سئوال های بی جواب
سئوال های بی جواب
گاهی وقت ها برای پیگیری کارهای پروژه باید به تهران آباد بروم . بیشتر مشاورین پروژه ها دفترشان در تهران است . کارفرما های شهرستان ها هم که برای هر کاری و به هر بهانه ای همه چیز را حواله ی مرکز می دهند ! گاهی وقت ها فکر می کنم کاش همه ی ادارت و سازمان ها را در سراسر کشور جمع می کردند و می بردند تهران آباد و خاطر همه را جمع می کردند !
برای پیگیری آخرین صورت وضعیت کارگاه ، و رساندن آن از مشاور به کارفرما به تهران آمده ام . همان اول صبح ، ساعت نه ، رفته ام دفتر مشاور . اول صبح کارگاه ساعت پنج و نیم ، شش شروع می شود . اما اینجا اول صبح ساعت 9 شروع می شود . ساعت یازده از دفتر مشاور بیرون زده ام . خودم را به دفتر کارفرمای محترم رسانده ام و صورت وضعیت را تحویل داده ام و در مورد کار با مجری طرح بحث و جدل کرده ایم و شده است وقت نهار .
کارفرمای محترم رفته برای نهار و نماز یا نماز و نهار و من آمده ام به تماشای ویترین کتابفروشی ها . گمان کنم این نوستالژی کتابفروشی های خیابان انقلاب ، برای ما که گاه گداری گذارمان به تهران آباد می افتد تمام نشدنی است .
یکی دو تا کتاب می خرم و هر چه می توانم مجله هایی را که باید بخوانم می خرم وسرانجام به فرمان قار و قور شکم ، می روم سمت رستورانی که می شناسم . رستورانی که در خیابان گردی های تهران آباد ، آخرین مقصد قبل از رفتن به فرودگاه است .
می روم سراغ میزی که گوشه ای از سالن ، یک طرفش به دیوار چسبیده است . دیواری که یک پریز برق روی آن به موبایل همیشه بدون شارژ من چشمک می زند . خوشبختانه میز خالی است . روی یکی از سه صندلی چوبی می نشینم . کیفم را همراه کتابهای تازه خریده شده ،روی صندلی دیگر می گذارم . موبایل را به شارژ می زنم. منوی روی میز را برمی دارم و سریع ، سفارش می دهم . پیش از آنکه شیشه ی آب معدنی و ظرف ماست روی میز قرار گیرد ، مشغول خواندن روزنامه می شوم . روزنامه ای که از همه چیز و همه جا نوشته است . از سیاست . از اقتصاد . از بورس . از زنی که شوهرش را کشته است . از غزه . از لبنان . از نمکدان شکستن آنها که پول ایران را می گیرند و سنگ اعراب را به سینه می زنند . از میلیاردرهای فوتبال . از افتتاح چند باره ی پروژه ها . از اختصاص بودجه . از اختلاس . از فتنه . از انحراف . از انقلاب . از مجلس که جای جلوس است .از خطوط قرمز و ... و ... هر چه می گردم ، چیز ی از آدم های کار و کارگاه در روزنامه نمی بینم . نمی دانم تلخندم را تحویل خودم می دهم یا تحویل روزنامه !
مشغول خوردن نهار هستم که حس می کنم کسی روی صندلی خالی روبه رویم می نشیند . همیشه از اینکه موقع خوردن نهار ، آدم غریبه ای چشم به خوردن من بدوزد حس بدی داشته ام . سرم را بلند می کنم . زن پا یه سن گذشته ی موقر و مودبی روبه رویم نشسته است . از آن زنهایی که نا خودآگاه احترام هر کسی را بر می انگیزند . نمی توان گفت پیر است . اما صورتی شکسته دارد . بالای شصت سال سن دارد . نگاهمان که در هم گره می خورد ، لبخند می زند .
- مزاحم نباشم پسرم ...
- خواهش می کنم . .. بفرمایید نهار .
- نوش جان پسرم . خودم سفارش می دم .
یک کاسه سوپ سفارش می دهد و خوراک مرغ . نمی دانم میان این همه میز خالی ، چرا آمده است اینجا . لحظه شماری می کنم برای آنکه خوراکش را بیاورند و مشغول خوردن بشود . اما این ثانیه های انتظار انگار پایانی ندارند .
- پسرم ناراحت نمی شی یه سئوال بپرسم ؟
لقمه ام را می خورم . به چشمان مهربانش نگاه می کنم . می دانم چه چیزی می خواهد بپرسد . این پرسش ها برایم آنقدر تکراری شده اند که می توانم پاسخ هایشان را به ترتیب بنویسم و روی پیشانیم بچسبانم . با چی سوختی ؟ کی سوختی ؟ نمی تونستی بری عمل کنی ؟ و ...
- شما ناراحت نمی شین من جواب سئوال اول و دوم و سومتون رو قبل از اینکه بپرسین بدم ؟
- چرا ناراحت بشم پسرم ؟
- خوب اولا با نفت .
نگاهم به نگاه زن می رسد . لبخندی حاکی از حس فکر خوانی تحویلش می دهم .
- درست حدس زدی پسرم . مثل پسر خودم باهوش ...
می خواهم زودتر جواب پرسش ها را بدهم و خودم را خلاص کنم . نمی گذارم زن غرق خاطراتش بشود ...
- دوما بیست و اندی سال پیش .
پسری با لباس قهوه ای تیرره رنگ ، کاسه ی سوپ و شیشه ی آب معدنی و قاشق و چنگال را جلوی زن می گذارد .
- پس باید همسن پسر من باشی ...
- جواب سئوال سوم هم اینه که نه ! خودم نخواستم برم عمل .
نفس عمیقی می کشم و به زن نگاه می کنم . چین و چروک صورتش بیشتر می شود . چشم هایش را می بندد . آهی می کشد . چشمهایش را باز می کند و لبخندی کاملا ساختگی تحویلم می دهد .
- ناراحت شدی پسرم ؟
حس می کنم ، زن را رنجانده ام .
- قصد ناراحتی اتون رو نداشتم مادر .
- نه پسرم از تو ناراحت نیستم پسرم . از دست خودم ناراحتم که باز فضولی کردم .
- اختیار دارین مادر . این چه حرفیه ؟ منم مثل پسرتون . .
زن قاشقش را در کاسه ی سوپ فرو می برد . قاشقش را پر می کند . کمی بالا می آورد و دوباره در کاسه ، خالی می کند . در گوشه ی چشمش قطره اشکی دارد برق می زند . سعی می کند با خنده ای ساختگی جلوی افتادن قطره ی اشک را بگیرد .
- آره . تو هم مثل پسرم . فقط ... فقط ...
- شرمنده ام مادر . نمی خواستم ناراحتتون کنم . چیزی شده ؟ فقط چی ؟ می تونم بپرسم ؟
- نه پسرم . نهارتو بخور ...
زن ، یک برگ دستمال کاغذی از روی میز برمی دارد و با آن اشک هایش را پاک می کند . با چنگالی در دست ، تکه های مرغ را در بشقابش به بازی می گیرد . آهی می کشد و انگار با خودش ، نه با من ، شروع می کند به حرف زدن .
- پسر من هم بیست و چند سال پیش ... توی آتیشی که خودش ازش خبر نداشت ... پا و دست و سر و صورت و ...
طاقت نمی آورد . بشقاب خوراک مرغ و کاسه ی سوپ را کنار هم می گذارد . قاشق و چنگال را در بشقابی دیگر می گذارد و بلند می شود . نگاهش می کنم . لبخندی تحویلم می دهم .
- مادر پسرتون ...
- پسرم مرد مادر ! توی بمبارون ، توی جنگ ...
زن دیری است که از در رستوران بیرون رفته است . موبایلم زنگ می زند . مشاور است . حتما برای کاری باید دوباره بروم دفتر مشاور . بلند می شوم . بشقاب نیمه تمام نهارم را کنار بشقاب دست نخورده ی زن می گذارم . تا به دفتر مشاور برسم ، صدای زن رهایم نمی کند :
- توی آتیشی که خودش ازش خبری نداشت ... توی جنگ ... پسرم مرد مادر ....
نمی دانم از خودم بدم می آید یا از تهران آباد یا از کار و حاشیه های کار و یا از جنگی که انگار نکبتش را پایانی نیست ، همچون سئوال های بی پایان و بی جواب .
پ ن ۱ - کامنت ها را بی پاسخ نخواهم گذاشت . نمی خواهم مثل سئوال های بی پاسخ باشند !
پ ن ۲ - کاش کار فقط در کارگاه ها بود و همانجا تمام می شد !
پ ن 24/04/92 - وبلاگ سومین فصل مبهم با سه تکه کوتاه و قدیمی به روز شد .
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .