درد ، اما شش ثانيه !

نقشه بردارها را در کیلومتر دوازده مستقر کرده ایم . لودرها ، كاميون ها ، گريدر ها و غلطك ها ، همه مشغول به کار شده اند و همه چیز روی روال افتاده است . آرماتوربندها و قالب بندها مشغول کار هستند و بناها، سنگ چینی دیوار پل ها را شروع کرده اند . به کافه ی اول دوراهی تلما دره می رویم . مثل هر روز صبح . تمام مسیر جاده را سرکشی کرده ایم و همه چیز درکنترل است . ساعت نه و نیم است و فرصتی دست داده که صبحانه‌ای بخوریم . من و نادر می رویم داخل کافه .

- نادر جون از فردا خودت تنها باید نیمرو بخوری .

-  چرا ؟

- نمی بینی وضع دندون منو ؟ گمونم این آخرین غذایی باشه که می تونم بخورم .

علي سینی را روی میز می گذارد . دو بشقاب نیمرو و یک کاسه پر از ترشی لیته . به لپ باد کرده ی من نگاهی می اندازد و می پرسد :

- آقا مهندس نمی خوای دندونت رو بکشی ؟

با تعجب به نادر نگاه می کنم و بعد به علي .

-  فکر بدی نیست ها ، چرا به عقل خودم نرسید ؟

- آقا مهندس اگه خواستی دندونت رو بکشی برو روستا پیش کل عباسعلی .

- از کی تا حالا کل عباسعلی دکتر شده ؟

- همه می دونن آقا مهندس . تمام پسرهای روستا رو کل عباسعلی ختنه کرده !

لقمه ی نیمرو و ترشی در گلویم گیر می کند . سرفه امانم را می برد و نادر با مشت گره کرده هی می‌کوبد وسط دو کتفم .

-       -    مرد مومن ، دندون کشیدن چه ربطی داره به ختنه کردن ؟

-      -   آقا مهندس شما نذاشتین ما حرفمون رو تموم کنیم . کل عباسعلی هم ختنه می کنه ، هم دندون می کشه ، هم آمپول می زنه .

حرفهای علي را دیگر نمی شنوم . در اوج درد دندان از خوردن نیمرو و ترشی خانگی ای که مادر علي درست کرده ، لذت می برم . نادر هم بی گمان گوشش به حرفهای علي بدهکار نیست . علي می رود که چای بیاورد .

   فردا ، تعطیلی کارگاه فرا می­رسد . مینی بوسها می آیند و پرسنل را سوار می­کنند و می برند تا پس از روزهای کار ، به شبهای زندگی شان برسند . همه که رفتند ، کارگاه را تحویل نگهبانها می دهیم و با نادر برنامه ی روز شروع کارگاه را مرور می کنیم و خودمان هم از کارگاه می زنیم بیرون .

غروب چهارشنبه به خانه مي رسم و پنجشنبه می روم سراغ دکتر . دندانپزشکی که تا می تواند از خودش و از شاهکارهایش می گوید . می گوید دندان بیشتر هنرپیشه های معروف را او ترمیم کرده و شخصا دندان داوود رشیدی را کشیده است . خیلی از هنرپیشه ها و آدمهای سیاسی و کله گنده ها از تهران می آیند اينجا که او دندانشان را بکشد و از این حرف‌ها ...

- خوب . بنشین تا دو تا مسکن بزنم . ببینم چکار می کنم .

و تا دو تا مسکن تزريق كند به دو طرف دندان من ، باز کلی از عملیات محیرالعقولی می گوید که روی دندان آدمهای معروف انجام داده است . مسکن ها را می زند و می گوید که چند دقیقه  بیرون مطب و دراتاق انتظار بنشینم تا وقتی  که درد دندان خوابید ، دندانم را بکشد .

روی صندلی در اتاق انتظار می نشینم . درگیر حل جدول روزنامه ای قدیمی می شوم و زمان را نمی فهمم . درد دندان که تمام وجودم را پر می کند ، دوباره یادم می‌آید که کجا هستم . ربع ساعتی گذشته و درد بیشتر و بیشتر می شود . دکتر در اتاقش را باز می کند :

- خوب . نوبت شما شد . اگه دردش آروم شده بیا .

- والله آروم که چه عرض کنم . بدتر هم شده .

-  جدی می گی ؟

به فکر فرو می رود و می رود داخل مطب و برمی گردد .

-  به هر حال دیگه چاره ای نیست جز کشیدنش . بیا دو تا مسکن دیگه بزنم تا دردش آروم بشه .

  نه درد می گذارد و نه حوصله دارم که به حرفهایش گوش دهم . دو تا آمپول دیگر می زند دو طرف دندانم که از شدت درد می­خواهم فریاد بزنم . باز حکایت انتظار و نشستن به امید فروکش کردن درد شروع می­شود .  ... اینبار خودم می روم سراغ دکتر .

- آقای دکتر این درد لعنتی هر لحظه داره بیشتر می شه . نمیشه همینجوری بکشیدش ؟

- ولی خیلی درد داره ها . می تونی تحمل کنی ؟

- مگه كشيدن يه دندون چند ثانیه طول می کشه آقاي دكتر ؟

  سه چهار دقیقه طول می کشد تا دکتر از مهارت و سرعت عملش در کشیدن دندان بگوید و هی بگوید تا بالاخره بگوید که در شش ثانیه دندان مرا می کشد .

-  دکتر جون اگه شش ثانیه درد رو نتونم تحمل کنم ، همون بهتر که از شدت درد بمیرم .

 باشه ، پس بشین .

  می­نشینم روی صندلی مخصوص و دستهایم را می گذارم دوطرف آن . دکتر در حرفهایی که دیگر نمی شنوم ، مشغول به کار می شود . برای احتیاط ، یک مسکن دیگر هم تزریق می کند و بالاخره می رود سراغ وسائل دندان کشی . چشمهایم را می بندم و به یاد روزهایی که آموزش امداد می دیدم ، در ذهنم شروع می کنم به شمردن . یک هزار و یک . یک هزار و دو . یک هزار و سه ....از یک هزار و ده که بگذرد باید لز یک هزار و یک شروع کنم ، اما ادامه می دهم . یک هزار و یازده ...  یک هزار و بیست و سه ، یک هزار و بیست و چهار . دکتر عرق می ریزد و زور می زند و به دهان من خیره می شود و دیگر از هیچ کسی هیچ چیزی نمی گوید . عرق پیشانی اش را پاک می کند و دوباره مشغول می شود . یک هزار و بیست و نه . یک هزار و سی .

با دست می زنم به دست دکتر و او می رود کنار .

-  دکتر جون فیل که گیر نیاوردی . گفتی شش ثانیه . از سی ثانیه هم گذشت .

  به زحمت حرف می­زنم و با هر حرفی ، خون دهانم روی دستمال­هایی می­ریز د که تند و تند عوض می­کنم . دکتر ، عرق پیشانی اش را پاک می­کند و به من خیره می­شود . کم کم انگار روی فرم می آید .

-  دندونت سه تا ریشه داره . کشیدنش سخته . نمی دونستم که اینطوریه . بذار یک مسکن دیگه بزنم .

- نه ! نه ! نه ! درد مسکن از خود درد دندونم بیشتره . دکتر جون حالا خداوکیلی چقدر طول می کشه بکشیش ؟

گفتم که . دندونت سه تا ریشه داره . معمولا دندون ها دو تا ریشه دارن . البته من قبلا دندون بدقلق تر از این رو هم کشیدم .

  و باز شروع می کند به گفتن  شاهکارهایش در کشیدن دندانهایی با سه ریشه . خدا می داند چند تا آدم از تهران آمده اند اینجا که او دندان هایشان را بکشد، آن‌هم به این دلیل که به دکتر دیگری اعتماد نداشته اند و  سرانجام می گوید که اینبار واقعا در شش ثانیه کلکش را می کند .

  یکهزار و یک . یک هزار و دو . ... ؟ یک هزار و شش . یک هزار و هفت . به یک هزار و ده که می رسم ، پیش از آنکه من از شدت درد فریاد بزنم ، دکتر دستهایش را بالا می برد و با خوشحالی فریاد می زند :

دیدی شش ثانیه هم نشد .

آره دیدم .

  خونهای دور و بر دهانم را تمیز می کنم . از روی صندلی بلند می شوم . درد در تمام سلولهایم نقاره می‌زند و دیگر توان راه رفتن ندارم . دکتر دندانم را تمیز می کند و نشانم می دهد :

-  معمولا همه دوست دارن دندونشون رو یادگاری نگه دارن . تو هم می خوای این کار رو بکنی ؟

 دندانم را از دکتر می گیرم . انگار که از شدت درد ، ریاضیاتم هم ضعیف شده . هر چه بیشتر به دندانم نگه می کنم و بیشتر ریشه هایش را می شمارم ، می بینم تا دو  بیشتر نمی توانم بشمارم .

- آقای دکتر گفتین که دندون من سه تا ریشه داره ؟

  دکتر که مشغول نوشتن نسخه در دفترچه ی بیمه ام شده ، به من نگاه نمی کند .

- راستش یک ریشه اش موند توی لثه . یه سری دارو برات می نویسم که دیگه چرک نکنه . دردت که خوب شد ، بعد از چند روز اگه دیدی اون ریشه اذیتت می کنه ، بیا تا برات جراحی اش کنم .

**********

  شنبه صبح ، در کافه ی علي در دو راهی تلما دره نشسته ایم و نیمرو می خوریم .

-          اگه رفته بودی پیش کل عباسعلی بهتر نبود آقا مهندس ؟

به علی  نگاه می کنم که کاسه ی پر از ترشی لیته را روی میز می گذارد .

-          چرا علي جان  . ما یه غلطی کردیم ، شما به بزرگی خودت ببخش .

  و روز و روزها در کار می گذرند و درد دندان در کار فراموش می شود . سالها بعد نادر بیماری ام اس می گیرد و  هر دردی  را از یاد می برد . با او هرازچندگاهی تلفنی حرف می زنم و بغض می کنم ؛ تا روزی که دیگر از او هیچ خبری نمی­گیرم . کارگاه ، آدمهایی را به یاد می آورد که در کار باشند و آنها که از کار می روند از یاد هم می روند . این واقعیت تلخ کار در کارگاه است .

------------------------------------------------

پ ن 1 - این روایت خلاصه ای است از روایتی با همین نام از کتاب خاطرات یک آدم بیست و پنج درصدی .

پ ن 2 - این پست تقدیم به حضرت نادر عزیز . به خاطر سالهایی که او را گم کرده بودم . و نیز تقدیم به حضرت عباس ، برادر نادر که گه گاهی صدا و زحمات مرا تحمل می کند . 

پ ن 3 - سپاس از بابک اسحاقی . به خاطر معرفی چارو و آدمهای بیست و پنج درصدی . 

پ ن ۰۱/۰۴/۱۳۹۲ : وبلاگ سومین فصل مبهم با « مردمان دوست داشتنی - دبیرهای زبان انگلیسی » به روز شد .