خاطرات یک آدم بیست و پنج درصدی
درد ، اما شش ثانيه !
نقشه بردارها را در کیلومتر دوازده مستقر کرده ایم . لودرها ، كاميون ها ، گريدر ها و غلطك ها ، همه مشغول به کار شده اند و همه چیز روی روال افتاده است . آرماتوربندها و قالب بندها مشغول کار هستند و بناها، سنگ چینی دیوار پل ها را شروع کرده اند . به کافه ی اول دوراهی تلما دره می رویم . مثل هر روز صبح . تمام مسیر جاده را سرکشی کرده ایم و همه چیز درکنترل است . ساعت نه و نیم است و فرصتی دست داده که صبحانهای بخوریم . من و نادر می رویم داخل کافه .
- نادر جون از فردا خودت تنها باید نیمرو بخوری .
- چرا ؟
- نمی بینی وضع دندون منو ؟ گمونم این آخرین غذایی باشه که می تونم بخورم .
علي سینی را روی میز می گذارد . دو بشقاب نیمرو و یک کاسه پر از ترشی لیته . به لپ باد کرده ی من نگاهی می اندازد و می پرسد :
- آقا مهندس نمی خوای دندونت رو بکشی ؟
با تعجب به نادر نگاه می کنم و بعد به علي .
- فکر بدی نیست ها ، چرا به عقل خودم نرسید ؟
- آقا مهندس اگه خواستی دندونت رو بکشی برو روستا پیش کل عباسعلی .
- از کی تا حالا کل عباسعلی دکتر شده ؟
- همه می دونن آقا مهندس . تمام پسرهای روستا رو کل عباسعلی ختنه کرده !
لقمه ی نیمرو و ترشی در گلویم گیر می کند . سرفه امانم را می برد و نادر با مشت گره کرده هی میکوبد وسط دو کتفم .
- - مرد مومن ، دندون کشیدن چه ربطی داره به ختنه کردن ؟
- - آقا مهندس شما نذاشتین ما حرفمون رو تموم کنیم . کل عباسعلی هم ختنه می کنه ، هم دندون می کشه ، هم آمپول می زنه .
حرفهای علي را دیگر نمی شنوم . در اوج درد دندان از خوردن نیمرو و ترشی خانگی ای که مادر علي درست کرده ، لذت می برم . نادر هم بی گمان گوشش به حرفهای علي بدهکار نیست . علي می رود که چای بیاورد .
فردا ، تعطیلی کارگاه فرا میرسد . مینی بوسها می آیند و پرسنل را سوار میکنند و می برند تا پس از روزهای کار ، به شبهای زندگی شان برسند . همه که رفتند ، کارگاه را تحویل نگهبانها می دهیم و با نادر برنامه ی روز شروع کارگاه را مرور می کنیم و خودمان هم از کارگاه می زنیم بیرون .
غروب چهارشنبه به خانه مي رسم و پنجشنبه می روم سراغ دکتر . دندانپزشکی که تا می تواند از خودش و از شاهکارهایش می گوید . می گوید دندان بیشتر هنرپیشه های معروف را او ترمیم کرده و شخصا دندان داوود رشیدی را کشیده است . خیلی از هنرپیشه ها و آدمهای سیاسی و کله گنده ها از تهران می آیند اينجا که او دندانشان را بکشد و از این حرفها ...
- خوب . بنشین تا دو تا مسکن بزنم . ببینم چکار می کنم .
و تا دو تا مسکن تزريق كند به دو طرف دندان من ، باز کلی از عملیات محیرالعقولی می گوید که روی دندان آدمهای معروف انجام داده است . مسکن ها را می زند و می گوید که چند دقیقه بیرون مطب و دراتاق انتظار بنشینم تا وقتی که درد دندان خوابید ، دندانم را بکشد .
روی صندلی در اتاق انتظار می نشینم . درگیر حل جدول روزنامه ای قدیمی می شوم و زمان را نمی فهمم . درد دندان که تمام وجودم را پر می کند ، دوباره یادم میآید که کجا هستم . ربع ساعتی گذشته و درد بیشتر و بیشتر می شود . دکتر در اتاقش را باز می کند :
- خوب . نوبت شما شد . اگه دردش آروم شده بیا .
- والله آروم که چه عرض کنم . بدتر هم شده .
- جدی می گی ؟
به فکر فرو می رود و می رود داخل مطب و برمی گردد .
- به هر حال دیگه چاره ای نیست جز کشیدنش . بیا دو تا مسکن دیگه بزنم تا دردش آروم بشه .
نه درد می گذارد و نه حوصله دارم که به حرفهایش گوش دهم . دو تا آمپول دیگر می زند دو طرف دندانم که از شدت درد میخواهم فریاد بزنم . باز حکایت انتظار و نشستن به امید فروکش کردن درد شروع میشود . ... اینبار خودم می روم سراغ دکتر .
- آقای دکتر این درد لعنتی هر لحظه داره بیشتر می شه . نمیشه همینجوری بکشیدش ؟
- ولی خیلی درد داره ها . می تونی تحمل کنی ؟
- مگه كشيدن يه دندون چند ثانیه طول می کشه آقاي دكتر ؟
سه چهار دقیقه طول می کشد تا دکتر از مهارت و سرعت عملش در کشیدن دندان بگوید و هی بگوید تا بالاخره بگوید که در شش ثانیه دندان مرا می کشد .
- دکتر جون اگه شش ثانیه درد رو نتونم تحمل کنم ، همون بهتر که از شدت درد بمیرم .
- باشه ، پس بشین .
مینشینم روی صندلی مخصوص و دستهایم را می گذارم دوطرف آن . دکتر در حرفهایی که دیگر نمی شنوم ، مشغول به کار می شود . برای احتیاط ، یک مسکن دیگر هم تزریق می کند و بالاخره می رود سراغ وسائل دندان کشی . چشمهایم را می بندم و به یاد روزهایی که آموزش امداد می دیدم ، در ذهنم شروع می کنم به شمردن . یک هزار و یک . یک هزار و دو . یک هزار و سه ....از یک هزار و ده که بگذرد باید لز یک هزار و یک شروع کنم ، اما ادامه می دهم . یک هزار و یازده ... یک هزار و بیست و سه ، یک هزار و بیست و چهار . دکتر عرق می ریزد و زور می زند و به دهان من خیره می شود و دیگر از هیچ کسی هیچ چیزی نمی گوید . عرق پیشانی اش را پاک می کند و دوباره مشغول می شود . یک هزار و بیست و نه . یک هزار و سی .
با دست می زنم به دست دکتر و او می رود کنار .
- دکتر جون فیل که گیر نیاوردی . گفتی شش ثانیه . از سی ثانیه هم گذشت .
به زحمت حرف میزنم و با هر حرفی ، خون دهانم روی دستمالهایی میریز د که تند و تند عوض میکنم . دکتر ، عرق پیشانی اش را پاک میکند و به من خیره میشود . کم کم انگار روی فرم می آید .
- دندونت سه تا ریشه داره . کشیدنش سخته . نمی دونستم که اینطوریه . بذار یک مسکن دیگه بزنم .
- نه ! نه ! نه ! درد مسکن از خود درد دندونم بیشتره . دکتر جون حالا خداوکیلی چقدر طول می کشه بکشیش ؟
- گفتم که . دندونت سه تا ریشه داره . معمولا دندون ها دو تا ریشه دارن . البته من قبلا دندون بدقلق تر از این رو هم کشیدم .
و باز شروع می کند به گفتن شاهکارهایش در کشیدن دندانهایی با سه ریشه . خدا می داند چند تا آدم از تهران آمده اند اینجا که او دندان هایشان را بکشد، آنهم به این دلیل که به دکتر دیگری اعتماد نداشته اند و سرانجام می گوید که اینبار واقعا در شش ثانیه کلکش را می کند .
یکهزار و یک . یک هزار و دو . ... ؟ یک هزار و شش . یک هزار و هفت . به یک هزار و ده که می رسم ، پیش از آنکه من از شدت درد فریاد بزنم ، دکتر دستهایش را بالا می برد و با خوشحالی فریاد می زند :
- دیدی شش ثانیه هم نشد .
- آره دیدم .
خونهای دور و بر دهانم را تمیز می کنم . از روی صندلی بلند می شوم . درد در تمام سلولهایم نقاره میزند و دیگر توان راه رفتن ندارم . دکتر دندانم را تمیز می کند و نشانم می دهد :
- معمولا همه دوست دارن دندونشون رو یادگاری نگه دارن . تو هم می خوای این کار رو بکنی ؟
دندانم را از دکتر می گیرم . انگار که از شدت درد ، ریاضیاتم هم ضعیف شده . هر چه بیشتر به دندانم نگه می کنم و بیشتر ریشه هایش را می شمارم ، می بینم تا دو بیشتر نمی توانم بشمارم .
- آقای دکتر گفتین که دندون من سه تا ریشه داره ؟
دکتر که مشغول نوشتن نسخه در دفترچه ی بیمه ام شده ، به من نگاه نمی کند .
- راستش یک ریشه اش موند توی لثه . یه سری دارو برات می نویسم که دیگه چرک نکنه . دردت که خوب شد ، بعد از چند روز اگه دیدی اون ریشه اذیتت می کنه ، بیا تا برات جراحی اش کنم .
**********
شنبه صبح ، در کافه ی علي در دو راهی تلما دره نشسته ایم و نیمرو می خوریم .
- اگه رفته بودی پیش کل عباسعلی بهتر نبود آقا مهندس ؟
به علی نگاه می کنم که کاسه ی پر از ترشی لیته را روی میز می گذارد .
- چرا علي جان . ما یه غلطی کردیم ، شما به بزرگی خودت ببخش .
و روز و روزها در کار می گذرند و درد دندان در کار فراموش می شود . سالها بعد نادر بیماری ام اس می گیرد و هر دردی را از یاد می برد . با او هرازچندگاهی تلفنی حرف می زنم و بغض می کنم ؛ تا روزی که دیگر از او هیچ خبری نمیگیرم . کارگاه ، آدمهایی را به یاد می آورد که در کار باشند و آنها که از کار می روند از یاد هم می روند . این واقعیت تلخ کار در کارگاه است .
------------------------------------------------
پ ن 1 - این روایت خلاصه ای است از روایتی با همین نام از کتاب خاطرات یک آدم بیست و پنج درصدی .
پ ن 2 - این پست تقدیم به حضرت نادر عزیز . به خاطر سالهایی که او را گم کرده بودم . و نیز تقدیم به حضرت عباس ، برادر نادر که گه گاهی صدا و زحمات مرا تحمل می کند .
پ ن 3 - سپاس از بابک اسحاقی . به خاطر معرفی چارو و آدمهای بیست و پنج درصدی .
پ ن ۰۱/۰۴/۱۳۹۲ : وبلاگ سومین فصل مبهم با « مردمان دوست داشتنی - دبیرهای زبان انگلیسی » به روز شد .
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .