خاطرات کار و کارگاه

بدجنسی هایی برای کمی شوخی ( یک )

از محوطه ی شرکت رد می شوم و به سالن ورودی می رسم . جلوی در سالن دو نفر از راننده های کارگاه ایستاده اند . امروز آخرین روز تعطیلی کارگاهی شان است . حتما آمده اند که برای رفتن فردایشان به کارگاه هماهنگ کنند یا برای نرفتن دلیل و بهانه بیاورند .

-         سلام

-         سلام حمید . سلام رضا ...چیه همه اتون جمع شدین اینجا ؟

-         اومدیم تعاونی سهمیه بگیریم ... مهندس می شه فردا ...

-         نه فردا هیچ چیزی نمیشه ... هماهنگ کنین فردا صبح برید کارگاه ... اون روغنها رو تعاونی داده ؟

-         آره . حلبی سه هزار و پونصد . توی بازار کم کمش حلبی هفت تومنه .

می روم داخل سالن اداری . یکدفعه به ذهنم می رسد که تعداد حلبهای روغن نباتی بیشتر از  دوتا بود . برمی گردم . نگاه می کنم . سه تا حلب روغن کنار در ورودی است  .

-         حمید این روغنها از کیه ؟

-         دو تاش از ماست . یکی اش سهمیه مهندس محمودیه . گذاشت اینجا رفت تلفن جواب بده .

مهندس محمودی آدم ارام و بی آزاری است . از آن امامزاده ها که نه کور می کند و نه شفا می دهد . معاون مالی اداری شرکت است و به طرز شدیدی گریزان از کارگاه ! این چندماهی که آمده ام به این شرکت خیلی سعی کرده ام پایش را به کارگاه بکشم . اما به جز یکبار ، همیشه تیرم به سنگ خورده است . یک فکر شیطنت آمیز به ذهنم می رسد .

-         اینو برای من گرفته . ولی من فکر نمی کردم از این روغنها باشه . به دردم نمی خوره ...

-         خوب بده به خودش .

-         اون اگه سهمیه اش رو می خواست به من می داد آدم ساده ؟ .. رضا نمی خریش ؟

-         چند مهندس ؟

-         چهار تومن .

چهار هزار تومان از رضا می گیرم و روغن مهندس محمودی را به او می فروشم . آخر سر هم سفارش می کنم که :

-         اگه مهندس محمودی روغنشو خواست ، چهار و پونصد ازش بگیر و روغنشو بده .اگه نگرفتی من پولی بهت نمیدم . حواست باشه .

ده دقیقه بعد مهندس محمودی در اتاق من است . هر چه می خندد و هر چه می گوید فایده ای ندارد . می خندم و جواب می دهم :

-         مهندس جان من یه حلب روغن پیدا کردم فروختم . حالا هم که معلومه از شما بوده دیگه پولش حلال حلاله ! اینقدر فکر مال دنیا نباش . چقدر به فکر وارثی ؟

وساطت یکی دو تا از پرسنل هم فایده ای ندارد . روی دنده ی بدجنسی افتاده ام و کوتاه نمی آیم . سرانجام تیر آخر را می زنم :

-حاضرم پولی رو که باید به رضا بدی بهت بدم . اما به یک شرط  .

-         چی ؟

-         همین الآن سوار پاترول بشیم بریم کارگاه ...

مهندس محمودی می خندد و از اتاق من می رود .چهار هزار و پانصد می دهد به رضا و روغنش را برمی دارد .

     چند ماه بعد من از آن شرکت و آن شهر و استان می روم . یکسال بعد برای تسویه حساب و برای دیدن دوستان و همکاران قدیمی به شرکت سری می زنم . موقع گرفتن برگه ی تسویه حساب ، حسابدار شرکت برگه را نگاه می کند و می خندد . مهندس محمودی توی چارچوب در اتاق حسابداری ایستاده و با لبخندی بر لب به من نگاه می کند . همه چیز مشکوک می زند . به برگه ی تسویه حساب نگاه می کنم .

-         الباقی طلب حقوق ..... ذخیره ی مرخصی .... حق سنوات .... کسر می شود مالیات ... کسر می شود بیمه .... کسر می شود علی الحساب دریافتی ... کسر می شود بدهی به مهندس محمودی چهل و پنج هزار ریال ...

نگاهی به مهندس محمودی می اندازم و می خندم . همه با هم می خندیم . ایمان می آورم که بدجنسی پایدار نمی ماند !  اما پانصد تومان ضرر به شوخی و خنده هایش می ارزید . 

 

 

خاطرات کار و کارگاه

بدجنسی هایی برای کمی شوخی ( دو )

 

-         سریع یه کامیون خبر کنین بره شهر چند تا لوله ی هزار بار بزنه بیاره .

-         حاجی همین جوری هم کامیون کم داریم . یه کامیون تا بیاد و بره و برگرده دو روز از سیستم خارج شده .

-         به هر حال باید بره . تو اکیپ کی کامیون بیکار هست ؟

حاجی که کارش چیز دیگری است ، حالا رسما دارد به جای سرپرست کارگاه برنامه ریزی می کند . پروژه ی راهسازی با تمام توان در حال پیشرفت است . قرار است تا چهل روز دیگر رییس جمهور بیاید برای افتتاح پروژه . افتتاح راهی که از دل کویر می گذرد . راهی که فاصله ی شهرهای جنوبی تا شمالی کشور را تا حد قابل توجهی کوتاه می کند . حاجی همه ی کارهای اصلی اش را گذاشته و آمده کارگاه و برنامه ریزی می کند که مبادا روز افتتاح ، کار آماده نباشد . او ماشین آلات کارگاه را به چهار اکیپ تقسیم کرده و برای هر اکیپ یک مسئول گذاشته . یک نفر هم مسئول فنی کل اکیپ هاست . سرپرست کارگاه هم هست که عملا از حاجی خط و ربط می گیرد . به جز مسئول فنی و سرپرست کارگاه ، من ، نقشه بردار کارگاه هم جزء کسانی هستم که اطلاعات پرسنلی و ماشین آلاتی تمام اکیپ ها را دارم . حالا دو تا از مسئول اکیپ ها هم در دفترند . حاجی نگاهی به مسئول اکیپ ها می اندازد که هیچکدام نمی خواهند از اکیپشان کامیونی آزاد کنند . نگاهی به مسئول فنی می اندازد :

-         فقط کامیون مسعود رو می تونیم آزاد کنیم . از اکیپ حاج مهدی .

-         با بی سیم به حاج مهدی اطلاع بدین که سریع مسعود رو بفرسته .

نزدیکترین فرد به دستگاه بی سیم منم . گوشی را بی دارم .

-         اکیپ دو ... اکیپ دو ... حاج مهدی به گوشی ؟ ... تمام .

-         اکیپ دو ... به گوشم مرکز ... بفرمایید ... تمام .

-         حاج مهدی ... حاجی می گن کامیون مسعود رو سریع بفرستین بیاد کارگاه و بره شهر لوله بیاره ...تمام .

-         ولی مسعود که ...

صدا خش خش می کند و قطع می شود . تلاش دوباره برای تماس باحاج مهدی فایده ندارد .

-         زود باش دیگه ... بجنب ... اگه می شه با ماشینتون برو پیداش کن ... سریع ...

نگاهی به حاجی می اندازم . هزار تا کار دارم که باید انجام بدهم . نقشه های واریانت جدید بخشی از مسیر را دارم آماده می کنم و فرصتی برای رفتن سراغ حاج مهدی ندارم . بدجنسی ام گل می کند . بی هیچ دلیلی !

-         فکر کنم می خواست بگه مسعود که ...

مسئول فنی جوابم را می دهد :

-         مسعود که چی ؟ مشکلی پیش اومده ؟

-         آخه ... الان فکر کنم کارگاه نباشه  !

-         پس کجاس ؟

-         دوباره از روی رکاب کامیونش افتاد ... ایندفعه خودش نتونست بلند بشه ...

نمی دانم این بدجنسی چرا به سراغم آمده ؟ شاید به خاطر حرفهایی است که قبل از آمدن حاجی ها با محمد می زدیم . محمد راننده ی بلدوزر است که بلدوزرش خراب شده و آمده دفتر که هماهنگ کند مکانیک ها بروند سراغش . قبل از آمدن حاجی ها داشت از افتادن دیروز مسعود از رکاب کامیون می گفت و خنده بازار ی که بقیه ی راننده ها راه انداخته بوده اند . انگار مسعود به خاطر قد کوتاهش و عجله ی ذاتی ای که در همه ی کارهایش دارد ، در افتادن از روی رکاب کامیون هم سابقه دار است .

-         کی افتاد ؟ چطورش شد ؟

محمد که انگار از شیطنت بدش نمی اید جواب می دهد :

-         توی ترانشه ی کیلومتر بیست  ... با ماشین سید بردنش شهر ... چیزی نشده ... احتمالا لگنش شکسته باشه ...

حاجی با ناراحتی می گوید :

-         صد بار به این حاج غلام گفتم کامیون نده دست مسعود ... این بچه به درد راننذگی سواری می خوره نه کامیون ...

بین حاجی ها بحث می شود بر سر مسعود . هر کسی نظری می دهد . من و محمد موذیانه به هم نگاه می کنیم و می خندیم . ناگهان از شیشه ی پنجره کامیون مسعود را می بینم که می آید داخل محوطه ی کارگاه . تا من بلند شوم و به بهانه ی پیاده کردن مسیر جدید از در دفتر بیرون بزنم در دفتر باز می شود .

-         سلام بر جماعت رییس ها ... حاج مهدی گفت ...

ادامه ی حرفهای مسعود را نمی فهمم . در میان نگاه های بهت آلود حاجی و مسئول فنی و مسئول اکیپ ها به آرامی از دفتر می زنم بیرون . صدای محمد را می شنوم که دارد به حاجی  جواب می دهد :

-         والله ... راستش ... ما هم که ندیدیم ... راستش شنیدیم ... یکی توی بی سیم گفت ....

فردا ، با مسعود و محمد و مسئول اکیپ ها و حاجی ماجرا را مرور می کنیم و می خندیم و همچنان دنبال صدایی می گردیم که پشت بی سیم به شوخی این خبر دروغ را داده بوده !

 -------------------------------------------------------------------

پ . ن یک : - روایت اول از سال هزار و سیصد و هفتاد و شش . روایت دوم از سال هزار و سیصد و هفتاد و سه ! دارم فسیل می شوم انگار !

پ . ن دو : - نادر گرامی سه شنبه ی هفته ی آینده منتظر نوشته ات هستم هستیم - .

پ . ن. سه قرار بود دوست دیگری به نویسنده های این وبلاگ اضافه بشود که نشد ! از دوستانی که این وبلاگ را می خوانند یا دوستان این دوستان ، رسما دعوت می کنیم چنانچه خاطراتی از کار و کارگاه ها دارند ، در صورت تمایل به نام خودشان در این وبلاگ به اشتراک بگذارند . باشد تا با این کار گوشه ای از مشکلات کار ، مردمان کار و خانواده های کار به اشتراک گذاشته شود .