بغض غریب
بغض غریب
آدمهای کارگاهی ، آدمهای بیست و پنج درصدی ، در کار خود و محیط کار خود دلبستگیهایی پیدا میکنند که برای دیگران یا عجیب است یا باور نکردنی . آدمهای کارگاهی ، سنگ صبور یکدیگرند . محرم راز یکدیگر . و در اوج کار ، گاهی به هزار و یک دلیل ، هیچ حرفی برای هم نمیتوانند بزنند . اغلب از ترس اینکه مبادا این حرفهای تلخ که گفتنش حتی برای گوینده دردناک است در شوخیها مضحکه شود . اگر آدمهای کارگاه به این نتیجه رسیدند که نمیتوانند محرم راز هم باشند ، آنوقت درد دلهایشان را برای طبیعت وا گو میکنند یا برای اشیائی که هر روز با آن سر و کار دارند . اشیاء بی زبان ، راز دار آدمها می شوند .
آدمهای کارگاهی زیادی هستند که دلبستهی تخته سنگی شدهاند ، دلبستهی درختی در بالای تپه ای ، و ... ؛
مشهدي اكبر اما دلبستهی لودرش شده بود . با لودرش حرف میزد ، درد دل می کرد ، برای لودرش از بیپولیهایش میگفت . از بیماریهای زنش ، از دلتنگ شدن برای بچههایش . برای لودر از در و دیوار خانهاش میگفت و آرزوی زیارت کربلا . مشهدي اكبر بیست و چند سال بود که رانندهی لودر بود و نزدیک دوازده سال بود که با همین لودری کار میکرد که حالا در كارگاه سد سازي مشغول بود . هر کامیونی را که بار میزد ، کلی از غصههایش را برای لودرش تعریف میکرد . ساعتهایی که کارگاه تعطیل بود ، مشهدي اكبر را می شد در سایهی لودرش پیدا کرد یا دراز کشیده در بیل لودرش در حاليكه چشمهایش را به لودرش دوخته است و انگار چون عاشقی بی قرار در سکوت دلبرش غرق شده و با نگاهش شرح حال میگوید .
اما غریبتر آنکه مشهدي اكبر درد دلهای لودرش را هم میشنید ! هر صدای ناجوری که از موتور لودر بیرون میآمد ، مشهدي اكبر بیدرنگ دنبال مکانیک میگشت .
- لودرم مریضه !
با هر مریضی لودر ، مشهدي اكبر هم مریض میشد . او وابسته به لودرش شده بود . انگار واقعا لودر نیز با مشهدي اكبر درد دل میکرد ! موتور لودرش که بد کار میکرد و زیر بار نمیرفت ، مشهدي اكبر خسته میشد و افسرده :
- لودرم خسته شده ، ضعیف شده !
در روزهای اوج شیون و خرابی و آوارگی در زلزلهی زیرکوهِ قائن ، یک روز غروب ، وقتی خورشید داشت چشمهایش را بر آنهمه خرابی میبست ، در بنفشی آسمان روستای رحیمآباد در اطراف حاجیآباد ، مشهدي اكبر روی تلی از خرابههای خانهای نشسته بود و سرش را میان دستهایش گرفته و به نقطهای نامعلوم خیره شده بود. دو سه روزی بود که او و لودرش را برای آواربرداری آورده بودند به این روستا .
فکر کردم ، اینهمه خرابی را دیدن و اینهمه شیون شنیدن ، سنگ را هم از پا درمیآورد چه برسد به آدم دلنازکی چون مشهدي اكبر . گذاشتم کمی زمان بگذرد و در تاریک روشن غروب ، سراغ مشهدي اكبر رفتم .
- خوبی مشهدي اكبر ؟
- نه .
صدایش به زحمت شنیده میشد . همان صدایی که گاه در شوخیها و سربهسر دیگران گذاشتنش ، بی نیاز از بلند گو بود .
- بد نباشه ، چی شده مش اكبر ؟
- هیچی !
بغض . بغض نمیگذاشت که مشهدي اكبر بیشتر از یک کلمه حرف بزند .
- برای هیچی غصه گرفتی ؟
- نه .
- کشتیهات غرق شده ؟
- نه .
- غصه نخور یا خودش میاد یا نامهاش !
- نه .
- پس چی شده مش اكبر ؟
- لودرم آقا مهندس ؛ لودرم .
اشک در چشمهای مشهدي اكبر جمع شده بود . همان چشمهایی که گاهی وقتها در زمان استراحت یا بعد از نهار و شام ، وقتی مشهدي اكبر تمپویی به دست میگرفت و ضرب میزد و شکمش را میچرخاند ، از آنها نور شیطنت میبارید . حالا اشک در آن چشمها جمع شده بود و حضور من مانع جاری شدنشان شده بود . شايد هم بغضش نميتركيد .
- لودرت چی شده مش اكبر ؟
- لودرم ... لودرم ... لودرم ، بغض کرده آقا مهندس .
مشهدي اكبر بغضش را فرو خورد و بلند شد و در سیاهیِ تازهی شب به سوی لودرش رفت . رفتم سراغ سرپرست کارگاه .
- امروز لودر مش اکبر خراب بود ؟
- اصلا روشن نشد .
- چرا ؟
- لودرش بغض کرده بود !
خنده ی مصنوعی مرد پیر کارگاه هم نمیتوانست بغض نهفته در صدایش را مخفی کند .
گاهی وقتها ترکیدن بغض میتواند آدم را از خیلی چیزها راحت کند ، اما نمی شود . مثل همان روزها که گاوهای مادهای که صاحبانشان زیر خروارها آوار دفن شده بودند ، پستانهای پر شیرشان بر زمین میسایید و از درد ماغ می کشیدند . ماغ کشیدنی چون شیون زنان شوی مرده و دختران مادر مرده . زیر نگاه غمبار آن گاوها بغض غریب هیچ مرد و زنی نمیتوانست درمانی بر درد پستانهای پر از شیرشان باشد . آن روزها که روستای اردکول در شیون ماغ کشیدن گاوهای ماده غرق شده بود ، مردانی از راه رسیدند که پوسترهای تبلیغاتی رییسجمهور مورد علاقهشان را روی اندک دیوارهای سالم میچسباندند . روي تنها دیوار باقیمانده از مدرسهی بشیران عکس یک کاندیدا چسبانده شده بود و روي دیوارهای مرکز کشاورزی حاجیآباد عکس کاندیدای دیگر . روزهای آخر اردیبهشت هفتاد و شش بود . روزهای بغض و حیرت . روزهایی که حتی لودر مشهدي اكبر نیز بغض کرده بود. روزهایی که همهی آدمهای کارگاه این بغض را حس کرده بودند . روزهایی که تنها زمین بود که بغضش ترکیده بود . تنها بغض زمین ترکیده بود و گردِ مرگ بر درختان زرشک آهنگران تا اِستند و بارنجگان تا اِسفدِن پاشیده بود.
-------------------------------------
پ . ن 1 - شانزده سال پیش بود . روزهای زلزله و سیاست . زلزله 20 اردیبهشت در زیرکوه قائن . و زلزله ای در روزهای بعد از آن . روزهایی که آرزوهایمان را در صندوق های رای جستجو می کردیم . حالا هم انگار مثل همان روزهاست . زلزله هر روز به شهر و استانی دیگر سر می زند . دوباره صندوقهای رای .. دوباره سیاست ... انگار فقط 16 سال از عمر ما گذشته است و ... آرزوهایمان ؟
پ . ن 2 - این روایت ، با همین نام ، روایتی است از کتاب خاطرات یک آدم بیست و پنج درصدی .
پ . ن 3 - در خرابی کامپیوتر خودم و نابودی خیلی از فایل ها ، نوشتن این پست را مدیون کامپیوتر لیلا هستم .
--------------------------
پ ن . ۲۶/۰۲/۱۳۹۲ : سومین فصل مبهم به روز شد .
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .