کار در کنار ریل های موازی
کار در کنار ریل های موازی
کارگاه چسبیده به ریل راه آهن سراسری است . ریل های موازی که از تهران شروع می شوند و به موازات کار و زندگی و کوه و دشت و شهر و روستا ، تا تبریز می روند . از حصار کارگاه تا ریل ، فقط چندمتری حریم راه آهن فاصله است .
ساعت هفت صبح به کارگاه می رسیم ؛ من و آقای ناظمی که مباشر کارگاه است . می خواهم به سمت دفترم در کانکس بروم که می بینم چند متری بعد از کانکس ها ، چند نفری دارند از زیر فنس های کارگاه بیرون می روند . پشت فنس ها و اطراف ریل شلوغ است .
- مهندس این دفعه دیگه چه فاجعه ای شده ؟
- نمی دونم . بریم ببینیم .
- من تحملشو ندارم .
می روم به همان سمتی که از زیر فنس ، راه گریزی درست شده است . مهدی ، انباردار کارگاه هم همراهم می شود .
- حتما این دفعه هم یه بچه ی دیگه ... از بس که بچه دارن اینا ...
- اول صبح آیه ی یاس می خونی مهدی ؟
اما واقعیت را می گوید . همین چند روز پیش ، بچه ی دو ساله ی یکی از خانه های کنار ریل ، با برادر و خواهرهایش کنار ریل بازی می کرده اند که قطار می رسد . نه تکه های بدن کودک را می شد جمع کرد ، نه شیون های مادرش را . امروز اما ، از شیون و گریه خبری نیست . نزدیک می شویم . می رویم آنسوی فنس .
- وااای .... جسد یه مَرده مهندس ! اونجاس ...
به مسیر اشاره ی دست مهدی نگاه می کنم . چند متر آنطرف تر ، در فاصله ی بین ریل تا خانه های اکبرآباد ، جسد یک مرد افتاده است و کمی آنسو تر دوچرخه ای که باید از مرد بوده باشد . انگار تمام مردم اکبر آباد برای تماشا آمده اند . اما سکوت غریبی همه چیز را دلهره آور کرده است . آنسوی ریل اکبر آبادی ها جمع شده اند ، اینسوی ریل ، نیم بیشتر پرسنل کارگاه . ماشین پلیس هم تازه رسیده است .
- انگار افغانیه ...
یکی از راننده های کامیون کارگاه می گوید و جوابش را کارگر آشپزخانه می دهد :
- شاید هم مال مشهد باشه ...
همهمه ای می شود . یکی دو تا سرباز می روند سراغ جسد . نمی دانم چه چیزی می بینند که نرسیده به جسد ، برمی گردند . انگار همه چیز منجمد شده است . همه به هم نگاه می کنند . اینطور که معلوم است ، امروز کارگاه ، کارگاه نخواهد شد . بیشتر آدمهای کارگاه ، اینطرف فنس ایستاده اند ما بقی هم یکی یکی اضافه می شوند . همه منتظرند تا آمبولانس بیاید و لابد پلیس هم منتظر ، که صورتجلسه ای بنویسد . اما اگر این وضع طول بکشد ، امروز همه ی حواس ها در کارگاه به همین موضوع خواهد بود . می روم سراغ ماشین پلیس :
- سلام قربان . صبح بخیر .
- صبح شما هم بخیر .
سروانی که درون ماشین نشسته است جواب می دهد . به سمت او میر وم :
- نمیشه قربان تا آمبولانس بیاد ، جسد رو بیارید کنار ماشین و مردم رو متفرق کنید ؟اینجوری پرسنل کارگاه هم می رن سرِ کارشون ...
قبل از سروان ، یکی از سربازها که بغض گلویش را گرفته جواب می دهد :
- تو اگه می تونی برو جمعش کن .
جای هیچ حرفی باقی نمی ماند . انجماد . ترس . دلهره . بغض . گیجی . سردر گمی . سکوت . اما کاری باید کرد . به مهدی نگاهی می اندازم و با هم می رویم سمت جسد . لعنت به من . چرا باید می آمدم ؟ سر پیازم یا ته پیاز ؟ چرا نخود هر آشی می شوم ؟ حالا یکساعت دیرتر کار شروع شود چه می شود ؟ دارم با خودم کلنجار می روم که ناگهان چیزی را که سرباز دیده بود می بینم . قلب . قلب مرد سه چهار متر اینطرفتر از جسد ، روی شن های کنار ریل افتاده است . کنار قلب ، خم می شوم . اعتراف می کنم که به اختیار خودم نیست . زانوهایم توان ایستادن را از دست داده اند . چشمهایم را می بندم و دستم را می برم سمت قلب . توده ای لزج و خون آلود در میان دستم جا می گیرد . دستم را بلند می کنم که قلب مرد را به مهدی بدهم . اما دستم میان زمین و آسمان می ماند . به مهدی نگاه می کنم . یکی دو متر آنطرفتر ، از روی زمین ، دست قطع شده ی مرد را بر می دارد . حالا ، تازه اوج فاجعه ی نهفته در بغض و نگاه سرباز ِ برگشته از نیمه ی راه را می فهمم :
- تو اگه می تونی برو جمعش کن .
بلند می شوم . باید زودتر جمعش کنیم . همهمه ها بیشتر شده . مردم نزدیک تر آمده اند . تکه های بدن مرد را کنارش می گذاریم و تکه های لباسش را جمع می کنیم . آستین پر از خون را مهدی می آورد . پارچه ی ریش ریش شده ی سینه ی پیراهنش را من . نگاهم همزمان با نگاه مهدی به پایین تنه ی جسد می افتد . زیپ شلوار مرد متلاشی شده و آلت او کاملا از شلوارش بیرون زده است . دو سه تا بچه ی شیطان موذیانه می خندند و آن را به هم نشان می دهند . تکه های لباس را روی عامل ناکام از بقای نسل می اندازیم ! قبل از همه ی اینها و در میان بهت دیگران ، کفر همیشگی ابلیس ، دوربین زنیت آویزان از گردنم را برداشته ام و از همه چیز عکس گرفته ام . از جسد . از قلب افتاده کنار جسد و از دستی که به هیچ کجا نمی رسد . و البته از لباسهای تکه تکه شده و از تمام اعضاء بدن مرد که از لباسهایش بیرون مانده اند !
به درخواست سروان ، جیب های لباس مرد را می گردیم . از توی جیب کت پاره پروه ی مرد ، یک بسته قرص آرام بخش پیدا میکنم . مهدی هم از جیب پشت شلوارش ، کاغذی که روی آن آدرسی نوشته شده است را بیرون می آورد و به پلیس می دهد . در همهمه ی مردم و پرسنل کارگاه و در تفسیرهای بی پایان آنها از چگونگیِ خودکشیِ مرد ، آمبولانس هم سر می رسد . به کارگاه برمی گردیم . در میان بهت پرسنل و حرفهای زیر لبی و در گوشی آنها ، هر کسی سراغ کار خودش می رود .
- مهدی . بگو یه ماشین بیاد . بریم خونه دوشی بگیریم و برگردیم .
در راه برگشت از خانه ، فیلم را از دوربین بیرون می آورم و در خیابان طالقانی کرج ، می دهم به عکاسی ای برای ظهورو چاپ .
- لطفاً ظهور و چاپ این فیلم رو به خانمهای همکارتون ندین .
- مورد داره ؟
- مورد اساسی !
و عاقبت بخشی از یک روز از روزهای نکبت به پایان می رسد .
