دنیای بنفش
دنیای بنفش
جعفر فکر می کند عاشق شده است . او یکی از ناظرهای پروژه است . وسط این بیابان و اینهمه کارِ بی پایان ، توهم عاشق شدن تجسم عینیِ قوز بالا قوز است ! حالا این مشکل جعفر هم برای ما شده مصیبت . او ناظراست و ما بنا بر قانون نانوشته ای هر حرف ناظر را باید یپذیریم . پس می پذیریم که جعفر ، گرفتار دل شده است .
- جان مجید ، هر روز صبح ، از جلوی روستا که رد می شم ، دیدن اون گلهای بنفش چادرش ... اصلا نمی تونم بگم . یه احساسی به آدم میده .
- جداً ؟ مگه هر روز میاد توی جاده ؟
- نمی دونم . به هر حال وقتی من میام که می بینم ، آروم ، در خونه رو باز می کنه ، یه نیگاه به جاده میندازه ...
با جعفر ، دوست شده ایم . این خصلت کارگاه است . تنهایی های آدم های کارگاه ، چاره ای جز به اشتراک گذاشتن تنهایی ها و حرفهای تنهایی ، برای پرسنل کارگاه باقی نمی گذارد . حالا چه پیمانکار باشند و چه ناظر . چه مهندس ، چه راننده ، چه کارگر و ... و ... . نیاز به اشتراک لحظه های دلگیر بعد از کار و بین کار ، سِمَت و عنوان نمی شناسد . کار و روابط کار به جای خود ؛ حرفها و دوستی ها و تنهایی ها هم به جای خود .
- والله جعفرجان ، اون موقع صبح که ما می آییم کارگاه ، سگ های روستا هم جراءت نمی کنن از لونه بیان بیرون . شانس شماست دیگه . وقتی می آیین ، دختر و چادر و گل های بنفش و ...
جعفر ، لیوان چایی اش را می گیرد جلوی صورتش و از پشت آن خیره می شود به دور دست ها . انگار دارد در رویاهایش سیر می کند . از آن وقت هاست که می شود کمی بدجنسی کرد !
- می گم جعفرجان ، مهندس جان ، شاید فهمیده ناظری . حرفت تو پروژه در رو داره . شاید اون هم به خاطر دیدن تو ، اون موقع صبح ...
- جان مهندس داری اذیت می کنی ؟
- نه به جان خودم . اذیت چیه ؟ خوب احتماله دیگه . کی بهتر از تو ؟ ...
- پاشو .. پاشو ... امروز بیا با ماشین من بریم .
- مهندس جان ! پیمانکار سوار ماشین نظارت بشه هزار تا حرف براشون در میارن ها . خصوصا که ناظر ، عاشق هم باشه .
- پاشو پسر حرف زیادی نزن . غروب شد . همه از کارگاه رفتن . من موندم و تو و راننده ات و نگهبان !
به راننده می گویم برود . می گویم ، میدان ورودی شهر منتظرم باشد . او می رود و ما سوار ماشین جعفر می شویم . از کنار بچینگ و دپوی شن و ماسه رد می شویم . از در کارگاه بیرون می رویم . نگهبان برای ما دست بلند می کند . جعفر بوقی می زند و می پیچد داخل جاده ی خاکی . جاده ای که قسمتی از آن ، تکه ای از پروژه ی ما خواهد شد . بعد از دو کیلومتر ، می رسیم به جاده ی آسفالت . جاده از کنار تک و توک درخت های بیابانی می گذرد . تا رسیدن به شهر ، نزدیک چهل کیلومتر راه باید برویم . راه ، از کنار چند روستا می گذرد . روستاهای اول و دوم کمی از جاده فاصله دارند ، روستای دختر چادر بنفش اما نزدیک جاده است .
برای آنکه راه را کوتاه کنیم از هر چیزی که به ذهنمان برسد حرف می زنیم . از روزهای آینده ی کار . از وضع مالی کارگاه . از شهر . از اوضاع مملکت . از آدمهای کارگاه . و ... و ... .
- مهندس جان به قول عموی خدابیامرزم ، یه صدا نازک بذار بخونه !
- حالا صداش نازک نباشه نمی شه ؟
می خندیم . جعفر ضبط ماشین را روشن می کند . صدای یکی از خواننده های جدید ، با ریتم تند موسیقی ای که نمی دانم چیست ، در فضای ماشین می پیچد . انگار یک نفر چشم هایش را بسته و با همه ی انگشتهایش هجوم آورده به کلید های یک اُرگ و یک نفر هم از شدت عصبانیت ، هر چه می تواند بر سر او داد و فریاد می کند .
- مهندس جان می گم خودمون بزنیم زیر آواز بهتر نیست ؟
- چی بگم ؟ این هم برای خودش یه سبکیه دیگه . همه که نباید سنتی بخونن .
حرفهای جعفر تمام نشده که از پیچ نزدیک روستا می گذریم . بعد از پیچ ، اولین خانه های روستا دیده می شوند . نگاه جعفر مستقیم می رود به سمت خانه های روستا . در یکی از خانه ها باز می شود .
- نه جعفر جان . انگار شانس همیشه یارت نیست !
- برعکس ! انگار خیلی خوش شانسم . الان همه جا رو بنفش می بینم !
- آره ! ولی فعلا بنده کنار دستت نشستم با این لباس آبی پر از خاک و بتن !
در میان خنده ها و نگاه های جعفر و شگفتی من ، دختر چادر بنفش می آید کنار جاده و دست بلند می کند . مثل مسافری که ساعت هاست زیر آفتاب داغ یا سرمای استخوان سوز ایستاده و برای هر ماشینی دست بلند می کند .
جعفر نزدیک دختر که می رسد می زند روی ترمز . خوشحالی عجیبی در تک تک سلول های صورتش دیده می شود . تغییر رنگ صورتش را می شود به وضوح دید . نمی دانم چقدر در دلش دارد به من فحش می دهد که امروز سرخر شده ام . شیشه ماشین را می دهد پایین و با صدایی آرام می پرسد :
- بفرمایین . جایی می خواستین نشریف ببرین ؟
دختر ، نیمی صورت و نیمی چادر بنفش ، در قاب پنجره ی ماشین ظاهر می شود . به اندازه ی تمام اضطر ابی که در چهره ی جعفر دیده می شود ، در حرکات و در صورت دختر ، خونسردی و روزمرگی ریخته است . انگار دارد کاری را می کند که هر روز انجام می دهد . کاملا مشخص است که اگر به جای ماشین جعفر ، هر ماشین دیگری هم از کنار روستا رد می شد ، همین صحنه تکرار می شد . وقتی روستا ، فقط یک سرویس صبح و یک سرویس غروب ، برای شهر داشته باشد ، طبیعی است که هر کسی کاری داشته باشد ، به هر ماشین و هر جنبنده ای که به سوی شهر برود ، چشم امید خواهد داشت . دختر چادر بنفش نیز بی گمان ، رو به سوی شهر کاری دارد .
- شما به شهر می رین ؟
صدای دختر با لهجه ی خاص آن روستا ، در ماشین می پیچد . نمی دانم صدایش خیلی بلند است یا گمان می کند داد و فریاد آن خواننده ، نمی گذارد صدایش به ما برسد که این گونه بلند حرف می زند !
جعفر ، با انگشت هایش ، آرام آرام روی فرمان ماشین می زند و با نگاهی که ظاهرا به دختر نیست ، با صدایی آرام می گوید :
- آره دیگه . حتما . چطور مگه ؟
- برای یه نفر جا دارین ؟
جعفر اول نگاهی به من می اندازد و بعد رو به دختر ، خیلی شمرده و موءدبانه ، با صدایی که کم کم لرزش آن را می شود احساس کرد ، جواب می دهد :
- بله ! حتما . حتما . تا هر جای شهر .
نیمه ی پیدا ی صورت دختر را لبخندی مرموز پر می کند . حالا پشت پنجره ی ماشین ، دختر ، نیمی لبخند و نیمی گلهای بنفش ، رو به سوی در نیمه باز حیاط خانه قدم بر می دارد . پیش از رفتن می گوبد :
- الآن میام .
جعفر از شدت خوشحالی نمی داند چه عکس العملی باید نشان بدهد . خیره شده است به من و در سکوت و ناباوری غرق شده است . سکوت و نگاه هایی که برایم سختند و سنگین . انگار این لحظه های لعنتی تمام نشدنی اند ! دختر انگار رفته آنسوی کوه قاف ! خبری از آمدنش نیست . باید سکوت را بشکنم :
- جان جعفر تقصیر خودته دیگه . خیلی کم شانسی که همین امروز باید من با ماشین تو برگردم شهر !
جعفر اما ، در میان نگاه گنگش به من ، به حرف می آید :
- نه اتفاقا اخوی . پا قدمت خوبه انگار . جان مجید دست و پام داره می لرزه . می گی چه کار کنم ؟
می خواهم پاسخ جعفر را با بدجنسی بدهم ، اما بدجنسی روزگار مرا سر جایم میخکوب می کند . در خانه باز می شود . دختر دست پیرزنی را گرفته و به زحمت او را به دنبال خودش می کشد . آن لحظه هایی که تمام نشدنی بودند ، حالا به چشم بر هم زدنی می گذرند ! انگار دختر از ورای کوه قاف ، سوار بر بالهای سیمرغ ، با سرعتی بی نهایت ، فاصله ی خانه تا ماشین را طی می کند .
- پس بی زحمت این بی بی مرا هم تا شهر ببرید . برادرش اول شهر منتظرشه !
و در یک آن ، دختر در ِعقب ماشین را باز می کند . بی بی را روی صندلی می نشاند و در را می بندد و به بی بی لبخندی می زند و رو به جعفر لبخندش را ادامه می دهد :
- منمونم . خداحافظ . بی بی مواظب خودت باش !
و لختی بعد ، لبخند و گلهای بنفش ، پشت در خاکستری رنگ خانه و پشت تعجب بی پایان ما گم می شوند . سی و چند کیلومتر مسیر بین روستا و شهر ، در سکوت من و جعفر می گذرد ؛ در عصبانیت پنهان جعفر و افکارش که معلوم نیست کجا می چرخند ؛ در سرفه های بی پایان بی بی روی صندلی عقب و ذعاهایش برای ما . در انتظار یک لحظه زودتر رسیدن به شهر . شهری که در انتظار بی بی به غروب می رسد . شهری که در آن هیچکس در انتظار ما نیست . یاد شعر رسول نجفیان می افتم :
شهرا می شن آباد ، با دستای ما
چه جاده ها می سازیم ، چقدرا خونه
نصیبمون اما ، از اینهمه : هیچ !
نه خونه ای داریم و نه آشیونه !
با جعفر خداحافظی می کنم . دو سه هفته ای بر سر این موضوع سر به سر جعفر می گذارم و سرانجام خاطره ی چادر بنفش از ذهن جعفر و از ذهن کارگاه پاک می شود . تنها کار می ماند و بس .
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .