تلخ و شیرین ، گس !

امروز از آن روزهای نحس است . هرچقدر هم که بگویی به خرافات اعتقاد نداری و به خیلی چیزهای دیگر ، اما نمی­توانی منکر شوی که بعضی روزها هر اتفاقی که بیافتد بد از بدتر خواهد بود و هی لحظه شماری خواهی کرد که آن روز لعنتی به پایان برسد

….

لیوان چایی سرد شده را بر زمین می گذارم . بلند می شوم که بروم دفتر که جلال ، هراسان و شتابان می رسد .

-              مهندس بدو . بیچاره شدیم .

-               چی شده ؟

-              شاگرد بلدوزر ... دستش رفته لای پروانه بلدوزر ... تا مچ قطع شده ...

با سید می پریم پشت تویوتای جلال . می رویم . می رسیم . می بینیم . سید به گریه می افتد . مرد جوانی لنگ قزمزی را دور مچ دست چپش پیچیده است و کنار بلدوزر نشسته و از درد به خودش می پیچد . راننده ی بلدوزر با دست روی سر خودش می کوبد و هی دور مرد می گردد و زیر لب چیزهایی می گوید که نمی فهمم چیست . فارسی و عربی قاطی ! تمام لباس های مرد جوان پر از خون است .

-              چی شده ؟

-               بلدوزر یهو خاموش شد . دیگه  استارت نمی زد . یکساعتی باهاش ور رفتیم ...

-              اینقدر حرف نزن ... دستش چی شده ؟

-              رفته لای پروانه ... انگشتاش له شدن ...

شنیدن خبر بد از شنیدن فاجعه  بهتر است . له شدن انگشت بهتر است از قطع شدن مچ دست . می روم سراغ مرد ، لنگ پر از خون را از روی دستش برمی دارم . تلی از مخلوط گوشت و پوست و استخوان ، غرق در خون به جای انگشتهای مرد جا گرفته است . چندشم می شود . اما نباید خودم را ببازم .

-              دمت گرم ... توی چرخ گوشت هم نمی تونستی اینجوری چرخش کنی !

لبخند تلخی می زنم و با کمک سید ، مرد را بلند می کنیم . می رویم کارگاه . هر چه ساولون و بتادین در جعبه های کمک های اولیه کارگاه داریم را خالی می کنم روی دست مرد که حالا دیگر یادم می آید که  اسمش علی است . علی از درد به خود می پیچد و گاهی آرام آرام اشک می ریزد . چند تا گاز استریل برمی دارم و پهن می کنم روی دست علی و با راننده بلدوزر دوباره سوار تویوتا می شویم .

-          برو درمانگاه سید ... 

در درگاه درمانگاه حاجی آباد ، دکتر جوان به استقبالمان می  آید .

-              بازم مشتری دارم ؟ امروز شما پایه ی ثابت درمانگاهین ؟

اما با دیدن دست علی ، دکتر جدی می شود و او را روی تخت می خواباند .

-              هیچ کاری نمی تونم براش بکنم . سریعتر برسونینش . مشهد !

-              مشهد ؟ دکتر ما رو گرفتی ؟ می دونی مشهد تا اینجا یعنی چند ساعت راه ؟

-              اینجا هیچ کاری نمی شه کرد  وقت رو تلف نکن . من می تونم یکی دو تا آرام بخش بهش بزنم و دستش رو هم پانسمان کنم .

دکتر با کمک یکی از همکارهایش هرآنچه را می توانند انجام می دهند . شستشوی زخم . معلوم کردن یکی دو تا استخوان از درون توده ی له شده ی گوشت و پوست و معلوم شدن شکل دو تا از انگشتها .  سرانجام ، پانسمان و تزریق یکی دو تا آرام بخش و چرک خشک کن .

-              می تونی ببریش قائن . شاید بتونن انگشت هاشو از هم جدا کنن . باید بره اتاق عمل . ولی اونجا هم که می دونی ...  هنوز پره از مجروح های زلزله ... یه راست بری مشهد بهتره .

علی را که حالا دیگر به جای لنگ ، پانسمان ، دور دستش را گرفته است ، سوار ماشین می کنیم و با تمام سرعت می رویم به سمت قائن . نزدیک کارگاه ، راننده بلدوزر را پیاده می کنیم .

-              از کارگاه زنگ بزن قائن به قریشی . بگو جلوی بیمارستان منتظر ما باشه .

راننده بلدوزر با بغضی در گلو و اشکی در چشم ، انگار که خود را مقصر بداند ، کنار جاده می ماند تا ما از دیدرس او خارج شویم .

-          ساعت چنده سید ؟

-          یره همی عقربه ها لامصب میدون انگار ! ساعت چهارم رد کرده !

-          پس تاریکی به قاین می رسیم ...

-          ها ... حتمنی ...

به بیمارستان که می رسیم ، قریشی منتظر ماست . کنار مردمی که به دنبال زخمی های زلزله ، به دنبال امید ، به دنبال کمی شادی پس از شیون ، اطراف بیمارستان نشسته اند . قریشی پشتیبان کارگاه است . پیرمردی است که به واسطه ی شغلش خیلی جاها را می شناسد و خیلی جاها می شود گفت خرش می رود !

-              اینجا کسی به کسی نیست . هیچ امکاناتی هم ندارن . یعنی هر چی بوده تموم شده ! ببریمش مشهد بهتره .

-              نگران نباش پیرمرد ... اورژانس از کدوم طرفه ؟

توی اتاق معاینه ی اورژانس ، دکتر ، خسته از چندین روز متوالی رسیدگی به مجرو ح های زلزله ، تا چشمش به دست علی می افتد ، دستی به سبیل پرپشتش می کشد ، بعد دستش را میگذارد روی میز کارش و می گوید :

-              توی این اوضاع همینو کم داشتیم ... هیچ کاری نمی شه براش کرد .

انگار اصرار ما و قریشی هم فایده ای ندارد . بیشتر از نیم ساعت برای دکتر توضیح می دهم .  اما دکتر تقصیری ندارد . مشکل بی امکاناتی است . شکی نیست که او با تکیه بر دانشش حرف می زند ، ما با تکیه بر احساسات و امیدمان .

-          حتی نخ بخیه هم نداریم ...

قریشی ، با صدایی گرفته ، پاسخ دکتر را می دهد :

-          از هر جا شده می رم نخ بخیه گیر میارم آقای دکتر ...

-          دستکش هم حتا یکی دو جفت بیشتر برامون نمونده ... توی اتاق عمل هم هیچکاری براش نمی شه کرد ... معطل نشین ... زودتر برسونینش مشهد ...

کم کم دارم نومید می شوم . اما چشمهای دکتر بر خلاف زبانش حرف می زنند . معلوم است که دلش می خواهد هر کاری که می تواند انجام دهد . شاید خستگی نمی گذارد . شاید بی امکاناتی . شاید هم می داند وقتش را برای دیگران باید بگذارد . دیگرانی که رسیدگی به آنها می تواند پرفایده تر باشد . می روم کنار قریشی و آرام به او می گویم :

-          برو چند تا نخ بخیه از داروخونه های توی شهر بگیر ... .

بعد به دکتر نگاه می کنم که مانده است من به قریشی چه می گویم .

-              دکتر یه سئوال شخصی بپرسم ؟

-              بپرس .

-              شما اهل کجایین ؟

-              چطور مگه ؟

-              فکر می کنم قبلا شما رو زیاد دیدم .

-              شاید ... نمی دونم . من بچه ی تهرانم ... شهرکرد هم دانشجو بودم  .

انگار به چیزی که می خواسته ام رسیده ام . همیشه یک راهی باید باشد که کسی را به کاری که شک دارد انجام دهد ، مشغول کنی . نام و یاد شهری که دوستش دارم ، امشب کلید بازکردن این قفل می شود .  کمی به مغزم فشار می آورم . دکتر باید هم سن و سال خودم باشد . می روم سراغ دوستانم در دانشکده پزشکی . به محمود می رسم . از محمود به بسکتبال ..

-              آهان ... شما توی تیم بسکتبال دانشگاه نبودین ؟

-              چرا ...  تو که پزشکی نبودی ؟ بسکتبالیست بودی  ؟

-          نه ... ولی بیشتر بچه های تیم دوستام بودن ... من دوست محمود بودم ...

دکتر ، در حالیکه دستکش استریل به دست می کند ،  به دوران دانشجویی اش برمی گردد .

-              دوستای خوب و روزای خوبی تو شهرکرد داشتم .

-              خوب پس از شهر ما خاطره ی بدی نداری ... شهر آروم و کوچیکیه  ...

و درمیان خاطرات دکتر از شهرکرد ، و در حالی که دکتر دارد دست علی را معاینه می کند ، سرانجام قریشی می رسد . با کیسه ای پر از دارو و گاز استریل و باند و دو بسته نخ بخیه .

-              خوبه . ما دیگه اینجا نخ بخیه نداشتیم . شاهکار کردی اینا رو گیر آوردی . بقیه اش رو خودمون داریم .

دکتر ، که در این نیم ساعت فهمیده که منهم دوره ی امدادگری گذرانده ام و کارت امدادگری داشته ام و یک سری کارهای اولیه را می توانم انجام دهم ، یک جفت دستکش  هم به من می دهد و مشغول می شویم . هر جا لازم است او دستور می دهد و من اجرا می کنم . یادم می افتد به نیم شبی که در اورژانس بیمارستان ، پرستار ناشی پوستهای سوخته را از بدنم جدا می کرد ودرون سطل آشغال می ریخت ! به دست علی نگاه می کنم . مبادا ذره ای از دستش جدا شود ! یاد فحش های فردا صبح دکتر می افتم به آن پرستار و یاد بوی بیمارستان . برای فرار از هجوم خاطرات ، به دکتر خیره می شوم . دکتر عرق می ریزد . به علی نگاه می کند . لبخند می زند . سر انجام ، پس از زمانی که به اندازه ی قرنی طول می کشد ، در میان ناباوری من و درد و اشک های آرام علی و بهت سید و قریشی ، چیزی شبیه پنج انگشت ، چسبیده به دست علی شکل می گیرند . حالا می شود بیشتر امیدوار بود . دکتر یکی دو تا آرام بخش قوی به علی تزریق می کند و با لبخندی بر صورت خسته اش از ما خداحافظی می کند . بعد از چندین ساعت ، این اولین باری است که خون ریزی دست علی قطع می شود .

شبانه به راه می زنیم . سید خستگی را نمی شناسد انگار . اما این کیلومترهای لعنتی هم انگار تمامی ندارند . شب سیاهتر از هر شب است و راه طولانی تر از همیشه . فاصله ی بین شهرها به بی نهایت رسیده است . قائن ؛ گناباد . از گناباد تا تربت حیدریه به اندازه ی هزارسال طول می کشد . از تربت که می گذریم،علی کم کم بی قراری می کند . در خودش مچاله می شود . اما سعی می کند آرام باشد . سرش را به شیشه ی پنجره ی ماشین چسبانده و به سیاهی شب خیره شده است . به چه چیزی فکر می کند ؟ به اینکه شاید انگشت هایش را قطع کنند ؟ به اینکه شاید دیگر دستش مفهوم حرکت را فراموش کند ؟به دستی که دست نان آور خانواده بوده ؟ به مادری که چشم به راه اوست ؟ دارم به جای علی فکر می کنم . اما به جای او درد نمی کشم . درد عاقبت مچاله اش می کند . روی صندلی عقب ماشین دراز می کشد و ناله می کند . سید پایش را روی پدال گاز فشار می دهد .

-              سید ما هنوز آرزو داریم .

-              ما بیشتر .

-              پس بگازون !

-              فکر کردم می خوای بگی یواش برو .

زورکی می خندیم . یواش و بی صدا . و سرانجام به مشهد می رسیم . به بیمارستانی که تصادفی ها را به آنجا می برند . بیمارستانی که نمی خواهم زیاد وصفش کنم . نمی خواهم خاطره ی خوب پزشک جوان درمانگاه حاجی آباد و پزشک بسکتبالیست بیمارستان قائن را کم رنگ کنم . با طی روال معمول که برای ما مصیبت بار است ، و در اوج خستگی و کلافگیِ  ما ، ساعت یازده صبح ، علی را به اتاق عمل می­برند . البته بعد از اینکه یک نامه از شرکت به بیمارستان می­رسد . نامه ای که در آن ، شرکت تعهد می دهد که هزینه های عمل و بیمارستان را پرداخت خواهد کرد . سید مرا به خانه می رساند و خودش هم به خانه اش می رود . بعد از نزدیک به سی ساعت ، چشمهایم را روی هم می گذارم و می خوابم . 

دو سه ماه بعد ، روز ی در دفتر کارم در شرکت نشسته ام که ناگهان  پیرزنی با چهره ی معصوم تمام پیرزنان روستاهای این دیار داخل اتاق می شود . پشت سرش یکی از پرسنل دفترفنی وارد می شود و رو به پیرزن می گوید :

-              مادر ، اینهم اون کسی که کارش داشتین .

به او تعارف می کنم که روی صندلی بنشیند . اما او مستقیم به طرف من می آید . در میان بهت و حیرت من و چند تا از پرسنل که کم کم داخل اتاق می شوند ، پیرزن می خواهد پیشانی مرا ببوسد . از روی چادری که بوی عطر آرامش بخش تمام مادران زجر دیده ی این مرز و بوم را می دهد ، روی سر پیرزن را می بوسم و به اصرار مجبورش می کنم روی صندلی بنشیند . تا چند دقیقه ، پیرزن فقط دعا می کند . من ، گیج و منگ مانده ام که قضیه چیست ؟ سرانجام با آمدن علی داخل اتاق ، همه چیز را می فهمم . او مادر علی است . آمده است تا خبر خوب به ما بدهد . آمده است تا بگوید دست پسرش خوب شده و حالا به جز یکی از انگشتهایش ، مابقی ، هم حس دارند و هم حرکت . حالا علی می تواند هنوز نان آور خانواده باشد نه سربار خانواده .

با شیرینی ای که علی آورده و چایی که بهروز می آورد ، چایی و شیرینی می خوریم و من به خیلی های دیگر فکر می کنم . به خیلی ها که نامشان و کارشان تنها در خاطراتشان می ماند . به نامهایی که شاید بی نشان بمانند . به پزشک جوان درمانگاه . به پزشک خسته ی قائن . به سید که بی مهابا می راند . به پیرمردی که یک کیسه لوازم کمک های اولیه خریده بود و آرام آرام ، اشک می ریخت . و به علی که تا یکی دو ماه دیگر هم باید پلاتین در دستش باشد و معلوم نیست که دیگر کی و کجا او را ببینم ؟

 با عطر چادر پیرزن به خاطرات دور می روم . خاطرات مادر بزرگهایی که فقط خاطره اند .  و سرانجام بعد از دو سه ماه ، عاقبت آن روز لعنتی تمام می شود .

 --------------------

پی نوشت یک : این روایت خلاصه ای از روایت یک روز نحس در کارگاهی است در بخش زیرکوه قائن و در سال 1376 .

پی نوشت دو : بهمن ماه انقلاب است . از شش بهمن بگیر تا بیست و دوی بهمن . بهمن که می شود خاطرات انقلاب هم زنده می شود . برای آنکه فضای چارو را از کار و کارگاه جدا نکنم ، بهمن نویسی هایم را در اینجا نوشته ام: www.alldelet.blogfa.com