چهره ی زرد و لاغر مرد تا مدتها از ذهنم فراموش نمی شود .دوچرخه ی او مرا مدام به یاد دوچرخه ای می اندازد که سالهای سال درخانه ، از برادری به برادر دیگر می رسید تا سرانجام پس از پنج شش دست گشتن ، به من رسید ! تا مدتها ، بغض سرباز ، جسد مرد ، قلب او ، دست او ، تکه های لباسش ، دو چرخه اش و نوارهای سبز تنه ی دوچرخه ، به هر بهانه ای در ذهنم رژه می روند . سه روز بعد به خاطر نرسیدن امکانات به کارگاه با معاون و مدیر شرکت ، حرفم می شود . می روم دفتر شرکت و با آقای معاون حسابی به تیپ هم می زنیم . بعد می روم دفتر مدیر شرکت :
- چیه باز داغ کردی ؟
- این چه وضعه آخه ؟ به من چه که نزدیک انتخاباته ؟ به من چه که همه جا حرف چپ و راسته ؟ نخود هم بخواهیم بخریم ، سیاست حواله مون می دن . آفتابه ی خلا هم بخواهیم بخریم می گن بذار بعد از انتخابات .کارگاه که سیاست نمی خواد ، پول می خواد . پول دارین کار کنیم . ندارین ، تعطیلش کنین برین دنبال سیاست و ...
حسابی روی دور افتاده ام که مدیر ، از پشت میزش بلند می شود :
- من باید برم دفتر مرکزی . جلسه دارم . دو سه روز دیگه تحمل کن تا یه تصمیم اساسی بگیرم .
- پس برای این دو سه روز هم خودم تصیم اساسی می گیرم .
- جه کار می کنی ؟
- دو سه روز تعطیلش می کنم !
- می گن رفتی جسد جمع کردی ؟
مدیر می خواهد بحث را عوض کند و مرا آرام کند . می گوید و از اتاقش بیرون می رود . پشت سر او از اتاق بیرون می آیم . از در راهرو که بیرون می زنیم فکری به ذهنم می رسد . با مدیر خداحافظی می کنم و برمی گردم به دفتر او . منشی مدیر دارد با تلفن حرف می زند . صبر می کنم تا حرفش تمام شود .
- بازم سلام خانم .
- سلام . چطورین شما ؟ چرا اینقدر عصبانی بودین ؟
- الآن خوبم . شما یک پاکت نامه ی بزرگ دارین ؟
یک پاکت پستی از منشی می گیرم و می آیم توی حیاط . کیفم را از روی دوشم برمی دارم و باز می کنم . سه تا از عکس های جسدِ کنار ریل را از توی پاکت عکس ها بیرون می آورم و می گذارم داخل پاکت نامه . روی آن با روان نویس و با خط درشت می نویسم « عاقبت کار کردن در این اوضاع و شرایط ! » . می روم دفتر مدیر .
- خانم می شه اون چسب رو به من بدین ؟
در پاکت نامه را تا می کنم و چسب می زنم . برای احتیاط با منگنه هم در پاکت را می دوزم .
- خانم . به هیچ وجهی این پاکت رو باز نکنین . فقط و فقط بدینش به خود آقای مدیر .
عصر در کارگاه نشسته ام که نقشه بردار می آید سراغم . نقشه برداری که از اقوام خانم منشی هم هست .
- چه دسته گلی به آب دادی مهندس ؟
- چی شده ؟
- منشیِ مدیر ، پاکت نامه ای رو که بهش داده بودی باز کرده و درجا افتاده غش کرده ! شانست گفته مدیر و یکی از خانمهای دفتر فنی رسیدن و به هوشش آوردن ...
دیگر چیزی نمی شنوم . هیچ تفسیر و توضیحی به ذهنم نمی رسد . ذهنم سوار بر دوچرخه ، کوچه پس کوچه های محله های بی پایانِ اطراف کرج را به دنبال آدرس مرد می گردد و نمی یابد و از در و دیوار پوسترهای سیاست می بارد و شب می شود و روزی از روزهای کارگاه به پایان می رسد .
روایت از سال 1378
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .