وقتی زلزله می شود آوار فرو می ریزد . وقتی آوار فرو می ریزد ، آدمهایی زیر آوار می مانند . وقتی آدمها زیر آوار می مانند ، باران غم می بارد به تمامی پهنای صورت ، از دیدگان هر آنکه در میان آن آوار ، زنده مانده باشد . از دیدگان هر آنکه در دل آوار به دنبال امیدی از زندگی یا نشانی از پایان یک زندگی می گردد .

سه روز از زلزله گذشته است . هنوز در روستا ، زنده یا مرده ی پنج نفر پیدا نشده است . سه پسر بچه . یک دختر بچه و یک زن . یکی از بیل مکانیکی های کارگاه  ما نزدیک روستاست . سه چهار نفراز اهالی می افتند جلو و بیل مکانیکی پشت سر آنها . هر کدام جایی را نشان می دهند . هر کدام براساس آخرین شنیده های خود و یا دیده های دیگران ، حدس می زنند پسر بچه ها و یا دختر بچه جایی باشند . زن را اما کسی نمی داند . همه می دانند که زن برای نماز ظهر به مسجد می رفته است . بخشی از آوار مسجد را روز قبل کاویده اند و از زن هیچ خبری نبوده است .

بیل مکانیکی بزرگتر از آن است که بتواند از میان تک و توک دیوارهای خشتی کوچه های نیمه ویران روستا عبور کند . مردی سراپا خاک آلود ، با دستانی زخم از کاویدن کوه آوار خانه اش ، با صدای بلند فریاد می زند :

-        خراب کن این دیوارهای لعنتی رو . بیا اینطرف . از اینطرف بیا . زودباش ...

مرد دیگری اما ، ماتمزده ، پشت داده به دیوارهای خشتی نیمه خراب ، در خود مچاله شده ، انگار سالهای سال است که زانو در بغل  سر در میان زانوان ، آنجا مسخ شده است . با شنیدن صدای زنجیرهای غول آهنی ، سر بلند می کند . نگاهی به غول آهنی می اندازد . نگاهی به ما . نگاهی به ویرانه ی های روبه رویش و سرانجام باز در خویش مچاله می شود . حکایت مرد را می دانم . بعد از آنکه اجساد زن و بچه اش را از زیر آوار بیرون می آورند ، چند تا خشت را روی هم گذاشته و سکویی درست کرده و شب و روز روی سکوی خشتی ، خیره به خرابه های رو به رو تکیه به دیوار نیمه خراب می دهد . نه خوراک دارد و نه خواب . هیچکس نمی داند مرد تا کی دوام خواهد آورد .

-        از اینجا نمی شه رفت . عبدالله بیا از کنار روستا بریم .

به راننده بیل مکانیکی می گویم و خودم می افتم جلو . مرد خاک آلود نیز با دلخوری همراه می شود . می رویم انتهای آخرین خانه و از آنجا دوباره وارد روستا می شویم . دیوارهای کمتری بر سر راهمان است و آوار بیشتر . آوار را کنار می زنیم و می رسیم به خرابه های خانه ای که اهالی ده حدس می زنند بجه ها را آنجا می شود پیدا کرد . بازوی بیل بالا می رود و پایین می آید و آوار را شخم می زند و بعد از اطمینان از اینکه درون آوار اثری از آنها نیست ، آوار را بر می دارد و بر روی تل آوارهای کاویده شده ی همان نزدیکی تلنبار می کند .

عاقبت سه پسر بچه پیدا می شوند . دو برادرند و یک پسر عمو . پسر عمو کوچکترین آنهاست . در حیاط خانه ی همسایه ی دو  برادر پیدا می شوند . اول یکی از اهالی ، تکه ای از پیراهن او را می بیند . بیل مکانیکی می ایستد و همه با بیل و با دست و با هر آنچه بشود ، آوار و خشت و خاک را کنار می زنند . کمر پسر بچه را ناخن بیل خراشیده است . برادر بزرگتر به حالت رکوع ، روی برادر کوچکتر خم شده است . و پسرعموی تنها که از همه کوچکتر است زیر بدن آن دو . همه با هم زیر خرواری از خشت و خاک و مرگ . انگار آن که بزرگتر بوده و چهارده سال داشته می خواسته با طاق بدن خویش ، دو نفر دیگر را از آوار زلزله در امان نگاه دارد . بدن های بادکرده را بیرون می آورند و همراه بیل مکانیکی از میان آوار و غم و خشت و خاک ، می رویم جایی که گمان می برند دختر بچه را بشود پیدا کرد .

آوار سقف گنبدی یک کاهدان نیمه ویران را بیل مکانیکی بر می دارد . گونی های بزرگ پر از کاه پیدا می شوند . آوار و کاه در دل خود بدن له شده ی دختری پنج ساله را جای داده اند . شیون های مادر دختر توان ماندن را از هرکسی در آن نزدیکی می گیرد .

به سمت مسجد می رویم . من و یکی دو تا از بچه های کارگاه و بیل مکانیکی و شوهر زنی که هنوز پیدا نشده و دو سه نفر دیگر از اهالی ده . دیوارهای مسجد خراب شده اند و یکی از گلدسته هایش نیز . بخشی از ساختمان مسجد هم خراب شده که آن را کاویده اند و از زن خبری نبوده است . ایستاده ام روی آوار گلدسته تا بیل مکانیکی آوار دیوارها را بردارد . کسی می آید . با پیغامی از شیخ مسجد که خودش نیز زخمی شده و در خانه اش بستری است . گفته است که بیل مکانیکی نباید وارد حریم مسجد شود . آوار مسجد را فقط با دست و با بیل دستی باید کاوید !

اصرار شوهر زن و اشاره های ما و رو به جلو آمدن بیل مکانیکی هم فایده ای ندارد . مرد پیغام رسان می ایستد جلوی بیل و نمی گذارد نزدیک آوار مسجد شود . راننده ی بیل مکانیکی می آید که با او حرف بزند اما یک نفر دیگر هم می آید و دوباره می گوید که شیخ نمی گذارد آوار گلدسته را با بیل مکانیکی بردارید . هیچ اصراری فایده ای ندارد . انگار نه انگار که آن آوار یکپارچه را جز با این غول آهنی نمی شود برداشت . برمی گردیم . باید به روستایی دیگر برویم . روستایی که هنوز در زیر آوارش خیلی ها مانده اند .

غروب دو روز بعد ، سوار بر ماشین ، بعد از سرشکاف کردن یک قنات ویران شده ، به سمت کارگاه برمی گردیم . در بین راه مردی را سوار می کنیم که اولین بار پیراهن آن پسر چهارده ساله را زیر آوار دیده بود .  می خواهد برود شهر . او را تا جایی که بتواند ماشینی برای رفتن پیدا کند می رسانیم .

-        جسد زن پیدا شد ؟

-        ها . همین ظهری پیدا شد . از روی بوی جسد پیداش کردیم .

-        کجا بود ؟

-        زیر آوار گلدسته . همون جایی که شما ایستاده بودی .

پس لرزه ای شدیدتر از زلزله ، آواری از اندوه و نفرت را بر سرم می ریزد . تصور اینکه نیم ساعت روی خشت و آجری ایستاده باشی که زیر آن جسد مادری مدفون شده باشد ، تا صبح مرا به قدم زدن در حوالی کارگاه می کشاند و خیره شدن به ستاره های آسمانی که آبی اش انگار امشب ، زیبا نیست . آبی اش رنگ کاشی های آوار گلدسته ی آن مسجدی است که شیخ نگذاشت بکاویمش . 

----------------------------------------------------------

پی نوشت : 

1- روایت از سال 76 . روزهای آخر اردیبهشت . 

2- تا سالها بعد از آن , بازدیدن عکس های آن سه پسر بچه و عکس های گلدسته مرا از خودم و از دوربین عکاسی ام متنفر می کرد . 

3- بیشتر کامنت های پست قبلی ام ( تلخ و شیرین ، گس ) را پاسخ داده ام . کامنت های این روایت را هم - اگر باشد !! - پاسخ می دهم . 

4- زلزله مصیبت است ، پس لرزه های آن فاجعه !