیرد . خیلی تلاش می کند تا کمرش را راست بگیرد :

-        کی اینطور شد ؟

پسرش ، که با تلفن دخترِ مرد ،  خودش را رسانده بوده جواب می دهد :

-        آش رو که می خوره میاد تکیه میده به متکا و همونجا آروم می خوابه  . اورژانس که رسید گفتن ربع ساعتی هست که تموم کرده .

-        کی خونه بوده ؟

---------------------------------------------

من بودم . من خانه بودم و مادر و خواهرم . باقی برادرها یا مدرسه بودند یا سر کارشان بودند . باقی خواهرها هم به خانه ی خودشان بودند . مرد ، پدرم ، می دانسته که خواهد مرد . از همه ی آنهایی که می شناخته و سر راهش بوده اند خداحافظی کرده بود . همه چیز را برای رفتنش آماده کرده بود . رفت . آرام و پر از غصه و درد ، آن مرد رفت . رفتنش را نه من باور کردم و نه هیچکس دیگری در خانه . تا سالها سر هر کوچه که می رسیدم ، گمان می کردم ، او با پاکتی آجیل یا میوه در دست ، از انتهای کوچه خواهد آمد . بغلم خواهد کرد . به خانه خواهد آمد ... اما نیامد . آن مرد رفت و دیگر جز در خاطر و در خواب نیامد .

چهارده سال بعد ، در بازار شهر ، حسین کلاه مال ، داشت برای مش حیدر حکایتی تعریف می کرد . رفته بودم به دوستی قدیمی سری بزنم . بعد از سال ها برگشته بودم به شهر و بازار و خاطره های بی پایانش . مش حیدر با دهانی باز از تعجب پرسید :

-        جدی می گی حسین ؟

-        ها حیدر ... به ارواح خاک مش حج آقا قسم ...

و تازه فهمیدم چه مردی را نه من ، که بازار ، که شهر ، چهارده سال پیش از دست داده است .

حالا هجده سال دیگر هم از آن چهارده سال گذشته است . در بی پایانیِ جاده ، روی صندلی عقب ماشین نشسته ام و می نویسم . امروز یازدهم اردیبهشت است . سی و دومین سالروز وفات جوانمرد ترین مردی که می شناختم . مردی که دل به پیش بینی های شاه نعمت الله خوش نکردو نماند . دل به امیدهای پای منقل نبست و رفت . مردی که خانه اش ، محل رفع اختلاف اهالی شهر بود . مردی که دستش باز بود و دلش بزرگ . دست و دل باز بود . مردی که از سیاست فراری بود و یک  جمله اش هرگز از یاد نخواهد رفت :

-        فقط یادتون باشه که هیچوقت لقمه ی حروم سر سفره اتون نیارید ...

و خودش هیچوقت نیارود . و شاید به همین دلیل در آرامش رفت .

اینها را برای خودم می نویسم ، تا بار گناه خودم را در چرارفتنش کم کرده باشم . در  چگونه زیاد کردن غصه هایش . اینها را برای خودم می نویسم . برای آنکه هنوز ، به بازگشتش از ته یک کوچه ی خاکی ایمان داشته باشم . ..

اینها را برای خودم می نویسم . تا بگویم روحت شاد مش حج آقا .

پ . ن . 1 این نوشته تقدیم به روح بزرگ پدرم و دوستانش : تقی شمسی پور که یک هفته بیشتر نبودنِ دوستش را تاب نیاورد و رفت  - .  کریم سلیمانی . حیدر مهدوی . حسین کلاه مال . فرج الله آل ابراهیم . غلام بنی مهدی .  سید رضا و سید حسن زمانیان انعام بگیرهای بازار فرش - . حاج نبی الله کریم زاده . کبلای شاه علیِ خباز و ... و عموهایم . و دیگران ، دیگر مردان بازار و محله ی نمد مال های شهرکرد . جمعتان در ورای این عالم خاکی ، چون یادتان جاودان .

پ . ن .2 نمی خواستم این پست را در این وبلاگ بگذارم . و نباید می گذاشتم .  اما گذاشتم . هم اینجا و هم در سومین فصل مبهم . این چهار شنبه یک استثناء است در سه شنبه های چارو . مرا ببخیشد نادر عزیز و دیگر دوستان ... تقصیر من نیست که یازدهم اردیبهشت ، چهارشنبه شده است !