خاطرات کوتاه کار و کارگاه
خاطرات کوتاه کار و
کارگاه یک بهانه ای برای خندیدن غذا در گلویم پریده بود و هنوز آبی سر سفره نبود . سر سفره ی نهار توی کارگاهی توی مازندران بود
که مجبور شدم شیشهی خیار شور را بردارم و نیمی از
آبش را یکنفس بخورم ! حالم که جا آمد تازه فهمید م که طعم آنهمه نمک و ترخون و
سیرو خیار در آب زیاد هم بد نیست ! بعدها خوردن آب از شیشه ی خیار شور برایم شد یک
عادت . و همیشه بعد از خوردن ، می گفتم : خدا را شکر می گویم برای آفریدن آب
خیار شور ! سالها بعد در کارگاهی در عسلویه ، به یکی از مهندس های
کارگاه که از خوردن آن آب شور تعجب کرده بود گفتم که او هم امتحان کند ، ضرر ندارد
. هفته ی بعد که برای بررسی پیشرفت کار به
کارگاه رفته بودم ، تمام آنهایی که در دفتر کارگاه سر سفره ی نهار نشسته بودند ،
داشتند آب شیشه های خیار شور را سر می کشیدند و می گفتند : خدایا به خاطر آفریدن
اب خیار شور ، تو را شکر ! این اتفاق بعدها در کارگاهی دیگر با خوردن شلغم خام همه گیر
شد . بعد تر و در گرمای هرمزگان با خوردن همزمان خرما و لیموترش تکرار شد و ... . گاهی وقت ها در کارگاه ها ، دور از آرامش خانه و قیل و قال
شهر ، هر چیزی می تواند جذاب باشد . نه به خاطر خودش . به خاطر آنکه بهانه ای باشد
برای یاد کردن از دیگران . یا بهانه ای
باشد برای حرف زدن با هم . یا بهانه ای باشد برای چند دقیقه بیرون آمدن از فضای
کار . دو آسمانی که طلاهایش پرید
! آنها که در عسلویه
و نخل تقی و آن اطراف بوده اند ، هم مفهوم گرمای جهنمی را فهمیده اند و هم
مفهوم بی پایانی کار را . در عسلویه خیلی چیزها معنا یافت که هر کسی به نحوی از آن
بهره برد یا ضرر کرد . سال هزار و سیصد و هشتاد اما در نخل تقی فروشگاهی بود که هر
چیزی می فروخت . بیل و کلنگ و پیچ و مهره و پمپ و موتور آب و شیلنگ و چکش و آچار و
لوله و قیف و .... هر چه در این زمینه ها که بتوان تصور کرد . صاحب مغازه با لهجه ی شیرین اصفهانی با مشتری هایش خوش و بش می کرد و هیچ مشتری را دست
خالی از مغازه بدرقه نمی کرد ! اما پشت میز این فروشنده ، روی یک مقوا با خط نه
چندان خوشی این جمله نوشته شده بود : « از آسمان عسلویه طلا می بارد » . طلاهایی که از قعر خلیج فارس بیرون آمد و در آسمان عسلویه
بارید ، شاید یک صدم چیزی نباشد که که بر آسمان قطر بارید . این روزها و در روی
این زمین ، بیشتر به آن آسمان می شود فکر کرد . سه قضاوت از نوع دیگر راه ، از دو روستا گذشته و به نزدیکی های روستای سوم رسیده
است . همه ی مشکلات تا اینجا رفع شده اند . اما حالا مشکلی دیگر جلوی پیشرفت کار
ساخت راه را گرفته است . راه ، از میان زمین های کشاورزی چند نفر از اهالی روستا
می گذرد . اما هیچکدام از آنها راضی به فروختن زمین هایشان نیستند . با هر زبانی و
هر شیوه ای که می دانسته ایم ، نتوانسته ایم آنها را راضی کنیم . عاقبت به یک نفر
پیغام می دهیم که یا دستگاههایمان را جمع می کنیم و می رویم و یا مجبوریم از طریق
دادگاه و قانون پیش برویم . جوانی که زمینش در میان زمینهایی است که بخشی از ان در حریم
راه می افتد ، می آید که پا درمیانی کند و موضوع را به قول خودش در محل ختم به خیر
کند . دو سه ساعتی حرف می زند . از اینکه می داند راه برای آنها ساخته می شود . از
اینکه می داند راه برای آنها برکات دیگری به دنبالش می آورد . از اینکه قدردان
زحمات همه هستند و ...و ... آخر سر پیشنهادش را می گوید : « به نظر من شما نقشه
ی راه رو طوری بریزید که هم از زمین های ما چند نفر از بین بره و هم از زمین های
بقیه ! اینطوری دیگه کسی دلخور نیست و همه راضی میشن ! » مرد که می رود نادر- معاون کارگاه - می پرسد : -
می دونی این کی بود ؟ -
نه . -
معلم روستا ! گاهی وقت ها فکر می کنم هیچ چیزی به جز گوش دادن به یک
موسیقی آرام نمی تواند آدم را از فکر کردن به چیزهایی که نمی فهمد ، رها کند . چهار عبور از دردسر _ از روی جسد
بچه هام باید رد بشین . جمله ای است که روزی ده بار از زبان زن می شنویم . زنی که
در روستایی در شمال با پنج بچه اش زندگی می کند و مردش برای کار به جنوب رفته است
. جاده از وسط زمین کوچک آنها می گذرد . زن اما پایش را در یک
کفش کرده که مسیر جاده باید عوض شود . تهدید می کند که اگر بلدوزر به زمین او برسد
، بچه هایش را جلوی بلدوزر خواهد انداخت . همه ی کارهای لازم انجام شده است . میزان زمین زن صورتجلسه
شده است و به تایید شورای روستا هم رسیده است . نمی توانیم صبر کنیم تا شوهر زن از
جنوب برگردد . مجبوریم به کارمان ادامه
دهیم . بلدوزر کم کم می رسد به ابتدای زمین زن . نه خواهش و تمنای ما از زن فایده
ای برای ما دارد و نه داد و فریادهای او بر سر ما برای او فایده ای خواهد داشت !
بلدوزر رو به جلو می رود . مباشر ، کنار بلدوزر است و من کنار زمین . ناگهان زن ، بچه ای را که در بغل دارد ده دوازده متر
جلوتر از بلدوزر می اندازد روی زمین و می رود دست دختر شش هفت ساله و پسر ده ساله
اش را هم می گیرد و کشان کشان می آورد و به زور می نشاند کنار کودکی که گریه امانش
را بریده است . خود زن هم می رود کنار زمین می ایستد و فحش می دهد و جمله ی همیشگی
اش را می گوید : _ از روی جسد
بچه هام باید رد بشین . مانده ایم چه کار کنیم که پسر ده ساله ی زن بلند می شود .
می رود دست مادرش را می گیرد و با لهجه ی شیرین و لرزانش می گوید : _ مامان . پس خود تو
هم بیا کنار ما بریم زیر خاک ! کار تا دو سه روز متوقف می شود و با آمدن شوهر زن ، همه چیز
رو به راه می شود .
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .